06.04.11 00:06 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش پنجم

Kategorie: Nachricht

 

 

بخش اول خاطرات

 

بخش دوم خاطرات

 

بخش سوم خاطرات

 

بخش چهارم خاطرات

 

.........................

 

محیطی چنین ترسیده و وحشت زده که گویا یک حادثه مهیب و سهمگین بوقوع پیوسته و همگان را در بهت وحیرت فروبرده ومسخ کرده .واثق ودلاور حیدر پور وتنی چند از عناصر عقب مانده وفرصت طلب کنترل دانشگاه را بعهده داشتند .استادان باسواد وقدیمی همگی یا اخراج ویا از ایران رفته بودند .

بغیر از دکتر فرهودی که رئیس دانشگاه بود ویکبار هم ندیدمش  اکثریت استادان باقیمانده لیسانس   وفوق لیسانس بودند که در تکاپوی بدست آوردن بورس ادامه تحصیل بودند رئیس مزرعه بهمراه تاسیسات دامداری و .. همگی توسط یک همدوره ای من که باوجود مذهبی بودنش احساس دوستی با من کرده ولی اکنون از صحبت با من دوری میکرد .دو یا سه نفر از هم دوره ای های دختر که شوهرانشان استاد بودند تا سال 59 کشته ومرده من بودند واکنون نه شنیده شدند و نه دیده .

بعد از یکی دو ساعتی واثق برگشت و موافقت با ثبت نام مرا آورد ورقه های انتخاب واحد توسط مدیر آموزش بمن داده شد.ومن شروع به انتخاب واحد کردم .با مینی بوسهای که به دهات بالا دستی می رفتند چون پردیس نازلو در 5-10 کیلومتری مرز سرو با ترکیه بود.-جاده نازلو که دهی بهمین نام بعد از پردیس دانشگاه بود به جاده سرو تغییر نام می یافت - پس از رسیدن به پردیس نازلو در طبقه اول یکی از ساختمانها که کلاسها قرار داشت چند  دخترایستاده بودند شکوفه که همدورهائی من بود وقبلا بدلیل سه اخطاره شدن از نظر درسی اخراج شده وودر همان سال در کنکوردانشگاه تبریز قبول وبعداز انقلاب به ارومیه برگشته بود در ماه های قبل از انقلاب فرهنگی ناراحتی روانی پیدا کرد که بدلیل حرف شنوی از من یکی دو هفته ای در آن موقع من وقتم را صرف وی کرده ونهایتا به خانواده اش زنگ زدم وبرادرش آمد ووی را با خودبرد .

در این جمع بود با مقنعه و مانتو آمد جلو وبا خوشحالی که دستپاچه شده بود برخلاف خلق وخویش که در زمان شاه نیز با کسی دست نمی داد, دستش را دراز کرد وبا هم دست دادیم من که بیشتر نگران وی بودم خیلی زود احوالپرسی را ختم داده از وی جداشدم وبا دختران دیگر خوش وبش مختصری کردم وبه طبقه بالای ساختمان که اتاق رئیس آموزش دانشکده کشاورزی که استاد راهنمای منهم بود رفتم.مهندس اسکوئی استاد نقشه برداری وتنها فردی سیاسی اسلامی زمان شاه دانشکده بود که منزوی ازدیگر استادان وباند هایشان بود وکناره گیری از مراسم و مناسبت های دولتی و حکومتی میکرد.

شخصی عارف مسلک که با وجود جوانی لباس ومنش بسیار پیری داشت .رئیس آموزش شده اتاقش شلوغ وبا کندی زیادی به رتق وفتق همت داشت فردی ساده وبعبارت دیگر عقب مانده از نظر دریافت شرایط بود .بعد از نیم ساعت یک ساعتی نوبت بمن رسید کارنامه مرا با دقت نگاه کرد من تعدادی واحد که اجباری بوده بایستی میگذراندم را به وی گفتم-چون اگر وی می خواست پیدا کند شش ماه زمان نیاز داشت.

کورسهای دانشگاه را آموزش عالی در یک اقدام انقلابی !! وپس از 2-3 سال مطالعه یکماه!؟ کرده بود -در این اثنا دانشجوی جوانی که از ظاهرش نیز معلوم بود که زمانه رادریافته -تهرانی با ریش وپشم-برای محکم کردن موقعیت بدست آمده اش آمد وبا گفتن : استاد من فکر می کنم 15 واحد معارف اسلامی  به نسبت 140 واحد کل دوره خیلی کم است وباید اضافه شود.بدون نوبت وارد موضوع کاری شد .مهندس اسکوئی کارش را ول کرد و در بحر تفکر فرورفته وپس چند لحظه گفت ایراد شما منطقی است و تکرار کرد که ایرادتان اصولی است .!

من که نشسته بودم و دقیقا چاپلوسی وخودشیرینی جوانکی که مراحل گزینش وتحقیق وتفحص محلی را گذارنده را می دیدم واز کودنی مهندس و سر کار بودنش ناراحت -من ناراحت از مزاحمت این جوانک بودم والا مهندس می توانست تا آخر عمرش سر کار باشد.-رو به جوانک کردم شما اشتباهی به دانشگاه آمدید برای مطالعه بیشتر معارف اسلامی باید به حوزه علمیه می رفتید.15 واحد به تعداد واحد های تخصصی  رشته تان می باشد.

هردو ساکت شدند وپس از چند لحظه اسکوئی برای اینکه شر مرا از سرش کم کند وبتوانند دو تایی با خیال راحت شهوت تفکرشان را ارضا نمایند گفت برو بنویس هر چی که فکر میکنی درست است وبیار من امضا کنم .من از ساختمان بیرون آمده وفاصله 1.5 تا2 کیلومتری ساختمانها یا کنار جاده را پیاده گز کرده و با دو یا سه کارگر مزرعه که از لای درختها با من خوش وبش کرده وشکایتشان را از وضعیت موجود کردند بدون آنکه به بلوار ی که من ازش می گذشتم نزدیک شوند ؟به شهر برگشتم به یکی دو جایی که قبلا رابطه داشتم از مقابلشان گذشتم تا به رفقای ارومیه انتقال دهند .

بعد به اداره حسن وفرنگیس رفتم که پس از اتمام کارشان با هم به خانه برویم.در اتاق حسن چند کارمند دیگر هم بودند وگویا قرعه رفتن به جبهه به نام یکی از آنان خورده وداشت با کینه ونفرت از رژیم و جنگ واجبارش  به رفتن می گفت و ازوصیتش به مادرو همسرش می گفت وبسیار شیرین و خنده دار تعریف میکرد .وصیتش به مادرش این بود که مادر جان خیلی زحمت کشیدی و...از خود گذشتگی ها و.. این ضرر را نیز اضافه کن به تمام ضررهای قبلی ومبادا مرا با یک یخچال یا اجاق گاز عوض کنی ؟!! وتا وقتی که من زنده ام نه درا به شورای محل ونه بنیاد شهید و ..باز کنی آنها می آیند تا زنم را ارزیابی کنند که همچه تیکه ای است که من شهید بشوم یا نه ؟..به زنش هم که زن جان جوان وخوشگل هستی بعد از مردنم حتما ازدواج کن وبه هر که می خواهی بدهی بده ولی تنها خواهشی که دارم ازت که به ملا فقط نده و...چنان شیرین وجالب این درام را می گفت که به جوک تبدیل می شد جوکی تلخ وخون دل کننده .

چهار وپنج نفر کارمند ومن در حین خنده در دلمان می گرییدیم .بعد از تعطیلی اداره سه نفری راه افتادیم برویم که فرنگیس داروئی را برای نوزادشان خواست باتفاق به داروخانه بزرگ شهر رفتیم .دکتر داروخانه که با هم در اتاق عمومی سپاه تبریز باهم بودیم -دکتر را به اتهام دادن دارو به کردها !! دستگیر کرده بودند -نسخه ائی را که بدرمان زخم گلوله استفاده میشده ؟.

دکتر بعد از دیدن من بسیار تعارف واصرار که به خانه اش بروم وبا حسن دعوا که چرا بمن زودتر اطلاع ندادی -بهر حال برای فردا شب برای شام دعوت کرد وحسن وفرنگیس بهانه آوردند وقبول نکردند ولی من قرار شد که بروم .فردا شب حسن مرا به خانه آنها رساند وآخر شب آمد وبرداشت. شب خوبی با دکتر وخانمش ودختر کوچکشان داشتم دکتر از محدویتهای کاریش که روز بروز بیشتر می شد .پنبه هیدروفیل بایستی با نسخه داده می شد! و قبل از آن به سپاه اطلاع داده می شد؟که قبول نکرده بود. گفته بود اگر اینهمه مهم است شما در سپاه بگذارید خودتان بفروشید با هر اقدامی که لازم می دانید.روزش با سختی بسیار واحدهایم را انتخاب کردم .با مهندس کلنجاری که داشتیم می گفت واحدهای فرهنگ وهنر ویک واحد بهداشت وتنظیم خانواده  که داشتم ودر سیستم جدید من بایستی با معارف اسلامی تعویض می کردم من قبول نکردم به این دلیل که قانون عطف به ماسبق نمی شود .

با هر جان کندنی بود نوشتم ومهندس امضا کرد واین در روز سوم بود به آموزش بردم مدیر آموزش با دیدن من گفت که برنامه شما کنسل شده وبه واحد گزینش باید بروید .طبقه دوم اداری را در مقابل راهرو با پتو یا برزنت سیاهی جدا کرده بودند واز خیل کارگران خدمات که اکنون دیگر کاری نداشتند پیرمردی را گذاشته بودند بعنوان نگهبان .با تاسف وشرمندگی گفت که هیچکس نمی تواند از این پله بالا برود و قسم وآیه که دست من نیست .

خودش بالا رفته و گویا یک نگهبان دیگر که پشت پرده بود گفت وبعد از چند دقیقه یک دانشجو آمد ودر وسط راهرو ها گفت که شما بصورت دائم از دانشگاه اخراج شدید و در ضمن دو ساعت به شما وقت داده می شود که از ارومیه خارج شوید و دیگر پایتان را هم به ارومیه نمی گذارید -گفتم یعنی چه ؟گفت یعنی تبعید.گفتم میدانم یعنی تبعید ولی شما چکاره هستید که مرا تبعید می کنید .وامی ایستم ببینم که چکار می توانید بکنید .گفت دستگیر می شوید و این مهلت را ما گرفته ایم ..

 آمدم بیرون وکشمکش  درونی که بایستم یا بروم .بلاخره به این نتیجه رسیدم که بروم .رفتم اداره حسن .فرنگیس گفت که غلط کردند نرو. توضیح دادم هردو کارشان را گذاشتند به اتفاق به خانه وپس از برداشتن ساکم به ترمینال رفتیم و اتوبوس گرفته واز ارومیه بیرون آمدم.&nb

..............

در طول برگشت روی چرائی این فرستادن واین اخراج وتبعیدم فکر میکردم .آیا رفتارم در دانشگاه باعث شد ویا ناراحتی بعضی از دانشجویان و استادان ؟ اینها تا 59 وضعیت مرا می دانستند و59-تا 60 را نمی دانستند .احتمال دادم که ممکن است برایشان  ارومیه و کردستان مهم تر باشد وخواهان رد یابی راه کارگر در این منطقه بودند وبعد از این پلان منصرف شدند و..

