08.08.12 01:09 Alter: 7 yrs

کتاب شبیخون تاتارها : هدیه فریدون گیلانی به گزارشگران - شروع شب - تیر تاریکی

Kategorie: Meldungen Links

 

شبيخون تاتارها


( سفری به شرق دوزخ )
فريدون گيلانی
چاپ دوم 1390
(با ويراستاري جديد)


2فريدون گيلاني
شبيخون تاتارها
فريدون گيلاني
(1370) چاپ اول: 1991
1390 ) (با ويراستاري جديد) ) چاپ دوم: 2011
طرح روي جلد: رويا بخشي
تايپ و صفحه آرائي: مريم كمالي
چاپ و صحافي: آباكو
Abaco Druck / Gopy
Tel: 040 – 41 91 02 21
www.abaco-copy.de


شبيخون تاتارها 3

به آنان كه بر سر پيمان خويش مانده اند
و به آنان كه بر سر پيمان خويش جان باختند


4 فريدون گيلاني


شبيخون تاتارها 5


مقدمه چاپ اول


نوشتن اين كتاب ده سال به درازا نكشيد،كتاب گم شده بود؛ زير قالي خانه پدرم، در
گنجه خانه خواهرم، و لاي كتاب هاي برادرم، بي آن كه خود بدانند و در وحشت از
جوخه ي اعدام حزب الله، بترسند و بسوزانندش.
روز دهم ارديبهشت ماه 1359 ، هشت روز پس از مصادره ي دانشگاه هاي ايران و آغاز
قتل عام دانشجويان، كارم به مركز تحقيقات سرطان ايران كشيد، از بيمارستان تهران
كلينيك تشخيص آن دل درد موذي سرطان بود. من مرده بودم. كسانم چنين به من مي
نگريستند. ده شبانه روز، پي در پي، و به زور مسكن و تزريق آنتي بيوتيك، تا شده و
پيچيده در آن درد بي امان، در اتاق خان هي پدرم قدم زدم و گفتم و خواهرم ساينا نوشت.
شتابزده و سردستي مي گفتم و او مي نوشت. از لحظه ها، تنها تصويري مي دادم. طاقت
كشتي گرفتن با كلمات را نداشتم. حالا هم ندارم كه شرايط هولناك تر شده است و من
متنفر از هر گونه آرامش جعلي.
بعد كه معلوم شد سرطان نبوده و عنقريب است كه با همان درد جانكاه به چنگ
دادستاني انقلاب اسلامي بيفتم؛ كه افتادم و ماه ها به همان حال شب و روز شكنجه ام
كردند، دستنويس شبيخون تاتارها و نسخه هاي اصلي دو نوار كاست سرودهاي آتش و
شعرهاي مقاومت را كه همان روزها ضبط و تكثير و پخش كرده بوديم، در خان هي اين و
آن مخفي كردم، بي آن كه به خود آنان بگويم كه در آن شرايط هولناك، زير بار مخفي
كردن آثار ممنوع نمي رفتند.
شبيخون تاتارها، سال پيش به دستم رسيد، تكه تكه و تصوير در تصوير. بايد مي
پرداختمش. ده سال از آن روزها گذشته بود و حسابي شب شده بود و تلخ يهاي بيشتري
را چشيده بوديم. آواره شده بوديم. حالا ديگر نه تنها حكومت اسلامي، كه مدعيان ديگر
6 فريدون گيلاني
هم سايه مان را با تير مي زدندكه چرا بر بوق ايشان نمي دميم. نشستم و اين كتاب را از
آن دستنويس پاره پاره در آوردم، و ازاين روزگار پاره پاره تر.
نه از شمشير تيز كرده اين مي ترسم، نه از تهديد به اعدام آن. و نه كارمند كسي
هستم كه بخواهد اخراجم كند. من وظيفه ام را در برابر جامعه و تاريخم انجام داده ام. نه
هيچ گونه تحديدي را پذيرفته ام، و نه از تهديد هراسيده ام. بر ما همين رفته است كه مي
خوانيد.
فريدون گيلاني
در تبعيد 1370
شبيخون تاتارها 7


يادداشتي بر چاپ دوم


از سپيده دم سه شنبه دوم ارديبهشت ماه 1359 ، و از آن پيشتر، از بهمن ماه 1357
تا كنون كه شبيخون تاتارها پس از بيست سال تجديد چاپ م يشود، صداي رگبار
مسلسل و فرياد امر و نهي در كشوري كه بنا به برنامه اي مشخص به چنگ اسلاميس تها
افتاده، لحظه اي قطع نشده است.
بسياري بر آن بوده اند كه تغييرات تدريجي صورت خواهد پذيرفت و در تراكم خود،
به تغيير ناگهاني منجر خواهد شد. اين انتظار، البته از قوانين ديالكتيك است كه از
تناقض دروني هر پديده اي ناشي م يشود. اما پس از 33 سال شليك بي امانِ
اسلاميست ها به سين هي مردم ايران، هنوز كشمكش تضا دهاي دروني و برخورد اين
كشمكش با اضداد بيروني، كار را به مرحل هي تغيير ناگهاني نكشانده است. . بنابراين،
ثابت شده است كه موضوع تغيير تدريجي در مساله ايران كارساز نيست و توده نمي تواند
به انتظار بهبود خواهي موهوم بنشيند.


پاره ي فاسد » در پيكاري كه از سال هاي 1358 و 59 و 60 ميان توده هاي آگاه و
درگرفته، اگر چه سير وقايع نشان مي دهد كه حاكميت اسلامي در حال تبديل « جامعه
شدن به ضد خويش است، اما ظاهر قضيه گوياي آن است كه تناقض هاي موجود در
درون اين پديده، هنوز به حد اشباع نرسيده تا تعيير ناگهاني را فورا ميسر كند. ضمنا،
حاكميتي كه آشكارا غرق در تناقض هاي دروني است و مراحل سريع تبديل شدن به ضد
خود را مي گذراند، با توان سرنيزه و سركوبي و خدعه هاي سياسي، سعي كرده است تضاد
اصلي را كه مردم باشند مهار كند تا مرگ طبيعي، يا ديالكتيكي خود را عقب بيندازد. اما،
بنا بر همين قوانين، و با وجودي كه اسلاميس تها مي كوشند تا با مرعوب كردن
بخش هائي از مردم و فريفتن بخش هاي ديگر، تكامل را متوقف كنند، واقعيت اين است
كه در موقعيت سه دهه ي پيش باقي نمانده و از درون دچار عوارض ناشي از فساد دروني

شده است.

8 فريدون گيلاني


حكومت اسلامي، براي عقب انداختن مرگ طبيعي خود، ميزان فشار بر جامعه را از
مبداء 29 فروردين ماه 1359 تا كنون، با سرعت سرسام آوري افزايش داده است، اما
نقطه ي مقابل آن هم كه جنبش هاي اجتماعي و كارگري باشد، با هويت يابي سياسي،
مقاومت آگاهانه و مبارزات پ يگير، اجازه نداده است كه اين پديده ي رو به زوال، سير
تكامل را كه به مرگ آن خواهد انجاميد، متوقف كند.
تجربه ي جنبش هاي اجتماعي و كارگري در سه ده هي گذشته، نشان داده است كه
در حاكميت اسلاميست ها و سلطه ي آشكار و نهان نظام هاي اطلاعاتي سرمايه داري
جهاني در ايران، هيچ گونه احتمالي براي ايجاد اصلاحات وجود ندارد و راهي جز اقدام
براي تغيير ناگهاني كه انقلاب عليه نظام موجود باشد، براي مردم ايران باقي نمانده است.
در حالي كه پس از 33 سال، مطالبه ي مردم ايران به خلاف انتظار توطئه گران
جلوه مي كند، دوستاني از من خواسته اند تا « شعارهاي ساختارشكن » حكومتي در
شبيخون تاتارها را كه لحظه هاي مبدا و آغاز تهاجم به آزادي هاي مردم را ثبت كرده
است، دوباره چاپ كنم تا اين توهم جا نيفتد كه جنبش اعتراضي و انقلابي مردم را مي
شود با رنگ و لعاب اصلاح طلبي، از مطالبه اي كه سرنگوني بي اما و اگر و بي چون و
چراي حاكميت اسلامي ست، پرت انداخت و نرم تنان حكومتي را به موازات نرم تناني از
سرنگوني تام » به اصطلاح اپوزيسيون، به جاي خواسته هاي مردمي نشاند كه مي گويند
«! و تمام حكومت اسلامي، نه يك كلمه بيشتر، نه يك كلمه كمتر
ويراستاري چاپ دوم شبيخون تاتارها، در لحن و تكنيك و نثر و رفع پاره اي
خطاهاي چاپي و لفظي بوده است، نه در انعكاس وقايع سال هاي 58 و 59 و 60 ، كه
البته در محور چهار روز – از جمعه 29 فروردين ماه 1359 ، تا سه شنبه دوم ارديبهشت
ماه 1359 - تنظيم شده است.
اگر چه حكومت اسلامي هنوز بر اريكه قدرت نشسته است، اما واقعيت نشان مي دهد
كه در جريان ناگزير حركت و تغيير، اكنون قدرتمندان در موضع ضعف قرار گرفت هاند و
آزاديخواهان، با همه تلفاتي كه داد هاند، در موضع قدرت.

فريدون گيلاني / تيرماه 1390

شبيخون تاتارها 9


من قطاري ديدم
فقه مي برد و چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم / كه سياست مي برد

ادامه دارد....


و چه خالي مي رفت

...................

سهراب سپهري

 

شروع شب

نفسی در کرانه‏ های‏ خاک

1

نه روی هوا ابری بود، نه پشت هوا.  این طرف هوا که پروازی نبود، آن طرف هوا اگر پروازی بود، نمی‏دانم. می‏دانم که خورشید ترک برداشته بود.

خط مایلی که چرک بود و پنجه‏های‏ کشیده داشت، خورشید را از وسط نصف کرده بود. چیز مرموزی نبود. خط مایل، دست بود، پنجه‏های‏ دستی بود که از مچ بریده بود. سر و  روی خورشید اما، هنوز رنگ و روئی داشت. اگر چه هوا کدر بود و کدورت داشت و به غلظتی سراسیمه می زد، شاخه‏هایش در هم پیچیده و ساقه‏هایش از دیوارهای کوتاه آبادی ها و دیوارهای پلاسیده‏ی ‏ شهرها، آویخته بود. گیسوانش پریشان نبود و هر برگش، ریشخندی بود به گردن نسیمی سرگردان، که از بسیار ماندگی داغ کرده بود. هر قدمی که بر می داشت، انتظاری مه آلود را، از روده‏های‏ خراشیده اش پس می فرستاد و نامی را به زبان می راند که موهوم بود و سخت در دهان می چرخید. هر بار که آن نام را صدا می زد، همه بر می گشتند و « بله» می‏گفتند. نه خطبه ای در کار بود و نه عاقد و دف و چنگی. با هر «بله» ای، آدمی را، به جای بره سر می بریدند و شهری را به حریق می دوختند.   

هوا پر از حرف‏های‏ بی سرو ته بود. پر از الفبای وارونه. پر از چشم‏های‏ دریده‏ای که تو گوئی نقاشی دیوانه کشیده بودشان. هر دودی، از هر لوله و هر نفسی، به هوا می‏ریخت.

هوا سنگین بود. هوا خسته بود. خورشید از وسط نصف شده بود.

2

تا چشم کار می‏کرد، جاده‏ی ‏ دود گرفته پر از گل بود. گل ها را از ساقه زده بودند و از ریشه کنده بودند و روی جاده ریخته بودند. به علف‏های‏ بد قیافه لباس گل پوشانده بودند و علف‏های‏ گل شده را، در کناره‏های جاده می‏رقصاندند.

هر خرابه‏ای که از جاده جدا شده بود، پهلوئی داشت و هر پهلوئی، مغاکی بود هولناک که زنان و مردانش جذام داشتند و مغزشان را در دست گرفته بودند و از روشنائی می‏گریختند. میانه‏ی ‏ هر مغزی خطی داشت که به رنگی شور انگیز و با شیبی شتابان، به اسافل اعضا کشیده شده بود. زنان و مردان هر مغاک، ابتدای خط را گل گرفته بودند و از انتهای خط حرف می‏زدند.

راه نبود. انگاری که سطح جاده را، پر کرده باشند از ماشین‏های‏ اسباب بازی، ماشین‏های‏ کوکی، ماشین‏های‏ دودی ؛ که به هم تنه می‏زدند و از روی هم می‏پریدند. لود را ف از روده های خراشیده   

به هر باغی که می‏رسیدیم، سرش بریده بود و خونش ریخته بود.

درخت‏ها را، بر بلندای خطی از نور کمرنگ، به صلیب کشیده  بودند. درخت‏های‏ مرده به جلجتای مسیح می‏خندیدند. قیافه‏های‏ نورانی‏ی ‏ عکس‏هائی که نقاشان قهوه خانه‏ای از قدیسان کشیده بودند، به حال و روز هاله‏های ورم کرده‏ی ‏ چهره شان، مشکوک شده بودند. قدیسان، پی‏در‏پی توبـه نامه می‏ نوشتند و نقاشان را نفرین می‏‏کردند.

اصلا نمی‏شد راند. راهنمای جاده گاوسر بود و به جای راه دادن، دمش را تکان ‏می‏داد. سر و روی چراغ‏های‏ راهنما را، تپاله برداشته بود.

پلیس راه، در پستوی قهوه خانه‏ای، داشت تریاک می‏کشید. جلو هر قهوه خانه‏ای، جماعتی ایستاده بودند و شعار می‏دادند. سر و روی جماعت، یا پر از جای پنجه بود، یا پر از شپش‏های‏ قلدری که با هر شعاری، چندتاشان می ریختند و قاطی‏ی ‏ علف هائی می‏شدند که به هیئت گل در آمده بودند.

3

دالانی از آدم، در ابتدا و در انتهای بیابان، نقش بسـته بود. میانه‏ی ‏ میدان، هوا باد کرده بود. آدم ها دراز به دراز افتاده بودند. به سینه‏ی ‏ هر آدمی سنگی نشسته بود و به هر سنگی نوشته بود : شکارچی که از در در آمد،  آهوان تشنه قالب تهی کردند.

خاک غالب بود و آدمی زاده مغلوب.

در این روی خاک که میهمانی ذرات آلوده بود، آن روی خاک را نمی‏دانم.

هرگوشه پرچمی کاشته بود. پرچم شکسته بود. تکه‏های سبز پرچم را، باد خورده بود. تکه‏های سرخ را، گردبادی که از خاک و از هوا در آمده بود، از این خطه به آن خطه شلیک می‏کرد. تکه‏های سفید، گاه به زمین در می‏غلتیدند و گاه، به توهمی شاید، سر بلند و برافراشته، کلاه‏‏های حصیری‏شان را برای همدیگر بر می‏داشتند و در لحظه‏های به تنگ آمده از حرارت آلوده، به تازه واردان سلام می‏دادند.

دالان آدم که به خاک افتاده بود، گاه نیمه خیز می‏شد که بر خیزد و خودش را از خیابان‏ها وکوچه‏ها و دیوارها پس بگیرد، اما، سرراست نکرده، به ضربه‏ی ‏ تیز پای گاوسری، چرخی می زد و فریادی می‏کشید و در می‏غلتید.

 

 

 

 

 .....................

تبر تاریکی

قدمی در قلمرو شب

 

4

ساعت ده صبح روز جمعه، بیست و نهم فروردین ماه است. فروردین ماه سال 1359، که علی القاعده باید سالی باشد در انکسار تصویر گرگ در آینه‏ای که باران سنگ را به جان خریده است و تا شلیک، یکسره کاپشن‏های‏ سبز را، در انعکاسش، حائل سنگ و سر می‏کند. و بیمارستان ها پر از آینه است و حریقی هولناک، کتاب ها را تا عمق خانه‏ها، تهدید می‏کند.

زندان در آماده باش کامل است. کابل برق در حال معنی گرفتن. سلول‏های‏ دوران شاه را، ترمیم کرده‏اند. زندان ها را دارند بزرگتر می‏کنند. بسیج زندان سازی راه افتاده است و بازجوی تازه نفس، در حال تمرین نهایی است و لغت « تعزیر» در تلاش که با ردا و قبای اسلامی، از فرهنگ لغت به در آید و جای «شکنجه»‏ی ‏ بازجویان پیشین بنشیند.

 

این جا بهشت زهراست؛ گورستان مجلل تهران. پر از گرد و خاک و اشک و آه و فریادهای جانگذار. پر از زنان چادری و مردان یخه بسته‏ای که خاک بر سر می‏ریزند و ضجه می‏زنند. تا چشم کار می‏کند، علم و کتل است و عکس‏هائی که در قاب‏ها نمی‏گنجند. گوش تا گوش آدم خوابیده است.

هوای سرزمین مردگان هم، درست مثل هوای سرزمین زندگان، پر از بوی مرده است. پر از میت شب مانده و آب آلوده‏ی ‏ غسالخانه و بوی خاک تفته‏ی ‏ آب خورده. هوایش پر از تصویر آدمیانیست که اندازه‏ی ‏ اندام شان؛ هر اندام شان، سه اندازه‏ی‏ ماست و نگاه طلبکار و پشیمان‏شان، سه چند نگاه ما. تصویر و ضجه است که می‏خورد به سر و صورت آدم. هنوز این گوش را نگرفته‏ای که آن گوش سوت می‏کشد و سرخ می‏شود و دست آدم را تاوه‏ی‏ داغ می‏پندارد و میل به بریان شدن می‏کند. چه کشیده‏های تکان دهنده‏ای.

چهره‏هامان یخ است، بی حال است، افتاده است، در هم شکسته است، اما به سرخی می‏زند. هنوز خون دارد. تا طلبکاری و پشیمانی و انشعاب از زمین و زمان، بر افروخته خواهیم ماند. تا تصویری شویم در هوای گورستان مجلل.

روزی که این گورستان را می‏ساختند، چه سر و صدائی راه انداختند که: بهشتی ساخته‏ایم برای آدمیان چشم از جهان فرو بسته و رخت از این دنیای دون بربسته و مٌهر زهرا را هم زده‏ایم رویش که میانه‏مان با ائمه‏ی اطهار مدفون در عراق بهم نخورد. اقلا نگفتند به پاس آن که حضرت معصومه بنده نوازی کرده و در قم غنوده است، و برای آن که به این بانوی بزرگوار آواره بر نخورد، اسمش را بگذارند بهشت معصومه‏ی ‏ شماره دو، و پشت بندش یک بهشت رضای شماره دو هم علم کنند که میانه‏ی ‏خواهر، با ولیعهد مسموم مامون؛ خلیفه‏ی ‏ دورگه‏ی ‏عرب بهم نخورد. به همین ترتیب؛ می‏شد شماره ها را افزایش داد و رقابت فشرده‏ی ‏میان ائمه‏ی اطهار مقیم ایران و مقیم عراق را، به سود مردم حل کرد. با آن همه عقب ماندگی و تعزیه و روضه خوانی که اعلیحضرت هم در کاخ گلستان پایش سینه می‏زد، و با آن دست غیبی و پر جلالی که در راه امامزاده داود ، و هنگام سقوط اعلیحضرت از اسب، میان زمین و آسمان ایشان را گرفت و بر خانه‏ی ‏ زین نشاند، باید پیش بینی می‏شد که امامی چاق و چله در راه است و این امام خوش سیما، نمی تواند رقابت میان ائمه اطهار را به این آسانی حل کند و بالاخره جا و مکان می‏خواهد. مردم بی چاره را که نمی‏شود توی خیابان چال کرد. و چه بر بوق تبلیغات دمیده بودند که اینجا پراز گل و گیاه است و مجلل است و برای اهل ریال، شبستان‏های‏ جداگانه دارد و خیال مرده ها از این پس آسوده باشد که دیگر به گورستان عقب مانده و خرابه‏ی ‏ مسگرآباد که بوی لاش مرده می‏دهد نخواهند رفت و شب ها علیه شاهنشاه آریامهـر معـرکه نخواهند گرفت که : این هم عاقبتی

که از ما به خیر شد!

