18.04.21 22:33 Alter: 21 days

بیژن نیابتی: جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها ـ کتاب سوم

Kategorie: Meldungen Links

 

 

بخش بیست و نهم ، فراماسونری جهانی

 

پیش از ورود به جنگ سرد پرداختن به دو تشکیلات سری که در طول تاریخ معاصر حداقل از قرن هجدهم به بعد نقش بزرگی درتغییر و تحولات سیاسی بازی کرده اند اجتناب ناپذیراست. یکی ازایندو، تشکیلات فراماسونری جهانی می باشد که شکل کنونی آن یک قدمت سیصد ساله دارد. هرکس که قصد ورود به صحنه سیاست کلان و معادلات قدرت جهانی را دارد ، ضروری است که با این مقوله آشنایی داشته باشد ، چرا که بدون شناخت ماهیت ، کارکرد ، حیطه های گسترده نفوذ و خلاصه ابزارها و آماجهای این جریان قدرتمند ، نه ورود آسان عنصر انقلابی به عرصه قدرت سیاسی و فهم معادلات حاکم بر "قواعد بازی" میسر است  و نه می توان بسادگی موفق به تصاحب قدرت سیاسی شد. مهمتر از همه حتی در صورت "تصاحب قدرت" سیاسی نیز، "حفظ قدرت" و حراست از حاکمیت نوین و منافع ملی  در تعارض با کانونهای قدرت جهانی به هیچ وجه کارآسانی نخواهد بود.

 

در عین حال پرداختن به مقوله فراماسونری بدليل عملکرد مخفيانه اين جريان  و غيرعلنی بودن تشکيلاتی آن البته کار ساده ای نیست. چرا که یک پژوهش جدی می بايستی همواره مبتنی بر اسناد و مدارک انکارناپذير و  بدون شبهه  باشد. درصورتی که تحقيق  درباره نقش جريان فراماسونی و کارکردهای سياسی آن در طول تاريخ  معاصر دقیقأ به همان دليل عملکرد مخفيانه و توطئه گرانه آن بيشتر به يک "کار اطلاعاتی" می ماند تا یک کار نرمال تحقیقاتی ! البته امکانپذیرهست ولی بسیار سخت است ، یعنی پژوهشگر مربوطه تنها محقق نمی تواند باشد، بسا فراتر از آن ، هم باید بر اطلاعات بسیار احاطه داشته باشد ، هم شم اطلاعاتی داشته باشد وهم مهمتر ازهمه  از توان سیستم سازی  برخوردار باشد !  یعنی بتواند اطلاعات و ضد اطلاعات بسیار از منابع گوناگون را  ابتدا تصفیه کند یعنی اطلاعات را از ضد اطلاعات جدا کرده  و نهایتأ در یک ارتباط منطقی و یک دستگاه منسجم وارد کند که اجزای آن با هم تناقض نداشته باشند و یکی دیگری را نقض نکند.

 

این موضوع که دستگاه باید منسجم باشد مهمترین بخش این روند پیچیده می باشد. برای مثال وقتی کسی معتقد باشد که سر تمامی  لژهای فراماسونری در جهان به دربار بریتانیا وصل است و از آنجا فرمان می گیرد باید بتواند توضیح دهد که جنگهای استقلال آمریکا که توسط همین فراماسونری و در رآس آن جرج واشینگتن رهبری شده بود کجا با منافع دربار بریتانیا همخوانی داشته است. در رابطه با  حمایت تمام عیار فراماسونری فرانسه از جنگهای استقلال آمریکا علیه دولت بریتانیا و حمایت متقابل فراماسونری آمریکا از انقلاب  فرانسه  و متعاقب آن تهدید منافع انگلستان در همه جا توسط حاصل نهایی انقلاب فرانسه یعنی ناپلئون بوناپارت و فراماسونری فرانسه هم همینطور است. عین همین پرسش در رابطه با انتقال رهبری جهان از بریتانیای کبیر به ایالات متحده نیز صادق است. اینکه چه پاسخی داده شود مهم نیست اما مهم است که پاسخ  مربوطه منطقی و قابل فهم باشد وگرنه دستگاه متناقض می گردد. یک دستگاه نظری متناقض حتمأ عمر چندانی نخواهد داشت و از درون گسسته خواهد شد. 

 

این تنها معضل بررسی عملکرد سازمانهای مخفی نیست ، اثبات جنایات سازمانهای اطلاعاتی علنی مثل موساد و سیا و اینتلیجنت سرویس و ...  و پژوهش علمی در رابطه با عملکرد آنان نیزبا همین مشکل روبرو می باشد. یعنی تنها  ِصرف علنی بودن یک تشکیلات راه تحقیق علمی را هموار نمی کند ، شفافیت عملکرد تشکیلات مذکور نیز یکپای  ضروری تجزیه و تحلیل درست در رابطه با آن است.  به این اعتبار ورود به هر موضوع  مرتبط  با  فراماسونری  بدلیل همین سری بودن مناسبات و عدم شفافیت فعالیتهای آن کاری بسیار دشوار است. از سوی دیگر، پیچیده شدن آگاهانه این مقوله  در یک فضای  پر رمز و راز چه  از سوی  مخالفان و چه از سوی  خود ماسونها  فضای  کار را  تیره  و راز آلوده  کرده است. به همین دلیل هم هست که هرگونه تحقیق بر روی مقوله فراماسونری  لاجرم از میان "تئوری توطئه" می گذرد. همان تئوری  مشهوری که ستون فقرات و هسته مرکزیش ، بررسی حیطه های نفوذ و عملکرد همین تشکیلات سری می باشد. بگذریم از اینکه آنچه امروزه از "تئوری توطئه" به جا مانده است بیشتر"توهم توطئه" است تا اصل قضییه یعنی وجود واقعی توطئه و عملکرد آن در توازن قدرت جهانی و منطقه ای !

