07.01.11 11:46 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش سوم

Kategorie: Nachricht

 

 

بخش اول خاطرات

 

بخش دوم خاطرات

 

 

بخش سوم

نوروز 61 بدون هیچ مراسمی وتنها با روبوسی یکدیگر شروع شد همان روز برای اولین بار یک ملاقات حضوری دادند که برای ملاقات همان مراحل را طی کرده با چشم بند به اتفاق چند نفر دیگر سوار آمبولانس کرده واز بازداشتگاه سپاه به ساواک بردند .آمبولانس داخل محوطه نگهداشت ودر حد فاصل نگهبانی و دیوار ساختمان خانواده ها که در کوچه جمع شده وبه صف بودند ملاقات صورت می گرفت .

در این موقع یکی از خواهرانم گویا با پاسدارها دعوا کرده و هر چه لایقشان بوده به زبان آورده بود موقعیکه مرا به ملاقات می بردند پاسدار ها برای دستگیریش با همدیگر صحبت می کردند که نهایتا بخاطر عید بمن تذکر را احاله کردند .ملاقات با سه پاسدار برای کنترل بیشترانجام می شد وحق هیچگونه صحبت خارج از احوالپرسی نداشتیم حدود ده دقیقه زمان برای احوالپرسی صرف زیاد بود که بیشتر آنهم در چک وچونه با پاسدارها گذشت.

در بین صحبت ها مادر وخواهرانم بودن خانوادهائی برای آخرین ملاقات با عزیزان اعدامیشان را منتقل کردند و اینکه این دفعه که برای تحویل اجساد می آیند یک جعبه شیرینی وپول گلوله ها را با خود همراه داشته باشند . در بین خانواده ها یک همشهری بود به اسم خلخالی که نسبتا متمول به مقیاس درگز شهرمان. پسر بزرگشان رضا خلخالی بعنوان لیسانس وظیفه به جنگ اعزام وهمان اوایل اسیر شده بود .

پسر دومشان محمود که با من همسن وسال بود از مجاهدین بود که در مشهد دستگیر شده ودر این اکیپ ملاقاتی با من بود ودو خانواده در بیرون در صف با همدیگر درددل کرده بودند.موقع برگشت تقریبا همه زندانی ها اعدامی بودند ودر داخل آمبولانس چشم بند را کنار گذاشته وعلیرغم تذکرات متعدد پاسدارهای مسلح که گلنگدن کلاشینکفشان را کشیده وتهدید به رگبار بستن می کردند محمود به کنارم آمده وگفت که آخرین ملاقاتش بوده وامشب ویا فردا شب اعدام خواهد شد.من با محمود در یک دبستان هم نبودیم ولی بدلیل کوچک بودن شهرمان همدیکر را می شناختیم ولی با آمدن من به مشهد در همان اوایل دبیرستان دیگر همدیگر را ندیده بودیم. از وضعیت من اطلاع داشت از خودش وفعالیت اش گفت بلند حرف می زد وهر از گاهی جواب پاسدارها را که می خواستند کسی حرف نزند بتندی می داد .

یادم نمی اید حرفی بجز جریان پرونده ام بصورت خلاصه چیزی گفته باشم .در مقابل مرگی محتوم وآگاهانه که در پیش داشتند ودانستن شرایطی که تنها راه خلاصی از آن لودادن دیگران و انهارا بجای خود قربانی کردن ودروغ گویی و..بود هر حرفی ویا توصیه ای پوچ ومهمل واقع می شد.با رسیدن به بازداشتگاه سپاه با همدیگر روبوسی و وداع کردیم بسیار مصمم و محکم بوددر صورتی که من با بار غم توانفرسا بر دوشاهایم به اتاق برگشتم.  

تا اوایل اردیبهشت ماه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ومن که در تمام روزهای بعد از ملاقات وبا اکیپ اعدامی ها بردن وآوردنم آنرا به معنی نا امیدی از آزاد شدن ونشانه بدست آوردن سرنخ هایی از من تحلیل می کردم وهر روز وهر شب منتظر یا شروع بازجویی ویا بردن به اعدام گذراندم .یکی دو روز قبل از انتقالم پسر جوانی حدود 17-18 ساله را سر شب به اتاق ما آوردند.همان روز  خودرا معرفی کرده بود واز صبح سوار بر ماشینهای گشت برای شکار رفته و اوایل شب پس از خوردن بستنی وپالوده با آنان به اتاق ما فرستاده بودند .

وارد شد بدورش حلقه زدیم تا ببینیم بیرون چه خبر است با شروع صحبتش یکی یکی به بهانه ای جدا شدیم وی که با لباس شیک واطو شده بعد از شرح ماجرا خواستار معرفی دیگران شد واتهامات. محمد که شرح ماجرایش پیشتر آمد خودرا راننده تریلی معرفی کرد و مرا مهندس که سر کار حرفش شده وهمین امروز وفردا آزاد خواهد شد...فردا یا روز بعدش مرا قبل از ظهربا وسایل صدا کرده بچه ها فکر می کردند که آزاد می شوم .در بیرون به من گفتند که به تهران منتقل می شوی.دیگر حتمی دانستم که مسائلم رو شده است ورفتن به تهران یعنی شکنجه واعدام.

