19.06.17 18:02 Alter: 9 days

گفت​و​گوهایی درباره​ی سعید سلطان​پور - صمد شعبانی/ علیرضا ثقفی

Kategorie: Nachricht

 

 

 http://www.kanoonm.com/2739

 

گفت­ و گوی اول: صمد شعبانی

سوال: در مورد شخصیت واقعی و هنریِ سعید سلطان­پور چه می توان گفت؟

ـ سعید سلطان پور شخصیتی چند وجهی داشت و در همهیاین وجوه هم بسیار توانا و منحصر به فرد. نسل سعید برای آزادی مبارزه میکردند... سعید یک نگاه انقلابی داشت نسبت به هر چیزی. اما ما بیشتر سیاست­زده­ایم تا یک فرد انقلابی.ما بیشتر ذهنیت سیاستزده داریم تا انقلابی. همچنین ایدئولوژی افسارگسیختهی حاکم نیز برای ما مخرب بوده است... یک فرد انقلابی تن به هر شرایطی نمیدهد دوست دارد شرایطی را به وجود بیاورد که خودش حاکم آن باشد.

از سعید شاعر شروع میکنم.شعرهای سعید سلطانپور به خصوص به لحاظ محتوایی پیشرو بوده است به قول شاملو ممکن است نیما شعر اجتماعی و سیاسی به مفهومی که امروز وجود دارد؛ نگفته باشد. خروجی شعر نیما در این زمینه­ی شعری، سعید سلطانپور، خسرو گلسرخی و نعمت میرزا زاده و دیگران هستند.

سعیدکارگردان و بازیگر تئاتر بود. مصطفی اسکویی در دهه­ی پنجاه مؤسسهای داشت به نام آناهیتا که کلاس بازیگری و کارگردانی بود. سعید و برادرش مسعود، وارد آن موسسه شده بودند؛ اسکویی تئاتر کلاسیک کار میکرد و سعید سیستم تئاتر اسکویی را به هم ریخت؛ آمد و انگیزههای جدیدی وارد آن جریان کرد. مثلاً اگر نمایش­نامه­ایبدون بینش انقلابی از زندگی افراد فقیر جامعه بود؛ سعیدمیآمد آن کاراکترها را    می­گرفت و آنها را انقلابی میکرد. همهیتئاترهایی که کار میکرد این­طور بود.

آنچه برای نسل جدید آموزنده است؛ هدفی است که سعید در تئاتر دنبال میکرد. او بیشترین انگیزههای سیاسیاش را از طریق تئاتر دنبال می​​کرد به طوری که حتی نمایشنامههای خارجیای را که انتخاب میکرد چنان به صورت بومی درمیآورد که انسان به هیجان در میآمد. معتبرترین آدمهای آن روزگار برای دیدن تئاترهای سعید میآمدند. مثلاً باقر مومنی(نویسنده، مترجم و فعال سیاسی) از افرادی بود که نمایشهایی را که که سعید به اجرا میآورد؛ نقد میکرد.

تئاترهایی از ماکسیم گورکی، چخوف و... به طور مثال ساس مایاکوفسکی را چنان بومی کرد که اگر مایاکوفسکی آن تئاتر را میدید؛ تحسیناش میکرد با چنین مضمونی که مردمان ژولیده، وارثان انقلاب هستند و تنها روشنفکران، وارث نیستند... به نوعی ضد قهرمان عمل میکرد. مخالف تئاترهای اسکویی بود که مضموناش قهرمانپروری بود... سعی داشت زیربنای جامعه را تغییر دهد... در تئاتر عباس آقا کارگر ایران ناسیونال نگاهاش چنین بود که این مردم هستند که باید این سیستم کمپرادور(وابسته) را عوض کنند...

سعید همواره در نمایش­هایش بداهه­هایی داشت که در متن نمایش اثری از آن وجودندارد. مثلاً نمایشنامه­ی آموزگاران نوشته­ی محسن یلفانی که بعد از چند شب اجرای این نمایش، سعید و یلفانی دستگیر شدند؛ متنی سیاسی نیست. متنیاجتماعی و در مورد معلمانی است که معتقدند که وضع آموزش و پرورش اصلاح­ناپذیر است. ماجرای این نمایش در خانهییکی از این معلمان می­گذرد. معلمان که درمورد مسائل صنفی خودشان صحبت هایی میکنند.