همان وقت‏ها، بهشت زهرا برای خودش وزارتخانه‏ای شد. مدیر کلی به هم زود و معاون مدیرکلی و دفتر و دستکی و تا دلتان بخواهد کارمند و امکان لفت و لیس از صاحب مرده ها، و تا دلتان بخواهد ماشین‏های‏ سیاه مدل جدید و سالن‏های‏ مدرن ترحیم و چندین و چند دوجین قاری؛ که بعضی شان رسمی بودند و بعضی سیاه. صاحب مرده‏هائی که پول داشتند، می‏رفتند سراغ قاری‏های‏ رسمی که از دفتر معرفی شان می‏کردند و در صد می‏گرفتند، صاحب مرده‏هائی که مثل بنده بی‏پول، یا مثل شما کم پول بودند، می‏رفتند سراغ قاری‏های سیاهی که گاهی قرآن را به سبک گلپری جان می‏خواندند و در آن حال عزاداری، نیش آدم را به خنده باز می‏کردند و این ظن قوی وجود داشت که صاحب مرده را تبدیل به سوسک کنند.

اولش قرار بود مرده‏های هر قطعه‏ای، دست کم دو سه متر با هم فاصله داشته باشند که از بوی عرق تن همدیگر پریشان نشوند. هر چه در این دنیا و در جوادیه و راه آهن و وصف نار و کشتارگاه و میدان شوش و مولوی و نصف بیشتر تهران، چندتائی در یک اتاق خوابیده‏اند و از بوی گند پای هم رنج برده‏اند و آنقدر از خواب پریده‏اند تا بیهوش شده‏اند، کافیست. این جا دیگر باید دست و پای راحتی دراز کنند و از خُر و پف و انواع صداهای میمون و نا میمون و توی خواب راه رفتن ها و حرف زدن‏های‏ بچه‏های ریز و درشت و عموزاده‏هائی که از ولایت آمده‏اند، در عذاب نباشند. اما، حالا که امام آمده است و دارد بهشت زهرا را آباد می‏کند، بغل در بغل چال شده‏اند و قبرها سه طبقه شده است و اصلا مساله‏ی ‏ محرم و نا محرم بودن و زنانه مردانه زیستن هم، انگاری کشک است. فاصله‏شان از هم، گاهی از سی سانتیمتر هم کمتر است. نیم متر فاصله‏ای هم که امام اعلام کرده است، صوت است. اصلا جوری شده است که صاحب مرده‏ها، تربت مرده‏شان را عوضی می‏گیرند و شب‏های‏ جمعه که می‏شود و نوبت به فاتحه‏ی ‏اهل قبور می‏رسد، صاحب مرده‏های بیچاره آنقدر تنگ هم می‏ایستند که هیچ معلوم نیست کی دارد برای کی گریه می‏کند و کدام قاری، برای کدام مرده تلاوت آیات می‏کند. انگاری که کلمات مقدس را به هم گره می زنند و نصفه نیمه به باد هوا می‏سپرند. خیلی وقت ها هم می‏شود که به خاطر همین درهم چپیدگی زنده ها و مرده ها و کلمات مقدس، آدم دو ساعت خاک بر سر خودش می‏ریزد و به سینه و پا و پیشانی می‏زند و زار می‏زند و اشکی می‏ریزد به کدورت آن هوای خاک آلوده و سیاه، تازه می‏فهمد که مرده را عوضی گرفته است. یا متوجه می‏شود که خود او دارد سر قبر مرده‏ی ‏ خودش زار می‏زند و قاری دارد سر قبر مرده‏ای دیگر تلاوت آیات می‏کند.

 

........................

 

 

 

 

5

 

حضرت امام چاق و چله که از اتحاد و در هم چپیدگی مردگان مسرور بود و مسرورتر از این که پادشاه مسلمین، آنقدرها گاو و گوسفند از کارخانه‏ی ‏ تمدن بزرگش پس داده است که با عشق وافری به تفنگ و تازیانه و قداره، راه بند مردم شوند و ایشان را، راه به راه گردن بزنند و در خیابان ها آویزان‏شان کنند و سنگسارشان کنند و زنده زنده و نیمه جان و دسته جمعی چال‏شان کنند، از خوشحالی در پوست کلفت خود نمی‏گنجید که اعلیحضرت قدر قدرت، بهشت زهرا را آفرید و کار سر و سامان گرفت اخروی مسلمین و نیم چه مسلمین و غیر مسلمین را؛ که در « جبهات حق علیه باطل » و « غزوات اسلامی » به فیض شهادت می‏رسند، یا، به خاطر داشتن عقاید التقاطی و بلشویکی و منافق بازی و از این جور شیطنت‏های ناگوار، برای ایشان مزاحمت ایجاد می‏کنند و لاجرم به دست گاو و گوسفندها، زودتر از قید این حیات مسموم خلاص می‏شوند که بار گناه کمتری را با خود به آن دنیا ببرند و در آتش ملایم تری بسوزند، برای حضرت

امام آسان کرده‏اند.

در خبر است که امام چاق و چله‏ی‏ مسلمین، که البته این ادعای پیروان اوست و گردن بنده از مو هم نازکتر، شب‏های جمعه، یواشکی و حتی دور از چشم حجج اسلام، برای روح پر فتوح پادشاه معزول و مرحوم مسلمین، ختم اسلامی می‏گرفته و به شیوه‏ی ‏دراویش قونیه، دل به دریای ذکر و الحمد می‏زده و آن بزرگوار را دعا می‏کرده است.

 

 

6

 

ساعت ده صبح روزجمعه، بیست و نهم فروردین سال پنجاه و نه است.

در قطعه‏ی‏33 بهشت زهرا، جمعیت موج می‏زند. جمعیت در اهتزاز است. درفش چند لایه و به هم بافته‏ای را می‏ماند که صورت به باد داده است و به این سو و آن سو خم می‏شود.

سنگ قبر پهلوانان را، با آب شسته اند و با گل فرش کرده‏اند؛ سرخ و سفید و تازه از ساقه جدا شده؛ عین خودشان:

بیژن جزنی حسن ضیاء ظریفی مشعوف کلانتری عباس سورکی محمد چوپانزاده احمد جلیل افشار عزیز سرمدی -  کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل.

فردا، سالروز کشتار این پیشاهنگان سازمان چریک‏های‏ فدائی خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران، به دست سازمان امنیت رژیم پهلوی ست که بر دروازه‏های تمدن بزرگش، با یورش مردم به تنگ آمده از فشار و سرکوبی و چپاول و فساد، حلق آویز شده است.

روزنامـه‏های‏ عصر سـی و یکم فروردین ماه 1354، زیر فشار همیشگی وزارت

اطلاعات و اداره مطبوعات ساواک، خبر فرمایشی اداره مطبوعات را، عینا به حروفچینی دادند:

« نه تن از سران متعلق به گروه‏های‏ خرابکار، که در حال انتقال از زندان اوین به زندانی دیگر، مایوسانه قصد فرار داشتند، کشته شدند»

با این تیتر چهار ستونی، در گوشه‏ی ‏ سمت راست صفحه اول:

« 9 خرابکار کشته شدند »

جز مواجب بگیران ساواک و وزارت اطلاعات و خبرگزاری پارس، و جز خبربیارانی که از حوزه‏های خبری خود تا خرخره تغذیه می‏شدند و مال و منال و حال را چسبیده بودند ، بقیه وا رفتند.

واحد حروفچینی روزنامه کیهان، خبر را؛ پیش از آن که به قسمت تصحیح برود، لوداده بود. خبر، از طبقه‏ی ‏ اول: قسمت حروفچینی، تصحیح و ماشین خانه و توزیع، مثل برق به طبقه‏ی ‏ دوم؛ تحریریه کیهان، درزکرده بود.

بچه‏هائی که جز با حقوق ناچیز ماهیانه‏شان تغذیه نمی‏شدند و سرشان به تنشان می‏ارزید، چنان کلافه در خود فرو رفته بودند که کار سرویس‏های‏ خبری، مختل شده بود. درست مثل روزی که خبر تیرباران کرامت‏الله دانشیان و خسرو گلسرخی آمده بود.

سه شب بعد، « شاهنشاه آریامهر» در ضیافت « شاهپورغلامرضا» که در کاخ شهری « شازده » برگزار شده بود، با صدای انریکوماسیاس و به آهنگ پل رودخانه‏ی ‏کوای، دست سیمین بران درباری را گرفته بود و رقص میدانی می‏کرد.

همه سعی می‏کنند یک جوری از فشار جمعیت عبور کنند و خودشان را به قبرها برسانند. نقل فاتحه خواندن نیست؛ که این جمعیت اصلا اهل فاتحه نیست. سنگ قبرها را شکسته‏اند. سنگ قبرها را خرد کرده‏اند. بچه‏های فدائی و مجاهد، این سنگ قبرها را، پس از حلق آویز شدن پهلوی ها برپا کرده‏اند. و بارها ساخته اند و پیروان خمینی شکسته اند. پیروان خمینی، یعنی همان گاو و گوسفندهائی که در کتاب‏های درسی ودوره‏ی اول نظری، نوشته‏اند: خنده و شادی در شان انسان نیست. آدمیزاد باید همیشه لباس سیاه بپوشد و سگرمه‏هایش را در هم بکشد و اشک بریزد، یا دست کم قیافه اش مثل سید احمد خمینی حالت گریستن و ملال داشته باشد. پیروان خمینی، یعنی عمامه داران و دزدان شبرو کمیته‏های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که متاع را بی‏دغدغه مال خود کرده‏اند و رسیده و نرسیده، برق شمشیر را نشان داده اند و تا از پناهگاه‏های اسلامی؛ مسجدها، زده‏اند بیرون، سرهائی را که شاه هم جرئت نکرد بردار کند، بر نیزه ها کرده‏اند و در کوی و برزن می‏چرخانند. و همین جماعت ریشوی چرکین جامه‏ی ‏خونین فکر، یکسره کمین کرده‏اند که تا خلوت شد، با پتک و تیر و کلنک، بیفتند به جان سنگ قبر این پهلوانان. حالاهم که ما برویم، خشمگین و دیوانه به جان گل ها و سنگ ها می‏افتند. این جماعت، از زنده و مرده‏ی‏ اهل فکر و فرهنگ و جرئت می‏ترسند.

همین‏ها، سال دیگر که سعید سلطانپور را تیرباران کنند، شبانه سعی می‏کنند جنازه‏اش را از خاک به در کشند و به در برند. همین‏ها، سال دیگر که موسی خیابانی را با گلوله‏های وارداتی غربال می‏کنند، جنازه اش را به زندان اوین می‏برند و زندانیان مجاهد را، با کابل و میله‏های آهنی، می زنند و می‏گویند که باید به رویش تف کنند.

 

هر نگاهی، به تلخی لابه‏لای شیارهای پیچ در پیچ سنگ‏های درهم شکسته پخش می‏شود و لوله می‏شود و بر می‏گردد و بغض می‏شود.

چشم‏هائی را می‏بینم که تو گوئی نگاه‏شان را گم کرده‏اند. خیلی پیش آمده است که من نگاهم را گم کرده‏ام و به چشم هایم بدهکار شده‏ام.

بعضی چشم ها که از سنگ قبر بر می‏گردند و در چشمی دیگـر فرود می‏آیند،

کاسه‏ای را می‏مانند خالـی و ملـول. نـگاه، روی سـنگ قبـر جا مانـده است. تنـها

پرسشی کوتاه و عقب گردی ملال آور: « سینه‏ها را برای این داده بودیم جلو گلوله‏های سربازان گارد شاهنشاهی؟!»

شور و هیجانی که در سلول‏های‏ جمعیت می‏چرخد، می‏زند به سینه‏ی  حیرت که مهارش کند. نمی تواند. گورستان مجلل، پراز پرسش است. با وجود وقایعی که در آن پانزده ماه اتفاق افتاده است، هنوز باور نمی‏کنند که شمشیر عدل اسلامی از نیام در آمده است. حالا شما بگوئید این اسلامی نیست و ارتجاعی ست و عقب مانده است و به نام اسلام دارد عمل می‏کند. من می‏گویم به هرحال و با هر محملی که شما بتراشید، لباس این حضرات اسلامی است و آیه‏های مقدس را هم، از همه غلیظ تر می‏خوانند و « قتلو فی سبیل الله» و « بسم‏الله القاسم الجبارین» را هم خوب بلدند. گیرم که « لااکره فی الدین» را یاد نگرفته باشند. یک غلط در درس قرآن شرعیات دارند، نوزده.

عده ای که بد جوری شور کلام دارند و اکثراً شهوت عجیبی برای چانه زدن و تفسیرغلظت هوا و غم و غصه‏ی ‏ مرده ها، هر کدام چند تائی را دور خودشان جمع کرده‏اند و داد سخن می‏دهند. پیداست که هرکدام چند جلد کتاب خوانده اند، یا، دست کم، اسم و رسم کتاب‏ها را شنیده‏اند و به فهرستی که به عنوان « شیوه مطالعه» زده بودند به تابلو بی‏گناه، نگاهی کرده‏اند. چپ و راست، « فاکت» است که از لنین و مارکس و انگلس و فویرباخ، قاطی ذرات هوا می‏شود و مثل بمب می‏خورد به سنگ قبرهای شکسته و از درد به خود می‏پیچد. ترکیب « آموزگاران پرولتاریا » و جمله‏های از این « آموزگاران» بی تقصیر، قطعه 33 بهشت  زهرا را، به کتابخانه‏ای پریشان، اما عجیب و غریب و هیجان انگیز تبدیل کرده است.

با ورود هر صدای مخالف، یا پرس ش دو پهلو و نیشداری به بحث، صدای سخنران بالاتر می‏رود و رگ‏هایش برجسته‏تر می‏شود. گاهی چنان بلند و برجسته که آدم فکر می‏کند تنها به حرمت سنگ‏های‏ شکسته است که با همدیگـر دست به یخه نمی‏شوند.

هر کسی نظری می‏دهد. خوب که شلوغ می‏شود، یکی بانی جمع و جورکردن بحث می‏شود و « جمع بندی» می‏کند، آرامش را به جمع بر می‏گرداند و میدان را می‏دهد به یکی دیگر. این «جمع بندی» ترکیبی ست بر آمده از ادبیات سیاسی این روزها، که هم «رفقا» استخدامش کرده‏اند، هم « برادران»‏ی ‏مثل آیت‏الله بهشتی و ابوالحسن بنی‏صدر و صادق قطب زاده. خود خمینی اما، ادبیات احمقانه خودش را دارد و تن به این ترکیب ها در نمی‏دهد. حضرت امام، کلمات و ترکیب‏های وارفته و خام را ترجیح می‏دهد به کلمات و ترکیب‏های‏ شق و رق. امام که این روزها « حضرت» را هم به عوانش افزوده اند، عصا را جور دیگری قورت داده است.

قدیمی‏ترها که تجربه و خاطره‏ی زنده‏ای دارند و شیوه‏ی ‏« بحث اقناعی » را می‏شناسند، صداهای موثرتر، متین تر و پربارتری هستند که جماعت بیشتری را هم دور خودشان جمع می‏کنند و رفته رفته گورستان مجلل را، تبدیل به تالارسخنرانی می‏کنند.  قدیمی ترها خبره ترند، مباحث را تیز و تند تئوریزه می‏کنند و با چاشنی کردن خاطراتی از واقعیت کشتار30 فروردین 1354 و اوضاع احوال زندان‏های بیرونی و درونی زمان شاه و بگیر و ببندهای ساواک، جماعت را به تحسین وا می‏دارند.

 

گذشت بیست و نه روز از بهار، هنوز نیش زمستان را از عضلات هوا خارج نکرده است. هر ازگاهی، سوزی از اعماق زمستان سربر می‏دارد و تن و بدن بهار را می‏نوازد، اما چندان کارگر نمی‏افتد. حرارت بحث‏ها و حریق برخاسته از سنگ‏های‏ شکسته‏ی ‏ قطعه‏ی ‏33، تن جماعت را چنان داغ کرده است که قلب زمستان هم اگر به این خطه پا بکشد، از تپیدن باز می‏ماند.

من و محمد هم، گوشه‏ای ایستاده‏ایم و هی می‏چپیم لابه‏لای جماعت که حرف‏های سخنران را دنبال کنیم. رگبار نقل قول ها، محمد بیچاره را حیران کرده

است. هی نگاهم می‏کند که معنائی بگیرد و من فقط سرتکان می‏دهم. طفلکی محمدکارگر است، هشت کلاس بیشتر نتوانسته درس بخواند و از حرف ها و نقل قول‏های آن رفیق، سر در نمی‏آورد. پدر محمد هم کارگربوده. محمد ها، همه جا هستند و بسیارند. سخنرانان هم. من بی تقصیرم.

آن جماعت، هر کدام هوادار یکی از گروه‏ها و سازمان‏ها بودند، برای همین هم بود که بعضی وقت ها، رفیقانه دعواشان می‏شد و اکثرا چنان به هم می‏پیچیدند که تشخیص صداها و حرف هاشان، به کلی مقدورمان نبود. زور می‏زدیم و نمی‏شنیدیم. یا می‏شنیدیم و حالی نمی‏شدیم. رگبار « پروسه » و « قیام » و «انقلاب» و « منافع زحمتکشان» و « حقوق کارگران» و « انقلاب اکتبر» و «اپورتونیسم» و « رویزیونیسم» و « سه جهانی» و عنوان ها و اسم‏های‏ دیگر بود که می‏خورد به سر و مغزمان. من و محمد هم، داغ بودیم از « منافع زحمتکشان» و « لزوم به میدان آمدن کارگران» و نگاهمان دوخته بود به « پرچم سوسیالیزم» که هنوز به دست کارگر نیفتاده، تبدیل شده بود به جگر زلیخا.

ما هم، مثل خیلی از بچه‏های‏ آن روز، کاپشن سبز و شلوار جین برمان بود و کفش کتانی پوشیده بودیم: کاپشن آمریکائی، شلوار جین کویتی- اکثر دوخت کارخانه‏های هنگ کنگ، به سفارش شرکت‏های‏ انگلیسی- ، و کفش کتانی‏ی ‏ساخت کره،  انگلستان، آمریکا، یا همین کفش ملی خودشان! الگوی پوشش مردانه برای مخالفان حکومت عدل اسلامی، همین بود.

زنان هم، در شلوار جین و کفش کتانی، با مردان مشترک بودند. بعضی‏شان اما، کاپشن جین می‏پوشیدند، یا پیراهن هائی بیشتر به رنگ آبی ملایم، زیتونی تند، سبز، سرخ کمرنگ، یا سبز چمنی و زرد ملایم. زنان و دختران مجاهد، یا هواداران مجاهدین، یک روسری نسبت به بقیه اضافه داشتند؛ اغلب به رنگ‏های آبی و زرد ملایم که چه از نظر رنگ و حتی در نوع و جنس و طرز روی سرگذاشتن، نسبت به روسری زنان و دختران حزب‏اللهی، تفاوت آشکاری داشت. با این حال، ما طرفداران طبقه کارگر بودیم و قرار هم این بود که تا ته قضیه برویم و یک وقت نگوئیم که ما دیگر سوسیال دمکرات شده‏‏ایم. اما آن‏ها خرده بورژوازی را نمایندگی می‏کردند و ما با ایشان مرزبندی تاریخی داشتیم و باید خودمان را آماده می‏کردیم که هر چه زودتر با آن‏ها دست به یخه شویم و به قعر تاریخ پرتاب شان کنیم. هرچه بود، آن‏ها مذهبی بودند و این ما بودیم که باید پرچم طبقه کارگر را، به نمایندگی تام و تمام و محضری از جانب این طبقه، در بلندای البزر به دست بادهای سرآسیمه می‏سپردیم و خودمان، عندالزوم « تغییرموضع » می‏دادیم. و می‏گفتیم: « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید!»

این الگوی پوشش که به « لباس چریکی» معروف بود، بچه‏ها را چنان تابلو کرده بود که در موج دستگیری ها و شناسائی‏های بعدی، کارگزمه‏های‏ حزب‏الله را آسانترکرد و قربانیان عدل اسلامی را بیشتر. این لباس چریکی، البته دو حسن هم داشت. در تظاهراتی که اغلب از طرف سازمان‏های‏ مجاهدین و چریک‏های فدائی- به مناسبت‏های مختلف در تهران برگزار می‏شد، امت همیشه احمق حزب‏الله که تشکیل شده است از عقب مانده ترین حشرات الارض اسلامی، اعم از قالپاق دزدها، قاچاقچی‏ها، چاقوکش‏های اسم و رسم! دار و دزدهای سابقه‏داری که در آستانه قیام سال 1357، اکثراً حتی زودتر از زندانیان سیاسی از زندان قصر و زندان‏های‏ دیگر آزاد شده بودند، یا، بخشی از روستائیان مهاجر و غیر مهاجر و کارگرانی که در تاثیر تعصب مذهبی، دنبال نان و توهم ، به خدمت روضه خوان ها در آمده بودند، در کنار تظاهرکنندگان، که اغلب از دانشجویان و دانش آموزان و تحصیلکرده ها بودند، با شور حسینی! مانور می‏کردند و پس از مدتی که شعارهای رکیک و فحش‏های‏ چارواداری سر می‏دادند و عربده‏های‏ شورانگیز می‏کشیدند، باران سنگ‏های قلوه‏ای و کلوخ‏های درشت و پاره آجرهای اسلامی را بر سرکوچک و بزرگ و زن و مرد فرو می باریدند.

