22.08.11 11:26 Alter: 8 yrs

مهرنوش شفیعی: سوزان نیکزاد ازفراز قله ای،به حقارتشان چشم دوخته بود

Kategorie: Meldungen Links

 

 

   

با تاکسی وارد کوچه  نسبتا باریکی شدیم که پراز خانه های مسکونی بود و در یک طرف کوچه ماشینها تنگاتنگ پارک کرده بودند. تاکسی در مقابل یک خانه کلنگی ایستاد او به سرعت از تاکسی پیاده شد تا از خانه مادرش دستگاه تایپی را که از مدتها پیش و بعد از پاکسازی هنوز باقی مانده بود بیاورد و من در تاکسی ماندم.مدتها بود که به این خانه رفت و آمد نمیکرد . شب بود . من به ماشینهائی که روبروی ما پارک کرده بودند نگاه میکردم همه خالی به نظر میرسیدند. ماشینی از پشت سر آمد در روشنائی نور این ماشین به نظر رسید که سایه ای دریکی از ماشینهای روبروی من تکان خورد ولی سریع محو شد در همان لحظه صدای مردی از بیرون شنیده شد. خانم سوزان نیکزاد ... مردی  مسلسل را میان دوکتف سوزان فشار میداد و در همان لحظه 2 نفر مسلح به درون تاکسی که من در آن بودم هجوم آوردند. راننده تاکسی به 2 مرد مسلح اعتراض میکرد و میگفت کسی اینجا کار خلافی که نکرده ...چرا این جوری حمله میکنید.. این خانم کاری نکرده .

 سوزان را بدرون همان اتومبیلی بردند که چند لحظه پیش سایه ای در آن تکان خورده بود و به کف ماشین خزیده بود. ماشینها که با تاکسی حداقل 3 تا میشدند حرکت کردند .با سرعتی که گویی در حال پرواز بودند. با لاتر از چهاراه سید خندان برای لحظه ای 2 تا اتومبیل در موازات هم قرار گرفتند .در صندلی پشت راننده، سوزان را دیدم. مصمم و نترس و مشت گره کرده اش را به من نشان داد در کنار او مرد مسلح و در همان لحظه سایه خزیده را... آه .. او بود همان دختر جوانی  که 4 ساعت پیش سر قرارش با سوزان نیامده بود اومرا دید ولی نگاهش را از من دزدید .چیزی در او تغییر کرده بود انگار که قوز در آورده بود .. به چشم من ، قوزی بر شانه ها و گردنش آمده بود.یاد ورزشکارانی افتادم که روزگاری در تلویزیون دیده بودم. یک نوع ورزش اروپائی که آنموقع عجیب به نظرم رسیده بود. آنها لباسهای مخصوصی میپوشیدند که سرشانه ها و پشت کتفشان خیلی برآمده بود تا در بازی بتوانندمرتب بهم تنه بزنند و رقیب را به این طرف و آنطرف پرتاب کنند. بازیکنان هاکی روی یخ  . آن 2 نفر مسلح در تاکسی مرتب به من فحش میدادند .در سربالائی اوین تو سرو کله و صورت من میزدند و میگفتند میدونی کجا میریم؟ از اینجا راه برگشتی نیست.. عمودی میری ..افقی برمیگردی فلان ... فلان شده ...و در همانجاها بود که به من چشم بند  و دستبند زدند.

همه چی با سرعت پیش میرفت. بازجوها عجله داشتند که صید خود را به مسلخ ببرند. دستان و کتفم را،برای بستن قپانی کشیدند،یک دست از بالای سر ودر جهت مخالف دست دیگرم را از پشت بهم رساندند وپشت گردنم بشکل ضربدری بستند. اسمت چیه ؟؟ اسم رابطتت چیه ؟ محل قرار...و ..... در همانحال صدای فریاد سوزان را شنیدم و منرا از سقف آویزان کردند. باورم نمیشد که چنین دردی هم وجود داشته باشد. بند بند پیکرم در حال از هم گسستن بود ،انگار که ماده ای اسیدی سراسر بدنم ، ذرات  وجودم را می سوزاند و از هم پاره میکند.

در عین حال که فقط نوک انگشتان پایم به زمین میرسید با وسیله ای که شاید کابل و یا  شلاق بود برگردن و شانه ها و کمرم  میزدند.چشم بند داشتم و هیچ نمی دیدم در آن لحظات گاهی به نظرم میرسید که این ضربات آنقدر منظم هستند که اگر بتوانم خودم را تکان بدهم شاید ضربه بعدی به من اصابت نکند ولی هربار که تلاشی میکردم حلقه دستبند تنگترو زنجیر کشیده تر میشد گاه حواس و هوشم را از دست میدادم ولی هر بار که به هوش بودم فریاد سوزان را هم میشنیدم.ساعتها میگذشت  شکنجه بود و

و فریاد و بدو بیراه  شکنجه گران که نمی خواستند وقت از دست برود. در آن میان صدای آن دختر را هم شنیدم. با درد میگفت

