08.08.10 23:31 Alter: 9 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی

Kategorie: Nachricht

 

 

 نام من رسول شوکتی است

من ورودی سال 51- بودم درسال اول عمدتا فعلیت صنفی داشتم توضیح اینکه من دانشجوی دانشکده کشاورزی رضاییه(ارومیه) که دانشکده ای کوچک با حدود 400-500 دانشجو دررضاییه که بیشتر از 4-5 سال از تاسیس اش نمی گذشت وقبول شدن من در آنجا ناخواسته واتفاقی پیش آمد با محدودیت ها وناکارآمدی های اداره امور دانشکده در تعطیل کلاسها وبحث ومجادله با مسیولین راجع  به غذا وخوابگاه ..پیش افتاده واز این طریق با بچه های سال بالا به کوه نوردی وردوبدل کردن کتاب وارد شدم.

در اواخر ترم اول بدلیل برف بازی که ابتدا باشوخی شروع شد همه دانشجویان درگیر شده وگسترده شد وتمامی کلاسها در آن روز تعطیل شد وشامل برف خوردن گاردیها و فرماندهاشان هم گردید .من از خوابگاه وکمک هزینه تحصیلی  محروم شدم .ترم دوم بدلیل محرومیت وکنکور دوباره در تهران مانده و پس از قبول نشدن در رشته مورد علاقه دو باره به ارومیه برگشتم بعلت کثرت روابط و پرستیژی که داشتم در تغییر محیط وباز کردن آن نقش عمده داشتم .

منظورم آن روابطی هست که نامش هرچه که باشد پسر ها ودختران همکلاسی باهمدیگر حتی حرف هم نمی زدند وبشدت مذموم بود . سال دوم .حتی در سال اول نیز این کار را با رفتن به کوه وسینما که مورد طعن بچه ها بود شروع کرده وباصطلاح سنت شکنی کردم. در تمامی سالهای قبل 2-3 نفربدلیل شعار نویسی یا پخش اعلامیه بصورت تکی دستگیر وفقط یک نفر به یکسال زندان محکوم شدهبود .من که در همان ابتدا ورود به دانشکده اعتقادات مذهبی را کنار گذاشته بودم در سال دوم دردرس فرهنگ وهنر بحث مذهب وخدا پیش آمد وهمه گیر شد وکم کم مذهبیها سعی کردند که یار گیری کرده وبا مساعدت دانشکه دارای مسجد وکتابخانه شده ولی مجموعا در اقلیت بودند وباصطلاح چپیها در اکثریت (یعنی غیر مذهبی ها) ما شبانروز مشغول خواندن قران  وسایر کتب جهت نقد وبحث بودیم.انجمن اسلامی یا نیروهای اسلامی که دارای حسن شهرت نبودند با کادر های جدید سعی در فایق آمدن بر آن بودند.ور قابتی پنهان وآشکار در جریان بود.

از اینرو در آذر ماه با برنامه ریزی قبلی توسط چپیها   که شامل سیاه پوشیدن همه دخترها وشرکت فعالشان و شب قبل از واقعه سعی در آتش زدن کیوسک های خوابگاه ها   اولین تظاهرات را بمناسبت 16 آذر در محل سلف سرویس با شکستن شیشه ها وتلویزیون وهجوم گارد یها وسایر نیروهای کمکی که از صبح آنروز از تمامی استان جمع آوری کرده بودند وبدلیل 5-6 ساعت نگهداری در زیرزمین تنگ ساختمان اداری بشدت تحریک شده بودند-اینکه چلوکباب مفت  می خورند ومست شدهاند-اولین سینی غذا که پرت شد حمله وحشیانه شان را آغاز کردند وبشدت هرکسی که به چنگشان می افتاد به قصد کشت می زدند.

بهر حال از طریق رودخانه وکوه بیابان پشت دانشکده وبعد از دور زدنشهر حدود غروب به شهر رسیده وبعد از خوردن شام به خوابگاه برگشته و خوابیدیم یکی دو ساعت بعد ساواک به اطاق ما ریختند ما سه نفربودیم که هم اطاق بودیم که مرا دستگیر کرده وبردند. مجموعا شش نفر در آنشب دستگیر شدند وباتفاق دو دانشجوی سال اولی که در همان محوطه دانشکده مضروب ودستگیر شده بودند هشت نفر می شدیم .ما شش نفر همان شب باز جویی من را با کابل که بدست وبدن وسیلی ومشتهایی که به شکمم زده بودند به دلیل حالت تهوع که داشتم به بیمارستان شهر بردند تشخیص آن بود که مسموم شده ام .

دقیقا نمی دانم بدلیل ترس ویا غذا ویا مشت به شکم بود.بعد از شستشوی معده به دژبانی لشکر وانفرادی های آن -یک اتاق عمومی هم داشت- که شامل سه سلول وراهرویی که انتهای آن به دستشویی وسیع وانباری ختم می شد با بخاری نفتی قدیمی در حدفاصل دستشویی وسلول ها و به هر نفر دو پتو.چند روزی در هر سلول دو یا سه نفره می خوابیدیم بعد ساواک متوجه شد سه نفر از ما را نگهبانی اعلام کرد که حق تردد  در راهرو نداشته وبقیه آزادند وما سه نفر بایستی در سلول ها باشیم وفقط برای دستشویی می توانستیم بیرون بیاییم.از بین دستگیر شدگان یک نفر مذهبی بود -زنده یاد مسعود حاجیان که سال 60 در زنجان دستکیر وبرحسب شنیده ها زیر شکنجه در تبریز در رابطه با مجاهدین کشته شد- که همان بحث ها در اینجا هم جریان داشت .بعد از بازدید لشکر واعتراض ما به شرایط من وفرد دیگری که پایش بر اثر ضربه ای آسیب دیده بود به بیمارستان منتقل شدیم تشخیص دکتر در مورد من احتمال آپاندیس بود البته در واقع نجات ما از آن وضعیت .برخورد دکترها وپرستارها وپرسنل بهداری واقعا خوب بود توام با همدردی .ساواک فقط برای تکمیل پرونده وبازجویی سبک پرا که با اکراه وگرفتن تعهد از آنان بیمارستان اجازه رفتن مرا میداد مجموعا حدود25-20 روز در بیمارستان بودم وبا اصرار من که خواهان برگشت پیش رفقایم بودم مرا برگرداندند.یک ده روزی با هم بودیم وبعد همگی را باتفاق به زندان کنار دریا-زندان شهربانی منتقل کردند.در آنجا مارا در بند عمومی عادی حدود 180 نفری بودند تخت های جلویی خالی کرده وبما دادند.   


..................

آنچه که بصورت خلاصه از این دوره باید بگویم برخورد زندانیان عادی خیلی خوب بود و دیگر اینکه حمام دار بند زندانی سیاسی بود که اگر اشتباه نکنم 12-15 سال بود که زندان می کشید گمنام بود وگمنام ماند بعد از انقلاب در مهاباد جلوی مقر حزب دموکرات دیدم. وباقیمانده گروه ارشد مامدی(یاغی معروف منطقه خوی وسلماس که پسرعمویش با همکاری ساواک تن داده وبه منزلش دعوت وسر سفره به رگبار ساواکی ها که مخفی شده بودند کشته می شود )پسر خاله اش که در آن هنگام 15-16 ساله بود وپس از5سال زندان20-21بود ویکی دیگر از اقوام که تیوریسین شان بود در این جمع بودند که رابطه صمیمانه ورفیقانه ای با ما داشتند وسعی میکردند با کمک مالی وپرداخت پول وکیل انتخابی محبتشان را نشان دهند که قبول نکردیم .

 

اجازه می خواهم در اینجا خاطره شیرینی از این مبارزین گمنام و سلحشور بگویم .ایشان که تا آنجایی که به خاطرم مانده عموی ارشد بوده یا بدلیل اینکه تنها فرد باسواد وکتابخوان شان بوده مغز متفکرمحسوب میشد. ما با پسر خاله ارشد که جوان وفعال بود هر موقع که راجع به مرام وبرنامه واهدافشان می پرسیدیم مارا حواله به عمو میداد طبعا همه ملاحظاتی داشتیم (ترس از ساواک وخبرچین هایش)و اینکه دانش  سیاسی اجتماعیمان  فوق العاده اندک بود .

بهر حال یکروز در هواخوری در کنار همدیگر قرار گرفته وشروع به حرف زدن کردیم ایشان از قوم کردونقش بی همتا آنان و...بدانجا رسید که مدرک آورد وگفت رستم کرد بوده است ودلیلش نقش رستم در بیستون بود واینکه فارسها از آن خود کردهاند .بعد از جدا شدن بچه ها پرسیدند که چه گفت من بصورت خلاصه گفتم که هیچی می خواست مرا کرد کند(آنروزها جذب نیرو مذهبی یا چپی=غیر مذهبی شدن رایج بود).

ما مجموعا سه ماه ونیم در زندان بودیم که در این فاصله یکبار برای بازپرسی به دادگاه نظامی وبار دیگر برای پرونده خوانی وانتخاب وکیل مارا بردند.وکیل تسخیری شد برای هر دو نفر یک وکیل بنابر این سه وکیل دادگاه تعیین کرد روز دادگاه تعداد زیادی از دانشجویان در پیاده رومقابل دادگاه که در خیابان اصلی شهر بود -خیابان پهلوی -جمع شده بودند وخانواده من نیز در فاصله پیش از دادگاه و زمان تصمیم گیری ما از پشت پنجره با علامت وی با همه خوش وبش میکردیم.در دادگاه اول همه ما تبریه شدیم وآزاد شدیم .

اواخر اسفند ماه بود در اردیبهشت یا خرداد ماه که دادگاه دوم تشکیل شد میدانستیم که محکوم خواهیم شد از هفته قبل بما اصرار میکردند که بدیدن رییس ساواک برویم روز دادگاه رییس دادگاه تجدید نظر دادگاه را دویا سه ساعتی به تعویق انداخت واصرار که بروید که نرفتیم ودادگاه تشکیل وما به سه ماه وده روز(درآن موقع سه ماه سابقه محسوب نمی شد اما سه ماه ده روز سو سابقه بود )محکوم شدیم چون کشیده بودیم آزاد شدیم.