در این گونه تظاهرات، که ناگزیر در مجاورت حشـرات الارض برگزار مـی‏شد،

همیشه امداد پزشکی سازمان برگزار کننده، پیش از همه چادرش را علم می‏کرد  و تا پایان تظاهرات، یکسره مشغول پانسمان و باندپیچی سر و کله‏ی ‏ شکسته‏ی ‏مردم بود و هنوز یک ساعت از شروع تظاهرات نمی‏گذشت که صدای آژیر آمبولانس‏ها، محوطه‏ی برگزاری تظاهرات و خیابان‏های تهران را، به مقصد بیمارستان‏های گوشه و کنار شهر، بر می‏داشت.

یک حسن آن گونه کاپشن ها، این بود که به محض بارش سنگ و آجر، از تن در می‏آمد و بالای سر مردم، سپر می‏شد. فایده دومش این بود که سبک بود و می‏شد از دم چک حزب‏اللهی‏ها، چالاک تر گریخت.

 

 7

 

 

 

یکی از روزهائی که در میدان آزادی تظاهرات بود، ما آمدیم سنگ اندازان را، از بستر شمالی میدان، رو به سوی خانه‏های اکباتان بگریزانیم، اما خودمان مجبور به گریز شدیم و به یکی از چهره‏های مقدس فرماندهی پرتاب قلوه سنگ برخوردیم که نمونه اش را می‏آورم تا فکر نکنید خدای نکرده من با برادران سپاه و کمیته غرض و مرضی دارم و از روی کینه است که می‏گویم سنگ اندازان و فرماندهاشان، ترکیبی بودند از دزدان و قاچاقچیان و باج بگیرهای سابق روسپی خانه‏های زمان اعلیحضرت. بعد هم مدرکی تقدیم می‏کنم به حضورتان تا بدانید که این « برگزیدگان امام» چگونه از پلکان « ترقیات جمهوری اسلامی» بالا رفته‏اند و شب خوابیده‏اند و صبح برخاسته‏اند و دیده‏اند به مقام دریاداری و دریاسالاری و فرماندهی کل نیروی دریائی ایران، یا، فرماندهی کل گروه ضربت کمیته مرکز و « فرماندهی محترم» کمیته‏های انقلاب اسلامی باختران و جاهای دیگر رسیده‏اند و باید که در نهایت قهر و وظیفه شناسی اسلامی، تسمه از گرده‏ی ‏

پرسنل نیروی دریائـی و زنان بدحجاب بکشند و با فساد مبارزه کنند.

آن روز، ما هنوز دویست متر ندویده بودیم و از بچه‏ها، سر در پی حزب‏اللهی‏ها، دور نشده بودیم که ناگهان از دور گرد و خاکی به هوا برخاست و جیپ سبکی پیچید و چابک تر از قهرمانان فیلم‏های‏ پلیسی، یکی از بچه‏ها را، که چند متری دورتر از ما دنبال حزب‏اللهی‏ها می‏دوید، انداخت بالا و رفت مانور کند و بگریزد که ما؛ من و دوتای دیگر، رسیدیم و درگیرشدیم. آخرش، تا بچه‏های دیگر برسند، ما را هم حریف شدند و چپاندند توی جیپ.

ماموران کمیته مرکز بودند. تا می‏خوردیم زدندمان. آش و لاش مان را انداختند جلو « برادرگرامی، آقای محبی» که فرمانده کل گروه ضربت کمیته مرکز بود. منتقل‏مان کردند به پایگاه سوم و چه بلائی سرمان آوردند تا پس از یک هفته مرخص‏مان کردند. بماند. موضوع ما، « برادرگرامی، آقای محبی» است. در آن یک هفته، آنقدر آمد سر وقت ما و میهمان نوازی کرد که محال است چهره کریهش را فراموش کنم.

چندی بعد، یکی از کارگردانان معروف سینما و یکی از شاعران کاسب، که چون هر دو در ایران هستند از ایشان نام نمی برم مبادا رزق و روزی شان قطع شود، برایم تعریف کردند که « محبی» فرمانده کل گروه ضربت کمیته‏ی ‏ مرکز، برای یکی از کارگران سابق ماشین خانه کیهان، که نام او را هم به همین دلیل نمی‏برم، کیلوکیلو تریاک می‏فرستد. آن بوزینه هم که با نویسندگان و شاعران و هنرمندان بسیاری آشناست، ماموریت پیدا کرده است که در خانه‏ی ‏ امنش، دام اعتیاد بگسترد و حضرات را سرگرم کند. بازهم بگوئید حکومت اسلامی به فکر آفرینندگان نیست و چوب لای چرخ شان می‏گذارد.

گروه ضربت کمیته‏ی ‏ مرکز، به فرماندهی محبی، برای کشف مواد مخدر، تا عمق سیستان و بلوچستان هم می‏تاخت و دستش همیشه پر بود و جیبش سرسبز. هم می‏فروخت و هم دار می‏زد و هم به اعتیاد مردم دامن می‏زد. این را داشته باشید تا سری به « پل رومی » بزنیم که ظاهراً در حکومت اسلامی مرکز مبارزه با مواد مخدر است.

هفته ها و ماه‏های‏ پی در پی بود که بچه‏های تهران پارس و نظام آباد و مفت آباد (خیابان صفا و شهرستانی و پرواز و ترقی، که محله قدیمی من بود) از تله‏ی ‏ مرکز مبارزه با مواد مخدر و « حاج آقا زرگر » مسئول این مرکز، برایم تعریف کرده بودند. بچه‏ها می‏گفتند ماموران پل رومی، جوانان معتادی را که به دلیل اعتیاد و احتیاج، تن به آخرین رده‏ی ‏ عامل بودن در داده‏اند و در حد تامین اعتیاد خود هروئین پخش می‏کنند، به عنوان خرده پاترین پخش کنندگان دستگیر می‏کنند و تسمه از گرده‏شان می‏کشند. می‏گفتند « برادران پاسدار» این بچه‏ها را می‏برند پل رومی، می‏گذارندشان توی اتاقی و آنقدر سراغ شان نمی‏روند تا از شدت خماری به « سیم کشی» بیفتند و عاجزانه گریه و زاری کنند. آن وقت می‏روند سراغ شان، یک بسته هروئین ده سانتی، یا بیست سانتی، از جیب شان در می‏آورند و نشان قربانی می‏دهند. جوان معتاد، که مثل هر معتادی در حال درد و رنج ناشی از خماری، حاضر است دست به هر کاری بزند و هر امتیازی را به حریف چه قاچاقچی و چه مامور قاچاقچی- بدهد، با درماندگی می‏پرد و دست و پای مامور « حاج آقا زرگر» را غرق بوسه می‏کند و به التماس می‏افتد. مامور حاج آقا زرگر، از قربانی قول همکاری می‏گیرد، بسته‏ی ‏ هروئین را به او می‏دهد و بیرون در منتظر می‏ماند تا قربانی خودش را « بسازد ». این شیوه‏ها را، از ماموران اداره‏ی ‏ آگاهی و مبارزه با مواد مخدر زمان شاه، که اکثرا خود معتاد بودند و مواد مخدر پخش می‏کردند، یاد گرفته‏اند؛ مثل کابل زدن به کف پا و انواع شکنجه ها و شیوه‏هائی که میراث تمدن بزرگ پهلوی‏هاست.

پاسدار پل رومی ، پس از ساختن جوان معتاد، او را با خود می‏برد تا به عنوان طعمه ازش استفاده کند و جوانان دیگر را، در رده‏‏های بالاتر اعتیاد و توزیع مواد مخدر، به دام اندازد. با این شیوه، مرکز مبارزه با مواد مخدر حضرت امام به اعتیاد دامن می‏زند تا به سرنخ آن باند برسد. با سرنخ هم ، به آسانی معامله می‏کند و درصد می‏گیرد و به ادامه کارش، تامین اجرائی و قضائی می‏دهد. 

در واقع، مرکز مبارزه با مواد مخدر امام، با قاچاقچیان بزرگ شریک می‏شود و به تعداد قربانیان مواد مخدر و توزیع کنندگان خرده پا، می‏افزاید. آن کارگر سابق کیهان هم که در شبکه گروه ضربت کمیته‏ی ‏ مرکزی انقلاب اسلامی قرار گرفته، در کمند همین شبکه است که تغییر ماهیت داده است.

 

این گذشت تا من شش ماه پیش از فرارم از ایران، رفتم بندر عباس که برادرم فریبرز را ببینم. گره‏ای در کارش افتاده بود که ظاهرا به دست من باز می‏شد، یا مرا هم به خود گره می‏زد.

واحد عقیدتی سیاسی پایگاه یکم نیروی دریائی جنوب، که تشکیل شده است از افسران و درجه داران ریشوی مامور بر نظارت تزریق و تحمیل ایدئولوژی خمینی، فریبرز را برده بودند زیر اخیه که برادرت چرا زندان بوده و حالا کجاست؟ خود فریبرز، از واقعه‏ی‏ صیادان انزلی، که در همین کتاب ماجرایش را خواهم نوشت، علیه رژیم ملایان ساز و نوای محسوسی داشت. اما دُم به تله نمی‏داد. من رفته بودم که این بار خودم را تسلیم واحد عقیدتی- سیاسی نیروی دریائی کنم، شاید فریبرز خلاص شود. رفتم و هر چه کردم ، نگذاشت. بالاخره هم، پس از من، از ایران زد بیرون، به مبارزه مسلحانه مجاهدین پیوست و عاقبت در عملیات آفتاب که علیه لشکر 77 خراسان انجام شد، کشته شد.

در بندرعباس سراغ دوستی را گرفتم که قبلا سرپرست کیهان در هرمزگان بود و آن زمان که  شاه در بوق و کرنای جشن‏های‏ شاهنشاهی دمیده بود، در فراهم آوردن گزارش‏هائی از زندگی فلاکت بار مردم میناب و قشم و هرمز و بًشاگرد و بوشهر و بندرعباس ، بسیار کمکم کرده بود که به قول خودش، در آن دهن کجی‏هائی که البته با سانسوری بی رحمانه چاپ شد؛ اما شد، شریک باشد. مخصوصا همیشه ازش ممنون بودم که در بلند کردن گزارش برنامه‏های‏ عمرانی از کشو میز « منوچهر پیروز» استاندار وقت هرمزگان، دست مرا گرفته بود. این گزارش نشان می‏داد که روی کاغذ، همه‏ی ‏ برنامه‏های‏ پیش بینی شده‏ی ‏ سازمان برنامه و بودجه، « به نحو احسن» انجام گرفته، اما در عمل، آب از آب تکان نخورده، مگر هزینه‏های مربوط به اجرای طرح‏ها، که صادقانه به حساب بانکی حضرات واریز شده است. البته روح اعلیحضرت از این دزدی‏ها خبر نداشت، شاه خوب بود، اطرافیانش دزد بودند!

گفتند آن رفیقم دکانی باز کرده است و لوازم خانگی می‏فروشد. باز جای شکرش باقی بود که دکان وطن فروشی و عقیده فروشی باز نکرده بود. عجیب است که هر چه به مغزم فشار می آورم، اسمش را به یاد نمی آورم. اگر تحقیقات «توماس هریس» درست باشد که مغز آدم دوازده میلیارد سلول دارد، حتما باید مال من چند میلیاردش، در این همه حادثه‏ی ‏ هولناک دوازده سیزده ساله، آسیب دیده باشد. شما هم بد نیست کند و کاوی در این مورد بفرمائید.

پیدایش کردم، اسمش را نه، دکانش را. دو سه روز از این در و آن در حرف زدیم، تا رسیدیم به ترکیب حکومت آخوندها، از پائین تا بالا. من قضیه‏ی ‏ « برادر گرامی، آقای محبی» را که آن روزها هنوز فرمانده‏ی ‏ کل گروه ضربت کمیته انقلاب اسلامی مرکز بود، برایش تعریف کردم. آن دوست قدیمی، سرآسیمه گفت: همین جا نگهدار تا من عده‏ای از قدیمی‏های‏ بندر را که این برادر گرامی را می‏شناسند، خبر کنم. و خبرکرد. آمدند. بیست تائی می‏شدند. همه بالای چهل سال. آفتاب سوخته و استخوانی و ریز نقش، با اخم‏های درهم بندری. خوشحال از این که نویسنده‏ای پیدا کرده‏اند برای درددل؛ اگرچه قلمش را غلاف کرده باشند. طولش ندهم، همه شان نشانی می‏دادند که « برادر گرامی، آقای محبی» باج بگیر «شغو» بوده. شغو، فاحشه خانه‏ی ‏ بندر عباس بود.

تازگی ها هم، نواری به دستم رسیده است ضبط شده از تلویزیون باختران کـه

از قهرمانانش، یکی همین « برادر گرامی، آقای محبی» است:

اول برنامه، خبرگزار تلویزیون دولتی حکومت اسلامی، پوشیده در کفنی سیاه، با چشم هائی زننده و صدائی تیز و ریز؛ که این همه الگوی « خواهران زینب ‏» است، با میکروفونی که دسته اش را با گوشه‏ی ‏ چادر گرفته است، در خیابان‏های‏ کرمانشاه می‏رود سراغ زنان و دخترانی که اغلب چادر سیاه و روسری و مقعنه دارند و بعضی شان مانتو و روسری.

محال است از روی تصویر، حتی لحظه‏ای که دوربین درشت نمائی می‏کند، تشخیص بدهید که چند تار موی خانم مصاحبه شونده، از زیر روسری، یا مقنعه، بیرون افتاده است، اما چشم‏های‏ خواهر حزب‏اللهی تیز تر از این حرف هاست. به جای مصاحبه کردن، زنان و دختران را در خیابان محاکمه می‏کند که: اگر شما به پوشش اسلامی اعتقاد دارید، که آن خانم قبلا گفته است دارد، و می پذیرید که رعایت حجاب اسلامی مانع بروز شخصیت اجتماعی زن نیست، که آن خانم قبلا گفته است نیست، و هر ادعائی خلاف این از غرب فاسد در آمده است، که آن خانم قبلا تائید کرده است، چرا خودتان حجاب اسلامی را رعایت نکرده اید؟!

من که هر چه به تصویر آن خانم مصاحبه شونده خیره می‏شوم و نوار را می برم به جلو و دوباره و سه باره خیره می‏شوم، جز چشم و گونه‏هایش، همه جا را سیاه می بینم. آن خانم هم که حتماً قبلا خودش را در آینه برانداز کرده و بیرون آمده است، مثل من؛ اگر چادر سرم می‏کردم، به «خواهر زینب» جواب می‏دهد: من که هم چادر سرم کرده‏ام، هم مقنعه گذاشته‏ام. چه جوری دیگر حجاب اسلامی را رعایت کنم؟! مصاحبه کننده پوزخندی حاکم شرعانه می‏زند که: نه دیگر! رعایت نکرده‏اید خواهر! رنگ لب هاتان که طبیعی نیست! چند تار موهم که از زیر مقنعه افتاده است بیرون! مثلا دیگر چه جوری می‏خواستید حجاب اسلامی را رعایت نکنید و حرمت آن همه شهیدی را که در جنگ با صـدام کافـر داده‏ایم، داشته باشید؟!

پس از مصاحبه‏های خیابـانی، ضبط داخلی شـروع مـی‏شـود. محال است هیچ کارگردانی بتواند به این گویائی و نه زیبائی البته - ، میزانسن بدهد:

دوربین در مدیوم شات است. دو آخوند که بیننده را به یاد بدپوزترین نوع بول‏داگ می‏اندازند، در وسط و کنار هم نشسته اند. درست بول‏داگی را تصور کنید که حتماً ریش هم داشته باشد. و تصور کنید که این بد هیبت ترین و خطرناک ترین نژاد سگ، حتی شما را از صفحه‏ی ‏تلویزیون تهدید به حمله برق آسا کند.

در هر دو سمت این جانوران هم، دو آخوند مکلا نشسته اند، با چشم هائی که برق شیطانی می‏زند و نگاهی که شرر می‏بارد. یکی از آن دو، که در سمت راست نشسته است و یخه‏ی ‏ تاخرخره بسته و ریش همگانی‏ی امت حزب‏الله را دارد، مدیر رادیو تلویزیون باختران است که پس از قرائت آیه ای و نثار درود  به روان سرگردان امام، چهار ماموت دیگر را، به ترتیب، پس از خودش معرفی می‏کند که نفر اول بعد از او، می‏شود شماره‏ی ‏ دو:

2- حاج آقا نکوئی، استاندار محترم استان باختران ( با ته ریش و چهره‏ی ‏ ابلهانه‏ی حزب‏اللهی‏های اداری که همیشه احساس می‏کنی کم مانده است بزنند زیر گریه).

3- حاج آقا قربانی (لابد حجت الاسلام)، ریاست محترم دادگستری استان (با چهره ای تلخ و سگرمه‏هائی در هم کشیده که ژوکر هزاربار برخورده‏ی ‏ یک دست پاسور کهنه را به یاد می‏آورد).

4- حاج آقا مجاهد (حجت الاسلام)، حاکم شرع محترم دادگاه انقلاب اسلامی(دقیقا قیافه‏ی ‏ امامزاده‏ای را دارد که از دم تیغ در رفته و خودش را به یکی از آبادی‏های ایران رسانده است، اما، به جای برخورداری از مقبره‏ی ‏متبرکه‏ی ‏ مطلا، زلف‏هایش را از زیر عمامه‏ی ‏ سفیدش ریخته بیرون، عمامه را کج گذاشته و با لبخند آخوندهای مزلف، اما مزور، سـعی می‏کند تصویری پیامبرگونه و معصوم

از خود به بینندگان القا کند).

5- برادر عزیزمان جناب آقای کاظمی، دادستان محترم انقلاب اسلامی (عین برج زهرمار، سی ساله، ریزه، طاس، و با چشم‏هائی که عین حکم اعدام، از حدقه در آمده است).

و (قهرمان ما) :

6- برادر گرامی، آقای محبی، فرمانده محترم کمیته انقلاب اسلامی باختران (عین گوریلی که تازه بادش کرده باشند، چنان در حالت تهاجمی نشسته است که بیننده منتظرست هر آن به حجج اسلام و استاندارمحترم و دادستان محترم و مدیر صدا و سیمای دولتی حمله ور شود. ریشی انبوه دارد که آدم را به یاد نوعی گوسفند استرالیائی می‏اندازد که سال هاست پشمش را نزده‏اند، با چشم‏هائی تابیده از فرمان حمله و کلماتی که آدم ساده‏ای مثل مراهم، به یاد لش و لوش‏های تیر دوقلو و صابون پزخانه قدیمی تهران می‏اندازد.

و این برادر گرامی، آقای محبی، همان باج بگیر فاحشه خانه‏ی‏ بندرعباس است که لابد به دلیل غلظت بار ایدئولوژیک، در سلسله « ارتقائات فی سبیل الله»، به « ترقیات اسلامی» نائل آمده است و حالا دارد به نمایندگی از جانب اسلامیست‏هائی که شتر را با بارش بالا کشیده‏اند، با توپ و تشر، خطاب به زنان و دختران ایران می‏گوید:

« روح اسلام، با مفاسد اجتماعی منافات دارد(!). ما، حجت را با خواهران تمام کرده‏ایم و از این پس، در مورد حجاب اسلامی که رعایت خون و حرمت شهدای ماست، کمترین اغماضی نخواهیم کرد.»

تعزیه شمر را اگر دیده باشید؛ که نمایش شیعه‏های فناتیک علیه سنی‏هاست، می‏توانید قیافه‏ی‏ این برادر گرامی را، هنگامی که دارد از صفحه‏ی‏ تلویزیون می‏زند بیرون، به تصور در آورید.

