02.02.18 23:03 Alter: 17 days

حسن سلیمی: پرستو یک پرنده بهاری است - خاطراتی از سربداران

Kategorie: Nachricht

 

 

*****

بخش اول

بهمن ماه 1396

یکی از روزهای گرم شهریور ماه بود، با یک کوله پشتی به ترمینال شرق رسیدم. کنجکاوانه ترمینال را دور زدم، گردوغبار و ازدحام جمعیت خودنمایی می­کرد. چند نفر از یارانم را دیدم، آنها نیز کوله پشتی داشتند، به چهره­های آنها خیره شدم، نگاه  مصمم آنها چقدر زیبا به نظر می­رسید. صدای بوق ماشین­ها و فریاد کمک راننده­ ها، گویا سمفونی حرکت را کوک می­کرد. جوانی با فریادهای "آمل، بابل، ساری" حرکت مینی­ بوس را اعلام ­کرد، به سوی مینی­ بوس رفتم و بی­درنگ سوار شدم، رفیقی دیگر در انتهای مینی ­بوس نشسته بود، با اندکی فاصله، من نیز در صندلی خود جای گرفتم.

از پنجرۀ مینی ­بوس، این بار با نگاهم ترمینال را دور زدم و باز چهرۀ برخی دیگر از یارانم را دیدم، هر کدام شوری در سر و نوری در دل داشتند. همۀ ما از نقاط مختلف کشور، عزیزانمان را ترک کرده بودیم تا به یکدیگر بپیوندیم. با حرکت مینی­ بوس، تهران را پشت سر گذاشتیم و به سوی سرنوشت راهی شدیم. پرسش­های بی­شماری در ذهنم شکل می­گرفت، آیا این آخرین بار است که تهران را ترک می­کنیم؟ اگر آخرین بار است چرا با تهران وداع نکنیم؟ تهران شهر خوبی است و خاطرات بسیاری را برایم تداعی می­کند، خاطراتی که در دل نهفته دارم، شهری که زمانی با ندای خوش آزادی، آسمان را به غرش وامی­داشت، در گذشته ه­ای نه چندان دور زندان­ هایش گشوده شد، شهری پر شور با آن همه شعر و سرود، با آن همه انگیزه و موج موج انسان­ها که هیچ لشکری قادر به شکست آن نبود. اما باید وداع کرد؟ با خاطرات و دوران خوش جوانی باید وداع کرد؟ تهران دیگر آن شهر پر شوروحال نیست، چرا که هوای آلودۀ آسمان تهران تحمل ناپذیر بود، از شور زندگی خبری نبود، بیشتر جوانان انقلابی در زندان­ها بودند، مزدوران حکومتی و پاسداران در همه جای شهر جولان می­دادند و هر لحظه دختران و پسران جوان را بازداشت می­کردند. زندان­ها پر از گل­های میهن بود، صدای تیرباران و تیرهای خلاص، تنها صدای غم ­انگیزی بود که شب­ها از زندان به گوش می­رسید؛ گویندگان تلویزیون پیام آوران مرگ شده بودند، هر روز خبر اعدام صدها جوان دختر و پسر را اعلام می­کردند!

فضای خفقان و سرکوب عریان، جامعه را دربرگرفته بود، هزاران هزار جوان در گوشه و کنار شهرها و روستاها پنهان شده بودند! کدام وجدان بیداری چنین شرایطی را می­توانست تحمل کند؟ جامعه به خروش نیاز داشت، به مقاومت نیز! آری، رود باید شد و خروشید و رفت، کوه باید بود و استوار باید ماند.

مینی ­بوس می­رفت و در سربالایی­ ها می­نالید و می­نالید، در کنار جاده آهوانی را دیدم که مشغول چرا بودند، برایم دیدن این آهوان لحظه ­ای زیبا می­آفرید، طبیعت چقدر زیباست، آهوان به دور از هیاهو و جنجال شهر به زیبایی طبیعت افزوده بودند. آه، چه دل­هایی برای آزادی می­تپد، چه مادرانه چشم به آینده دوخته­اند. از پرواز خیال به مینی ­­بوس بازگشتم، در کنارم جوانی نشسته بود، چمدانش را باز کرد، کنجکاوی و سراسیمگی موجب شد که بر چمدان او چشم بدوزم، چند جفت جوراب، چند عدد صابون، مسواک، چند ادکلن، همه را به دقت شمرد و دوباره مرتب چید، در دفترچه­اش چیزهایی نوشت و سپس به فکر فرو رفت و آرام آرام با صدای نالۀ مینی ­بوس خوابش برد. به نظر می­رسید دستفروش باشد، اما تحصیل کرده بود، ساختار بیمار نظام حاکم خیل عظیمی از تحصیل کردگان را به دستفروشی رانده بود! با رفیق عزیزم که در گوشۀ دیگر نشسته بود، مثل دو مسافری که در مسافرت آشنا می­شوند، صحبت کردن را آغاز کردم، احساس می­کردم غوغای ستارگان افکارمان را درنوردیده است. این رفیق مبارز، جوانی کوتاه قد، اما بسیار مصمم بود. استخوان­های پایش در نبردی شکسته بود و اندکی می­لنگید، او را محمود آر پی جی صدا می­زدیم، گویا در کاربرد آر پی جی مهارت داشت. غروبی دلگیر بود، تعداد درختان در کنار جاده بیشتر و بیشتر می­شدند، صحبت ما تازه شروع شده بود که مینی­ بوس جلوی یک رستوران نگه داشت، همه پیاده شدیم. بوی خوش غذا در فضا پیچیده بود، بسیاری مشفول خوردن شدند، با اینکه تمام روز گرسنه بودم هرچه سعی کردم، نتوانستم غذایی سفارش دهم، چونکه می­دانستم کمی دورتر یارانم گرسنه ­اند. سرانجام پس از جدال با خود چای سفارش دادم و به نوشیدن چای بسنده کردم.

استراحت تمام شد و کمک راننده با موهای فرفری فریاد می­زد "سوار شوید"! من و محمود شاید نحستین مسافرانی بودیم که سوار شدیم، گویا برای زودتر رسیدن شتاب داشتیم. ناله­ های مینی­ بوس با حرکت دوباره آغازشد، آسمان رو به تاریکی می­رفت، باران نیز شروع به باریدن کرد. رود خروشان در اعماق دره با ما هم­ مسیر شده بود، صدای آب چقدر زیبا بود. آرام آرام، عروس شب گیسوانش را شانه زد و سیاهی خویش را بر همه جا پخش کرد، شدت بارش باران بیشتر و بیشتر می­شد. از جای خود برخاستم و به کمک راننده گفتم: اگر به پارک جنگلی "کَره سنگ" رسیدیم نگه دارد؛ کمک راننده، جوانی چالاک بود و فقط گفت: "یادم هست." دقایقی بعد به پارک جنگلی رسیدیم، من و محمود با مهربانی از جوان و راننده و مسافران جدا شدیم، کوله بر دوش به آن سوی جاده رفتیم تا سرپناهی بیابیم.