.......................

من ویک زندانی دیگر-اتفاقا راه کارگری بود!!علیزاده که اسم کوچکش یادم نیست و همدیگر را نمی شناختیم و گویا از تبریز متواری شده بود وهنوز تماس نگرفته دستگیر می شود - با چهار پاسدار ویک راننده در یک تویاتا لندکروز که تازه تحویل گرفته بودند واز اینکه سوار ماشین صفرکیلومترژاپنی شده اند خوشحال بودند ولی جا برای هفت نفر تنگ بود ومسافت طولانی .بعد از دو ویا سه ساعت رانندگی به حدود قوچان -شیروان رسیدیم و مسئله نماز ونهار سرانجام غذاخوری خلوتی پیدا کردند.

موقع پیاده شدن بما تذکر دادند که دستور تیر داریم وبمحض کوچکترین اقدام یا حرکت مشکوکی به رگبار خواهیم بست .از پنج نفر چهار نفرشان معلوم بود که فبلا کارگر بنایی بودند ورفتار دوستانه ای داشتند  ولی یکیشان که کت وشلوار شیک خارجی بتن داشت و جوانتر از همگی بود با کلت وکلاشینکفی که همراهش بود در آینه قدی غذا خوری به سبک فیلم های وسترن و فیلم های جنگی هفت تیر وگلنگدن می کشید وبه سمت ما نشانه می رفت .

به وی تذکر دادند که جلوی مردم دست از این بازی هایش بردارد.با همدیگر صحبت می کردند که پدرش کارخانه دار است و عشق هفت تیر بازی وی را پاسدار کرده است ومسخره اش می کردند ولی از رو نمی رفت.مو فع سفارش غذا گفتند که هر غذایی که می خواهید سفارش دهید ولی خودشان خورشت قیمه خواستند وما هم همینطور.اوایل شب به بجنورد رسیدیم می خواستند صرفه جویی کرده وشام و نماز شب را در یکی از بازداشتگاه های سپاه بخوریم وبخوانیم .

رفتیم به مهمانسرای بجنورد که ساختمان شیکی بود که در ؛واخر دوره شاه ساخته شده ودر منطقه ای که که از کمبود این امکانات بشدت احساس می شد ولی سپاه بعد از انقلاب مصادره کرده و تبدیل به زندان کرده بود ! جواب داده نشد یعنی بدلیل ازدحام زندانیان جایی برای زندانیان گذری نبود .از آنجا به بازداشتگاه دیگر سپاه رفتیم که آنجا هم به همان دلایل نپذیرفتند.

معلوم بود تعداد بازداشتی ها ی بجنورد بیش از ظرفیت سپاه ودستگاه سرکوب بود.بناگزیر به جاده زدند و وشام مختصری در یک غذا خوری نیمه متروکه کنار جاده صرف شد. ماشین اذیت می کرد و نمی توانست از سرعت بیش از 60 کیلومتر زیاد تر برود .به ذوقشان برخورده بود ماشین ژاپنی وصفر کیلومتر واین ادا واطوار؟نزدیکهای صبح به حدود آمل وبابل رسیدیم فشرده وکمپرس شده.بلاخره در یک غذا خوری نگه داشتند و راننده برای تعمیر ماشین رفت و گویا با راهنمایی سپاه منطقه مکانیکی را پیدا کرده وبیدار و وی بسادگی اسفنجی که در با ک بنزین بود را بیرون کشیده ورفع عیب کرده بود.

ماشین بسرعت برگشت .سوار شدیم اینبار همگی در تائید کار ژاپنی ها و "میگم..."درستی برداشتهایشان به ثبوت می رساندند .گویی که من ورفیقم بودیم که در تمام این مدت علیه ژاپنی ها و تقلب شان تحلیل مهمل می کردیم.آخرین بار در امامزادهای در جاده  هراز برای نماز نگه داشتند و پس از آن حدود ساعتهای 8-9 وارد تهران وبسمت جاده قدیم شیمران وسه راه سلطنت آباد محل ساواک مرکزی که آنموقع محل سپاه واکنون وزارت اطلاعات است رسیدیم ما ابتدا با ماشین به در اصلی وبا تذکر نگهبانان برگشته و در خیابان روبروی در اصلی پارک کرده وفرمانده گروه رفته با نگهبانی صحبت کرد.

با گذشت زمان اجازه پیاده شدن دادند و ما کنار پیاده رو نشستیم .این نشستن حدود 7-8 ساعت بطول انجامید. علیرغم  گرما و تشنگی وگرسنگی کلاس خوبی برای ما دو نفر بود .نزدیکهای ظهرپیرمردی از یکی خانه های این خیابان که مسکونی بود در آمده با ترس ولرز و با مراقبتی که داد میزد جنس قاچاق دارد فاصله ده متری خانه اش ومارا نیم ساعته طی کرد پاسدارها شرط بندی می کردند که این چیزی ممنوعه ای با خودش دارد .رسید ولرزان وبا شک وتردید  مشکلش را در میان گذاشت -آیت الله شریعتمداری که همان روزها مسئله روز شده ودرتلویزیون اظهار ندامت کرده بود.-که رساله وی را دارد وچون دارای اسمائ الهی است نادرست می داند آنرا بسوزاند واز اینها کمک خواست که اینها با خنده گفتند باشه  بده بما ترتیبش را می دهیم.