به هر حال، چون اسـلام امـام عزیز « غمض عین!» هم سرش می‏شـود، لابـد

بخش رشـادت‏های برادر گرامی در بندر عباس را، لای سبیلی در کـرده‏اند. بـرای

حکومت اسلامی، مهم فقط اینست که در خدمتش، با چه شدتی خون مردم را بریزند.

 

سنگ قبرها را، همین برادران گرامی شکسته‏اند. تظاهرات مردم را، همین برادران به رگبار قلوه سنگ بسته‏اند. دانشجویان و دانش آموزان و تحصیل کرده‏های‏ ایران را، همین برادران گرامی به زندان افکنده‏اند و شکنجه کرده‏اند و به رگبار بسته‏اند . نیروهای سیاسی مخالف استبداد و استثمار و ارتجاع را هم، همین برادران گرامی قلع و قمع کرده‏اند و از کشته هاشان پشته ساخته‏اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دودی در هوا پیچیده بود که بوی علف ‏می‏داد. علف‏های‏ کنار جاده، علف‏های‏ هرس شده، علف‏های‏ باریکه راه مرداب. و مرداب، به چشم آدمیان ریخته بود.

 

دود شب مانده، تنه‏اش را به زمین تکیه داده بود و به شیارهای هوا می‏پیچید.

 

چشم‏های مسافر را، دود گرفته بود.

 

ناخدایان هراسیده از هوای آلوده، کشتی‏های‏ دست نخورده را، در پناهگاه‏های دریا، پنهان کرده بودند. ملوانان، همه بر ناخدایان شوریده بودند، اما راهی به خشکی نداشتند. پای هیچ ملوانی، تا آن زمان به ساحل نرسیده بود.

 

چشم‏های مسافر را، دود گرفته بود. شهرهای در آمده از حریق مشکوک مسافر، در شیارهای بسیار در بسیار هوای دود آلود، دچار ندامت شده بودند. هر روستائی، در پیش پای مسافر، خراب می‏شد و هر جنگلی، سرآسیمه از برابرش می‏گریخت.

 

سرزمین مه آلود گرگ و میش، مسافران را؛ یک به یک، می‏بلعیدو از آن سمت زمین که ما نمی‏دیدیم، قطاری فرسوده پس می‏داد.

 

در کرانه‏ی‏ هر پارچه زراعت حاصل خیزی، مُحاقی بود. در هر مُحاقی، ماهی پنهان بود که تاریکی را در مشت می‏فشرد و به تلخی می‏گریست.

 

موسیقی آرامی که روزگاری بلند به تخدیر آدمیان دلخوش بود، به ضربه‏هائی سهمگین بدل شده بود. طنین هولناک طبل، شهرهای خفته را، به پریشانی از خواب پرانده بود.

 

عابران، همه در پوششی از خیال، به زمین دود آلود چشم دوخته بودند، مگر که تصویر آسمان را ببینند. 

  

8

 

 

 

تریبونی را، غریبانه در شمال قطعه‏ی‏ سی و سه‏ی‏ گورستان مجلل برپا کرده‏اند. صدای گوینده‏ای که نام پیشتازان شهید را می‏برد، دایره‏ها را به هم می‏ریزد. سکوها را جمع می‏کنند، سخنرانی‏ها به هم می‏ریزد و تالار به تنگ آمده‏ی‏ گورستان، نفسی می‏کشد و پنجه در هوا می‏افکند. همه از بلندی هائی که در حلقه‏های‏ بحث برآن ایستاده بودند، فرود می‏آیند و به هم فشار می‏آورند که تا نزدیک‏ترین نقطه‏ی‏ تریبون، عبور کنند. چهره‏ها، دوباره گرفته می‏شود. هر نامی؛ که به تانی و با طنین ادا می‏شود، پتکی را ماننده است فرود آمده برسرهای داغ. جوشش و حرارت درونی جمعیت، بیشتر می‏شود.

برگزار کننده‏ی‏ مراسم، سازمان چریک‏های‏ فدائی خلق است که تا این زمان- فروردین 59- تنها یک پاره اش جدا شده است؛ اشرف دهقانی، و هنوز انشعاب دوم؛ به اکثریت و اقلیت، پیش نیامده است و بیش از دوازده انشعاب بعدی در راه است. بوی تندش در کمیته‏ی‏ مرکزی پیچیده است. اشرف دهقانی معتقد بود که حکومت اسلامی، از نظر ماهیت طبقاتی، تداوم همان نظام پیشین است، جلو رشد مبارزه طبقاتی را می‏گیرد و لاجرم، دست به سرکوبی خلق می‏زند. به همین دلیل، دادن «برنامه حداقل» به دولت مهندس مهدی بازرگان که بورژوازی و ارتجاع را یکجا نمایندگی می‏کند، منطبق با روح استراتژیک سازمان نبوده است.

اشرف دهقانی به ادامه‏ی‏ مبارزه مسلحانه با رژیم فاتح نظر داشت و رفت به کردستانی که کانون شلیک علیه رژیم بود، تا با نام «چریک‏های فدائی خلق» و نه «سازمان چریک‏های فدائی خلق»، به تداوم و ابعاد مبارزه با حکومت اسلامی، دامن بزند. خبر من، تا امروز- اواخر سال 1369 این است که گویا شکل مبارزه اشرف دهقانی تغییرکرده باشد. مبارزه اشکال مختلف دارد که رهبران جنبش بنا به شرایط مادی حاکم بر دوران، یکی از آن شکل ها را به شکل‏های دیگر ترجیح می‏دهند، یا، مثل وحدت فیلیپین، دو شکل مسلحانه و پارلمانتاریستی را با هم پیش می‏برند. در این لحظه، گروه اشرف که معروف به چریک‏های‏ فدائی خلق است، احتمالا مبارزه مسلحانه چریکی را باید متوقف کرده باشد، اما در شکل مبارزه سیاسی، هنوز و همچنان حضوری جدی دارد.  به هر حال، مدال من به خاطر آن همه سال مبارزه قهرمانانه و شکنجه و زندان، هماره از آن او باد.

 

مادرِ توماج، می‏رود پشت میکروفون؛ جسور و برافروخته و بی باک. صدای رسائی دارد. طنینی چون گردباد و عزمی به توان توفان. مشت‏هایش را چنان به هم می فشرد که تو گوئی بر گردن ملایان و پاسداران پنجه انداخته است. فریادش چنان است که گوئی ارتعاش تاریخ را به نظم در کشیده و در شیار در شیار سنگ‏های‏ شکسته‏ی‏ قبر می‏دواند.

همه میخکوب شده‏اند. مادر توماج، با صداقتی که رگه‏هایش را به بند بند فضای تهاجم تزریق می‏کند، عزمی عجیب را، در سلول‏های‏ جمعیت می‏نشاند. کشتار پهلوانان فدائی و مجاهد خلق را، به کشتار توماج و مختوم و واحدی و جرجانی، که یکی را آن رژیم در سال‏های‏ آخر عمرش مرتکب شده است و یکی را آخوندها هنوز از گرد راه نرسیده، گره می‏زند. این هر دو گروه، از دانشگاه دیده‏های ایران بودند و گروه اول، که شاه به مسلخ برد، از رهبران و پیشتازان جنبش دانشجوئی ایران در دهه‏های 30 و 40؛ پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال 1332 علیه دکتر محمد مصدق، و در پی شانزده آذر همین سال بودند که ماموران شاه، دانشگاه تهران را به خون کشیده بودند که این زمان، سرفصل جنبش دانشجوئی و مبارزات رهائی بخش روشنفکران ایران شد.

گاهـی مکث مـی‏کند. پیداست که دارد بغضش را فـرو مـی‏دهد. نفسـی تـازه

می‏کند و باز می‏غرد. آهی می‏کشد و باز می‏گوید. بغض فرو خورده‏اش، در گلوی جمعیت می‏پیچد. فضا چنان شورانگیز است که گویی سنگ‏های شکسته به هم در آمده‏اند و داغ پتک‏ها را شسته‏اند.

 

واقعیت جز آن بود که روزنامه‏های عصر سی و یکم فروردین ماه سال 54 نوشته بودند. سازمان امنیت شاه، بنا به اعتراف مسئول « عملیات» کشتار، طبق معمول، دروغ گفته بود. در ماهیت سرویس‏های امنیتی حکومت‏های پلیسی؛ هر حکومتی، ابراز واقعیت وجود ندارد.

هرحکومت، و هرگونه تفکری، که به نظام اطلاعاتی، جاسوس بازی، خبرچینی، تشویق جامعه به تخلیه اطلاعات، و گزارش نویسی از حرکات اجتماعی و شخص مردم متکی باشد، از آن جا که خود می‏داند سرانجام ترک بر می‏دارد، مدام تسمه‏های اطلاعاتی، امنیتی و تشویق به خبر چینی را، بر گردن توده‏ها سفت تر می‏کند و به اقتضای عملش، مثل ریگ دروغ می‏گوید.

حتی جریان هائی هم که هنوز، در هر جای جهان و در هر مقطع تاریخی، به حکومت نرسیده‏اند، اگر این گونه مناسبات متکی بر هول و هراس را دامن بزنند و بقای خود را در میزان تراشی و کلیشه سازی برای آزادی انسان جست و جو کنند، سرانجام، جائی در این چهار چوب خفقان آور، می‏پوسند و فرو می‏ریزند.

جامعه‏ای هم که به اخلاق فاسد دخالت در زندگی‏ی‏ دیگران در غلتیده باشد، به خود حق بدهد که برای شخصی ترین حریم زندگی این و آن میزان و کلیشه بسازد، و از مضمون چاق کردن برای دیگران و فضولی کردن در امور شخصی و خانوادگی مردم تغذیه کند، از آن جا که همپای جریان‏های‏ حاکم؛ به تخریب آزادی‏های اجتماعی و پیش بردن فرهنگ جاسوس بازی و خبرچینی و محدود کردن آزادی‏های شخصی دیگران می‏پردازد، به همین سرنوشت دچار می‏شود. اگر کسی به این نتیجه‏گیری معتقد نباشد، باید در اولین فرصت کفشش را بتکاند.

این گونه حکومت‏ها و نظام‏های فکری، زمانی که به ورطه‏های هولناک در غلتند و سرو کارشان به حساب پس دادن بکشد، به چشم می بینند که بالائی‏ها فرار می‏کنند و ماموران اجرای خط سرکوبی و مسئولان نظام اطلاعاتی و امنیتی، زودتر از بقیه وا می‏دهند و به التماس و اعتراف می‏افتند.

 

بهمن تهرانی اگر اسم کوچکش را اشتباه نکرده باشم چند ماه پس از قیام بهمن ماه 1357، در دادگاه « بسم‏الله القاسم الجبارین» محاکمه شد. تهرانی از سرکردگان و سربازجویان ساواک شاه بود که مستقیما با پرویز ثابتی و عضدی، دو جلاد سرشناس و رده بالای سازمان اطلاعات و امنیت کشور، کار می‏کرد.

اگر چه ظاهرا تیمسار نصیری رئیس ساواک بود، ابتکار عمل و طراحی «عملیات ضد خرابکاری» با پرویز ثابتی بود. از آن جا که این جلاد گاهی هم در تلویزیون ظاهر می‏شد و ساعت‏ها از «طرح‏های خرابکاری» و فتوحات ساواک و لزوم « حفظ امنیت کشور» سخن می‏گفت، مردم ایران از برنامه‏هایش با عنوان «ساواک شو» و از خود او، که از طرف گوینده‏ی‏ تلویزیون « یک مقام امنیتی» معرفی می‏شد، با نام « شومن ساواک» یاد می‏کردند.

مشاورانی که پرویز ثابتی و شاه از میان روشنفکران سرشناس در اختیار داشتند؛ مثل دکتر احسان نراقی رئیس دانشکده علوم اجتماعی، دکتر هوشنگ نهاوندی رئیس دانشگاه تهران، امیرطاهری (روزنامه نگار)، هوشنگ اسدی (روزنامه نگار و عضو حزب توده)، بهروزصوراسرافیل (روزنامه نگار)، رسول پرویزی (قصه نویس)، مجید دوامی (روزنامه نگار) دکتر مهدی سمسار (روزنامه نگار)، داریوش همایون (روزنامه نگار)، و بسیاری دیگر از استادان و دانشجویان و روشنفکرانی که به مزدوری تن در داده بودند، حالی‏ی‏ اعلیحضرت و دستگاه سرکوبش کرده بودند که منطقه‏ی‏ خطر دانشگاه است و تهدید جنبش روشنفکری را، باید بسیار جدی گرفت. تنها تضاد این روشنفکران، ازجمله احسان نراقی که در مصاحبه‏هایش از تخفیف سانسور و لزوم فروش کتاب‏های‏ متنوع فلسفی سخن می‏گفت، با اربابان شان این بود که « کتاب را آزاد کنید تا بهانه‏ی‏ روشنفکران از میان برداشته شود و منجر به تهدید حکومت نشود».

در سال 1353 هم که 32 روزنامه نگار را، بنا به دستور خود شاه، ممنوع القلم کردند، در واقع خط پیشنهادی همین مشاوران روشنفکر را پیش بردند تا پل ارتباطی را بشکنند. روشنفکران مزدور، بهتر از نقلعلی‏های‏ ساواک می‏دانستند که روشنفکر از کجا و چگونه می‏زند.

کشتار سران جنبش روشنفکری ایران، سرکوبی دانشگاه‏ها، گماردن گارد ویژه در دانشگاه تهران، آتشی بود که از قبر همین ها بر می‏خاست. روشنفکران « توده ای» که پس از شکست قیام سال 32 ، و داشتن سهمی در خور در این شکست، به همکاری مستقیم و غیر مستقیم و «نفوذی!» با رژیم پهلوی در غلتیده بودند، در شعله ور نگهداشتن آتش سرکوبی جنبش دانشجوئی و قلع و قمع سران جنبش روشنفکری ایران، نقش «‏‏ تاریخی!» موثری داشتند. در نهایت خوش بینی، برغم ایشان، جنبشی که وابسته به مسکو نباشد و از کرملین دستور نگیرد، اصالت تاریخی و طبقاتی ! ندارد. بنابراین، شرکت در تضعیف و سـرکوبی چنین جنبشی، « واجب کفائی!» ست: یا باید با حزب توده و شوروی باشید، یا نباید باشید.

آخوندهای تاریک فکر هم که جنبش روشنفکری ایران را، نه تنها به زیان حکومت شاه، که در تضاد بنیادی با اندیشه‏های ارتجاعی خود می‏دیدند، گله گله به جرگه‏ی‏ همکاران رژیم می‏پیوستند. علاوه بر آن که عده‏ای از دم کلفت‏های‏ این طایفه، اعلیحضرت را مدام تر و خشک می‏کردند و در گوشش دعای سفر می‏خواندند، بسیاری شان، مستقیم و غیر مستقیم، مواجب بگیر ساواک شاه شده بودند.

در اوائل قیام بهمن ماه سال 1357، آخوند مهدی کروبی اسم ها و عکس‏های بیش از پنـج هـزار آخـوند سـاواکی را در اختیـار داشـت که لابـد بنا بـه مصـالح

«روحانیت مبارز» و پرهیز از «به خطر انداختن اسلام» ، از انتشارش سرباز زد.

 

روزنامه‏های عصر سی و یکم فروردین1354، دروغ سازمان امنیت شاه را، بی هیچ مقاومتی، چاپ کرده بودند. و این زمانی بود که سی و دو روزنامه نگار «چموش» ممنوع القلم شده بودند که البته در میان شان ناخالص هم کم نبود که محض انحراف ذهن جامعه در آن سیاهه وارد شده بودند.

خبر، با حروف 48، تیتر دوم روزنامه‏های‏ کیهان و اطلاعات بود که به دلیل کثرت انتشار خبرهای مشابه فرمایشی، مردم هر دو را یکی می دانستند و اسمش را گذاشته بودند «کاطلاعات».

تهرانی، در دادگاهی که با حضور محمد حیاتی و در سال 1358 تشکیل شده بود، واقعیت را اعتراف کرد. محمد حیاتی، عضو سازمان مجاهدین بود که از کشتارگاه شاه خلاص شده بود و به عنوان شاهد در جلسات این دادگاه حضور داشت. شیوه‏های شکنجه‏ی‏ ساواک را افشا می‏کرد و به زبانی بسیار گویا، و فقط چند ماه پس از قیام، به مردم حالی می‏کرد که جلادی دیگر به تخت بر شده است، مبارزه ادامه دارد و خون‏هاست که بریزد. و چه خون‏هائی که نریخت و چه خون‏هائی که نخواهد ریخت.

تهرانی که از آن قدر قدرتی، به موضع درماندگی در غلتیده بود و در آستانه اعدام هم، مزورانه می‏کوشید تا ذهن جامعه را، نسبت به سازمان چریک‏های فدائی خلق و مجاهدین مخدوش کند، اعتراف کرد که: اعدام کرامت‏الله دانشیان و خسروگلسرخی، برای شاه مساله ساز شده بود. افکار عمومی جهان، براین جنایت شوریده بود. فدراسیون ها و کنفدراسیون‏های روزنامه نگاران و اتحادیه‏های‏ نویسندگان جهان. در بیانیه ها و اعلامیه‏های تند و تیزشان، جنایتکاران سلطنتی را محکوم کرده بودند. افکار عمومی مردم ایران هم، واکنش‏های‏ منفی، خطرناک، و تهدید کننده‏ای از خود نشان داده بود. پس از انتشار خبرتیرباران گلسرخی و دانشیان، دانش آموزان و دانشجویان ایرانی، نام آن‏ها را روی تابلو سیاه اکثر کلاس ها نوشته بودند. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا هم که آن روزها بسیار فعال بود، در توان بالا و گستردگی‏ی‏ تهدید کننده‏ای، رژیم شاه را رسوا کرده بود. حکومت شاه، به جای رسیدن به هدف تشدید فضای ارعاب و وحشت، و به جای دستیابی به هدف نسق گیری از جامعه، به نتیجه‏ی‏ معکوس بر خورده بود و این بازی خونین را، باخته بود. کشتن بهروز دهقانی در شکنجه‏گاه ساواک تبریز هم، که مستقیما به دستور شاه انجام شده بود. حاصلی جز تبلیغات منفی و رسوائی بیشتر برای قصاب نداشت. جزنی و ظریفی و کلانتری و سورکی و چوپان زاده و افشار و سرمدی و ذوالانوار و خوشدل، که در بالاترین نقطه‏ی‏ جنبش روشنفکری ایستاده بودند و در زندان شاه هم، مزاحم اوقات «بندگان اعلیحضرت» می‏شدند، عین بغضی کشنده گلوی رژیم پهلوی را گرفته بودند. باید از دست شان خلاص می‏شدند. آنان از درون به بیرون خط و رهنمود عمل می‏دادند. بیژن جزنی، « تاریخ سی ساله» را در زندان نوشته بود و به بیرون رسانده بود، که دست به دست می‏گشت. حسن ضیاء ظریفی هم « حزب توده و کودتای 28 مرداد 32» را. زنده بودن اعضای برجسته و سرشناس جنبش روشنفکری ایران، عملا موجودیت حکومت را تهدید می‏کرد. این چند نفر، پایه‏های سلطنت را، از درون زندان، به خطر انداخته بودند. تیرباران رسمی آن‏ها هم، با نتایجـی که از اعدام گلسـرخی و دانشیان گرفته بودند، به سود شاه تمام نمی‏شد. باید کشته می‏شدند. اما با محمل، نه رسمی.

روزها و هفته‏ها، طرح این کشتار، در اداره‏ی‏ فوق محرمانه‏ی‏ ساواک، و لابد جهنم دره‏ی‏ دیگری، مورد  بررسی قرار گرفت. سرانجام، طرح فرار جعلی انتخاب شد. شاه اصرار داشت که هرچه زودتر از شر این دلهره جانگاه و کابوس عذاب آور خلاص شود. قصابان کارکشته اش هم که از خداشان بود. تهرانی و آرش را، که همراه او محاکمه می‏شد، مامور اجرای ایـن طرح کردند؛ یعنی معتمدتـریـن و سر

سپرده ‏ترین عناصر امنیتی را که دوره دیده‏های «موساد» بودند.