اندکی محیط را زیر نظر گرفتیم، ولی بی فایده بود. سیاهی شب همه چیز و همه جا را پنهان کرده بود. باران همچنان می­بارید، نور چراغ قوه­ای به سوی ما نزدیک می­شد، پیرمرد جنگل­بان بود، به او سلام کردیم، با مهربانی از ما پرسید کجا می­خواهید بروید؟ پاسخ دادیم برای کوهنوردی آمده­ایم و شاید تا باران آرام بگیرد اینجا بمانیم. پیرمرد جنگل­بان در دل سیاهی شب در حال محافظت از پارک جنگلی بود که پس از این کفتگوی کوتاه، از ما خداحافظی کرد و رفت.

زمان به کندی می­گذشت، تنها چیزی که دیده می­شد نور ماشین­هایی بود که به سرعت از جاده می­گذشتند. ناگهان متوجه نوری در آن سوی جاده شدیم، نقطه­ های قرمزی که گاهی به چشم می­خورد. پس از دقت فراوان فهمیدیم عده­ای آن سوی جاده کنار یک ماشین سیگار می­کشند و سعی می­کنند روشنی سیگارشان پنهان بماند! لختی گذشت و دو نفر به سمت ما آمدند، نفر اول قدی بلند و چهره­ای خندان داشت. پس از احوالپرسی از ما پرسید شما کی هستید و این وقت شب در این باران چه می­کنید؟ من با مهربانی جواب دادم ما خودمان هستیم! پاسخ من علتی برای خنده شد و پرسید چرا به اینجا آمدید؟ گفتیم برای کوهنوردی! پرسید در کوله چه دارید؟ تمام وسایل را توضیح دادیم، چراغ قوه، کیسه خواب، مسواک و حوله، نخ و سوزن، لباس زیر و... از کفش­هایمان پرسید، گفتیم محکم­اند. رفیق سورنا درخشان معروف به "مراد" بود، تا آن زمان او را نمی­شناختم. نفر دوم نیز حرف نمی­زد، وقتی که هردو مطمئن شدند خودی هستیم با مهربانی گفتند حدود یک ساعت دیگر حرکت می­کنیم. پس از یک ربع ساعت به طرف ماشین رفتم و به بهانۀ سیگار کشیدن وارد ماشین شدم. از آنها آتش خواستم، رفیق دیگری نیز در ماشین بود من او را شناختم آری او کاک اسماعیل بود، ولی او چرا با من حرف نمی­زند، ما که همدیگر را خوب می­شناسیم. او نیز پرسش­های عجیب و غریبی کرد! با اینکه امروز صبح در تهران با هم صحبت کردیم، ولی چرا او اینگونه صحبت می­کند. این پرسش­ها برای چیست؟ به نظرم رسید شاید نزد نفر سوم مخفیکاری می­کند! آخر چه مخفیکاری؟ اینجا دیگر چرا؟ در فضای خفقان شهر از این اتفاق­ها زیاد می­افتاد، حتا از کنار بهترین رفقا می­گذشتیم و گویی هرگز یکدیگر را نمی­شناسیم. ناگهان کاک اسماعیل از من پرسید شما را در فلان جا و فلان تاریخ ندیده­ام؟! تاریخ، مربوط به چند ماه پیش بود. عجب! چرا قرار امروز صبح را فراموش کرده و از چند ماه پیش سخن می­گوید!؟ به او گفتم شما را خیلی خوب می­شناسم، شما کاک اسماعیل هستید، لبخندی روی سیمایش نقش بست و هیچ نگفت! شیرینی تعارف کرد، من نیز برداشتم و به سوی پارک جنگلی بازگشتم، شیرینی را با رفیق دیگرم قسمت کردیم و به او گفتم کاک اسماعیل را دیدم، ولی عجیب بود چونکه آشنایی نداد، برای من یک معماست و هر لحظه به این معما می­اندیشم. گذشت زمان به من کمی امکان داد که با محمود بیشتر صحبت کنم، او را خوب می­شناختم، وقتی در بیمارستان بستری بود بارها محمود را دیده بودم، او ریزنقش با چهره­ای سبزه و کمی شبیه ترکمن­ ها بود. بسیار مهربان بود و کم حرف می­زد و وقتی حرف می­زد سخنانش سنجیده بود. با اینکه خیلی جوان بود تجربۀ مبارزاتی ارزشمندی داشت.

نم­نم باران می­بارید، سرانجام لحظۀ حرکت فرارسید. رفیق راهنما ضمن سلام و احوالپرسی با لهجۀ شیرین آذری گفت: رفقا هر نفر پشت سر رفیق دیگر حرکت کند، زیاد فاصله نگیرید وگرنه گم می­شوید. جمع ما حدود 15 نفر بود و فقط رفیق راهنما حق داشت از چراغ قوه استفاده کند. از کوره راه­ها حرکت می­کردیم، صدای گام­های استوار نوایی شورانگیز و خوش می­آفرید، ای کاش باران نمی­آمد، ای کاش از لابلای درختان سر به فلک کشیده ستارگان را می­شد دید، ای کاش می­توانستیم دستکم چهرۀ یاران را می­دیدیم. اما، همه جا تاریک بود. تو گویی چشم بندی سیاه بر چشم داشتیم! فرقی نمی­کرد چشمانمان را باز بگذاریم یا ببندیم! شاخه­های ناموزون درختان به چشم و گوش و صورت­هایمان فرو می­رفت! گاهی صدای آهی از درد و گاهی زمزمۀ نامفهومی شنیده می­شد! مهم­ترین مسئله تاریکی بود، تاریکی مطلق و باران همچنان می­بارید. پرسش­های تکراری و یکنواخت آغاز شده بود، هرفردی به گونه­ای از رفیق راهنما می­پرسید، کی می­رسیم؟ چند ساعت دیگر باید راه برویم؟ رفیق راهنما از پرسش­های تکراری خسته شده بود، همه را به سکوت دعوت کرد و با آن لهجۀ زیبای تبریزی گفت: "رفقا، خیالتان را راحت کنم، چونکه تا فردا صبح زیر باران باید راه برویم!"

باران سر آرامش نداشت، نزدیکی­های سحر تمام لباس­هایمان خیس شده بودند. با کفش­های پر از آب، صدای گام­هایمان تغییر کرده بود. با هر گامی پویتن­ها پر یا خالی می­شدند. هوا آرام آرام روشن می­شد، خورشید برای تابندگی عجله­ای نداشت و از سپیده خبری نبود! به رودخانه­ای رسیدیم که عبور از این رودخانه کمی مشکل می­نمود. آن شب به علت بارش مدام باران، سیلاب راه افتاده بود و سنگ­های کوچک و بزرگ را حتا با خود می­غلتاند و با صدایی مهیبی با خود می­برد. رفیقی خودش را به طنابی بست و به آب زد، رفقای دیگر به او اجازه ندادند که تنها برود. استفاده از طناب، گذر ما از این رودخانۀ گستاخ را آسان نمود. حدود یک ساعت با دلهره و دشواری گذشت، اما همگی از رودخانه­ی خروشان گذشتیم.

