04.07.11 22:20 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش هفتم

Kategorie: Nachricht

 

 

بخش اول خاطرات

 

بخش دوم خاطرات

 

بخش سوم خاطرات

 

بخش چهارم خاطرات

 

بخش پنجم خاطرات

 

بخش ششم خاطرات

 

................................

تنها راه چاره خودکشی واز طریق جویدن ودریدن رگ مچ دستم بود ابتدا خودرا محاکمه کردم وبدلیل همه ضعف ها وکاستی ها ,ناتوانی های سیاسی وشخصی نفرت از خودم را تقویت کرده وبه منتها درجه رساندم .بعد از دستشویی وناهار حدود پنج ویا شش ساعتی وقت داشتم تا نوبت دستشویی بعدی.پتورا به سرم می کشیدم وزیر پتو با شدت تمام دستم را با دندانهای نیشم که وظیفه اش در بین دندانها دریدن بود گاز میگرفتم داستان را کوتاه کنم که این عمل با دندانهای نیش دیگر وسپس دندانهای جلو تا روز بعد تکرار شد وهربار از شدت درد بی اراده دندانهایم باز میشد ومن با نفرت بیشتری از خود که این ناکامی نیز به آن اضافه شده ودلیل دیگری بر بیعرضگی ام میشد بر شدت تلاشم می افزودم (فکر میکنم این عمل با مازوخیسم بسیار متفاوت است!!) .نتیجه ای نداشت ونتوانستم آن تکه گوشت را بکنم.

زخم شده بود وجای آن تا کنون نیز تنها جای قابل تشخیص یادگاری از همه بازجویی ها  که شده ام باقیمانده است.روز بعد آمدند وتمامی کاغذ ها وخودکار ها را بردند ( آن مایه اعصاب خورد کنی را) ولی من به تلاشم ادامه می دادم.عصر در سلول باز کرده وفردی همسن وسال من به سلولم فرستادند.غلامرضا نقی پور بود همان روز دستگیر شده بود .

رک وصریح بود وبراحتی وبدون ملاحظه حرف می زد.پاهایم را دید ودر اولین جملات پرسید شکنجه شدی؟تائید کردم نمی دانم ویادم نیست که چگونه فهمیدم که این همان شخصی است که رازینی موقعیکه حکم شکنجه را میداد با نهایت حماقت من را باوی اشتباه گرفته وکمی از پرونده اش گفته بود من شوخی ام گرفته بود شروع کردم آن اطلاعات را خرج کردن که رابطتت فلان دختر نبود , اسم مستعارت این نبودو... شوکه شده بود از یکطرف حال زار مرا می دید با پاهای باند پیچی شده واز طرف دیگراطلاعات منرا که به اندازه بازجو واطلاعاتی ها بود .بهش گفتم که رسم زندان است که تازه واردها را سرکار می گذارندومنبع دانسته هایم را بوی گفتم که هم بداند که چه چیزهائی از وی میدانند وآمادگی بازجویی را داشته باشد ونیز کمی شوخی در لحظات اولیه دستگیری کمکی است در بازیابی خود فرد دستگیر شده.

من برخلاف رویه وعادتی که داشتم ونیز تجربه اینکه بعد از شکنجه وبازجویی است که می توان به فردی تا حدی اطمینان کرد ,صلابت رفتاروگفتارش اطمینان مرا جلب کرد بعلاوه وضع روحی ام که هنوز خودکشی  راکنار گذاشته نشده بودم .بارها پیش خود سبک وسنگین می کردم که ازوی بخواهم کمک کند مثلا قلاب بگیرد ومن بالا رفته ( یادم نیست که اول شیشه بود بعد لامپ روشنائی یا برعکس ) وبوسیله برق یا شیشه خودکشی کرده ویا زحمت کشیده گلویم را فشار دهد ویا پتوئی روی سرم گذاشته ورویش بشیند ودر تمام این محاسبات به این نتیجه میرسیدم که پای کسی دیگری را بمیان می کشیدم وکار وی را زار می کردم مردن من در هر حال به پای وی نوشته می شد واعدامش سر شاخ بود .

هیچ صحنه ائی بدون مقصر بودن وی به ذهن ام خطور نمی کرد .ودر این حد از خود خواهی ومنفعت طلبی نبودم .رضا مجاهد بود وکارمند یک کمپانی معروف وبزرگ آلمانی به اسم ( Brown Bowvery (bbc)که نیروگاه طوس مشهد را میساخت ووی در آنجا بعنوان مسئول انبار و مترجم شغل مهمی داشت وی که فرزند یک کارگر معدن ذغال سنگ شاهرود بود  که دو برادردیگرش نیز در انجا شاغل بودند زندگی پر ماجرائی داشت پولی را با کارکردن اندوخته وراهی آمریکا می شود ودوسال دانشجوی رشته مکانیک دانشگاهی می شود که حسن غفوری فرد معروف به حسن گاوکش گارد کاباره های آنجا بوده است و دانشجوی همان دانشگاه . رضا بعد از دوسال مریض شده وبه تشخیص پزشکان هوم سیک ناچار به بازگشت می شود ویکی دوسالی کار کرده دوباره راهی اروپا می شود وباتفاق دوستش با دوچرخه به جهانگردی می پردازد مسیراروپا وتمامی کشورهای اروپائی وترکیه وایران وافغانستان وپاکستان وهند را می پیمایند و اندوخته شان تمام می شود وبه ایران برمی گردند که درسال بعد ویاسالهای بعد به افریقا بروند که انقلاب می شود .

بهر روی در همان شب اول در قالب تعریف داستان باز جویی خود آن جمله منتسب به لنین "بازجویی همچون کارد تیز وبرنده ائی است که زیر گلوی متهم سیاسی گذاشته می شود وبا هر بار تاکید واری گفتن بیشتر در گلو می رود وتنها چاره نه گفتن است "وچگونه سعی میکردم ذهنم را حتی با شمردن کابلها از احساس  درد منحرف کنم .

قسی الهذا  به وی منتقل می کردم .برای دستشویی شب البته نماز شب که طبق معمول ما آخرین سلول بودیم با صمیمیت می خواست که زیر بغلم را بگیرد که نپذیرفتم وبوی گفتم که برود ومن تاتی کنان وبا کمک دیوار وعرق ریزان به وی رسیدم البته در در دستشویی ورضا توالت اش را را هم رفته بود .دیدم که وضوهم نگرفت .

بعد از بازگشت از وی پرسیدم وضو هم نگرفتی تو چطور مجاهدی هستی ؟ گفت که من مارکسیست لنینست هستم واصلا اعتقادی به مذهب ندارم .پرسیدم سازمان می داند ؟ جوابش اکنون یادم نیست ولی گفت که از نظر سیاسی با سازمان همکاری میکرده است !!شب خوابیدیم البته در یکی دوشب قبل من  نه از درد بلکه از معضلی که داشتم خوابم نمی برد ولی آنشب دو باره درد پاهایم به سراغم آمد .فردا صبحش بعد از دستشویی بیدار ماندیم !!(یعنی قبل از نمازصبح)من در درونم این دو امکان را پیش بینی میکردم یا مرا خواهند خواست بدلیل وراجی هایم یا وی را برای بازجویی و..بعد احتمالا مرا برای بندی که آب دادم .

.....................

صبح رضا را بردند وفکر نمی کردم که دوباره به سلول من برگردانند آورده بودند که حال ووضع مرا ببیند وباصطلاح دلش را خالی کنند وبدین طریق باز جوئی اش راحت تر شود و انواع فکر وخیال این چنینی واحتمالات مختلف ,من قبلا نیز سلول را از نظر دوربین یا میکروفون چک کرده بودم وآنروز دوباره چک کردم چیزی نیافتم .روحیه ام بهتر شده بود ودیگر به خودکشی فکر نمی کردم وعمدتا به چرائی آوردن وبردن رضا معطوف شده بود حدود همان وقتی که مرا از شکنجه برگردانده بودند یعنی اوایل شب در سلول باز شد ورضای نیمه جان را توسط همان دو پاسدار به سلول انداختند .

با پاهای باندپیچی شده شاید 5-10 سانتیمتر بیشتر از پاهای من .چه می توانستم بکنم

؟ هیچ کمکی برای تسکین دردش از دستم برنمی آمد .بایستی درد را تحمل می کرد گفتم رضا جان من یکی دو هفته ائی نخوابیدم خوابم میاد

رفتم رو به دیواروچسبیده به آن وبه پهلو دراز کشیدم تا حداکثر فضای سلول را در اختیاروی گذاشته باشم!که بتواند بدون رودربایستی  از شدت درد غلطی بزندگریه یا ناله ای بکند ودر بروز دردش محظوریتی حتی المقدور نداشته باشد.می گویند وصف العیش ,نصف العیش اما در مورد شکنجه بی اغراق من خود به همان اندازه ناراحت می شوم .من پتو را روی سرم کشیده وخود را به خواب زده بودم ولی در درونم غوغائی بود وبقول معروف خون می گریستم : اینهمه بربریت ,اینهمه وحشیگری ,ضد انسانی بودن قابل باور وتحمل نیست و...

بعد از یک یا دوساعتی در باز شد همان سه جفت دمپائی کشدار کذائی را آوردند من به دیوار تکیه کنان ورضا چهار دست وپا به سمت دستشویی روان شدیم من به توالت رفتم وسر پا شاشیدم ( هنوز نمی توانستم بشینم وشکمم هم کار نمی کرد) رضا رسید .در توالت رضا را در میان دوپا یم گرفته ودستهایم را روی شکمش قلاب کرده ووزن بدنش را نگاهداشته تا اوبتواند شلوارش را باز کرده وپائین بکشد.باتشویق من که هر طور شده سعی کن بشاشی , شاشید ولی من دچار عذاب الیم بودم پاهایم داشت می ترکید خیس از عرق شدم واز شدت درد بی تاب و حالت تهوع دست داد .

دست ورویم را شستم و دست وروی رضا را نیز چون دستانش برای حائل کردن نیاز داشت.شام شب را که رضا نخورد ومن نیز.دوران بهوش آمدن رضا خیلی سریعتر از من مجموعا بود که بودنمان با یکدیگر موجدش بود .تمام روز وشب با یکدیگر حرف می زدیم وبحث می کردیم وبرای اینکه متوجه نشوند انگلیسی حرف می زدیم وبمحض احساس فال گوش ایستادن کسی شروع به صرف افعال می کردیم .رضا کاملا مسلط بود من نه وهر جا که گیر می کردم به فارسی .با سئولات دقیق وریز ذهن من نیز فعالتر میشد.رضا خود را مارکسیست-لنینیست می دانست که از نظر سیاسی مجاهد بود .