غروب روز سی ام، یا بیست و نهم فروردین ماه سال 1354، برای انجام کشتار انتخاب شد. رهبران جنبش روشنفکری دانشجوئی ایران را، به این بهانه که می خواهند ایشان را به زندان دیگری منتقل کنند، سوار اتومبیل زندان کردند و به تپه‏های اوین بردند. پیاده شان کردند. گفتند همین جا بمانید، ما بر می‏گردیم. بیست قدم یا بیشتر، از آنان دور شدند. پس تهرانی و آرش و ماموران همراهشان، برق آسا برگشتند و ایشان را به رگبار بستند. خون شان را ریختند و آسوده شدند. به بندگان اعلیحضرت هم، بیدرنگ گزارش دادند که خیال مبارک آسوده باشد، کار تمام شد. بعد هم، پیکر پاکان روزگار را، در همان اتومبیل گذاشتند و شبانه به بهشت زهرا بردند.

 

اما، سنگ قبرهای امروز را ماموران ساواک شاه خرد نکرده‏اند. سنگ قبرها را انقلاب اسلامی خمینی شکسته است. توماج و مختوم و واحدی و جرجانی را هم، تهرانی و تیمسار نصیری و تیمسار مقدم و عضدی و منوچهری و کاوه و کوچصفهانی و آرش نکشته‏اند. این سرکردگان تحصیلکرده، روشنفکر و دبیر جنبش آزادیخواهانه‏ی‏ ترکمن صحرا را، انقلاب اسلامی خمینی به رگبار بسته است. و حالا، مادر شیرزن توماج، قطعه‏ی‏ 33 بهشت زهرا را، به فریادی چنین آکنده است که:

پسرم را پاسداران کشته‏اند مردم!

نه سری در گریبان است و نه چشمی اشک آلودکه خشم بر اندام جمعیت دویده است. ساعت یازده و پانزده دقیقه صبح بیست و نهم فروردین ماه سال 1359 است.

 

 

 

نیمی از آسمان را حریق بلعیده بود. نیمه‏ی‏ دیگر، پر از شاخه‏هائی بود به رنگی مشکوک، که هر چه بود سپید نبود.

 

هر دستی که به آسمان بلند می‏شد، در ضیافت ابرهای خمیده می‏پوسید.

 

دانه‏های برگ، به جای این سو، به آن سوی آسمان می‏پاشید.

 

در هر شاخه، پرنده‏ای نشسته بود. هر پرنده لانه‏ای داشت که آجرهایش از پوشال بود و بر پوشالش نوشته بود:

«زمین حرامزاده است.»

در این سمت آسمان که هاله‏ای نبود، در آن سوی آسمان اگر نوری مرموز می‏چرید، نمی‏دانم.

 

پرنده‏ای که از آسمان افتاده بود، می‏گفت در آن گوشه‏ی‏ آسمان که به چشم نمی‏آید، ابرها را کپه کرده‏اند و کپه‏ها را رنگ کرده‏اند که زمینیان را بترسانند.

 

شکارچی ناپخته‏ای که در بیمارستان به ملاقات پرنده رفته بود، از او التزام گرفته بود که بی گناهی کمانش را تائید کند و تیرش را به منقار ببرد تا شکاف درختانی که بر شاخه هاشان نوشته است:

«خشکسالی»

 

سطح جاده از مرغان فراری پر بود. در بیابان‏های‏ هر دو سمت راه، آنقدر ستاره ریخته بود که به گمانم آسمان وارونه شده بود و بی قواره بر زمین نشسته بود.

 

زنان و مردانی که ستاره‏ها را، به خیال میوه، می‏چیدند، خورشید را نمی‏دیدند که دو پاره شده است و از هر پاره اش، زبانی بیرون زده است به تیزی خنجر. زبانی به تلخی زهر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9

 

خروش جانگذار مادر توماج، هنوز در پیچ و تابی توفنده می‏گذرد که به ناگهان سکوت جمعیت به تلاطم تبدیل می‏شود.

زمزمه‏ای پیچیده است که سید علی خامنه‏ای، امام جمعه تهران، قرار است امروز در دانشگاه تهران، که محل برگذاری نماز جمعه است، به منبر برود و ممکن است علیه مراکز و دفاتر دانشجوئی، دست به تحریکاتی بزند.

خط حاکم بر جمعیت این است: بچه‏هائی که می‏توانند، برق آسا خودشان را به خیابان شانزده آذر برسانند.

خامنه‏ای در دانشگاه تهران به منبر می‏رود و خیابان شانزده آذر هم که بیخ گوششان است. دفترهای دانشجویان پیشگام و سازمان پیکار و دانشجویان مسلمان ( هواداران مجاهدین) هم که تقریبا تنگ هم در این خیابان واقع شده‏اند.چه موشی موذی تر از ملا و چه پنیری بهتر از این! کمترین یورشی به این سه مرکز دانشجوئی، مساویست با یورش همه جانبه به سایر مراکز دانشگاهی؛ دانشسرای تربیت معلم، مدرسه عالی پارس، مدرسه عالی بازرگانی، مدرسه عالی ورزش، هنرهای دراماتیک، پلی‏تکنیک، علم و صنعت، دانشگاه صنعتی شریف، موسسه‏ی‏ عالی حسابداری، مدرسه عالی دختران، دانشگاه ملی، موسسه علوم اجتماعی و جاهای دیگر.

 

من و محمد که انگاری دستمالی برای سردردمان پیدا کرده‏ایم، مثل بقیه بچه‏هائی که هم اتومبیل داشتند و هم سردرد، به سمت پیکان فرد اعلای مدل 48 خیز برداشتیم. هر چه بود، برو بود.

پدال گاز چسبیده بود به سینه جلو و عقربه‏ی‏ کیلومتر شمار، دور و بر صد و پنجاه و صد و شصت، می‏رقصید. گفتم الان است که پیکان بیچاره به سرنوشت اتومبیل فیلم‏های کمدی کلاسیک دچار شود و ما بمانیم و فرمان و شاسی. اما، طفلکی می‏نالید و می‏رفت.

دو ریالی‏ها، کمی دیر البته، اما درست افتاده بود. بوی قتل عام دانشجویان ایران می‏آمد. بوی قتل عام مردم ایران می‏آمد. ساعت دوازده، خامنه‏ای به منبر می‏رفت.

 

بیست و نه روز پیش، پیام سیزده ماده ای خمینی منتشر شده بود. یازدهمین ماده‏ی‏ این پیام اهریمنی، دانشگاه و دانشجویان را نشانه رفته بود:

«... باید از بد آموزی‏های‏ رژیم سابق در دانشگاه‏های سراسر ایران جلوگیری کرد...

«... اکثر ضربات مهلکی که به این جامعه خورده است، اکثراً از همین گروه روشنفکران دانشگاه رفته است... ( یک وقت اشتباه نکنید، این حرف‏ها را خمینی زده است، نه شاه! )

«... دانشجویان عزیز، راه اشتباه روشنفکران غیر متعهد را نروید و خود را از مردم جدا نسازید...

«... برای روشنفکران دانشگاه رفته، چیزی که مطرح نیست مردمند و تمام چیزی که مطرح است، خود اوست. برای این که بد آموزی‏های‏ دانشگاهی زمان شاه، روشنفکران دانشگاهی را طوری بار می‏آورد که اصولا ارزشی برای خلق مستضعف قائل نبوده.»

 

روزنامه‏ی‏ نبرد دانشجو، بی آن که حسابی در بازار داغ سیاست باز کند؛ با احتیاطی کمتر از دیگر نیروهای مخالف رژیم که ملاحظه‏ی‏ بُرد اجتماعی خمینی را می‏کردند و بر این باور بودند که ایستادگی قاطع و فوری ایشان در برابر خمینی، آنان را عملا در برابر توده‏های متوهم قرار می‏دهد، با لحنی نسبتا تند، در مقابل این بی حرمتی به ساحت دانشگاه و حیثیت اجتماعی دانشجویان، که مقدمه‏ی‏ بیرون کشیدن شمشیر از نیام بود، می‏ایستد:

«... آیا آنان که در بهشت زهرا برای مردم پیام فرستادند، هیچ می‏دانند که در همان مکانی که روشنفکران دانشگاهی را عامل اکثر ضربات مهلکی که به این اجتماع خورده است دانستند، چه تعدادی دانشجوی رزمنده‏ی‏ شهید به خاک خفته اند؟...

«... چطور در مقابل مردمی که هنوز خاطره جانبازی دانشجویان قهرمانی را که 16 آذرها، 5 اسفندها و 18 اسفندها را بر پا داشتند (و ایشان را) با تمام وجود در قلب خود عزیز می‏دارند، می‏ایستید و می‏گوئید برای دانشجویان چیزی که مطرح نیست مردمند و تمام چیزی که مطرح است، خود اوست؟!..

«... تاریخ خونبار میهن ما، بخصوص پس از حماسه‏ی‏ سیاهکل (بهمن 1349)، سراسر آکنده از حماسه ها و جانبازی‏های‏ پرشکوهی ست که توسط فرزندان انقلابی خلق، و از جمله دانشجویان رزمنده آفریده شده است. (همان) روشنفکرانی که در میدان‏های تیر، در زندان‏ها و شکنجه‏گاه‏ها و در نبردهای مسلحانه خیابانی، همواره با ایمان به پیروزی مردم، تا لحظه شهادت قهرمانانه جنگیده‏اند. ...

«...بزرگترین قشر را در مبارزات (با رژیم شاه) ، دانشجویان بر عهده داشته‏اند و بیشترین شهید را دانشجویان به خلق قهرمان ما تقدیم کرده‏اند...

«... ما، برخلاف پیام دهندگان که می‏گویند: اگر ما تربیتی اصولی در دانشگاه‏ها داشتیم، هرگز طبقه دانشگاهی‏ای نداشتیم که در بحرانی ترین اوضاع ایران، در نزاع و چند دستگی با خودشان باشند و از مردم بریده باشند، این نزاع و چند دستگی را، نتیجه‏ی‏ منطقی آن نزاع و چند دستگی می‏دانیم که اکنون در سراسر جامعه جریان دارد...»

 

 

10

 

جاده‏ی‏ قم، چنان شلوغ است که به ردیف و از سمت راست، نمی‏شود راند. اصلا در هیچ شرایطی به ردیف و از راست راندن، در ایران رسم نیست. از چپ راندن هم، که یکسره به نفاق و برزخ بر می‏خورد. در ایران، راننده ای موفق است که حداکثر خلاف را مرتکب شود؛ چه سالم به مقصد برسد، چه تکه پاره به قبرستان.

چند بار که داشتم سبقت‏های دیوانه‏وار مارپیچی می‏گرفتم، چیزی نمانده بود با اتومبیل هائی که از رو به رو می‏آمدند، شاخ به شاخ کنم. سرعتم را ناچار کمتر می‏کنم: هشتاد و نود. اگر زده بودم به آن تریلی، همه‏مان، جا به جا و افقی برگشته بودیم به یکی از قطعات آباد بهشت زهرا.

محمد و یکی دیگر از بچه‏هائی که سوار کـرده‏ایم، جلو نشسته‏اند و چهار تا هم

روی صندلی عقب.

تنه‏ام را داده‏ام جلو که به فرمان مسلط باشم. سپربه سپر می‏رانم و گلگیر به گلگیر سبقت می‏گیرم. دیر می‏شود اگر سستی کنم. پشت سرهم، چندین و چند پیکان و ژیان، آرتیست بازی می‏کنند. جلوتر هم، بچه‏هائی هستند که از من تندتر می‏رانند و آسان تر خلاف می‏کنند. از چندتاشان سبقت می‏گیرم و از بقیه جا می‏مانم. جاده قم، پر از بوق‏های عصبی شده است.

رانندگان متفرقه، لابد متوجه شده‏اند با این همه اتومبیل دستپاچه‏ای که از لابه‏لای‏شان عبور می‏کنند، و با آن بوقی که جاده را برداشته است، باید اتفاقی افتاده باشد، یا دارد می‏افتد. خیلی‏هاشان، با ملایمت کنار می‏کشند و راه می‏دهند. این راننده‏ها، همیشه دیده‏اند کاروان‏هائی را که مرده به گورستان می‏برند و آرام می‏روند، اما ندیده‏اند کاروانی را که می‏رود «مرده» شود، یا مردگانی را که هنوز زنده‏اند، به گورستان ببرد.

محمد هول است. نوار دستپاچه‏ای گذاشته است. گاهی صدای نوارش فریاد است وقتی می‏گوید: « دِ بکش کنار لامصب!» و گاهی ملایم و دوستانه، وقتی می‏گوید: « دمت گرم بابا! به این میگن راننده‏ی‏ چیزفهم.»

محمد راننده است. بیست سال بیشتر ندارد. با گواهینامه پایه‏ی‏ دو، روی بنز خاور 808 پدرش کار می‏کند؛ خط تهران طالقان. مخلص آیت‏الله طالقانی ست و دشمن آیت‏الله خمینی. آنوقت که آقای طالقانی در محل خودش، بالای زیدشتِ طالقان در روستای بزرگ شهرک مخفی بود؛ زمان شاه را می‏گویم، با پدرش که مرد صاف و ساده‏ای بود، به دیدارش می‏رفت و با چه کیفی از آن روزها و ملاقات ها حرف می‏زد.

موهای وزوزی، ابروان پهن، بینی کشیده و باریک، چشم‏های‏ سیاه، مثل شب، لهجه‏ی‏ روستائی و لبخند همیشگی، علامت شناسائی محمد است. اما، گاهی که عصبانی شود، بد جوری قاطی می‏کند. و حالا که فهمیده است دانشجویان تهدید به قتل عام می‏شوند، قاطی کرده است.

گاهی سر و کله‏اش را، تا سینه و نیمی از بدن، از پنجره پیکان می‏دهد بیرون و با رگ‏های برجسته و صدای دورگه، نعره می‏کشد؛ «دِ لامصب آخه چرا راه نمیدی؟!» و چپ چپ نگاهم می‏کند و زیر لب می غرد که: « بابا اون بوق لامصب و ول نکه آخه! بزن دِ توام! »

محمد از خانواده‏های مهاجر روستائیست که چون از هفت هشت سالگی مجبور بوده است بغل دست پدرش بنشیند و کارهای کامیون و اتوبوس را انجام بدهد، نتوانسته است درس بخواند. پول کافی و لباس مرتب و خانه‏ی‏ آسوده، از رویاهای محمد هم حذف شده است. همیشه می‏زند که قرض کند و کت و شلوار دست دوم میدان گمرک را، با اندک پولی که درجیب دارد، شکار کند و تا حالاکه بیست ساله است، هرگز طعم تنها خوابیدن در اتاقی کوچک را هم نچشیده است و مثل بسیاری از خانواده‏های فقیر ایران، همیشه در اتاقی خوابیده است که دستش در سر و کله‏ی‏ این بوده، و پایش در سرو گردن آن. عین اتاق‏های‏ زندان اوین. من بارها میهمان شان بوده‏ام و با خانواده‏اش در یک اتاق و زیر یک کرسی خوابیده‏ایم. اگر قوم و خویشی از ده نمی‏آمد، دست کم پای هشت نفر می‏توانست زیر کرسی به هم گره بخورد؛ در اتاقی دو در سه. دست کم هفتاد و پنج در صد تهران چند میلیونی؛ بیش از 80 در صد ایران 45 میلیونی آن روزها و 55 میلیونی امروز، (که حالا، زمان چاپ دوم کتاب سر به 75 میلیون زده است) چنین می زیستند و چنین می زیند: در آرزوی خوردن یک وعده غذای کامل که دو سیر گوشت را برای هشت نفر بار نگذاشته باشند. در آرزوی این که به نزول خواران بدهکار نباشند، دم بانک کارگشائی صف نکشند، برای چند تومان مدام به این همسایه و آن همسایه رو نیندازند، همیشه تا خرخره به بقال محل بدهکار نباشند، شب و روز دغدغه‏ی‏ نفت و نان و گوشت و برنج و قند و شکر را نداشته باشند، شب عید پیش بچه‏ها روسفید باشند، همه‏ی‏ عمر را، با صاحب خانه، یا بانک رهنی و بانک مسکن، دست بـه یخه نباشند ، از سقف مدرسه‏شان آب نچکد، همیشه معلم داشته باشند،

نوبتی به مدرسه نروند و کفش و شلوارشان، از فرط وصله، به گریه نیفتد.

فقر مداوم، خانواده‏ی‏ محمد را تهدید می‏کرد. باید می‏زدند تا یک جوری تنگه‏ی‏ زندگی را خرد می‏کردند. روستائیانی بودند که زیر فشار زندگی و در پی تامین حداقل معیشت، در آستانه‏ی‏ تمدن بزرگ اعلیجضرت قدر قدرت، به شهرها سرازیر شده بودند، به امید بهبود و فرجی. اما سراب، مثل مردابی متعفن، آن‏ها را در خود کشیده بود و فرو برده بود و در زرق و برق پیچیده و فریبنده‏اش، غرق کرده بود. در عوض، جامعه شناسان و روزنامه نگاران، خوراک پیدا کرده بودند: مهاجرت سرسام آور روستائیان ، شهرهای بزرگ را به خطر انداخته است!

مفت آباد و نازی آباد و حلبی آباد و حصیر آباد و زور آباد و آن همه « آبادی »

که از آبادی شان، تنها سفره‏ی‏ درباریان رنگین تر شده و « دارائی‏های‏ متمرکز» فزونی گرفته است، داغ ننگ همین روستائیان مهاجر بوده اند بر پیشانی رژیم پهلوی، و حالاحکومت اسلامی. تنها کار اضافه‏ی‏ حکومت اسلامی، این بوده که به دست بسیاری از این مهاجران تفنگ هم داده است.

محمد، خواندن و نوشتن بسیار ابتدائی را هم، زورکی و با توسری مادرش یادگرفته بود. سرنترس و پرشوری داشت. با هر موضوعی، عاطفی و با احساسات سطحی بر خورد می‏کرد. اما فهمیده بود که از کجا خورده است و می‏خواست به همان‏جا بزند. روز بیست و یکم بهمن ماه 1357که به « دپو »‏ی‏ تهران حمله کردیم، تفنگش را سر دست گرفته بود و می‏چرخاند و پیشاپیش جمعیت می‏دوید. عین خیالش نبود که ممکن است گلوله ای از گوشه‏ای به سینه‏اش کمانه کند و مینی، چیزی در آن میدان گسترده، زیر پایش باشد. دپو، یکی از انبارهای مهمات ارتش شاه بود که سکوی راه آهن داشت و انبارهای بزرگی، پراز تفنگ و فشنگ و تانک‏های‏ اسکورپین. محمد که تازه از خدمت سربازی برگشته بود، برای خودش میدان جولانی پیدا کرده بود، نشسته بود پشت تانک و پز ‏می‏داد. وقت برگشتن هم ، تا می کشید اسلحه بار خودش کرده بود. بعد هم، تفنگ‏های‏ ژ. س را به سه هزارتومان و کلت‏های‏ کالیبر 45 را به دو هزار تومان فروخته بود و آن همه گلوله را هم، که بار هردومان کرده بود، مجانی داده بود. آنروز، جز یکی دو کامیون که به گمانم مال مجاهدین یا فدائیان بود، بقیه‏ی‏ مردم، همین جوری اسلحه آوردند و همین جوری فروختند که به زخم زندگی‏شان بزنند. خیلی‏هاشان هم، به همین راحتی کشته شدند. برخورد محمد هم، مثل خیلی از آن بقیه، عاطفی بود و از شور و حال و نیاز احساساتی و مادی لحظه بر می‏خواست.

اسم کاملش را نمی‏توانم بنویسم. محمد هنوز در ایران است و اگر اسم کاملش در این کتاب در آید ، کارش به دستگیری و اعدام می‏کشد. اما از وضع و حالش خبر دارم.

با قلع و قمع جنبش روشنفکری و تعطیل فعالیت علنی سازمان‏ها و گروه‏های سیاسی در ایران، پس از ده سال خبر شده‏ام که آن جوان هم، مثل دریائی دیگر از جوانائی که آن روزها شور و حال و امید داغی داشتند، معتاد شده است.

چندی پیش، ردم را از تهران پیدا کرده بود و زنگ زده بود که : پس کجائین شما؟! آخه چرا نمیاین؟! ما که پوسیدیم... بابا اسرائیلم بیاد ما رو از دست این بی شرفا نجات بده حاضریم والله !! تو کافه ها نشستین چرتکه میندازین؟! ما که بخدا پوسیدیم. دِ آخه یه کاری بکنین... این بی پدرا که مچاله مون کردن بابا... پس شما چه غلطی می‏کنین؟! در رفتین حاجی حاجی مکه؟!