این نمایشنامه در انجمن ایران و آمریکا که اکنون مرکز کانون پرورش فکری کودکان است؛ اجرا میشد. قسمتی که به نمایش­نامه اضافه شده بود؛ این بود که یکی از معلمان در حین نمایش، وقتی که صحبت­هایش اوج میگیرد و خشمگین میشود، لوله­یبخاری نفتی را از جایش درمیآورد و آن را به صورتمسلسلی در دست گرفته و شلیک میکند.به این عنوان که چاره­ی کار فقط این است که باید همهی مسببان این مسائل را به رگبار بست. سر همین مسأله سعید دستگیر میشود. محسن یلفانی مدتی از تهران رفت. او معلم رسمی بود. اما مسأله بیخ پیدا کرد و رفتند او را در شمال گرفتند.آن موقع ساواک هنوز کامل شکل نگرفته بود. آن­ها در دادگاهنظامی محاکمه شدند و پس از شش یا هفت ماه آزاد شدند.

بعد از آن در سال 52، دشمن مردم ایپسن را اجرا کردند.

در متن «دشمن مردم» هم شخصیتی به نام استوکمن است که از "اکثریت" بیزار است و می­گوید که اکثریت، آدم را گمراه میکند و ما وظیفه داریم خودمان حق خودمان را بگیریم. اما باز هم سعید متن را عوض کرد.مردم را وارد نمایش کرد. ماجرای این نمایش در مورد مسأله­یآلودگی آب است و این که این آلودگی سبب بیماری مردم میشود اما شهردار که برادر این آقای دکتر است؛ با طرح این مسأله و حل مشکل آلودگی به دلیل این که افشای این مسأله باعث میشود توریست ها به شهر نیایند و درآمد شهرداری کاهش مییابد؛ با آن مخالفت میکند. این آقای دکتر،مأمورِ آب را که آلودگی آب را انکار میکرد؛ به دادگاه میکشاند ولی سعید در نمایش طوری نشان می­دهد که انگار مردم همهبا هم، این کارها را میکنند.

بعد از انقلاب، نمایشنامه­ی عباس آقا را به صحنه آورد.

نمایش عباس آقا متن دست­نوشته­ای نداشت. نمایشنامه­ی عباس آقا دو قسمت داشت. قسمت اول نقالی بود. خود سعید نقش نقال را داشت. نمایش مستندی بود که به شیوه­ی بسیار جذابی بازی میشد. اگر ادامه پیدا میکرد؛ نمایش عباس آقا افشاگری وحشتناکی بود درباره­ی تمام مشاغل آسیب­پذیر.

بعد هم نمایش «مرگ بر امپریالیسم» را اجرا کرد.این نمایش روی تریلی اجرا میشد. یک­بار از پارک دانشجو تریلی شروع به حرکت کرد به سمت راه­آهن. روی تریلی بازیگران، صحنه­های مختلفی را بازی میکردند و به این ترتیب امپریالیسم و اقدامات او را افشا میکردند. در گوشه­ای از تریلی یک دکل نفت هم درست کرده بودند.نمایش نادرشاه را هم میخواست کار کند کهنشد.

سعیدهمیشه کارهایش هدفمند بود. در زمینهی صنفی برای بازیگران تئاتر خیلی تلاش کرد و باعث و بانی جریانی شد که در نتیجه­ی آن، ادارهی کار یکسری از آنها را استخدام کرد.

سعید در زمینه­ی انتشار و پخش کتاب هم بسیار فعال بود. انتشارات شناخت را بعد از انقلاب تأسیس کرده بود و با ناشران دیگر هم ارتباط خوبی داشت.بعد از انقلاب یعنی در زمانی که بخشی از ناشران برای پخش کتاب به بنبست برخورد کرده بودند او با ابتکار و با استفاده از رابطهای که با انتشاراتیها داشت؛ هدفاش این بود که یک پخش سراسری برای توزیع کتاب به وجود بیاورد. ناشرانی که حدود 40، 50 سال سابقهی انتشاراتی داشتند؛ شهامت چنین کاری را نداشتند. سعید سلطان­پور کاری کرد که کتابی که مثلاً امروز در تهران چاپ میشد؛ دو یا سه روز بعد این کتابها را به شهرستانها میرساند.