 

براستی چند نفر از میان علاقه مندان به همین مقوله "تئوری توطئه" می دانند که این تئوری ، درست  یا غلط  چه  می گوید ، سرچشمه اش کجا بوده است ، استدلالاتش چیست و خلاصه تئوریسینهایش چه کسانی بوده اند. دقت کنید آدمهای عادی را نمی گویم که بهر حال می توانند تلقی دایی جان ناپلئونی هم  از این مقوله  داشته باشند ! صحبت  از علاقه مندان و دنباله روان "تئوری توطئه" می کنم. یعنی آنانی که مسئله را  بسیار جدی قلمداد می کنند و به واقعیت وجودی آن اعتقاد دارند. قبل ازاین در بخش چهارم از کتاب اول مفصل بحث کرده ام که آنچه بعدها بویژه در فاصله دو جنگ جهانی اول و دوم به "تئوری توطئه" معروف شد در واقع همان "پروتکل خردمندان صهیون" بوده است. این پروتکل بوده است که در همه جا به مثابه "تئوری توطئه"  معروف بوده است.

  امروزاما آنچه که در چهارچوب "تئوری توطئه" مطرح  می باشد دراصل  نه اشاره  به پروتکل  که عمدأ  پخش "توهم توطئه" می باشد ! یعنی اعتقاد به وجود توطئه در پس هر فعل و انفعال سیاسی داخلی و بین المللی. توهمی که بیش از آنکه واقعی باشد راه به یک پارانویای مجسم  می برد. توهم بیمار گونه ای  که از قضا بیش ازهمه توسط خود صاحبان"تئوری توطئه" پخش و تثبیت می گردد. هدف ، از جدیت انداختن موضوع ، مستقل از درست و غلطی آن است. مشتی مذخرف را  تحت عنوان "توطئه ازمابهتران" وارد فضای رسانه ای می کنند و سپس با وارد کردن متخصصانشان به صحنه همان مذخرفات را تحت عنوان "تئوری توطئه" مسخره  و رد می کنند.

 

بنابراین اینجا هم مثل همه جاهای دیگرباید حیطه ها را ازهم جدا کرد. باید بتوان حیطه توهمات بی پایه و اساس را از حیطه توطئه های واقعی و قابل فهم جدا کرد. باید بتوان میان توطئه رذیلانه یازده سپتامبربا خزئبلات پخش شده توسط "کیو اَنان" تفاوت قائل شد. در یک کلام همانقدر که در اصل یک "توطئه تئوریزه شده" نباید شک کرد هر مزخرفی را هم که آگاهانه دراین چهارچوب مطرح می کنند نباید جدی گرفت. جدی هم نیست.  توطئه اگر واقعی باشد  پس  قابل شناخت است. هرچیزی به غیرازاین که بی هیچ منطقی دریک غلاف رمزآلود ارائه شود را نباید جدی گرفت. 

 

با تمام این تفاصیل واضح است  که بدون پرداختن به "تئوری توطئه" و فهم معادلات حاکم بر آن کار بر روی  مبحث فراماسونری ناقص می ماند. فهم این معادلات اما  کارآدمهای عادی نیست ، بدردشان هم نمی خورد. به همین اعتبار مخاطب من اساسآ آدمهای عادی نیستند ! مخاطب من در اینجا تنها الیت سیاسی جامعه  و رهبران احزاب و سازمانها ازهرنحله فکری و خواستگاه اجتماعی می باشد. مخاطب من فعالان رسانه ای، نویسندگان و روشنفکران منتقد قدرت، رهبران اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری از پایین ترین تا بالاترین سطوح  و خلاصه تمامی آنانی که به عشق عدالت بر قدرت خروج کرده اند می باشد. به این اعتبار مطالب این کتاب هم بیشتر بدرد اینها می خورد تا توده های مردم !

 

ضرورت فهم معادلات قدرت و کانونهای ذی نفوذ و آشنایی با قواعد بازی در سطوح داخلی و بین المللی دغدغه آنانی است که خواهان ورود به این بازی می باشند. برای هرکسی که خارج از این  وادی قرار دارد آشنایی با این مطالب  و یا بی اطلاعی مطلق از این مقولات هیچ نقشی در زندگی روزمره  آنان بازی نمی کند ، نمی تواند هم بازی  بکند. مخاطب "تئوری توطئه" اما همین آدمهای عادی می باشد. تئوری توطئه می خواهد حیطه سیاست موجود را رمزآلود  و ورود به آنرا خطرناک جلوه دهد. "تئوری توطئه" هرگز و در هیچ برهه زمانی الیت سیاسی جامعه را  مخاطب قرار نداده است. در بخش چهارم از کتاب اول و در ارتباط  با "پروتکل" اشاره  به همین داشتم. مخاطب پروتکل اساسآ توده های مردم  یا همان عوام الناس بود. هدف ، بسیج "عوام الناس غیریهود" علیه "عوام الناس یهود" بود.

 

آنجا هدف بسیج توده ها در راستای تحقق یک "توطئه تئوریزه شده" بود ، دراینجا "تئوری توطئه"  ابزار لوث کردن همان "توطئه تئوریزه شده" یعنی "نظم نوین جهانی" است. اولی بیش از آنکه  یک تئوری منسجم  قابل اتکاء  برای "عناصرضد قدرت"  درجامعه باشد  بیشترعامل  دامن زدن به "توهم توطئه" درمیان عوام الناس است. اینکه معتقدان به "تئوری توطئه" عمدتأ از میان راست جامعه و ارتجاع مذهبی بیرون می آیند اصلأ چیزعجیبی نباید باشد. آبشحور راست افراطی و ارتجاع  مذهبی و اتکاء فکری و باورمذهبیشان مگر جایی جز درمیان همین عوام الناس بوده است ؟ یک نگاه به طیف گسترده طرفداران "تئوری توطئه" که بیاندازید با آش شله قلمکاری روبرو می شوید که همه جور موادی  در آن ریخته شده است. از طرفداران پرو پا قرص موجودات فضایی تا معتقدان به حضور گسترده پدوفیلی در حاکمیت ایالات متحده و از معتقدان به بشقاب پرنده تا باورمندان به آرماگدون و پایان  نزدیک و محتوم  جهان موجود. 