بعد از دویا سه  هفته مارا به حمام بردند چهار کیسه پلاستیکی دادند که پاهایمان را داخل آن کرده وگره زدیم تا آب به بانداژ نخورد .از نظر وقت محدویت نداشتیم گفتند هر موقع که تمام کردید در بزنید .من زیرپوشم خشک وآهار دارشده بود وبوی بدی تن وبدنم می داد دراز کشیده با کمک یکدیگر سر ونیم تنه را شستیم .نوبت به پائین تنه ولای پاها که رسید من بیشتر خجالت می کشیدم تا شورتم را دربیاورم تا رضا بهر حال من نشسته بیرون آمدم وبعد از پیچیدن حوله بدور خود با زیر پوش خیسم تمیز کردم ولی رضا در آورد ورفت وخود را بهترشست.

ما برحسب عادت شورت معروف به اسلیپ می پوشیدیم و در اینمرحله که در انفرادی اشکال نداشت ولی در سال 60 نیز در عمومی که حمام می رفتیم باید شورت مامان دوز می پوشیدیم ؟!!خیلی جالب بود که این تنها بخاطر تذکرات وطعنه های پاسداران یا توابین نبود بلکه جوی بوجود آمده بود که از نظر روانی خود شخص نیز احساس ناراحتی میکرد ؟!

من ورضا تقریبا یکماه با هم بودیم وبازجویی هم نداشتیم تا اینکه روزی بردند ودیگر برنگشت .ومن حدود پنج ویا ششماه تنها بودم .در این مدت فقط یک یا دوبار دریچه سلولم را باز کرده وبازجویم از من می خواست که چشمانم را بسته (پلک هایم) وسرم راتاداخل دریچه نزدیک بیاورم من حسین گودرز - نامش را نمی دانستم ولی در جلسات که قبلا گفته ام با گروههای سیاسی داشتیم وی را که نماینده گروه سهند بود دیده بودم -وی کت وشلوار مرتبی پوشیده  جهت شناسائی آمده بود .

حسین گودرزوبرادرش مسعود از سرتوابین زندان بود که درسالهای 60-61 به اتفاق توابان دیگری که قبلا در تشکیلات هایشان مسئولیت وعنوان داشتند مثلا امیر جوان پیکر عضو کمیته مرکزی طوفان و..به تهران اعزام ودر نمایشی که هر کدام دو یا سه ساعتی میشد با حضور بهزاد نبوی که وزیر صنایع سنگین بود وایرادات بسیار مسخره بعنوان سر موضعی می گرفتند وبهزاد نبوی از نظر سیاسی!! مواضع رژیم را تبین می کرد در رادیو وتلویزیون اجرا کرده,وی که در سال 63 بطور قطع آزاد شده بود بعد از 5-6 ماه از آزادیش مثلا از ایران فرار کرده ودر سوئد کتابی یا جزوه ائی هم در این رابطه نوشته بوده است که درسالهای 64-65 خبرش آمد همه متفق القول بودند که کار خود رژیم هست .

بعد ها شنیدم که از طرف سازمان ملل در اردوگاه پناهندگان پاکستان وظیفه پر کردن فرم اظهار نامه های پناهندگان را داشته است؟!!( چه وظیفه نون وآبداری از نظر اطلاعاتی)وتازه گیها شنیده ام که با جریانی در سوئد همکاری تشکیلاتی دارد (هدف در این مورد فقط اطلاع رسانی است اگر کوچکترین وکمترین تردیدی چه من وچه دیگر رفقای مشهد در این مورد داشتم ویا یکنفر ابراز میکرد مطمئنا از گفتنش خودداری میکردم ) .  

  ..................

روزها را در انفرادی :حداقل دوساعت با ورزش ونرمش وشکستن رکوردهای خودم که پائین هم بود مثلا شنا که از 5 تا شروع کرده وبه 25

رسیده بود یا اینکه تلاش زیادی  میکردم که شنا با یک دست را انجام دهم که هیچگاه موفق نشدم , خوابیده دوچرخه می زدم و..

بخشی از وقتم صرف مرور کتابهای رمانی  که خوانده بودم وسعی میکردم انگار برای کسی تعریف می کنم , روی مسائل سیاسی یا فیلمائی که دیده بودم و.. پر کرده بودم.شاید حدود ماه دوم ویا سوم بود که بانداژ پاهایم که اکنون دیگر با خون خشک شده وعرق پا ویا آبی که  به آن خورده بود حالت شق ورقی شده ومثل چکمه بود وبدلیل از بین رفتن ورم پاهایم براحتی از آن در می آمد ونیز می توانستم  دو باره بپوشم.ولی نگه داشته بودم بدلیل اینکه انگشت های کوچک پاهایم حساسیت شدیدی یافته بود بمحض کوچکترین تماس با دمپائی ویا هرچیز دیگر درد وحشتناکی را منتقل میکرد وبرای لحظه ائی زانوانم انگاری فلج شوند تا می شدند. البته هنوز نیز تا حدودی باقیمانده است که با کوچکترین سنگریزه ای زیرش قرار بگیرد از شدت درد بی خود می شوم .من بدرستی بخاطر نمی آورم که در تمام این مدت که حتی برای یکبار هم شده به هواخوری رفته باشم ولی بعد از کنار گذاشتن بانداژ گاها 4-5 روز (نه هفتگی) به حمام رفته ام .آن اسدولاه ( پاسدار بداخلاق وخشن) هر یک در میان نوبت نگهبانی اش میامد وازمن می پرسید که( مخی به حموم بری) می خواهی به حمام بروی ومن با کمال میل استقبال می کردم.شاید بدلیل ورزشی که میکردم وبنحوی آنها می دانستند -

من از بدو دستگیری وانفرادی بدگمان بودم که آنها بطرقی من را می پایند وا ین کار نه توسط چشمی هائی که در روی در ها نصب کرده بودند ,براحتی آمدن و نگاه کردنشان حس می شد وهر بار چنین می کردند منهم زل می زدم به چشمی که نشان داده باشم که فهمیده ام بلکه چیزی شبیه دوربین فیلم برداری..ولی چیزی نیافتم .شاید کثرت تجربه شان بود ..

فکر کنم که پائیز بود که صبح پنجشنبه ای مرا با وسایل خواستند با چشم بسته به دادگاه انقلاب بردند رفیقی هم همراه بود به زیر زمین که محل نگهداری متهمین بود داخل شدیم .من بازجویی نشده شاید این پرونده من بیش از یک ویا حداکثر دوبرگ نبود تمامی این مدت در هول وهراس بازجویی گذرانده بودم هم می توانستم آزاد گردم وهم اعدام چنین میدانی وچنین وسعت احتمالات از ویژگی های این حکومت است وبس.در بازداشتگاه علاوه بر قاچاقچی ها و.. بابا پورسعادت (دبیر اول حزب طوفان) بود .آنطور که گفته شد :

در تهران دستگیر وبازجویی و.. شده ویکماهی یا کمی بیشتر در انفرادی های زندان سیاسی شهربانی مشهد بوده واکنون شب قرار است که در اینجا بماند وفردا صبح (که جمعه باشد) برای نماز جمعه به بجنورد برده شده ودر آنجا سخنرانی (ابراز ندامت وافشاگری؟!!و..)بعد به دار آویخته شود .با رازینی صحبت کرده ورازینی به وی قول داده است که اگر سخنرانی خوبی بکند شنبه به ظهر نخواهد کشید که زن وپسرش را آزاد نماید ؟!!من که نمی دانستم تا چه زمانی اینجا هستیم وچه اتفاقی برایمان پیش خواهد آمد . جهت جلوگیری از اتلاف وقت ناشی جلب اعتماد متقابل و.. ترجیح دادم که خود مستقیما با وی صحبت نکنم ورفیقی که می شناختند یکدیگر را, فقط هم کلام گردد.فقط چند بار با واسطه نظرم را منتقل کردم .اصرار کردم وهشدار دادم که نکند این کار را .این ترفند کثیف وضد انسانی وکاملا بدیهی است . آنها با پسر 15-16 ساله ات چه می توانند بکنند ویا با زنت که صرفا بخاطر رابطه با تو زندانی است و حداکثر هوادار بوده است ؟تو در وضعیتی نیستی که بخاطر زن وبچه ات مجاز باشی فداکاری کرده وتن به ذلت بدهی نه تنها در مقابل سازمانت وعفیده ات بلکه بخاطر کل جنبش چپ تن به این حقارت نده .

می گفتم از واسطه می خواستم که منتقل کند دوباره راجع به صحبت هایم فکر میکردم ودیوانه میشدم که اینرا گفتم یا بایستی به این شکل می گفتم ودر ادامه گفته ها ودلایل واحتجاجات این نکته بدیهی را هم بایستی گوشزد میکردم نه نگفتم آنطور که موثر واقع شود .سعی در خویشتنداری ومتانت داشتم و رعایت شرایط ومحیط ونیز واسطه مذکور که امربر من نیست وخود وی هم بیشتر ازمن صاحب نظر ولی این خویشتنداری لختی دوام نمی آورد وشاید بزحمت یکساعت می شد که به وی اشاره می کردم وبا لطفی که بمن داشت صحبت با بابا را قطع میکرد ومی آمد ونتیجه آن گفته هایم و پاسخ وی را باز گو میکرد من یکبار دیگر واز زاویه دیگری آنچه از دانش و هنر و.. برای منصرف کردن وی در چنته داشتم و در آن لحظه بفکرم میرسید را بزبان می آوردم .از تهیج گرفته تا استدلال علمی وعقلی و..تجسم کنید حال وروز کسی که بعد از 6-7 ماه انفرادی 

ودر همان لحظات اولیه مواجه شدن با چنین موردی ؟!!شاید بیش از سی نفر در زیر زمین بودند هیچ تصویری از آنان ندارم وبیاد گار نمانده است الا  بابا پور سعادت و دیوانه وار قدم زدن ( اگر ممکن می بود) وسیگار کشیدنم .های آدم هایی که نشسته اید در ساحل , یک نفر دارد جان؟!!می سپارد در دریا .بابا پور سعادت انسان ومبارز وتلاشگر انقلابی بود و هست و بقول معروف کم کسی نبود که نفهمد واین ارتباط و حس را در نیابد با آمدن ورفتن های آن واسطه  کاملا رابطه حسی را با وی برقرار کرده بودم وبودیم .لپ کلام : تلاشم بر این بود که وی را( بسهم خود وتمامی توانم )از مرداب ترس برهانم و بقول ضرب المثل  ترکها :اگر قرار است که ترسان ترسان آدم به بهشت برود بهتر است (شایسته تر آنکه) گوزان گوزان به جهنم برود =گورخه گورخه بهشته گدنه اسوره اسوره جهنمه گدر.روز بسرعت سپری گشت و اوایل شب اسامی اعزامی را صدا زدند من ورفیقم جزئ این اسامی بودیم .معلوم شد ؟!!ما جزئ رسته ها ( امروز؟!!)هستیم ما را به زندان شهربانی (وکیل آباد ) می بردند 

وباقیمانده ها : باقیمانده ها اعدامی بودند..و بابا پور سعادت جزئ 4-5 نفر باقیمانده بود وبغیر از با با 3-4 نفر قاچاقچی محکوم به اعدام بودند  که همانشب در دادگاه انقلاب وبا درخت تنومند ؟ اگر اشتباه نکنم شاه توت ویا توتی که بود به دار آویخته می شدند .و من در گیر طوفان درونی وفکری فقط سایه ای از افرادی که از صبح پشت سر هم سیگار می کشیدند همان موقع نقش بست و دیگر هیچ .