در همان سیاهی شب که به سحر نزدیک می­شد، جوانی تپل را دیدم که چمدانی در دست داشت و مرتب کفش­هایش در گل و لای فرو می­رفتند و از پایش درمی­آمدند. به او گفتم مگر نگفته بودند کفش­های محکم کوهنوردی بپوشید؟! صدای خندۀ شیرینش به گوش می­رسید و در آن تاریکی دندان­های سفیدش در لابلای خنده­اش نمایان می­شد! پرسیدم چرا اینقدر می­خندی؟ پاسخ داد، من فرزترین خیکی دنیا هستم! هر دو با هم خندیدیم؛ با طنابی کفش­هایش را محکم به مچ پایش بستم تا در گل و لای گیر نکند، نام مستعارش یوسف گرجی و نام واقعی او سهیل سهیلی بود. او را نیز پیشتر در دانشگاه پلی تکنیک تهران دیده بودم، آن روزها که با حزب­اللهی­ها در میدان چمن دانشگاه درگیر بودیم، او را به یاد می­آوردم که هیچ هراسی نداشت. در قلب جنگل تاریکی­ها آرام آرام خود را به روشنایی تسلیم می­کرد، صدای مرغان سحری شنیده می­شد، آنها نیز اشتیاق خود را به سحر، زیر باران فریاد می­کردند. مرغی صدایی می­کرد و مرغکی دیگر از دوردست پاسخ می­داد، پیرو مرغان سحری ما نیز ترنم را آغاز کردیم، رفیقی لری می­خواند، رفیقی دیگر کردی، یکی آذری می­خواند و دیگری گیلکی، چقدر زیبا بود! گویا هر یک، فرهنگ و آواز و نوای خوش دیار خویش را به جنگل­های شمال هدیه می­کردند. هوا گرگ و میش می­شد و سوسوی نور بر چشمانمان می­دوید. با اینکه خیس خیس بودیم، روشن شدن هوا موجب می­شد که بهتر راه برویم. سرانجام این راهپیمایی شبانه، به پایان رسید و ما به منطقۀ "منگُلوم" رسیدیم، چند سوت رد و بدل شد و سپس رفیقی مسلح به جمع ما خوش­آمد گفت، لحظۀ بسیار زیبایی بود، چهره­ها بشاش و خندان بودند و آن رفیق با وجود باران زیاد، جدی و آراسته می­نمود و با غروری وصف ناپذیر مسلسل خویش را بر دوش حمل می کرد!

وارد تلاری شدیم، در جنگل­های شمال چوپانان با تنۀ درخت آغلی درست می­کردند و سقفی بر آن می­زدند تا سرپناهی هم برای حیوانات و هم برای خودشان باشد. همۀ ما خیس از باران و خسته و کوفته از راه، بر زمین نشسته بودیم تا دمی بیاساییم، رفیقی آمد و گفت رفقا برخیزید و باید به ماموریت بروید! ما تمام شب را زیر باران راه رفته بودیم خیس و خسته، به ویژه گرسنه بودیم! به هر یک از ما چند خرما دادند و به سوی منطقۀ "رزکه" حرکت کردیم، اسلحه­ها و مهمات در آن منطقه جاسازی شده بودند و روی آنها به طور ماهرانه­ای با شاخه و برگ پوشش و نشانه گذاری شده بودند، ولی نشانه گذاری­ها اندکی دستکاری شده بودند. احتمال می­رفت که گرازهای وحشی یا به زبان محلی "خی" به خاطر بوی گریس، این به هم­ریختگی را ایجاد کرده بودند. در نقل و انتقال سلاح­ها و مهمات هر رفیقی سعی می­کرد از خودگذشتگی کند و بیشترین بار را بردارد. چهار شبانه روز طول کشید و تمام سلاح­ها و مهمات به همت رفقای جوان و پر شور به منطقۀ "منگُلوم" منتقل شد! در طی این مدت با باران خو گرفتیم، از غذا نیز خبری نبود، فقط روزانه چند عدد خرما می­خوردیم! روزی در همان مسیر، ماری را دیدیم، رفیق جوانمان به نام بهناد آن را شکار کرد و با مهارت، سر و دمش را برید، آتشی برپا کردیم و همگی کباب خوشمزۀ مار خوردیم، بوی کباب مار در جنگل پیچید و پس از آن همه گرسنگی همگی شاد بودیم، ضمن اینکه برای نخستین بار بود کباب مار می­خوردیم. ساعت­ها به راه خود ادامه دادیم، مسئول تدارکات در یکی از تلارها نفری سه عدد خرما داد، گرسنگی هجوم آورده بود، بدن­ها خیس و حمل بار سنگین، خسته کننده بود. نفری سه خرما، پاسخگوی گرسنگی نبود و به همین دلیل، همه و همه هسته­های خرما را در دهان می­چرخاندند و با بزاق آن تمنای گرسنگی را به عقب می­راندند! شوخی­ها نیز انگیزه­ای برای ادامۀ راه بود، یکی داد می­زد، دیگری می­گفت چی شد؟ او می­گفت سوختم! سوختم! نان سنگگ داغ بود و دستم سوخت! دیگری آبگوشت داغ و غذاهای لذیذ را وصف می­کرد. رفیقی در اوج گرسنگی کیسه­ای از کوله­اش بیرون آورد­، گندم برشته داشت، تمام محتوای کیسه، دانه دانه رفیقانه تقسیم شد و گرسنگی مفرط، باز هم به تعویق افتاد!

سرانجام، سفر حمل مهمات به همت رفقا به پایان رسید و بی آنکه استراحت کنیم، سلاح­ها را تمیز و آماده کردیم. سه مکان برای کمپ در نظر گرفته شده بود. نخستین کمپ، همان تلار واقع در "منگُلوم" بود که به آن کمپ وسط می گفتیم. کمپ دوم، کمپ پائین بود که ته دره قرار داشت و کمپ سوم در بالای یالی قرار داشت که بسیار صعب­العبور بود و از نظر استراتژیک بسیار مهم بود، "کمپ عقاب­ها" نامی بود که بر آن نهاده بودیم، اما نام واقعی آن کمپ، کمپ قاسم بود. از نظر زمانی در فاصلۀ بیست دقیقه­ای کمپ اصلی یا همان تلار بود. بالا رفتن از یال بدون چند بار زمین خوردن ناممکن بود. کمپ بالا آب نداشت و ما می­باستی از چشمۀ کنار کمپ وسط برای خود آب می­بردیم. در کمپ عقاب­ها آلاچیقی زیبا و در میانش اجاقی برپا کردیم. امید داشتیم با آن اجاق غذا نیز درست کنیم. چند چادر نظامی از شهر رسید و خیلی سریع برپا شدند، در هر چادر تا ده نفر می­خوابیدیم. شب­ها گاهی در جنگل گم می شدیم، هر گاه کسی گم می­شد بهترین راه این بود که شب را تا صبح سپری کند. بارها اتفاق می­افتاد که در تاریکی شب در فاصلۀ دور­، نور مانندی ­دیده می­شد، فرد گم شده با امید فراوان به آن سمت حرکت می­کرد، وقتی به نزدیک نور می­رسید، نه از آتش خبری بود و نه از کمپ! بلکه فقط انعکاس نوری بود که در شب­های جنگل پدید می­آید، در نتیجه، فرد گم شده شب را باید سر به بالین تفنگ می­گذاشت و در گوشه­ای از جنگل می­خوابید و با روشن شدن هوا و دیدن دکل­های برق که یک نشانه بود، خود را به کمپ می­رساند.