 

باید به هر قیمتی نفس وجودی یک "توطئه تئوریزه شده"  به مثابه نقشه راه سیستم هژمون در جهان کنونی  را  منکر شد ، اگر نمی شود که نشده است و اقبال روزافزون تئوریهای گوناگون توطئه در میان توده های مردم جهان  نیز همین را نشان می دهد پس یک راه بیشتر باقی نمی ماند و آن  لوث کردن موضوع اصلی از طریق تزریق مزخرفات غیر واقعی بداخل شبکه های اجتماعی است. استقبال روزافزون مردم جهان از تئوریهای رنگارنگ توطئه مستقل از هر تحلیل و تفسیری  نشاندهنده  بی اعتمادی  بالا رونده  توده های مردم جهان نسبت به عملکرد بسته"سیستم هژمون"  در دنیای کنونی ماست. حاصل عدم شفافیت در روند تصمیم گیریهای سیاسی و اقتصادی در میان مدعیان دمکراسی  و واعظان ضرورت علنیت مواضع سیاسی و شفافیت مناسبات تشکیلاتی است.

 

چه کسی می داند که  فی المثل در نشستهای سالانه تشکیلات "بیلدربرگ" چه تصمیماتی گرفته می شود ؟  پای کدام خبرنگار به این نشستها می رسد ؟ کشورهایی که این نشستهای سالانه هر بار در یکی از آنان تشکیل می شود تا کجا در جریان محتوای بحثها و تصمیمگیریهای آن قرار می گیرند ؟  چرا حفاظت این نشستها با یک نیروی فراملی است که کشورهای میزبان هیچ نفوذی بر روی آن نمی توانند داشته باشند ؟ اعضای رسمی و غیر رسمی آن چه کسانی هستند ؟ بیلدربرگ را برای این مثال زدم که در سالهای اخیر از سایه درامده و سایت اینترنتی راه انداخته و حداقل تاریخ و محل نشستهای سالانه اش در کشورهای مختلف را هم اعلام می کند. بیشتر البته نه ! اما همین اعتراف به نفس وجودی خود و نشستهای سالانه اش ، ضرورت شفافیت تشکیلاتی و تصمیم گیریهای سیاسی و اقتصادی آنرا بر اساس قوانین اساسی همین کشورهای به اصطلاح دمکراتیک در اروپا و آمریکا ایجاب می کند. عین همین مسئله در رابطه با شورای روابط خارجی C F R   و باشگاه رم  و کميسيون  سه جانبه ايها و بسیاری از تشکلهای به ظاهر علنی دیگر نیز صادق است.

 

بر اساس این قوانین هیچ حزب و دسته بندی سیاسی در جوامع مذکور اجازه ندارد که خطوط سیاسیش ، تصمیمگیریها و نشستهای اساسی و کنگره هایش و انتخاب رهبری  و مسئولینش پشت درهای بسته انجام و اعلام نگردد.  یعنی اینکه این قوانین حتمآ باید شامل بیلدربرگ و "باشگاه رم"  و "مؤسسه  تاویستوک"  و امثالهم نیز گشته و آنها را وادار به شفاف سازی مناسباتشان نماید. اما هر تازه کار دنیای سیاست هم می داند که چنین نیست. هیچکس  جسارت حسابرسی از اینها را ندارد !  هرآنکه با این تشکیلات کمترین میزان آشنایی را  داشته باشد به میزان تأثیرگذاری آنان در تغییر و تحولات بین المللی هم لاجرم آگاهی دارد. درست از درون این تشکیلات است که "نظم نوین جهانی" بیرون می آید  و تحولات استراتژیک در گوشه گوشه جهان رقم زده می شود.    

 

"توطئه تئوریزه شده" اما همان قدر واقعی است که "نظم نوین جهانی" واقعی است. این آنچیزی است که الیت سیاسی و فرهنگی جوامع بشری باید آنرا جدی بگیرند. "تئوری توطئه"  چیزی بیشتر از توهمات توده ها نسبت به قدرت مطلقه سیستم هژمون در جهان نیست ، این یکی اما یک واقعیت مستقل از ذهن است که می توان و باید آنرا برهم زد. می توان آنرا درهم ریخت اما پیش از قیام برای برهم زدن آن باید اول آن "نظم نوین" را شناخت، با عناصر ساختاری آن آشنا شد، به مسیر حرکت آن از ابتدا تا به امروز اشراف پیدا کرد و البته به موازات آن سازماندهی کرد ، متشکل  شد  و از همه مهمتر "نظم آلترناتیو" را هم سامان داد. 

 

پرداختن به اولی دامن زدن به پاسیفسیم اجتماعی است ، کمک به تثبیت توهم عوام  نسبت به قدرت "آنها" یی است که همیشه خود می آورند و خود می برند !  بی آنکه از"ما" کاری ساخته باشد. حرکت در کادر دومی اما بر احساس مسئولیت عنصرمبارزاتی می افزاید احساس مسئولیتی که حاصل شناخت  دشمن و آگاهی نسبت به کارکردهای  ضد انسانی آن می باشد. حاصل اولی چیزی فراتر از غر زدنهای بی حاصل  نیست. اما از درون دومی باید قاعدتأ عنصر رزمنده بیرون بیاید ، اگر نیامد معلوم است که یک جای تئوری می لنگد. از درون آگاهی مسئولیت بیرون می آید. شناخت بی عدالتی مسئولیت قیام برای عدالت را شکوفا می کند و بهای تحقق آنرا نیز.