..............

 

واز طرف دانشگاه ترم اول چون در امتحانات شرکت نکرده بودیم !!کل واحدها صفر داده شد وترم بعدی نیز محروم شدیم تا اینجا من حدود 38 واحد صفر در کارنامه خود داشتم. سال بعد دو ترم را علیرغم یک حرکت مردمی در مراسم فوت دانشجوی غیر سیاسی که بومی بود وباعث افزایش محبوبیت دانشجویان در بین مردم گردید و اعتصاب دو یا سه ماهه که ابتدا با یک خواسته صنفی -تغییر یک استاد بی سواد -تو سط دانشجویان سال چهارم شروع شد.

بعد ازیکهفته پاسخ ندادن دانشکده در همراهی و جانبداری به تمامی سالها ورشته ها تسری  یافت وتمامی کلاسها تعطیل گشت وبهمراه آن تمامی امکانات دانشجویی-کمک هزینه وسلف سرویس و..-با این حال اعتصاب سیاسی شد  وبه خیابان ها کشیده شد.برای اولین بار تظاهرات موضعی در مکان های شلوغ شهر هر روز دو یا  سه مورد با شعار های سیاسی چه دختر  چه پسر انجام می گرفت .نهایتا ترم منحل نشد و دانشکده با ترفند امتحانات حتی تلفنی وتکی وتعویق های مکرر آن امتحانات رابرگزار و تعداد زیادی را بمدت یک ترم محروم نمود ولی کسی دستگیر نشد.

ترم پاییز شروع شد ودر آبان یا آذر ماه بدون هیچ اتفاق خاصی ده نفر  را در ارومیه ودو نفر را در شهرهای دیگر دستگیر کردند .من رابه انفرادی زندان دژبانی لشکر ارومیه بصورت تکی وبقیه را مدت کمی در  عمومی همان زندان نگه داشته -من در این مدت فقط یکی دو جلسه بیشتر توجیهی وهشداری بدون هیچ کتک وشکنجه ای به ساواک بردند .

حدود سه ماهی به تنهایی در آنجا بودم وبعد مرا به زندان شهربانی منتقل ویک شب در قرنطینه کثیف آنجا بودم فردا شبش مرا به بند عمومی  جدا از بندی که بچه ها بودند فرستاده وهنوز ساعتی از ورود من به بند نگذشته بود که اسمم را بلند گو خواند که لباس هایم را تحویل داده  وفردای آنروز صبح زود به ساواکی ها که با سه جیپ لندور که در یکی ما دو نفر بودیم با چهار ساواکی.شب دیرگاه به اوین رسیدیم.بعد از  بازرسی به انفرادی فرستادند .

حدود هفت یا هشت  ماه  دو بار سنگین شکنجه شدم -فقط کابل بود -ویکبار آتش سیگار که به نافم نزدیک  که توسط سربازجو از آن ممانعت گردید .مشت و لگد وسیلی به تعداد زیاد-که فکر می کنم بیشتر کینه شخصی بازجو بود تابرنامه - داستان از این قرار بود که گویا باز جو در حدود سه ماهه اول بازجویی اعتقاد داشته که من کاره ای نیستم وباید همراه 5-6 نفری که  آزاد شدهاند من نیز باشم بعد که مدارک را بهش رومی کنند فکر می کرد من اورا سر کار گذاشته ام وتمام حیثیت شغلیش را برباد دادهام.

دراینجا دو نکته را لازم میدانم ذکر کنم: 1- در تمامی این دوره و در تمامی این فعالیت ها فردی بود که نفوذی ساواک بود به اسم اردشیر جعفریان .این شخص که یکی از سه نفوذی  مهم وبرجسته در دانشگاههای کشور بود و طبق پروندهاش از کلاس نهم دبیرستان با آن همکاری داشته.نه بدلیل زرنگی وتیز هوشی اش بلکه بدلیل ساده انگاری وخامی ما بود که توانست اینقدر ضربه بزند .مثال مشخص آن بار اول دستگیری که او نیز دستگیر شد وگویا فردای  انروز آزاد شد بدون اینکه به زندان آورده شود ما که میدانستیم او هم به اندازه ما وشاید بیشتر در این برنامه بود واو بود که بدلیل تردید جدی ما  در ادامه برنامه که قصد شعار دادن پس از اعلام سکوت بیاد شهدا داشتیم با لگد سینی غذا را پرت کرد وبهمریختگی رستوران  وحمله پلیس  را موجب گشت آیا نترسی وشوخی هایش با ساواکیها در باز جویی می توانست دلیل آزادیش شود؟حتی در سال بعد یکی از کارمندان ساواکی دانشکده صراحتا نام وی برد وگفت که میدانی من هستم ولی این دوستت هم ساواکی است پس از صحبت دیگر دوستان نتیجه گرفتیم که این یک ترفند کثیف ساواک است و از ذهنمان نیز پاک کردیم وفراموش کردیم!! 2- انتقال ما به تهران بدستور مستقیم شاه صورت گرفت !!؟  در پرونده ما در دادگاه ارتش نامه شرف عرضی بود که امضای ثابتی ونصیری وهویدا وزیر دربار و رییس دفتر مخصوص که رضایت ایشانرا ابلاغ کرده بودند .در اطلاعات هفتگی سال 58 آنرا چاپ کردند واعلم نیز در خاطراتش اشاره کرده است.8-9 دانشجویی که در یک شهر دور افتاده بدون ارتباط با تشکیلات چریک های فدایی که هوادار این مشی خود را میدانستیم صرفا به این دلیل که توده ای نیستیم و مذهبی نیز.ولی برای من نشریه طوفان هم شاید دو عدد میرسید ومجاهدین -اعلامیه ترور-و.. در این حد از فعالیت چگونه تمامی سیستم ودر راس آن دیکتاتورش دخیل بودند وبه این دلیل معتفدم اکنون نیز همینطور -چه خمینی وچه خامنه ای در تمام امور بخصوص سیاسی امنیتی اش دخیل هستند  

 

................

باز جویی من بدلیل گزارشات فرد مذکور بدرازا کشید وقتی که به بند عمومی (بند 3) وارد شدم همگی به دیدنم آمدند واین با وجود ممنوعیت  تردد در اتاقهای بند بود که بدفعات مورد هجوم ساواک قرار میگرفت وتنبیهات سختی برای فردی که در اتاق دیگری بود اعمال می شد.من در طی باز جویی بلاخره کشف کردم که وی ساواکی است چرا که یکی ودو ماه آخر سیولاتی مطرح میشد که هیچکدام را اصلا بیاد نمی آوردم و من در انفرادی نتیجه گرفته بودم که یا من ساواکی هستم یا ایشان ؟ من که نبودم پس می ماند ایشان .طوری شده بود که با ذکر ساعت وتاریخ و محل آنها یاد آوری می کردند که مثلا من چه گفتم یا چکار کردم و من بیاد نمی آوردم و انکار میکردم وتازه بعد ساعت ها فکر وبازکاوی  در انفرادی در می یافتم در این مورد ما سه نفر بودیم و.. وبا حذف نفر سوم بدلیل عدم انطباق در موا رد دیگر این نتیجه را گرفتم .

دیگر از شلاق وکتک  خبری نبود وسر بازجو خود راسا بازجویی را بعهده داشت وخسته از این بازجویی طولانی مدت .تمامی تلاششان معطوف به این بود وی را پوشش دهند .من در اولین فرصت که به عمومی آمدم نتیجه گیری خودرا به هم پرونده ایی ها گفتم وپس از مدتی بحث واستدلال برخی پذیرفتند .

حدود سه یا چهار ماهی در اوین بودم وسپس به زندان قصر بند موقت 2  منتقل شدیم ودر اولین ملاقات این نظر را منتقل کردیم .من در اوین بخاطر مساعی مادرم در حدود هشت یا نه ماه زندانی بودن ودر انفرادی بودن روز پس از شکنجه وتهدید به شکنجه ای که شدید تر و.. به ملاقات برده شدم ملاقات در چادری که همچون حیوانات بود و من پس از چندین دقیقه با می نیبوس  وسپس چند ی پیادهروی با چشمان بسته در زمین نا هموار و.. چشمبند از چشمانم باز کردند و خود را در قفسی که آخور داشت پیدا کردن یقین داشتم که می خواهند شیر یا خرسی را را وارد کنند ومن در تلاش پیدا کردن راهی که مفری بیابم و در این هول وهراس مادر وخواهرم وارد شدند تا خود را بیابم نصف وقت ملاقات گذشت.

بهرروی ملاقات در اوین اصلا مرسوم نبود ومن از موارد معدود بودم که مثلا بعد هشت یا نه ماه ملاقات داده شد . مادرم پس از روز ها که جلوی زندان اوین ایستادن یکی از استوار های آنجا دلش برحم می آید ومی گوید وقتی که رییس زندان اوین خارج می شود من علامت خواهم داد او تنها کسی است که می تواند اجازه ملاقات بدهد .

آنروز مادرم جلوی ماشین سرتیپ یا سرلشکر وزیری رییس پادگان اوین را می گیرد و وی پس از شنیدن اسم مرا می پرسد و می گوید فردا بیایید که فردایش ملاقات می دهند .خنده دار اینکه در ملاقات مادرم گقت که فردا نیز می آید مرا که روز قبل برای شکنجه ای غیر قابل تصورآماده شده بودم روز بعد که خودرا برای ملاقات آماده کرده بودم بردند وبه تخت بستند . 

دادگاه اول ودوم را از زندان قصر بردند از نکات جالب این دوره بگویم :در اوایل بند عمومی زندان اوین دو نفر از هم پروندهای ها که به دادگاه رفته وحکمشان قطعی شده بود مرا داشتند  آماده برای احکام سنگین می کردند وقتی آنها می پرسیدند که فکر میکنی چقدر حکم به ما خواهند داد من بفردی که دفعه اولش بود می گفتم با توجه به عدم سو سابقه برای تو شش ما ه تا یکسال وبرای فردی که سری اول با ما بود دویک یا دو سال وبرای خود سه تا پنج سال پیش بینی میکردم .