ساختمانی بود در خیابان فروردین. مالِ فرانسوی­ها بود. بعد از انقلاب، فرانسوی­ها فرار کرده بودند و خانه خالی بود. خود سعید از دیوار بالا رفت در را باز کرد. اثاث آن­ها را کنار گذاشت و آن­جا را به مرکز پخش کتاب تبدیل کرد. اسم شرکت پخش را «میشا» گذاشت. اول اسم چهار انتشاراتی بود که با هم کار میکردند: مازیار، یاشار،شناخت و ارمغان. انگیزه­ی او این بود که پخش سراسری برای کتاب به­وجود آورد. تیراژ کتاب در آن سال­ها بسیار زیاد بود. کتاب­ها را در سراسر ایران در اسرع وقت پخش میکرد. کتابی که امروز ناشر تحویل میداد؛ فردا در سراسر کشور پخش شده بود. مجله­ی کار را هم از این طریق پخش می­کرد. کتاب جمعه­ی احمد شاملو را هم از این طریق پخش میکرد. شماره 36 کتاب جمعه را درشهرستانهاجمع كردند.

یکی دیگر از کارهای دیگری که انجام میداد؛این بود که به تمام بچه­هایی که در خیابان بساط میکردند؛ کتاب میداد.

سعید سلطانپور سرایندهی سرود، ناشر، پخش کنندهی کتاب و مبارز سیاسی بود. چند باری هم برای دادن الگو به جوانان جلوی دانشگاه بساط میکرد. کتاب و نوارگذاشت برای فروش و بحث­های خیابانی راهانداخت. این بحث­های خیابانی کمتر از نمایش عباس آقا نبود.

برخوردهای سعید سلطانپور بسیار جذبکننده بود طوری که افراد عادی را جذب می­کرد. بسیاری از هنرپیشه­های کنونی از جمله افرادی بودند که با سعید کار کرده بودند.

سعید سلطانپور در نشریهی کار هم قلم می زد. او بیوقفه و خستگیناپذیر کار می­کرد و هر گوشهی کاری را که خالی میماند؛ پر میکرد. این از خصلت برجستهی بچههای آن نسل بود.

سعید سلطانپور هیچ­وقت از سختی شرایط سرخورده و ناامید نمیشد... آرمانگرایی­ای که داشت، تکامل پیدا میکرد... همیشه از ایدئولوژیای که داشت دفاع میکرد همانطور که در 10 شب گوته به صراحت بیان کرد.

 

 

 

گفت­و­گوی دوم: علیرضا ثقفی

سوال: سعید ابرقهرمان نیست؛ یک انسان است که چکیدهییک دوران مبارزاتی این ملت است... چگونه عمل کرد و چگونه جامعه­اش را شناخت؟!

ـ سعید سلطان­پور یک شخصیت بی­نظیر و ویژه­ایدر تاریخ 50 سالهی ایران است که مشابه­اش را کم داشته­ایم؛ شاید اگر بخواهیم فردی همانند او را بیابیم میتوانیم به ویکتور خارا، هنرمندِ انقلابی آمریکای لاتین اشاره کنیم. هنرمندی که به لحاظ سطح فعالیت به طور مشخص در جنبش مسلحانه شرکت داشته و همچنین به لحاظ تسلط به مسائل هنری ومبارزاتی انسان ویژه­ایبود.

سعید سلطان­پور رئیس انجمن تئاتر ایران بود که آن را به صورت یک مجمع صنفی در برابر نهادهای دولتی اداره میکرد. در حالی که از لحاظ رسمی این گروه جایگاه ثابتی نداشت اما مجمعی برای حمایت از هنرمندان تئاتر بود. هر یک از هنرمندان که به زندان میافتادند؛مورد حمایت این انجمن قرار میگرفتندكه اين امر، نشاني از درك ضرورت دفاع از حقوق صنفي هنرمندان است.