تلفن محمد مرا به یاد حرف‏های‏ اسد انداخت؛ مردی سی و دو سه ساله، از چهره‏های‏ سازمان فدائیان خلق (اکثریت)، و از چریک‏های‏ قدیمی گیلان که در آلمان به خرمی و خوبی، کنار زن و بچه‏اش روزگار می‏گذراند. بنا به ادعای خودش، خوب کتاب می‏خواند، خوب غذا می‏خورد، چند روز پیش از پایان ماه، پول ماهیانه‏اش را از اداره سوسیال (سوسیال آمت اداره اجتماعی)، مرتب می‏گیرد، کار سیاه هم می‏کند و لابد اگر شد، جنسی هم به حساب «رئیس جمهور!» ازفروشگاه‏های درندشت بر می‏دارد و در دادگاه آلمان هم گفته است: من در ایران چریک بودم، تامین نداشتم، فرار کرده‏ام، به شما پناهنده شده‏ام و در آلمان هم، علیه « رژیم حاکم بر میهن» فعالم؛ روزنامه می خوانم، روزنامه چاپ می‏کنم، میز کتاب می گذارم و در ناهار خوری دانشگاه (منزا) چانه‏های‏ صدمن یک غاز می زنم و گاهی هم، با گـروه‏های‏ دیگـر، برخـوردهای « فیزیکی» می‏کنم تا تکلیف « میهن» را روشن کنم.

رفیق اسد داشت لابه لای آلمانی ها که جشن گرفته بودند، خوش خوشان می‏رفت و قوطی آبجوئی را که دستش بود، یک خط در میان سر می کشید. خانمش کنارش بود و بچه اش هم شاد و سرحال و شیطان، این طرف و آن طرف می‏دوید و بابا و مامان را غرق لذت می‏کرد.

خوبی اسد این بود که هنوز با ما چریکی دست می‏داد. گفت: « چه خبر؟ چه می‏کنی؟» گفتم: « خبرها که پیش شماست، ما هم همان کاری را می‏کنیم که می‏کردیم.» از همان نگاه‏های‏ عاقل اندر سفیه به ما انداخت و پوزخندی لطیف زد که « وقتت را تلف می‏کنی فریدون جان. می‏دانی که من به وقتش کلت به این کمرم می بستم و سیانور زیر این لبم می‏گذاشتم. خودت هم که می‏دانی چند عملیات موفق داشته‏ام. (که البته من نمی‏دانستم و برای آن که قال قضیه را بکنم و جا خالی بدهم که به رگبار تحلیل‏های جدید بسته نشوم، سری تکان دادم که:  بله). دوره‏ی‏ این حرف‏ها و این کارها، دیگر گذشته است فریدون جان. رژیم تثبیت شده است، چه از نظر سیاسی، چه از نظر اقتصادی. مبارزه هم که شکست خورده است. دیگر از نسل ما و از این سازمان‏ها و گروه‏های سیاسی، کاری ساخته نیست. مگر نسلی دیگر بیاید و راهی دیگر پیدا کند.»

سواران همه صف در صف از میدان گریخته بودند.

 

سوارانی که در میدان مانده بودند ، از خود صلیب می‏ساختند، مگر که تپه‏ های‏ ناگوار را، به لرزه‏ای فرو‏ ریزند.

بیابان، پر از راهبگانی بود که تقدس آلوده را، به خیال بازگشت حوریان فراری، نماز می‏گزاردند.

راهبگان مقدس، با سنگ‏های‏ زمخت بیابان همبستر می‏شدند، شاید که هشت پائی به جهان آورند و به فتح شهرها گسیل دارند.

 

کوتوالان فریبنده را ، خوابی گران در ربوده بود.

هیچ دیده بانی نبود که با داغی بر پشت و جای پای زهری در چشم، از خویش دهلیزی نساخته باشد که در آن انتحار کند.

 

بردهانه‏ی‏ هر دهلیزی، دیوی هفت سر نشسته بود که به تبلیغ زندگانی، دلخوش می‏داشت.

راهبگان فراری، صف بلند مورچگانی بودند که از دهلیز می‏گریختند.

 

تنه‏ی‏ ترک خورده‏ی‏ هر کویری ، نفرین ناهموار زمین بود که براندام سواران گریخته از میدان، می‏پیچید.

زمین باکره‏ی‏ قلمرو شرقی، بازار مکاره‏ی‏ مارانی بود که از دهلیز پیچ در پیچ گریخته بودند.

 

هر پیکره‏ای که بانگی در برهوت سر می‏داد، تندیس متحیر روزهای خشک بود.

 

شهروندان به تنگ آمده از دیوارهای آلوده، به جای نان سنگ می‏فروختند و به جای غذا، تندیس می‏خوردند.

 

 11

 

 

 

 

محمد یکی از نزدیکان منست، و یکی دیگر از کسانم، تازگی ها از تهران با من تماس گرفته بود و می‏گفت: اگر می‏توانی به داد این محمد برس. روزی چند بار تریاک می‏خورد و پشت کامیون می‏نشیند. آخرش خودش را به کشتن می‏دهد. بیست و چهار ساعت توی جاده‏ها پریشان است. چنان در تار و پود بدهکاری و سختی معیشت و اعتیاد غرق شده است که هر وقت ما را می بیند، می‏زند زیر گریه و می‏گوید برایم نماز میت بخوانید.

 

در زمان شاه، اکثر رانندگان کامیون ها و تریلرها و اتوبوس‏های مسافربری، معتاد بودند. آن زمان عده‏ی‏ معتادان را سه میلیون تخمین می‏زدیم و حالا از نه میلیون حرف می‏زنند. پس این ارثیه، در راننده جماعت هم باید غنی ! تر شده باشد.

آن زمان، در جاده‏های ایران ، قدم به قدم قهوه خانه بود و هر قهوه خانه‏ای، برای خودش پستوئی داشت که آتشش همیشه به راه بود. کامیون ترمز کرده و نکرده، راننده می پرید توی قهوه خانه و می چپید توی پستو و می نشست پشت منقل و « بست» را می‏چسباند. حالا دیگر اکثرشان «حب» انداز شده‏اند. تریاک می‏خورند.

رانندگان، ساعت کار قانونی و تامین اجتماعی نداشتند.دست کم روزی 12 تا 14 ساعت رانندگی می‏کردند. خسته می‏شدند. برای آن که خوابشان نبرد، به توصیه‏ی‏ قدیمی تر ها، چند بست تریاک می‏کشیدند تا خسـتگی از تنشان بیرون برود و بقیه راه، چرتشان نبرد.

هر روز، صفحه‏ی‏ حوادث روزنامه‏های عصر تهران، پر بود از خبرهای «تصادف هولناک در جاده ها». راننده، چنان خسته بود که پشت فرمان خوابش می برد و خودش را، با مسافران اتوبوس، یا بارکامیون، به ته دره می‏فرستاد. باریک بودن و مهندسی نبودن جاده‏ها و چرت زدن پلیس راه هم، مزید بر علت بود. هم مقاطعه کاران و « مقامات!» وزارت راه از بودجه‏های جاده سازی و مرمت و تعریض جاده‏ها می‏دزدیدند و هم پلیس راه از کارش. بچاپ بچاپ عجیبی بود. حالا که دیگر هیچی.

محمد هم معتاد شده است. شنیده‏ام ازدواج کرده است و دو فرزند دارد و تا به حال، چند بار هم تصادف بدجور کرده و به زندان افتاده است.

رانندگانی که در ایران معتاد می‏شوند، در مرحله‏ی‏ دوم، « مصرف»‏شان چنان بالا می‏رود که این بار، از فرط نشئگی به چرت می‏افتند و تصادف می‏کنند. در زندان هم که به روی صغیر و کبیر باز است. تریاک و هروئین و حشیش هم که فراوان. آن وقت، آخوندها زندانیان سیاسی را، به عنوان قاچاقچی و به جای خودشان، در کوچه و خیابان حلق آویز می‏کنند و گردن می‏زنند.

محمد هم انگاری بد جوری معتاد شده است. تریاکش را هم حتماً از کمیته چی‏های‏ چالوس و مرزن آباد می‏خرد که جای قهوه چی‏های توی راه و آن «پستو» ها را گرفته اند.

 

 

12

 

دوتا از بچه‏هائی که سوارشان کرده بودیم، هوادار فدائیان بودند. یکی شان هوادار سازمان پیکار، یکی هم، مثل من و محمد، سرش درد می‏کرد و دنبال دستمال می‏گشت، یکی دیگر اما دستش را رو نمی‏کرد. به گمانم از بچه‏های گروه مذهبی، اما تندرو « فرقان» بود که افتاده بود به آخوند کشی و سرکرده‏هاشان را هم می‏زد: مطهری، مفتح، و حشرات الارض دیگر را.

از بحث منظمی که در آن شلوغی و آرتیست بازی ما در رانندگی پیش می‏بردند، حدس زدم باید یکی دوتاشون « تشکیلاتی» باشند. من و محمد تشکیلاتی نبودیم. من که نه بودم و نه هستم و نه خواهم بود. بلد نیستم به معنی متعارف، « تشکیلاتی» باشم. همانطور که بلد نیستم گره کروات بزنم. یا، عقیده‏ام را، هر روز و هرهفته، مثل لباس زیر عوض کنم.  

بحث ها سنگین بود. و طبق معمول آن روزها، در دفاع از منافع طبقه کارگر و در اطراف پرچمی که قرار است این طفلکی ها به دست بگیرند و حکومتی که قرار است بر پا کنند. کله‏ی‏ ما هم که داغ بود و از شنیدن کلمهِ کارگر و پرچم طبقه کارگر و حکومت طبقه‏ی‏ کارگر، چنان عشقی می‏کردیم‏که نگو. تا این کلمه و اصطلاحات مربوط به آن را می شنیدیم، قاطی اش می‏شدیم و احساس خود لنین بینی به ما دست ‏می‏داد و محکم پرچم سرخ و داس و چکش را می‏چسبیدیم که یک وقت وا نرود.

دیدم دوباره و عین قبرستان، محمد مثل مرغ سرکنده شده است و هی گوش‏هایش را تیز می‏کند و سرش را بر می‏گرداند و به خودش فشار می‏آورد که از«مضمون» بحث سر در آورد. آخرش نگاهی به من کرد و شانه‏هایش را بالا انداخت و وا رفت که: بی‏سوادی هم بد دردیست!

البته که بی‏سوادی بد دردیست، اما، بچه‏هائی هم که از منافع طبقاتی محمد دفاع می‏کردند، باید زبان مرغی را کنار می‏گذاشتند و جوری حرف می‏زدند که حالی‏ی‏ حریف مورد دفاع ایشان هم می‏شد. همانطور که پشت فرمان مچاله شده بودم، سری تند چرخاندم طرف « رفقا » که‏: فتیله را کمی بکشید پائین و مطالب پیچیده و زبان سختی را که در روزنامه‏های ارگان خوانده‏اید، کمی راحت تر بیان کنید که این رفیق ما هم حالی شود. محمد کارگر است، به مکتب هم نرفته است،

اما می‏خواهد اوضاع و احوال و علت‏ها را بشناسد. حق دارد یا نه؟

نشد که نشد. زبان پیچیده بود و تا خرخره پر از نقل و قول از مارکس و لنین و استالین و اصطلاحات سختی که به درد نگار به مکتب نرفته نمی‏خورد. دلیلش هم این بود که خود آن طفلکی ها هم، زبانی جز آن یاد نگرفته بودند و بیشتر اهل تکرار بودند تا اهل ابتکار.

محمد کمی جا به جا شده است و دنبال آن کلمات و مفاهیم شق و رق راه افتاده است. اگر هنر به حفظ کردن است، محمد هم می‏خواهد حفظ کند.

راه بندان عجیبی ست و عقربه‏ی‏ کیلومتر شمار، در مسیر شهر ری- میدان شوش، از ده پانزده بر نمی گذرد.

 

 

13

 

اگرچه نسیم سردی شیطنت می‏کند، آفتاب تمام تهران را برداشته است. آفتابی کدر و بی حوصله که لاشه اش را از لابه لای هوای آلوده، به زمین متحیر می‏رساند و اگر خاصیتی دارد، در کمربند آسمان تهران جا می‏گذارد. کمربند شهر مرحوم ما، همان دود به هم در پیچیده و سیاهی ست که باعث می‏شود آدم یک خط در میان نفس بکشد. بر بلندای البرز که می‏ایستی، ضمن برخورد با برادران پاسداری که کوه و کمر را هم زیر نظر دارند تا مبادا تو «واک من» همراهت داشته باشی، موسیقی حرام گوش کنی و دست دختری را، یا پسری را گرفته باشی و اسلام را به خطر انداخته باشی، زیر پا را سیاه می‏بینی. وقتی دست دادن با نامحرم حرام باشد و دیدن چند تار موی یک زن، تو و او ، هر دو را در آتش جهنم بسوزاند و گرفتار تازیانه‏های‏ اسلامی کمیته چی‏ها، و نگاه‏های تلخ شهروندان مذهبی کند، حسابش را بکنید که دست دادن با جنس مخالف و گرفتن دست جنس مخالف، چه عقوبتی دارد و چه بلائی سر اسلام می‏آورد. اگر زن با مرد دست بدهد و روسری نگذارد، اسلام به خطر می‏افتد.

گنجشک ها، دنبال روزی به این در و آن در می‏زنند. می‏پرند و می‏نشینند و بور می‏شوند و دوباره می‏پرند. انگاری از آدم ها درس عبرت نمی‏گیرند که در تهران ملاها، امید چندانی نباید به پیدا کردن روزی داشته باشند و اگر جیک جیک شان هم به اعتراض در آمد، بند است و تازیانه و جوخه اعدام و برچسب محارب.

کمبود گوشت چنان است که اگر پرنده‏ای در شمال پرواز کند، تیری از جنوب به بالش می‏نشیند و سر از دیزی آبگوشت گنجشک، یا کفتر چاهی در می‏آورد. تیر و کمان و فلاخن و تفنگ ساچمه‏ای، و این روزها تفنگ ژ. س. سایه‏ی‏ پرندگان را هم، تا بیابان‏های‏ جاده ساوه دنبال می‏کند. کفتر چاهی‏ها که عملا باید زره بپوشند. به دل و جرئت گنجشک‏های گرسنه که ممکن است به جای خوردن، خورده شوند، باید درود فرستاد که در شهر دنبال روزی می‏گردند.

در شهر ما، سایه‏های لبخند را هم، در کوچه‏ها و خیابان ها، دنبال می‏کردند.

 

مادر توماچ را گذاشتیم و آمدیم. آن زن ترکمن درشت اندام را که تا بیکرانه از دست‏ها و چشم‏هایش غضب می بارید، آن زن به تنگ آمده از جماعتی را که هنوز از گرد راه نرسیده، در برهوت جا خوش کرده‏اند و پسرش را گردن زده‏اند. و این هم گردن ما و هزاران هزار از ما، در دهه‏های شصت و هفتاد و هشتاد، زیر تیغ سرکش دشمن مردم.

هنوز که به جائی نرسیده بودیم. راه هم که بسته است، نفس ما هم که از تنگی هوا گرفته است و سر و کله و دست محمد هم که دیگر بی هیچ کلامی، یکسره بیرون، اما گوشش به سخنوران پرشور که چشمه ها را، یکی پس از دیگری در نوردیده‏اند، بی آن که جرعه‏ای آب گوارا نوشیده باشند. تیغ، تازه در هـواست و

ما، تازه گردن را تراشیده‏ایم.

پس مادر توماج و توماچ را چه کردیم؟ نصفه نیمه که نمی‏شود نوشت. اگر نصفه نیمه بشود مبارزه کرد و مدال پشت مدال به سینه زد، من نمی‏دانم. چهره‏ی‏ تکیده و کلمات هول انگیز مادرِ توماج، نه تصویرست که از زیر دست نقاشی شکمباره در آمده باشد، و نه قصه ای که نویسنده‏ای در و بی در نوشته باشد.

 

 

14

 

در فروردین ماه سال 1358 که هنوز دو ماه شیرین از قیام نگذشته بود و بوی باروت ننشسته بود، مردم ترکمن صحرا که وهم برشان داشته بود ادعاهای رژیم نوبنیاد با ماهیتش انطباق دارد و براستی «انقلاب»‏ی‏ در ایران صورت پذیرفته است که رو به سمت تغییر اساسی محیط و مناسبات اجتماعی در حرکت است، در مطالبه‏ی‏ تقسیم اساسی زمین و شورائی کردن پایه‏های اقتصادی -  اجتماعی و تعاونی‏های‏ انقلابی، به اعتراض برخاستند و خود دست به کار شدند و سینه‏شان خورد به گلوله‏ای که پس نشستند، اما دوباره پیش آمدند.

مطالبات سازمان‏های چپ هم، که عملا نمی توانسته است حزب توده را شامل باشد، دور بر همین مسائل می‏چرخید.

بدیهی بود که نیروهای سیاسی مخالف اسلامیست‏ها، میدان عمل و تبلیغ و آموزش را، محدود نکنند، و امیدهائی را که در مردم بوجود آمده بود و ایشان دامن زده بودند، با تئوریزه کردن آرمان‏ها، از مفهوم به عرصه‏ی‏ عمل بکشانند. آن کس که کباده‏ی‏ انقلابی گری و منافع مردم را به دوش می‏کشد، اگر منفی به احکام آرمانی و قضایا نگاه کند، یا به سرنوشت، «رفیق اسد» دچار شود و لحظه‏ای امید انقلابی را عبث تفسیر کند، پیداست که یا در دَم یا بـه مرور، مثل گِل بی ملات، از

هم بپاشد.

سازمان‏های سیاسی ایران، جز حزب توده و بعدها سازمان جوانانش «اکثریت»، می‏دانستند که از جریانی به نام حزب الله، بدجوری رکب خورده اند. از طرفی، فرصت نکرده بودند زیر آن فشار خودشان را جمع و جور و متمرکز کنند و تشکیلات مطلوب مبارزه ای جانانه را پایه ریزی کنند، به این دلیل که یا تازه پا گرفته بودند، یا در گذار از دوران مخفی زمان شاه به دوران کار علنی، هنوز ظرفیت ها و ماهیت‏هاشان را، به طرزی موثر پیدا نکرده بودند. از سوی دیگر، در اختلاف نظرها و تضادهای کمرشکنی در شیوه‏های‏ تحلیل غرق شده بودند و بیشتر پوست همدیگر را می‏کندند، تا پوست «ارتجاع حاکم» را. مده بود و ایشان دامن زده بودند، با تئوآ»م

سازمان کارگران انقلابی ایران راه کارگر ، معتقد بود که آخوندها به طور اتفاقی به « قله‏ی‏ قدرت پرتاب شده‏اند»، یعنی که زمینه‏های‏ تاریخی اجتماعی قیام، ماهیت دیگری داشت و به دلیل حضور جنبش روشنفکری، باید به سمت دیگری هدایت می‏شد و ملاها، کالا را بین راه دزدیده اند. در این نظریه‏ی‏ آخری، مجاهدین و فدائیان هم شریک بودند.

سازمان چریک‏های فدائی خلق، پیش از دومین انشعاب عمده به اکثریت و اقلیت، معتقد بود که خرده بورژوازی و بورژوازی سنتی، عملا جایگزین سرمایه‏داری وابسته و بورژوازی بزرگ شده و چون بورژوازی صنعتی به هر حال ضربه خورده، پس جا دارد که با تکیه به امتیازات به دست آمده و بیداری توده ها، بقیه‏ی‏ مطالبات آرمانی هم دنبال شود.

این سازمان، ضمنا معتقد بود که ترکیبی از خطوط امپریالیستی و ارتجاعی، دارد پایه‏های حکومتی هولناک را می‏ریزد که بعدها خیلی زود البته بر سر همین تفسیر، با جناح جدا شده‏ی‏ اکثریت که حکومت خمینی را ضد امپریالیستی ارزیابی می‏کرد و شعار پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید و تشویق به همکاری با رژیم جمهوری اسلامی را تبلیغ می‏کرد، اختلاف پیدا کرد. جناح دوم؛ اقلیت، که شعار «‏ در کردار به آموزش‏های لنین وفادار بمانیم» را تبلیغ می‏کرد، سرانجام باید بگوید که خود در عمل به این آموزش ها وفادار مانده است، یا نه.