 

این همان تفاوت عنصرآگاهی با اطلاعات است. به همین دلیل هم یک پرفسور دانشگاهی می تواند به همان اندازه احمق و غیرسیاسی باشد که یک آدم بی سواد از همه جا بی خیر!  برعکس آنهم  البته ممکن است. اطلاعات اگرچه لازمه  و پایه و اساس  آگاهی است اما گذار از اطلاعات  به آگاهی یک گذارکیفی در پایان یک پروسه  کمّی است. یک آدم تحصیلکرده و بسیارمطلع که در قبال  بیرون خود هیچ احساس مسئولیتی نمی کند "چارپایی است بر او کتابی چند". تبدیل عنصر مطلع به عنصر آگاه و مسئول همان پروسه گذار از دنیای حیوانی به قلمرو دنیای انسانی است. یعنی همانچه که می توان بر آن "گذار مداوم از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی"  نام نهاد !

 

تاریخچه فراماسونری 

 

واژه "فراماسون" از زبان فرانسه  گرفته شده  که  ترجمه  فارسی آن "بنّای آزاد" است.  قدیمیترین سند بدست آمده که در آن اشاره بدین نام شده است متعلق به اسناد کلیسای جامع سنت پیتر در اِکستر واقع در بریتانیا است که مربوط به سال 1396 میلادی می باشد. یکصد سال بعد در 1495 به این نام در اسناد مربوط به هنری هفتم هم اشاره شده است. در 1537 "صنف نجارها" در لندن اعضای خود را فراماسون می نامیده است.  در ايران دوران قاجار اين جريان  بيشتر بنام "فراموشخانه" شناخته می شده است. به لحاظ تاريخی اما قدمت ماسونها به ادعای خودشان برمی گردد به پادشاهی "داوود"  پیغمبر و عهد  فراعنه مصر! 

 

درعهدعتیق معماران بدلیل کارکردی که در حفظ و توسعه نظامهای حکومتی داشتند از نقش پراهمیتی درساختارقدرت برخوردار بوده اند. ازساختن دیوارها و قلعه های اطراف شهرها که نقش تعیین کننده ای در حفظ  و حراست از حکومتها در مقابل تهاجمات مداوم دشمنان خارجی داشتند تا قصرها و اماکن مذهبی و سیستمهای خدماتی همه و همه حاصل کار اینها بوده است. به همین اعتبار تخصص معماران یک ابزار قدرتمند در دست آنان برای مشارکت در قدرت اقتصادی بوده است ، به همین دلیل هم حرفه معماری و تخصص حاصل از آن حکم اسراری را داشت که تنها در چهارچوب خانواده و از پدر به پسرقابل انتقال بود وبیرون از این چارچوب فراگیری علم معماری اگرنه ناممکن که بسیارمشکل بوده است.

 

اینکه معماران نیزمانند صاحبان هرحرفه دیگری برای حفظ منافع و دستاوردهایشان دورهم  جمع شده و متشکل شوند البته چیزعجیب و غریبی نمی توانسته باشد. بنابراین متشکل شدن معماران تحت عنوان "بناّیان آزاد" یا فراماسونها در مصر قدیم هم البته قابل فهم است با این تفاوت که اینان با آگاهی به نقش خود در سیستم تنها به حفظ و حراست از منافع اقتصادی خود بسنده نکرده و در اندیشه تصاحب و یا حداقل مشارکت در قدرت سیاسی هم بوده اند.

 

اینهم که آنان تا کجا موفق به اینکار گشته اند همینطور چگونگی رابطه آنها با فرقه های یهودی ساکن مصر آنروز و استفاده از سمبلها و آموزه های  آنها اصلأ موضوع بحث من نیست. آنچه برای من و ما مهم باید باشد ، همان مجموعه علوم و سنتهایی بوده است که البته  بدون داشتن  یک رابطه تشکیلاتی مشخص و مستقل از یکدیگر در طول تاریخ از نسلی به نسل دیگرانتقال یافته است.

 

 

علم  مشارکت در قدرت سیاسی و اقتصادی  و سنت  نفوذ در حاکمیت از طریق متشکل کردن عناصرقدرت و ثروت با استفاده ازعنصر مذهب. سنتی که در یک کلام  نهایتأ  در عصر کنونی تبدیل به سنت تصاحب  کل قدرت سیاسی بجای مشارکت در قدرت و البته حفظ  قدرت متعاقب آن گردیده است.  به این اعتبار آنچه که در طول تاریخ تا همین امروز ادامه یافته است نه یک تشکیلات غیبی و اسرارآمیز که مجموعه "سنتهای فراماسونری" بوده است که برای هر گروه و فرقه ای که قصد اعمال نفوذ در جامعه و مشارکت در ساختارقدرت سیاسی و اقتصادی را داشته قابل استفاده بوده است و استفاده هم شده است. در کتاب اول بطور مبسوطی اشاره به تشکلها و سازمانهای مختلفی داشته ام که درطول تاریخ با اتکاء به این سنتها شکل گرفته بودند. از"شهسواران معبد" تا "طریقت معبد شرق" و از"آرمانها" تا "جامعه لیست" و "جامعه توله" و از "لژ صلیب گل سرخ" تا "کانون الهیات" و "شوالیه های معبد نوین"  و ......