من موقع خداحافظی؟( چه کلمه بی معنائی در آن موقع)وروبوسی با بابا  به وی گفتم ( نه اینکه در لحظه حال بگویم)فردا روز تاریخ است : دریاب  آنرا ؟!!در کماندان آرش تیری موثر تر از آن نیافتم که با تمامی عشقم به این سرزمین ومردمانش و تلاش برای بهروزی آنان وهمه انسانها به آن آمیخته تر نباشد  وهنوز که هنوز است در نیافته ام .

 ...............

من در نیافتم که تلاشهای رفیقم ومن آیا تاثیری داشت یا نه وآیا بابا قبل از اعدام سخنرانی کرده و اگر کرده چه اندازه تغییر در محتوایش داده ؟

                                                           ***

در ماشین زندان پر از زندانی های زن و مرد که بغیر از من ورفیق همراه بقیه یا قاچاقچی بودند ویا زنها ی تن فروش وخانم رئیس ها و..بودند .مامورین شهربانی  مسلح بودند که مارا تحویل می گرفتند بغیر از عده کمی که روی صندلی  های معدود دو طرف نشسته بودند (از جمله نشسته گان خانم رئیس های بودند که هم بدلیل مسن تر بودن وهم کارکشته تر وباتجربه بودن وبقول معروف بلد بودند ) بقیه یعنی اکثریت ایستاده زن ومرد وچسبیده بهم .نگهبان ها قبل از حرکت در جداکننده زندانیان با نگهبان ها ( که تعداشان سه یا چهار نفر بودند )را بستند .دری که دریچه مشبکی بر روی آن بود واز آن طریق می توانستند ویا می پائیدند.بطرف زندان وکیل آباد براه افتادیم .ناگفته نگذارم که درزیرزمین  دادگاه همچون زمان شاه در صورت تمایل می توانستی با کمی پول اضافه به پاسدار ساندویچ سوسیس یا کالباس از بیرون سفارش دهی ( که مخصوص ومشخصه  ویار بریده های زمان شاه وتوابین جمهوری اسلامی بود) که حسرت وآرزوی آنرا داشتند .وهیچ سیاسی وزین وپایبند این کار را نمی کرد .

ما از همان غذای رسمی که داده میشد خوردیم .پس  غذای شب در این فاصله از هر دو طرف چه دادگاه وچه شهربانی حذف شد. حدود هفت شب در زندان بودیم وقانون زندانهای شهربانی است که پس از خاموشی نقل وانتقال متوقف می شود وکسانی که در حول وحوش خاموشی وارد می شوند در قرنطینه نگهداری میگردند .

نگرانیم از شب در قرنطینه ماندن بود .مراسم انگشت نگاری وعکس سریع انجام گرفت ویک یا دوساعتی به قرنطینه فرستاده شدیم ودر همان لحظات نیز شپش بدنمان راگرفت واین با وجود تلاش به دست نزدن به جائی وننشستن و..رعایت بود. دو قاچاقچی ویا گردی که حکمشان را تمام کرده بودند از بند ها به قرنطینه فرستاده شده بودند .

با من گرم گرفتند ومن نیز ,از اتهامم پرسیدند گفتم سیاسی ودر توضیح بیشتر ضد رژیم ,آنها هم در جواب گفتند ماهم بنوعی با رژیم مخالفیم .در هیجان آزادی معمولا کسانی که آزاد می شوند  برنامه ها ومسئولیت های را بعهده می گیرند که در مواقعی خارج از حد وتوانش می باشد .یکی شان که به اصطلاح عمو به نظر می آمد ودیگری بیشتر نوچه اش عمو پیشنهاد کمک مالی وجانی وهرچه که بخواهم (اسلحه و..)گفت بیرون می خواهی حال کسی را بگیری ودرسی به کسی بدهی خلاصه هستم همه رقم در خدمت ودوستی ات ,دیگری از برو بیای واسم وشهرت  وی که همه در فلان محله مشهد  قاسم.. را می شناسند ودر مشهد لوطی در قد وقواره وی نیست از آنها اصرار و از من انکار. در ادامه صحبتها که طبیعی بود من رعایت سطح وحد فهمشان را می کردم عمو رو به رفیقش کرد وگفت" نه اینها قسم خورده هستند "خقیقت  اینکه در وهله اول نفهمیدم منظورش چیست با کمی فکر ومکث بر روی این جمله وارتباطش با دیگر گفته هایش اینطور استنباط کردم که گویا در بینشان رسم بر این است برای کاری قاچاق ویا هر خلافی وقتی گروه وگنگی را تشکیل می دهند ویا عضو جدیدی در حلقه می پذیرند قسمی که عمدتا به زن وناموسشان ویک لاخ از سیبیلشان بعنوان وجه الضمان وفا داری ,راز داری و..می خورند ومی کنند.

بنابراین عدم توضیح مفصل من در مورد دلایل مبارزه وچگونگی آن و..دال بر رازداری من تلقی شده است.عمو می گفت اگر ده نفر رفیق فسم خورده مثل این داشته باشد؟!!دنیا را می تواند زیر ورو کند؟! اصرار زیادی برکمک مالی و.. ( پنهان از رفیقش :اسلحه وبه آتش کشیدن هرجای مورد نظرمن, زدن وکشتن  ) داشت .یک لاخ از سبیلش را در صدق گفتارش کند وبمن ارائه کرد که نپذیرفتم .در مقابل برای نشاندادن اطمینانم وپاسخ به صمیمیتش شماره تلفن خانه مان را دادم البته با نحوه رعایت مسائل امنیتی که در محله ائی غیر از محلشان زنگ بزند بدون معرفی و هر کس که تلفن را برداشت یک جمله بگوید "رسول در زندان شهربانی است"که بیشتر برای جواب به محبتش بود تا نیازمن به آن .

هر جا که مرا می بردند در اولین روز ملاقات توسط  اولین کسی که به ملاقات میرفت اطلاع داده می شد واین بشرطی بود که مادرم تا آنروز کشف نکرده باشد .مادرم هرروزصبح تا ظهر میرفت ودر مقابل بازداشتگاه سپاه کوهسنگی مشهد می نشست که قبلا گفته آمد .برایم جالب بود که افراد عادی وحتی زندانیان عادی در این چند ساله چنین بی خبر وبی اطلاع از دور برشان ومحیطشان وتمامی فعالیت های سیاسی گروه ها واعدام ها و.. باشند. 

همینجا داستان را تمام کنم که همان شب ویا فردایش عمو زنگ می زند وبهمین ترتیب پیام را می رساند . در همین رابطه تجربه ای را بگویم :بار دوم که زمان شاه دستگیر شده ودر انفرادی زندان دژبانی لشکر ارومیه زندانی بودم بعضی از سربازهائی که  پشت در اصلی سالن انفرادی نگهبانی می دادند, اظهار همراهی و همدردی میکردند ویکیشان حتی فرار را بمن پیشنهاد داد یکی از نگهبانها سرباز اصفهانی بود که برای من مجله قاچاقی می آورد .

من خامی کرده آدرس خانه ای که با دوستان دانشجویم در آن زندگی کرده را به وی دادم که به آنها اطلاع دهد ونیز وقایع اتفاقیه دردانشکده را بیاورد .وی این کار را می کرد اما از این رابطه سوئ استفاده کرده هر هفته روزهای پنجشنبه وجمعه که مرخص می شد یکسره به آنجا میرفت و کار را به آنجا کشانده بود که در غیاب دوستانم از لباسهای آنها استفاده می کرده است.بعد ها دوستانم گلایه می کردند اما وی سالهای 59 قبل از انقلاب فرهنگی نامه ائی برایم فرستاده بود به آدرس ارومیه : دانشگاه ارومیه  برسد بدست.. رسول شوکتی وبدستم رسید 

آنطور که یادم  میاید نوشته بود  البته با القاب مصطلح آنروزگار مبارز نستوه .. که رئیس کمیته انقلاب اسلامی اصفهان ویا یکی از کمیته هایش شده مرا دعوت کرده بود به اصفهان رفته ومهمانش باشم وحتی پیشنهاد شغل ومقام داده بود (اگر که مسلمان بودم یا می شدم). ..

من در اولین ملاقات به خانواده ام اطلاع دادم که مواظب باشند به هیچکس اطمینان نکنند ومورد سوئ استفاده قرار نگیرند و "عمو" نیز هیچگاه دوباره زنگ نزده بود .***

وقتی وارد زندان شهربانی  می شوی از جمله مقرارات تراشیدن موی سر است که بوسیله یک زندانی عادی انجام می گیرد که منبع در آمدش است که بخشی از آنرا نیز بعنوان باج به پاسبانها بدهد زندانیان عادی به نسبت پولی که می دهند از دم تیغش می گذرند یعنی حتی با مدل هم اصلاح می کنند وقتی این مسئله به زندانیان سیاسی می رسد که پول دادن بنا به سنت را نفی می کنند مزید بر علت رفتار سلمانی میشود که به نسبت آخ و اوخ حداقل کاسبی اش خوشخدمتی به زندانبانان که نگهبانان وضع موجود واینان معترض ویا مخالف آن هستند را کرده باشد از اینرو داستان تراشیدن مو دیگر نیست بلکه کندن دانه به دانه موها است که توسط ماشین زنگ زده وکهنه با دندانه های شکسته است همراه با طعنه واستهزا به واکنش زندانی که آخ می کند ویا اعتراض اما چاره ائی نیست باید تحمل کرد چرا که اول از پیشانی شروع وبه فرق سر می رسند نه راه پیش می ماند نه راه پس.جابجا خون روی سر بجای مو های کنده شده ظاهر می شد.

