20.08.11 21:18 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش هشتم

Kategorie: Meldungen Links

 

بخش اول خاطرات

بخش دوم خاطرات

بخش سوم خاطرات

بخش چهارم خاطرات

بخش پنجم خاطرات

بخش ششم خاطرات

بخش هفتم

..........................

بخش هشتم

خواهر احمد برها ن اشکوری(رشید) زن تند گویا ن اولین وزیر نفت رژیم جمهوری اسلامی بود که به اسا رت عرا قی ها در آمد ه بود۰ بعد ها بچه ها ی مجا هدین در زندان می گفتند که تند گویان پس از اطلا ع از اعدام رشید به مجا هدین پیوسته است ۰ رژیم عراق بعدها اعلام کرد که تند گو یا ن در اثرا بتلا به بیماری در گذ شته است۰ اما جنا زهٔ او هرگز به ایران فرستا ده نشد۰ وا قعیت این است که رژیم جمهوری اسلامی نیز هیچوقت از تند گویا ن یا د نمی کند۰ بقیه این توا بین به زندان محکوم شدند۰ بر خلا ف این افراد ، بسیاری از مسئولین وکا درها ی عملیا تی مجا هدین نیز بودند که زیر با زجويی و شکنجه ، در دادگاه ، جلوی جوخهٔ اعدام وزیر چوبهٔ دار ودر زندا ن حما سه آفریدند۰ "

***

وقتی ما وارد قرنطینه تازه واردین شدیم تقریبا اواخر شب بود .قرنطینه اتاقی بود که سه تخت سه طبقه در طول ودو تخت سه طبقه در عرض قرار داشت وطبق معمول ما دیر رسیده ها کف خواب شدیم یعنی با چهار تا شش نفر کف خواب بیست تا بیست و یکنفر بودیم از محسنات آن اینکه دستشویی وتوالت وحمام به آن متصل بود وبغیر از حمام که کلید دار داشت وتابع قوانین وضوابط خاص خود , استفاده از آنها در طول شبانه روز بلامانع بود ( البته با ثبت در گزارش اعمال وضبط در پرونده). وبدین ترتیب آموزش پیچیده ترین وسنگین ترین و سیاه ترین ...

شرایط زندان کشیدن آغاز می شد.ما نماز می خواندیم بنابراین اجباری بود که کف خوابها قبل از اذان بایستی پتو هایشان را جمع می کردند تا جمع نماز گزاران تک بتک با عشوه وناز نماز صبح خود را همراه با دعاهای تکمیلی بخوانند و بعد بساط صبحانه گسترانیده شود و..کف خواب جائی نداشت و در طی روز نیز محل رفت وآمد و قدم زدن و بعد سکوت مطالعه؟ به وقت نه گرینویچ بلکه به وقت بند ها .در اینجا متذکر می شوم که پس از گذشت این همه سال وخواندن خاطرات زندان نتنها زندانهای قزل حصار وگوهردشت و اوین بلکه فاشیسم آلمان و..بی اغراق یکی از کثیف ترین وبدترین شیوه های اعمال شکنجه روانی بوده است که اعمال شده وماحصل وچکیده تجارب ضد انسانی وضد مردمی تاریخ انسانی بوده است . شرح خواهم گفت تا خود آنرا تائید نمائید .

دو نفر تواب که در آن زمان مرتضی.. و حسن دیبایی بودند که مسئولیت نوبتی قرنطینه موقت را داشتند , ایندو که در تخت های طبقه سوم ( محل سازمانی توابین)جای داشته و تمام روز و(نمیدانم شب پس از خاموشی نیز احتمالا)به پائیدن ونوشتن حرکات وتماسهای افراد حاضر می گذشت .صبح روز بعد از آمدن ما دو چراغ والور آورده شد وکلیه لباسهای زیر ما که در دو دیگ جوشانده شد (شپش کشی)وخود ما دردر ادامه وجزئ مراسم به حمام رفته و واجبی زدیم .ساعت .9-11 ساعت سکوت ومطالعه بود ومقدس ومطلق پس از آن هواخوری بین سه قرنطینه , یک قرنطینه تازه واردین و دو تا قرنطینه سر موضعین و گردشی , یعنی نوبتی یکروز این قرنطینه بین 7-9 نوبت هواخوریش بود وروز بعد یک تاسه - نتیجه ما که موقت بودیم ولی سر موضعی ها چند ماهی بود که اعمال می شد بدان معنی که حتی از یک برنامه ورزش منظم بی بهره .ورزش های جمعی : مثلا والیبال , کل زمین هواخوری به اندازه یک زمین والیبال غیر استاندارد ( کمی کوچکتر) وفضائی بایستی دور تا دور برای قدم زدن اکثریت با توری که عبارت از یک نخ بود که بوسیله دو میله آهنی شبیه به میخ بسختی در دیوار های بتنی دوطرف کشیده شده بود .توپ والیبال که فوتبال هم استفاده می شد عبارت بود از توپ پلاستیکی کوچکی که با پارچه ولته بدلیل پارگی پرشده بود .زمین خاکی ! .