 

پیش از این دربخش ششم از کتاب اول به جریان "شهسواران معبد" Tempelritter  اشاره کرده بودم که بر اساس سنتهای فراماسونری قدیم عمل می کردند. شهسواران یا شوالیه های معبد که در سالهای آخرین قرن یازده میلادی و در جریان اولین جنگ صلیبی شکل گرفته بودند، درمدت زمان کوتاهی تبدیل به یک قدرت مستقل در اروپا شدند که مستقیمأ به پاپ و واتیکان وصل بودند. این شوالیه ها نه تحت امر حکمرانان اروپا بودند و نه مجبور به پرداخت مالیات  بوده اند. شهسواران معبد که مرکزشان دراورشلیم بوده است بدنبال تسخیر دوباره  این شهر بدست مسلمانان در 18 ماه مه 1291 مجبور به بازگشت به اروپا می شوند. ثروت و قدرت روزافزون آنها نهایتأ تبدیل به تهدیدی علیه حکمرانان اروپا می شود  تا آنجا که دیگر امکان هرگونه همزیستی مسالمت آمیز را نامیسر می سازد. 

 

اولين سرکوب سازمانيافته شوالیه ها در روز جمعه 13 اکتبر1307 توسط  سربازان فيليپ چهارم پادشاه فرانسه صورت می گيرد که بلافاصله به نقاط  ديگر اروپا هم  تسری می يابد. جالب آن است که جمعه بعد از سیزده هرماه در حافظه تاریخی بخشی از مردم اروپا روزی نحس بشمار می آید !  هفت سال بعد از سرکوب خونین ، در 18 مارس 1314 "ياکوب فون مولای" Jakob von Molay آخرين استاد اعظم لژ "شهسواران معبد" بر فراز خرمنی از آتش سوزانيده می شود و بدینترتیب دفتر حیات سیاسی شهسواران در اروپا بسته می شود. بازماندگان شوالیه ها به اسکاتلند فرار می کنند و بدینگونه است که اولین لژهای مخفی فراماسونری در اسکاتلند شکل می گیرند. هم اینک "آیین اسکاتلند" بالاترین مدار در فراماسونری رسمی می باشد که برخلاف تشکیلات معمولی فراماسونری  که از سه درجه کارآموز، شاگرد واستاد تشکیل شده اند دارای سی و سه درجه میباشد."آیین یورک" نیز دارای ده درجه میباشد. البته بحث 99 درجه هم درمیان است که فهم درستی و غلطی آن بیشتر بدرد اعضای خود ماسونها می خورد و در بیرون این تشکیلات تنها مصرف پیچیده تر کردن  و قابل شناخت نبودن  آنرا  داشته و قفلی را  در بیرون بازنمی کند.

 

اما آنچیزی که امروزه تحت عنوان فراماسونری جهانی شناخته می شود تشکيلاتی است که شکل مدرن آن یک تاریخ سیصد ساله دارد و در 24 ژوئن 1717 با بهم پیوستن چهار لژ موجود در بریتانیا پا به عرصه حیات گذاشته است. از آنسال به بعد ، 24 ژوئن عید بزرگ فراماسونری جهانی می باشد که همه ساله جشن گرفته می شود. 24 ژوئن در ضمن همان روز تولد یحیی تعمید دهنده عیسی مسیح هم هست که به "روز یوحنا" معروف است. این تشکیلات مدرن  که تحت عنوان اولین "لژ بزرگ انگلستان" معرفی شده بود در اساس حاصل طرح و تلاش سه نفر از اساتید اعظم ماسون آنروز بوده است که در میان لژهای پراکنده پبشین البته آدمهای ناشناخته ای  نبوده اند.

 

در رأس این سه نفر یک واعظ مذهبی است بنام "جیمزآندرسون" James Anderson ، دومی یک پژوهشگرطبیعت بنام "جان تئوفیلوس دساگولیرز"John Theophilus Desaguliers  می باشد و درنهایت سومین مؤسس لژ، باستان شناسی است بنام "جرج پین" George Payne. اینها رسمأ بنیانگذاران اولین "لژ بزرگ انگلستان" می باشند. ازاین تاریخ به بعد یعنی از 24 ژوئن 1717، لژ مذکور مدعی رسمی وارثت نام ، پرچم ، علائم رمزی ، مفاهیم  و  واژه ها  و خلاصه کلیه سنن تاریخی فراماسونری  در جهان آنروز می گردد.

 

حدود شش سال پس از بنیانگذاری "لژ بزرگ انگلستان" جیمزآندرسون کار تدوین اولین"قانون اساسی" را به پایان رسانیده  و در 28 فوریه 1723 اقدام به انتشار آن می کند که از آن پس به "قانون اساسی آندرسن" شناخته می شود. دقت کنید صحبتی از یک اساسنامه و مرامنامه که خاص سازمانها و احزاب متعارف می باشد در میان نیست ، صحبت از تدوین یک "قانون اساسی" درمیان است که وظیفه آن اساسأ تعریف و تنظیم مناسبات درونی و بیرونی یک نظام و یک حاکمیت مستقر می باشد ! انگار که تشکیلات فراماسونری جهانی نه یک سازمان که یک نظام حکومتی جدید را سمبلیزه می کند و البته چنین نیز رفتار می کند. حکومتی که خود را  نه در چهارچوب مرزهای مشخص جغرافیایی که "حکومت واحد جهانی" تعریف می کند.

 

"لژ بزرگ انگلستان" البته درآغاز کارموفق به گردهم آوردن کلیه لژهای موجود نمی گردد. تدوین قانون اساسی آندرسن و ادعای به رسمیت شناخته نشدن لژهایی که به قانون اساسی اعلام وفاداری نکرده باشند، باعث بروز نارضایتی در یورک  و اسکاتلند می شود و آنان از پیوستن به "لژ بزرگ انگلستان" خودداری می کنند. لازم به تذکر است که شهر"یورک" موطن قدیمیترین لژهای فراماسونری بوده و نام شهر نیویورک هم از آنجا آمده است. به این ترتیب تن ندادن لژهای یورک و اسکاتلند به رهبری بی قید و شرط "لژ بزرگ انگلستان" طبیعی بوده است.