پیرمرد از اینکه از شر آن خلاص شده پر درآورد.!اکثر ماشینها که با یک ویا دو ماشین اسکورت می شدند بنز ضد گلوله یک رنگ ویک شکل بود .می گفتند که آقا بهرام که در دستگیری من سربازجو بود گویا بپاس زحماتش به مکه رفته وآنها از وی بعنوان حاج بهرام که اکنون یکی از فرماندهان سپاه هست یاد می کردند. قیافه آدمهایی که مراجعه ویا از ساختمان خارج می شدند تا حدود زیادی بیانگر دلایل رفت وامدشان بود .

پسر جوانی از ساختمان بیرون آمد مردمک چشمهایش صدو هشتاد درجه می چرخید اطلاعاتی بودن و تازه کار بودن از هر گامی که برمی داشت رسوایش می کرد . ساعتهای حدود 4-5 بعداز ظهر بلاخره دو ماشین ب ام و شیک آمدند جوانهایی که سن وسالشان بزحمت از 20-22 بیشتر بود وبدون هیچ ریش وپشمی ولباسهای متناسب با ماشینها آمدند .گویا گشت بودند یا ماموران نقل وانتقال.یک راننده وسه محافظ .ما سوار یکیش شدیم وبمحض سوار شدن چشمان مارا بستند وسرمان را روی زانو هایمان قرار دادند .پس از چندی وارد محوطه بزرگی شدیم که دروازه بزرگی داشت پادگانی بود این از سرو صدای بیرون و القاب بکار رفته فهمیده می شد.

............................

همان پشت دروازه که بنظر میرسید زیاد از خیابان فاصله ای ندارد وارد یک ورودی انباری مانند که عمود بر ساختمان که بموازات خیابان بود شدیم راهرویی بعرض 2-3 متر و دوطرفش سلولهایی به ابعاد 1*2 در طول راهرو قرار داشت پس از دو یا سه سلول اول با پتو قسمت زنانه را با مردانه جدا می کرد ما فلسفه این کار را نفهمیدیم ما که با سلول بغلی ویا روبرویی هم  خبری نداشتیم ونمی دیدیم این مردانه وزنانه کردن برای چه بود؟نگهبانی فوق العاده بد اخلاق داشت وسکوت مطلق بر آن حاکم .اگر در مورد نام اشتباه نکرده باشم پادگان جمشیدیه؟ در نزدیکیهای پیچ شمران.دستشویی ها در ابتدای راهرو بود ودر شبانه روز سه بار چشم بسته تا در دستشویی نگهبان به ردیف ساکنین یک سلول که عموما چهار نفره بود می برد 15-20 دقیقه وقت داده می شد که در تنها توالت و دستشویی کارمان را کرده وبه این ترتیب به سلولمان برمی گشتیم.

بنظر می رسید ایستگاه موقتی برای سنجش والک کردن کسانی که در گشت ها ویا موارد مشکوک دستگیر کرده اند .من در مدت یک هفته ای که در آنجا بودم فقط یکبار صدای شلاق وشکنجه را از همان ورودی شنیدم .در سلول که معمولا چهار نفره بودیم یک پسر جوان وموقری بود که بدلیل رفتن به کلاس آموزش زبان روسی سفارت شوروی دستگیر شده بود و راه کارگری بود و به من گفت تا حدودی اطمینان کردم وبه وی گفتم که اگر بیرون رفتی اسم وفامیلم را به همه دوست وآشناهات بگوو اتهامم مشکوک و از مشهد آمدم و اگر که به اوین رفتم برگشتی در کار نخواهد بود -البته در آنزمان کچوئی رئیس زندان اوین که کشته شده بود ولاجوردی از زمان شاه احتمالا می شناختند .

افرادی که به سلول آورده می شدند من دو موردی را که در ذهن ام مانده باز گو می کنم .روزهای دوم ویا سوم حدود های اوایل شب  پسر خردسالی حدود 11-12 ساله را آوردند .خیلی بچه بود آب دماغش را نمی توانست جمع کند براحتی وبا صدای بلند با اولین سئوال که چیکار کرده ای؟ با آب وتاب شرح داد.

وی که خواهربزرگترش را -13-14 ساله اعدام کرده بودند با سه نفر از دوستانش که گویا آنها نیز  همدرد ش بوده اند در  نیمه شب قبل با پیستوله برای شعار نویسی می روند شعاری که می نوشتند "زنده باد موسی خیابانی "در صورتی که موسی چند ماه قبل در درگیری جانش را در راه آرمانش داده بود . روی چند دیوار نوشته بودند که گشت منطقه متوجه آنها می شود سعی در دستگیری آنها می کند ولی اینها فرار می کنند بار دیگر تلاش می کنند دوباره گشت می رسد دوباره فرار ,در این مرحله دو تا از همراهان دیگر به خانه هایشان می روند ولی وی با یکی دیگر به کارشان ادامه نهایتا تنها مانده ولی سماجت کرده در کوچهای دیگر شعار می نوشته و گشت که به ستوه آمده با پای پیاده مراقبت وکشف وبی سروصدا روی سرش می ریزند ودستگیرش می کنند .