از افراد بیاد مانده از قرنطینه ملای پیری بود بنام حاج آقا مهرگانیان , اعجوبه ای بود بجرم تبلیغ ومخالفت (البته فحش وناسزا گفتن) با خمینی دستگیر شده بود .به خمینی می گفت مردک بیسواد ویا کافر . معتقد بود که خمینی اصلا فهم وشعور یک مجتهد را ندارد وخودش را امام لقب داده واز موضع اولترا راست که مثلا چرا زمین های تقسیم شده در اصلاحات ارضی را برنگردانده ,چرا شطرنج را بلا مانع اعلام کرده چرا تعدد زوجات را محدودیت قائل شده و.. وبصدای بلند علنی حتی در زندان می گفت .آخوند متحجر که گاها خمینی از دستشان مینالید این یک نمونه اش بود .

کتاب قانون ابن سینا که در مورد طب است تلمذ کرده وبه آن باور داشت وخود را حکیم(پزشک) می دانست ستاره شناسی وعلم هیئت را در حوزه در محضر کسی که سر آمد بوده است تا مرحله نهائی آن خوانده است و.. در آن مقطع زمانی از خیلی وقت قبل چندین درجه اجتهاد از افراد خیلی معروف داشت ولی با این حال خود را مجتهد نمی دانست چرا که با وجود کسی چون آیت الله العظمی قمی ؟! کسی نبود و.. طبع روانی داشت وشعر می گفت ودر ده دقیقه بیشتر ویا کمتر مثلا چهار صفحه می نوشت هیچکدام از کلمات نقطه نداشت بعد از اینکه یک نفس می نوشت از بیت آخر شروع می کرد نقطه گذاری می کرد مسائل سیاسی یا اجتماعی ویاپند آموز را در قالب داستانی می گفت اما توصیفات جنسی و آلات تناسلی را بطور وسیع وبسیار بیشتر از هر شاعری که شعری در این زمینه گفته باشد ورکیک استفاده می کرد.

شعری داشت در مورد پاسبان بند قرنطینه عادی ها که از وی هروئین کشف و وی را در همان قرنطینه باز داشت می کنند و وی که معتاد بوده در بدر به دنبال پیدا کردن مواد به نظافتچی دستشویی ها مراجعه می کند که بعد از التماس ودر خواست بسیار نظافتچی در ازایش می خواهد که وی را بکند ونه بصورت ساده بلکه اول بمکد و.. وعکس العمل این پاسبان معتاد که ابتدا عصبانی وپس از مدتی فشار نیازش وبا چانه زنی و کوتاه نیامدن نظافتچی در توالت قرنطینه تن به همه خواسته های وی میدهد .داستانی بود که در شش صفحه شعر نوشته بود هرچند افشاگر و پند آموز که بسیار مستهجن ووقیحانه تشریح شده وچنان با آب وتاب برایم خواند با توجه به فرهنگی که در آن موقع داشتیم که مطلقا قادر به باز گو کردن شعرش نبودیم ولی در حال حاضر نیز فکر نمی کنم باز هم در توانم باشد که حتی با دوستان همسن وسالم بزبانم جاری شود..

باری از خصوصیات این ملا بگویم که جالب است .گویا قبل از آمدن ما ماه محرم بوده و ولی پور(رئیس زندان سیاسی یا دادیار ناظر زندان) از وی خواسته که برای ارشادو .. روضه بخواند که خوانده بوده واکنون طلبکار زندان بود و مصر به دریافت طلبش ,طوریکه دیگر این مقامات که بقولی هفته ائی یکی دوبار برای سرکشی می آمدند جرات نمی کردند انطرفها ظاهر شوند " شغال بیشه مازندران را نگیرد جز سگ مازندرانی"شبهای چهلم و چهل وهشتم که با هم در آنجا بودیم علیرغم خواهش توابها روضه نخواند وقتی پول نمی دهند برای چه بخوانم! وفحش وناسزا به مسئولین که حقوق هم صنف هایشان را رعایت نمی کنند اینها می خواهند حقوق مردم را بدهند؟.این حاج آقا دوپسر داشت که هر دو توده ائی وهر دوتواب بودند وهر دو را بگفته خودش عاق کرده بود .این دو که قدبلند وقوی هیکل بودند سربر شانه هایشان تکیه داده وچهار زانو در مقابلش می نشستند همچون طفلان مسلم با نهایت ادب اسلامی ولی وی تحویلشان نمی گرفت یکبار پرسیدم چرا عاقشان کرده ائی گفت توده ائی هستند.