 

تضاد میان لژهای کهن و مدرن تا سال 1813 هم ادامه پیدا می کند ولی در اینسال  لژهای کهنه همگی بتدریج در میان"لژ بزرگ انگلستان" حل می شوند و نهایتأ در27 دسامبر 1813 لژهای کهن و مدرن در کادر یک تشکیلات نوین بنام "لژ بزرگ متحد انگلستان" فعالیت خود را گسترش می دهند. این اتحاد البته بیشتر از آنکه اتحاد دو قطب قدرت باشد حکایت تسلیم لژهای کهن به تشکیلات مدرن و البته  با پذیرش همان قانون اساسی و همان ساختار رهبری  می باشد. تنها دستاورد لژهای کهن افزوده شدن صفت متحد بنام تشکیلات مدرن می باشد.

 

از این تاریخ به بعد " لژمتحد"  با دستی بازتر و بدون مقاومت چندانی در برابرش اندک اندک حاکمیت تام وتمام خود برتشکیلات فراماسونری جهانی را تثبیت می کند.  براساس قانون اساسی آندرسن لژهای ماسونی تمامأ مردانه بوده و زنان راهی بدان نداشته اند. البته اعتراض به این قانون را هم  می توان اینجا و آنجا  در مواضع  لژهای قدیمی آنزمان مشاهده کرد. اعتراضاتی که البته به جایی نمی رسند. بدیهی است که این اعتراضات هم تنها شامل ضرورت عضویت زنان اشراف و صاحبان قدرت و ثروت در جامعه بوده است و نه زنان  در مفهوم کلی آن.

 

تفاوت عمده میان تشکیلات مدرن فراماسونری با لژهای کهن درماهیت جهانشمول آنست. ازمقطع1717 به بعد جریان فراماسونری دیگر شامل لژهای گوناگون با ماهیت منافع صنفی و محدودیتهای منطقه ای نیست. تشکیلات مدرن به برکت حاکمیت استعماری امپراتوری بریتانیا بر بخش بزرگی از جهان آنروز می بایست درهمه جای مستعمرات ، منافع دولت فخیمه را حفظ و نیروهای مؤثر وابسته به آن را وارد رأس حکومتهای درمعرض استعمارکهن و یا رقبای امپراتوری دراروپا و قاره جدید نماید. به این اعتبارتشکیلات مدرن هم ماهیت سیاسی پیدا می کند وهم بدلیل ضرورت تبعیت بی چون و چرای لژهای ماسونی در سراسرجهان از "لژ بزرگ متحد انگلستان" عمیقأ مرکزگرا  می شود.

 

لژهایی که بدنبال تأسیس "لژ بزرگ متحد انگلستان" در نقاط دیگر اروپا شکل می گیرند در آغازعمدتأ توسط خود انگلیسیهای ساکن آنجا تشکیل می شوند و بعد بتدریج ازمیان اشراف و صاحبان قدرت و ثروت جوامع اروپایی بویژه در فرانسه و مناطق آلمانی و ایتالیایی نشین ، همینطور در مناطق تحت حاکمیت هابسبورگها در امپراتوری پهناور اتریش ـ هنگری عضوگیری می کنند. دراواخرقرن هجدهم و بویژه ازمقطع انقلاب فرانسه ، بورژوازی نوکیسه واِلیت سیاسی و فرهنگی جوامع اروپایی نیز به اشرافیت حاکم در لژها افزوده می گردند. در قرن نوزدهم تمرکزتشکیلات فراماسونری جهانی بر روی امپراتوری عثمانی و به تبع آن بر روی مصر و یونان به مثابه بخش زیر حاکمیت عثمانی در درون  و ایران  به مثابه رقیب سیاسی و مذهبی این امپراتوری  در بیرون  آن  قرار می گیرد.

 

 سرزمین پهناورهند  و حاکمیت رومانوفها  در روسیه تزاری نیزالبته دو پهنه نفوذ تشکیلات فراماسونری  می باشند.  نفوذ فراماسونری به ایران از طریق مصر و هند و نقوذ به قلمرو عثمانی از طریق مصر و  یونان  صورت می گیرد. مصر در این مقطع پایگاه لژ قدرتمند شرق اعظم می باشد.

 

لژ شرق اعظم  یا "گراند لژ اوريان" Grand Orient de France

 

لژ شرق اعظم یکی از قدیمیترین لژهای  رسمی در اروپاست که درسال  1773 بر اساس "آیین فرانسه" در پاریس تشکیل می شود. درفرانسه پیش ازاین درفاصله سالهای 1723 تا 1728، لژهای کوچکی توسط "لژ بزرگ انگلستان" شکل گرفته بود اما اینبار تشکیل لژ شرق اعظم یک تفاوت اساسی  را  وارد  جریان فراماسونری جهانی می کند که بزرگترین دستاورد آن تأثیرات عظیمی است که ابتدا بر روند استقلال آمریکا و بدنبال آن  بر پروسه انقلاب کبیر فرانسه چه در آغاز شکلگیری و چه در ادامه آن تا حاکمیت مطلق العنان ناپلئون بوناپارت بر فرانسه و بخش بزرگی از اروپای آنروز اعمال می کند.

 

لژ شرق اعظم علیرغم  برسمیت شناخته شدنش توسط جریان رسمی فراماسونری در بریتانیا ، با "لژبزرگ انگلستان" هم درشعارها، هم درهدفها وهم درشیوه های تحقق اهداف تفاوتهای بسیاردارد. در ساختارهای تشکیلاتی هم همینطور. در لژهای انگلیسی علیرغم عضویت بورژوازی نوکیسه اما حاکمیت با اشراف زمیندار است. در فراماسونری فرانسه برعکس حاکمیت با بورژوازی انقلابی ! است. فراماسونری انگلیسی بدنبال نفوذ توطئه گرانه در ساختار قدرت سیاسی ـ اقتصادی و حفظ نظم  موجود است.  فراماسونری  فرانسوی برعکس بدنبال  برهم زدن نظم  فئودالی و گذار به سرمایه داری است. باید توجه داشت که بورژوازی در این دوران یعنی در عصر حاکمیت فئودالیته ، برخلاف امروز که یک طبقه ارتجاعی به حساب می آید آنروز دارای خصلت انقلابی بوده است. یعنی در این مقطع زمانی هم بورژوازی  فرانسه  و هم لژ شرق اعظم گرایش انقلابی دارند.