غافل از اینکه از سال 53 قوانین را که می دانستم تغییر کرده است وتشدید مجازات  اعمال کردهاند .ماه 101 یا 110 اعمال می شد واین را ساواکی ها په قبل از دستگیری و چه بعد بارها بمن گفته بودند ولی آچنان ثقیل بود که درک نمی کردم و بحساب ترساندن می گذاشتم  هر چه این دوستان سعی می کردند بمن با ذکر موارد که فلانی ده یا پانزده سال بدون هیچ عمل مسلحانه ای گرفته است باور نمی کردم تا اینکه کار به جایی رسید که شب رفتن به دادگاه آرزو  -یا به عبارت مصطلح خدا خدا می کردم که مبادا کمتر از ابد بگیرم تمام آبرو وحیثیتم در گرو این حکم بود شب بعد از دادگاه که با یک درجه تخفیف بدلیل جوانی از اعدام به حبس ابد نمی دانید  چگونه راحت خوابیدم !! در بند دو موقت رفتار پاسبانهای بند بشدت وحشیانه ود شمنانه بود وموقعی که جهت دادگاه اعزام میشدیم بین ساعت 6-7.30 صبح در نگهبانی زندان قصر هر پاسبانی که موقع تغییر شیفت  می پرسید اتهام چه می گفتی سیاسی یا ضد امنیتی فرقی نمی کرد حتما مورد چند سیلی و لگد قرار می گرفتی.

در دادگاه اول پاسبان همراه یک همشهری در آمد با هم صحبت ودرددل کردیم  من ازوی چرایی راپرسیدم .گفت مداخل یک پاسبان در بند های عمومی حداقل دو هزار تومان در روز است وقتی پاسبانی به بند سیاسی می آید به عنوان تنبیه است وآن مداخل قطع می شود  تا آن پاسبان بتواند طوری سیاسی ها را نا راحت کند که وادار به اعتصاب ودر گیری بشوند تا ناچارا پاسبان مربوطه تعویض شود کلی زمان میبرد ومثال های مختلف زد که جالبترین آن  وقت ناهار بود گفت ناهار چی می خواهی  گفتم هیجی و او گفت من برایت می گیرم من تشکر کردم و او خندید وگفت ببین با هر متهم عادی که به بهانه دادگاه می آییم حداقل یک چلوکبابی افتاده ایم وباشما سیاسی ها از جیب خود باید مایه بگذاریم. 

...................

در دادگاه اول اعدام  با یک درجه تخفیف به حبس ابد دونفرمان محکوم شدیم ودر دادگاه دوم به دهسال .در فروردین 56 دوباره به بند سه اوین طبقه پایین (طبقه بالا مخصوص ملی کش ها بود)در این بند همه افسران توده ای وصقرخان وزرار زاهدیان وبچه های تبعیدی که برگداننده بودند بنحو غریبی شکل داده بودند .از حدود خرداد ماه بتدریج فضا را باز کردند به زمان هواخوری اضافه شد وبعد درهای دو طبقه به همدیگر وهواخوری تمام روز شدو ملاقات داده و...بعد عفو 56 که حدود 1400 نفر آزاد شدند اوین را طبقه بندی کردند وبند سه به 5-تا 10 ساله -بند یک به نویسنده ها و ملا ها -بند دو 15-تا ابدو بند 4 به 5سال به پایین اختصاص یافت .

دو بار با صلیب سرخ وحقوق بشر مصاحیه کردیم بار اول که صفر خان وافسران توده ای نیز بودند دیدن قیافه آنان پس از شنیدن طول مدت زندان صفر خان 32 سال بیاد ماندنی بود .در این مدت من نیز که هواداری از مشی چریکی می کردم به یمن رفقای بزرگی که در بند ما بودند تغییر مشی دادم که تا حد زیادی آگاهانه بود چرا که نمایندگان شاخص سایر تفکرات نیز بودند .

من در آبانماه 57 در اولین لیست 1700 نفره  آزادشدم . در این دوره لازم می بینم بعضی ازاین بزرگ مردان هم بندی که جانشان را در راه آرمان آزادی وسوسیالیسم گذاشتند ,نام ببرم: علی مهدیزاده -حمید روشنفکر-یوسف الیاری -مهران شهاب -گلی آبکناری-حسین نبوی....متاسفانه این لیست طولانی است ناچارم از نام بردن دیگر بزرگمردان که هم نظر نبودیم ولی احترام وستایش قلبی ام همواره با من است.

خودداری کنم خاطرات بسیاری از این دوره دارم اما این یک را اینجا بازگو می کنم . روز های اول انتقال دو باره به اوین همه افراد مشهور که در تمامی این سالها بعنوان الگو اسمشان را شنیده بودم یا دفاعیات شان را خوانده بودم علیرغم اینکه نظرشان را قبول داشتم یا نداشتم یکباره در کنارشان قرار گرفتم وبا وجود ترسی که در آنروزها حداقل من داشتم ازان شرایط ولی خودرا تسکین می دادم اگر کشته هم  می شوم در کنار این بزرگان است وخوشا به حال من .

در اتاقی که من وارد شدم ابوتراب باقرزاده -آقا رضا شلتوکی -عباس هجری -زرار زاهدیان (دوست وهمراه وتنها باز مانده گروه بیژن جزنی و..من یک جوان شهرستانی 21-22 ساله بشدت خجالت می کشیدم از تماس با آنها .ولی خیلی دلم می خواست که با صفر خان حرف بزنم با کسانی که تازه دوست شده بودم این آرزو را در میان گذاشتم مرا ترغیب می کردند برو وقت بگیر واز راحتی و سادگی اش  می گفتند و من اما و اگر که چه بگویم و چی بپرسم دو یا سه روزی گذشت من در هواخوری ایستاده بودم وصفر خان که با دو نفر داشت راه می رفت از همراهان جداشد و گفت ایگیت رسول وقت داری با هم حرف بزنیم به تر کی با هم شروع به راه رفتن کردیم چند سیوال پرسید مثلا از محل تولدم وبعد شروع کرد از هم شهریهایم خاطرات نقل کردن یکی دو ساعتی با من حرف زد وبعد که ناچارا از هم جداشدیم از من خواست که هر موقع وقت داشتم !! خوشحال می شود که با من حرف بزند؟

من در اولین فرصت از دوست تبریزیم  معنی ایگیت را پرسیدم -قهرمان -تا آن موقع در این کشمکش ذهنی بودم او چرا لقب یا کلمه توهین یا تحقیر آمیز به اسمم اضافه کرد وبعد فهمیدن آن در سختیهای زیادی که داشتم در خطوط پایانی عقیده ومرام وغیره سعی کردم از این عنوان در درونم دفاع کنم ولایقش با شم .

این خاطره شخصی را آوردم برای سپاس وستایش از اسطوره ای جاودان که در روز گاراش ارج شایسته وبایسته ندید شاید آیندگان در آینده همت گمارند.

..

پس از دید وبازدید ها چه در مشهد وچه در درگز شهر زادگاهم به تهران برگشته ودو رابطه همزمان یعنی با همدوره ایی ها که در تهران بودند وبچه های اوین همفکر در تماس بودم ودر تظاهرات شرکت می کردیم که البته با همدوریها عمدتا آنچه شایان ذکراست من نیز همچون  اکثر زندانیان حامل این فکر بودیم که خمینی نه توان ونه ظرفیت این انقلاب را دارد واگر انقلاب پیروز شود یعنی سیستم شاهنشاهی نابود  شود تازه این آغاز ماجرا است .مدارک من  از این قرار است1- آن روزهای قبل از آزادی که در زندان اوین شرایط فوق العاده ای از نظر  رفاهی (در زندان)و کتاب داشتیم (تمامی کتابهای که منتشر میشد -کتابهای جلد سفید) بچه ها به شوخی می گفتند که اگر ما را آزاد کردند نمی  رویم چرا که در رژیم بعدی جایمان را از دست می دهیم 2- بخصوص در درگز پس از آزادی و تعداد زیاد دیدار کنندگان  ودر نتیجه ابراز  نگرانی من از خمینی  وآینده ایران این تعداد کمتر وکمتر می شد طوری که قبل از انقلاب در سفر دوم این من بودم که بایستی در کوچه وخیابان شهر کوچک درکز با افراد ابراز اشنایی می کردم.بهر حال ساز مخالف زدن پیامدهای خود را دارد واین را می دانستم وخیلی ها  می دانستند .در روز بیست یک بهمن این خمینی نبود که فرمان لغو حکومت نظامی را صادر کرد حتی طالقانی هم نبود !!؟ من در سه راه ضربخانه  در جمعی که بودیم حدود دو یا سه بعد از ظهر پس از شنیدن حکومت نظامی که از ساعت چهار اعمال می شد اعلام کردم که غلط کردهاند ما می ایستیم واین را با ماشین های که گذر می کردندبه دیگر دستجات که در سر راه هر گذری ایستاده بودند منتقل کردیم . در جمعی که ما بودیم افسر نیروی هوایی بود که گفت من اسلحه در خانه ام هست که به وی توصیه کردیم سریع بیاورد و آورد .پس از ساعت 4:30 بود که آقای طالقانی اعلام کرد وپس از چندی خمینی نیز .من ادعای اولین کس بودن را نمی کنم ولی دنباله روی این آقایان وعمل انجام شده را بخود منسوب کردن را چرا.بقول هیتلر " بهیچوجه مهم نیست .وقتی ما پیروز شدیم هیچکس جرات سیوال نخواهد داشت" از آن خود کردند ؟. پس از انقلاب به توصیه رفقا به ارومیه رفتم .اوایل اسفند ماه .ثبت نام من با ضوابط هنوز تغییر نکرده با وجود اینکه مسیولین دانشگاه مرا می شناختند صحبت از سپردن تعهد ؟ کردن که نپذیرفتم ناچارا پس از چند روزی پذیرفتند اما من حدود 78 واحد صفر داشتم یعنی چهار ترم وبایستی معادل همین تعداد الف می گرفتم تا معدلم به حد نصاب می رسید وقرار شد که بعدا در این مورد (حذف صفرهای سیاسی )  تصمیم گیری شود .در همان چند روز اول پس ثبت نام انتخابات برای شورای دانشجویی برگزار شد در جلسه انتخابات در آخرین لحظات کاندیتاتوری که رفقای که می شناختند اصرار می کردند من نیز خود راکاندید کنم  من امتناع میکردم  رفیق ارژنگ رحیم زاده که در بند دو موقت قصر با هم  اطاق بودیم وبه دعوت دانشجویان مبارز(پیکار)جهت سخنرانی به ارومیه آمده بودودر آن جلسه حضور داشت مرا  سرزنش کرد  وبه یکی از همراهان دانشجویش گفت که اسم مرا نیز به عنوان کاندید اعلام نماید در شاید 1-2 دقیقه معرفی خود که از سال 51 دانشجو بوده وسال 57 آزادشده ام خلاصه می شد از تعداد شاید بیش از 15 نفر کاندید که شش نفر بایستی انتخاب می شدند.من نفر اول رای داده شدگان بودم وبه این ترتیب بعنوان نماینده دانشجویان چپ در شورای 15 نفره دانشگاه انتخاب شدم  ( 3نفر از مذهبی ها ( کلیه نیروهای مذهبی اعم از مجاهدین و ..) -سه نفر از اساتید -سه نفر از کارکنان وکارگران )ودر شورای پاکسازی نیز. (ارژنگ لیسانس حقوق بود در سخنرانی هایش که عمدتا علیه تفکر توده ای بود هر فاکتی که از کلاسیک ها می آورد (مارکس وانگلس ولنین) با ذکر صفحه وپاراگراف مستند می کرد.وی در سال 60 جان در راه وهدفش گذاشت .)من چون هنوز راه کارگر اعلام موجودیت رسما نکرده بود ودر میان جریانهای مختلف موجود -خطوط 1-3 - با هیچکدام منطبق نبودم علیرغم اصرار به همکاری با ستاد فداییان وتشکیلات پیشگام در حد مسیولیت  انها با وجود نفی مشی چریکی که  صراحتا  ابراز می کردم ,نپذیرفتم .پس از انتشار سه کتاب اصلی که تیتر آنها راه کارگر بود ودر بین فدایی ها بعنوان بخش تیوریک سازمان تبلیغ می گشت من کار سازمانی بدون سازمان  را شروع کردم البته  در تمامی این دوران از تبلیغ و ترویج  تفکرات خود در هر جمعی خود داری نمی کردم .  در شورا ی دانشگاه  مسایل عدیده ای داشتیم  من در اینجا فقط به بیکی یا دو تای آنها اشاره خواهم کرد : چند روز پس از انتخاب بمن گفتند که تعدادی از دانشجویان می خواهند زمین چمن فوتبال دانشگاه را شخم زده وتبدیل به مزرعه سیب زمینی کنند و هیچکسی جلودارشان نیست ؟من پس از پرس وجو ورفتن و رودر رو صحبت کردن دیدم که سعید مرآت باصطلاح لیدرشان است سعید را از سال 54 می شناختم وایشان یکی از کسانی بود ورودی همان سال بود ومن با ایشان تماس داشتم تا هم نظر کنم .دستگیری من این این رابطه را قطع کرد.