تراشیدن سر تمام شد از درب نگهبانی وارد سالن بند می شدیم که بازرسی بایستی انجام گیرد .من برای اولین بار دیدم که اسکناسهای پولی که همراهم بود پاسبان از وسط پاره کرد .در مقابل اعتراض شدید من نرم خویانه توضیح داد که نخ وسط اسکناسها را بیرون می کشند ؟!! وکوکائین تزریق می کنند وداخل زندان این پنج تومانی را به 50-100 تومان می فروشند از این نظر ما مجبوریم هر اسکناس را قبل ازاینکه وارد زندان شودپاره کنیم .من از اعتراضم دست نکشیدم که من زندانی سیاسی هستم ...گفت فرق نمی کند هر اتهامی داشته باشی و..از در عبور کردیم وارد زندان شدیم .


...............

در بدو ورود به داخل راهرو اصلی زندان بوی بسیار ناخوشایندی که فضا را آکنده است , آزار دهنده است تمامی سالن ها(بند ها)  که در قسمت شمالی  آن قرار گرفته اند  به این راهرو باز می شوند .زندان که در دهه 40 ساخته شده وگفته می شود که سازنده اش یک مهندس زن آمریکائی بوده است بغیر از قسمت سیاسی آن که در سال 63 ساخته شده است .در این راهرو بغیر از نظافت چی ها همه رفت وآمد ها در معیت مامور باید باشد در منتها الیه این راهرو بموازات بند های عادی ولی برخلاف آنها که از راهرو مستقیما از طریق در آهنی نرده ائی وارد سالن میشوند قسمت سیاسی یک اتاق نگهبانی که معمولا دو پاسبان در آن مستقر بودند ( حیطه تحت نظارت شهربانی در آنجا تمام میشد )یک راهرو بعرض حدود سه متر وطول 50-60 متری به وسط راهرو اصلی وصل می شد که در دو انتهای آن سمت شرق بند یک وسمت غرب آن بند دو قرار داشتند که هر کدام دو طبقه بودند در هر طبقه سیزده اتاق دوازده تختی ویک اتاق آرایشگاه ویک فروشگاه در هر بند قرار داشت. در روبروی بند یک وجنوب راهرو اتاقهای قرنطینه سیاسی وانفرادی ها واقع بودند یک هواخوری به طول راهرو کوچک وبعرض 5-6 متر داشت.

ما با یک پاسبان تا نگهبانی شهربانی همراهی شدیم وبعد از ثبت در دفتر به پاسداری تحویل وبا همراهی وی به قرنطینه تازه واردین سیاسی وارد شدیم.نام کلی این بند ,بند 5 بود .اماقبل از ادامه مطلب خلاصه ائی مختصر از زندان سیاسی مشهد در فاصله 60-63 توسط رفیقی که در این سالها  زندانی بوده است عینا جهت آشنائی بیشتر کپی می کنم.     

                                          ***

"از  حسین قانع خیلی سریع گذ شته ای؛ در حالی که جا دارد تو ده ها ،و بویژه نسل جوان بیشتر با شخصیت این جلاد آشنا شوند ۰
حسین اصغر قا نع گلیان، اهل شیروان شهری در شمال استان خرا سان بود۰ عضو سا زمان مجا هدین انقلاب اسلامی بودو از هما ن ابتدای تاسیس سپا ه پا سدا ران به عضویت واحد اطلا عا ت آن در آمده بود۰در سا ل ۶۰ هسته ای مر کب از چها ر نفر ، که هوادار چر یکها ی فدا ئی خلق بو دند بد ون اینکه کوچکترین ارتباطی با تشکیلا ت هواداران چریکها در مشهد و یا استا ن های دیگر داشته باشند،در شیروان لو میرود۰  این چهار نفر از جوانان روستا يي فقیر بودند ۰یکی از آنها در زیر شکنجه میگوید که یک با ر، در جستجوی گو سفند انش که به آن سوی مرز رفته بودند ،وارد خاک شوروی شده است۰حسین قانع که فکر می کرد طعمۀ بزر گی به چنگ او افتا ده است وا ز سوی دیگر در جستجوی جاه و مقام بود، بقیۀ اعضا ی این گروه را زیر شکنجه میبرد و از آنها میخواهد اعتراف کنند که به منظور شروع جنگ پا رتیزا نی در منطقه از شوروی اسلحه و مهمات دریا فت کر ده اند۰ یکی از افراد این گروه در زیر شکنجه ، جان خود را از دست می دهد۰ یکی دیگر از آنها برا ی رهايئ از بار شکنجه ،یک بار که در اتا ق با زجو بوده است ، از فرصت استفا ده کرده و قیچی روی میز با زجو را در گلوی خود فرو میکند ۰  اما او را به بیما رستا ن می برند واز مرگ نجا ت پیدا میکند۰ سر انجا م سه نفر با قی ما نده به خو استۀ حسین قا نع تن میدهند و دریافت سلا ح از شو روی را می پذ یرند ۰ حسین قانع از شا هکار خود گزا رشی تهیه می کند و به مشهد می فر ستد ۰هيئتی از با ز جو یان مشهد به شیروان می آید۰با ز جویا ن مشهدی، که مسلماً در جنا یت و بی رحمی استا دان حسین قانع به شما ر میرفتند ،
پس از مطا لعۀ پر ونده و صحبت با این سه نفر می فهمند که اتهام اسلحه گر فتن از شوروی به قول معر وف با صد کیلو چسب هم به این افراد نمی چسبد وکل قضیه سا خته وپردا ختۀ حسین قا نع است۰ اتهام اسلحه گرفتن از شوروی سرانجا م از پروندۀ این افرا د حذف شد وآنها فقط به جرم هوا داری از چریک های فدا يی خلق به حبس های سنگین محکو م شدند۰حسین قا نع بعد از این قضیه در اوا سط سال ۱۳۶۱ به مشهد منتقل شد۰
در مشهد، به سمت دادیار دادسرا ی نظا می نا ظر در زندان منصوب شد۰در آن زمان آخوندی به نام حسینی ریا ست بند سیا سی زندا ن وکیل آباد مشهد را بعهده دا شت۰برا در این حسینی،که او هم آخوند بود در سمت حاکم شرع ،حکم اعدام بسیاری از زندانیا ن سیا سی را در زاهدان و بندر عبا س صا در کرده بود۰آ خوند حسینی در زمان ریا ست خود افسار حسین قا نع را در دست داشت و حسین قانع،ویا همانطور که ما زندانیان در بین خود از او اسم میبردیم حسین بازجو، تمام جنایا ت خود را زیر نظر و با اجا زۀ او انجام می داد۰
در اواخر سا ل ۱۳۶۲ حسینی جای خود را به شخص دیگری به نا م رجبعلی ولی پور داد۰ولی پور در آن زمان هنوز عبا و عما مه ندا شت و طلبه بود۰شخصی بیسوا د و بسیا ر احمق و سا ده لوح بود۰زندا نیان سیاسی زندان وکیل آباد مشهد در آن سا لها، می توا نند از حما قت ولی پور دا ستا نها تعر یف کنند۰البته ساده لو حی و حما قت این شخص ما نع از آن نشد که ا و ا فراد بسیا ری را مخصو صاً در جریان کشتار ها ی سا ل ۶۷ به با لای دار بفرستد۰
 
ولی پور در سا لهای اوّل دهۀ ۱۳۷۰ ، پا داش جنا یت ها ی خود را گرفت و بد ون هیچگونه تحصیلات حقو قی به ریا ست یکی ا ز حوز ه ها ی قضا يی مشهد منصوب شد وتا امروز همچنان این پست را در اختیار دارد۰                                        حسین قا نع با بهره برداری از خصو صیات و ضعف ها ی ولی پو ر، به تدریج به همه کارۀ زند ان تبد یل شد ۰                    با ید توضیح دا د که حسینی در زمان ریاست خود ، اگر چه از توا بین استفا ده می کرد ولی تو ابین اجا زه ند اشتند بدون اجا زۀ او حتی آب بخورند۰حسینی می دانست که تو ابین که به آر ما نها ی خود خیا نت کر ده
وبعضی از آنها حتی به دوستا ن خود تیر خلاص ز ده اند ، به مو قع خود به  رژیم هم خیا نت خوا هند کرد ۰ ا و به شدت از توا بین متنفر بود و  این تنفر را در سخنرا نی ها ی خود در زندان نشان می داد و حتی علناً تو ابین را تحقیر می کرد۰حسینی معتقد بود که تو ابین در ازای خیا نت ها ی خود نبا ید هیچ چشمد اشتی از رژیم داشته باشند و همکا ری آنها در وا قع کفا ره ای است که می پرداز ند۰ ا ز اینرو در دوران ریاست حسینی ،توا بین آنچنان از مرخصی و یا آزا دی بر خوردار نبو دند۰
حسین قانع بر عکس ، به توا بین پر و با ل زیا دی داد ۰ رو یای او این بود که هما ن سیستمی را در زندان وکیل آبا د مشهد بر قرار کند که حاج داوود رحمانی در زندا ن قزل حصا ر بر قرار کر ده بود، یعنی سپردن امور داخلی زندان به توابین۰اما چند عامل باعث شدند که طرح او به نتیجه نر سد۰
 
 بند ۴ زندا ن وکیل آباد که به زندا نیا ن سیا سی اختصاص داشت، از لحاظ اداری مستقل نبود۰ادارۀ زندان وکیل آباد را نیروهای شهربا نی در اختیا ر دا شتند وشهربانی هرگز حا ضر نشد که ادارۀ امور بند ۴ را به نیرو های سپاه وا گذار کند و نیرو های شهربا نی خود به امور داخلی بند ۴، اعم از نگهبا نی زیر هشت ویا سر شماری و غیره رسیدگی میکردند۰حسین قا نع به اصطلاح خود را زیر نظر چشمان نا محرم می دید وآنطور که باید وشاید خود را آزاد احساس نمیکرد۰
بسیا ری ا ز ما موران شهربا نی و حتی بعضی از افسران به زندا نیا ن سیا سی سمپا تی نشا ن می داد ند۰در اوايل خاطراتت از مجا هد شهید فریدون کیا نی صحبت کرده ای۰یا دم می آید شبی که فریدون را برای اعدا م می بردند یکی از پا سبا ن های بند گریه می کرد۰
مسالۀ نداشتن مکان مستقل و کار کردن در مجا ورت نیرو های شهربانی با عث شده بود که نیرو های داد سرای انقلاب وشخص حسین قا نع نتوانند با خیال راحت وبه دور از چشم نامحرمان به آزار و اذیت زندا نیان سیاسی بپردازند۰
برای حل این مساَ له داد سرای انقلا ب از اوا خر سال ۱۳۶۲ سا خت زندان مخصوصی را برا ی زندا نیان سیا سی در دستور کا ر قرا ر داد۰
سا خت این زندان جدید در اواسط سال ۱۳۶۳ به پا یا ن رسید وهمۀ زندانیان سیا سی بند ۴ زندان وکیل آباد به این زندان جدید منتقل شدند۰از آنجایی که این زندان جدید در محوطۀ زندان وکیل آباد قرار گرفته بود، نام جداگانه ای برای آن انتخاب نشد وبه نام بند ۵ معروف بود۰  در مورد بخشهای مختلف این بند حتماً خودت می نویسی۰نیروهای سپاه واطلا عات بطور کا مل ادارۀ این بند را در اختیا ر داشتند و نیروها ی شهر با نی حق ورود خود سرانه به این بند را نداشتند۰
 
از این پس مسالۀ جا، برای نیروهای دادسرا و حسین قانع حل شده بود ولی آنها تا این جا برای اعمال کامل برنا مه های سرکوبگرانۀ خود زمان زیادی را از دست داده بودند۰

..................