بهش یواش گفتم که میدانی که من کمونیست هستم ؟ گفت آره ولی آنها توده ائی هستند ؟!! نپرسیدم وبنابراین نمی دانم برداشت وی چه جنبه ائی از حزب توده را که غیر قابل بخشش بود ,را شامل می شد چرا که بعدها شنیدم که یک دخترش نیز اقلیتی و زندانی بود که زندانش را با سرفرازی کشیده و آزاد شده بود.وی که زمان شاه هم هر از گاهی دستگیر می شده وبرای تنبیه وتهدید در بند عادی چند ماهی فرستاده می شد واز فرط تکرار برای خود وخانواده اش عادی شده بود (مواجب وشهریه اش بموقع پرداخت می شده است!!) افراد مسنتر از من هم بودند ومذهبی اما بیشتر وقتش را سعی میکرد با من بگذراند وبه هیچکدام روی خوش نشان نمی داد یک ویا دونفر هوادار شریعتی بوده و جوان ها همه طرفدار مجاهدین .توابها بدلیل روحانی بودنش ؟!! سعی داشتند مثلا از محضرش استفاده نمایند اما وی چنان با انزجار وخشن با آنها برخورد می کرد که فی المثل برای درخواست روضه از من خواستند که از وی بخواهم من امتناع کردم نزدیک بود ومی شنید وآن جوابهای که ذکرش رفت داد واز من پرسید اهل فیض(یعنی مایلید که روضه بخوانم) هستید گفتم نه ونخواند .یکی از بچه های تواب رفته وازاو خواسته بود که راجع به شرح لعمه توضیح بدهد گفته بود چی شرح دنبه .

در قرنطینه کتاب وروز نامه نبود بجز چند قرآن ومفاتیح الجنان و دعای کمیل ودعای شقشقیه .ولی روزانه دو نوبت صبح از نه ونیم تا یازده ونیم وبعد از ظهرها پنج تا هفت وقت مطالعه وسکوت بود.

........................

روال این بود که پس از یک هفته زیر ذره بین قرار دادن تازه واردین و جمعبندی تمام گزارشات جایشان که بند یک باشد ویا دو ویا قرنطینه ها که آن نیز درجه بندی داشت , تعیین می شد .که تعیین تکلیف ما به بیش از یکماه ونیم رسید .و در این مدت تمامی روشهای روتینگ ومرسوم شان را برای تعیین جایمان ووضعیت مان بکار بردند : مجید نامی که فامیلش را بیاد ندارم از مجاهدین تواب بود ووی را در سالهای پس از هفتاد در گلو گاه ورودی نیشابور به مشهد در اتوبوسی که من از تهران به مشهد می آمدم که برای چک وبازرسی بهمراه دیگر پاسدارها دیدمش ووی نیز دید وبرویش نیاورد ( مرا برای باز جویی از ماشین پیاده نکرد), وی تمامی افرادی را که ازسال 60 وارد زندان سیاسی شده را با شماره تخت و اتاق و بند و.. میدانست وبیاد داشت وبنوعی " ثبت است در جریده عالم .." را متذکر می شد که همگی به بهانه دیدار وسرکشی وچاق سلامتی با توابین صورت میگرفت و در ضمن یاد آور نکاتی برایمان بود ؟!!وتداعی علی ریش که بچه های بازداشتگاه سپاه تبریز وبعد ها زندان مشهد داستان ها و افسانه ها از توانائی ذهنی اش نقل میکردند : یکی از بچه ها نقل میکرد که مثلا از درخت توت مقابل مغازه خوار وبارفروشی سر کوچه شان در بجنورد پرسیده است ؟!!محل استقرار علی ریش در سه راه ماکو خوی تبریز بود و تمام کسانی که مظنون به قصد خروج از کشور غیر قانونی را داشتند را بازجویی کرده وشناسائی کرده بود !!من بعد ها یعنی در سال 94-95 که تازه پاسپورتم را گرفته واز طریق مرز زمینی ماکو به استانبول می رفتم بعداز ماکو ونرسیده به مرز بازرگان ایست بازرسی گذاشته شده بود وکلیه سرنشینان سواری ها واتوبوسها را چک می کردند وی را یکبار دیدم .من بلیط تهران ماکو را داشتم ودر ماکو سوار ماشین کرایه ائی شدم که بغیر از من چهار مسافر دیگر داشت که یکی را نگهداشت بقیه پس از چند سئوال وجواب به کجا میروی وبه چه منظور چقدر می مانی وچقدر دلار بهمراه داری : سئوالاتی بود که می پرسید همراه با چک کردن پاسپورت وتمام صفحات آن . بعد از یکی دوهفته بدلیل کند ذهنی وعدم انطباق با شرایط زندان ؟!از خودم می گویم من به توابین اصلا رو نمی دادم که مثلا با من صحبت کنند , ودر وحله اول وارد شدن تا حدودی سبک سنگین کرده بودم افراد اتاق را , بنابراین رابطه بسیار محدودی داشتم حداکثر دو یا سه نفر .

من زیر دادگاهی بودم ورنج ودامنه حکمم از آزادی تا اعدام ؟ !! بود وبا توجه به شناختم از جمهوری اسلامی وتجربه قبلی که داشتم می دانستم که اعتراف کرده یا نکرده باشی ویا ننوشته باشی یعنی اصلا پرونده وقانونمندی در جمهوری اسلامی ودادگاه های انقلاب اسلامی چیزی شبیه شوخی یا وهم است بنابراین با علم به این موضوع نه می توانستم ونه خودرا مجاز میدانستم که به هر طریق که شده خود را از مخمصه برهانم ونه به پیشواز مرگ بروم .