او برجسته­ترین وجوه هنری را داشت در عین این که میدانستند او انسان مبارزی است. زمانی که نمایشنامهیچهرههای سیمون ماشارِ برشت را به روی صحنهیتئاتر دانشکدهیهنرهای زیبا برد؛ غوغایی به پا کرد. به طور مشخص در این نمایش یک دختر مبارزِ چریکفرانسوي را تصویر میکرد که میآمد بر سر آرمانهایش با نیروهای فاشیستی میجنگید و بعد هم اعدام میشد. خود سعید هم در این تئاتر در نقش یک سربازِ بازگشته از جنگ بازی می­کرد.

دستگیریهایش در زمان شاه به طور مستقیم در ارتباط با مبارزات آن دورهنبود هرچند که ارتباطاتی داشت اما این دستگیریها به دلیل نمایشنامهها و نوشتههایش بود. در بازجویی هم چیزی را لو نداده بود در آن زمان هیچ­گاه اینطوری نبود که پلیس به تمام اطلاعات بتواند دسترسی پیدا کند و تمام ارتباطات را بتواند کشف کند. فردي را مي­گرفتند و به تجربه مي­دانستند كه بايد ارتباطاتي با مبارزان داشته باشد؛آن­گاه تحت شكنجه قرار مي­دادند تا اطلاعات­اش را بگويد .

شخصیت او طوری بود که مشخص بود که کارِ تشکیلاتی کرده است اما پليس نتوانسته است به اطلاعات آن دسترسي پيدا كند. به همین جهت هم پس از این که از زندان آزاد شد؛ به مبارزه پیوست و در جریان سرنگوني شاه در سال 57 نقش بارزی ایفا کرد. بعد از این که رژیم شاه سرنگون شد؛ سعید سلطان­پور نشان داد که یک انسان تشکیلاتی است و شکی هم نداریم که با وضعیتی که داشت در زمان شاه نیز فردی تشکیلاتی بوده است. در کانون نویسندگان نیز فعال بود.

سوال: اگر امروز سعید سلطان­پور زنده بود چه کار میکرد؟خروجی فرهنگی و فعالیتی او چه میتوانست باشد؟

ـ برجسته­ترین کار سعید سلطان­پور که مجموعهیسیاست، فرهنگ و هنر در آن توأمان بود؛ نمایشنامهی«عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» بود که در آن سیاست روز را به تصویر میکشد. حکومت را تحلیل میکند. جناح سازشکار را که جلوی بازار متوقف میشود؛ به تصویر میکشد و یک جناح متعلق به طبقهیکارگر را که میخواهد تا آخرِ انقلاب پیش برود، به تماشاچي نشان ميدهد. کار او تلفیقی بود از بین مبارزات کارگران و مبارزات روشنفکران. در واقع نشان دهندهیفرهنگ و هنرِ مردم بود. خواستههای کارگر ایران ناسیونال را به عنوان یک کارگر مطلق در ایران به تصویر میکشید؛ با اطمینان میتوان گفت آن­چه به اصطلاح خواستهییک مبارز انقلابی و اجتماعی کارگری(فعال کارگری) بود؛ بعد از آن تئاتر به دست مي­آمد.اگر كار سعيد به صورت تبلور يافته در اين تئاتر را مورد بررسي قرار دهيم؛در حقيقت مي­توانيم بگویيم كه اگر سعيد امروزه زنده بود حتماً يك فعال كارگري چپ تمام عيار بود. از حقوق كارگران دفاع ميكردوبراي ايجاد تشكلهاي كارگري چپ و تشكل­هاي سراسري تلاش ميكرد .

نمایشنامهیعباس آقا کارگر ایران ناسیونال اولین تئاتر خیابانی مستند در ایران بود که تجمع 5 تا 7 هزار نفری در استادیوم فوتبال(محل اجرای نمایشنامه) دانشگاه امیرکبیر را به وجود آورد. اتفاقی که پس از دیدن این نمایشنامه میافتاد چنین بود که تماشاگر بسیار تحت تأثیر قرار میگرفت. همانند چیزی که ما امروز در تشکلهای کارگری می­گوییم که مثلاً اگر کارگران یک کارخانه در روند مبارزاتی اعتراض یا اعتصاب کنند حتی چند درصد اضافه حقوق بگیرند ولی اگر بعد از اعتصاب پراکنده­تر باشند؛ نسبت به قبل از اعتصاب، این یعنی حرکت­شان بی فایده بوده است.