هر روز صبح زود بیدار می­شدیم، برنامۀ صبحگاهی با سرود "سربداران" آغاز می­شد، آنگاه سرود "انترناسیونال" و سرود "ای رقیب" که سرود یاران کردستان بود را می­خواندیم، سپس برنامۀ ورزش بود، مسئول نرمش را عباس آقا صدا می­زدیم، سن او بیشتر از همۀ ما، اما ورزیده بود.

آرام آرام سر و کله اکیپ پزشکی پیدا شد، در کمپ وسط رفیقی آنها را روی سنگ بزرگی نشاند و موهای زیبا و بلند آنها را کوتاه کوتاه کرد! علت این بود که امکان شست و شو محدود و خطر شپش گرفتن بسیار بود! رفیقی که موهای زنان را کوتاه می­کرد، اشک در چشمانش موج می­زد و می­گفت موهای به این زیبایی را نگه می­دارم و پس از پیروزی قیام به شما پس خواهم داد! تعدادی از رفقا تماشا می­کردند و هر رفیقی کوتاه کردن موهایش تمام می­شد، برایش دست می­زدند! چهرۀ زنانه نیز پس از کوتاه شدن موها تغییر می­کرد. نوبت رفیق فرح شد، او جوان­ترین عضو گروه پزشکی بود. او با شوخی و شیطنت فرار می­کرد و رفیق آرایشگر با قیچی به دنبال او می­دوید، هردو تئاتر بازی می­کردند، فرح با لهجۀ آبادانی می­گفت: "مو نمی­خوام موهامو بزنوم" و رفیق آرایشگر می­گفت: "فقط نوک موهاتو می­زنم که خوره نگیره"! سرانجام، فرح با چهرۀ سبزۀ خویش پذیرفت و روی سنگ نشست و چند دقیقه رفقای سربدار جوان، پیرامون او حلقه زدند و تشویقش کردند و برایش دست می­زدند، یکی به او ­گفت: "وای چقدر قشنگ شدی!" و او با همان لهجۀ شیرینش پاسخ داد: "مگه مو قشنگ نبودوم"، شادابی و طراوات و شور جوانی در سیمایش می­درخشید.

در یکی از برنامه­های صبحگاهی، مسئول نظامی صحبت کوتاهی کرد و رهنمودهای مهمی را گوشزد کرد، او با لهجۀ مهابادی گفت، رفقا اسم من کاک محمد است! برایم عجیب بود، او خود کاک اسماعیل است، چرا می­گوید من کاک محمد هستم! پیشتر هم به من شیرینی تعارف کرده بود؟! معمای من حل نشده بود، گاهی او را کلاش بر دوش و گاهی او را با ژ3 می­دیدم! یکی از پرنسیپ­ها، این بود که هر کسی می­بایستی با دقت از اسلحه­اش مواظبت کند، معمای من هر روز پیچیده­تر می­شد! مثلا این کاک محمد نه تنها مرتب سلاح خود را عوض می­کرد، بلکه نام خود را نیز تغییر می­داد! حتا کلاهش را نیزعوض می­کرد، یک بار کلاه پوست بره­ای و بار دیگر کلاه نمدی بر سر می­گذاشت!

روزی به سوی جادۀ هراز برای استقبال رفقای جدید رفتیم، ناگهان شور و حال عجیبی در میان جمع پدیدار شد، رفیقی با نگاهی مهربان، چهره­ای خندان و قامتی بلند آمده بود، از همۀ ما بلندتر بود و تبسمی پر از عشق و محبت بر لبانش نقش بسته بود، تک تک ما را صمیمانه در آغوش کشید و بوسید. دیدار با او آنقدر زیبا بود که گویا برادری بزرگ پس از سالیان دراز به آغوش خانواده بازگشته است. استقبال از او شعله­ای از عشق و محبت در همۀ ما ایجاد کرد، بر خود می­بالید که یارانش را مسلح در کنار جادۀ هراز می­دید، لباس رزم پوشیده بود، کفش­هایش به قدری بزرگ بودند که جلب توجه می­کرد، او را ناصر بزرگ خطاب می­کردیم، اما نام واقعی او حسین ریاحی بود. هر کدام از ما خود را شاگرد او می­دانستیم، او نیز با یک کوله پشتی آمده بود، سن او بیشتر از همۀ ما بود، راه لغزنده بود و یک چوب دستی به او دادیم تا بهتر راه برود. در بین راه صحبت می­کرد و ما به سخنانش گوش نمی­دادیم، بلکه واژه­هایش را می­بلعیدیم! جمله­ها و آهنگ صدای او برایم بسیار آشنا می­نمود. این دیدار و این صدا، مرا به سال­ها و خاطرات دور می­برد، زمانی  که به صدای "رادیو میهن پرستان" گوش می­دادم، او مسئول و گویندۀ این رادیو در بغداد بود. حسین ریاحی، مبارزی قدیمی و بخشی از تاریخ زندۀ مبارزات مردم ایران بود. او عضو گروه فلسطین بود که بیشتر آنها توسط ساواک دستگیر شدند و او با هشیاری و با شناختی که از مناطق مرزی داشت موفق به عبور از مرز شد.

رادیو میهن پرستان به دلیل پخش ادبیات انقلابی، نقش مهمی در آموزش نسل جوان آن دوران داشت. رفیق ریاحی با صدای قدرتمند و اثرگذار خویش، نسلی را پرورش داد. وقتی به کمپ رسیدیم شوق و ذوقی ایجاد شد و همه از دیدار با او خوشحال شدند، او محبوب همه بود، چرا که در یک لحظه مهر و محبت همه را جلب می­کرد، حتا در دوران تبعید در سالیان بسیار دور در شهر دزفول وقتی آموزگار بود همکاران و شاگردانش، همگی او را دوست می­داشتند. همبازی­های او در محله تا دانشجویان فعال سیاسی او را دوست می­داشتند. حضور او در مراسم سوگواری جهان پهلوان تختی نیز بر محبوب بودن او افزوده بود.

حسین ریاحی، چون خود را ناصر معرفی کرده بود، در میان ما "ناصر بزرگ" نام گرفت، برای اینکه نام ناصر در جمع ما زیاد بود به هر یک لقبی داده بودیم، یکی "ناصر اهواز" شده بود، دیگری به خاطر تیرگی چهره "ناصر نقره" خطاب می­شد. حسین ریاحی، قلبی به بزرگی دنیا داشت و عاشقانه مردم را دوست می­داشت تمام عمرش را برای بهروزی و شادمانی مردم مبارزه کرده بود. پس از ورود ناصر بزرگ به کمپ، دغدغۀ او تهیۀ غذا برای همه بود و با پیشنهادهایی تلاش کرد تا شکم گرسنۀ رفقا سیر شود. چند ساعت بعد، سه دیگ بسیار بزرگ در کمپ وسط، روی آتش و سوپی در حال آماده شدن بود. محتوای سه دیگ، پونه­های وحشی کنار برکه­ها، ازگیل کال جنگلی و بار و برگ برخی درختان جنگلی بود، میوه­ای وحشی شبیه لوبیا که گالش­ها برای سیر کردن حیوانات استفاده می­کردند نیز بود. یارانی که ذوق آشپزی داشتند با افزودن اندکی ادویه سوپ را آماده کردند، هر سه دیگ غذا تقسیم شد، بیش از صد نفر غذا خوردند و گرسنگی تا مدتی فراموش شد، اکیپ آشپزی نیز مورد تشویق همه قرار گرفت. آرام آرام اکیپ تدارکات نیز فعال شد، مقداری نخود و لوبیا و عدس و حبوبات نیز از طریق گالش­ها به کمپ رسید. آشپزی نوبتی شد و جایگزین می­شد.