......................

گروه فرقان که پایگاه اصلی شان دانشگاه ارومیه بود از همان روزهای آغازین دست به افشا گری شخص خمینی زد .صفحاتی از یک کتاب که شجره نامه  وتعداد چهار یا پنج شوهری که مادر خمینی داشته واگر اشتباه نکنم پدرش دربان سفارت انگلیس در هند بوده است فتوکپی کرده وجلوی رستوران گذاشته بودند بحثی با وی داشتم که آخرین صحبتمان بود بعد از عید دیگر مخفی شده بودند ووبرنامه ترورها راشروع کردند .ارومیه یکی از نقاط پر حادثه سیاسی واجتماعی ایران بود چند روز قبل از انقلاب یک پزشک جوان ومتخصص که استاد دانشکده پزشکی وفعال سیاسی چپ را ترور کرده بودند -اسمش متاسفانه یادم نیست-وجود مردک ماجراجو وابلهی چون ملا حسنی در راس کمیته های انقلاب و..مسایل را حاد وپیچیده می کرد سپاه پاسداران بیشتر نیروهایش در ابتدا تفاوت کیفی با نیروهای کمیته که بیشتر از پااندازهای وباجبگیرهای شهر نو ارومیه -هزاران-تشکیل می شد ,داشت . در کمیته پاکسازی که عمدتا از دانشجوها تشکیل می شد -تا آجایی که بیاد می آورم سه نفر چپی وسه نفرمذهبی از همان ابتدا با هم چلنج داشتیم .آنها از دسترسی مابه پروندها خوداری می کردند اسامی ساواکی های دانشجو را آنها از سپاه گرفته وبا این توجیه که بهمان اندازه که پرونده ها مطالعه می شود وکشف می شود آنها را منتقل می کنند . وبا ذکر فعال وموثر,غیر موثر و..از ما می خواستند حکم دهیم .ما خواستار محاکمه علنی و دسترسی کامل به پرونده های افراد بودیم وجالب اینکه هیچ فرد انجمنی اسمش نیامد !اسامی حدود بیست تا سی نفر  اعلام شد از جمله یکی از هم پرونده های من که پس از اصرار وپیگیری نا چارا تنها گزارش وی به ساواک آورده شد .مطلقا چیزی در آن نبود بیشتر گزارش هوا بود !این کمیته تنها یک دختر را بمدت یک ترم محروم کرد. دانشجویی مسن که تحصیل را تمام کرده وباید مدارکش را می گرفت نامش در این لیست بود و وی در دفاع از خود عنوان کرد که وی بوده که جریان سیاهکل را متلاشی کرده وبا لو دادنش وبسیج روستایی ها آنرا تارومار کرده است.وی که گویا سپاهی دانش در روستای محل حادثه بوده به ساواک گزارش کرده و..ساواک بپاس این کارش به ترکیه برای ادامه تحصیل می فرستد وبعد از چند سال به دانشگاه ارومیه منتقل می شود .ما خواهان پرس وجوی بیشترازوی شدیم اما بلافاصله دور زده شدیم و مدارک وی را داده وما ردش را گم کردیم. ترکیب نیروها ی دانشجویی از ابتدا شاید بیش از دوسوم چپ شامل تمامی سازمانها وگروههای موجود در جامعه ویکسوم مذهبی با جدا شدن مجاهدین وفرقان وآرمان مستضعفین و..حزب الهی ها به کمتر ده نفر رسیدند تازه بعضی از آنها در صحبت های خصوصی طرفداری از امتی -دکتر پیمان -می کردند-تمامی نمایندگان مذهبی حزب الهی بودند -بدلیل مناصبی که داشتند یعنی همکی هم دانشجو وهم مدیر عامل کارخانجات مصادره شده وهم در سپاه و دادگاه انقلاب بدون استثنا بودند . بارها تلاش کردیم که تجدید انتخابات برگزار نماییم ولی زیر بار نرفتند .درواقع ما نماینده گروه های مذهبی نیز بودیم و آنها نمایندگان حاکمیت.و بتدریج نحوه برخوردشان نیز با ما تغییر میکرد وبا تصفیه های پی در پی سپاه نزدیکی مجموعه به کمیته های ملا حسنی بیشتر وبیشتر می شد.اینان سعی میکردند بعنوان مثال گارد دانشگاه را احیا کنند پس از رد پیشنهادشان از لومپن ها برای ایجاد ناامنی  در دانشگاه وتهدید من ودیگران  به ترور ما را وادار به پذیرش آن نمایند. 

..................

 

از همان ابتدای سال 58 هم در شهر وهم در دانشگاه مسایل زیادی پیش می آمد بعنوان مثال فیودال های سابق با راه اندازی دستجات مسلح کشاورزان را از زمینهاوروستا یشان بیرون رانده بعضا زندان وشکنجه های قرون وسطایی نیز می کردند این روستایی ها توسط دانشجویان  به ساختمان شهرداری هدایت وتحصن کردند ملا حسنی ودارو دسته اش سعی می کردند این ها را بیرون کرده وجمعشان را متلاشی نمایند.

 

  در آن موقع هنوز کومله ویا حزب دموکرات یا تشکیل نشده ویا فعالیتشان محسوس نبود دانشجو ها فعالیت در ایجاد امنیت وتغذیه و کارهای ترویجی شایانی کردند سرانجام خمینی فرستاده مخصوص اش " آیت الله ربانی شیرازی"را برای حل وفصل فرستاد وایشان پس از مقدمات  معمول ملا ها انگار می خواست روضه بخواند که اعتراض کردیم بشدت عصبی شده و نظر نهایی خود وخمینی را -جانبداری از فیودالها- ابراز داشته وهمه این برنامه هارا زیر سر کمونیستها دانسته  و..  خواستار رفتن اینها به روستا هایشان و حلال بودی طلبیدن واینکه آنها نیز با توجه به مسلمان بودنشان به شما رحم وشفقت خواهند داشت وما هم این توصیه را خواهیم کرد.

این جلسه با آنچنان فضیحتی برایشان تمام شد که تصورش را در آن مقطع زمانی نداشتند تحصن ادامه پیدا کرد بعد ازمدتی عقب نشینی کردند (فیودالها).یکی از این فیودالها فردی بنام "طلایی" در خیابان ترور شد وشایع شد که در آخرین لحظه گفته است که کار فدایی هاست.که تا آنجایی که من میدانم کار هیچ گروه مردمی  نبود.بهر روی از اولین گروهای لباس شخصی -سیاه -توسط ملا حسنی تشکیل شده بود .در خیابانهای شلوغ دو دختر دانشجو را بدلیل بی حجابی روی سینه هایشان تیغ کشیدند بعد در ادامه به زنان ودختران ارمنی وآسوری کشیده شد .