 

بلحاظ سیاسی فراماسونری انگلیسی در آغازیک جریان سلطنت طلب است که بعدها اساسأ تحت فرماندهی مستقیم پادشاه و یا ملکه بریتانیای کبیر قرار می گیرد  و تا همین امروزهم  به لحاظ ساختاری همینگونه است.  فراماسونری  فرانسوی برعکس یک جریان کاملأ جمهوریخواه است که کمر به نابودی  دو نهاد  کلیسا  و سلطنت مطلقه بسته است. از درون همین سنت است که جریان "ایلومیناتی" بوجود می آید ، جریانی که در اساس بسا قدرتمند تر از تشکیلات فراماسونری  سوار بر اسب قدرت و ثروت  سالیان سال است که سر رشته اصلی بسیاری از تحولات بنیادین جهان ما را  در دست داشته است. به این جریان در بخشهای آینده البته مفصل خواهم پرداخت.

 

تفاوتها تنها سیاسی نیست ، بلحاظ فلسفی هم تفاوت بسیاراست. فراماسونری انگلیسی دراین مقطع یک جریان "تئیستی" Theistisch  یعنی خدا باور است."تئیسم" اعتقاد به خدا درچهارچوب دین می باشد. این خدا باوری می تواند "مونوتئیستی"  Monotheistisch یعنی تک خدایی به معنی اعتقاد به یک خدای واحد مثل ادیان ابراهیمی باشد  و یا شکل "پلی تئیستی" Politeistisch یعنی چند خدایی داشته باشد.  بعدها درقرن بیستم میلادی یعنی از سال 1989به بعد  لژ بزرگ انگلستان از اعضای خود خواهان یک تلقی "دئیستی" deistisch  یعنی خداباوری بر مبنای عقل می شود. "دئیسم" مقوله وحی را از اساس منتفی می داند و معتقد به دخالت خدا در هستی پس از خلقت نیست. یعنی اعتقاد به خلقت دارد اما دخالت خالق را پس ازخلقت نمی پذیرد. درهرحال بحث اعتقاد به خدا بهرشکل آن همواره مورد پذیرش فراماسونری انگلیسی بوده است. فراماسونری فرانسوی برعکس اولین  شرط  ورود را پذیرش "لائیسیته"  Laïcité  به مفهوم ضرورت جدایی کامل  دین و مذهب از کل حاکمیت  و فراتر از آن  سیستم اموزش و پروش  قرار داده بود. 

 

در ایران سکولاریسم را اغلب با لائیسیته یکی می گیرند ، اشتباهی فاحش که من خود بسیار با آن درمیان فعالان سیاسی چه غیرسکولار و چه اسف انگیزتر از آن در میان سکولاریستها برخورد کرده ام. لائیسیته بسا فراتر ازمقوله سکولاریسم است. سکولاریسم  به معنی جدایی کامل دین از دولت است  و نه بیشتر ! لائیسیته برعکس تنها دین را از دولت جدا نمی کند ، از کل حاکمیت و از آن مهمتر از زندگی اجتماعی جدا می کند.  در یک سیستم سکولار احزاب مذهبی مثل دمکرات مسیحی ها و سوسیال مسیحی ها  و حتی اسلامیستها و ..  اجازه فعالیت دارند. می توانند انتخاب شوند و دولت هم تشکیل دهند فقط  باید قبای ایدئولوژی و دین را دم در ورود به دولت آویزان کنند و همراه خود وارد مناسبات دولتی نکنند. یعنی آنجا دیگر نه براساس دین خود که تنها در چهارچوب قانون اساسی باید کار کنند. اما همین احزاب و سازمانهای مذهبی دریک سیستم لائیک اصلأ امکان فعالیت سیاسی و تشکیل حزب و ورود به انتخابات را ندارند. کلیسا باید مالیات پرداخت کند و اجازه دست اندازی به ساختارآموزشی و سیستم تعلیم و تربیت جامعه را ندارد.

 

یک حزب یاسازمان مذهبی، سکولار میتواند باشد اما لائیک نه ! ما در دنیا تنها با دو نمونه رژیمهای لائیک روبرو بوده ایم. فرانسه مسیحی و ترکیه مسلمان! لژ شرق اعظم در برپایی هردوی این رژیمها نقش فعال داشته است. در سیستمهای سکولار فی المثل درهمین اروپا، کلیسا علیرغم قدرت مالی فراوانش، هم از پرداخت مالیات معاف است و هم امکان برخورداری از کمکهای دولتی را دارد. درعینحال یکی ازبزرگترین کارفرمایان جامعه هم هست. کارفرمایی که در تمام زوایای زندگی اجتماعی از مدارس و بیمارستانها تا سیستم خدماتی و نظام آموزشی مداخله فعال دارد. در فرانسه لائیک اینطور نیست. در ترکیه لائیک دوران آتاتورک هم چنین نبود.

 

یک تفاوت آشکار دیگر میان دو فراماسونری انگلیسی و فرانسوی را می توان در شیوه های عضوگیری و کارکردهای آنها  مشاهده کرد. لژهای انگليسی اساسا درپهنه سياست و اقتصاد فعال بوده اند، لژهای فرانسوی  اما "کار فرهنگی" هم می کرده  و به کار جذب عناصر روشنفکر نیز بسا بیشتر از لژهای  رقیب مشغول بوده اند. به عبارتی لژهای انگليسی بیشترمحل تجمع "اِليت سياسی" و لژهای فرانسوی بیشترمحل تجمع "اِليت فرهنگی" بوده اند.