حرکت اجتماعی­ایکه پس از آن مردم بیشتر از هم جدا شوند تا این که نزدیک شوند نیز بیهوده است. این پیام عمدهیکارگری را ما در نمایشنامهیعباس آقا کارگر ایران ناسیونال میبینیم. دقیقاًبعد از دیدن این تئاتر احساس میکنیم که باید به هم نزدیک­تر شویم و هماهنگی، همبستگی و تشکلات را گسترده­تر کنیم... اگر این پیام مهم را تشکیلات در سالهای 57 تا 60 متوجه میشدند و گسترده­تر میشدند شاید با چنین سرکوب گسترده­ایمواجه نمیبودیم...

طبقهیکارگر باید هر روز به یکدیگر نزدیک­تر شوند... زمانی که سعید سلطان­پور از زندان میآمد؛ رابطه­اش با افراد مبارز بیشتر میشد و آن­ها به هم نزدیک­تر میشدند. زمانی که سعید سلطان­پور سال 57 از زندان بیرون آمد؛ نسبت به زمانی که سالهای 55، 56 بیرون آمد، کار را در سطح بالاتری آغاز میکرد... هدفمند بودن تشکیلات را سعید سلطان­پور میدانست و همدلی طبقهیکارگر پیامی بود که همواره در آثارش می­توانیم بیابیم...

سوال: هدف نسلِ آن دوره چه بود؟

ـآن نسل خودش را فدایی میدانست و خودش را فدا میکرد تا تشکیلات به وجود بیاید. متأسفانه در جنبش فکری ایران، دورهایبود که تئوری بقا مطرح شد که رسوبات آن هنوز هم در تفکر بعضیها موجود است. آن نسل به این نتیجه رسیده بود که اگر میخواهی به عنوان یک مبارز باقی بمانی باید تعرض کنی و این یعنی همان حرکت سازمان یافته و مناسب. سکوت، سکون و بی عملی مساوی با مرگ است. مختاری جمله­ای دارد که میگوید: «همین که نتوانی معنایت را بگویی، کارت ساخته است...» انسان تا زمانی که زنده است باید بتواند وجودش را ثابت کند که هست... انسان مبارز باید روزانه خودش را ثابت کند حال چه به لحاظ فرهنگی، ذهنی و اجتماعی و چه در یک حرکت هنری، اجتماعی، خیابانی و... و اگر انسان نتواند خودش را ثابت کند؛ مرده است... سعید سلطان­پور از این نسل بود که هیچ­گاه سکون نداشت حتماً باید خودش را ثابت کند که هست چه در شعر، تئاتر، هنر و چه در حرکت مسلحانه... و ما دیدیم که این اثباتِ وجود نتیجه هم داد و نتیجه­اش هم این بود که اگر سازمان فدایی در مقطع انقلاب 45 نفر بودند دو ماه بعدش به علت جاذبه­اي كه در طي مبارزات دوران سركوب در ميان مردم به وجود آورده بودند و همچنيندر اثر فعالیتهای افرادی نظیر سعید سلطان­پور، تظاهرات 300 هزار نفری راه انداختند. سعید سلطان­پوری که در زمان قبل از سرنگونی رژیم شاه به زور می­توانست تئاتری برای نمایش بگیرد که حداکثر 500 نفر ظرفیت داشته باشد؛ در دانشگاه تهران بعد از سرنگونی رژیم شاه تئاترهای خیابانی برگزار میکرد با 5، 6 هزار نفر تماشاگر؛ پس به جلو حرکت کرده بود... سعید هم از نسل مبارزینی همچون احمدزادهها، پویانها و جزنیها بود که سکون نداشتند. تفاوتی که الان وجود دارد بخشی­اش هم برمی­گردد به شرایط، رشد تکنولوژی و ارتباطات که متأسفانه باعث رشد و حرکت نشده است... دیروز اگر از یک چریک میپرسيدند تو میخواهی بمیری... میگفت من میمیرم برای زندگی کردن...