از این روی یک روال ثابت داشتم سعی میکردم نه چپ روی کنم ونه راست روی .اکنون این برداشت خود را برای اولین بار عنوان می کنم : می دانستم ( که در آن موقع می دانستم ) که وظیفه ای ورای یک چپ وکمونیست معمولی بر دوشم هست که بایستی پاسدار حرمت آن باشم و آن زندانی زمان شاهی بودنم می بود که آن گذشته تاریخی وآن رفقای جان سپرده که بصورت اسطوره در یاد وذهن رفقای جوان زندانی هستند و خود به واقعیتی که نه تنها کمتر از آن نبوده بلکه همتراز وگاها بالاتر از آنها هستند واقف نیستند .

از اینرو زندانی زمان شاهی را انسانی بالا وبالاتر انگاشته وهر گونه حرکتشان زیر ذره بین بوده وکوچکترین اهمال ویا سستی ویا عدم انطباق با آن نرمها وایده آلها آنها را دچار یاس وبدبینی می کرد ؟. پس در آن مقطع و پس از آن نیز حرام وحلال نمی کردم وبا هر کسی نزدیک نشده وروابط خاصی برای خود تعریف میکردم واین روال وروش من بود -حدی که وتا حدی که بتوانم بر آن باشم ورعایت این حریم را هم به خود وهم به دیگران اعمال میکردم .داستان به این سادگی در زندان جمهوری اسلامی نمی گذشت .

یکی دوهفته از آمدن ما به قرنطینه نگذشته بود که جواد راآوردند ..از بند یک به بهانه دو هفته تنبیهی بخاطر سیگار کشیدن ؟ در بدو ورود به زندان می پرسیدند سیگاری هستی یا نه وبا توجه به سن که بالاتر از 25 سال سن مجاز به داشتن سهمیه وخرید سیگار می شدی ومن اظهار به 25 سال سن کرده وخود راسیگاری بدون هیچ پیش زمینه ذهنی اعلام کرده بودم ( من سنم را که حدود 27-28 سال می شد در ذهن نداشتم و هم اکنون که دارم می نویسم محاسبه کرده وتا به حال فکر می کردم که 25-24 سال داشته ام ) بنابراین هر هفته یک بسته سیگار همای 40 تائی سهمیه داشتم .

جواد که زیر 25 سال سن داشت بنا بر گزارش ویا در حین سیگار کشیدن گرفته وبه قرنطینه فرستاده بودند جرمش اقلیتی بود از همان چند دقیقه ائی که بواسطه آشنائی با رفیقی که با من بود من پی به ضعف و درنتیجه ماموریتش بردم ودر دستشویی به به رفیق ام گفتم که تهش باد می دهد وبا برنامه آمده است ؟

زندان قانونی داشت ودارد که از کوچکترین ضعف حداکثر بهره برداری را می کند واین در مورد جمهوری اسلامی هیچ حد ومرزی نداشته وندارد چه مسئله سیگار باشد و چه نیاز جنسی حتی بین زن وشوهر که بعدها مواردی گفته خواهد شد.جواد سیگاری بود وبشدت طالب وشیفته سیگار ویا آلوده به آن جمهوری اسلامی از سیگار کشین قاچاقی وی بعنوان طعمه سر قلاب استفاده می کرد با شل وسفت کردن این قلاب وی را بیشتر وبیشتر به منجلاب می کشید؟

وی در بندی که بیش از پنجاه درصدشان تواب بودند سیگار می کشیده ودر تمامی این مدت تحمل می شده وبمحض آمدن ما به قرنطینه فرستادند ومی دانستند که من سیگار می کشم وکسی هم نیستم که از دادن سیگار وشریک کردن دیگران خودداری کنم واز بدو ورود به قرنطینه به سیگار من شریک شده وبیش از من با سماجت وپررویی از آن استفاده می کرد -سیگار ها را نصف می کردیم که تعداد دفعات بیشتری بکشیم روشی بود که وی بمن تحمیل کرد ومرسوم بند بود والا در آن موقع من بیش از 4-5 تا نخ نمی کشیدم -ولی به این ترتیب روزی ده تا دوازده بار سیگار کشیده می شد .

من از هم صحبتی با وی اکراه داشتم وعطش وی به سیگار مرا منزجر کرده بود چند بار عنوان کردم که می خواهم ترک کنم واز هفته دیگر سیگار نخواهم گرفت وی آشکارا به التماس می افتاد من معتادین به مواد مخدر چه در قرنطینه زمان شاه وداخل بند عادی دیده بودم که از قرص آسپیرین وشربت اکسپکتورانت نیز نمی گذشتند .

بزرگترین خواسته اش از آزادی این بود که همان دم در زندان یک بسته سیگار را پشت سر هم بکشد .روزی ده دوازده بار کم نبود با اینکه اگر می دید دیگران هم سیگار می کشند چترش را باز می کرد .تمام مدت چشمش مترصد شکار چشمهای من بود که با لبخند وقیحانه ای واشاره چشم وقت سیگار کشیدن ویا نیازش را ابراز کند .من با کمال میل حاضر بودم که جعبه سیگارم را به وی بدهم وخود را خلاص کنم اما می ترسید یا وانمود می کرد که می ترسد با خود سیگار داشته باشد من باید سیگار را روشن کرده یک یا دو پک میزدم بقیه سیگار را ترتیبش را می داد و من باید بعنوان پوشش در کنارش می ایستادم .توانسته بودم تنها به وی اعمال وبفهمانم که تنها شرطم اینست که بحث سیاسی بامن نکرده وحرف اصلا نزند سیگارش را بکشد ومن دنبال کارم بروم .