عامل دوم از نفس افتا دن توا بین بود۰هما نطور که در با لا گفته شد، حاجی حسینی در زمان ریا ست خود معتقد بود که توابین در ازای خدمات خود به رژیم نباید انتظار هیچگونه اجر وپادا شی را داشته باشند؛ آنها با کارهای خود در واقع
کفارۀ گناهان خویش رامی پردازند۰اصو لاً تا این زمان هیچکدام از توابین، که عمدتاً هم حکم های سنگینی داشتند، مشمول عفورژیم نشده بودند۰ این امر باعث شده بود که حجم زیادی از توابین در زندان مشهد انبار شوند۰کم کم سروصدای توا بین در آمده بود۰در سال ۱۳۶۳ پس از برکنا ری حسینی ،رژیم دیگر نمی توانست به سیاست سابق ادامه 
, دهد ومجبور شد تعداد زیادی از توابان با سا بقه و با تجربه را آزاد کند۰از اینرو هنگام استقرار زندانیان در بند ۵
رژ یم با کمبود نیرو مواجه شد که این مساله او را برای اعمال کامل برنامه های خویش دچار مشکل می کرد۰ 
 
 عامل دیگر مقا ومت سر سختانۀ زندانیان، اعم ازچپ یا مجاهد، در برابر فشا رهای رژیم و حرکات توابین بود۰زمستان سال ۱۳۶۲ هنوز در بند ۴ بودیم۰در آن زمان بند به سه قسمت تقسیم شده بود۰طبقۀ اوّل ودوّم به توابین و زندانیان منفعل اختصاص داشت۰چند اطاق از طبقۀ اول رابه عنوان قرنطینه مورد استفاده قرار می دادند۰ این اتاقها در بسته بودند وجلوی آنها با ورقه های آهنی بسته شده بود۰ سه بار در روز در این اتا قها باز می شد و سا کنین آنها در این زما ن می توانستند به دستشویی ویا حمام بروند و ظرفهای خود را بشورند۰آنها یک ساعت در روز نیز حق استفاده از هوا خوری داشتند۰این اتا قها به زند انیانی اختصاص داشت که از دید رژیم خطرناک و خط دهنده محسوب می شدند۰ساکنین اتا قهای قرنطینه در نوعی از زندان در زندان بسر می بردند۰و با لا خره طبقۀ سوم بند ۴، که آن هم با ورقه های آهنی از دو طبقۀ دیگر جدا شده بود، به زندانیان، از دید رژیم، سر موضع اختصاص یا فته بود۰سه اتاق از این طبقۀ سوم را زندا نیا ن چپ در اختیا ر داشتند
البته در هر یک از این سه قسمت اشخا صی نیز بُر خورده بودند که جا یشان آنجا نبود۰مثلاً در طبقۀ اول و دوم چند نفر از رفقا ی چپ ویا دو ستا ن مجا هد زندگی می کردند که هیچوقت با رژیم همکا ری نکردند و یا ضعف نشا ن ندادندو حتی بعضی از آنها در جریان کشتا رهای سا ل ۶۷ اعدا م شدند۰ همین طور افر ادی در طبقۀ سوم بودند که بعد ها به آرما نهای خود خیانت کردند وبه صف توابین پیوستند۰با ید توجه داشت که بجز سال ۶۷ ،در تمام سا لهای دیگر زندان،زندانیان حق انتخا ب اتاق و هم اتا قی های خویش را ندا شتند۰
از هما ن اواخر سال ۱۳۶۱ رژیم توابینی را در این سه اتاق مستقر
کرده بو د که می توا ن به محمد با قری محقق، سهراب آزادی، مسعود میر علایی هر سه از هواداران سا بق پیکار؛ حسام مهذب حسینیان، رضا موّ حد هر دو از هوا داران سا بق اقلیت اشاره کرد۰
 