من بعد از 15-18 سال فهمیدم دلیلش چه بوده است:سال 98-99 مهاجرت خانوادگی ما پذیرفته شده بود و جز مدارک مورد نیاز دولت کانادا  می بایست برگ عدم سوئ پیشینه!! ارائه دهیم با وجود زندانی سیاسی بودن همسرم بدلیل گذشت اینهمه سال وعفو در سال 62-63 برگ عدم سوپیشینه وی بعد از چند روز داده شد ودر مورد من تائید نشد وارجاع دادند به اداره مرکزی بعد از یکی دوهفته پیگیری اداره مرکزی مرا به وزارت دادگستری فرستاد با پرس وجو در کاخ دادگستری به اداره ای در همان ساختمان  رفتم وبه منشی مدیر کل مشکل را گفتم برای یک یا دوهفته بعد وقت داده شد تا پرونده من را بخواهند و نظر دهند در زمان مقرر رفتم منشی گفت که پرونده شما روئیت شده و به شما این برگه داده نمی شود همه توجه ام به دوران جمهوری اسلامی بود با چک وچونه زدن معلوم شد که این پرونده مربوط به محکومیت در زمان شاه- آن ماده معروف که محکومیت من جنائی درجه یک بوده وپس از پایان محکومیت نیز که دهسال بود 15 سال محرومیت اجتماعی  پشت بندش بوده!!-ودرست است که  من آزادشدم ولی دوره محرومیت  تمام نشده بود!! .جر وبحث بالا گرفت پرسیدم آقای محترم شنیده ای که در این مملکت یک انقلابی شده بود.؟عکس شاه را چرا به بالای سرتان نزده اید ؟و هر چه که شایسته شان بود گفتم .میدانستم که مدیر کل پشت در نیمه باز دارد گوش می دهد .وی دلیل میاورد تا قانونی لغو نشده است باید مراعات شود ... کوتاه آمد و با لحن ملایم که برخلاف رویه کل سیستم دادگستری است که با ارباب رجوع با بی ادبی وتوهین آمیز برخورد می کنند .خواست که خونسردی خودم را حفظ کنم و گفت که جناب مدیر کل نیستند -در صورتی که دیده بودم که با کنجکاوی ایستاده بود که ببیند من چه هیولائی هستم -گفتم باشد من میرم و فردا صبح همین وقت میایم یا تائیدیه من حاضر است که می گیرم ومیروم ویا حاضر نیست که از همین جلو دادگستری زنگ میزنم به تمام خبرنگار ها که ببینند ماهیت شما را که میراث دار رژیم پهلوی شده اید .گفتم وبیرون آمدم .فردا صبح که رفتم برگه من آماده بود .گرفتم وبردم اداره مربوطه گفتند دو روز بعد و سر موقع رفتم گفتند شما یک پرونده دیگر در تبریز دارید.من فکر میکردم قرار منع تعقیب زده اند ولی گویا آزادی موقت با وثیقه یا ضامن بوده است.به دادگاه انقلاب تبریز زنگ زدم گفتند که تلفنی نمی شود باید حضوری باشد .شب با اتوبوس رفتم وصبح اول وقت رسیدم گفتند پرونده را از بایگانی بگیر ,بعد از ساعتی گشتن تو سط دوبایگانیست یک زونکن بزرگ !!که بسختی با دو یا سه کش بسته شده بود را پیدا کرده وبه اتفاق به دفتر دادستان بردیم گفتند برو هفته دیگر بیا تا بخوانیم من از این زونکن بزرگ خیلی تعجب کردم منکه باز جویی نداشتم وحداکثر حجم پرونده با ورقه های نقل وانتقال نمی بایست بیش از ده برگ می بود .خلاصه من برگشتم وباردوم که برگشتم متوجه شدم که پرونده من در اجرای احکام؟ است وحساسیت ها و زیر چشم پائیدن ها زیاد است بعلت نبود رئیس اجرای احکام با تردید و بحث وجدلها که بین خود داشتند دو یا سه ساعت طول کشید تا اجازه خروج از دادگاه بدهند وتاکید که فردا اول صبح اینجا باش .من بلافاصله به تهران برگشتم وبه خانم ام گفتم که امکان ندارد دوباره به تبریز برگردم .اگر شرح مختصری می نویسم وبه سفارت کانادا میدهم مورد قبول واقع شد که همگی باتفاق خواهیم رفت ولی اگر پذیرفته نشد شما قانونی بروید و من قاچاقی میایم.یکماهی گذشت تا اینکه یکی از اقوام که با دادستان تبریز شریک تجاری بود! برای حل مشکل ما اقدام کرد رفت تبریزواین ورقه را گرفت!!در یادداشتی که برداشته بود شامل دو صفحه سر تیتر از عضو کمیته مرکزی حزب دموکرات ,کومله ,سازمان فدائی ها, راه کارگر,طراحی وفرماندهی تیم های عملیاتی که منجر بشهید شدن...مسئولیت تهیه وتدارک لوازم پزشکی واسلحه کل کردستان و... دادستان تبریز گفته بود که همین الان-دوره خاتمی -نیز حکمش بی برو برگرد اعدام است ومن نمی دانم چه جوری این سال 61 آزاد شده است وهر چی از پرونده را می خوانم پیدا نمی کنم.

لنین قریب این مضمون جمله زیبایی دارد که رژیم های این چنینی هیچ موقع تفاوت گروه های مبارز ومخالف را آن چنان که این گروه هاخود می فهمند را درک نمی کنند واین از نظر تاریخی طبقاتی درست وطبیعی می باشد.اگر احکامی را که در سالهای 58-به بعد خوانده باشید وبیاد بیاورید بخصوص در کردستان در مواردی برای باصطلاح یک شهید مشخص ده ها نفر مبارز را با اتهام مسئولیت وفرماندهی تیم ترورش  اعدام کردند.مورد دیگر اینکه وقتی کسی را دستگیر می کنند در باز جویی های قرون وسطایی پاره ایی افراد برای خلاصی از شکنجه و..

در ذهنشان سعی در دادن اطلاعات مرده وبی پایه می دهند که در مورد من اینگونه بوده است که یا من کشته شده ام ویا گریخته ام . من در مورد خودم  از آنان هیچ انتقاد ویا گلایه ای ندارم ولی ذکر این نکته را در اینجا بیمورد نمی دانم که در سیستم پلیسی دانستن وحتی حدس زدن این اندازه اطلاعات از فردی خود جرم وگناه بزرگی است و به همان اندازه که بار کسی می کنید اعم از زنده ویا مخفی ویا فراری به خارج از کشورباشد خود را در آن جرائم  سهیم می کنید.دلایل صدق ادعایم را در همین اواخر مورد بمب گذاری در حسینیه شیراز که برادر فرد بمب گذار فقط  با توجه به رفتار بردارش حدس زده که خلافی کرده است.. اعدام کردند.

من در جواب ملامت این خویشم که فداکاری کرده واین زحمت راکشیده بود واکنون وحشت زده باز خواست میکرد که چرا ازدواج کرده ای؟..

گفتم هر کس دو کلاس سواد سیاسی  ویا کمی شعورداشته باشد می داند که گروه های سیاسی شرکت های سرمایه داری نیستند که مثل این آقایان عضو یا رئیس هئیت مدیره ده شرکت با حفظ سمت باشی .من افتخار میکردم که جزئ کمیته مرکزی هر کدامشان اگرمی بودم .ولی اگر می بودم هم با یکیشان میتوانستم باشم ..بیشتر ناراحت شد چرا که فقط جمله اول را"هر کسی.."بخود گرفته بود .که منظورم نبود .

لازم می بینم یکی از این محاکمات را که در مهاباد اتفاق افتاده و بصورت جوک درآمده وعمیقا تراژدی بود که هم در آن مقاطع زمانی و مکانی ومتاسفانه در طول این سی واندی سال در دادگاه های اسلامی اتفاق می افتد بگویم:بیوک نامی پسر جوانی که در باربری های مهاباد 

کار می کرده در یکی از تظاهرات می گیرند و این بعد از افشاگری هائی که راجع به جنایات خلخالی و دادگاه های فله ای , رژیم سعی می کرد که دادگاه عرفی تر ترتیب دهد و دادستان های جوان وغالبا بی سواد معمولا کپی شده وبا تغییرات اندکی در اسم و مشخصات فرد متهم قرائت کرده و آقای خلخالی حکم اعدامش را می داد .بهروی در مورد بیوک هم شروع می کند عضو کمیته مرکزی حزب دموکرات,کومله,

 ....فرمانده تیم عملیاتی ترور شهید ..با خواندن هریک از این موارد اتهامی بیوک به ترکی اظهار تعجب میکرده ومیگفته :پیی بیوک تو ؟بعد از تمام شدن ادعانامه مسخره خلخالی از وی می خواهد که آخرین دفاعش را از خود بکند .بیوک بلند می شود و می گوید :مادرت بمیرد بیوک ,اگر می گذاشت تو شش کلاس درس می خواندی وسواد می داشتی حالا دنیا را به آتش  کشیده بودی!! . می گویند خلخالی جلاد خندیده بود وبه وی دوسال زندان حکم داده بود. و این روالی بوده است که از همان موقع ادامه پیدا کرده است. 

 

..............

بعد از برگشت به مشهد و مطمئن شدنم به اینکه من بدون دلیل آزاد نشدم و نتیجه آن غور وتفحصات درونی در اثنای این مسافرتهای شبانه

من دلایل و مستندات را به اطلاع تشکیلات رساندم اما تشکیلات رسما این خط سازمانی را که بهیچوجه خروج از کشور را در برنامه نداشته

واگر محمد رضا شالگونی را به خارج از کشور فرستادیم فقط بخاطر اینست که ایشا ن جزئ ذخائر انقلاب هستند و فقط ذخائر انقلاب را ما

ازکشور خارج می کنیم و اگر ,اگر رفیق احساس می کند که تحت نظر می باشد ؟!!می تواند تغییر محل ومکان دهد ؟!!وبرود و پس از اسکان رابطه بگیرد.واقعیت برداشت واحساس من در آنموقع این بود و آنرا با شواهد موجود -رفقائی هستند که در حال حاضر میتوانند گواهی دهند -

ثابت نمایم که بنا بر مصالح تشکیلاتی و حفظ آن من قطع رابطه می نمایم. من در این مرحله و در تمام مراحل بعدی که صحت پیش بینی و تحلیل هایم را اثبات می کرد ودر تمام برخورد ها وانتقاد هایم کوچکترین ایراد واشکالی ویا انتقادی را علیرغم داشتن نظرات عنوان نکردم

ونمی کنم چرا که خود را جزئی از تشکیلات میدانستم و خارج از آن نمی توانستم نه تنفس ونه زندگی نمایم .رفقائی که اکنون زنده هستند وبنا برشرافت سیاسی شان می توانند گواه من باشند ,من بشدت با این نظر سازمان مخالفت کردم و صریحا گفتم  که من خود ذخیره انقلاب هستم ؟این مورد چند بار بحث شد و چند بار انکار و چند بار تائید شد !!