شب را در بسیج محل نگه اش می دارند وروز بعدش پیش ما آوردند .من ورفیق راه کارگری با توجه به شرایط وی و خودمان سعی می کردیم بهش القا کنیم که تنها دستگیر شده ای پس تنها بوده ای و کس دیگری را حتما نمی شناسی ثانیا شعارهای دیگری می نوشته ای که بنفع رژیم بوده عشق به شعار نوشتن داشته ای وبرایت فرقی نمی کرده ,با توجه به سن وسالش قابل قبول می نمود .

درکی از وضعیت زندان نداشت وبراساس شنیده های کمش واحساسی از شکنجه واعدام بمقتضای سنش در این کوره مذاب افتاده بود .شرح وبسط روانشناسی این کودکان و بیرحمی وسنگدلی رژیم خود حدیث مفصلی است که کتابها توسط شاهدان واندیشمندان متخصص به کمک یکدیگر می تواند نوشته و روشن گرداند.ما تلاش بسیاری برای پائین آوردن ولوم صدایش وانطباق وی با شرایط ضد انسانی و ضد طبیعی  کردیم فقط برای اینکه از ضرب وشتم نگهبان که خواهان اعمال نظم خود خواسته وغیر انسانی بود محافظتش نماییم .ناچار بودیم که آب و غذا خوردنش را نیز بدلیل محدودیت دستشویی رفتن و غیره کنترل نماییم . 

درد ناک است سخن گفتن از وی و همسن وسالان اش.نمی دانم چه برسرش آمد. پنجشنبه شبی بود که فردی آراسته با کت وشلوار شیک وبوی خوش اودکلن به سلول ما آوردند .با صحبت های خصوصی بدلیل قرابت هایی که پیدا شد که خواهد آمد بمن علت دستگیریش را مفصل گفت. ایشان مهندس کشاورزی بود که یک بورس کارآموزی ودورهای را سال 58-59 دریافت و عازم ایتالیا می شود این دوره که یکساله بوده را طی می کند وبا کمی طول دادن بلاخره یکشنبه ویا دوشنبه یعنی دو یا سه روز قبل به تهران می رسد .

اما در فرودگاه روم یا قبل از آن با وی تماس گرفته شده و حجت الاسلام خسروشاهی سفیر ایران در واتیکان وظیفه حمل دو چمدان بزرگی را بدوش او می گذارد که می توانسته با معافیت سیاسی بفرستد اما بدلیل تعجیل در رسیدن ترجیح می دهد که با مسافر بفرستد.موقع آمدن خود وی ومحافظان وراننده اش هم بفرودگاه روم آمده وهزینه اضافه باروغیره را می پردازد وجزئ بار مهندس می شود.از ایشان شماره تلفن خانه اش راگرفته وشماره تلفن های دسترسی خانواده اش را میدهد.

وی که به تهران می رسد در گمرک این چمدان ها را برای بازرسی نگه می دارند همانگونه که در آنزمان رسم بوده است و با وجود تلاش کسی که از طرف خسروشاهی به فرودگاه آمده بوده امکان ترخیص فراهم نمی شود وروز پنجشنبه که باتفاق به گمرگ می روند با باز کردن در چمدانها مشاهده می شود تا نیمه وبیش از آن  گرانقیمت ترین وسکسی ترین لباسهای زیر زنانه شامل شورت وکرست ولباس خواب و لوازم آرایش زنانه -بطوری که مهندس می گفت  از فروشگاهی معروف نام می برد که در روم او جرات نکرده حتی یکبار وارد آن شود ونتوانسته است بدلیل گرانی حتی یکی از آنهارا برای زنش بخرد.ونکته دیگر اینکه در آن از لباس رو زنانه خبری نبوده است .

واما این علت دستگیری نبوده است که در آن موقع خود جرم بود وخلاف ,علت آن بود که در زیر این لباسها پر بوده است از دسته دسته اعلامیه و بیانیه و روز نامه های سلطنت طلبان فقط .که بصورت بسته ای ازهر کدام چندین دهتایی بوده است .پس از کشف این اعلامیه ها پس از چندین ساعت باز جویی در فرودگاه فردی که از طرف خسروشاهی بودهاست در همان اوایل آزاد کرده ومهندس را غروب به سلول ما آوردند تا در فرصتی تماس گرفته وصحت وسقم ماجرا رادریابند .

وی که فکر می کرد برای چند ساعت پیش ما خواهد بود وسعی میکرد که اطوی شلوارش خراب نشود پس از یادآوری این نکته که فردا جمعه است و حداقل تا شنبه مهمان هستی پس از اینکه من خودم را مهندس کشاورزی معرفی و تعدادی آشنای مشترک پیدا کردیم یخش باز شد ودر دو سه روز آتی درد دل کردیم و اظهار شگفتی اش از پس از یکسال وخرده ای از تغییرات پیش آمده در این مدت را کتمان نمی کردکه برایش غیر قابل باور بود. 

