25.07.17 22:59 Alter: 22 days

هرگز نمی آید - ترجمه شعری از محمود درویش از حسن عزیزی - 2

Kategorie: Nachricht

 

 

 

« هرگز نمی آید » محمود درویش

 

 

 

 

( بخش دوم ) ترجمه : حسن عزیزی

 

هرگز نمی آید .

 

می گویم : هرگز...

 

و روال شبانه ام را

 

در نبودش و ناکامی ام ، پی می گیرم .

 

شمع را خاموش ، و چراغ برق را روشن کردم .

 

جام شراب اش تا ته نوشیدم... و شکستم .

 

موسیقی تند کمانچه را با آهنگ های فارسی ، عوض کردم .

 

 

 

گفتم : دیگر نخواهد آمد .

 

کروات زیبایم را باز کردم ،

 

تا احساس راحتی بیشتری بکنم .

 

لباس خواب آبی رنگ ام را پوشیدم...

 

و کمی پا برهنه راه رفتم .

 

بی حال و کرخت کنار تخت چمباتمه زدم ،

 

و فراموش اش کردم...

 

مانند همه ی کمبود ها ی دیگرم.

 

آن چه برای جشن امشب مان فراهم کرده بودم ،

 

در کیف اش جای دادم .

 

پرده ها را کنار زدم ،

 

پنجره ها را باز کردم ،

 

عطر گلاب و لیمورا درهوای اطاق افشاندم .

 

هیچ رازی ندارم که از چشم شب پنهان اش کنم...

 

مگرهمین انتظارآمدن اش- که بیهوده بود .

 

 

 

نه ! دیگر نمی آید .

 

گلدان أرکیده را از سمت راست أطاق در سمت چپ گذاردم

 

- به سزای فراموش کاری اش .

 

آینه ی دیواری را با پالتوئی پوشاندم ،

 

تا بازتاب چهره اش را نبینم و پشیمان شوم .

 

با خود گفتم :

 

غزل های قدیمی ای را که برایش آماده کرده ام ، کنار می گذارم ؛

 

زیرا که دیگرشایسته ی هیچ شعری نیست

 

- حتی اگر دزدی باشد ،

 

و فراموش اش کردم .

 

 

 

شامم را با شتاب آماده کردم و سرِ پا خوردم .

 

فصلی از کتاب درسی ، در باره ی ستارگان دور ، را خواندم .

 

و شعری سرودم ،

 

تا رفتار نا شایست او را از یاد ببرم .

 

همین شعر را !




Gozareshgar
info@gozareshgar.com