من کاری به کمک برادرم از تهران بعنوان رئیس کارگاه برق وتاسیسات پیدا کردم .بیمارستان روانی مشهد که اکنون به نام ... است .دو یا

سه ماهی بعنوان سرپرست کارگاه برق وتاسیسات آنجا کار کردم .با پیمانکار تاسیسات که قبلا تاسیساتچی ساواک بوده وبا افتخار برای نشاندادن مخالفتش با رژیم وتحبیب من اظهار می داشت سعی میکردم که کمترین برخورد را داشته باشم ودر همان حال  با پیمانکار برق بهرام

رابطه صمیمانه داشتم و یکبار که خانم وبچه هایش به مشهد آمده بودند شام دعوتشان به خانه کردم بچه جنوب تهران بود بهرام سه نفر با وی کار میکردند بعنوان وردست یا شاگرد که هرسه شان برداشتم این بود که سیاسی هستند دونفرشان دوبرادر دو قلو بودندبا هرسه باتفاق بهرام رابطه محترمانه ای داشتیم ویک پیر مرد بعنوان  کارگرکنده کار یزدی بود اگر اشتباه نکنم بیش از 75-یا 85 سال!! سن داشت وتنها پسرش در جنگ کشته شده بود.پیرمرد شریف وشوخی بود که بهرام فقط به قصد کمک استخدام کرده وتا آنزمان هیچگونه کمکی از دولت

دریافت نکرده بود.این دو برادر دو قلو که گویا پدرشان در زندان سیاسی بدلیل اهمال در مداوای بیماری سرطانش فوت کرده بود . سال 64 که من در زندان بودم سربازجوی مشهد که سمت  معاونت زندان سیاسی را عهده دار شده بود حسین قانع گلیانی, زن دومش از توابین!بود .ترور کردند .عصری که این خبر را اعلام کردند توابهای هار شده جهت نشاندادن میزان علاقه ودلبستگی شان به این مردک پست و جلاد خون آشام که عملا امور توابین را اداره میکرد به داخل بند ریختند وهر کسی که لبخندی بر لبش می دیدند روی سرش ریخته و میزدند 

ونکته جالب اینکه در هما نشب اسم ضاربین هم برسر زبانها بود من باشنیدن نامشان بیاد آوردمشان ودل نگرانی بیخودی برای یک باز جویی 

سنگین دیگر در این ارتباط.بچه های سازمان خوشحال از این عمل ولی چپ با وجود چهره منفور این شخص کلا تائید نمی کرد ند.

دو یا سه ماهی در این شرکت کار کردم برای اینکه حقوقم را نصفه ونیمه میدادند وخوردند .کاردیگری در مرکز مبادلات مکانیزه پستی در حال ساخت مشهد پیدا شد و باز بعنوان نماینده شرکت در سایت وسرپرست کارگاه مشغول بکار شدم قسمت برق را شرکت مادر به شرکت پیمانکاری محلی داده بود که همگی کرد بودند حدود هفت یا هشت نفرکه سعید محمدی که اکنون در ونکور است یکی از آنان بود سعید پیکاری بود وپس از گذراندن یکسال واندی آزادشده وبا اقوامش کار می کرد .شرکت اصلی یک تکنسین برق هم داشت که با آمدن من موقعیت سرپرستی کارگاه را از دست داده ,وبا وجود اینکه هیچ امر ونهی نسبت بوی و آمد ن ونیامدنهایش باز خواست ویا گزارش نمی کردم ولی وی نسبت بمن خصومت می ورزید.این کارگاه مثل اکثر ویا تمام پروژه ها درحال رکود بود از یکطرف با توجه به افزایش قیمتها بصرفه شرکتها نبود واز طرف دیگر صاحبان پروژه یعنی دولت توان پرداخت را نداشت .کارگران به تحریک پیمانکار دست دوم و این تکنسین (که این دومی فقط بنا به منافع خاص خودش ) خواستند اعتصاب کنند من که با استا کار که کرد بسیار مذهبی !! بود والبته  از نوع سنی آن رابطه داشته ودر تمامی فرصتها بحث ایدئولوژیک داشتیم سعی کردم با دلایل فراوان عینی با لحاظ منافع شان به این اقدام دست نزنند ولی آنها دست به اعتصاب زدند و همانطور که پیش بینی میکردم از فردای اعلام اعتصاب ورودشان به کارگاه ممنوع شد ومن نیز .گویا تکنسین مزبور با تماس تلفنی در این مدت شرکت را از تحریک وتهیج من مطلع گردانیده و گزارش می کرده است بعد از یک هفته من به تهران ودفتر مرکزی رفته وتسویه حساب گردیدم .رئیس شرکت که از دوستان برادرم بود و آشنا به احوالات من از من گلایه کرد که رفتی وکارگران را در این وضعیت که شرکت گرفتار است به اعتصاب کشاندی ؟!من سعی کردم که توضیح دهم ولی با گزارشات دریافتی شان بهیچوجه راضی نشدند و همینطور برادرم که قانع نشد و من اخراج شدم.این اعتصاب بعد از دو هفته به پایان رسید بدون هیچ نتیجه ای ولی من دیگر نبودم  

.................

من در این مدت که ارتباطم را قطع کرده بودم مسئول مشهد اصغر بود که وی نیز زندانی زمان شاهی بود ودر ضمن سال 60 نیز دستگیر

و مدتی زندانی بود .اصغر بزرگترین کتاب فروشی مشهد را تا سال 60 اداره میکرد وشاگردی داشت به اسم اصغر گوهری که پیکاری بود

و سال 60 اعدام شد و گویا از بچه های هسته مرکزی پیکار در خراسان بود یادش گرامی باد.وصاحب ملک حسین که افلیج بود وچند ماهی

سال 60 در بازداشتگاه سپاه هم اتاق بودیم همدیگر را می شناختیم ولی در آن مدت برویمان نیاوردیم وبا توجه به افلیج بودنش شرایط فوق العاده برایش سخت بود .اصغر در رابطه مستقیم با من نبود ولی من در جریانش بودم و رابطه ما صرفا در همان زمینه کاریش بود .یعنی من فقط کتاب ازش می خریدم وکتابهائی را سفارش میکردم واو تهیه میکرد .سال 62 چون تمامی کتابهای این کتابفروشی منحل شده در شرکتی که شرکای آن کتابفروشی داشتند در اتاقی ریخته شده بود من برای تهیه کتابهای مورد نظرم -البته با تخفیفی که افزایش قیمتهای کتاب را شامل نمی شد(قیمت روی جلد)-پیش وی میرفتم .صاحب این شرکت ویا بهتر است بگویم صاحبان آن یکی از آن دزدانی سرمایه دار بودند که با چراغ روشن به دزدی میرفتند و از قضا رابطه سببی با آن خانواده داشتیم هردو پسر لیسانس بودند وجوان که کمی( در آنزمان )یا مسن تر از من یا همسن.بهر حال در یک میهمانی خانوادگی حرفی زد که من بعد ها به همه رفقائی که در شرکتشان کار میکردند ویا دیگران بعنوان نمونه منفعت طلبی سرمایه داری گفتم و می گویم :وی گفت "من برای استخدام دنبال کمونیستها میگردم " رو کرد بمن " رسول تو هر کسی را که پیشنهاد یا معرفی کنی بی برو برگرد استخدام میکنم اگر چه در آنزمان به وی احتیاج نداشته باشم چرا که کم توقع ترین وکم مزدترین و پرکارترین وشریفترین کسانی هستند که نه دروغ می گویند نه دزدی می کنند ونه از کارشان می دزدند .بنابراین به تمام دردسرشان می ارزند من تا بحال که اینهمه کارگر وکارمند داشته ام که اعدام شدند ویا زندانی ولی یکبار حتی از من نپرسیدند که چرا اینهارا استخدام کردی ویا.. من جواب دارم شما یک نفر مثل اینها معرفی کنید من بدون بروبرگرد یکی از اینهارا اخراج میکنم "من بیکار بودم و این شخص به در خانه مان آمد و خواست همراه مهندسی که از شیراز آمده وعلف هرز کش مخصوص چغندر قند مناطق مختلف خراسان را از طرف یک شرکت نمایندگی واجرامیکرد همراهی وفرمول ترکیب مواد علف هرز کشهای که معلوم ومشخص بود را کشف ویا جاسوسی نمایم .؟!!روز بعد صبح زود  این مهندس با ماشین شخصیش به در خانه ما آمد ومرا برداشت وعازم تربت جام وتایباد شدیم .من در بدو آشنائی وصحبت گفتم که همچین ماموریتی بمن محول شده است ولی من این کاره نیستم هر چند که هر دو سم را می شناسم وکشف فرمول ترکیبی فقط یکسال آزمون وخطا و داشتن امکانات آزمایش نیاز دارد ولی آمدن من بدلیل بیکاری ونیز رودربایستی می باشد وهیچ نگران من نباش .با این فرد رابطه دوستانه پیدا کردیم وبدلیل اعتمادش حتی پیشنهاد نمایندگی برای شرکت مادر در منطقه خراسان که منطقه بس مهم در کشت چغندر قند بود را دریافت کردم که نپذیرفتم چرا که به این رشته از کار با مافیا راغب نبودم .ما دو روز بازدیدهایمان از منطقه و صحبت با بزرگ زمینداران این نواحی که توام با پذیرایی مفصل بود گذشت وبرگشتیم : مبارزه با علف هرز فرمول خاص خودرا دارد یعنی برای مبارزه با نوع مخصوص باید علف مزبور باید مثلا دو برگه یا سه برگه باشد تا تاثیر این کشنده کامل گردد .من تعلل وی را دریافتم در عین حالی که وی نمی خواست بمن اطلاعات لازم را بدهد ونیز امتناع من از خریده شدن , مزید بر آن بود . 

صحبت روی اصغر بود و آن را ادامه میدهم :اصغر پسر شریف ومدیر ومدبر بود وهست منتها روی حرفه اش یعنی کتاب فروشی و انتشارات و دید وبرداشت من چه در آنموقع که رابطه درجه دو داشتم وچه اینموقع که رابطه مستقیم داشتم این بود که از نظر تئوریک وتشکیلاتی بسیار ضعیف می باشد .فرمول!! های را باور داشت سخت ومنجمد که منشائ آنرا هیچ کس -من فکر می کنم -نمی توانست رد یابی نماید .ساده ترین را مخفی میکرد ومخفی ترین را آشکار.من واقعا در مانده بودم ؟ برای توضیح بیشتر ناچارا چه در این مقطع از زمان باز گویی و چه بعد هارامثال می زنم. والبته این انتقاد هارا صراحتا و در بعضی مواقع به شدیدترین وجهی به خود وی گفته ام .

من به آن دلایلی که گفتم نمی خواستم رابطه با تشکیلات داشته باشم ووی بدون توجه به آن دلایل بهر نحو ممکن می خواست که من رابطه داشته باشم .وی حتی مادرم را با توجه به روابطه آشنائی خانوادگی با بعضی از دخترها برای رساندن نشریات وبولتن ها استفاده میکرد . مادرم بدلیل علاقه ونیز دور کردن خطر از من به این قرار ها می رفت و من گلایه به اصغر که با توجه به خطرات مترتب این کار را قطع نماید والبته به مادرم گوشزد که نکند ولی وی فکر میکرد اینطوری من از بلایا در امان هستم ونیز تمایلات قلبی ام ارضا می شود .