 

سازمانهای علنی فراماسونری

 

درشرايطی که خود لژهای فراماسونی هميشه فعاليت مخفی داشته اند ولی سازمانهای وابسته به آنها تحت عناوين مختلف پيوسته درهمه پهنه های سياسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی  و فرهنگی حضورعلنی  داشته اند . کلوپ های مشهور "روتاری" و"لاينز" که  در بسياری از کشورها با همين اسامی وجود داشته و فعالیت علنی دارند شامل همين سازمانهای جانبی  شبه فراماسونری  می باشند. در کنار اینها می توان از تعدادی از سازمانهای علنی و قدرتمند  وابسته  به  فراماسونری که  در تعيين سياست های  جهانی  نقشی تعيين کننده  دارند  نام برد :

 

1 ــ  مؤسسه سلطنتی امور بین المللی   " Royal Institute for International Affairs"

2 ــ  مؤسسه روابط انسانی تاویستوک   "Tavistock Institute of Human Relations"

3 ــ  مؤسسه پژوهشی استانفورد   "Stanford Research  Institute "

4 ــ  مؤسسه مطالعات سیاسی   "" Institute for Policy Studies

5 ـ  مؤسسه برای آینده     " for The Future   " Institute 

6 ــ  مؤسسه هادسون    " Institute Hudson "

7 ــ  پرایس واترهاوس "Price Watherhouse Coopers "

8 ــ  صندوق بين المللی  پول  "IMF"

9 ــ  بانک جهانی  "Worldbamk"

10ــ  شورای روابط  خارجی   C F R  ،  يک تشکل بسیار مؤثر متعلق به گروه راکقلر

11 ــ  گروه موسوم  به  کميسيون  سه جانبه ايها  "TRILATERALE KOMMISSION" ، متعلق به گروه راکقلر

12 ــ  مؤسسه بروکینز "Brookings Institution" ،  یک اندیشکده متمایل به  حزب دمکرات  و جناح کبوترها   

13 ــ  مؤسسه اینترپرایز"American Enterprise Institute" ، یک اندیشکده متمایل به حزب جمهوریخواه  و جناح بازها

14  ــ  باشگاه  رم   که در کنار بیلدربرگ  دو نهاد قدرتمند فراماسونری جهانی را نمایندگی می کند.

15 ــ  گروه بيلدربرگ "Bilderberger Gruppe" ( يکی از قدرتمندترين کانونهای ماسونی که بسياری از رهبران سياسی و غولهای اقتصادی جهان مانند ديويد راکفلر، نلسون راکفلر، هنری کيسينجر، ادوارد هيث، آلبرتو پيرللی، هلموت اشميت، مارگارت تاچر، اولاف پالمه و  ....  در آن عضويت داشته و دارند. اينان  نامشان را از هتلی در هلند گرفته اند که محل اولين  اجلاسشان  بوده است. )  

 

اینها البته بخشی از نهادهای وابسته به فراماسونری جهانی می باشند. هدف من البته ورود تخصصی به موضوع  فراماسونری نیست. این  مقوله حیطه خاص خود را دارد که موضوع صدها کتاب و هزاران مقاله درتاریخ معاصر و درتمامی نقاط  دنیا بوده و هست. هدف پرداختن به مداخله بعضأ تعیین کننده این جریان در روند تحولات بین المللی  و  آشنایی با سازمانهای پشت و جلو صحنه سیاست جهانی  و نقش آنان در  طول چهار درگیری  تمام عیار سیاسی ، نظامی ، اقتصادی ، اجتماعی  و امنیتی  در طول یکصد سال اخیر یعنی چهار جنگ جهانی می باشد. با اینحال همین مختصر هم به تنهایی و بوضوح نشاندهنده جایگاه ویژه این تشکیلات جهنمی در معادلات قدرت جهانی  و میزان نفوذ آن در روند تصمیمگیریهای کلان می باشد.

 

در پایان بد نیست اشاره ای هم به  سازمانهای علنی  فراماسونری  در ايران  پيش از انقلاب بیاندازیم.

 

در ایران جریان فراماسونری اساسأ در جریان تحولات منجر به انقلاب موسوم به مشروطه وارد معادلات سیاسی ایران شده  و با رهبری این به اصطلاح انقلاب دارای یک نقش تعیین کننده در این مقطع از تاریخ ایران می گردد.  ماسونها در سه انقلاب همزمان درسه کشور مهم  روسیه در انقلاب 1905، ایران  در انقلاب مشروطه 1906 و عثمانی  درانقلاب مشروطه 1908 دست داشته اند. در بخشهای آینده به این سه انقلاب جداگانه خواهم پرداخت. در اینجا درکنار اشاره به سازمانهای علنی فراماسونری  درجهان می خواهم از سازمانهای علنی  فراماسونری  در ايران  یعنی انگشتان دراز آنان  در این  سرزمین نیز نام  برده  باشم. بدیهی است که فعالیت فراماسونری در ایران پس از قیام بهمن دیگر در اشکال علنی امکانپذیر نبود. جریانات  مذکور در دوران پیش از انقلاب  به ترتیب زیر بوده اند.

 

1 ــ  باشگاه  لاينز

2 ــ  روتاری اينترنشنال

3 ــ  سپاه صلح

4 ــ  لژيون خدمتگزاران بشر  

5 ــ  جمعيت برادران جهان

6 ــ  جمعيت تسليح  اخلاقی

7 ــ  اصل چهار ( در ايران )

8 ــ  مونيسم

9 ــ  آليانس يهود

 

 

 

بیژن نیابتی ، 29 فروردین 1400

 

 

 

 

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com