هیچکس بیکار نبود. وقتی هوا آفتابی بود کنار رودخانه می­رفتیم و حمام می­کردیم. از همان دیگ­ها برای گرم کردن آب استفاده می­کردیم و ریش­هایمان را می­تراشیدیم و لباس­هایمان را می­شستیم و خشک می­کردیم. نگهبانی­ها نیز برقرار بود.غذای ما هر سه وعده نخود و لوبیا یا عدس بود. البته گاهی سنگ ریزه نیز درون آن پیدا می­شد. به مرور از تکرار این سه نوع غذا خسته شدیم، برخی به شوخی می­گفتند فردای پیروزی دستور منع استفاده از نخود و لوبیا و عدس را صادر خواهیم کرد و همگی می­خندیدیم. اما چاره­ای نداشتیم چرا که همین غذای تکراری تنها چیزی بود که رفع گرسنگی می­کرد. هر کس یک یقلوی و یک قاشق داشت، همۀ رفقا دم قاشق­ها را کج کرده و مثل خودکار به جیب روی سینه آویزان کرده بودند. جوان­ترهای شوخ­طبع نیز می­گفتند: "پس از صرف غذا قاشق­ها را جیب فنگ کنید!" بسیاری به سهم غذای خویش آب اضافه می­کردند به امید اینکه حجم غذا افزایش یابد! ظرف­های غذا معمولا نیازی به شستن نداشتند، چون اثری از غذا در آنها باقی نمی­ماند!

بحث­های جدی نیز آغاز شد و قرار شد برای این خیزش، نامی انتخاب کنیم، نام­های زیادی پیشنهاد شد و در مورد آنها بحث شد، سرانجام نام "سربداران" تصویب شد، سرود سربداران سروده شد. یکی از مسایل بسیار پر اهمیت، نگهبانی بود که همگی بسیار هوشیارانه برخورد می­کردیم. بسیاری از شب­ها، جنگل در تاریکی مطلق بود. همه جا تیره و تار بود، گاهی پیش می­آمد در نگهبانی­های شب، وقتی از جاده­های مالرو حرکت می­کردیم، کرم­های شبتاب در کناره­های راه می­درخشیدند، تو گویی راهنمای ما در جاده بودند.

روزی کاک اسماعیل با سینه­ای فراخ و سیمایی مهربان سخنرانی کرد و در پایان گفت: "من کاک اسماعیل نیستم، کاک محمد هستم." دوباره داستان همان معما برایم تداعی شد و چون توان حل این معما را نداشتم، همیشه به مدتی بعد موکول می­کردم! گاهی از شهر برایمان نان می­رسید و هرکس تکه نان خویش را روی آتش گرم می­کرد و بوی نان داغ  و بلعیدن آن، چه لذتی داشت! هر روز به دایرۀ واژگان ما افزوده می­شد و به آنها اصطلاحات سربداری می­گفتیم. به طور مثال، یک غذا را "تو رگی" نام گذاشتیم، رفیقی توضیح می­داد چون معده­ها خالی هستند، غذا یک راست وارد رگ­ها می­شود، به همین دلیل "تو رگی" معنا پیدا می­کند! گاهی نیز به طور اتفاقی یک خوردنی مختصر داشتیم که به آن "مو رگی" می­گفتیم! روابط همه بسیار صمیمانه بود و اتحاد معنای واقعی داشت، صد نفر سرشار از عشق و امید و هر فرد دواطلب می­شد تا دشوارترین کارها و ماموریت را انجام دهد. بارها یوسف گرجی، کیسه خوابش را به دیگری داد و خود بدون کیسه خواب خوابید. در همان دوران بود، گروهی از جوانان شهر و روستا که به جنگل و ییلاق­های اطراف آمل آمده بودند با برخی از رفقا آشنا شدند که همگی آنان به سربداران پیوستند. آنها گرایش­های سیاسی گوناگونی داشتند، نام یکی از آنها آرش بود، از اهالی آمل و طرفدار مجاهدین بود، جوانی با پرنسیپ بود، حرف­های سنجیدۀ آرش و عزم مبارزاتی او یک شخصیت انقلابی و دوست داشتنی از او ساخته بود. با توجه به کمبود سلاح­ها در کمپ، اما این گروه نیز تا حدودی مسلح شدند. مدتی بعد، پس از درگیری 22 آبان، زندگی و مبارزه در جنگل دشوارتر شده بود، یکی از افراد این گروه که از اهالی "مرزنکلا" بود، نتوانست تحمل کند و زمان نگهبانی به روستای خودش بازگشت و متاسفانه در آنجا دستگیر شد و سپاه در جادۀ هراز، از او استفاده می­کرد تا رفقای سربداران را شناسایی کند. البته، برخی از این جوانان به سربداران پیوستند و بخشی دیگر به ویژه کسانی که به مجاهدین گرایش داشتند، مدتی بعد بنا به رهنمود سازمان مجاهدین سربداران را ترک کردند.

اوضاع اکیپ پزشکی روبراه شده بود، چونکه مقداری دارو از شهر رسیده بود و هر وقت کسی بیمار می­شد اکیپ پزشکی نیز آمادگی کامل داشت، جوان­ترها نیز کشف­های جالبی کرده بودند، به اکیپ پزشکی مراجعه می­کردند و می­گفتند سرفه می­کنند و هر کدام یک شیشه شربت می­گرفتند؛ مصرف این شربت برای آنان به خاطر اینکه شیرین بود لذت بخش بود و افزون بر این مرهمی برای گرسنگی بود!.

روزی در کمپ وسط، گالشی به دیدار سربداران آمده بود و مشغول چای خوردن بود که ناگهان از صدای یکی از رفقا متوجه شد که او یک زن است، بسیار شگفت­زده شد! تا آن لحظه به طور غیرمعقول پنهان می­کردیم که زنان نیز در میان ما هستند! اما وقتی متوجه شد که آن زن، پزشک است خوشحال شد و از دردها و بیماری­هایش گفت و دارو گرفت و رفت. در همان زمان بود که گروه "وریا" به یاد وریا مدرسی که در سال 58 در جنگ کامیاران جان باخت، تشکیل شد و یکی از مسئولیت­های گروه "وریا"، سرکشی به خانواده­هایی بود که در جنگل زندگی می­کردند و دسترسی به پزشک و دارو نداشتند.

با هرگونه تغییر آب و هوا، اوضاع ما نیز تغییر می­کرد. یک دوره همگی خارش گرفتیم و کاری از دست اکیپ پزشکی برنمی­آمد. رفقا ساعت­ها خود را یا دیگری را می­خاراندند. بارها رفیق یوسف گرجی را دیدم که لخت شده بود و پشت خود را به درختان می­مالید. تا اینکه به خاکستر آتش پناه بردیم و اندکی آرام گرفتیم، حشرات ریز جنگل مازندران از موزی­ترین حشرات جهان است، چونکه از روی شلوار ارتشی و ضخیم نیز نیش می­زدند، حتا بعضی از آنها در پوست بدن فرو می­رفتند. روزی برای عباس آقا، مسئول ورزش اتفاق ناگواری افتاد، او پس از توالت خود را با برگ گزنه پاک کرده بود و از سوزش می سوخت، به خاطر دردی که می­کشید غم­انگیز بود و تا مدتی نیز موجب خنده شده بود!