آیا آن توابین مسئول اتاق نمی دیدند توابین مخفی که هیچ؟!! اکنون ودر این سن وسال برایم مشمئز کننده است این آلوده به چیزی بودن وبعبارت صحیحتر برده وبنده چیزی بودن, چه سیگار باشد وچه مشروب... ؟!!سیگار می کشم و گاها برای تنبیه خود یک هفته نمی کشم ,مشروب می خورم ولی گاها یک ماه نمی خورم ؟!!در زندان نیز چنین بود در سال 67 وقتیکه منتظر اعدام بودیم حدود یک ماه هم سیگار وهم چای را قطع کردند , من هیچگونه له له ای برایشان نداشتم گیرم که چای خود تاثیر بیشتری برایم داشت وسر درد گرفته بودم اما پس از دادن چای که بعضی از رفقا که جوانتر از من بوده وبرای کاهش اضطراب با چای خشک و کاغذ روزنامه سیگار درست میکردند اما من هیچگاه آنرا امتحان نکردم .

................

زندانیان دیگری که بصورت گروهی بشود طبقه بندی کرد بغیر از بهائی ها که بعدا به آن خواهم پرداخت زندانیان نظامی و عمدتا افسران شهربانی زمان شاهی بودند.از جمله سرهنگ الوندی که از قرنطینه مستقیما به تهران فرستاده شد وگویا در کمیته مشترک زمان شاه واطلاعاتی بوده وبا نامه ائی که نوشته کارواهداف مشترکشان در از بین بردن کمونیستها ومجاهدین اشاره کرده بود ودو باره به کمیته مشترک وکار سابقش برگشت. سر هنگ ایرج کیوان منش رئیس کلانتری سی متری اول احمد آباد مشهد بوده است ودر این مدت فراری وبعد از آبها از آسیاب افتادن وبا روابطی که داشته مطمئن شده که خطری متوجه شان نیست خودرا معرفی مینماید و هکذا سرهنگ غضنفری ,سرهنگ نظری.تنها کسی که در سالهای 62-63 اعدام شد سرهنگ وحدت بود که ارتشی بود وبه جرم بهائی بودن . سرگرد قبادی رئیس ساواک (ویا رکن دو) منطقه سرخس بوده که در اصفهان سکونت داشته ودر این سالها دستگیر می شود وبه مشهد اعزام میگردد وآنهم بدلیل اطلاعاتش از نقاط کور مرزی سرخس که جمهوری اسلامی سخت به آن نیازمند بود وبهر حال با این ترفند (زندانی شدن )خود داوطلب همکاری شده وبه منطقه فرستاده شد. ..مهمترین افسر ی که در سال 63 خودرا معرفی کرده بود سرگرد ویا سرهنگ هوشنگ چمنیان بود .وی رئیس ضد اطلاعات شهربانی خراسان تا 57 بوده وی طبق ادعایش بدون استفاده از هیچ گونه رانتی که من تائید میکنم در حین افسری در کنکور دررشته راه وساختمان دانشگاه تهران -دانشکده فنی قبول می شود ودر حین خدمت فوق لیسانس مهنسی را از دانشکده فنی میگیرد.!!فرد بسیار تیز وزرنگی بود روابطی با من داشت و.. در همان زمان یکی از نزدیکانش از بچه های چپ در زندان بود که کمتر رابطه ائی باوی داشت عجوبه ائی بود در نوع خود . نقطه ضعف های هرکسی را که می خواست تشخیص می داد .از سیگار که در فضای محدودیت شدید منبعی بود بی محدودیت استفاده میکرد واین سیگار ها از طریق وطروق مختلف چه آبدارچی که وظیفه تحویل وانتقال آبجوش از آشپز خانه مرکزی به بندعهده داربود وگروهبان یا استوار سابق عادی بود تا نگهبانی حدفاصل بندهای سیاسی و زندان شهربانی ویا رئیس زندان که بکرات به ملاقاتش خواسته می شد. .طبق گفته خودش اصرار بر سیگارهای فیلتر دار ( بهمن وآزادی آنموقع) ولی وی همان سیگار هما ی چهل تایی را تر جیح می داد وگاها نظر و خواست مرا نیز می خواست.قبلا گفته ام سهمیه افراد بیش از 25 یا 30 سال یک بسته سیگار همای چهل تایی بود وبرای کسانی مثل من که واجد شرایط بودیم دو یا سه نفر وگاها چهار نفر تحت پوشش داشتیم که شریکی باهم می کشیدیم وعلیرغم صرفه جویی ها روز ششم سیگار تمام می شد تا روز بعد که فروشگاه باز شود وسهمیه ها با پول وچک لیست داده شود یک روز خماری بود. .واین روز بود که کار وبار هوشنگ چمنیان رونق میگرفت ووبساطی داشت. بارها بسته کامل را بمن پیشنهاد می داد که نمی پذیرفتم -برو این دام بر مرغ دگر نه-من سعی داشتم از چند وچون سیستم اطلاعات شهربانی اطلاعاتی از وی استخراج کنم که به انواع حیل از آن سرباز میزد. دم دمای انتقالش به تهران بود که از ترسش با همکاری رژیم و تمام این رفت وآمدها حتی با رئیس شهربانی خراسان و... برای ترغیب همکاری وی صورت میگیردگفت .اینکه حاضر است دو یا سه سال زندان بکشد ولی با این ها همکاری نکند و انهم نه بخاطر ماهیت رژیم بلکه ترس از آینده نا معلوم رژیم ؟و من هم می ترساندمش -یکبار جستی ملخک؟ وروزی که میرفت تصمیم قاطعش راکه به هیچ عنوانی تن به همکاری نخواهم داد .رفت وبعد از چند ماه از تهران آزاد شد وفعالیت اقتصادی سود آوری داشته است وشنیدم که چند سال پیش فوت کرد. افسران دیگر نیز کمتر از یکسال زندان کشیده وآزاد شدند. این افسران عموما بنابه محافظه کاری شغلی وذاتی شان خود را بعد از پنج ویا شش سال مخفی بودن بی علت معرفی می کردند..یعنی رژیم با اینها کاری نداشت مگر اطلاعاتی ها که از تجارب وتخصص ضد انقلابیشان می خواست بهره برده وبه همکاری بکشاند. .بعضی از اینان گاها دچار ترس و واهمه شده و من در پاسخ به این نگرانی هایشان میگفتم هیچ نگرانی نداشته باشید تا وقتی که ماها را می کشند وزندانی می کنند !!شما را سنه نه؟وقتی فکر می کردند تائید کرده وآرام می شدند.. نتیجه گیری کلی اینکه شخصیت اینان کاملا متضاد با طمطراق ویال وکوپالی که در زمان مصدر بودنشان باز تاب بیرونی داشت.