...................

در این بازداشتگاه برای اولین بار کار ایدولوژیک که در تلویزیون در نمایشات توابین گفته می شد بعینه دیدم .فردی که کلاه کوکلس کلان ها را برسرش کشیده بود با دو ویا سه کتاب زیر بغل وارد سلول شد .به نطر جوان می آمد وبسیار ناپخته استاد سروش وعلامه جعفری وعلامه طباطبایی از زبانش نمی افتاد از استاد سروش که آفتاب فلسفه شرق وغرب است وتالی ندارد وعلامه جعفری که یار غار برتراند راسل است و همه مشکلات فلسفی اش را از علامه می پرسدو..من وارد این بحث ها نمی شدم وبعد از آن نیز هیچ موقع در چنین بحث های یکطرفه که در یک سمت وقاحت وبیشرمی مجهز به مسلسل واز طرف دیگر درپشت سردره هولناک که کوچکترین حرکت چه به جلو وچه به عقب مرگ با فضیحت بود.از اینرو چه در مشهد قبلا وچه بعدا در مقابل بچه پاسدارانی که در اولین کلاسهای به اصطلاح عقیدتی -سیاسی شان شرکت کرده وبرای افاضه فضلشان بی مورد از زندانی می پرسیدند آصلا بگو ببینم تو فرق بین واقعیت وحقیقت را میدانی وقتی در پاسخ نه می گفتی که بایستی می گفتی شروع به توضیح فرمول وار آن می کردند .

ویا این پرسش فرق بین تعزیر وحد میدانی چیست؟این سئوالات در مشهد بی اغراق با وجود برخورد های کمی که با آنها داشتم ولی در همان سه یا چهارمورد بازجوهای مختلف از من کرده بودند.

مطالب بالا صرفا به این خاطر نقل شد که با توجه به وضعیتم من درگیراین بحث ها  نمی شدم .اما در مقابل این جوانک ابله که می خواست ثابت کند با استناد به کشفیات استاد سروش! صدرالمتاهلین -ملا صدرا -بوده است که دیالکتیک را اولین بار ارائه داده است و علی نیز اولین سوسیالیست دنیا بوده است سئوال کردم خوب دعوایتان با چپی ها بر سر چیست؟

رفیقی که قبلا گفته شد سقلمه ای زد و دیگرسئوالم را کش نداده قطع کردم.به هریاوه ای متشبث شد که فرق را توضیخ دهد...این جلسه در یک هفته ایکه در این بازداشتگاه بودم یک بار دیگر تکرار شد.رفیق جوان هشدار وانذار که اگر اوین رفتی مطلقا به این دام نیافتی . روز شنبه ای بود که مهندس منتظر بود صدایش کنند اما مرا با وسایل خواستند چشم بند بسته واز سلول واز آن ساختمان در امده سوار ماشینی کردند چهار نفره در پشت نشستیم.توضیح اینکه بتدریچ وطی این زمان مدل وطرح چشم بندها که ابتدا از پارچه های بنر های شعار نویسی شده تکه تکه شده که چندلا کرده به چشم می بستند اکنون بشکل عینکی با پارچه ضخیم برزنتی  وبا دوبند از هر طرف موقع بسته شدن دیگر چشم کاملا بسته می شد وجایی را نمی توانستی ببینی.و گویا این به همت خواهران زینب ومتدین وخیر بسیجی در حد انبوه تولید میگردید.

محافظان ترکی صحبت می کردند ومقصد معلوم نبود نزدیکی های میدان آزادی بلاخره چشم بند را از چشمان برداشتیم .رفیق علیزاده که از مشهد با هم آمده بودیم در کنارم بود .از همان ابتدا این گروه وبخصوص فرمانده شان بنحو غیر قابل باوری می ترسیند و در تمامی این سالها چه از ماموران ساواک و چه پاسداران مامورانی به این بزدلی وترسوئی ندیده بودم وتا کنون ندیدهام. .

نرسیده به عوارضی کرج یعنی از میدان آزادی تا آنجا به هر ماشینی که از کنارمان ردمی شد یا کمی مسیرش با مسیر ما یکی می شد دست به اسلحه می شدند وصحبت با خوشان که این یکی ماشین بی استثنا منافقین هستند .وشکایت فرمانده که از اول نمی خواستم این ماموریت را بپذیرم .این تعدادی که هستیم گوشت حاضر وآماده برای گربه هست وتوی عوارضی من زنگ می زنم که یا نیروی بیشتر در اختیار بگذارند یا من قبول نمی کنم این مسئولیت را و.. همه صحبت هایشان به ترکی بود ومن خودرا به ندانستن زبان ترکی می زدم وچنین وانمود می کردم چاره ای نبود یا جوابی باید می دادم که در آن وضعیت صلاح نبود ویا این چنین عمل می کردم .