 ازمیان این توابین اخیر،  که به طبقۀ سوّم فرستاده شدند می توان از گروه اردلا ن مقدم قدیمی نام برد۰اردلا ن مقدم جوانی نوزده بیست سا له و از هوا دا را ن چر یک های فد ا یی در شهر کرج بود۰در سال ۵۹ یا ۶۰ توسط تشکیلات چریکها به کر دستا ن اعزام شده بود اما در آنجا به دلیل تما یلات ما جرا جویانه  از چریکها جدا شده  و یا بنا بر قولی دیگر تو سط چریکها اخرا ج شده بود ۰در با زگشت از کرج با دو تن از هواداران سابق چریکها به نا مها ی اکبر ناصری ومحمد صادق فر شبا ف تما س گرفته بود؛ در این فا صله یکی از هواداران سا بق چریک ها در مشهد به نام مصطفی مرویا ن که او هم ا ز تشکیلات چریکها اخراج شده بود و ارد لان مقدم را از کرد ستان می شنا خت، و نیز یکی از هوا دا ران سا بق تشکیلا ت ارتش رها یبخش خلقهای ایران به نام علی اصغر گلستا نه ،که تا ب تحمل زندگی درکرد ستان را نیا ورده  وتحت پوشش لفا فه های ایدئولوژیک به کرج باز گشته بود ،به این جمع می پیوندند۰گروه با جذب یکی از اقوام ارد لا ن مقدم به نام محسن میر فصیحی شکل نها یی خود را پیدا می کند۰در این زما ن اکبر نا صری که به یک خا نو ادۀ معر وف حزب اللهی در کرج  تعلق داشت ،مسئول یک پا یگا ه بسیج  در یکی از مسا جد شهر کرج را بر عهده داشت۰ار دلا ن مقدم و دوستا نش، بدون هیچ بینش و هدف سیا سی وصرفاً به دلیل تما یلات ما جرا جو یانه، انبار اسلحه این پا یگا ه بسیج را تخلیه میکنند و پس از چند دَ له دزدی از مغا زه دا ران بی گنا ه در تهران،تصمیم می گیرند به مشهد بروند ۰البته در این سفر مصطفی مرو یا ن آنها را همراهی نمی کند۰در تا بستا ن سال ۶۱ به طور اتفا قی نیرو های کمیته به آنها مشکوک میشوند وبه خانۀ اجا ره ای آنها حمله می کنند۰ارد لا ن مقدم و همراها نش بدون شلیک حتی یک گلو له خو د را تسلیم میکنند۰
مصطفی مرویا ن نیز مدتی بعد در تهران دستگیر می شود۰ او آدرس یکی از دوستا ن خود در مشهد را به اردلان مقدم داده بود که نیر وهای کمیته این شخص را نیز به کمک اطلا عا ت اردلان مقدم دستگیر می کنند۰نیر وهای کمیته به دلیل تضا دهای درونی خود با نیروهای سپاه وبرای قُمپُز در کردن دستگیری این افراد را در بوق وکرنا دمیدند وروزنا مه ها و رادیو وتلو یزیون مشهد خبر از گروه بزرگی از چریکها دادند۰ حال آنکه اردلان مقدم و دوستا نش دَله دزد هایی بیش نبودند۰  آنها از همان سا عت اوّل دستگیری به همکا ری گسترده با  رژیم پرداختند۰
اردلان مقدم از آن جایی که فعا لین سیا سی زیا دی را در کرج می شنا خت به این شهر فر ستا ده شد واو بسیا ری از بچه های کرج را که به عنوان مشکوک دستگیر شده بودند مورد شنا سا یی قرارداد۰افراد این گروه مخفی گاه یکی از دختران مجاهد را می شنا ختند وآدرس آن را در اختیار رژیم گذ اشتند۰ این دختر دستگیر ومدتی بعد اعدام شد۰دست آخر، افراد این گروه محا کمه وبه زندان محکوم شدند۰فقط مصطفی مرویان که بعد از بقیه افراد گروه ودر تهران دستگیر شده بود اعدام شد۰
آنها از همان بدو ورود به بند ۴ زندان وکیل آباد مشهد در صف توابین قرار گر فتند وبه خیا نت های خود ادامه دادند۰ البته اردلان مقدم به دلیل کا ر آیی های خود برا ی رژیم  به تهران منتقل شد ودر آنجا به همراهی نيروي های اطلا عا تی رژیم به شکا ر انقلا بیون می پردا خت و گاه گداری به مد ت چند هفته به زندان می آمد و باز بیرون می رفت۰یکی از رفقا ی کرَجی، که به دلیل هوا داری از چریک های هفت سا ل را در زندان های جمهوری اسلا می گذراند ه بود، بعد از آمدن به خارج از کشور در سایت اینتر نتی چریک های فدایی و در لیست جا نبا ختگان این گروه  نا م اکبر نا صری ، محسن میر فصیحی وعلی اصغر گلستا نه را می بيند۰البته نا م  گلستانه در سا یت کا سبا نه نوشته شده است۰این رفیق با چریکهای فدایی تما س می گیرد و تما م دا نسته های خود را در مورد اردلا ن مقد م و دوستا نش در اختیا ر آنها می گذارد۰علیرغم این مسا له به گفتۀ این رفیق چریکها هیچ وقعی به حر فها ی او نمی گذ ارند واسم این سه نفر همچنان در سا یت چریکها با قی می ما ند ۰این رفیق که بسیار نا را حت بود می گفت این بسیار شرم آور است که چریکها نام رفقایی ما نند محمد حرمتی پور ، رحیم صبوری ، اسحاق فرامرزی و بسیا ری دیگر را به عنو ان چریک فد ا یی حذف کرده اند ودر عوض این سه خا ئن را به عنوان چریک و شهید معرفی می کنند۰بگذریم۰                                       
ا ین افر اد دو سه سا لی بیشتر در زندان نما ندند وسپس همگی آنها آزاد شدند۰آنها پس از آزادی نیز برای رژیم کار می کردند ۰ در سا ل ۶۵ یکی از بچه ها ی مجا هدین به نا م صا دق خز اعی که از سال ۶۰ وا ز سن ۱۴ سا لگی در زندان بسر می برد با فر یب ولی پور تو انست به مر خصی برود۰ او از این فرصت استفا ده کرد وبه خا رج از کشور گر یخت و به تشکیلات مجا هدین در پا کستا ن وصل شد۰صادق خز اعی که برای انجا م ما موریتی توسط مجا هدین در اواخر سا ل ۶۶ به دا خل ایرا ن فرستا ده شده بود، در ترمینا ل مسا فر بر ی کرج مورد شنا سایی محمد صا دق فرشباف
قرا ر می گیر د۰ این خا ئن با فریاد دزد، دزد توجه مردم و مامورا ن را به سمت صا دق  خز ا عی جلب می کند وبه این ترتیب او دستگیر می شود۰ صا دق در ادارۀ اطلا عات کرج مورد شکنجه ها ی بسیا ر شدید قرار گرفته بود وبا لا خره در بها رسا ل ۶۷ به زندا ن مشهد منتقل شد ؛ امّا تما م مدت را در سلو ل ها ی انفرا دی بند ۵ بسر برد۰ صا دق خز اعی در جریان کشتا رها ی سا ل ۶۷ سر به دار شد۰ یا دش گرامی باد۰
پس از تجدید آرا یش قوا ی تو ابین در اتا ق های زند انیان چپ در طبقۀ سوّم بند ۴ زند ان وکیل آباد،رژیم تصمیم گرفت دست به تعرض بزند و تو ابین رابه عنوان حا کما ن مطلق العنان اتا قها تحمیل کند۰ برای این منظور لازم دیده بود ضرب  شصتی به زندا نیا ن نشان دهد۰در یکی از روز های دی ماه سال ۶۲،بعد از نا هار ،یکی از تو ابین به نام سهراب آزادی به نماز خواندن مشغو ل شد ؛ ولی بعد از چند دقیقه نماز خود را قطع کرد ودر  حالی که به سمت یکی از بچه ها ی هوادار چریک ها،  که در روی تخت خود نشسته بود، حمله می برد فر یا د می زد کافر تو به نماز من گوزیده ای۰از آنجا که اثن برنا مه از سوی توا بین از قبل تد ارک دیده شده بود، بلا فا صله سرو کلۀ سه تو اب دیگر به نامهای حسام مهذ ب حسینیا ن، رضا موّ حد و مسعود میر علا یی نیز پیدا شد وآ نها نیز به سوی رفیق ما حمله ور شدند؛در حالی که محمد با قری به عنوا ن مسئول تو ابین از پشت میله های اتاق ناظر صحنه بود۰چند نفر از بچه های اتا ق،به طور مشخص یکی از رفقای اقلیت، یکی از رفقا ی راه کا رگر ودو نفر از رفقای هوادار چریک ها ، به کمک  رفیقی که مورد تعر ض تو ابین قرا ر گرفته بود شتا فتند و پنج نفری حسا بی توابین را گوشما لی دا د ند۰
یکی از رفقا در این میان فحشی هم نثا ر خو اهر وما در سهراب آزادی کرده بود۰با رسیدن پا سدا ران و ما مو ران بند رفقا ، به انفرادی  منقل شدند۰بعد ها معلوم شد که حسین قانع  پشت این قضیه بوده است  وتمام برنامه ریز ی ها کا ر او بود ه است بدون اینکه حسینی از برنا مه خبر دا شته باشد۰ از اینرو پس اینکه تیر حسین قانع ، به دلیل مقا ومت نشا ن دادن زندانیان، به سنگ  خورد، چند هفته ای از بند غیبش زد و ما او را ندیدیم ؛او حتی به سراغ رفقای ما که در انفر ادی بودند نرفته بود۰این مقا ومت رفقا تا ثیر زیا دی در بین زندا نیان گذ اشت و روحیه ها را بسیار با لا برد۰حا جی حسینی که از یک طر ف جا ه طلبی اش،به دلیل برنامه ریزی خود سرانۀ حسین قانع ،جریحه دار شده بود وازطرف   دیگر از مقا ومت رفقا ی ما خشمگین بود ولی می دا نست که به دلیل این حرکت توا بین جو بند ملتهب است ؛ تصمیم گرفت این پنج رفیق را به دلیل دشنا م به خوا هر و مادر سهرا ب آزادی به دا دگا ه عمومی ،ونه به داد سرای انقلاب بفرستد۰ سهراب آزادی به عنوا ن شا کی در دا د گا ه حضور دا شت۰ حسینی هم حاضر بود۰اجا زه بدهید برای نشا ن دا دن میزان حقارت وزبونی تو ابین ، صحبت های  یکی از رفقا را نقل کنم۰ به گفتۀ این رفیق حسینی،در حضور سهراب آزادی، به پنج رفیق ما گفته بود ، شما حتی اگر خواهر ومادر سهراب آزادی را گائید۰۰۰بودید برای ما مسا له ای نبود، ولی ما شما را مجا زات می کنیم ،به دلیل اینکه نظم زندان را بر هم زده اید۰
  با لا خره  این رفقا به دلیل توهین ، هر کدا م به هشتاد ضربه شلا ق در یک نوبت  محکوم شدند۰ رفقا شلاق خوردن خود را نیز به صحنه ای از مقا ومت تبدیل کردند۰ برای اجرای حکم شلا ق همۀ زند انیان به اجبار به حیاط بند ۴ آورده شدند۰نیمکتی در وسط  حیاط گذ اشته شده بود۰
 رفقا از انفرا دی به حیاط بند ۴ آورده شدند۰ پس از سخنرانی حسینی وخواندن به اصطلا ح حکم داد گاه و در حالی که توابین زوزه کشان تکبیر می گفتند ، رفقا به نو بت به روی نیمکت خو ابا نده شدند۰ حسینی می خو است با در آوردن  ناله و فریاد  دوستا ن ما  زیر شلا ق، از یک طرف آنها را جلوی زندا نیان تحقیر کند واز طرف دیگر بر ای بقیۀ زند انیان خط و نشان بکشد ۰ا ما رفقا   دست او را خواند ه بو دند۰ در تما م مدت اجرای حکم حتی یک بار نا له ای از یکی از آنها در نیا مد۰ یا د م می آید یکی از رفقا هنگا می که او را روی نیمکت خوا با ندند، کلاه خود را در دها نش فرو کرد و تا آخر صدا یی ا ز او در نیا مد؛و  قتی  شلا ق خوردن او به پا یا ن رسید وا ز روی نیمکت بلند شد به حسینی پوزخند زد۰  
  پس از تحمل ضربا ت شلا ق ، رفقا دوباره به انفراد ی منتقل شدند وپس از چند روز اقا مت در انفر ادی دوبا ره به طبقۀ سو م بند ۴ و به  میا ن ما با ز گشتند و مورد استقبا ل گرم سا یر بچه ها قر ار گر فتند ۰ پس از این واقعه جوّ طبقۀ سوم به  شدت تغییر کرد۰ ا ولین کا ر رژیم این بود که تو ابینی را که عا مل درگیری بو دند از طبقۀ سوم  بیرون برد۰ ا ین مقا ومت  و همدردی سا یر زند انیان با آن زما ن را برا ی ما خرید و رژ یم را مو قتاً مجبور به عقب نشینی کرد

.....................

و با لا خره عا مل آخری که دست و پا گیر حسین قا نع شد این بود که رژیم٬ از اواسط سال ۱۳۶۳ به بعد تصمیم گرفت ما شین سرکوب خود را متمرکز  ویک کا سه کند۰ از تبعات این تمرکز،تشکیل وزارت اطلا عات در سال ۱۳۶۴ و سپس تشکیل سازما ن ادارهٔ زند انها بود۰از آنجا يی که این نوشته  خا طرات زندان ما را در بر می گیرد و قصد ما نوشتن تا ریخ زندان در جمهو ری اسلا می نیست ،به دلائل این تمرکز گرايی در دستگا ه سرکوب رژیم جمهوری اسلامی نمی پردازم که خود موضوع بحث دیگری است۰                                                                                                                                                                                                                                                           
       مسلم بود که در این دستگا ه جدید افر ادی مثل حسین قا نع دیگر جايی ند اشتند وبا ید پست خود را به دیگران وا گذار می کردند و یا حد اقل به پشت صحنه می رفتند ۰اجازه می خوا هم قبل از نو شتن در با رهٔ پا یا ن کار حسین قا نع دوبا ر ه به عقب بر گردم و به شرح جنا یا ت او پس از سال ۱۳۶۳ و مخصوصأ در بند ۵ بپر دازم۰
 دستگیر شدگا ن سال ۶۰ در مشهد پس از گذ را ندن مر احل با ز جويی ، قبل از محا کمه و یا پس از آن ،به زندان وکیل آبا د فرستا ده می شدند۰بند ۱ زند ان وکیل آباد همانند دوران شا ه به زند انیا ن سیا سی اختصاص داشت ۰این بند از سه طبقه تشکیل شده بود و در دو طرف هر طبقه سلو لها قر ار داشتند۰در  هر سلول یک تخت سه طبقه وجود داشت  ودر اصل سلو لها گنجا یش  سه نفر را دا شتند۰به گفتهٔ بعضی از زندا نیان حا ضر در بند ۱ که در زما ن شاه نیز زندا ن خود در این بند گذرانده بودند ،در آن زمان هر سلول به دو نفر وگاهی حتی به یک نفر اختصاص دا شت۰وقتی من در بهمن ماه ۱۳۶۰ وارد بند ۱ شدم ، علا وه بر سه نفری که روی تخت می خوابیدند ،دو نفر و حتی گا هی سه نفر  نیز کف خواب بودند ۰یکی از بچه ها  به طنز سلو ل ها ی بند ۱ را به قطا رها ی هند تشبیه می کرد که در آ نها جمعیت از سر و کول هم با لا می روند و حتی ا ز در و پنجرهٔ قطار در حا ل حرکت  آویزا ن می شوند ۰ 
       بیش از ۹۵٪ سا کنا ن بند ۱ را نیر وها ی مجا هدین خلق  و یا کسا نی که به اتها م هوا داری از این گروه دستگیر شده بودند تشکیل می دا دند ۰ز ند انیا ن چپ  نیز از وابستگان سا زما نها ، گروهها و احزابی مثل اقلیت ، راه کا رگر ، اشرف دهقا نی ،رنجبران ، پیکار ، رزمندگان و طو فان ,ودند۰                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   به دلیل نبود جا در سلو لها ، به جز وقت خوا ب بقیهٔ اوقا ت را یا در هوا خوری بند می گذراندیم که ا لبته وقت آن محدود بود  و یا هنگا م بسته شد ن هوا خوری در را هروی طبقهٔ اول قدم می زدیم ۰ زندانیا ن طبقهٔ دوم و سوم نیز مجبور بودند برای قدم زدن به طبقهٔ اول بیا یند ،  زیرا فقط در طبقهٔ اول  امکا ن قدم زدن وجود داشت۰ زند ا ن وکیل آبا د مشهد در سا لها ی  اول دههٔ ۱۳۵۰ به همراه چند زندان دیگر نظیر غزلحصار ، عا دل آباد شیرا ز ، دیزل آباد کرما نشا ه و ۰۰۰ با کپیه برداری از مدل زند انهای آمریکا وبا رعا یت آخرین تد ابیر امنیتی وا عما ل آخرین تجر بیات رژ یمها ی سرما یه داری در سرکوب شور شهای احتما لی زندا نیا ن سا خته شده بود۰ در زندا ن وکیل آبا د امکا ن جدا سا زی سریع زندا نیان و محبوس کردن آنها در سلول هایشان پیش بینی شده بود ۰ا ز سوی دیگر طبقا ت دوم و سوم طوری سا خته شده بودند که امکان ند اشت دو نفر بتو انند پهلو به پهلوی یکد یگر را ه بروند  زیرا به این شکل در صورت شورش ، ا مکا ن هجوم به صورت گروهی از زند انیا ن سلب میشد  ۰
 شبها آنقدر جمعیت در را هروی طبقهٔ اول زیاد بود که بیشتر اوقا ت عملاً امکا ن قدم زدن وجود ندا شت و  به نا چار گو شه ای می ایستا دیم و  ضمن تکیه دادن به دیوار به حرف زدن با دو ستا ن مشغو ل می شدیم ۰متوسط سن زندا نیا ن بند ۱ ،بیست ، بیست و یک سال بود ۰چند نفر از زندا نیا ن شا ه نیز درمیان ما  بودند  که در آن زما ن به جرم ارتبا ط با سا زما ن مجا هد ین خلق محکوم شده بو دند و رژیم جمهوری اسلامی، فقط به این دلیل که این اشخا ص بعد از ۲۲ بهمن پنجاه و هفت از سا زما ن مجا هدین پشتیبا نی کرده بو دند و یا به این دلیل که دوستا ن و یا اقوا م این اشخاص در زمرهٔ فعا لین  سا زما ن مجا هدین قرا ر دا شتند ، آنها را دوبا ره دستگیر کرده وبه زندانهای طویل المدت محکوم کرده بود ، بد ون اینکه این افراد در موقع دستگیری ویا پیش از آن با سا زمان مجا هد ین ارتبا ط دا شته با شند۰از میا ن این افرا د نام مرتضی امینی (برا در مجا هد شهید فا طمهٔ امینی)،محمد آدینه زاده(پس از آزادی در یک تصا دف رانندگی جان باخت) و غلا معلی بیر قدار را به خاطر دارم۰ 
فریدون کیا نی نیز در بند ۱ بود واز هما نجا برای اعدام برده شد۰
   شیخ علی تهر انی(شوهر خوا هر علی خامنه ای) نیز در آن زمان ( زمستا ن ۶۰) در زندان وکیل آباد بود ولی در بهداری زندان زندگی می کرد۰ او را برای محا کمه پیش علی رازینی (حاکم شرع مشهد )برده بودند۰ شیخ علی تهرانی به