سوال: سعید سلطان­پور در سال 53 چطور عمل میکرد؟

ـ روشنفکران بنا به تعریف کلاسیک دو دسته­اند:

1- روشنفکرانی که به صورت حرفه­ایدر ساعت معین کار میکنند یعنی از طریق حرفهیروشنفکری نان میخورند و به طور مشخص رسانههای بورژوازی نیز آنها را به صورت نخبه، صاحب­نظر و متخصص مطرح میکنند چرا که در جهت تثبیت شرایط حاکم حرکت میکنند و همچنین در چنین شرایطی به طور استثناء و محال اجازهیمطرح شدن به فرد مخالفی داده میشود.

2- روشنفکران انقلابی یا روشنفکران طبقهیکارگر كه پس از حاکمیت سرمایه­داری از قلم خودشانيا هنر خودشاننان نمیخورند؛هرچند ضروری است که زندگی كنندو هزینههای زندگي را بگذرانند اما هیچ­گاه تسلیم زرق و برق زندگی نیستند. پس روشنفکران در واقع دو دسته­اند: 1) با نظام حاکم 2) علیه نظام حاکم. روشنفکری که علیه نظام حاکم هست و همواره حقوق مردم را به حاکمان یادآوری میکند؛ وظیفه­اش این است که در هر زمان و هرمکان زمینهیبیان حقوق مردم و زمینهیتغییر را پیدا کند.

با توجه به شرایطی که داریم زمانی که رسانه نداریم؛ باید جاهایی را ایجاد کنیم تا در آن جا بتوانیم حرف مان را بزنیم. مهم تداوم حرف زدن و ایجاد تغییر است. مسألهیپذیرش مردم و همراهی آنها هم هست. باید روشنفکری باشیم که با مردم جلو برویم که البته با قشر فهمیده، پیشرو و آگاه. زمانی که باید با مردم همراه باشیم تفاوت دارد با زمانی که باید با قشر پیشرو نزدیک باشیم یعنی زمانی که بیشتر شاهد خودفروشی روشنفکران هستیم دیگر با روشنفکران کاری نداریم. باید در هر زمان تاکتیکهای مناسب به آن زمان را پیدا کنیم. یک زمانی روشنفکر با اسلحه و فدا کردن خودش جلو میرفت اما امکان دارد امروز مسأله بیان کردن باشد. مثلاً آزادیهای سادهیاجتماعی هدفهای غایی نیستند ولی میتواند در شرایط موجود مطرح شود همان­طور که ما دیدیم در سال گذشته حدود دو هزار اعتراض کارگری داشتیم زمانی که شرایط چنین بوده چگونه روشنفکر میتواند در کنار اینها باشد؟ با توجه به گسترش فرهنگ سرمايه­داري ماشاهد آن هستيم كه بسياري از روشنفكران مجيزگوي قدرت شدهاند و با تسليم خود به فرهنگ حاكم و تأييد نظم و نظام موجود به هر ترتيب خود را وفادار به نيروي حاكمه قلمداد کنند تا از جانبآن يا شغل خود را حفظ كنند و يا حداقل مورد گزند نيروي حاكم قرار نگيرند.وظیفهیروشنفکر انقلابی كه در هر زمان تنها معبودش كارگران و زحمتكشان و مردم تحت ستماند؛ چیز ديگري است.یکی از وظایف اصلی­اش پیدا کردن راهی است که بتواند در هر زمان و هر مکان خواستههای مردم را بیان کند و اگر نتوانیم این کار را بکنیم قطعاً شکست خورده­ایم. حتی روشنفکر انقلابی اگر یک راهی را رفت و به بن­بست خورد راه دیگری را آزمایش میکند... به طور کلی ما در سی سال گذشته شاهد این بوده­ایم که نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا بن­بستهایی در برابر وضعیت روشنفکران بوده است. سعید سلطان­پور به عنوان یک روشنفکر به مانند آبی بود که اگر به سنگ و بن­بستی برمی­خورد، سعی میکرد راه جدیدی پیدا کند.

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com