از سه دستبند استفاده کرده بودند یک دستمان به دست پاسدار ودو دست ما زندانی ها به یکدیگر. از عوارضی گذشتیم البته دیدند که ماشینهایی که تعقیب می کردند با میانبری که زدند وخلافی که کردند ونیز دلداری دادن راننده و.. منتفی شد اما کابوس با ایشان همراهی میکرد تا اینکه تقریبا به اواسط  تهران کرج رسیدیم بار دیگر به یقین رسیدند که یکی دو ماشین تعقیب می کنند .در شانه خاکی نگهداشتند واین فرمانده بزدل می خواست کلاشینکوفهارا تو بیاورد صحبت های امنیتی شد که برای پاسدارهای بغل دست ما صحیح نیست دو تا برای فرمانده وراننده آوردند ونقشه جنگی آبکی توسط فرمانده طرح شد ودستبند ها به هردودست ما ویک دستبند مشترک برای من علیزاده , برای عکس العمل سریعتر بغلی ها تغییر کرد .

فرمانده به ما التیماتوم داد که اولین کارش خلاص کردن ما خواهد بود وبا تذکر علیزاده که من ترکی متوجه نمی شوم ازش خواست که بمن ترجمه کند .فکر می کرد که ما بیسیم داریم ویا بنوعی علامت میدهیم .این داستا ن تا تبریز ادامه داشت حتی از ترسشان یادم نمی آید برای نماز هم نگهدارند نهار که هیچی .در مواقعی که کم هم نبود از ترس چنان لیدرشان عرق می کرد ودیگران هم کمابیش که فکر می کنم بنا به اعتقادشان چند بار غسل برایشان واجب شد .

وهر بار به خدا قسم می خورد که بمحض پیچیدن یک ماشین جلوشان اول با کلت اش ما را خواهد کشت.باخره اوایل شب به تبریز رسیدیم .در ورودی تبریز چشم بند هارا بستیم وبه باز داشتگاه سپاه تحویلمان دادند.

................

مرا به نگهبانی تحویل دادند و وی که سعید نام داشت وبد اخلاق وخشن با هیکلی ریزه ولاغردر حال بردن به به مقصد به وی گفتم که نیاز به دستشویی دارم و وی که فارسی نمی توانست صحبت کند به ترکی گفت یک کمی دندان به جگر بگذار و مرا به آخرین سلول بازداشتگاه که بیش از 6-7 سلول انفرادی و یک اتاق بزرگ که روبروی دستشویی وورودی آنجا بود ,چشم بسته برد و در را بست .در آن سلول محمد دهقانی وویک هندی قاچاقچی (در مرز گرفته بودند )و فرد دیگر که یادم نیست بودند که با من چهارنفرمی شدیم .در آن لحظات که فشار دستشویی طاقتم را تاق کرده بود هیچ حالی نداشتم که کسی را بشناسم ویا حرف با کسی بزنم -لازم به توضیح است که از نظر کنترل شاش ظرفیت بسیار بالائی داشتم من بندرت با وجود چای زیاد خوردن در مسافرت های بین شهری از دستشویی ها استفاده میکردم

ولی نمی دانم  دلیلش اضطراب بودویا چیزی دیکر به همچون روزی افتاده بودم محمد که متوجه نارا حتیم شده بود گفت که امروز نوبت سعید است که خیلی خشن وبیرحم است ولی در بزن ومن در می زدم چند بار سعید اولتیماتوم داد وتهدید  ویکبار نیز آمد واز دریچه تذکر داد که دفعه بعد که در زدی بهت نشان خواهم داد و... بلاخره زمان دستشویی رسید و نوبت ما آخرین بود .وقتی که درباز شد من دیگر نمی توانستم  راه بروم 

ودر حالتی بودم که با کوچکترین حرکت فکر می کردم  منفجر خواهم شد سعید که متوجه وخامت وضعم شده بود با پررویی  ووقاحت غر زد که چرا قبلا نگفتی!! شاید آن 10-12 متر فاصله را در بیش از 15 دقیقه طی کردم وچندین دقیقه طول کشید تا بزحمت بسیار توانستم دگمه وزیپ شلوارم را باز کنم تماما خیس عرق بودم . بعد از دستشویی سروصورتم را شستم .این دوساعت کمتر ویا بیشتر از زجر آورترین لحظات زندگیم بود وهست.

سعید که شاید عذاب وجدان راحتش نگذاشته بود با ملایمت قوانین بازداشتگاه را که شامل سه بار دستشویی است راگفته و اینکه هر وقت خواستی در بزن ومن به نگهبان بعدی هم خواهم سپردکه تورا هر وفت خواستی به دستشویی ببرد...

قاچاقچی هندی که مرد جوانی بود لیسانس یا فوق لیسانس حقوق سیاسی محمد بیشتر ومن شکسته بسته می توانستیم حرف بزنیم چند روزی با هم بودیم تا سفیر هند آمد وبه وی تحویل دادند.

به شوخی می گفتیم که زیره به کرمان میاوردی ؟ولی مشخص بود که برنامه زیرکانه ای داشته است چرا که از مرز ترکیه با وجود مرزهای شرقی کشور کمتر جای گمان می رفت که کسی مواد مخدر وارد کندو بقول خودش معامله بسیار سود آوری بود (با توجه به قیمت های پاکستان وافغانستان وایران ) . 