در یکی از شب­ها، خبر خوشحال کننده ای رسید، کامیون آرد در جاده منتظر ما بود. تمام بار آرد کامیون را باید پیش از طلوع آفتاب به جنگل منتقل می­کردیم. بی­درنگ سازماندهی شدیم، اکیپ­های دو نفره با وجود باران باید گونی­های آرد را به کمپ می­رساندند. کیسۀ آردها نباید زمین گذارده می­شدند، وقتی یک نفر خسته می­شد، دیگری گونی را حمل می­کرد. رفیق همراه من میرزا یوسف بود، او خستگی را هرگز نمی­شناخت، نزدیک به دو متر قد داشت، بسیار قوی و ورزیده، سرعت او دو برابر دیگران بود، رفقای جوان به شوخی او را یوسف غول می­نامیدند. شخصیتی بسیار قوی و جالبی داشت.

هوا با نخستین سپیده دم روشن می­شد، تمام آردها به همت یاران به تلار کمپ مرکزی منتقل شد. صبحانۀ آن روز فراموش نشدنی بود، نان تازه با چای و پنیر! بوی نان تازه روی ساج در جنگل پیچیده بود و همه را سرمست می­کرد. گروه خباز نیز تشکیل شد و روز به روز کیفیت پخت نان بهتر می­شد، اما برای بیش از صد گرسنه، نان پختن آسان نبود! گروه خباز روز به روز پیشرفت می­کرد، صحنه­ها جذاب و دیدنی بود، یکی خمیر درست می­کرد، دومی چانه می­گرفت و سومی پهن می­کرد و شاطر نیز می­پخت. نانواها شب­ها کار می­کردند و کتری چای آنها همیشه برقرار بود. در همین روزها بود که سر و کلۀ شیرودی پیدا شد، سگ خوبی بود. نمی­دانم چرا، اما او را شیرودی صدا می­کردیم، خیلی زود با همه دوست شد، بسیار فعال بود و حتا با ما به ماموریت می­آمد، برنامه­اش پر و غذایش تکه ای کوچک از سهمیۀ نان هر یک از رفقا بود.

هر روز مرتب و آماده می­شدیم. آمادۀ رزم و از همه مهم­تر آمادۀ نبرد اصلی در روز موعود! روزی که امیدهای فراوان داشتیم، روز قیام، روزی که سربداران می­روند تا حرکت عظیمی را آغاز کنند، روزی که به شهر خواهیم رفت و به مردم شهر آمل خواهیم گفت که ما آماده­ایم تا با دشمنان قسم خوردۀ شما روبرو شویم، برای آن روز، روزشماری می­کردیم. در آغاز بنا بود به طور غافلگیرانه به همۀ مقرهای دشمن یورش برده و زندانیان را آزاد کنیم و این حرکت را اگر موفقیت­آمیز بود به کل منطقه و شهرهای دیگر گسترش دهیم.

در یکی از روزها کاک محمد در آلاچیق مشغول سخنرانی بود، یک لحظه رفتم بیرون، دیدم او با چند نفر دیگر در حال صحبت کردن است! به آلاچیق برگشتم دوباره دیدم او برای برخی سخنرانی می­کند! آنجا بود که متوجه شدم کاک محمد و کاک اسماعیل دو برادر همزاد هستند و چقدر شبیه همدیگر بودند. دو ستارۀ درخشان این سرزمین، دو پیشمرگۀ قهرمان کردستان، دو تن از چهره­های انقلابی از تبار حیدر عمواوغلی و ملا آواره، هر دو صمیمی و مهربان و نستوه و صبور و باورمند، کاک اسماعیل فرماندۀ نظامی سربداران بود و کاک محمد مسئول کمپ بالا و معاون اول فرمانده! سرانجام معمای من نیز حل شد.

دشمن از مدت­ها پیش، پی برده بود که نیروهایی در جنگل مستقر هستند. آنان خود را برای حمله به سربداران آماده کرده بودند. ما نیز خود را برای رفتن به شهر آماده کرده بودیم، همه چیز آماده بود، سلاح­ها آماده بودند، پرچم­ها و بازوبندهای سرخ آماده بودند. به این ترتیب، روز حرکت نزدیک و نزدیک­تر می­شد، تمام راه­های ورود به شهر با دقت شناسایی شده بودند. روز موعود فرا رسید، اوضاع روبراه بود، حتا اعلامیه­ها نیز رسیده بودند. روز 18 آبان روز حرکت، همگی شاد و سرافراز عکس­های یادگاری و دسته جمعی گرفتیم و به سوی جادۀ امامزاده عبدالله روان شدیم تا از آنجا با ماشین به سمت شهر برویم. رفقا چند مینی­بوس و وانت را با پوشش انتقال زوار از امامزاده عبدالله کرایه کرده بودند! اما هنگام رسیدن به نقطه­ای از پیش تعیین شده از رانندگان خواستند که وارد یک جادۀ جنگلی شوند. حوالی عصر بود که یکی از اکیپ­ها به طور اتفاقی با یکی از گروه­های گشتی سپاه روبرو شد و به ناچار با آنان درگیر شد. فرماندهی تاکید کرده بود تا آنجا که ممکن است، تیراندازی نشود. رفیق بهنام رودگرمی با مزدوران پاسدار روبرو می­شود، هدف رفقا این بود که بدون درگیری، آنها را به اسارت درآورند، اما میسر نشد و درگیری و تیراندازی آغاز شد. رفیق بهنام درجا تیر می­خورد و جان می­بازد، دو تن از مزدوران پاسدار نیز کشته می­شوند و پاسدار دیگری زخمی می­شود، اما موفق می­شود فرار کند. پس از این درگیری، کاک اسماعیل با مشورت دیگر مسئولان نظامی، تصمیم می­گیرند که عقب نشینی کنیم، در نتیجه رفتن به شهر به تعویق افتاد. اما اکیپی که مسئول بستن جادۀ هراز بود با موفقیت برنامۀ خود را به مرحلۀ اجرا می­گذارد. از چند راننده کامیون خواسته بودند که کامیون­ها را در عرض جاده پارک کنند، رانندگان نیز وقتی به هویت سربداران پی می­برند، صمیمانه همکاری می­کنند. صدای انفجارهای ترقه­های نمایشی نیز شور و شعفی امیدوارانه در میان مردم ایجاد ­کرده بود. در جادۀ هراز، مردم از ماشین­ها خارج شده و به شادی و پایکوبی می­پردازند و رفقا را تشویق می­کنند. رفیق یوسف گرجی و چند نفر دیگر به میان مردم رفته و همدیگر را به آغوش می­کشند. سرانجام پیام فرماندهی به این رفقا نیز می­رسد و آنها نیز عقب نشینی می کنند.