مطالعاتی را در دستور کار هسته ها گذاشته بود که نمی دانم دستور از بالا بود یا خود مبدع آن .بعنوان مثال در شرایط سال 62 "یک گام به پیش دوگام به پس "لنین را بعنوان کتاب مطالعاتی مقرر شده بود .خود وی فکر نمی کنم خوانده بود ویا حوصله.. ..بهر حال با خواهش وتمنا!!که این مطالعات پیش نمی رود وباید من بروم کلاس گذاشته وآنرا تدریس نمایم ؟در مقابل این سئولات من چرا این کتاب و برمبنای چه ضرورتی وچه مقدماتی و...  این کتاب میبایست خوانده شود چنان برخوردی میکرد که گویا همه اینها با فکر وبرنامه دقیقی انجام گرفته وسئوال کردن موردی ندارد؟!!دو یا سه جلسه سه یا چهار ساعته با غرولند  رفتم وشرکت داشتم.بنظرم با توجه به شکست انقلاب وعقب نشینی که باید با برنامه وتاکتیک های مناسب صورت میگرفت رفقا دریافت نکرده بودند وبه روشهای قدیم داشتند ادامه می دادند .من امکان خروج از کشور با امکانات خودرا داشتم .من اهل درگز بودم که فاصله اش با عشق آباد از طریق جاده ای 25 کیلومتر بود .با یک افغانی دوست بودم که رسیدن به اولین پاسگاه دولتی در افغانستان را تضمین می کرد وبسیار اصرار میکرد ودرارومیه با بعضی کردهای مرزنشین دوست بودم که خروجم را از ترکیه امکان پذیر می ساخت ونیز حزب توده ویا اکثریت در روابطی اعلام کمک کردند, اما من نبریده بودم 

و با تمام وجود ازرژیم اسلامی نفرت داشتم ومی خواستم وظایفم را که با توجه تجربه یکسال ونیمه ای پر از ترس ووحشت گذارنده بودم ودر مقابل ان بچه هائی که اعدامشدند ,ادا نمایم . رفتنم به شوروی را بدلیل پاره ای اطلاعات که از آنجا داشتم (همه مرز نشینها داشتند) اصلا علاقه ای نداشتم ودر مورد اروپا یا آمریکا نیزبا توجه به تجربیات منفی از مبارزین قبل ازانقلاب در خارج از کشور بشدت اکراه داشته وباور نداشتم واین باور تا چند سال پیش هم با من همراه بود !! 

اما این همه دلایل نبود.

.......................

دلیل اصلی ویکی از دلایل این بود که بیش از 7-8 نفر راه کارگری فقط در زندان مشهد بودند وبچه های زندان تبریز نیز بهمچنین من چگونه می توانستم خود را به ساحل امن برسانم ؟!!آنچه که بطور کلی در برنامه برای خود گذاشته بودم یکی دوسالی ردم را از نظر اطلاعات رژیم گم کرده وسپس فعالیتم را به نحو دیگری از سر گیرم .من کار دیگری در یک شرکت بزرگ راهسازی پیدا کردم .شرکت ملاوی که مجری فرودگاه بین المللی فرود گاه مشهد بود و من بعنوان کارمند دفترفنی شروع بکار کردم .با کار پیگیر ومطالعه کتابهای راهسازی وباند های فرودگاهی ومحاسبه کلیه عملیات خاکبرداری وخارکریزی پروژه که از بدو کار به آن توجهی نشده بود که حاصل فقط سی صفحه اعداد ورقم بود ونیز اعلان کمی گشایش در سیاست های دانشجویی انقلاب فرهنگی بود که رئیس دفترکه یکی از این دانشجویان فنی بود وبرای اتمام تحصیلش رفت من مسئول دفتر شدم در همین مقطع زمانی با یکی از دخترهائی که آزادشده بود قرار ازدواج گذاشتیم .در تشکیلات مشهد که زیر مجموعه تشکیلات مازنداران شده بود .پیغامی فرستادند که از مرکز یک نفر فرستاده خواهد داشت که می خواهد مرا ببیند .باز بنا براصرار قرار بر من تحمیل شد.قرار در گرگان بود .من صبح زود از مشهد با اتوبوس حرکت کرده و دو یا سه ساعت زودتر رسیدم یکی دو بار محل قرار را چک کردم چیز غیر طبیعی ندیدم به مغازه ها سر زدم وبفکرم رسید که محملی برای خود جور کنم که اگر دستگیر شدم آن محمل را استفاده وبودنم در گرگان را توجیه کند.حدود ساعت 6 در محل حاضر شدم که شلوغ ترین خیابان گرگان بود کسی که سر قرار آمد وبه اصطلاح مسئول دو منطقه بود محمد (فامیلش را نمی دانم)قبلا در رابطه من بود ومیشناختم همدیگر را دیدیم ورد شدیم که هم من پشت سر وی راچک کنم وهم او .بعد از بیست سی متر من برگشتم وبه دنبال او رفتم در خیابان خلوت که رسیدیم خوش وبش مختصری کردیم وگفت که مرایکی دیگر از رفقا به خانه ای خواهد آورد واوبایستی برود سر قرار رفیقی که از تهران می آید واو را بیاورد .پسر جوانی بود

گندمگون که باهم به بهانه تاکسی سوار شدن, در کنارهم در خیابان ایستادیم وسوار تاکسی با دو مسافر شدیم آدرسی را که گفته بود ولی قبل از آدرس یک مسافر پیاده شد و ما هم دویست متربعد  پیاده شدیم وپس از گذشتن از عرض خیابان وارد محله قدیمی شدیم.طبق قاعده رفتن به خانه های تیمی سر را پائین انداخته برای اینکه خانه یا محل را یاد نگرفته وندانی البته ایشان هم این تذکر را داد در تمامی کوچه های باریک که بعضی از آنها کمتر از دو متر بود با کسی برخورد نداشتیم و حتی یک نفر را ندیدم .من که سرم پائین بود اخبار جنبش که دیروز در گنبد چه اتفاقی افتاده وپریروز در بابل چه .داشت بی وقفه حرف می زد برداشتی که میکردم این بود که مرا تشویق به فعالیت نماید .من حرفی نمی زدم فقط یکبار از وی پرسیدم که این کوچه ها چرا اینطور خلوت است وتعجبم را گفتم. گفت که چون محله کارگر نشین است کارگر ها پس از

بازگشت به خانه زن وبچه ها هم از کوچه ها جمع می شوند ودیگر تا فردا صبح  خارج نمی شوند!در تمام این مسیر پر پیچ وخم که سر هر کوچه ای می توانست یک موقعیت خوب برای چک کردن  پشت سرباشد وی حتی یکبار سر برنگرداند تقریبا تاریک شده بود که به خانه رسیدیم من از خانه پرسیدم که چند وقت است که این خانه را دارید گفت دو یا سه سال و صاحبخانه نیز کارگر است باتفاق زن و بچه ها یش زندگی می کنند و اطمینانشان را جلب کرده ایم و.. وارد خانه شدیم که حیاط نسبتا بزرگی! داشت در آن محدوده؟ مثلا صد متر مربع در دو طرفش اتاقها در یک ردیف قرار داشتند وارد هال کوچک واز آن به اتاقی که نزدیک به در وکوچه بود شدیم .من تا این مرحله مشکوک نشده بودم وتمامی اشکالات همراهم را ناشی از بی تجربگی و..گذاشته بودم .کسی که مثلا از تهران آمده بود او هم بور وگندمگون بود وتر وتازه وبه کسی که صبح از تهران حرکت کرده و6-8 ساعت در اتوبوس مسافرت کرده باشد نمی مانست.محمد را هم که سرقرار دیده بودم صورتش بسیار سرخ وملتهب بود  که آنرا نیز یا خجالت از من و یا هیجان و..ناشی از اجرای قرارنسبت می دادم  .آنجا گفته بود که بعد از قرار با من تازه میرود سرقرار با تهرانی ولی اینجا که مارسیدم بدون هیچ وقت گذرانی این دو نشسته بودند وتهرانی راحت وریلکس ولی محمد هنوز صورتش سرخ .مجموعه این پروسه به یکباره با شرح ماوقع رفقای چریک از دستگیریها و ضرباتی که از قرارهای مشکوک خورده شده بود ,وفکر میکردم که فراموش کرده ام با همد یگر مخلوط شد واین نهیب درونی که ترس واحتیاط است دنبال راهی برای توجیه.ولی کشاکش این نیروهای درونی یک تیزی ودقتی را القا کرد که معمولا ندارم .این فردی که مثلا از تهران آمده بایستی اگر عضو کمیته مرکزی نبوده باشد حداقل کادر می بود.اعضا وکادر های راه کارگر اکثرا درست یا غلط زندانی زمان شاهی بودند و معمولا در مواجه باهم که رسم معمول وهمگانی است مشترکات برای شروع بحث وگفتگو به میان می آید هر چند این مشترکات اطلاعات سوخته باشد .من در آماده باش کامل قرار گرفتم .با توضیحات که در بالا آمد صحنه به این شکل (آرایش نیروها)بود دو نفر ازکمیته دو استان که بیشترین اطلاعات ریز نیروها را می دانستند ویک نفر که مسئول کل این رده ها ونیروها ونیز در قلب ویا نزدیکی های تشکیلات بود.صحبت را تهرانی شروع کرد هر جمله ای را می گفت بنظرم می آمد که قبلا در جایی خواندم یا شنیدم و آن جریان کلمات و اصطلاحات سیاسی  که بدرستی هم شاید بکار میبرد به نرمی جاری نیست .(من سعی می کنم با تشریح حداکثری که می کنم این تجربه را به مبارزین جوان منتقل نمایم).در هر رشته وفن وهنری دقایقی وجود دارد که مختص خود آن می باشد  صاحبان آن حرف با کمی تجربه در کارشان, صحت وسقم هر مدعی را می توانند تشخیص دهند که باصطلاح چند مرده حلاج است .در صحبت های طرف هیچ عاطفه وصمیمیتی نبود مثلا" رژیم ضد بشری" هیچ احساسی را منتقل نمی کرد یعنی خیلی مصنوعی .جملات تهیجی وشعار گونه که به مبارزه تا آخرین قطره خون باید ادامه داد..

 

بعد ازاین سخنرانی( که من مطمئن شدم ) از من خواست که اگر انتقادهایی دارم از مواضع وتشکیلات تا او پاسخ دهد .گفتم که من هیچ نظر وانتقادی ندارم تنها به این نتیجه رسیدم که سیاسی نیستم وفردی عادی هستم که می خواهم زندگی عادی ومعمولی داشته باشم ...گفت که می خواستی خارج بروی و یا از برخی از مواضع انتقاد داشته ای .؟ که همه را بهانه جویی برای قطع ارتباط عنوان کردم واینکه نمی خواهم فعالیت کنم .این مباحث شاید بیش از سه ساعت طول کشید که حتی به جایی کشیده شد که گفتند که تحت تاثیر رژیم قرار گرفته ائی!!(مثلا به حقانیت رژیم معتقد شدی!!) لابد تحت تاثیر برخوردهای برادران پاسدار درزندانهای جمهوری اسلامی(این ترجمان گفته هایشان بود اصلا این حرف ها را نزدند)   بگو میترسی و..  فقط روی این جواب  عمدتا تکیه داشتم که مایل نیستم فعالیت کنم .

....................