سر دسته علنی شان فردی بود به اسم بهزاد بندری جوانی 16-17 ساله ولات با سوابق خانوادگی آنچنانی .در محیط دانشگاه جولان می داد  وبه تهدید وپاره کردن روزنامه ها مشغول بود علنا هر جا که مرا می دید  تعقیب یا حمله کرده سپس خط ونشان  می کشید .  روزی که باز در دانشگاه کار معمولش را می کرد بچه ها پس از درگیری که منجر به زخمی شدن دو یا سه نفر بوسیله چاقویش شده بود دستگیرش کرده به جلسه شورای دانشگاه که در آنروز من مسیولش بودم آوردند در جیبهایش کارت کمیته وپنجه بوکس و زنجیر بود با تلفن من وریس دانشکاه به سپاه هیچ عکس العملی نشان داده نشد وتوصیه کردند که با اینها در گیر نشوید و ولش کنید اینکه گستاخانه مرا در حضور جمع به قتل تهدید می کند نیز باعث هیچ واکنشی نگردید .

این شخص کسی بود که در همان زمانها اولین دولتی یعنی ترور سرگرد عباسی فرمانده نظامی حزب دموکرات را درمقابل مقر

حزب در مهاباد انجام داد وگویا توسط مجاهدین دز سالهای 60-61 بقتل رسید

................

در اینجا مایلم یک نکته دیگر در مورد ترکیب  شورا ی دانشگاه گفته وپس از آن برنامه شوم و کثیف به اصطلاح انقلاب فرهنگی را در آنجا ذکر نمایم .

تا آنجایی که بیادم مانده فکر می کنم شورا مرکب از 18 نفر  12 نفر دانشجو سه نفر از کارگران و کارمندان وسه نفر از استادان بود رییس دانشگاه نیز جز, همان استادان که انتخابی نبود و بخاطر شغل ومنصب که از قبل از انقلاب داشت و بخاطر اجرایی کردن مصوبات شورا پذیرفته شده بود .ایشان " دکتر مبین "دکترا ی بوتانیک از دانشگاه سوربن پاریس و مورد قبول این علم در سطح جهانی بود .

سه نفر نماینده کارگران و کارمندان دو نفر که کارمند بودند طرفدار فدایی -یکیشان وحید حسنی پسر ملا حسنی (شنیدم که موقع فرار تیر خورده و دستگیر شده بود به احتمال زیاد اکنون در خارج کشور می باشد)-بنابراین در طرف ما بودند.نماینده کارگران که سرکارگر کارگران مزارع دانشگاه بود ابن الوقت واقعی بود  هیچموقع در جلسات موضع گیری نمی کرد- البته خصوصی چرا همیشه مارا تایید می کرد.

دو استاد نماینده یکیشان که رییس آموزش بود وفوق لیسانس -همه استادان دکتر ومتخصص هر کدام یک مشکلی داشتند - علیرغم ظاهر وبخاطر  س,وسابقه با نماینده های مقابل بودند.می ماند رییس دانشگاه که فردی متین .موقر بود که اگر  دلایل رامنطقی ومستدل میدید نظر موافق می داد واکثر مواقع مارا تایید می کرد فرد سوم یک استاد جوان وتازه به ایران آمده و فرصت طلب که دربیرون دانشگاه  و با آن نماینده ها نقش کلیدی در اداره شهر وراهنمایشان بود داشت.بعد ها اسمش را بعنوان رییس دانشگاه گیلان ویا مازندران دیدم یعنی حد  پیشرفتش این بود .

در یکی از پنجشنبه ها که کلاسها تعطیل بود اینان- فالانژ ها  -همان هفت هشت نفر به دفتررییس دانشگاه  رفته و بسیار گستاخانه وبی ادبانه با شعار های الله اکبر وی را از دانشگاه بیرون کردند .البته این کار با رمینه چینی قبلی بود .چند روز قبل از آن در بوردی که متعلق به کمیته پاکسازی بود چهار یا پنج عکس رنگی بزرگ از مراسم سلام نوروزی که ایشان با شاه دست داده -بیاد نمی آورم  که دستش را می بوسید یا نه -چسبانده بودند البته بدون اینکه مارا در جریان بگذارند .

در نتیجه ما نسبت به آن اعتراض داشتیم و کردیم .در جلسه شورا که تشکیل شد بحثهای زیادی در گرفت ودر انتخاب رییس دانشگاه آنها همین دکتر ضرغام که ذکرش رفت را پیشنهاد دادند .ایشان خودشان به خودشان نمی توانستند رای دهند -البته اینرا ما اعمال کردیم -و آنها علیرغم حساب وکتابشان در جلسه رای نیاوردند آنها سپس  به درخواست از وزارت علوم برای فرستادن وتعیین رییس دانشگاه روی آوردند که آنهم پذیرفته نشد  جلسه به نتیجه خاصی دست نیافت  و به جلسات بعد موکول گشت .بنابراین تا مقاطع انقلاب فرهنگی شان ما رییس دانشگاه نداشتیم.یک مورد دیگر هم بگوییم جهت روشن تر کردن آن شرایط : شاید یک هفته  مانده کمتر یا بیشتر این جمع  که کمتر از 15 نفر بودند نشسته در مقابل دفتر مرکزی-بعنوان اعتراض - من رفته با آنها صحبت کردم و چرایی راپرسیدم یکی دو نفر شان گفتند چون من کمونیست هستم با من صحبت نمی کنند و اینهم نه رو درو بلکه با نگاه کردن به آسمان  واطراف یا به نجوا  ولی بعضی هایشان خواستار اسلامی کردن دانشگاه شدن -یا در همین حدود -واقعیت قضیه من درک نکردم یا نفهمیدم که چی می خواهند چرا که با شرم حضور حداقل شیش نفرشان که عضو شورا بودند و می دانستند که نماینده واقعی دانشجویان نیستند ومی دانستند که من می دانم ..با ذکر این مقدمات به انقلاب فرهنگیشان می رسیم.     

....................

 

حدود چند روز قبل از واقعه فردی که در سالهای 52-53 در آزمایشگاه هیدرولوژیکار می کرد  بصورت غریبی از طرف دانشکده بورس فوق لیسانس و دکتراگرفته به انگلیس رفته بود با عنوان دکتر فرهودی به  ایران ودانشگاه برگشت وبا خود حکم  ریاست دانشگاه را آورد بدون اینکه شورا را برسمیت شناخته ویا حداقل تلاشی دراین مورد داشته باشد.

واین تحصن فالانژ ها که حتی یک نفر نیز به جمعشان اضافه نشد که هیچ شاید بی اغراق نیمی از آن تعداد انگشت شمار نیز با خجالت وسر افکندگی در آن جمع بودند . زنگ خطر را به صدا در می آورد مضاف بر اینکه می شنیدیم که هر کشاورزی که به اداره کشاورزی جهت تامین بذر وکود وسم مراجعه می کند گفته می شود که  کمونیستها ی دانشگاه نمی گذارند که بشما اینها را بدهند وتبلیغات مسموم ومرسوم علیه دانشگاه .بهر حال روز واقعه که اکنون بیاد نمی آورم چه روزی بود سعی کرده بودند روستاییان را بسیج کرده واز  مقابل اداره کشاورزی با همراهی تمامی دستجات حول وحوش کمیته ها و خود کمیته ها شعار گویان به سمت دانشگاه به کشانند .

علیرغم تمامی  برنامه ریزی وتلاششان (گسیل کارگران کارخانه ها -کارمندان ادارات) جمعیت حدود 4000 نفر توسط بچه ها تخمین زده میشد .جمعیتی که در دانشگاه بود حدود 2500-3000 نفر از زن ومرد ونه تنها دانشجویان بلکه نیروهای سازمان ها وگروهها وهوداران آنها که بیشترشان هوادار فدایی ها بودند در دانشگاه بودند .

من اولین کاری که کردم مسیولین تمامی  گروها را جمع کرده و خواستار تشکیل ستادی 3-5 نفره برای تصمیم گیری برای رویارویی این مسیله شدم همگی مرا بدون هیچ مخالفی انتخاب کرده وحق هرتصمیم گیری را بمن دادند.من لحظه به لحظه از حرکت آن گروه با خبرمی شدم واینکه که تعدادی از آنان مسلح هستند وتعدادی از کشاورزان به بیل و چوب وتهییج کنندگان هر لحظه بر غلظت شعارها می افزایند .

جلسه ای با ریس دانشگاه ویک یا دو نفر پاسدار در اطاقش داشتم آنها مرا مسیول تمامی عواقب دانسته و خواستار متفرق شدن دانشجوها گردیدند جواب شایسته را دادم واز اطاق بیرون آمدم و همه را در جریان گذاشته هشدار دادم که ممکن است کار به خون وخونریزی  بکشد و تا دیر نشده است هر کس که مایل است از دانشگاه بیرون برود و خود را نجات دهد .

فردی از طرف حزب دموکرات آمده و اعلام کرد در حدود 1200-1500 نفراز پیشمرگها در نزدیکی هستند اگر موافقت می کنی حفاظت از دانشگاه را تا هر زمانی که بخواهید بعهده بگیرند.وکومله نیزبا  200-300 نفراعلام آمادگی کردند که من  دخالتشان را زیان آور دانستم .بمن اطلاع دادند ماشینهای کمیته روبروی ساختمان اداری پیاده شدند وهمگی مسلح من خودرا به طبقه دوم وبه دفتری که مشرف به خیابان بود  رساندم اولین برداشتم این بود که ملا حسنی با تظاهر به حمایت ازما می خواهد دلجویی ویا کلمه ای در این ردیف اما  صحنه ای دیدم کمدی درام -روبروی دفتر مرکزی ,انیستتو تکنولوژی ارومیه قرار داشت وآنجا در کنار در ورودی یک ساختمان دو طبقه در دست ساخت بود که سقف  طبقه دوم آن نیز زده شده ولی بی دروپیکر بود .ملا حسنی در جمع ملازمان با پوشیدن یک لباس ارتشی یک کلت معروف به چهارده خور یک طرف کمرویک کلاشینکوف از یک شانه , قطارهای فشنگ ضربدری وچندین خشاب برای کلت  وچندین خشاب هم برای کلاشینکوف چهار تا نارنجک  واقعا یک زراد خانه متحرک یه اینها شکم گنده ای را اضافه کنید! ایشان زیراینهمه  بار جلو افتاده دو نفر که یکیشان  پیر بود یک تیر بار سنگین و دو نفر دیگر یک جعبه سنگین که به نظر مهمات یدکی از پله ها هن هن کنان بالا برده وهفت هشت نفر به جمعشان اضافه شده نیم حلقه ای بدور وی زده وایشان بلافاصله وظایف فرماندهی را بعهده گرفته و با دوربین صحنه نبرد را زیر نظر گرفتند . آنچه به ذهن متبادر می شد:خود خود ناپلیون بناپارت بود منتها نوع کمدی اش.              