فردای آن روز، مراسم تشییع پیکر رفیق عزیرمان بهنام برگزار شد. از چوب درختان برانکاری درست کردیم تا پیکر او را بر دوش کشیم، ساعت خاکسپاری 3 بعدازظهر بود، همگی با سلاح­هایمان به صورت نگون فنگ با لباس­های مرتب، مراسم را محترمانه برگزار کردیم. چه پرشکوه است با آرمان انقلابی و در نبردی رویاروی با دشمنان مردم جان باختن! مراسم پرشکوهی بود، همگی سرود خواندیم. سرود انترناسیونال با مشت­های گره کرده، سرود سربداران، سرود آزادی فرخی یزدی؛ همگی با ادای احترام با نخستین جان­فشان سربداران وداع کردیم. کاک اسماعیل سخنرانی کرد، با تمام وجودش حرف می­زد، نفس­ها در سینه­ها حبس شده بود، او از بهنام تجلیل کرد. پس از کاک اسماعیل نوبت حسین ریاحی بود، جمله­هایش شعرگونه بودند، قلبش زخم خورده بود و اشک می­ریخت. پس از پایان سخنرانی حسین ریاحی، مسلسل رفیق بهنام را به او هدیه کردند و این موضوع دلیلی بود که او دوباره لب به سخن بگشاید و گفت و گفت تا هوا رو به تاریکی رفت. او گفت امیدوارم لیاقت داشتن این تفنگ را داشته باشم و مزار رفیق بهنام را میعادگاه عاشقان انقلاب دانست، مزاری که هر صبحدم خورشید بر آن بوسه خواهد زد! سرانجام حسین ریاحی گفت اینجاست که باید مزار سربداران گردد و هر سربداری که بر خاک افتد در این مکان نزد بهنام به خاک سپرده خواهد شد.

از شکوه و عظمت آن خاکسپاری هر چه گفته و نوشته شود، کم خواهد بود. پیکر رفیق بهنام، زمانی به خاک سپرده شد که هوا رو به تاریکی می­رفت. بر مزارش دوباره سرود خواندیم و در پایان با عزمی استوار به کمپ­هایمان بازگشتیم. آن روزها همواره آماده باش بودیم، چند روزی سپری شد، رفقا از نحوۀ جان باختن رفیق بهنام و از نحوۀ برخورد مردم و رانندگان جاده هراز صحبت می­کردند. جنگ ما با مزدوران آغاز شده بود، اعلامیه­های سربداران در شهر آمل و چند شهر دیگر پخش شد. زین پس، هزاران نفر باخبر شدند که موضوع چیست، هر روز هواپیما و هلی­کوپترهایی بر فراز جنگل پرواز می­کردند. شور و شوق عجیبی مردم را فراگرفته بود، به ویژه مردم شمال و شهر آمل، شور و حال سربداران را داشتند. هر کس برای خودش داستانی می ساخت، مردم می­گفتند سربداران 7 هزار نفرند! هلیکوپتر دارند و در جنگل تونل زده­اند! ضد هوایی دارند! قوی هیکل هستند و خمپاره انداز دارند و...

احتمال حملۀ دشمن به جنگل حتمی بود، البته ما نیز هشیار بودیم و می­دانستیم که دشمن نقشۀ سرکوب دارد. ولی ما خواهان درگیری در جنگل نبودیم، می­خواستیم جایی بجنگیم که مردم حضور داشته باشند و مبارزه را در کنار مردم پیش ببریم. بنا بر این، تلاش می­کردیم از درگیری در جنگل پرهیز کنیم. شب 22 آبان، طبق روال همیشگی برنامه­های شبانۀ فرهنگی و هنری داشتیم، رفقای نگهبان در بالای یال­های مسلط بر کمپ­ها نوری دیده بودند، آن شب زودتر از موعد مقرر خوابیدیم، ولی آماده باش بودیم. مشاهدۀ نور به مرکز فرهاندهی گزارش شد، کاک اسماعیل با تجاربی که داشت می­دانست که دشمن قادر نخواهد بود شبانه دست به عملیات بزند، صبح خیلی زود گروهی از رفقا برای گشت اعزام شدند، هنوز هوا روشن نشده بود کاک اسماعیل آمد و رفقای کمپ پایین را به کمپ وسط برد و رفقای کمپ بالا موسوم به کمپ عقاب­ها در جای خود مستقر شدند. کمپ وسط با تمام نیرو آرایش نظامی دقیق به خود گرفت، شکست دشمن با آن آرایش حتمی بود.

دشمن با بسیج دو هزار نفر، خود را آماده کرده بود، فرماندهی عملیات دشمن را یک سرهنگ ارتش به عهده داشت. حمله، حوالی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح آغاز شد، نقشه­ای کامل در تهران تهیه کرده بودند و با عدۀ زیادی از فرماندهان سپاه در منطقه و عده­ای از ارتشیان مزدور دست به کار شده بودند، حدود 400 نفر را در خط اول جبهه آرایش داده بودند و به آنها گفته بودند عملیات یک ساعت طول خواهد کشید، به بعضی از ارتشی­ها گفته بودند برای راهپیمایی به جنگل می­رویم و با دروغ­ها و نیرنگ­های بی­شمار نیروهای ارتش را به جنگل کشانده بودند. آنها از چهار سمت از بالای یال­ها به سوی سربداران در حال حرکت بودند، شب را در بالای یال­ها خوابیده بودند و بدون شک صدای سرودهای ما را شنیده بودند، مزدوران احمق و زبون با شعار الله و اکبر از یال پایین می­آمدند و در خیال خام خود می­خواستند روحیۀ ما را تضعیف کنند!

نبرد شروع شده بود، وقتی صدای سه راهی­های سربداران را می­شنیدند فریاد می­زدند خمپاره دارند! یکی دیگر فریاد می­زد تیربار دارند! رفیق حسین عطائی، معروف به محمد تی ان تی، چون شیر می­غرید و فریاد می­زد و شجاعانه آنها را به نبردی بی­امان فرامی­خواند و رو به سربداران هشدار می­داد کسی به هلی­کوپترها تیراندازی نکند! هلی­کوپترها مرتب در بالای سر ما پرواز می­کردند. دشمن در لحظه­های آغازین شکست سختی خورد، بی سیم اصلی آنها به دست نیروهای سربدار افتاد، سرهنگ فرماندۀ عملیات کشته شد، فرماندۀ سپاه و معاونش که فرماندۀ بسیج آمل نیز بود کشته شد. برخی از سربداران که تا آن زمان سلاح نداشتند با سلاح­های به دست آمده از دشمن، مسلح شدند. فقط یک نفر در این عملیات، از رفقای سربدار در کمپ وسط به نام مرتضی در نبرد با دشمن جان باخت، دو نفر دیگر از رفقا نیز زخمی شدند.