بعداز تلاش نا موفق برای اقناع من , بحث انتقال اطلاعات پیش آمد .این انتقال یک قاعده کلی برای هر تشکیلات سیاسی  ومخفی است که بخصوص درسازمانهای چریکی نیزبا دقت اعمال می شود و فردی که از تشکیلات بیرون میرود به هر دلیلی شرط صداقت وپایبندی وی به اصول تلقی شده  و کلیه اطلاعات اعم از نام ونام فامیل  ومحلهای قرار ,خانه های تیمی و.. که میداند برای پاکسازی آن تشکیلات در مقابل ضربه های رژیم -چون ارتباط وی قطع می شود ودیگر نمی توان از سلامتی وی کسب اطلاع کرد ,بنابراین در صورت دستگیری وی این اطلاعات ضربه زننده شده ولزوم تغییرات کلیه دانسته ها ی شخص مزبورپیش می آید -.البته همانطور که گفته شد یک قاعده کلی به این معنا نیست که همچون آیه آسمانی نعل به نعل اجرا شود وهر قاعده استثناهائی دارد که در شرایط مشخص باید لحاظ گردد.با توجه به شرح وضعیت من از دادن اطلاعات امتناع کردم حتی اسامی هم پرونده ای دو دستگیری قبلی زمان شاهی وکسا نی که از راه کارگر می شناختم بدلیل ضعف ولیز بودن حافظه -این کلمه لیز بودن مغز در مورد منتظری در آن دوره مصطلح شده بود- بیاد نمی آوردم .محمد که مثلا مشغول چای درست کردن بود فقط یکی دو بار جهت تائید حرفهای تهرانی مداخله کرد وهردو نفر در بحثها کمتر شرکت داشتند .جلسه اعصاب خورد کن برای هر دوطرف بلاخره در حدود ساعت 1-1.30 نیمه شب از طرف من خاتمه پیدا کرد چرا که ادامه جلسه را بیفایده دانسته ومن بایستی فردا صبح به سر کارم برمی گشتم .برداشتم این بود که آنها هم درک کرده بودند که من فهمیده ام.من خواستم کسی مرا مشایعت کند با بی ادبی گفتند که خودت راه را پیدا خواهی کرد.در نیمه شب که سکوت مطلق وتاریکی به این کوچه های باریک وپیچ در پیچ حاکم بود ومن که موقع آمدن فقط زیر پایم را نگاه کرده بودم واز طرف دیگر فکر می کردم حتما در این کوچه ها دستگیر می شوم وتله را منتقل به بیرون کرده اند فقط بانشانه هائی آشنا در کف کوچه ها ودر سر هر کوچه در پناهی تاریک ایستاده هم پشت سر و راه پیش رو را چک کرده وراه ده دقیقه ائی را در بیش از نیم ساعت طی کرده و این با وجود دویدن های با سرپنجه پا برای کمتر سرو صدا کردن می بود .به خیابان اصلی رسیده ودر گوشه تاریکی ایستاده دو یا سه تاکسی گذری را نشانه کرده و چهارمی را که هیچیک از سه تا نبود را سوار شدم .وبه تقاطع خیابان اصلی و جاده کمربندی که مسیر اتوبوسهای گذری خط تهران -مشهد بود رفتم سه یا چهار قهوه خانه شبانه روزی بود در مقابل آنها کنار جاده منتظر اتوبوسها شدم چهار یا پنج نفری هم ایستاده بودند اتوبوس اولی را سوار شدم به بهانه صندلی عقب آن پیاده شدم و دومی را به بهانه گران بودنش- حسنی که این عمل می داشت این بود که اگر کسی بود که مرا تعقیب می کرد می امد وسوار می شد وموقعیئکه که من پیاده می شدم او نیز ناچارا می بایست پیاده می شد -بدنیترتیب من با اتوبوس سوم به مشهد برگشتم. مهمترین پست بازرسی سپاه در این خط گلوگاه بود که از آن هم گذشتم .من نزدیکی های صبح به بجنورد رسیدم وچون اتوبوس برای سوار وپیاده کردن به مرکز شهر رفت در آنجا نیز پیاده شدم وبا یک اتوبوس دیگر مسیر را ادامه دادم.روزبعد به محل کار اصغر رفتم و مشاهدات وبرداشتم را مشروح به اصغر گفتم که با لبخند وحالتی آنرا گوش کرد که یاد آور صحنه ای بود که من پس از ابراز نتیجه گیریم از بازجویی ها که به رفقای هم پرونده در مورد ساواکی بودن اردشیر جعفریان مواجه شدم یعنی که توجیه ترس واهی ویا ضعف  دربازجویی را محترمانه بروز دادن .اصغر در جواب گفت که هفته دیگر خودش قرار دارد که این معنی را میداد که میروم تا صحت وسقم این ادعایت را در بیاورم!! و هر چه من اصرار کردم که کنسل کن قبول نکرد.روز قبل از قرار باز به محل کارش رفتم به وضوح مراقبت از محل کارش را که توسط دو ماشین پیکان و هرکدام با دوسرنشین 

دیدم که بدون هیچ مخفی کاری واستتاری کارشان را انجام میدادند .من ریسک کردم وداخل شدم به اصغر گفتم که اینجا تحت مراقبت است 

با لبخند گفت که می داند ؟!!و من با عصبانیت پرخاش کرده اینکه تو می توانی دانسته خودت را زیر ماشین بندازی ولی حق نداری یک عده را با خودت به کشتن بدهی  و حرفهای زیادی در این حالت .ولی وی با خونسردی ولبخند عکس العملی نشان داد که گویا همچون شطرنج باز ماهر  ده حرکت بعدی حریف را می داند واگر بمن جواب نمی دهد بخاطر مصالحی و اصول مخفی کاری است !!وبا کمال تعجب  گفت که فردا به سر قرار می رود ؟. و در مقابل توصیه و اصرار من مبنی بر قطع رابطه و مطلع گردانیدن رفقای مشهد مخالفت کرد وخلاصه این بود که خود میداند چه می کند.رفت و موقع برگشت در همان گلوگاه با مدارکی ؟!! تشکیلاتی دستگیر شد.

مطالب فوق صرفا جهت انتقال تجربه بصورت مشروح گفته آمد و غرض بهیچوجه کردیت دادن بخود ویا نکوهش و مقصر جلوه دادن 

رفیقمان نبوده است .اشکالات و انتقادات نه تنها به وی بلکه بمن نیز وارد بود ودلیل آن نیز تفکری که در مورد تشکیلات و کار تشکیلاتی داشتیم .

 

...............

برای روشنتر شدن موضوع یک مثالی بزنم. همین مورد تشخیص و استنباط من از نماینده مرکز که نفوذی یا جعلی است وندادن اطلاعات به وی با وجود اثبات درستی برداشت من , بعد از سالها یعنی بیست سال ویا بیشتر در ونکور به یکی از رفقای فعال ومبارز مرتبط با راه کارگر

در میان گذاشتم تا این تشکیلات در جریان قرار بگیرد. در کمال ناباوری من , وی اظهار داشت که من بایستی اطلاعاتم را می دادم چرا که این قاعده وقانون تشکیلاتی است ؟!!طبیعی بود از نظر من این برخورد بسیار دگماتیک و..بود بحث به مجادله کشید وبعد از آن نیز کلا قطع شد .سالها گذشت و من در سال گذشته با رفیق روبن مارکاریان که فرد بسیار شاخص و ارزنده وکارکشته  نه تنها در راه کارگر بلکه در کل جنبش چپ می باشد و می تواند در این مواردجزئ انگشت شمار کسانی باشد که  بدرستی داوری کند  در میان گذاشتم .وی کاملا برخورد مرا تائید وصحه گذاشت .یعنی قاعده و قانونی که بصورت کلی درست است در عمل ممکن است نقیض اش درست باشد.در پرتو قوانین عام  تحلیل مشخص لازم است و عکس العمل مناسب .در همین رابطه ودر انتقاد از خود می گویم که  من نیز خود را محصور در این برداشت جزمی کرده بودم می توانستم  رفقا ی مشهد را در جریان گذاشته وآنهائی که توانائی مخفی شدن داشتند ویا حداقل بصورت مقطعی جابجا شوند وخود رابطه مستقیمی را با مرکز فراهم نمایم و.. اما در آن موقع چنین فهمی را بخود اجازه نمی دادم ودر واقع نداشتم و خلاف کار تشکیلاتی میدانستم.

همانطور که گفتم در عرصه کاری من به ریاست دفتر فنی رسیدم : هر شیت توپوگرافی که پنجاه متر را در بر می گرفت ونقاط تغییر ارتفاع

ودر نتیجه اختلاف ارتفاع ممکن بود بیش از ده تا بیست مقطع را شامل گردد وبرای هرکدام محاسبات واندازه گیری ها انجام می گردید .من نمره چشم ام بیست وپنج صدم کمتر شد بدلیل سختی این اندازه گیری ها و حدودا سه ما ه طول کشید تا انجام گرفت در همانموقع کامپیوتر های

بود که به ازای هرشیت پنج هزار تومان میگرفتند تا این محاسبات را انجام دهند یعنی در مجموع سیصد وپنجاه هزار تومان اما شرکت با افزایش حقوق من حداکثر بیست هزار تومان این کار برایش تمام شد. فرودگاه بعلت حساسیتی که داشت یک کلانتری عهده دار حفاظت  و امنیت اش بود ومن هر روز لیست کسانی که در سایت آنروز کار میکردند را با اسم رد میکردم وپلاکی را با شماره میدادم که به گردنشان آویزان می کردند وپاسبان ها آنرا  تطبیق داده واجازه ورود می دادند واین شامل حتی رئیس شرکت هم می شد .مسائلی پیش می امد

اما جالبترین آن را که نشان از وضع بلبشوی سیستم اداره کشور میشد را می گویم :گفتند وبه اطلاع رساندند که مقامات وزارت را ه فلان روز

برای بازدید خواهند آمد .روئسای شرکت از تهران چند روز قبل از آن آمدند واینها از دکترها ی راه وساختمان بودند که همگی فارغ التحصیل

برکلی آمریکا بوده و در کار خود وارد وکارآمد بودند .روز موعود فرارسید فردی که می آمد قائم مقام وزیر راه بودند با چهار یا پنج ماشین همراه تشریف آوردند ایشان پسر جوانی بود که با ریش بسیار تنک که حکایت از جوانی ودانشجویی و در حد بالا تازه فارغ التحصیل شدن میداد بودند. لازم به توضیح است دستگاه نظارت که از طرف کارفرما (وزارت راه)بر کار ما نظارت میکرد مر کب از چهار استاد دانشگاه

بودند. همگی در دفتر مدیر کارگاه جمع بودند وایشان قائم مقام وزیر پرسیدند از چگونگی کار .من شرح مختصری از نوع کار وطرح دادم

اینکه پیشرفت کار در چه حدی است -طبق طرح می بایست 82.50 سانتیمتر مصالح منتخب برای باند فرود گاه ضروری می بود-ایشان

بدون هیچگونه اساسی فرمودند که یک سانت به آن اضافه کنید !!من بدلیل جوانی وخامی پرسیدم که این یک سانت را از کجا آوردید ؟

وضعیت این جوانک ونحوه برخورد بچگانه اظهار فضل و وجودش مرا بران داشت که مصر باشم که چرا پنج سانت یا ده سانت نه ویک

سانت ؟همگی با زورجلوی خنده شان را گرفته بودند ولی مدیران شرکت ما گفتند هر طور که شما بفرمائید ولطفا دستور فرمائید که به ما

دستور کار ابلاغ نمایند .وبدینوسیله مرا مهار کردند وایشان را از مخمصه راهنیدند.بعد از اینکه ایشان تشریف بردند و در معیتشان نظار .مدیران شرکت مرا نصیحت که وقتی همچو احمقی کارفرماست چرا استفاده نباید کردو... ونظارت روز بعد مرا تشویق وسر تکان دادن وافسوس برای خودشان که در چه سیستمی وچه کسانی در مصدر کارند و آنها دارند در این سیستم کارمی کنند.؟!!مبلغ کل پروژه حدود هشتاد میلون تومان در سالهای 56-55 بوده واین یک سانت کذائی حدود بیست میلون اضافه کرد .ویک راه عمده برای پوشش اختلاف قیمتها ی این

سالها این بود که دولت مجوز خرید مثلا بیست دستگاه ماشین آلات سنگین :کامیون وبولدوزرو گریدر و..می داد در نتیجه با ارز هفت تومانی

این ماشین آلات خریداری می شد وبقیمت بازار آزاد در بندر یعنی در آنموقع دلار 110-120 تومان فروخته می شد یعنی بیش از پانزده برابربعبارتی دو یا سه میلیون دلاربه  سی تا چهل وپنج میلیون دلار تبدیل میشد .تا آنجائی که من می دانم سال (62) انجام شده بود ودنبال مجوز سال 63 بودند . مورد دیگری اتفاق افتاد: روزی یک نفر از اکیپ نقشه برداری گویا از باند عبور می کرده که یک هواپیمای مسافر بری داشته در نزدیکی ساختمان فرود گاه میامده تا مسافران را تخلیه کند که خلبان مورد را گزارش داده و هر چهار نفر اکیپ را دستگیر می کنند.