.............

بهائی ها

در سال 63 بعد از راه اندازی بند پنج جدید دارای دو اتاق در بند یک شدند ( اتاقهای انتهائی بند یک طبقه یک) وقبلا در بند چهار قدیم بین بچه های سیاسی متفرق بوده اند ..در بند یک روزهاو ساعت مشخصی برای حمام ونیز یکی از توالتها ویک شیر آب مخصوص و همچنین بند برای آویزان کردن لباسهایشان بصورت جداگانه در حیاط.اختصاص داشت..در اتاقهای بهائی ها مجید صادقی از راه کارگری ها که سر موضع بوده وبدلیل نخواندن نماز یا شرکت در کلاسها به این اتاقها تبعید شده بود و اکبر باغبان پیر مرد توده ائی که داستانش را می گویم ویک سیک هندی که مقیم افغانستان بود ولیسانس حقوق که با چند بسته هروئین در ساک دستی اش بدون هیچ مخقی کاری پس از گذشتن از مرز بصورت غیر قانونی بین تربت جام ومشهد دستگیر شده بود نیزبودند.آقای جبیب الله میثاقی دستگیری سال 59 بود وتا سال 60 تنها زندانی بهایی بوده است تا سالهای 66 که همه شان را آزاد کردند زندان می کشید. آقای رحیمی پیرمرد ی بود که کارگر کارخانه پپسی کولا بوده واخراج واز حقوق بازنشستگی نیز محروم شده بود در سال 64 قانونی جمهوری اسلامی گذارند که کلیه ارتشیان ( اگر اشتباه نکنم -نه کارمندان دولتی ) بهایی از سال 42 کلیه حقوقی که گرفته اند بایستی برگردانند؟!! ونظر به اینکه اکثرا افراد شریفی بودند که دارای ثروت ومکنتی نبودند وحقوقشان را خرج کرده بودند مایه وعلت اعتراضشان گردید. : در این جا نکته ائی از اعتقادشان وباور مذهبی شان را بگویم که من هیچگاه نتوانستم آنرا هضم نمایم -اعتقاد دارند که تبعیت بی چون وچرا از قوانین جاری هر کشوری که در آن ساکنند واجب است ؟!!مثال بزنم توالت ودستشویی و.. برایشان در نظر گرفته شده بود.بچه های سیاسی حتی مجاهدین برای مقابله ومبارزه با این ترفند کثیف وضد بشری رژیم وزیر پا گذاشتن این مقررات کذائی از توالت ودستشویی آنها استفاده میکردنداما بعد از مدتی متوجه شدیم که آنها باتوجه به پایبندیشان از توالت ودستشویی دیگر استفاده نمی کردندواین عمل فشار بیشتری با توجه به مسن بودن تعدادی از آنها بوجود می ورد ودر بحث های درونی این نتیجه گرفته وعمل شد که بچه های سیاسی خودداری کنند ؟!!این داوطلبانه تن به محدودیت وقوانین ظالمانه دادن را من با تنی چند از بزرگانشان ( آقای میثاقی , آقای اشراقی و..) در میان گذاشتم بهیچوجه دلایل یکدیگر را نمی فهمیدیم گویی آنها بازبانی سخن می گویند که من نمی فهمیدم وبرعکس..وقتی من دلیل می آوردم که رژیمی در این حد ارتجاعی که به عقاید وباورهای افراد نیز خطکشی کرده وبغیر از باورمندان خود کسان دیگر را آدم نمی داند وسزاوار نیستی چگونه به این قانون میدهید پیروی کنید ؟ می گفتند چنین قانونی جمهوری اسلامی ندارد !! خوب پس شما در زندان چه می کنید ؟ غیر قانونی است این کارشان ... بحث های سوفسطائی ..وتکرار مکررات که هر دو طرف خسته می شدیم .نکته جالب زندانی بودنشان هیچ قرابت ونزدیکی عملی در زندان کشیدنمان (سیاسیها در کلیتشان وبهائی ها)وجود نداشت هفته ائی یکبار در وقت حمامشان به حمام میرفتند و حتی در بند یک نیز بچه های سیاسی برای شکستن این تابو عمدا در وقت آنان به حمام میرفتندتوجیهاش نیز ساده بود که حمام واجب داریم ولی متقابلا هیچ حرکتی نداشتند ویا در مورد بند لباس در حیاط اگر ما لباسمان در بند آنها آویزان می کردیم وپر می شد آنها از بند های دیگر استفاده نمی کردند .در نهایت این مقرارت غیر انسانی جداسازی ونجس بودنشان اعمال میشد ما ناچارا رعایت می کردیم چرا که عدم رعایت ما موجب عدم آسایش آنان میشد. من در اینجا قصد نقد اعتقادی شان را ندارم اما از عملکرد شان در زندان , بزحمت می توانم خوداری کنم. ..مسعود خلوصی سال آخر پزشکی بود ونقش طبیب خانگی را داشت که بوی مراجعه میکردم وبا تمام خلوص نیت اما با همان محدویت های اعتقادی به مداوای بیماران می پرداخت .مهندس رضائی بود که مهندس کشاورزی وقرد بسیار باسواد در رشته خود وصاحب ذوق وسلیقه هنری .ایشان شوهر خواهر دوست همکلاسی ام فروزان گلشنی وپدر خانم اش یعنی پدر دوست من آقای گلشنی سال 60ویا61 اعدام شده بود پیرمرد شریف بازنشسته..من با فروزان در دبیرستان معروف مشهد "ابن یمین "در کلاس ششم دبیرستان همکلاس بودیم ودوست. با وجود درس خواندن های شبانروزی بعلت اینکه مسعود ومجتی احمدزاده وامیر پرویز پویان وحمید آریان وتوکلی و..چند سال قبل از این دبیرستان فارغ التحصیل شده بودند واز اقوامشان در کلاس ما بودندتا حدودی جو دبیرستان وکلاس ما بخصوص در آن شرایط که ما داشتیم از دیگر جاها متفاوت بود وصحبت هائی ونجواها وبسیار محدودو رد وبدل شدن جزوات ودفاعیه هاانجام می گرفت. من بدلیل همین دوستی با فروزان هدف انجمن های اسلامی بودم که کتابها وبروشورهای ضد بهایی را مفصل وبه کرات در جا کتابی ام میگذاشتند .ومن این ها را به فروزان می دادم وگاها جواب ایرادات گرفته شده را می خواستم .در سیستم آموزشی دینی بهایی ها گویا آنها نیز پابه پای آموزش رسمی , آموزش دینی داشتند .فروزان می گفت که دیپلم بهائیت را گرفته است یعنی دوازده کلاس طی کرده است.ویک روز فروزان آمد وگفت من تکلیف خودم را روش کردم وبین افکار سیاسی مثلا و در آن مقطع زمانی وعقاید دینی ام دومی را انتخاب کردم ومحدود کتابها وجزواتی که در دستش بوده توی بخاری انداخته وسوزانده است ؟!! کمی دلخوری پیش آمد ولی ما بیش از اندازه مشغول درس ومشق بود یم ومسئله فراموش شد. .