 .........................

در تمامی این مدت من در صحبت هایم با رییس دانشگاه وپاسداران سپاهی -دونفر وظاهرا فرماندهان منطقه- با قاطعیت از عدم تخلیه دانشگاه ودفاع از حریم آن در مقابل باصطلاح مردم که آنها می گفتند پافشاری می کردم .بلاخره آن جماعت رسیدند که در پیشاپیش شان اراذل واوبا ش بودند   ودر پشت نرده ها ومقابل  دراصلی که قبلا به گفته من بسته شده بود مستقر شده و با شعار دادن وتکان دادن چوب وچماق فقط ایستاده بودند وکاملا واضح بود که افساری داشتند که سرش در جای دیگر بود چرا که نرده ها کوتاه بود وبراحتی می توانستند با توجه به شور وهیجانی که نشان می دادند از روی آن بپرند ودر داخل سه یا چهار پاسدار که تفنگشان را به دوششان انداخته مانع بزرگی برایشان نبود .

 

سعی کردم چه خودم ویا یکی که به ترکی مسلط بود یک صحبت توجیهی وتوضیحی برای این جماعت داشته باشیم که متاسفانه بعلت عدم پیش بینی نه بلندگویی داشتیم ونه فرصت تهیه آن بعلاوه در آن شرایط واوضاع کو گوش شنوا ! یکبار که از جلوی در میگذشتم پسرک بهزاد بندری با دست به گردنش اشاره کرد که مثلا سرت را خواهم برید -پخ- و من در جواب یک بیلاخ نشانش دادم بشدت جری شد وبالا وپایین می پریدو فحش میداد می دانستم مسلح است وتعدادی دیگرنیز همچنین   .

غرض از نقل این مورد آوردن دلیل دیگر برای اینکه هر کاری  این اوباش ویا لباس شخصی و.. انجام می دادند ومی دهند با برنامه و کنترل شده است .بهر روی نهایتا اولتیماتوم داده شد .شنیده بودیم که حتی  لشکرارومیه را آماده باش داده بودند -زیر نظر ملا حسنی بود- وایشان نیم ساعت مهلت داده بودند که اگر تخلیه نکنیم دانشگاه را به توپ خواهد بست وچنین وچنان خواهد کرد آخرین نشست را با پاسدارها ورییس دانشگاه داشتم آنها حامل این پیام بودند .بشدت متوحش بودند با خواهش والتماس و زاری از من می خواستند برای جلوگیری از یک قتل عام بچه ها را بیرون بفرستم قول دادند- هر سه-بمحض رفتن اینان وخوابیدن غایله بر خواهید گشت وو..سپاه امنیت مارا تضمین کرده وما را اسکورت خواهد کرد .

من قبول کردم .سپاه قول داد که از تعرض به وسایل دانشجویان -اطاق های هواداران گروه های سیاسی - جلوگیری خواهد کرد.من بیرون آمده واز همه خواستم که از دانشگاه خارج شویم همگی در صفوف پیوسته از در جنوبی دانشگاه شروع به خارج شدن کردیم من آخرین نفر جمعیت بودم که همراه پاسداران- بیش از هشت یا ده نفر نبودندمیرفتیم.جمعیت راه افتاده وهنوز ده متری از درب اصلی دور نشده بودیم که در باز شده هجومی مغول آسا وبرق آسا داشتند فکر کردم به ما حمله می کنند ولی نه آنها وظیفه دیگری داشتند .

 در چشم بهم زدنی در خیابان اصلی ومحوطه ای که مابین ساختمان اداری و رستوران بود شاید بفواصل کمتر از پنج متر از یکدیگروبه تعداد زیاد کتاب سوزان راه انداختند -کتابهایی که از اطاقها وتمامی لاکرها  بچه ها بدون از قلم انداختن حتی یکی بیرون آورده بودند.نشان از شناسایی دقیق و بی کم وکاست حریف می داد کشفشان یعنی مهمترین سند درستی همه آن شعارها ی تهیجی مبنی: برکمونیستها دانشگاه را گرفته وروابط جنسی بی بند وبار در آنجا راه انداخته اند پیدا کرده  ( البته با تعبیر مختص به خودشان)-چند کرست و کاندوم!! - برسر چوب کرده وبر گرد این آتشها دیوانه وار پایکوبی می کردند .

پاسخ به اینها  دیگر توضیح واضحات است .نکته جالب اینکه فاصله  ما وآنها شاید کمتراز 5 مترنبود ولی کوچکترین تعرض ویا توجهی بما نداشتند وسخت مشغول اجرای نمایش ونقش محوله شان بودند. من به ان دوسپاهی قول وتعهدشان را یاد آوری کردم وآنها عذر نیروی اندکشان را آوردند که اولویت تامین امنیت شما است .-تقسیم کاری دقیق که من آنجا به کنه آن پی بردم چرا که  قبل از آن برداشتم این بود بعضی از این ها زندانی سیاسی سابق بودند  وناراضی -؟؟!!بهرحال در معیت آنها ما از در شرقی که خوابگاه دختران در جوار آن بود  خارج شدیم -کوچه ا ی بودخاکی که بعد از حدود دویست متر به خیابان دانشگاه می رسید -وبتدریج بدون هیچ حادثه ای متفرق شدیم .

نکات چندی را بعنوان جمعبندی باید اضافه نمایم . 1-وحدت عمل تمامی گروه های چپ ومترقی بی نظیر بود -حزب توده مستثنی بود و هست و در آنموقع سازمان فدایی منشعب نشده وبیشترین نیرو وهوادار را تشکیل می داد و بچه های سازمان مجاهدین که کم کم داشتند شکل می گرفتند-تمامی نیروها با تمامی توان در آن شرکت داشتند ... 2-مسیولیت این عقب نشینی را تماما بدون اما واگری می پذیرم.این با وجود رایزنی مداوم ومستمری که با تمامی جریانها بدون در نظر گرفتن کمیت آنان داشتم -یعنی سعی میکردم با همه در تماس باشم.اخبار را می گرفتم و همه را - منظورم مسیولین  گروه هاست -درجریان میگذاشتم ولی همگی  تصمیم کیری را بعهده من  گذاشتند.وهیچ کس چه قبل  وچه بعد  از آن خرده وایرادی راجع به من وکارکردم  , نگرفت. وبدلایل زیادی  هم اکنون نیزمعتقدم که کارمان اشتباه نبوده است ؟!     

 ..........................

در چند روزبعد رسما اعلام کردند که ترم منحل شده و تا اطلاع ثانوی دانشگاه تعطیل است .تنها دانشجویانی که کمتر از ده واحد درسی برای اتمام تحصیلاتشان باقی است می توانند در این ترم باشند .من حدود بیست واحد داشتم اما بمن بصورت استثانا پیشنهاد دادند که واحدها را گرفته ومدرکم را بگیرم قبول نکردم بعد از یکی دو هفته به خانه مان در مشهد برگشته و مثل  اکثر دانشجو ها مشغول فعالیت سیاسی شدم .

هواداران راه کارگر زیاد میشدند وما نیز بصورت شبانه روزی کار میکردیم. تا سال شصت این کار ادامه داشت .تا اینکه تهاجم وحشیانه رژیم باز به همان دلیل که از نظر اجتماعی در اقلیت محض قرار گرفته بود پیش آمد اخباررا دنبال می کردیم اعدامهای خیابانی وزندان اوین وجو امنیتی وخفقان آور را می خواندیم ومی شنیدیم ولی به شیوه سابق به کارمان ادامه می دادیم .

در مشهد اعدامها با کمی تاخیر شروع شد ودلیل آن علیرغم وجود طبسی که  هر روز طالب اعدام وکشت وکشتار به تاسی از تهران بود عمدتا وبصورت خلاصه این بود که تناسب قوا بشدت یه ضررش بود -در شهرستانها بعنوان مثال درگز-همان سال 58-59 فردی را به علت مشروب خوری دستگیر ومی خواهند شلاق بزنند مردم حمله کرده تنها به تار ومار کردن پاسدارها وپاره کردن ماسک وکیسه ای که فرد شلاق زننده  جهت جلوگیری از شناسایی برسرش کشیده بود اکتفا نکرده فرد مشروب خور را روی دوش گذاشته وتمامی مسیر خیابان اصلی شهر را با دادن شعار رهبر ما_" حسن کل"راهپیمایی کرده بودند .داستان آنگونه گسترده شده بود که دوسال بعد نماینده انتصابی که ملایی بود اهل جای دیگر گفته بود که هربار خمینی وی را می بیند بشوخی می پرسد حال رهبرتان حسن کل چطور است ؟- ویا در حمله به دفتر مجاهدین نه  تنها هواداران بلکه مردم نیز در ضد حمله شرکت کرده وحتی شهربانی را خواسته بودند که بگیرند یا گرفته بودند ولی با پا در میانی بعضی از بزرگان و ریش سپیدان از این اقدام خود داری یا تخلیه کرده بودند -البته پس از گسیل نیروی کمکی از استان های دیگر وشهر را به تصرف در آوردن اینان دستگیر وبه مشهد اعزام وشاید از اولین گروه های که اعدام شدند بودند  .

دوازده نفر که هیچکدام حتی طرفدار مجاهدین نبودند !! -و غیر سیاسی بهروی پس از تغییر دادستان انقلاب خراسان که فردی از خود  دادگستری با پور محمدی 15دختر 14-16 ساله پس از تجاوز در همان شب اعدام گردیدند دو نفرشان را نام می برم : نوشین علوی ونوشین مطلبی .که در کف پایشان نوشته بودند که بهشان تجاوز شده است -آنموقع جسد ها را تحویل می دادند وپول گلوله ها وشیرینی می گرفتند . حدود شهریور ماه یکی از هواداران راه کارگر را گرفتند .