در شرکتها در مواقع معمولی همه ادعای ریاست وارشدیت دارند اما در مواقعی که کمی خطر باشد همه با کوچک کردن خود سعی در دیده نشدن می کنند .در این مورد مدیر کارگاه نبود و مدیر مالی و سایرین جا خالی دادند .من با فرمانده پاسگاه  تماس گرفتم که تهدید کرد به دستگیر کردن من بدلیل اهمال در توجیه کارگران واینکه همه مسئولین امنیتی منطقه وشهربانی کل نیز در جریان قرار گرفته ودستور از بالا برای دستگیری و فرستادن به زندان صادر شده و... ومن هم در جواب بلوف خودرا زدم که من الساعه می آیم بشرطی که آن چهار نفر را آزاد کنید بروند سر کارشان ومن را بعنوان مسئول هر کاری که لازم است انجام دهید وبا دستگیری من این پروژه متوقف می شود ...

من رفتم به پاسگاه وبا نمایشاتی آن چهار نفر پس از 5-6 ساعتی آزاد شدند و ماجرا به خیر وخوشی پایان یافت .!

 ...............

من صحبها حدود ساعت شش بیدار شده ومسیر طولانی خانه تا فرودگاه راکه نیم ساعت بود را طی کرده وکارم را شروع می کردم عصر ها هم معمولا بین پنج تا شش تعطیل می کردم خسته وکوفتده دوش گرفته وپس از شام ساعت ده تا ده ونیم می خوابیدم .ساعت حدود هفت شب بود که زنگ در رازدند من در را باز کردم یکی از مسئولان بسیج منطقه خانه قبلی مان بود -خانه نوسازی که جدیدا ساخته ونقل مکان کرده بودیم در محله جدیدی بود که خانه های زیادی در دست ساختمان بودند- دردفتر چه های بسیج مان من بعنوان سرپرست خانواده درج شده بود .

این فرد عنوان کرد که رسول .. شما هستید ؟ کاملا متوجه شدم که برای شناسائی آمده است و توضیح داد که شما برنده قرعه کشی شده اید ویک یخچال دارید که فردا یا پس فردا بیائید وتحویل بگیرید  گفتم که من اصلا درخواست ندادم ! با دستپاچگی سعی کرد سرو ته اش را جمع کند ورفت من به  مادر وخواهرم گفتم  که برنامه دستگیری است وخودم رفتم که لباس بپوشم ودر واقع اگر شد فرار کنم .

پشت منزل ما یک خیابان بود که هنوز خانه ای در آن ساخته نشده  وبعد بلوار اصلی یعنی بلوار وکیل آباد بود .در پشت خانه بیش از پنج یا شش ماشین که چراغهایشان را روشن کرده وبصورت نیمدایره ایستاده بودند ویک یا دوماشین در سر کوچه عمود بر آنها طول کوچه را روشن می کردند و جلوی خانه را چک کردم -روبروی منزل ما نیز زمین خالی بود باز بهمین ترتیب ماشین ها ایستاده بودند .هیچ راه فراری که دیده نشود برایم نبود و محظوریت هائی نیز در مورد خانواده ام داشتم برادر کوچکم که در رشته راه وساختمان فنی تهران قبول شده بود ورد صلاحیت شده ومحروم از تحصیل بود نیز در خانه بود وبا فرار من می توانست بعنوان گروگان استفاده گردد؟!!و شاید ترس از آینده نا معلوم واینکه فرار به خارج از کشور بدون صلاحدید تشکیلات و آنهم بصورت موقت در افق دید من جای نداشت و باور نداشتم همه وهمه دلایلی بود که من را بازداشت وبرگشتم به طبقه پائین که زنگ در بهمراه ضربه بصدا آمده بود .

در این فاصله من یادداشتهائی که داشتم چه در مورد مطالعاتم وچه نظراتی که تیتر وار ویا در یک ویا دو صفحه نوشته بودم را پاره وریز کرده ودر توالت فرنگی که در سوئیت من بود ریخته وبا مشکلاتی ناشی از عجله و اضطراب سیفون اش راکشیده واز نظر دور کرده بودم .من به دم در رفتم پسر جوانی بود کمی بیشتر از سن من همراه با جوانکی درهم ریخته ومچاله شده حدود 18-20 ساله-بنظر از توابین بود .طرف پرسید که صاحب این ماشین کیست ؟ من پرسیدم شما؟ گفت از طرف اداره آگاهی آمده ایم -من گفتم صاحب ماشین مادرم می باشد -موقع خرید ماشین به اسم مادرم خریدیم چرا که از نظر سیاسی میدانستم که چه ممکن است پیش بیاید -گفت امروز صبح راننده اش که بوده است .این آقا شکایت کرده که راننده ماشین امروز صبح به خواهر این آقا  مزاحمت ایجاد کرده است .

من با خنده گفتم که امروز صبح ساعت 6.30 من در محل کارم بودم .مادر وخواهرم بیرون آمدند وهمسایه بالا دستی مان که استوار بازنشسته وفضولی بود با چند همسایه دیگر آمدند وجمع شدند .آقای کریمی ( همان استوار) با شم کارآگاهی از پسرک بیچاره شرح ماوقع را پرسید واو که دستپاچه شده بود گفت که ایشان به خواهرم تجاوز کرده ,آقای کریمی پرسید از کجا میدانی گفت من در آنجا بودم .آقای کریمی با تاکید پرسید که جلوی شما ودر حضور شما به خواهرت تجاوز کرده ؟گفت آره شلیک خنده حضار .

آقای کریمی یکی دو قدم  دور می شد وبرمی گشت وبا خنده دوباره این سئوال را می پرسید یک صحنه کمدی واقعی مادرم می گفت که اگر تجاوز کرده خوب دختره را می گیرد!این دوکه نمی دانستند چه کنند وچطور ماجرا را جمع کنند.یک ماشین دیگر هم آمد و دو یا سه نفر دیگر هم به جمعشان اضافه شد -همه این ماشینها شخصی بودند-همان فرد مسئول  به من اشاره کرد که سوار ماشین شوم وبه مادرم گفت که با سندی بیایند به اداره آگاهی و..من به مادر وخواهرم گفتم که بروید به خانه وخود سوار ماشین شدم آن دونیز سوار شدند وبسرعت دور زدند بازجو شروع کرد با پسرک دعواکردن که :من می گم مزاحمت وتو میگی تجاوز ومن که می خندیدم ناراحت شد هنوز از خانه دور نشده چشم بندی را داد دست جوانک که به چشمان من ببند .ایشان بازجوی من بود که فرماندهی این عملیات را بعهده داشتند بیسیم زدند وبه رمزی کاملا مشخص گفتند که بغیر از اسکورتها همگی به محلشان بروند .

 شاید متجاوز از ده ماشین در این عملیات شرکت داشتند!! مرا به بازداشتگاه کوهسنگی سپاه بردند وبدون هیچ گفت وگویی به اولین سلول مقابل در ی که به اتاقهای بازجویی وصل می شد انداختند .من کمی دلهره واضطراب داشتم ولی بدلیل خستگی زود خوابم برد وتا صبح که برای دستشویی ونماز بیدار کردند وبعد صبحانه داده شد که پس از خوردن چای بدلیل اضطراب اشتهایی برای خوردن نان وپنیر مرسوم  نداشتم دو باره خوابیدم وحدود ساعت 8-9 آمدند وبرای بازجویی بردند .در اتاق بازجویی چشم بندم را گفتند بردارم .همان فردی که دستگیرم کرده بودباز جویم بود من سلام کردم در جواب گفت که چه سلامی  سلام یک فرد کافر جواب ندارد تو اصلا معنی سلام را نمی دانی و..(این روش را که بعدا بیشتر توضیح خواهم داد روش معمول بود چرا که در دفعات بعد که من دیگر این سلام دادن را ترک کردم ومتعاقبا با برخوردهائی نظیر :یک گاو که وارد طویله می شود با مو کردن سلام می کند ,مواجه میشدم) ضبط را روشن کرده با سئوالی که می پرسید ومی نوشت از من جواب شفاهی می خواست .از نام ومشخصات شروع شد واز من خواست از بدو تولدم وچگونگی کشیده شدن به مبارزه ومارکسیست شدنم بنویسم .

گفتم اگر مبارزه در زمان شاه جرم است من اولی آنرا کشیده ام ودومی را نیز مردم آزاد کرده اند و پرونده ها نیز در دستان است وچیز جدیدی ندارم که به آن اضافه کنم .گفت آره ما همه چیز رامی دانیم ولی می خواهیم صداقتت را بسنجیم و..گیر کرده بود وخواست که بنویسم پرسیدم چه چیز را؟ گفت دستگیریها و هم پرونده ای ها یت را .من سه یا چهار خط فقط تاریخ تقریبی واتهامم را مبارزات دانشجویی واز ذکر نام هم پرونده ایی ها خودداری کردم .با تمامی مشخصات وغیره نصف ورقه باز جویی هم نشده بود .گرفت وپاره کرد .

از گذشته منصرف شد وچسبید به ارتباطم که بعد از انقلاب چه کردی وبا چه گروهائی ارتباط داشتی .گفتم که بعد از انقلاب رفتم دانشگاه وتا انقلاب فرهنگی دانشجو بوده ودرس می خواندم بعد برگشتم به مشهد ودستگیر شدم وبعد از آزادی هم شروع بکار کردم وزندگی میکردم .عصبی شده بود ولی کلا متین برخورد میکرد .گفت هر کی تورا نشناسد فکر می کند که تورا در صف نماز جمعه بی دلیل دستگیر کرده ایم .گفتم در صف نمازجمعه بی دلیل دستگیر نکرده اید ولی بعد از 10-12 ساعت کار سنگین بی دلیل دستگیر کرده اید.تجربه دستگیری ها این جمله منتسب به لنین را:"که بازجویی همچون کاردی که نوک تیز آن زیر گلو گذاشته می شود که با هر بار آری گفتن بیشتر در آن فرو می رود"بمن آموخته بود که هر چه کمتر حرف بزنم وبیشتر دقت کنم تا دریابم که چقدر از من می دانند .طبیعی بود ؟!! بترسم ومیترسیدم ولی چنین باور داشتم که همه چیز به برخورد اول بستگی دارد اگر این ترس خود را بروز دهم بازجویی را باخته ام وآنها با پیشروی شان لحظه به لحظه مرا بیشتر به منجلاب ذلت و..هول دهند .

نکته دیگر(در میان نکات بیشمار )این وقاحت وبیشرمی جنایت پیشگان اسلامی که گویا می خواستند کار ناتمام رژیم شاه وساواک را تمام کرده ونادانسته هائی که لایقش بودند را بدانند و سوابق نداشته مبارزاتی وانقلابی خود رابه عنوان  پیشینه جرم این مبارزین جا بزنند ومن با سر باز زدن از بازجویی در مورد  آن زمان تحریک شده وبه ترسم فائق شدم و به قول معروف قد راست کرده وبرابر واگر حمل بر خود ستائی نباشد از موضع بالاتر جواب می دادم وبازجو میدان خالی میکرد.باز جویی به به رابطه مشخص من با راه کارگر کشید وآنهم به سال 62-63 گفتم رابطه ای نداشتم اسم برد گفتم دوستی بوده است همه اسامی بچه ها را گفت و ان یکی دو جلسه که داشتیم و..همه را از موضع بالا جواب دادم که کتاب خواندن حق هر کسی است وارائه برداشت از آن نیز همچنین .کدام قانون هست که کتاب خریدن وخواندن را جرم دانسته است؟..