از دیگر زندانیان بهایی سهیل نصیر زاده بود .باوی کلاس پنجم دبیرستان در دبیرستان دانش وهنر که آنموقع گران ترین وبالاترین سطح آموزشی را در بین دبیرستان های ملی داشت , هم کلاس بودیم .بچه های پولدار ومقامات در اینجا جمع بودند سهیل یکی از شاگرد اولهای کلاس بود .دبیر ادبیاتی داشتیم که یکبار موضوع انشا ئ را دلبخواه اعلام کرد. سهیل در جلسه بعدی متنی تبلیغی وترویجی در باره بهائیت خواند که یادم است از انیشتن وروسای جمهور قبلی وفعلی آمریکا وشخصیتهای معروف آن دوره فاکت آورده بود همگی در باب درستی وحقانیت بهائیت , کلاس متشنج شد تعدادی از ما سئوال میکردیم که مثلا کندی که اینهمه تعریف کرده است آیا بهایی شد و.؟وتعداد اندکی که جزئ انجمن ضد بهائیت بودند به داد وقال وفحش .. دبیرستان متشنج شد وکار به بالاتر کشیده شد. هفته بعد دبیر مربوطه این نوشته را محکوم کرد ومعذرت خواهی که هیچ قصد وغرضی از جانب وی نبوده است اما در تمام اینروزها کلاسها با جزوات وکتابچه های ضد بهایت براستی بمباران گردید .داستان گذشت وسهیل را که در دانشکده فنی رشته برق والکترونیک پذیرفته (تاپ ترین رشته فنی آنروزگار) وتمام کرده ومشغول کار شده بود , در زندان دیدم برخورد بسیار سرد ی داشت ناشی از عدم تمایل به دیدن وهم صحبتی با من .در سال 65-66 بود برحسب اتفاق با هم در حیاط قدم زدیم وصحبت به قره العین رسید .من در اظهار نظرگفتم که فارغ از جنبه دینی وجایگاهش برای شما من ایشان را زن انقلابی میدانم وبرایش احترام قائلم . شروع کرد توهین به دیدگاه علمی ومارکس ومارکسیسم که حتی فالانژهای اسلامی وباز جویان وشکنجه گران شان نیز هیچ موقع -لااقل من نشنیدم- چنین کلماتی وچنین برداشتی را ابراز کرده باشند .داستانی از پدر بزرگم پاپا یادم میآید

روزی بعد از مراسم خاک سپاری فردی بهنگامی که برمی گشتند در صف اول همراه با امام جماعت درگز با اسم با مصمای ملا نصییر الدین " پاپا رو به یکی از همراهان میکند ومیگوید "اگرآن دنیایی باشد چه دنیای وسیع وبزرگی خواهد بود که اینهمه آدمی که میرود در آن جا میگیرد. ملا نصییر برمیگردد وبه پا پا می گوید"" این گه ای که خوردی یکبار دیگر نخوری" پاپا هجوم میاورد که بزند اطرافیان مانع می شوند ونشان به آن نشانی ملا نصییر که خانه اش چند خانه بالاتر از خانه پاپا بود در یک کوچه باریک هیچوقت جرئت نکرد که رو درو شود واین علیرغم واسطه شدن زنش پیش ماما ی من وسپردن تعهد پاپا پیش ماما که کاری نخواهم داشت !!

من بزحمت والبته با برخ کشیدن از خودگذشتگی وفداکاریم در صحبت باوی ... وتکرار جمله زنده یاد حید ر سلامت که در سالهای 52-53 وداستان حزب رستاخیز و آزادی و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن و... که تبلیغ شده ویکی از درگزیها به اسم آقای خواجه زاده خود را کاندید نمایندگی از درگز کرده بود در مقابل خانم اسدی که نماینگی موروثی ؟!! درگز را داشت -که خود داستانی است که برای جلوگیری از هم گسیختگی درپی خواهد آمد -حیدر سلامت یقه آقای خواجه زاده که این بازیها را باور کرده بود وحمایت قاطع درگز یها را دیده بود امر بر خود مشتبه شده وباور کرده بود که واقعی است این جمله قصار را گفته بود " ببین ما از دست زور به مستراح پناه آورده ایم فکر نکن که بخاطر تو ... داریم خودمان را پاره می کنیم , حواست باشد" منهم این جمله را به سهیل گفتم کار داشت به جاهای باریکتر می کشید که بزحمت خود را کنترل کرده واز وی جدا شدم !!!شاید از پاره ای نظرات بر من انتقاد وارد باشد ولی من بعد از گذشت اینهمه سال حداقل در این مورد بخودم ایرادی وارد نمی بینم .بعد ازآن دیگر نگاهی حاکی از آشنائی نیز بر یک دیگر نمی انداختیم موقع آزادشدنشان در سال 66از آنها تعدادی رسم انسانیت را بجا آورده وخداحافظی و آنهم با دست دادن بجا آوردند ایشان نتنها با من بلکه با هیچ کس دیگر هم این رسم را بجا نیاورد .؟ برداشت من این بود که کینه ونفرتشان نسبت به سیاسی هابه اندازه حداقل رژیم بود . .بیاد میاورم موقعیکه در سال 56یا 57 بعد از یکسال هم بند بودن با فالانژ های مذهبی که در یک اتاق در بند سه اوین چهار نفره زندگی می کردند در طبقه ائی که همه چپ بودند آنها نیز ( کچوئی واله بداشتی ودونفر دیگر- کچوئی همان که زندان اوین را بدرستی بنام وی کردند) همانگونه زندان را ترک کردند که اینان ..

.......

 


saeid-canada |

با درود به شما رفیق رسول عزیز ممنون از اینکه خاطراتی خودت را نوشتی و گوشه ای از جنایتها و وحشیگریهای جمهوری اسلامی نسبت به انسانهای آزادی خواه و مترقی که در اسارتشان بودند و من خودم به عنوان شاهد که مدت نزدیک 3 سال در زندان بودم به شما خسته نباشی میگویم و به امید روزی که شاهد سرنگونی این جانبان وحشی باشیم



Gozareshgar
info@gozareshgar.com