محمد دهقانی را تهران دستگیر واز آنجا به تبریز منتقل کرده بودند در تهران در چاپخانه ای کار میکرده و بعد از انقلاب فعالیت سیاسی نداشته ازدواج کرده و بچه داشت بعد از اعدام منصوره -اگر اشتباه نکنم -موسوی تبریزی با کثیف ترین اتهامات شایسته تمام نظام ,به همسر زنده یاد کاظم سعادتی و خواهر زنده یاد بهروز دهقانی از تلویزیون  منتسب کرد.

بگفته محمد موقع دستگیری در طشت داشته لباس می شسته که مغول واربه خانه حمله کرده وی را همراه با آبا -مادرشان این زن اسوه نتنها توسط فرزندانش بلکه سیاسی ها وتبریزی ها به این اسم نامیده میشد-دستگیر وبعد از چند روز اعدامش می کنند.محمد که ابتدا مرا که حدود دوسال در یک بند( زمان شاه) با هم بودیم نشناخت بعد از آوردن چند فاکت بجا آورد. خیلی ساکت بود و تا یخش آب شد زمان برد آز وی محل اختفا ی اشرف را می خواستند وآدرس خانه ای که  سال 58! یکبار آبا را برای دیدن اشرف به مهاباد برده است که نمیدانست چرا که بعد از رسیدن به مهاباد چشم بسته به نزد اشرف برده اند.

 

بعد از یکی دو روز فرد چهارم را از سلول بردند وبرای چند ساعت سه نفره شدیم حدود غروب بود که پسر جوانی را آوردند حدود 21-22 ساله بمحض بسته شدن در و برداشتن چشم بند با شوق وذوق تمام گفت که  خوب موضوع بحث امروز چی بوده ؟فکر می کرده بنا بر شنیده ها که در زندان سیاسی هر روز یک مبحثی به بحث گذاشته می شود وافراد حول آن بحث می کنند من ومحمد نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم .اسمش را پرسیدیم شهریار بهجت تبریزی معرفی کرد ما نام شهریار شاعر را می دانستیم بلافاصله تداعی شد واز وی پرسیدیم که پسر استاد شهریار هستی تائید کرد .

هوادار حزب توده بود ودر هنر به نقاشی علاقه مند وبه آن اشتغال داشت! پسری ساده وصمیمی علیرغم هوادار حزب توده بودنش.یک روز با ما بود شب بعد بعداز شام چند نقر آمدند وی را صدا کرده ودر همان پشت در پرسیدند نام پدروی جواب داد که محمد حسین دو سیلی زدند باز  اسم پدرش راپرسیدند.اینها که گویا از فرماندهان سپاه بودندبرای توجیه  بیکی دیگر گفتند میبینی  که بما هم دروغ میگوید تو خجالت نمی کشی که دروغ میگویی. شهریار چکاره ات هست؟ گفت پدرم پس چرا بما دروغ گفتی .

نمی توانستند بفهمندشهریار تخلص است نه اسم! گویا از دیروز همه جارا گشته بودند بدلیل اینکه پس از دستگیری,استاد شهریار به خمینی زنگ زده واز طرف خمینی به ملکوتی امام جمعه و اوهم به سپاه اولتیماتوم که هر جایی که هست پیدا کرده وبه خانه اش تحویل دهید واینها که نمی توانستند وی را پیداکنند , این مدت خواب وخوراک نداشتند وهمه بازداشتی های این مدت را چک کرده وپیدا نکرده بودند ... 

 

......................

من حدود یک هفته تا ده روزی در این سلول بودم وفکر می کردم که مرا به ارومیه منتقل خواهند کرد چون در تبریز نبوده هر چند که ارتباطی داشتم .محمد گفت که تبریز مرکزیتی است برای سپاه شامل اردبیل که آنموقع جزئ آدربایجان شرقی بود و ونیز آذربایجان غربی که بدلیل عدم عدم امنیت آن منطقه حتی کرد هارا نیز به آنجا می آوردند .

بهر حال پس از این مدت مرا خواستند وبردند به اتاق عمومی که سه ویا چهارنفربودند وآنروزبه هشت ویا نه نفر رسیدیم وروز های بعد بیشتروبیشتر شدیم .فرزاد کریمی را همان روز آوردند که در اوین در طبقه بالای بند سه -اتاق مخصوص طرفداران مشی مسلحانه ویا کسانی که بر آن مواضع بودند-مرا شناخت اما ابتدا تمایلی نشان نداد .

ولی روز های بعد بتدریج نزدیک ونزدیکترشد. با فرزاد که قطع ارتباط کرده وفعالیت سیاسی نمی کرده راجع به مسائل سیاسی نه اوصحبت می کرد ونه من, بعدا در زندان شهربانی نیز که وحید فامیلش را اکنون فراموش کرده ام واو نیز در اوین بود وبا فرزاد هم اتاق عصر ها با هم گاها قدم زده وارتباط داشتیم.