اکیپ کمین­های سربداران در برابر مزدوران به پیروزی مطلق دست یافت، در جبهه­ای دیگر برخی از نیروهای دشمن به دام  افتادند، دو نفر از ژاندارم­های زخمی دستگیر شدند که پس از مداوای ژاندارم­ها توسط اکیپ پزشکی، سربداران آنها را آزاد کردند، هرچند مدتی بعد شنیده شد که هر دو ژاندارم به جرم تسلیم اسلحه، محکوم به اعدام شدند. در جبهۀ دیگری در جاده جنگلی موسوم به جادۀ معدن سنگ درکا، رفقا کامیون مزدوران را با آر پی جی منهدم کردند، این کامیون با همۀ سرنشینانش سوخت. جنگ تا ساعت سه بعدازظهر به طول کشید. از جیب یکی از پاسداران آملی کشته شده، حکمی پیدا شد که نشان می­داد او مامور جوخۀ اعدام بوده و چهار مجاهد را در شهر اعدام کرده بود. نام دو نفر از اعدامی­ها علی و رضا فدائی، دو برادر از جوانان محبوب و مبارز شهر بودند، مادر این دو مجاهد پس از شنیدن این خبر گفته بود من بر بازوان سربداران بوسه می­زنم و خود نیز از این پس سربدارم و از هم­اکنون آرام خواهم خوابید. مقادیر زیادی سلاح و مهمات و تجهیزات نظامی به غنیمت گرفتیم.

غم از دست دادن رفیق مرتضی اما، همۀ ما را اندوهگین می­کرد. عصر هنگام، پیکی از طرف رفقای کمین رسید و شادی و شعفی در ما ایجاد شد. رزم رفقا بسیار جانانه و پیروزمندانه بود. کل تهاجم طرح­ریزی شده توسط جمهوری اسلامی ایران، چکش و سندان نام داشت! چکش نیروهایی بودند که از ارتفاع یال­ها حمله را آغاز کرده بودند و بنا بود سربداران را میان چکش و سندان له کنند!  حتا حاکم شرع با خود آورده بودند که سربداران را همانجا اعدام کنند!

در هر کجای جنگل، مزدوری بر خاک افتاده بود. آی مردم ستمدیده کجائید؟ آی مادران داغدیده که فرزندان خود را از دست داده­اید کجائید؟ تا ببینید چه بر سر قاتلان فرزندانتان آمده است، آی کسانی که فرزندانتان را از خانه­هایتان ربوده­اند کجائید؟ بیاید پیکرهای این جانیان را نظاره کنید و ببینید چه بلایی بر سرشان آمده است! درگیری 22 آبان پایان یافت، دشمن شکست خورده و زبون پا به فرار گذاشت، مردم به حقارت آنها خندیدند، روستاییانی که روز قبل شاهد نقل و انتقال آنان بودند و دیدند که چگونه با کامیون­های آمریکایی و روسی با چراغ­های روشن به سمت جنگل حرکت می­کردند، اینک با فرار مفتضحانۀ آنها غرق در شورو شادی شدند.

بیمارستان شهرهای شمال پر از زخمی­های دشمن بود، مردم پاسداران را مسخره می­کردند، وظیفۀ هلی­کوپترها جمع­آوری زخمی­هایشان بود. کوله پشتی­هایشان نیز پر از مواد غذایی، کنسرو ماهی، خرما و انجیر خشک بود. از طریق روستاییان به خانوادۀ کشته شدگان پیام داده شد، توسط آدم­های بی­طرف برای تحویل اجساد اقدام کنند، به جز دو مورد از خانوادۀ ارتشی­ها هیچکس برای تحویل اجساد به جنگل نیامد! پیرمردی از منطقۀ شیرگاه برای گرفتن جسد دامادش آمده بود، رفقای سربدار با شاخ و برگ درختان برانکاری درست کردند و جسد آن افسر را تحویل پیرمرد دادند، رفقای ما با آن پیرمرد همدردی کردند و پیرمرد در پاسخ گفته بود: "داماد من نباید می­آمد، برای گردش که به جنگل نیامده بود، پسران خود من زندانند!"

فردای روز درگیری به اعماق جنگل عقب نشینی کردیم. در بحث­ها برخی نظر می­دادند که ما می­بایستی دشمن شکست خورده را تعقیب می­کردیم و در آن شرایط عالی، عقب نشینی را اشتباه ارزیابی می­کردند. هواپیماهای شناسایی به طور مرتب بالای سر ما پرواز می­کردند. رفقای کمین که به چند سرباز زخمی و اسیر نان و غذا دادند، اما آنها نپذیرفتنند! وقتی علت را جویا شدند، پاسخ آنها جالب بود: "می­دانیم که شما خودتان گرسنه­اید!"

به درۀ عمیقی عقب نشینی کردیم. بی­درنگ آلاچیقی درست کردیم و هر کس به دنبال وظیفه­ای می­رفت، پست­های نگهبانی به دقت انتخاب شدند. فردای آن روز دوباره به یال بلندی که روبروی ما قرار داشت صعود کردیم. زخمی­ها را بر دوش خویش حمل می­کردیم. در این نقل و انتقال، باران امان نمی­داد. آلاچیقی دیگر برپا شد، برای نخستین بار فرصتی به دست آمد که هر فردی خاطراتش را از درگیری بازگو کند. با وجود باران شدید همگی در آلاچیق جا گرفتیم، وضع مزاجی بسیاری از رفقا خوب نبود، اما وضع روحی همه خوب بود، سخن گفتن در جمع و بیان تجربۀ نظامی در آن شرایط صفایی داشت. هر فردی که برمی­خاست تا خاطراتش را بازگوید باید کلاه خود را از سر برمی­داشت. بسیاری از رفقا صحبت کردند، هر فرد به شیوۀ خود بر حماقت­های دشمن انگشت می­گذاشت، به آرایش ناهمگون نیروهای نظامی دشمن، نقطه ضعف­ها و نقشه­های دشمن اشاره شد. به رشادت رفقا در جریان درگیری­ها نیز در همۀ جبهه­ها اشاره شد، از رفقای کمین به خاطر دقیق عمل کردن نیز تقدیر شد.

لازم است گفته شود که سیستم مخابراتی و بی سیم ما خیلی خوب کار کرده بود، هنگام نبرد می­توانستیم مرتب و به آسانی روی خط سپاه برویم، بلبشوی عجیبی در تماس­های سپاه جریان داشت، رفقای ما با زبان کردی، آذری و آلمانی و ... حرف می­زدند. از بی سیم دشمن می­شنیدیم که می گفتند جنگلی­ها به زبان آلمانی حرف می­زنند!

در آلاچیق به جان­فشان شدن رفیق مرتضی نیز اشاره شد. تا زمانی که وقت خواب فرارسید هر رفیقی سر بر بالین تفنگ نهاد. آن شب همه جا خیس بود، اما گویا آبدیده شده بودیم. زین پس وضع غذایی ناگوار شده بود، در این شرایط بود که همگی به همان اندک نخود لوبیاها و عدس­های باقیمانده ارادت پیدا کردیم. خرمالوها و ازگیل­های جنگلی رسیده بودند و قابل خوردن شده بودند، گالش­ها نمی­تواسنتند برای ما غذا بیاورند، چون پاسداران به آنها اجازه نمی­دادند از حجم معینی بیشتر با خود آذوقه حمل کنند! فقط حمل چند کیلو برنج مجاز بود، گالش­ها حتا برای حمل جو برای حیوانات نیز مشکل داشتند، امکان هر رفت و آمدی به هر دلیلی به جنگل از بین رفته بود، مشکل آذوقه و سیگار آرام آرام خودنمایی می­کرد. اما هنوز کسانی بودند که در آن شرایط دشوار یار و مددکار ما بودند. آن دوران، دوران عقب نشینی ما به اعماق جنگل بود.

                                                                                                                 ادامه دارد..........




Gozareshgar
info@gozareshgar.com