..............

باز جویی حدود دویا سه ساعتی یا بیشتر طول کشید .باز جو گفت مثل اینکه بی تعزیر کار پیش نمی رود وتو زبان خوش حالیت نمی شود.

تلفن کرد به دفتر حاج آقا! وقت خواست و ماشین های اسکورت با دو نگهبان وویک راننده وخود بازجو چشم بسته مرا سوار پیکانی کردند

وفاصله سپاه ودادگاه انقلاب که کمتر از پنج دقیقه بود با اسکورتها که بنظر یک ماشین در جلو وماشین دیگر پشت سر دائم در تماس بود حال

نمایش بود یا واقعی نمی دانم .از پشت در دادگاه که در اصلی آن به خیابان کوهسنگی باز میشد وارد محوطه یا حیاطی شدیم که در صحبتها به اسم پارکینگ دادگاه گفته میشد, برده می شد ولی سروصدای شستن دیگ وظرف وظروف میآمد به در مابین که رسیدیم چشم بند را از چشمانم برداشت ودر جیبش گذاشت وداخل حیاط دادگاه من بدون چشمبند ودستبند بوده مرا به طبقه دوم بردند-ساختمان دادگاه انقلاب اسلامی که منزل مسکونی ملا ئی بنام .. که شاه دوست بود وفراری به پاریس وبعد از انقلاب مصادره شده بود ساختمانی وسیع در سه طبقه که طبقه زیرین حوض خانه بود وبه محل نگهداری موقت متهمین که یا دادگاه داشته ویا ( حکم که داده می شد در همان شب به درخت بزرگ شاه توتی که داشت حلق آویز می شدند ..)از آنجا به زندان شهربانی منتقل می شدند .در اتاق قبل از انتهای راهرو بسمت شرق اتاق رئیس دادگاه انقلاب اسلامی خراسان -رازینی قرار داشت واتاق انتهائی اتاق رئیس دفترش بود -چند دقیقه ائی ایستادیم بعد اجازه دخول داده شد.دو نگهبان وبازجو ورئیس دفترش وارد شدیم من در جلو وبقیه پشت سر, آقای رازینی مشغول تناول نهارشان بودند گلیمی  کوچکی وسط اتاق نسبتا بزرگ  پهن شده بودهمچون مولایش علی باسادگی !!چهار زانو نشسته وغذایی را می خورد که غذای همه پاسداران وزندانیان بود .به من بفرما زد ومن تشکر کرده ورد کردم.بشقاب برنج باچند دانه لپه در آن که نامی نمی شود بر آن گذاشت تا آخرین برنج نوش جان فرموده وبشقاب را با تکه نانی تی کشیدند , از پارچ آب یک لیوان بزرگ آب را لبالب پر کرده وسر کشیدند , خدای شکری هم کردند رفتند بسمت میزشان تا رئیس دفتر یا بازجو خواستند گزارش دهند حاج آقا هیسی کرد ( با انگشت روی دهانش) رادیو را روشن کرد ساعت دو بود و اخبار نیمروزی سرود انکزه انکزه خوانده شد وتیتر اخبار شامل خالی بندی های جبهه وجنگ ( خبری از ترور ویا صحبت های خمینی نبود-شانس آوردیم)رادیو را خاموش کرد .پشت سر یکی گفت که حاج آقا آن متهم را آوردیم .حاج آقا نگو بحر العلوم بگو که می خواست درسی از کیاست وریاست بهمه بدهد نگذاشت که طرف حرفش را تمام کند از من پرسید اسم مستعارت ؟گفتم ندارم گفت مجید !! نام مسئولت؟ گفتم ندارم .گفت مرضیه .دو تا دروغ گفتی برای هردروغ هشتاد ضربه شلاق بزنید واگر مقر نیامد بیائید تا حکم جدید بدهم .وشروع به توضیح کرد که تو با سازمان(مجاهدین ) رابطه داشتی ومی خواستی که به آلمان بروی و..گفت ببریدش. آنچه که احساس کردم که پشت سری های من با ایما واشاره می خواستند که وی را متوجه کنند که اشتباه می کند ولی وی که نمی فهمید !!من یک لبخند کوچکی زدم گفتم از صبح 4-5 ساعت من در رابطه 

با راه کارگر باز جویی شدم وشما بعنوان حاکم شرع دو تا هشتاد ضربه شلاق به اتهام رابطه با سازمان میدهید ؟تا حالا یک ضربه شلاق خورده اید؟که بدانید صدو شصت شلاق چقدر می شود؟نصف طول اتاق را طی کرده وبه روبروی هیئت رسیده بودم که دم در ایستاده بودند 

گفت وایستا ببینم چی گفتی من برگشتم .پرسید این چی گفت با علائم ونشانه هائی آنها چیزی گفتند که حاج آقا رازینی معروف این تیز وزرنگ سیستم قضائی که شاید بدون اغراق در تمامی این سالهای حکومت اسلامی اگر نفر اول سیستم قضائی نباشد حتما نفر دوم می باشد 

گفت اینرا ببرید بیرون .من را بیرون بردند وکمتراز دو یا سه دقیقه بعد دوباره به دفتر ایشان برگردادند .حاج آقا رازینی در مقابل من شروع کرد به رفع ورجوع کردن .با رئیس دفترش دعوا وشماتت که پرونده های را بدون ترتیب روی میزم میگذاری و..کاری میکنی که دستمان 

 جلوی همچه کسی رو شود و.. از من نام مستعارم را پرسید گفتم ندارم .با کی در رابطه بودی ؟ گفتم هیچکس .با کدام سازمان؟ با هیچ سازمانی ...گفت دو تا دروغ گفتی و دوتا شصت ضربه شلاق می شود که میزنید و پس از آن اگر حرف زد که زده است و اگر نزد بیائید تا 

حکم دیگری بدهم .البته در جواب گفته هایم راجع به اسم مستعار و غیره بدرستی پاسخ ها را خودش گفت .موقعیئکه برمی گشتم مرا با اسم 

مستعارم صدا کرد من بدون هیچ واکنشی براهم ادامه دادم واو با فحشی نظیر ولد زنا خبره است یا وارد است مرا بدرقه کرد اصلا برویم نیاوردم .ما بیرون آمدیم .آنچه که شایان ذکر است راجع به احوالات شخصی ودرونی است : قبلا از پسر تقی زاده نقل کردم که در تمام ملاقات هایش او گریه می کرده وخانواده اش اورا تسلی می دادند و در آخرین ملاقات با افتخار بمن گفت که رسول در این ملاقات من گریه نکردم بلکه انها گریه می کردند ومن تسلی میدادم .باید اعتراف کنم در پیشگاه تمام مبارزین که در مراحل دستگیری های قبلی من بشدت می ترسیدم در تمام روزهای انفرادی وبازجویی کوچکترین صدائی در بیرون ویا در راهرو ویا در انفرادی وجودم را آکنده از ترس ووحشت می کرد من حتی در عمومی ها نیز این وحشت رهایم نمی کرد بی پرده بگویم در انفرادی اوین که هر دوهفته برای ریش تراشیدن می بردند تنها در لحظاتی که روی صندلی اصلاح می نشستم آرام می شدم و موقع برگشت به سلول ام آسایش خاطر بمن دست می داد  وخوشحال از اینکه 

در جایم (سلول انفرادی)؟!!هستم.من در کودکی ونوجوانی نیز در گیر این مسئله بودم .من حدود نه یا ده ساله بودم وهنوز برادر کو.چکترم نبود پدرم دوچرخه تازه ای را که  برای من خریده بود ومن بانوار پیچی دور میله هایش آنرا تزئین کرده ومطابق زمان آراسته بودم,تک وتک بود ماموریت میداد که شبانگاه بروم به مزرعه ای و به کشاورز اش بگویم که فردا نوبت آب اوست .معضل از این جا شروع میشد .بلافاصله بعد از شهر تاریکی مطلق حاکم بود و هر گونه ترانه وآوازی با هر شدت  بلند خواندن بی اثر.آوای سگان نگهبان درنده وتهدیشان خنثی کننده هر گونه ورد و بسم اللهی.چنین ترس ووحشتی بدور باد از هر نوجوانی . من از فاصله یک کیلومتری با فریاد اسم کشاورز را فریاد می کشیدم تا اینکه کشاورز مربوطه فریاد گوشخراش مرا را شنیده واز کلبه خود بدر می آمد و جواب هرای حاکی از ترسم را جوابداده و به سگان خود نهیب سکوت را می داد ,جانم بدر می آمد ولی وظیفه ام را انجام می دادم هر چند که فردای آنروز به سخره به پدرم گزارش حال وروز مرا می دادند.وپدرم با ملایمت پند میداد که تاریکی وسگ ترس ندارد .اما فاصله پند با واقعیت بسیار است که در مواقعی باید پیمود چاره ای نیست .واین همان فاصله ترسوئی و جبن با شجاعت است .من خودرا فرد شجاعی نمی دانم ولی آدم ترسوئی هم همچنین .من اعتقادی به شجاع بودن بدون ترسیدن ندارم ولی کسی را شجاع می دانم که علیرغم ترسش وظایف محوله اش را بدرستی انجام دهد . واین عین شجاعت است .

و با این توضیحات باید بگویم که من از مرز ترس گذشتم وپشت پرده ظاهر مهیب رژیم اسلامی  برایم عیان گشت که رذالت و حقارت و پستی و بی منطقی و..تنها چندی از مجموعه خصائل ضد انسانی  بیشمارش بودند وهستند.! 

واینرا نیز باید بگویم این توصیفات را نه از بحر من آنم که رستم بود پهلوان و در گوشه امن ؟ ونکور کانادا بنویسم تا ما را باشد یادگار .می نویسم چرا که این تجربه و دریافت من پس از چهار  دوره گذراندن باز جویی است.ترس به خود راه دادن می تواند هم جری شدن باز جو ها را بدنبال  آورد که بهای سنگینی برای خنثی سازی بهمراه میاورد وهم می تواند به باختن را در این رودریی منجر گردد.

 .........................

قبل از ادامه خاطرات نکاتی را در مورد شکنجه بعنوان پیش در آمد آن اشاره می کنم :مقوله شکنجه که بررسی های زیادی بر آن انجام گرفته وچه از جنبه جامعه شناختی وچه روانشناسانه آن تجزیه وتحلیل گردیده است که قصد تکرار ندارم .آنچه که می آید بیشتر تجربه آن است تا چرائی آن ( که خود می تواند بعنوان مواد آن مطالعات استفاده گردد.)