در حالی که جنگ کردستان را، ارتش بازمانده از زمان شاه، و ارتش حزب‏الله پاسداران و کمیته چی ها – ، مشترکا با نظر و برنامه‏های‏ هماهنگ ابوالحسن بنی‏صدر ریاست جمهوری وقت و روح‏الله خمینی پیش می‏بردند، و در حالی که ارتجاع حاکم، با همدستی لیبرال‏های‏ فرصت طلب، یکسره جوانان پرشور و آزادیخواه را، در کوچه‏ها و خیابان‏های می‏کشتند و برنامه‏ی‏ از پیش تدارک دیده شده‏ی‏ ایجاد شدیدترین تنگناهای سیاسی- اجتماعی را پیش می‏بردند، سازمان چریک‏های فدائی خلق، به صراحت و صرافت، نظر می‏داد که این توطئه‏ها، برای از میان برداشتن دگراندیشی و آزادیخواهی و انقلابـی گری، خط مشخص «امپریالیسم آمریکا» ست.

روزنامه کار، ارگان این سازمان، در شماره‏ی‏ 56 خود که روز چهارشنبه دهم اردیبهشت ماه 1359، منتشر شد، نتایج عملی این نظریه را، با عنوان «بیلان اقدامات امپریالیسم آمریکا در ایران در دو هفته‏ی‏ اخیر» چنین ارزیابی کرد:

1-   تشدید جنگ در کردستان و کشتار صدها هم میهن ما، در اثر بمباران‏های هوائی و توپخانه.

2-   کشتار بیش از 40 نفر از دانشجویان و مردم (که این رقم، بعدها به ده‏ها هزار دانشجو و دانش آموز و تحصیلکرده و دیگر مردم رسید) در تهاجم وحشیانه وسیع به دانشگاه‏های سراسر کشور.

3-   اعزام 900 نفر تفنگدار به ایران و طرح یک کودتای نظامی به همدستی ایادی ایرانی، که با شکست مواجه شد.

4-   برای جلوگیری از کشف اسناد، هلی کوپترهای آمریکائی بمباران (شدند) و پاسداری که اسناد را به دست آورده بود، به شهادت رسید.

5-   بمب گـذاری بـه منظور ایجاد تـرس و وحشت در میان مـردم و تقـویت

روحیه دشمنان شکست خورده مردم (بازماندگان رژیم شاه). »

انتظار این سازمان، از آنچه به نام انقلاب صورت پذیرفته بود، در دست بالائی از خوشبینی که معمولا نگرشی مقطعی و غیر واقعی تفسیر می‏شد، این بود که پس از قیام ضد سلطنتی‏ی‏ 22 بهمن ماه 1357، شیرازه سرمایه‏داری در ایران در هم بریزد و دست « امپریالیسم آمریکا » از بیخ و بن کوتاه شود. صورت ظاهری واقعه نیز، همین نتایج را نوید می‏داد.

ارزیابی ضد سرمایه‏داری، رهائی بخش و ضد امپریالیستی از این حرکت، در واقع تعریفی روشن، اما ملانکولیک، از انقلاب بلشویکی بود که براساس تجربه و تعریف تئوریک، یا به قول بعضی ها دگماتیک، معمولا در حضور موثر یک « حزب طبقه کارگر» و « رهبری طبقه‏ی‏ کارگر» انجام می‏شود که البته حزب توده، با یک بغل سابقه‏ی‏ ضد کارگری و ایجاد اختلال آشکار در جنبش روشنفکری، همیشه مدعی این «حضور» بوده و هرگز حاضر نشده است سرش را از زیر برف در آورد. یا، نگاهی شرافتمندانه به آینه‏های اطرافش بیندازد.

اگر توده‏ها نسبت به حکومت اسلامی دچار توهم شده بودند، میزان توهم در سازمان‏های‏ سیاسی مخالف رژیم هم که جنبش دانشجوئی را به دنبال خود می‏کشیدند، کم نبود.

اساسا جوهر و ماهیت «حزب الله» و خمینی که به حکومت رسیده بود، هیچ ربطی به این گونه تعریف از انقلاب نداشت. این تعریف، اما، تاعمق توده‏ها نفوذ می‏کرد، حق طلبی ها و مطالبات را بالا می‏برد و مدارهای تازه‏ای از آگاهی‏های اجتماعی را پایه‏ریزی می‏کرد. از سوی دیگر هم، براساس قانون عمل و عکس العمل، رژیمی را که با مانیفست «ولایت فقیه» خمینی و غرق کردن مردم در امواج فریبنده‏ی‏ توهم به قدرت رسیده بود، بسیار شتابنده به چاره جوئی و برپا کردن استحکامات امنیتی- ایدئولوژیک، وا می‏داشت. افزایش کمی و کیفی پاسداران و کمیته چی‏ها و سایر لمپن‏های قداره‏کش، که هنگام عرضه‏ی‏ روزنامه و کتاب و اعلامیه به مردم، با سنگ و پاره آجر و زنجیر و پنجه بکس و تفنگ ژ. س. در کوچه و خیابان و شهر و روستا، به جان هواداران گروه‏های‏ سیاسی مخالف رژیم می‏افتادند، حمله‏های مداوم و بی‏رحمانه و ویرانگر به دفترها و ستادها و مراکز امداد و کانون‏های فرهنگی نیروهای سیاسی مخالف در شهرها، و هجوم‏های وحشیانه به تظاهراتی که ایشان به مناسبت‏های مختلف برپا می‏کردند، حاصل این افزایش و استحکام بود.

تقویت استحکامات دفاعی تهاجمی ، در بخش‏های سیاسی اجتماعی و نظامی، رژیم حزب‏الله را، روز به روز بیشتر نسبت به دانشجویان، دانش آموزان، تحصیلکرده‏ها و سازمان‏های‏ سیاسی مخالف جری می‏کرد. این حملات متنوع، که بیشتر متوجه هواداران سازمان‏های‏ راه کارگر، پیکار، چریک‏های‏ فدائی خلق،  و به مراتب از آنان بیشتر متوجه سازمان مجاهدین خلق بود، از همان روزهای اول قیام، و پیش از آن که عرق مردم خشک شود، هفته ای نبود که خون جوانان دانشجو و دانش آموز ایران را، در کوچه و خیابان نریزد.

به بعضی عنوان ها که در دسترس دارم توجه کنید:

حمله سراسری ارتجاع به مراکز و هواداران مجاهدین خلق»

(شماره 20، سال اول. سه شنبه 20 بهمن 58 مجاهد)

« دیدار مجروحین قائم شهر در بیمارستان‏های تهران: در هفته‏ای که گذشت، برای دیدار با مجروحینی که در جریان حمله چماق به دستان مسلح به مقر مجاهدین و هوادران سازمان در قائم شهر مورد اصابت گلوله قرار گرفته وبه تهران منتقل شده‏اند، به بیمارستان‏های‏... رفتیم»

(شماره 26 سه شنبه 14 اسفند58 مجاهد)

«پنجشنبه گذشته، مراسم چهلمین روز در گذشت سعید عقیقی دانشجوی پزشکی دانشگاه رازی کرمانشاه بر پا شد. سعید عقیقی، چهل روز پیش، به طرز کاملا فجیع و مشکوکی کشته شده بود و جسد او، در حالی که در نقاط مختلف بدنش، به وسیله‏ی‏ چاقو بریدگی‏های‏ متعددی بوجود آمده بود، در کوه‏های‏ سیاه، واقع در مسیر جاده سراب نیلوفر کرمانشاه، پیداشد» (همان شماره)

«در تاریخ یکشنبه17/1/59 ، حدود ساعت 8 شب، عده ای از عناصر فالانژ، در مقابل کتابفروشی خیابان ولی عصر اجتماع کردند... عناصر فالانژیست، در حدود ساعت هشت و نیم حمله خود را به کتابفروشی آغاز کردند»

شماره 37، سال اول پنجشنبه 21 فروردین 59)

«حمله وحشیانه به هواداران مجاهدین در زنجان»

(شماره 43، سال اول پنجشنبه 28 فروردین 59)

«حقایقی پیرامون حمله به مراکز مجاهدین در شیراز»

(همان شماره) 

 

بسیاری‏نمونه ها بود که به دست نیروهای سیاسی هم نرسید، یا رسید و ننوشتند. آرشیو سال 1358 روزنامه‏های کیهان و اطلاعات و آیندگان گواه است، و آرشیو شخص خود من، که حالا به آرشیو خاکستر کتاب‏ها و روزنامه‏ها و مدارک سوزانده شده در زندان اوین پیوسته است، گواه بود که تا پیش از تدارک هجوم رسمی تاتارها به دانشگاه‏ها و قتل عام دانشجویان و دانش آموزان ایران، بیش از 280 مورد از این « حقایق» و «حملات وحشیانه» و «مراسم چهلم» و «دیداربا مجروحین» وجود داشته است. که این تازه وقایع گنبد و اندیمشک و بندر انزلی و کردستان را شامل نمی‏شد.

کاملا معلوم بود چه اتفاقی دارد می‏افتد. از همان اولش معلوم بود. و روشن بود که با چانه زدن و «مبارزات مسالمت آمیز» و من بمیرم و تو بمیری، یا با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن، کاری از پیش نمی‏رود. و دیدیم که نرفت و آن همه توان و امکان، بی هیچ حاصلی به هدر رفت. مگر که زندان‏ها را پرکرد و موج اعدام‏ها را بـرای خمینی میسرتر کرد و  بسیاری از نیروهای سـیاسی مخالف را، از

هم پاشید، یا تضعیف کرد. و آن مردم ماندند و یوغ سهمگین استبداد مذهبی.

 

سازمان مجاهدین خلق که از نظر تشکیلات، سازماندهی، تعداد هوادار و تمرکز نیروهای سازمانی، قویترین نیروی سیاسی- نظامی بود و از خیل وسیع دانشجویان و دانش آموزان در جرگه‏ی‏ هوادارانش برخوردار بود و ظاهراً از نظریه‏های‏ ضد استثماری، ضد استعماری و ضد امپریالیستی، و ابراز برنامه‏های مترقی در پیشرفت‏های اجتماعی دفاع می‏کرد، معتقد بود که توده‏ها در چنبره‏ی‏ توهم گرفتار آمده‏اند و چون هیبت مذهبی- عاطفی و ادعاهای اجتماعی خمینی که از او یک «کاریسما»‏ی‏ خطرناک ساخته، تا عمق توده‏های نا آگاه نفوذ کرده است، هر گونه برخورد قهر آمیز برای براندازی فوری این رژیم، عملا ایشان را در برابر « توده ها» قرار می‏دهد و « احتمالا» متلاشی‏شان می‏کند. (« ظاهراً» را در چاپ دوم کتاب، به این جهت گفتم که پس از تجاوز نظامی ایالات متحده به عراق، سازمان مجاهدین سر از نفی جنگ مسلحانه و روابط نزدیک با واشینگتن در آورد.)

 و

 

 

 

این بود که ضمن داشتن نیروی قدرتمند نظامی- چریکی، به جای در‏گیری تمام عیار نظامی با حکومت اسلامی خمینی، به دادن اخطار و تهدید و گروکشی و انتقادهای آتشین مطبوعاتی، بسنده می‏کرد. دوران رجز خوانی، عملا فرصت قیام مسلحانه را تلف می‏کرد. تا مجاهدین به سقف مطلوب ایدئولوژیک دست یابند وسقف فدائیان، در جریان انشعاب ترک بردارد، دشمن روز به روز هشیارتر و قوی تر می‏شد. از این سو، یورش برق آسا و اتحاد عمل به چشم نمی‏خورد، اما، از آن سو چرا. درگیری‏ها و تضادهای جناح چپ قیام، چنین ماله کاری نداشت.

به قول منیر شفیق تئوریسین فلسطینی، چون اکثریت ممکن است اشتباه کند، اقلیت آگاه نباید به انتظار بنشیند تا اکثریت از اشتباه در آید. در این عدم تعادل غیر منطقی، حق با اقلیت است، نه اکثریت.

موضوع این بود که اکثریت جانب خمینی را گرفته است، در بـرخورد نهائی با

اقلیت درگیر می‏شود و حاصل کار، فاجعه ای ملی- سیاسی خواهد بود. اما، دیدیم که این فاجعه، از آن هم که تصور می‏کردیم، هولناک تر اتفاق افتاد.

بیشتر از این کشته می‏دادیم که تا امروز داده‏ایم؟! بیشتر از این زندانی می‏دادیم که تا امروز داده‏ایم؟! و بیشتر از این سرکوبی و اعدام و ویران می‏شدیم که تا امروز شده‏ایم؟! و همچنان در حال شدنیم؟! هدف، اتفاقا باید در هم شکستن همان توهمی می‏بود که در نطفه آسان تر می‏شد ریشه‏هایش را کند تا بعدها که جا افتاد. این توهم، در سی خرداد 1359، به همان شدتی وجود داشت که در سی خرداد 1360.

تصویرهائی که مجاهدین از واقعیت می‏دادند، تندترین بود، و واقعی‏ترین. یعنی که با وجود شیوه‏ی‏ به نعل و به میخ زدن، حتی چهره‏ی‏ واقعی خمینی را، عریان تر از همه نشان می‏دادند، اما برای این درد، درمان لازم و فوری را به میدان نمی‏آوردند. سهراب مرده بود که نوش داروی سی خرداد از راه رسید. در سی خرداد 1360، مجاهدین دست به اسلحه بردند و فاز نظامی را اعلام کردند. توضیح شان هم این بود که رژیم همه راه‏ها را بسته و مجبورشان کرده است شلیک کنند. این اجبار اما، قبلا هم، به همان شدت وجود داشت.  

اگرچه مجاهدین، نسبت به بعضی گروه‏های سیاسی دیگر که اکثراً به منتها الیه چپ زده بودند و خیلی‏هاشان از منتها الیه راست سر در آوردند، ملایم تر و متعادل‏تر بود، از آن جا که جوهر مطالبات و برنامه‏هایش، با عناصر تشکیل دهنده‏ی‏ ماهیت و طرز تفکر ارتجاعی نیروی حاکم، تضاد آشتی ناپذیری داشت، خمینی از همان آغاز ضمن صدور فرمان « پاکسازی» محیط اجتماعی از همه نیروهای دگراندیش، بویژه حذف فیزیکی این « پدیده خطرناک» را، بزعم حزب‏الله البته، در اولویت قرار داده بود. منتها، در مرحله‏ی‏ اول، و پیش از آن که همه‏ی‏ شمشیر ارتجاع را از نیام برکشد، مقرر کرده بود که گروه‏هائی از لمپن‏های حزب‏الله، به عنوان دسته هایی از مردم که حضور « مخالفان الحادی» را تحمل نمی‏کنند، همه جا برایشان تاخت آوردند، و در مرحله‏ی‏ بعد که موضوع حضور «حزب‏الله » در صحنه، جا افتاد، نیروهای رسمی سپاه پاسداران و کمیته‏های انقلاب اسلامی وارد عمل شوند.

گروه‏های دیگر که کمونیست بودند و تکلیف « شرعی» ایشان به عنوان «کفار» روشن بود. می‏ماند سازمان مجاهدین که « اسلام راستین» را مطرح می‏کرد و آشکارا خمینی را به مطرح کردن و پیش بردن « اسلام دروغین» و «اسلام ارتجاعی»  متهم می‏کرد. و خمینی، بیشتر از این بابت عصبانی بود که می‏دید مدعیان « اسلام راستین»، از طرفی از او با احترام نام می‏برند، عکس‏هایش را در صفحه اول روزنامه هاشان چاپ می‏کنند و امام امام می‏کنند، اما، از سوی دیگر، در همان روزنامه ها، « ارتجاع » را می‏زنند و رسوا می‏کنند که او خود سرکرده و امامش بود.

این بود که به مجاهدین هم، بر اساس یکی از آیات قرآن، انگ « منافقین» را زد و با تبلیغ شعار « منافقین از کفار بدترند» ، در حجم متحرک پیروانش، جواز حمله به ایشان را پررنگ‏تر کرد.

آن که خط و ربط و برنامه‏ای را می‏تواند سازماندهی کند که در نتیجه‏اش کشوری را بگیرد و تسمه از گرده‏ی‏ مردمش بکشد، هر چه باشد احمق نیست. خمینی احمق نبود که مضمون بازی به نعل و به میخ مجاهدین را نشناسد. گول این را هم نمی‏خورد که از طرفی بادش کنند تا تضاد بالا و پائین را تشدید کنند، و از طرف دیگر، سیفون را برایش بکشند.

حتی اگر خمینی را احمق هم فرض می‏کردیم، دست مجاهدین و سایر گروه‏های سیاسی مخالف چنان رو بود که تضاد ساده و آشکارش را، هم آن احمق می‏فهمید و هم حزب توده که داشت دندان مرده خوری‏اش را تیز می‏کرد.

مگر می‏شود شما مردی را با « احترامات فائقه» در نوشته‏ها و حرف‏هاتان «آیت‏الله خمینی (چریک‏های‏ فدائی) و « امام ضد امپریالیست» (مجاهدین خلق)  بنامید، آنوقت از عناصر « امپریالیستی»، « ارتجاعی» و « ضدخلقی» حکومتش عکسبرداری کنید و در اندازه‏های درشت- اما واقعی به جامعه نشان بدهید؟!

روزنامه مجاهد، در شماره دوشنبه 15 مرداد ماه 1358 خود، شعری چاپ می‏کند که هر ابلهی هم در می‏یابد که چه جانوری را نشانه رفته است.

«این درد را با که بگویم؟

وقتی پیامبران دروغین

میراث خون هزاران شهید را

با قصه‏های‏ ناجوانمردانه

بتاراج می‏دهند؟

این درد را با که بگویم

وقتی ، بی مایگان نو رسیده‏ی‏ تزویر

با ذکر آیه‏های‏ تباهی

سد صفوف خلق را

پاره پاره می‏کنند؟

هنوز هشت ماه به وقایع دانشگاه‏ها و بیست و دو ماه به آغاز مبارزه مسلحانه مانده است، اما پیداست که آن « پیامبر دروغین» و « ناجوانمرد» و « نو رسیده تزویر» موسوی اردبیلی و هاشمی رفسنجانی و سیدعلی خامنه‏ای و دکتر آیت و بهشتی نمی توانند باشند. این ها که ادعای پیغمبری نمی‏کردند و مدعی «فقاهت» نبودند، اگر چه وقاحت را، عین « ولی فقیه» داشتند و اگر برف می‏دیدند، اسکی پیامبرانه‏ای هم بازی می‏کردند. معلوم است که آن « پیامبر دروغین» خمینی ست و بقیه، پامنبری ها و پیروان نان خوری هستند که ملات‏های اطلاعاتی « پیامبر» را تامین مـی‏کنند و بـه اجـرای « آیه‏های‏ مقدس»

کمر می‏بندند.

همین روزنامه مجاهـد، در صفحـه‏ی‏ اول شـماره دهـم (دوشنبه 21 آبان مـاه

1358.) با حروف درشت می نویسد:

«... جریان بازگشت و تثبیت مجدد امپریالیسم، به طور همزمان از دو مجرا می گذرد: 1- کانال ارتجاعی، که بارزترین ممیزه آن، ضدیت با نیروهای انقلابی و ترقی خواه است، تا پشتوانه‏ی‏ مردمی آن‏ها، خنثی و عقیم شود. « (هر یک از نیروهای سیاسی، خود را انقلابی معرفی می‏کنند و نیروهای دیگر را ترقیخواه، یا مبارز) و در صفحه هفت همین شماره، عکس « امام ضد امپریالیست» را، بالای‏بالا چاپ می‏کند و با انتشار سخنانش در باره « شیطان بزرگ، آمریکا»، بادش می‏کند. خوب، حریفش اگر گوسفند هم باشد، می‏فهمد بادش کرده‏اند تا پوستش را بکنند. بنابراین، شروع می‏کند بع بع کردن و از دهانش گلوله و خمپاره می‏ریزد.

مگر ممکن است « رهبر » حکومتی « ضد امپریالیست» باشد و کاری به کار « نیروهای انقلابی و ترقیخواه» نداشته باشد، آنوقت حکومتش « مجرا »‏ئی باشد برای « بازگشت و تثبیت مجدد امپریالسم» و« بارزترین ممیزه» اش هم « ضدیت با نیروهای انقلابی و ترقیخواه» باشد؟! 

پدیده‏ای که تا این حد شناخته شده بود و به شمشیر تکیه داشت، معلوم بود که اگر بتواند دست و پایش را جمع کند، تبدیل به هیولا می‏شود. هیولا را دشوارتر می‏شود زد، تا نطفه ای را که هنوز رشد نا معقول نکرده است. 