این اولین دستگیری ما بود که با ده نشریه که از خانه شان کشف کرده بودند .این بدین معنی بود همینطوری در خیابان مظنون شده وپس از پیدا کردن مدارک تازه توجیه دستگیری را یافته بودند !!.ما کسی را یافتیم که در ازای 15-20 هزارتومان که در آنموقع پول زیادی بود تا فراهم کردن ویا بهتر است بگویم امکان فراهم شدنش از طریق فروش ماشینی طرف رقم را بالا برد وبه 30هزارتومان رساند .

امکان صحبت کردن با خانواده اش و کمک خواستن از آنان  نبود چراکه  بسیار ناراحت از این طرف بودند وباخوددار ی از پذیرش و گفتگو با ما فکر می کردند بیشتر به وی کمک خواهد شد.ما در تلاش تهیه این پول از طریق روابط خودمان بودیم   وتا فاصله قرار بعدی فکر می کردیم دست نگه خواهند داشت. بدینسان محمود ساومغانی جوان تازه دیپلم گرفته و هوادار ساده پایمردی کرده با وجود شکنجه شدنش وبدون لو دادن  حتی یک نفر حدود مهرماه اعدام شد. 

در همین مدت بتدریج دستگیری ها که همگی اتفاقی بود -در تورهایی که روزانه  در محلات مختلف می گستریدند وهر جوانی را که ظاهرش را سیاسی می دیدند ویا توابین شناسایی توام با حدس وگمان ویا با اطلاعات اندک در موردشان می کردند بدون هیچ دلیل ومدرکی حتی وابستگی گروهی دستگیر می شدند .      &nb

 .........................

 

 

 

تلاشهایی برای وحدت عمل داشتیم که دقیقا خاطرم نیست که ابتکار عمل  از مرکزیت سازمانها صادر شده بود ویا محلی بود .ما دوبار در مشهد باهمدیگر جلسه گذاشتیم .

 

اسامی سازمانها مجاهدین وراه کارگروپیکارو اقلیت و اسم ان موقعشان رافراموش کرده ولی بعدا حزب کمونیست کارگری شد که نمایندگان مجاهدین وپیکارواین آخری تواب شده نماینده اقلیت رفیق "رهبر" خود وبرادرش ویکی از خواهرهایش! -اگر اشتباهنکرده باشم- اعدام شدند .نماینده حزب سه یا چهارسالی تواب فعال بود وپس از آزادی نیز همکاری داشت-سال 63 مرا شناسایی کرد- بعد به خارج کشور گریخت -احتمالا سوید ودر آنجا جزوه ای نیزعلیه رژیم منتشر کرد.

مواضعی که داشتیم راه کارگر واقلیت وتا حدودی پیکار نزدیک و اختلافات قابل اغماض ولی با مجاهدین و حزبی ها متفاوت بود .ما خواهان افشاگری از طریق تراکت واعلامیه بودیم مجاهدین موافق بودند که ما اینکار را با پوشش یا چتر امنیتی آنها یعنی مسلحانه  انجام گیرد. نماینده حزبی ها همچون کتابهای کلاسیک ناطق کار را فقط در حوزه های کارگری میدید.یکی دو ساعت بحث بی نتیجه ماند و جلسه دوم نیز به همین نحو پایان یافت.

جو رعب ووحشت که می خواستند داشت فرا گیر می شد وبخصوص در مورد فعالیت دختران سختگیری ها توسط خانواده ها بیشتر وبیشترشده دیگر تماسها بایستی دور از چشم آنها انجام وبلطبع از امکانات ومنازل برای جلسات محروم می شدیم. یکی از رفقای دختر که تحت فشار شدید از ناحیه خانواده قرار داشت واز خانه بیرونش کردند تن به ازدواج با یک آکثریتی داد صرفا برای اینکه سر پناهی داشته باشد و..مسایلی این چنین دایما برمشکلات موجود اضافه می کرد .

نشریه بصورت استنسیل می آمد و در محل تکثیر می شد که با توجه به بازرسی ها وهفتگی بودنش و بعد مسافت که سه روز از هفته را می گرفت .وقت وانرژی زیادی می گرفت. یکی از پسران دانشجو که فعال حرفه ای بود برید و بچه های شهرستانها سر قرار نمی آمدند .یکبار من به یکی از این شهرها برای رفع و رجوع گلایه ها وشکایاتشان از یکدیگر رفتم از خروجی مشهد که بازرسی شدیم در بین راه نیز چند باراین کار انجام ودر ورودی شهر نیز همه را پیاده کرده تا هم بازرسی بدنی وهم علت آمدن را پرس وجو نمایند .

در این پاسگاه ها هم سپاه و پلیس راه توامان بودند که عمدتا سپاه یا کمیته کارشان سیاسی وپلیس راه کارش چک کردن سرعت و غیره بود .شانسی که آوردم ریس پاسگاه مرا در بین مسافرین شناخت واز صف بیرون کشید وبدلیل آشنایی اش با گذشته من ,ضمن یادآوری خطرات و ... چندین نکته را گوشزد کرد و اینکه کی برمی گردم.من گفتم: امروز یا فردا .از من خواست که همان روز برگردم چرا که آنروز شیفتش بود .

من آنروز بر گشتم چرا که بچه هایی که طرف دعوا بودند در محلی که جلسه داشتیم نیامدند ؟!! وموقع برگشت نیز بهمان نحو از مهلکه گریختم .شاید در اینجا بی مورد نباشد برای ترسیم بهترشرایط مورد دیگری را نیز بازگویم. یکی از دختر ها اعلامیه پخش می کرده ماشین گشت سپاه که بدون آرم ونشانی بود ه سعی به دستگیری وی در خیابانی شلوغ می نماید .

رفیق مقاومت کرده عده ای دورش جمع می شوند و شروع به اعتراض به عملکرد این مامورین بی نام ونشان که با قلدری سعی به سوار کردن یک دختر به ماشین شان می کردند!! ,کردند در همین حین افسر  پلیس گشت  موتور سوار از راه می رسد .خواهان مدارک این پاسداران میشود آنها در مقابل اسلحه شان را نشان می دهند وتهدید این افسر , در این حیص وبیص رفیق ما فرار میکند .درآن  موقع گزارش ماوقع را خوانده ومی دانستم بعدتر در زندان فهمیدم که چه بسر آن افسر شهربانی آمده است !وی را فردای آنروز یا چند روز بعد اخراج کردند .

بنا بر گزارش آن پاسداران وی که فارغ التحصیل دانشکده افسری با درجه ممتاز بوده و آنموقع که درجات, درجات واقعی بود وی با درجه ستوان یکمی اخراج شد.صرفا بخاطر اجرای اصول وقوانین یک سیستم معقول و معمولی یک نظام  و وظیفه اش که متعهد به انجامش بوده   ..!!

 

....................

ظهریکی از روزهای اوایل آبان ماه بود که من به خانه مان برمی گشتم کوچه ای که بخشی از آن یک طرفه بود ومن از طرف پایین یعنی  در مسیری که ماشینها هم حرکت می کردند بنابراین ماشین از روبرو نمی توانست بیاید .

معمولا برای رفت وآمد آنرا انتخاب می کردم . من لباس مرتب داشتم یعنی کاپشن بهاره وشلوار پارچه ای -نه جین -وکفش چرمی .تنها مشخصه سیبیل ام بود وعینک طبی واین تیپ رایج بود .

به تقاطع  که تابلوی ورود ممنوع قرار داشت رسیدم با ماشین پیکان که چهار سرنشین داشت مواجه شدم که وارد این کوچه می شدند گشت بودنشان را آنا تشخیص دادم و آنها نیز متقابلا شکار بودن مرا .من به اعتراض تابلو رانشان دادم وبه راهم ادامه دادم واز خیابان گذشته وارد کوچه خودمان که در ادامه همان  بود بدون اینکه به پشت سرم نگاهی کنم وگوش بزنگ بودم ناگهان با زیر پایی وهلی که دادند من با صورت پخش زمین شدم .

بسیار کار ازموده و حرفه ایی عمل صورت گرفت دستها وپاها کاملا باز نگه داشته شده ویکی شان با دقت از یقه کاپشن شروع به بازرسی بدنی کرد یعنی بازرسی مرکب که هم شامل مواد منفجره واسلحه وهم مثلا نوشته جات می شد و دوباره برگردانده وجلوی بدنم را نیز را گشتند .

محتویات جیبهایم دو کلید در سوییچی ومقداری پول ویک تیکه کاغذ پوستی وگواهینامه رانندگی بود .دستهایم را که دستبند زده بودند وتا حدودی نیز سفت وچشم بند داخل پیکان که وسط خیابان پارک کرده سوار کرده وراه افتادند .اسم ومشخصات   و آدرس محل سکونت پرسیدند که گفتم واشاره کردیم که جلوی در خانه مان دستگیر کردید .خانه ما بامحل سپاه نزدیک  بود .

در اواخر دوره  شاه یعنی سالهای 54-57 ساواک ساختمانهای جدیدی در مراکز استانها شروع به ساخت کرده بود که بر خلاف سیاست سلهای قبل که معمولا  محل ساواک غیر محسوس بود وتوجه را جلب نمی کرداما در همراهی با سیاست حزب رستاخیز وعنان گسیختگی دیکتاتوری ,ایجاد ساختمانهای بزگ ووسیع نشان از علنی سازی ونمایش مراکز قدرت متکی برسازمان امنیت اش و به عبارت دیگر شمشیر از رو بستن واتکا به نفس وقیحانه بود.وجه مشخص این مراکز این بود که در طبقه پایین سوییت های بازجویی شاید در حدود سه یا چهارعددبیشتر پیش بینی نشده بود بر حسب شرایط مبارزه در آن موقع روی شکار چریکها و مبارزین یصورت فردی وتکی حساب شده بود همه این ساختمانها   به سپاه به مرده ریگ رسیده بود. 

مرا به همین ساختمان که مرکز سپاه شده بود بردند .ودر محوطه کنار دیوار نشاندند .همانطور که قبلا گفتم دستبند را سفت بسته بودند وکم کم  داشت ناراحتم می کرد هر صدایی که حکایت از نزدیک شدن کسی می کرد من صدا کرده وبلاخره چند نفری از بین شان گاها نزدیک شده  و من از سفت بودن دستبند شکایت می کردم  ناهاری برایم آوردند که شامل دو سیب زمینی ویک تخم مرغ  بود بوی نیزگفتم با این بهانه که کلیدش دست همان پاسدار است که پیدایش نمی کنند طفره می رفتند .