 را زینی گفته بود ​​: تو در حدی نیستی که بتوانی مرا محا کمه کنی ، برو بزرگترت را صدا بزن بیاید۰در آن زمان دو روز در هفته ملا قا ت داشتیم: شنبه ها و چهار شنبه ها۰  فضا، فضای شور ونشاط وامید بود ۰گرو ههای سیا سی هنوز در بیرون فعا ل بودند ۰تنها منبع ارتباط ما با بیرون خا نواده ها بودند۰بعضی از بچه ها به اخبا ری  که از خا نواده خود می گر فتند با ساده دلی و با همان روح رما نتیک شا خ و برگ می دا دند و  آنها را به دیگرا ن منتقل  میکردند۰ فا جعه و جنا یا تی را که در حال رخ دادن بود نمی دیدیم و یا سرسری می گر فتیم۰  خا نواده ها که به وقا یع عینی تر می نگر یستند به ما هشدار می دادند۰برخی خا نواده ها که خبر محکوم شدن فر زند خود را به حبس ابد می شنیدند اظها ر شادی می کردند زیرا فرزند شان از مرگ (فعلاً) جسته بود۰
  ۶ بهمن ۶۰ را د قیقاً به خا طرم هست۰ تلویزیون در ابتدا خبر از حملهٔ گروهی از « ضد انقلا بیون » مسلح به شهر آمل داد بدون اینکه هو یت حمله کنندگان را مشخص کند ۰ بسیا ری از ذهن ها به سوی سا ز ما ن مجا هدین خلق رفت ۰اما گروهی از بچه ها نیز اعتقا د داشتند که حمله به آمل نمی تواند کار مجا هدین با شد زیرا رژیم تا امروز هر وقت مجا هدین عملیا تی انجام دا ده اند نام آنها را آورده است وحتی بعضی وقتها عملیا ت دیگران را  نیز به اسم مجا هدین می نویسد۰در هر حال با گوش دادن به اخبار سا عت ۸ شب تلو یزیون متوجه شدیم که حمله به آمل کا ر نیرو ها ی اتحا دیهٔ کمو نیستها بوده است ۰خو شحا لی و انتظار در چهرهٔ بسیا ری از بچه ها حتی بچه ها ی مجا هدین ( اگر چه بعضی از آنها بعد از فهمیدن اینکه حمله کار مجا هدین نبوده است ، پکر شده بودند)دیده می شد۰خبر بعدی بسیا ر ناگو ار بود۰ روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ از تلو یزیون رژیم ،خبر حملهٔ نیرو ها ی رژیم به خا نهٔ تیمی موسی خیا با نی پخش شد ۰ 
 موسی ویا رانش  همگی در این حمله  به شها دت رسیدند ۰ لا جوردی جلا د اوین در حا لی که کو دک مسعود رجوی را در بغل دا شت ، جلوی دوربین رجز خوانی می کرد۰ موسی خیا بانی زند انی مقا وم زند ان های شاه، در میا ن نیرو ها ی چپ نیز محبو بیت دا شت۰ بسیا ری معتقدند که اگر موسی خیابانی زنده می ما ند ما شاهد تغییر ما هیت سا زما ن مجا هدین و بده بستا ن های بعدی آن با جریا نا ت امپر یا لیستی نمی بودیم ۰این اولین ضربهٔ بزرگ به نیر وها ی انقلا بی پس از ۳۰ خرداد سال ۶۰ به شمار میرفت۰ پس از شنید ن خبر بند در سکوت عجیبی فرو رفت ۰ بر خلا ف شب ها ی قبل را هروی طبقهٔ اول کا ملاً خا لی بود۰ 
 

.....................

پیش از وارد شدن من به بند ۱ زندان وکیل آبا د تشکیلا ت زندا ن بچه ها ی مجا هدین لو رفته بود۰ ما جر ای لو رفتن این تشکیلا ت به این صورت بود که رژیم عده ای از تو ابین مجا هدین را به زند ان وکیل آبا د برده بود تا  برای زند انیا ن سخنر انی کنند۰ زند انیا ن نیز به آمفی تئا تر زند ان آورده شده بود ند۰ هنگا م سخنر انی حمید مهدی شیر ازی ،از مسئو لان سابق مجا هدین وزندا نی زما ن شاه ( در همین زندان وکیل آبا د) ،بسیا ری از زندا نیان حا ضر در آمفی تئا  تر با همدیگر ودر یک زما ن شروع به سرفه کردن می کنند  و به این تر تیب درسخنرا نی این تواب اختلا ل ایجا د می شود۰ حمید مهد ی شیرازی به با زجو یا ن  توضیح می دهد  که پشت این حرکت زند انیا ن یک  تشکیلا ت  قر ار دارد ۰ با  تذکر این فرد خیا نتکار از فردای آن روز بسیا ری از زندانیا ن مجاهد به سپا ه اعزام شدند وزیر شکنجه ها ی شد ید قرار گرفتند۰ با لا خره فرد یا افرا دی در زیر شکنجه اعتراف کردند که بچه ها ی مجا هد در زند ان تشکیلات داشته اند ۰ ر هبری این تشکیلا ت را دو نفر از زند انیان به عهده داشتند که به حبس محکو م شده بودند ۰ یکی از آنها دا ریوش آذرنگ نا م داشت ۰ او اهل زنجان یا مرا غه ( دقیقاً به خا طرم نیست) بود وقبل از بسته شدن دا نشگا هها در د انشگاه فردو سی مشهد تحصیل می کرد۰ بعد از لو رفتن تشکیلا ت او را  به شد ت شکنجه کرده بود ند تا مصا حبه تلویزیونی وهمکا ری با رژیم را بپذیرد ، اما او این ننگ را نپذیرفت و دا غ آن را بر جگر با زجویان گذ اشت ۰ دا ریوش آذرنگ با لا خره در اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ سر به دار شد ۰ نا م نفر دوم محمد اخوا ن ها شمی بود۰ محمد اخوان نیز برای  آمدن به تلویزیون وهمکا ری تحت شکنجه قرار گرفت ۰ پس از اعدام داریوش آذرنگ با زجویان تصمیم گرفته بودند وقت بیشتری  برای محمد اخوان بگذ ارند و هر طور شده او را بشکنند۰ بر ای محمد اخو ان جیرهٔ روزانهٔ کا بل تعیین شده بود ۰ او تما م این مد ت را در انفر ادی های سپا ه کوهسنگی بسر برد۰ بعضی از کسانی که او را دیده بودند تعریف می کردند که پا ها ی او بو گر فته بودند به حدی که نگهبا نها وقتی در سلول او را باز می کردند ، مجبور بودند جلوی دما غشان را بگیرند ۰ رژیم جنا یتکار جمهوری اسلامی سرانجام در اردیبهشت ۱۳۶۳ ، پس از اینکه تیر ش در مورد محمد اخوا ن ها شمی نیز به سنگ خورد، او را به با لا ی دار فر ستا د۰ یا د مجا هدان شهید داریوش آذرنگ و محمد اخوان ها شمی گرا می باد۰
  د ر پا يیز ۱۳۶۰ اتفا ق مهمی  در بند زنا ن زندان وکیل آباد روی داده بود۰ در آن زما ن رژیم، به دلیل کم بودن تعداد  زندا نیا ن سیا سی زن، آنها را در بند زنان زندا نی عا دی قرار دا ده بود تا شاید به خیا ل خود به این طریق فشا ر مضا عفی بر زند انیان سیا سی زن وارد کند۰ اما دختران وزنان سیا سی را بطهٔ بسیا ر خوبی با زندا نیا ن عا دی زن بر قرار کرده بودند ۰ دختر دانشجوی جوانی از هوا داران مجا هدین به نا م میترا مجا وریان که زیر اعدا م  قرار داشت، در این بند بود ۰ بعد از ظهر روز ۲۹ آذر ۱۳۶۰   ازبلندگوی بند نام  میترا مجا وریان برای اعزام به داد سرا خوانده می شود۰ همه می فهمند که او بر ای اعد ام برده می شود ۰ میان زنان سیا سی وعا دی همهمه ای در می گیرد ۰ میترا در میا ن همبندان خود از محبوبیت زیادی بر خوردار بود۰ زنا ن زندانی از خروج او جلو گیری می کنند ۰ ما موران زندان تهدید به استفا ده از گارد ضد شورش می کنند۰ میترا مجا وریا ن که نمی خواست همبند انش صدمه ببینند آنها را راضی می کند که به او اجا زهٔ خروج دهند وپس از رو بوسی با زند ا نیان از بند بیرون می رود وهما ن شب اعد ام می شو د ۰   به میترا مجا ور یان قبل از اعدا م تجا وز شده بود ۰ یا دش گرا می با د۰ رژ یم پس از اعد ام این دختر مجا هد پدر او را دستگیر و به زندا ن محکوم کرد۰