در این اتاق برخلاف مشهد گفتگو وارتباط صمیمانه وگرمی حاکم بود .حاج حسینی که کتابفروشی و نوشت افزار فروشی داشت مرد مسنی که تبحر زیاد ی در تقلید صدا و تعریف جوک های کلاسیک ترکی وبذله گویی کم نظیر در این ارتباط نقش بسیار زیادی داشت ودر بروزاستعدادهای نهفته افرادنقش بسزاداشت طوری که وقتمان همراه با خنده در ان ماتم سرا می گذشت گویا عضوی از حزب خران دوره مجله فکاهی  توفیق که در دوره خفقان ستم شاهی با سخره گرفتن مناسبات حاکم وجهل وخرافات جامعه به طنز برخورد می کرد وبا دقت در آنها نظرم بسیار تغییر کرد .

انتشاراتی  داشت که از جمله انتشاراتش کلیات دیوان شهریار را چاپ کرده بود که نایاب شده بود واجازه انتشار مجدد آنرا نداده بودند که بمن وعده دادنش را داد وپس از آزادی یکبار که به دیدنش به مغازه اش در بازار تبریز رفته بودم به وعده خود وفا کرده و بمن هدیه داد .اتهامش این بود که بچریکهای فدایی (اشرفی ها) یک دستگاه تکثیر داده بود وادعا میکرد که فروخته است واعتراف شده بود ولی بعد از 5-6 ماه به دادگاه رفته وتبرئه شد .

شب ها دو یا سه ساعتی برنامه داشت که بصورت سریال ما را بخود جلب می کرد .معلمی بازنشسته که بکار کشاورزی در مراغه اشتغال داشته و واز آنجا دستگیر وبه تبریز منتقل شده بود (بخاطر کمک مالی) با آن قیافه جدی ومتین دبیر ریاضی دبیرستان سه شب وهر شب حدود 2-3 ساعت داستان دنباله دار پر از هیجان با ملحوظ داشتن مسائل فرهنگی -اجتماعی و هنر فصه گویی که اشتیاق شنونده را بشدت برمی انگیخت طوری که برای شنیدن بقیه آن منتظر شب می شدیم .وپس از سه شب داستان به آنجایی ختم شد: که از خواب بیدارشدم...  

اسماعیل بصیری را از تهران آورده بودند دانشجو بود وحکم اعدام را در تهران گرفته وبرای اجرا به تبریز آورده بودند .در آن جمع بمن فقط گفت. پسری کم حرف ومتین عضو سازمان مجاهدین بود در آن جمع تنها با من صحبت می کرد و من هیچ چیزی پیدا نمی کردم بعد از کنکاش درونی ارائه طریق کرده و اکنون پس از گذشت این همه سال نیز باز ناتوان ام از همفکری و ابراز نظردر شرایط مشابه !!.برای فردی که آگاهانه  راهی را انتخاب و عواقب آنرا می داند.

در زندان شجاعانه ومتهورانه اعدام شد.   محمد جلالی دانشجوی دانشگاه ارومیه و هوادار مجاهدین برطبق گفته اش بعد ازانقلاب فرهنگی وبرگشت به خانه اش در تهران رابطه اش قطع شده وفعالیتی نمی کرده تا اینکه یکی از بچه های ارومیه را می بیند -که می شناختم از ورودی های 53یا 54 بود وبرداشت مثبتی نسبت به وی ورابطه نزدیکی هم نداشتم . -و پس از پیشنهاد وی وابراز تمایل محمد برای هفته بعد قرار می گذارند ووی بسته ای را به وی تحویل داده که به عنوان پیک به تبریز برده و در محل وزمان مشخص تحویل دهد فردای آنروز سوار اتوبوس شده و درمیانه راه -زنجان ویا میانه در پست بازرسی وی را دستگیر و بسته را که معلوم می شود کلتی در آن هست کشف با باز جویی سبک بعد از یک یا دو روزبه تبریز می آورند.در تبریز نیز باز جویی ساده وبدون هیچ شکنجه وفشاری می شود -من نظرم را که بدون تردید فرد مزبور یا اطلاعاتی ویا تواب بوده وکلا این تله ای بیش نبوده است چرا که اول و آخر داستان برای آنها با توجه به نوع بازجویی روشن بوده است گفتم .

ولی وی آنرا بدلایلی که بر من نامعلوم بود قبول نمی کرد-من از وی پرسیدم که حکم ات فکر می کنی چقدر میشود و او حداقل وحداکثر 5-10 سال پیش بینی میکرد!!من با قید احتیاط سعی کردم خوشبینی اش را تعدیل کرده به واقعیت نزدیک کنم .به وی گفتم اگر اعدام نبود که فکر می کنم هست بدان که خیلی شانس آورده ای.البته با ذکر مقدماتی عنوان کردم .دلخور شد وسعی میکرد که کمتر با من برخورد کند.

در زندان شهربانی بعد از یکی دو ماه  در محاکمه ایکه چند دقیقه ای طول کشید وفردای آن حکم اعدام به وی با صدا کردن وبرای اجرا بردن ابلاغ شد لحظه بردنش را فراموش نمی کنم من در اتاق خودرا مخفی کردم  او کمی مقاومت کرده خواهان فرصت گردیده بود برای 48 ساعت به قرنطینه برده بودند و دوروز بعد, بعد ازدیدن اطلاعات فاقد!!؟ ارزشش اعدامش کردند.       

 

 

ادامه دارد

 

 


Gozareshgar
info@gozareshgar.com