" منکه گفتم.. چرا دوباره میزنید...".نه  آنها سیر نمیشدند تصور میکردند که تازه صید را بدام انداخته اند . روزهای متوالی با قپانی ، شلاق و یا مشت و لگد گذشتند. بارها در پشت در اتاق شکنجه منتظر نوبت نشستم وآنوقت فریاد سوزان و صدای نفس نفس چند مرد،شیهه بازجوها.. حرف بزن سلیته...کجا قرار داری... هرزه... رابطتت کیه؟ ... و صدای تازیانه هائی که فضا را میشکافت ، روز و شب و ساعتهای متوالی،  چقدر طولانی....سوزان را لحظه ای رها نمیکردند وسوزان از ته دل فریاد میزد،فقط فریاد میکشید ، فریادی که تمام وجود را میشکافت ودر اعماق روح  دردی عمیق به جا میگذاشت،دردی که هرگز التیام نیافت. آه رفیق من چه کشیدی ،چگونه فشرده رنج تاریخی انسانهای ستمدیده بر پیکر و روح مهربانت متراکم شد.

 متعلق به نسلی بودیم که رژیم سلطنت را با هزاران امید و آرزو سرنگون کرده بود. مردمی که در آرزوی دنیائی بهتر و دور از استثمار از جا برخاسته ، مردمی که در شرایط انقلابی طعم همبستگی وهمدلی را چشیده بودند .جوانان آرمانگرائی که سکوت در برابر بیعدالتی، تا آنجائی که در قدرت درکشان بود را پذیرا نبود ند و اکنون حاکمیتی که وادارت میکرد که به ناگهان ساکت پشت در به انتظار نوبت خود بنشینی و به فریادهای رفقا وهمراهانت زیرشلاق شکنجه گوش دهی.رنج و خشمت را در سکوت قورت دهی. آنچه در زندان بر ما میگذشت متراکم شدۀ همانی بود که به مرور در کل جامعه پیش میرفت.اجبار به سکوت در مقابل خشونت  و شقاوت، رواج سرکوب و افقشان عادت دادن جامعه به عادی دیدن آن.

یکشب بعد از اینکه شکنجه من تمام شد و اتاق منتظرین بازجوئی  پر بود من توانستم  در کریدور بزرگی در کنار چند نفر دیگر دراز بکشم . از زیرچشم بند و  پتوی سربازی سعی میکردم به اطراف نگاهی بیاندازم. غلغله ای بود. پاهای برهنه  سیاه و ورم کرده بود که برزمین کشیده میشد اسیران  یا پا برهنه بودند و یا دمپائی پلاستیکی داشتند و آنانی که کفش بپا داشتند بازجوها و زندانبانان بودند که  در رفت و آمد بودند. یک نفر را میزدنند.آنکه میزد، فریاد میزد .. بی شرف ..مادر فلان.... بگو چه کسی رو میخواستی بکشی... میخواستی منفجر کنی ..ها ؟ با همین مواد دهنت رو منفجر میکنم.

و آنکه میخورد میگفت..آی..آی... نزن... بابا من ماهیگیرم. من کارم اینه... اینارو تو آب منفجر میکنم بعد کلی ماهی گیرم میاد. به چی قسم بخورم که قبول کنید من نمیدونم در مورد چی حرف میزنید؟ برین از همسایه ها بپرسید. همه مرا میشناسند.

نه...... بازجو وقت پرس و جو از همسایه ها را هم نداشت. سرش شلوغ بود و ابزارش شکنجه  تا مرگ.

.... همینجا دهنتو.... اینقدر بخور تا بمیری... نمیگی ..نه؟  

خسته وخرد و خمیر بودم.به حرفهای مرد جوان فکر میکردم.آیا واقعا ماهیگیر بود؟ راستی چه بر سر راننده تاکسی  تلفنی که  همراه ما دستگیر شد آمد آیا او هم الان در حال تحمل ضربات شلاق بود ؟؟

 صدای نعره بازجوئی دیگر با صدای زوزه تازیانه در فضا پیچید حرف بزن دختره پتیاره ...   کجا قرار داری؟.. و دخترکی با صدای بسیارجوانی جیغ میزد مامان... مامان...

آه ... او مادرش را میخواست... طفلک در کجای این دنیا ایستاده بود ؟ چند سال  زندگی کرده بود که حالا گذارش به این سرزمین وحشت افتاده بود ؟ و واقعا چه میتوانسته انجام داده باشد که اینچنین جسم و روحش را تکه تکه میکردند؟؟... و دوباره فریاد یا زینب بازجو با صدائی که از چرخیدن تازیانه در هوا به هم می پیچید .

 یک زندانی را با برانکارد دستی آورند و در کنار من خواباندند.پاهایش که از زیر پتو بیرون بود باند پیچی و خونی بود ،دستانش ،پیشانی و سرو صورتش وبر باندپیچی روی بینی اش هنوز خون تازه بود. سوزان بود. از زیر چادر دستش را گرفتم بزور لبخند کوچکی زد. با حالتی که به نظر میرسید به سختی حرف میزند پرسید تویی ؟؟ پچ پچ کنان گفتم..آره .. آروم...ای