جنبش مبارزاتی وانقلابی دوره 47-57 بنا بر مشی وفرهنگ مطابق آن نتوانست ونخواست که آنرا بدرستی ووافعی به مردم انتقال دهد .دلایل گوناگونی می توان برای آن ذکر کرد ولی مهمترین اش به مشی وطرز تفکر برمی گشت همانگونه که جان فشانی ها ی انقلابیون چپ نیز در نمایشگاه هائی اوایل انقلاب و آنهم بدلیل کثرت, گذرا وسرسری مورد باز دید قرار میگرفت .گوئی که جان افراد ارزشی نداشت .واین در مورد شکنجه بیشتر وبیشتر .انگاری با تعارف گفته می شد :خواهش میکنم قابلی نداشت,وظیفه مان بود؟!! .این بنظر من شکسته نفسی دقیقا خرده بورژوایی بود ومی باشد بدلیل پرده پوشی وصحبت نکردن در مورد آن ضرورت نفی آن آنطور که باید وشاید مطرح نشد.این انتقاد بنظر من به همه زندانیان سیاسی زمان شاه واز جمله خودم وارد است .اما نتیجه آن تنها بمورد بالا برنمی گشت بلکه چون صریحا تبیین وتشریح نشده بود در نسل جوان  انقلابی بعد از انقلاب همچون هاله مقدسی منتقل و نمود داشت و برداشت افسانه واری از آن بگوششان رسیده بود.- یکی از مجاهدین در زندان سالهای 65-66 بمن گفت شما در زمان شاه شلاق وشکنجه را حل کردید وما(نسل ما)اعدام را .در جواب گفتم:" که نه ما توانستیم شلاق وشکنجه را "حل " کنیم ونه شما ها می توانید اعدام را حل کنید  .شلاق وشکنجه واعدام حل کردنی نیست از بین بردنی است وبایستی از بین بروند وریشه کن گردند"-در هیچ یک از خاطرات ونوشته های مبارزین قبل از انقلاب شما نمی توانید ویا بندرت می توانید اثری از آن بیابید.من خود یادم نمی آید که حتی یک بار با هم پروندهای هایم نیز راجع به شکنجه ومقدار ویا دفعات آن صحبت کرده باشم چه رسد با دیگر زندانی ها !!من خود چهار بار دستگیر و بار چهارم آن که شرحش خواهد آمد هربار نیز شکنجه شده ام آن چه که نتیجه گیری می کنم: نه به آن می توان عادت کرد ونه پذیرفت در مورد هر موجودی .شکنجه عمل زشت وکثیف وپلشتی است که کیفی است ونه کمی.یعنی درجه ضد انسانی  آن به تعدادش نمی باشد - در بعضی از کتاب خاطرات در مورد شلاق اعدادی آمده است مثلا در یکی به 400-450 ودر دیگری رقم 1000 !! اشاره شده است -در افواه ضرب المثلی می باشد که جواب این ادعا ها  است (با پوزش) " جوانی مکتبی به نزد ملائی میرود و می پرسد که حاج آقا درست است که می گویند عمر روزی هزار بار کون میداده ,حاج آقا برمیگردد به پسر نگاهی انداخته می گوید پسر جان یا تا حالا کون نداده ای ویا شمارش بلد نیستی"-  و زیبنده نام رژیمی که مرتکب می شود.می دانیم که تمام فوت وفن شکنجه به وجود آوردن شرایطی است از ابهام و تعلیق و در نتیجه به ترس ووحشتی که در فردمورد نظر ایجاد می شود تا سیستم فکری وقدرت تجزیه وتحلیل منطقی را زایل نمایند وهمه چیز به توسط این ابهام وتعلیق انجام می شود دیگر مغز نیست که فرمان میراند فقط غریزه حفظ خود وکمتر کردن درد وخلاص شدن از آن عمل می کند .بنابراین شما در هیچیک از مراحل شکنجه حد وحدودی را نمی توانید حدس بزنید یعنی بشما نمی گویند که مثلا 50یا 60 ویا 100 شلاق می زنیم ویا یک روز یا 4ساعت آویزان می کنیم این نقض غرض شان می شود -سیستمها ی ضد مردمی همه این حدود را فرموله شده (ناشی از کثرت اعمال آن)می دانند ولی هیچ جنبشی و هیچ مبارزی آنرا نمی داند ونخواهد دانست -تجربه خودرا بگویم که من در بار اول شکنجه رژیم اسلامی حداکثر تا 27-28 شلاق با اوصافی که قبلا گفته ام توانستم بشمارم وآنرا نیز صرفا برای منحرف کردن ذهنم از شکنجه ودرد وبار دوم شاید تا 35-40 دیگر هیچ چیزی بجز درد را نمی فهمیدم و کوچکترین کنترلی را بر مغزم نداشتم پس هر رقمی که گفته شود به نظر من در بهترین حالت حدس وگمان است نه بیش از آن چرا که هیچ مبارزی همچون نماز خوانها که با رکعت شمار ژاپنی شان می توانند حساب نمازشان راداشته باشند با خود شلاق شمار نداشته اند .   مجموعا کیفیتی است که بهر درجه و شدت ونوعی که اعمال شود رذالت رژیم وضد بشری آنرا نشان می دهد : من در 18-19 سالگی در اولین دستگیری با چند ومشت ولگد و سیلی وشلاقی که بر بدنم زده میشد, باردوم در انفرادی اوین 7-8 ماه انفرادی و حداقل چهار بار به تخت بستن وشلاق خوردن  مشت ولگد وسیلی را که حساب نکنیم در سن 20-21 سالگی, زن جوانی که با کودک چهل روزه اش در انفرادی اوین روسریش را بعنوان کهنه نوزاد شبها استفاده کرده وروزها بسرش کرده ودائما در هول وهراس از تجاوز بوده, جوان شانزده ساله ای که چهار بار به گورستان برده شده وچشمهایش را بسته وبه درختی طناب پیچ  شده وسپس رگبار گلوله هوائی .. جوان 18-19 ساله ای را سه روز با دستبند به دستگیره در بسته که نتواند نه بنشیند و نه کاملا بایستد در هوای سرد زمستان لنگ را خیس کرده وبدور کمرش می بستند .. آیا می توان  درجه بندی کرده وبدتر بودن هر یک از موارد فوق را نسبت به دیگری سنجید؟

مورد دیگر که در اینجا لازم می بینم نظر خود را بگویم مسئله تجاوز در زندانها ست .تجاوز یکی از اشکال شکنجه است ونه مقوله متفاوت دیگری.از هر جنبه ائی که بررسی شود این نیز شکنجه است .مگر کدامیک از انواع آن زجر آور ,توهین به انسانیت کمتر ,ضد بشری نیست 

که این یکی باشد ؟ ورژیم بدلیل تابو ی فرهنگی که در این مورد وجود داشته ودر تشبث به هر وسیله ای و همیشه کثیفترین وبی شرمانه ترین آن اکنون به آن دست می یازد چون انعکاس آن بیشتر وبیشتر رعب ووحشت می آفریند(تلفیق شکنجه روانی وجسمی وگسترده کردن دامنه آن به مردم و خانواده ها ی مبارزین تا از کمک منفی وبازدارندگی آنان نیز سود ببرد).وبعهده همه مبارزین وانسانهای آگاه است که با برخورد صحیح با قربانیان ( والبته خود قربانیان در وهله اول)شناعت وزشتی آنرا همچون دیگر روشها ی اعمال شکنجه بازنمایند . سخن گفتن از شکنجه بعد ازاینهمه سال برایم باز هم ناراحت کننده است وزجر آور.ونوشتن این سطور مختصر, ناقص و ناروشن خود دو هفته بطول انجامید اما وظیفه ائی که برای خود قائلم مرا وادار کرد که این زخمهای کهنه را که فراموش نکرده بودم ولی سعی آنرا دارم برای نسل جوان مبارز که با آن امروزه روز مواجه اند در میان بگذارم , شاید بکار آید ... 

نگفتن از شکنجه وتشریح آن اشتباهی است که اکثر مبارزین چه در گذشته وچه در حال مرتکب  می شوند و رژیم های ضد مردمی ازآن بهره مند می گردند : 1- مدرک جرمی علیه شان اقامه نمی شود 2- چون صراحتا بیان نمی شود بصورت ذهنی وغیر واقعی  به جامعه  منتقل شده ترس ووحشت را می گستراند .

نکته دیگری که می بایست اشاره گردد اسطوره زدایی از شکنجه شدگان است که خود بصورت واقعی از آنان اسطوره می سازد .همگی چه کسانی که در زیر شکنجه جان فشانی کرده وچه زنده ماندگان .همه انسان بودند وهستند با گوشت وپوست ودر مقابل این هیولای زشت وضد بشری درد را تمام وکمال کشیده اند واین دقیقا ضد آن تصوری است که مثلا زجر نکشیدند و یا توانائی خارق العاده داشته اند : رفیق جوانی 16 ساله- در سالهای 60 که شلاق خورده بود با وجود سوزاندن قرارش بدلیل ناله وفریادی که زیر شکنجه کشیده بود احساس میکرد که خیانت کرده است ,چرا که فکر میکرد هیچ کدام از آن اسوه والگوهائی که داشته ناله وفریاد نکرده اند پس وی  ضعف نشان  داده است!! 

بخاطرغیر قابل تحمل بودن شکنجه است که تمام سازمانهای مبارزاتی ضرب العجلی  و زمانی را برای تحمل آن تعیین می کردند از 24 ساعت تا 4ساعت بسته به شدت وروشهای مرسوم رژیم ها برای سوزاندن قرار مهلت داده می شود پس از آن هیچ شائبه ای در دادن اطلاعات

به رفیق مورد شکنجه وارد نیست .قصدم بهیچوجه از بین بردن قباحت اطلاعات دادن به دشمن نیست بلکه با تعریف عینی آن ,حد وحدود آنرا روشن کردن وتوضیح دادن است .که حد آن در کشاکشی که در باز جویی  وشکنجه مابین باز جو که مظهر یک سیستم ضد بشری است و ومبارزی که نماینده خوبی ها می تواند باشد ودر این کشاکش منش یک مبارزصیانت وپاسداری از اسرار آن ارزشها ست .یک نکته دیگر اینکه با دادن اطلاعات در مورد افراد دیگر درد ورنج ناشی از شکنجه بادیگری تقسیم نمی شود بلکه به آن رفیق یا رفقای دیگر تسری می یابد ونیز شکنجه گر را ترغیب می کند که به امید بدست آوردن اطلاعات بیشتر شکنجه را تشدید نماید .این قانون بازجویی است.! بقول معروف هر چه بیشتر وادادی آنها جری تر شده وگستاخ تر می شوند : نمونه ها بیشمارند که قبلا به دو مورد اشاره کردم حسن -خ دانشجویی که یکی از لیدر های مذهبی های صنعتی شریف( آریامهر) بود وبرای حدود 110-115 نفر تک نویسی کرده بود -آنطور که خود با صداقت می گفت وبچه ها نیز شاهد بودند بازجویش اسمش را حسن خواهر کسه صدایش می کرد حتی بعد از بازجویی هایش.و در مورد من بازجویم وقتی عصبانی می شد به خودش فحش می داد که من خواهر کسه ..یا آن زن وشوهر رشتی که در تلویزیون تبریز مصاحبه می کردند .ومورد تیپیک این استنتاج بازجویی زن سعید امامی و کاظمی و... (من فقط برای ارائه دلیل وروشن تر شدن بحثم این نمونه را میاورم والا برای حتی

آن بازجوها نیز اعمال این روشها را آرزو نمی کنم)زن سعید امامی وادار به گفتن چه اراجیفی در مورد خود شد ؟ یار وندیمه وهمراه زن رهبرو..؟!!ویا کاظمی مدیر کل اطلاعات استان فارس و..که مجبور به گفتن روزی ؟!! چند بار کون دادن شدو..این آن حدود است که گفتم .

      آنچه که رفقا قبل از انقلاب  برحسب حدس وگمان  در مورد تعداد شلاقهای قابل تحمل یعنی حد آدمی برآورد می کردند, بین 120-140 شلاق است و این گویای درجه ضد انسانی بودن زجرو آسیبی است  که  این روش وارد می کند .اما ماحصل این گفتار: اگر وادادی یعنی ترس را (نمی گویم درد وزجر:کلمه بهتری نمی یابم که توصیف حال باشد )بخود راه دادی بازجویی وآبرو وشرف وآرزوهای انسانیت را برای یک فردای بهتر برای خود وهمنوعات را  باختی واگر توانستی برآن فائق گردی تو پیروز میدانی چه مرده وچه زنده ؟.. 

    

 


Gozareshgar
info@gozareshgar.com