همان کسی که مرا دستگیر کرده بود وبه نظر سر تیم بود آمد وسر پا بازجویی کرد راجع به کلید ها پرسید که گفتم کلید در خانه مان است آدرس خانه را پرسید ورفت  حدود یک ساعت بعد برگشت ومن در این مدت کنار دیوار با چشم بسته و دستبند های سفت نشانده بودند آمد مرا بلند کرد ودر حین رفتن گفت که به خانه رفته وکلید ها را امتحان کرده یکی از کلیدها به در خانه ما خورده ولی کلید دیگر به هیچکدام از درها نخورده بنا براین دروغ گفته ایی ودروغ تعزیر دارد .

ما که به در موتور خانه رسیده بودیم در را باز کرد وچشم بند را از چشمانم باز کرد .در به پله ها که شاید شش یا هشت تا بود که به کف متور خانه منتهی می شد .دیگر منتطر توضیحات یا تصحیح من نشد ویا قانع نشد .موتور خانه حدود ا بزرگ که پر از لوله ومخازن آب گرم وسرد بود در یک طرف دو یا سه نفر را که تقریبا از پا آویزان کرده بفواصل دو یا سه متری از همدیگر شلاق می زدند و در سمت چپ روبروی پله ها فقط یک نفر را .

بمحض پایین آمدن از پله ها آن تکی را باز کردند و آقا بهرام -هنوز حج نرفته بود که پس از پنج شش ماه بعد شنیدم که شده حاج بهرام-آمد وایشان یک جلسه توجیهی کمتر از پنج دقیقه برایم گذاشتند که حجت را بقول خودشان بر من تمام کرده باشند .جوان کرمانشاهی بود.

.......................

قد بلند وخوش سیما .گفت که در جبهه مشغول جنگ بوده که همه را ول کرده ومبارزه اش را با کفرونفاق داخلی بمثابه جهاد اکبر دانسته و از کرمانشاه شروع کرده وگیلان ومازندران را هر کدام در یکهفته پاکسازی کرده و پا به خراسان که گذاشته دیده -دنبال کلمات قصاری می گشت که پیدا نکرد -مثل مثل طویله گروهکها دارند می چرند و من گفتم که اگر نتوانم در عرض ده روزاینجارااز اینها پاک  نکنم اسمم را عوض می کنم -سه ماه بعد هم وی را در بازداشگاه سپاه دیدم -امپریالیسم شرق وغرب وصهیونیسم , انفاس قدسی امام ,دنیا در مقابل امام سر تعظیم فرود آورده و..کلمات و اصطلاحاتی بود که بجا وبیجا استفاده کرد ووقتی از این توضیحات عقلی ومنطقی خلاص شد اشاره به پله ها کرده وآخرین دلایل اش را گفت : هر کسی از این پله ها پایین می آید بایستی تمامی نا خالصی ها ,گناهان اش را اینجا بریزد ووقتی از پله ها بالا می رود که پاک و طیب و خدایی باشدو... من وقتی سخنرانی اش تمام شد بدلیل دردی که از سفت بستن دستبند داشتم خواستم که دستبندم را شل کنند .

اشاره ای به یکی از آن جمع کرد -همگی اکیپی بودند که مرا دستگیر کرده بودند بغیر از راننده,فردی که به وی اشاره کرد پسر جوان 18-19 ساله با شلوار کردی ونسبتا کوتاه قد با قیافه ولبخند  شیطنت آمیز -جلو آمد ودستبند را تا آخرین دنده فشار داد .نفر دوم :که برداشت من چه موقع دستگیری وچه موقع شکنجه این بود : فردی است تواب ومچاله شده زیر بار فشار-جوانی بود 18-19 ساله اما درهم ریخته می خندید اما نه ازشادی وشعف بلکه برای خوشامد دیگران یعنی آنها   .

نفر سوم که سر اکیپ بود چه در دستگیری و چه در حین شکنجه : فرد پاسداری بود که تصور مشاهده چنین تصاویری ازشناعت و درنده خویی از خود واز این سیستم نداشت .محلی بود-مشهدی  - و ظایف محوله به گمان من برایش  بس سنگین بود .   یکی از رفقای دختر گزارشی فرستاده بود :که پس از پخش اعلامیه یا تراکت موقع برگشت سوار ماشینی می شود که گویا طرف پاسدار بوده به رفیق ما میگوید من دیدم که چکار میکردی ولی به شما می گویم هیچ شوخی نمی کنند با کمتر از این کارها نیز اعدام می کنند وبه رفقایت هم بگو میدانید شبی چند نفر را اعدام می کنیم ؟رفیق ما را در محلی که خواسته بود پیاده کرده وشرایط کارش را گفته بود -اگر با اکیپم بودم تورا ناچارا دستگیر وتحویل می دادم -. کفش وجوراب را از پایم در آورده وپاهایم را از لوله ای که بموازات طول موتور خانه ادامه داشت وبه مخزنی نزدیک پله هامنتهی می شد  بستند .

سر وگردنم وکمی از شانه ها روی زمین تماس داشتند لوله نیز آنطور که حس کردم لوله آب گرم بود وگرما از پشت قوزک پا بتدریج به داغی وسوزش پشت پا وازآن به تمام بدن منتقل می شد .فشار دستبند نیز تحمل راطاق می کرد. برحسب شنیده ها فکر می کردم وباور داشتم که اگر چندین نقطه از بدن همزمان زیر ضربه بوده سیستم عصبی درد ناشی از آنها را نمی تواند منتقل کرده در نتیجه دردها همدیگر راخنثی می کنند .شاید این نظریه از نظر علمی درست باشد ولی تجربه من خلاف آنرا می گوید. هم درد ناشی از شلاق وهم سوزش پشت پا وهم درد دستها همزمان بود.

سراکیپ جلوی دهانم را گرفته بود وخواسته بو د هر موقع که خواستم به جوابهایش پاسخ صحیح بدهم با پلک هایم علامت دهم.وآن دو جوان که یکی چپ دست بود(انکه بنظرم تواب می آمد) -باهم مچ بودند -سمت چپ و جوان با شلوار کردی که به نظرم با بهرام آمده بود در سمت راست.برداشت من از آنها این بود که اوایل کارشان است وهنوز چندان که باید وشاید به شکنجه گری عادت نکرده,چرا که با همدیگر شرط بندی یا باصطلاح لغز می خواندند که ضربه شلاق کدام یک مرا بیشتر از جا می کند وشوخی وخنده ای که بایکدیگر در حین شکنجه می کردند دال بر پوشاندن زشتی وشناعت کارشان را داشت وخود فریبی بیش نبود. 20-25 شلاق اولیه فقط راجع به خانه تیمی که کجاست می پرسید وتکرار می کرد و من پلکی نزدم شاید حدود بیست بود که دهانم را باز کرد که من جواب دهم ومن پرسیدم که خانه تیمی چیست ودر جواب بظاهر عصبی شد دستور ادامه را داد ,حدود ضربه های سی به بعد از هواداری از گروهک ها پرسید ومن اظهار بی اطلاعی وباز زدن تا خواندن نشریه رسید من خواندن روزنامه جمهوری اسلامی آنهم کنار خیابان  که گاها توجه ام را جلب می کرد وانقلاب اسلامی وحزب توده -این آخری را صرفا وعمدا به این دلیل گفتم که ظن مذهبی ودر نتیجه مجاهد بودن را از ذهنشان دور کرده باشم.نمیدانم چند تا زدند -نه آنموقع فهمیدم ونه اکنون می توانم حدس بزنم 40-50-60 نمی دانم. من طبق تجربه از ابتدای شکنجه می دانستم که هر حرف من که برای فرار از درد شکنجه از دهنم در اید موجب شکنجه بیشتر وبیشتری خواهد شد ونه تنها من بلکه تعداد بیشتری پایشان به این چرخه دردناک وغیرانسانی ووحشتناک افتاده ,آنوقت دیگر کنترل وحفظ اطلاعات امکان پذیر نخواهد بود ونتیجه نهایی که حفط خود است نه تنها حاصل نمی شود بلکه پایان دردناکی هم برای خود وهم رفقایم پیش خواهد آمد ویا من پیش خواهم آورد.

!بهر حال آقا بهرام نزدیک آمد-من اینطور اسنباط کردم که با فاصله نظارت می کرد -با نمایشی که زود این آت و اشغالها را ببرید چند خانه تیمی را گرفته ایم اینجا را لازم داریم .زود زود خالی کنید .مرا باز کردند تقریبا از حال رفته وطبق معمول پس از شلاق سعی کردند که حلقه ای تشکیل دهند ومرا با شلاقهایی که می زدند وادار به دویدن کنند .البته قبل از آن توضیح علمی اش را دادند : که اگر ندوی لخته های خون تشکیل وبه قلب ات میرود وسکته می کنی و.. مرا که پخش زمین بودم با شدت وحدت ناشی از انسان دوستی شان به بدنم با کابل می زدند بزور دستهایم را نشان دادم تازه پی بردند دستهایم باد کرده وبه سیاهی می زد به دست وپا افتادند آنرا باز کردند اما از دستهایم جدا نمی شد توی گوشت فرو رفته بود بسختی کنده شد , پاهایم فراموش شد دستهایم را بالا برده وماساژ می دادند واز من می خواستند پنجه هایم را باز وبسته کنم نمی دانم چقدر طول کشید اما همینکه کمی به حالت طبیعی برگشت سر اکیپ چند سیلی زد و گفت که می خواستی با این کارت بروی بیرون و ادعا کنی که شکنجه شدی !!ومن با یاد آوری اینکه از ظهر دارم بهتان می گویم وآخرین بار این آقا آمد وسفتر کرد ودر حضور همگیتان بود ادعایش را به خیال خود رد کردم.      &nb

     

 

 

ادامه دارد ....

 

 

 

 

 

 


Gozareshgar
info@gozareshgar.com