زندان وکیل آبا د مشهد دارای یک کتا بخا نهٔ عمومی  بود که کتا بهای خوبی در آن یا فت می شد۰  در زما ن شاه، زندانیان سیا سی کتا بها ی زیا دی به این کتا بخا نه اهداء کرده بودند واین کتا بها در زمان ما نیز باقی ما نده بودند ۰ تک و توکی از هوا داران گروهها ی سیا سی نیز که  در سا ل  ۱۳۵۹ گذ رشان به زند ان وکیل آبا د افتا ده بود، پس از آزادی کتا بها ی خود را  به کتا بخا نهٔ زندا ن داده بودند ۰ همچنین تحت تأ ثیر جو انقلا بی پس از  سقوط رژیم شا ه کتا بها ی خوبی تو سط مسئو لا ن کتا بخا نه خرید اری شده بود ۰ ما زندا نیان سیاسی بند ۱ نیز می تو انستیم هفته ای یک با ر به این کتا بخا نه رفته ، کتا ب قرض کنیم و آن را بر ای خواندن به بند بیا وریم ۰ ا ز کتا بها ی این کتا بخا نه که نا م آنها در ذ هنم با قی ما نده است می تو انم به « ظهور و سقو ط رایش سوم» اثر ویلیا م شا یرر،« شنا خت» نو شتهٔ ب کیوان ، «نهضت سر بدا ران خر اسا ن » نوشتهٔ پترو شفسکی ، « هزا ر سا ل نثر فا رسی » گر د آوری شده توسط کریم کشا ورز ، «اسلام در ایر ان» اثر پترو شفسکی، «گذ شته چراغ راه آینده است»،«دومبارز جنبش مشروطه» نوشتهٔ رحیم رئیس  نیا  ، «تاریخ انقلاب مشروطه» و «تاریخ هجده ساله آذربا یجان»نوشتهٔ  احمد کسروی  وکتا بهای شریعتی   ا شا ره کنم ۰ بسیا ری از این کتا بها توسط رفقا و دو ستا ن دور ا ندیشترما ، که آگا ه بودند که حا لا حا لا ها در زند ان خو اهیم ما ند و از طرف دیگر  دیر یا ز ود جلوی ا ستفا دهٔ ما از این کتا بخا نه گر فته خو ا هد شد، به اما نت گرفته شدند و دیگر پس دا ده  نشدند۰ این کتا بها در بند جا سا زی شدند ومورد استفا ده بچه ها قر ار می گر فتند ۰ بعضی از آنهارا تا سال ۶۷ نگه دا شتیم وبرخی دیگر را در جریا ن با زرسی ها از دست دا دیم۰ آ موزش و فر ا گیری زبا نها ی خا رجی(انگلیسی،فرانسه و عربی ) نیز در میا ن بچه ها بسیا ر رواج دا شت ۰ در یا فت کتا بهای آموزش زبا ن و نیز کتا بها ی درسی از خا نواده ها در هنگا م ملا قا ت آزاد بود۰ بعد از تمام شدن ملا قا ت از سا لنی که کا بین ها ی تلفن در آن قرار داشت بیرون می آمدیم ۰ سپس جلوی در یچهٔ کو چکی که جلوی اتا قی که پا سبا نی در آن نشسته بود جمع می شدیم ۰ خا نو اده ها  میوه ای را که از فر و شگا ه زند ان خریده بودند یا لبا س ها يی را که از بیرون برا ی فرز ند انشان آورده بودند به این پا سبا ن می دا دند و  این پا سبان پس از نگا ه سر سری  به لبا سها آنها را به زندا نی مر بوطه می داد۰  کا ر این مأ مور در وا قع این بود که از ورود مواد مخدر به زندان جلو گیری کند ۰ در حا لی که موا د مخدر نه بو سیلهٔ ملا قا تی ها بلکه بوسیلهٔ خود مأ مورا ن زندان پخش می شد۰ کتا بها ی درسی و کتا بها  ی زبا ن را نیز همین پا سبان ا ز خا نواده ها تحویل می گرفت و به زندا نیان می داد۰ ا ین پا سبا ن در آن زما ن فردی سا لخورده ودر  حول و حوش سن با زنشستگی بود و احتما لاً با مدرک ششم ابتد ايی استخدا م شد ه بود ۰ بنا بر این کا فی بود که کتا بی به زبا ن فا رسی نبا شد تا او این کتاب را به عنوا ن کتاب آموزش زبان محسوب کند ویا کافی بود که در روی جلد کتا ب کلمهٔ ریا ضیات یا فیزیک یا شیمی نو شته شده با شد تا ا ین پا سبا ن آنرا به عنوان کتا ب درسی قبول کند۰ یکی از بچه های دا نشجو به این طریق چند ین کتا ب نو شتهٔ دا نشمندان شو روی(که توسط پرویزشهریاری  به فارسی ترجمه  شده بودند)  در مورد ریا ضیا ت و را بطهٔ آن با ما تر یا لیسم دیا لکتیک را وارد زندان کر ده بود۰ گو بلن دوزی وسا ختن مجسمه از خمیر نان نیز در میا ن زند انیا ن روا ج زیا دی دا شت۰ یکی از زندا نیا ن خمیر نان را با جوهر خود کا ر سیا ه کر د ه بود و با الهام از « ما هی سیا ه کوچولو»ی صمد بهرنگی مجسمهٔ یک ما هی را سا خته بود که دشنه ای در دها ن داشت۰ این کار زیبا ی او شور زیا دی در میا ن ما بر انگیخت۰ این رفیق این مجسمه را از طریق همان پنجرهٔ ملا قات و بوسیلهٔ هما ن پا سبا ن به خا نو ا ده اش داد۰ 
           ا ز حوادث دیگر زمستا ن ۶۰ تا قبل از انتقا ل زندا نیا ن سیاسی از بند ۱ به بند ۴ زندا ن وکیل آبا د می توان به توا ب شدن چند تن از   مسئولین وبرخی ازکا  درهای  عملیا تی   سا ز مان مجا هدین در مشهد اشا ره کرد۰ ا ز میا ن آنها می توان به نا م ها ی احمد بر ها ن اشکوری (با نا م مستعا ر رشید) ، علی اصغر طا لبا ن فر (با نام مستعا ر طا هر)، غفور مو سوی، شخصی به نا م محسن معروف به  کبا بی (نا م فا میل او را به خا طر ندارم)، مسعو د نیشا بوری( در مورد مسعود نیشابوریوی همان فردی است که به نمایندگی از مجاهدین در آن دو جلسه ائی که نمایندگان گروه ها برای هماهنگی گذاشتند ,بود-توضیح اینکه وی زال بود یعنی مژه وابرو سفید و موهای سفید داشت که همان موقع حداقل مورد سئوال من بود که چگونه چنین کسی میتواند مخفی شود ویا .. زیرزمینی فعالیت نماید  , مضاف بر اینکه بعنوان نماینده سازمان با نمایندگان دیگر گروه ها جلسه بگذارد ؟!!همینجا اضافه کنم که یک یا دوبار در زندان رو درو شدیم ولی نه او بروی خودش آورد و نه من ؟!!وموقعیکه من وارد بند شدم وی در حد آزادی بود ویا برای سرکشی آمده بود ؟-رسول)   ، نا صر حا ج آقا جا نی ، علی رضا خد ايی اشا ره  کرد.    ا ین ا شخا ص قبل از اینکه به ننگ همکا ری با رژیم تن در دهند و تواب شوند در سلو ل های انفر ا دی بسر برده بودند و با هم سلو لی ها ی خود دربا رهٔ مسا ئل سیا سی صحبت کرده بودند۰ این افراد پس از تواب شدن به با زجو ها ی خود

پیشنها د داده بودند «از آنجا يی که ممکن است   هم سلو لی ها یشا ن   تحت تأ ثیر مو اضع و بحث  ها ی ضد انقلا بی آنها قرار گرفته با شند، لا زم است که آنها با هم سلو لی ها ی سا بق (خود که بسیاری از آنها حکم گرفته و به زند ان وکیل آبا د منتقل شده بودند ) ملا قا ت کرده ودربا رهٔ مو اضع جدید خود با آنها صحبت کنند»۰  ا ین پیشنهاد مورد قبول با زجوها قرا ر گر فت
 
 در یکی از روزها ی اوا خر بهمن ۱۳۶۰ این توا بین به زند ان وکیل آبا د آورده شدند۰ بچه ها يی را نیز که مدتی را با آنها در سلول انفرادی در سپاه کوهسنگی مشهد گذرانده بودند( که در میا ن آنها بچه ها ی چپ نیز قرا ر داشتند) از بند ۱ صدا زدند تا به ارا جیف این توا بین گوش کنند۰ این اشخاص برای اثبات موا ضع خود و توجیه آنها بولتن ها ی دا خلی سپا ه را نیز به همراه خود آورده بودند وبعضی از مطا لب آن بولتن ها را به بچه ها نشا ن دا ده بودند۰ 
     بعضی از بچه های زبل از فرصت استفا ده کرده وتما م بولتن ها را ورق زده  ودر جریان اخبار راجع به گروهها ی سیا سی قرار گرفته بودند که همهٔ آنها را در اختیار سا یر بچه ها ی بند قرار دا دند۰
 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com