 

15

 

 

در هنگامه‏ی‏ حذف و تحکیم که جامعه ظاهر سیاسی بخود گرفته بود، دو سازمان سیاسـی عمده مجاهـدین و فدائیان و سـازمان‏هـای مثل راه کارگـر،

پیکار، توفان، کومله، مبارزان، حزب دموکرات کردستان و بقیه‏ی‏ این طرفی‏ها که دست چپی بودند، ضمن اشاره مداوم به « شیوه‏های‏ جدیدی از اختناق» (مجاهد 19 فروردین ماه 1359) و تحریکات جنگ افروزانه‏ی‏ ارتش و سپاه « (کار سوم اردیبهشت 1359) ، طبقات و قشرهای مختلف مردم را، از تیره استثمار شوندگان البته، به مقاومت در برابر شکل‏گیری ارتجاع حاکم بر ایران، تشویق می‏کردند. دهقانان ایران، از آن جمله بودند که از آغاز قیام، در فصل اول برنامه‏های این نیروهای سیاسی قرار داشتند، همان گونه که کارگران.

نمایش‏‏نامه‏ی‏ آمریکائی تقسیم اراضی در دوران شاه، غرق کردن دهقانان در مرداب هولناک بانک کشاورزی، اداره اصلاحات ارضی، سًلف خرها و نزول خواران عمده‏ای که پول زمین را جا بجا کرده بودند و تومن به تومن از روستائیان نزول می‏گرفتند، تشکیل شرکت‏های بزرگ و آمریکائی‏ی‏ کشت و صنعت، مثل شرکت کشت و صنعت هفت تپه، و هزار و یک تمهید و ظاهر سازی دیگر، که از آن جمله بود نمایش‏های تلویزیونی پابوسی دهقانان از « اعلیحضرت» به هنگام دریافت قباله‏ی‏ زمین و تشکیل سپاه دانش که عملا فساد و بی دانشی را تبلیغ می‏کرد، دهقانان ایران را در زمان قدر قدرتی‏ی‏ شاه، در گردباد فقر و آشفتگی لوله کرده بود. شلاق اربابان و مباشران هم که همیشه، و به هر صورت و در هر مرحله‏ای، بر کتف و کول دهقانان می‏نشست.

این همه کینه و نفرت دهقانان را، نسبت به نظام شهری و شهریان که به نظر آنان تبلور مالک و مباشر بودند، عمیق‏تر می‏کرد. به هر صورت، روستائیان همیشه از سوی شهر مورد چپاول و استثمار و تحقیر قرار گرفته بودند و با کمترین فرصتی، به آسانی می‏شد آنان را نسبت به شرایط موجود شوراند. یا، مثل خمینی، ایشان را علیه شهرها مسلح کرد و به آن‏ها شخصیت کاذب داد.

حالا که ظاهرا « انقلاب»ی صورت پذیرفته بود و باید حق به حق دارد می رسید، سازمان‏های سیاسی ایران، ضمن تشویق همه‏ی‏ جامعه به مطالبه حق، روی کارگران و دهقانان تاکید بیشتری داشتند.

 

سازمان چریک‏های فدائی خلق، چه در برنامه حداقلی که به دولت پایه‏ای مهندس مهدی بازرگان داده بود، و چه در روزنامه‏ی‏ ارگان و محافل و انواع تبلیغات نفوذی، مدام بر محور تعلق زمین به دهقانان، تشکیل شوراهای دهقانی، و بخشودگی همه‏ی‏ بدهی‏های‏ پیشین دهقانان، اصرار می ورزید.

تاکید بر شعار‏های حق « داشت» و « کشت» و « برداشت» و « زمین مال کسی است که می کارد» مرکز و جوهر اصلی این دعوت به احقاق حق بود.

سازمان مجاهدین خلق هم، با لحنی دیگر، اما مضمونی واحد، همین برنامه را تبلیغ می‏کرد. برنامه حداقل مجاهدین، در رابطه با مقوله‏ی‏ زمین، دهقان و حقوق کشاورزان ایران، مرزهای مشترک جناح چپ قیام را روشن تر می‏کرد:

-       دهقانان محروم ایران، به هیج مرجع دولتی بدهکاری ندارند.

-       تامین حداقل تکنولوژی و وام‏های‏ بدون بهره‏ی‏ کشاورزی.

-       هیچ پولی از دهقانان ایرانی، بابت مالیات امور زراعی، نباید گرفته شود.

-       تمام تحمیلات رژیم شاه به دهقانان که باعث انهدام کشاورزی ملی ایران شده بود، باید جبران شود.

-       تشویق و فراهم کردن شرایط لازم برای تشکیل تعاونی‏های‏ خلقی و تقویت روحیه‏ی‏ جمعی و شورائی در کشاورزان.

-       قطع هر گونه دخالت و واردات خارجی در امر کشاورزی و دامداری ملی،  مگر به منظور کسر تولید داخلی.

-       قتامین مسکن برای روستا نشینان، از طریق ایجاد شهرک‏های مناسب با خدمات ضروری، به منظور ممانعت هر چه بیشتر از مهاجرت به شهرها.

 

این همه، « برنامه» و « هدف» و ابراز «آرمان» بود. و درست به این می‏مانست که شما از مشتی چاقو کش و ششلول بند مست که به جان شهری افتاده‏اند به باج خواهی و نسق گیری، محترمانه و ادیبانه بخواهید که « حقوق» شـهروندان را

محترم بشمارند.

حزب‏الله کار خودش را می‏کرد، بی آن که برای این «برنامه» ها و « هدف»‏‏‏ها تره خرد کند. در عوض، بنا به ماهیت و شیوه‏های‏ مسلکی خود، با توپ و تانک و آرپی جی، افتاد به جان دهقانان ترکمن صحرا.

گناه دهقانان این بود که « زمین» و « حق» خود را می خواستند. زمین مال کسی نبود که می کارد. « کشت» مال دهقانان، اما « داشت» و « برداشت» نه. قداره کش که « تامین مسکن» و « دهقان محروم» و « تامین حداقل» سرش نمی‏شود. ماهیت قداره کش، تنها در بوق قداره اش قابل تعریف است. مثل هر کسی و هر جریان و گروهی که تنها در عملش تعریف می‏شود، نه در شعارها و زرق و برق حرف‏های فریبنده‏اش.

 

نخستین جنگ را، در فروردین ماه سال 1358، به مردم گنبد و دهقانان ترکمن صحرا تحمیل کردند. هنوز یک ماه و چند روز، شیرین از انقلاب! نگذشته بود که ترکمن‏ها رفتند جلو گلوله‏ی‏ خط امام. با این اطمینان که نیروهای سیاسی مخالف رژیم، پیشاپیش آن برنامه‏های‏ زیبا، پشت سرشان ایستاده‏اند. کردها و انزلی‏چی‏ها و دانشجویان هم، همین اطمینان را داشتند.

باور کردنش دشوار بود که هنوز جای پای خمینی در قم پاک نشده، دست به چنین جنایتی بزند. اما واقعیت بود. عیب از ما بود که جنس پدیده را درست نشناخته بودیم، یا در معرفی و برخورد با جنس، کوتاهی کرده بودیم و از خرزهره انتظار داشتیم بوی سمبل بدهد.

در مهر و آبان سال 1357 که بزرگترین گروه زندانیان سیاسی- 1100 تن زیر فشار جنبش آزاد شدند. هنوز نظام شاهنشاهی حاکم بود، اما حزب‏الله که هنوز به حکومت نرسیده بود، در موضع حاکم قداره می کشید.

در یکـی از روزهـای همیـن دو ماه، که تـاریخ دقیقش یـادم نیست، شکـرالله پاکنژاد؛ مبارز سرشناس که از رهبران جنبش روشنفکری ایران بود، همراه آن 1100 زندانی، آزاد شد و به شهرش دزفول رفت. برای رفتن به دزفول، باید در ایستگاه راه آهن اندیمشک پیاده می‏شد.

بسیاری از اهالی دزفول، که اکثراً بچه‏های چپ بودند، با دسـته گل و شور و حال به ایستگاه راه آهن اندیمشک رفتند که از قهرمان شان استقبال کنند. محسن رضائی که حالا فرمانده کل سپاه پاسداران است، اگر چه اهل مسجد سلیمان بود، در دزفول پایه‏های حزب‏الله را علم کرده بود.

دزفول، شهری است مذهبی که به دلیل ریشه‏های عمیق « خان‏های‏گپ » (بزرگ)، مردم محرومش در حداکثر عقب ماندگی فرهنگی می زیستند. علت تامین نیروهای عقب مانده سپاه و بسیج و کمیته از این شهر و شهرهائی مثل نجف آباد و خرم آباد، همین عقب ماندگی فرهنگی بود.

در حالیکه هنوز فرمانداری نظامی شاه حاکم بود، دار و دسته حزب‏اللهی   محسن رضائی که منتسب به « هیئت‏های موتلفه‏ی‏ اسلامی» بودند، ریختند به ایستگاه راه آهن اندیمشک تا مانع ورود شکرالله پاکنژاد به دزفول شوند که شش کیلومتر با اندیمشک فاصله دارد. ارتجاعیون مذهبی، دزفول را در تیول خود تلقی می‏کردند و نمی خواستند پاکنژاد که چپ بود، پا به شهرشان بگذارد و نیروهای مقابل را سازماندهی کند. زد و خورد سنگینی در گرفت، عده ای زخمی شدند، اما از نطفه‏های‏ حزب‏الله کاری برنیامد و شکری به دزفول رفت. اما، سه سال بعد، همان عوامل در زندان اوین تهران تیر بارانش کردند.

در روز عاشـورای سـال 1357، همیـن نطفـه، در تظاهـرات تهـران راه را بــر

روشنفکران بست و قرآن آورد جلوشان که اگر شما طرفدار امام خمینی هستید، بخوانید ببینم قرآن بلدید بخوانید؟ و صف نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات را که قرآن را پس زدند و زیر بار تکرار شعارهای «حزب فقط حزب الله ...» و «روح منی خمینی...» نرفتند، در هم ریختند. هرکس و هر گروهی، به شرطی حق داشت در «تظاهرات میلیونی» شرکت کند که بلد باشد قرآن بخواند و شعارهای امت حزب‏الله را سربدهد.

بنابراین، ما زیادی از مرحله پرت بودیم که جنگ اول ترکمن صحرا را، دشوار باور کردیم. خمینی کاری جدا از ماهیتش نکرده بود و ماهیتش، نه جدا از آن بود و نه در آینده می‏توانست باشد.

 

در جنگ اول، که به نخستین سرکوبی خونین انجامید، مساله زمین و شورا و حقوق دهقانان ترکمن حل نشد و کار کشید به تحمیل جنگ دوم به مردمی که می‏پنداشتند اتفاقی جدی افتاده است و واقعا قرار است حقوق پامال شده‏شان را به ایشان باز پس دهند.

چریک‏های فدائی خلق، در طرف مظلوم واقعه، نقش فعالی داشتند. سازمان مجاهدین که زمان را برای دامن زدن به این گونه در گیری‏ها مناسب نمی دید، به چریک‏های فدائی هشدار می‏داد که مراقب باشند آب به آسیاب دشمن نریزند. یعنی که « ضد انقلاب» و عوامل آمریکائی؛ از این درگیری بهره برداری نکنند. و پیشنهاد متارکه می‏‏داد.

آن روزها، منظور از « ضد انقلاب»، بازماندگان حکومت شاه بودند و شبکه‏های آمریکائی که در ایران جا مانده بودند؛ و همچنان جا مانده‏اند! بعدها، حکومت خمینی به نیروهای سیاسی مخالف رژیم گفت « ضد انقلاب» و نیروهای سیاسی ، به دار و دسته خمینی و گروه‏ها و آدم‏های سرشناسی که آب به آسیابش می‏ریختند، یا، زمینه‏های بازگشت حکومت پیشین را هموار می‏کردند، و همچنان سرشان به آخور این توهم بند است. به همدیگر هم می‏گفتند، به همدیگر هم می‏گویند: اقلیتی به مجاهدین، و مجاهدین به جریان هائی که با ایشان و «شورای ملی مقاومت» مخالفت می‏کنند، الان، خود من هم که دارم این کتاب را می نویسم، به تعبیری « ضد انقلاب»م . من هم به کسانی که به من می‏گویند ضد انقلاب، می‏گویم ضد انقلاب. خرج کردن کلمات، اصلا کاری ندارد. مخصوصا برای کسانی که در این بازی ناشی باشند.

در بهمن ماه سال1358، رژیم جمع و جور تر شده بود، پایه‏های استحکامات امنیتی- ایدئولوژیک را ریخته بود و بازمانده‏ی‏ ارتش شاه را هم ، به خدمت گرفته بود. دستش برای قلع و قمع «اشرار» بازتر شده بود.

این بار، با توپ و تانک و خمپاره و آرپی جی، شهر گنبد را، خانه به خانه و کوچه به کوچه و خیابان به خیابان، درهم کوبید و از کشته‏ی‏ دهقانان پشته ساخت.

رژیم شاه، همین سیزده ماه پیش، تانک‏ها را، در اصفهان و تهران و تبریز و مشهد و اهواز، به خیابان‏ها آورده بود، اما جرئت شلیک نداشت که همه شکل و رجز بود. اما « ارتش حزب‏الله‏‏»، تانک‏ها را به خیابان‏ها و کوچه‏های گنبد ریخت و تا می‏توانست شلیک کرد.

شهر گنبد را داغان کردند و خون‏های بسیاری ریختند. « ترک محله» ای‏ها هم که گول خمینی را خورده بودند، کمک‏شان کردند. حزب‏الله، از اختلاف قدیمی میان ترکمن‏ها و ترک‏های مهاجر، به سود هدف‏های خونینش، سوء استفاده کرد.

ستاد فرهنگی خلق ترکمن ، و ترکمن‏ها، اما، باقی ماندند؛ در معرض سرکوب و اختناق دم افزا. و سرودی برای سازمان چریک‏های فدائی خلق:

خلق ترکمن        خلق ترکمن

ویران می‏کند      دنیای کهن

گندمزاران        موج خون شد

آسمان آبی         گلگون شد

خلق ترکمن        خلق ترکمن

ویران می‏کند      دنیای کهن

...              ...

...              ...

اما، « دنیای کهن» خلق ترکمن را ویران کرده بود. دنیای کهن، خلق ترکمن را در تهدید مداوم فرو برده بود. و، دنیای کهن نمایندگان خلـق ترکمن را، دستگیر کرده بود.

ستاد فرهنگی خلق ترکمن، در واقع محملی بود برای ستاد سیاسی اجتماعی که ابتکار عملش، دست سازمان چریک‏های فدائی خلق بود.

خمینی کسی نبود که فریب نام و محمل را بخورد. حزب‏الله می‏دانست که نمایندگان خلق ترکمن، در این ستاد کار سیاسی می‏کنند. و می‏دانست که «چپ» ها در این کانون نفوذ دارند.

روز 19 بهمن ماه سال 1358، مقارن با وقایع گنبد، حزب‏الله مراسـم سالگرد « سیاهکل» را، در دانشگاه تهران، به سنگ و پاره آجر بسته بود، اما زورش نرسیده بود مراسم را به هم بزند. ازش برنیامده بود.

شیوه‏ی‏ تهاجم بی امان به نیروهای سیاسی مخالف رژیم و در هم کوبیدن هر‏گونه حرکت حق طلبانه و مخالفی، هر روز غلیظ تر از روز پیش، مردم بی گناه را در می‏نوردید.

سپاه تازه نفسِ سرکوبی و اختناق، توماج و مختوم و واحدی و جرجانی را، که نمایندگان روشنفکر مردم ترکمن صحرا در ستاد فرهنگی بودند، دستگیرکرد. پس از مدتی که جناج چپ قیام توفید و غرید، خبری منتشر شد که بر اساس آن، نماینـدگان ترکمـن صحـرا را سـپاه پاسـداران به تهـران منتقل کـرده است و در

پایتخت ملاها زندانی‏اند.

تا این جای قضیه، دست بالای بدبینی این بود که این چهار روشنفکر انقلابی را هم، به سرنوشت محمد رضا سعادتی دچار کنند.

محمد رضا سعادتی، عضو سازمان مجاهدین بود که در همـان یکی دو ماه اول

قیام، به اتهام جاسوسی برای شوروی! دستگیر شده بود. خمینی، سعادتی را گرفته بود و این انگ را، به عنوان یکی از « اعضای بالای» مجاهدین به او زده بود تا از همان اول کار، مردم را نسبت به مجاهدین بدبین کند و با خیال راحت تر زیراب اجتماعی این سازمان را بزند که موفق نشد. اما موفق شد محمد رضا سعادتی را، بدون محاکمه علنی و قانونی، تیرباران کند. مسخره‏ام نکنید که کلمه‏ی‏ « قانونی» را به کار بردم، از دستم در رفت. کوشش در تضعیف پایه‏های اجتماعی، در مورد گروه‏های دیگر هم صورت پذیرفت.

 

پس از مدتی، خبر دیگری پخش شد. خبر واقعی. نوع بازی خبری هم، درست مثل بازی خبری سازمان امنیت شاه در مورد کشتار رهبران جنبش روشنفکری بود: 

جنازه‏ی‏ توماج و مختوم و واحدی و جرجانی را، عابری به طور اتفاقی در جاده، یا بیابان پیدا کرده است!

اصغر آشور نویر دوست را هم، همان اول کار، همین طور « مرموز» کشته بودند. که وقتی رسیدیم به وقایع انزلی، که درش حضور داشتم، شرح حالش را می‏نویسم.

مردم خشمگین‏تر شدند، جنبش دانشجوئی داغ کرد، سازمان چریک‏های فدائی خلق، عنان حداقل شکیبائی را هم که داشت، از کف داد، مجاهدین خلق که قبلا توصیه می‏کردند به درگیری‏های گنبد دامن زده نشود، به خشم در آمدند و شرح واقعـه را، به تندی نوشتند و زیر و زبـر رژیـم را گفتند. بقیـه‏ی‏ بخش‏های

جناح چپ قیام هم همین طور. همه آتش گرفتند.

نمایندگان روشنفکر خلق ترکمن را، که از تحصیل کرده‏ها و عناصر موثر جنبش روشنفکری ایران بودند، به همان شیوه ای کشتند که عوامل ساواک جزنی و ضیاء ظریفی و مشعوف و سورکی و چوپانزاده و افشار و سرمدی و ذولانوار و مصطفی جوان خوشدل را. منتهی، شکل و قیافه و لباس ساواکی‏ها فرق کرده بود و این بار، اسم شان شده بود «برادران پاسدار».

این‏ها را هم، مثل آن‏ها، به بهانه انتقال از زندانی به زندانی دیگر، سوار اتومبیل کرده بودند و در مسیر دیگری پیاده شان کرده بودند و به رگبار بسته بودند. تنها تفاوت واقعه این بود که ساواکی‏های شاه، جنازه‏ها را برده بودند به گورستان و خاک کرده بودند، اما ساواکی‏های خمینی، جنازه‏ها را در بیابان رها کرده بودند به امید کرکس‏ها و رفته بودند.

روزنامه مجاهد، که اساساً با درگیری گنبد موافق نبود، در شماره 25 خود که به تاریخ سه شنبه 17 اسفند 1358 منتشر کرد، با تیتر درشت « کشتار ناجوانمردانه چهار زندانی سیاسی را محکـوم می‏کنیم»، شـرح و خـط و ربـط واقعه را چنین نوشت:

«... با کشتار چهار تن از رهبران خلق ترکمن: - شیر محمد درخشنده توماج عبدالحکیم مختوم طواق محمد واحدی و حسین جرجانی، جریان گنبد شکل پیچیده‏تری به خود گرفت...

«... دستگیری چهار تن از رهبران دفتر کانون فرهنگی سیاسی خلق ترکمن، این گمان را تقویت می‏کند که دست‏های مرموزی در صدد به وجود آوردن این جنگ بودند...

«... طبق اخبار واصله، شب قبل از راهپیمائی، توماج همراه با سه تن دیگر از رهبران کانون، دستگیر می‏شوند. و روزنامه جمهوری اسلامی، در اخبار روز سه شنبه 23بهمن (1358 دوازده ماه پس از قیام ضد سلطنتی) خود، می‏نویسد: توماج همراه با سه تن دیگر، به تهران اعزام شدند. در این بین، درگیری‏ها همچنان ادامه دارد. عده زیادی از مردم ترکمن، در اثر پرتاب راکت و خرابی‏هائی که در اثر جنگ ایجاد شده، در سرمای زمستان سرگردان شدند...

«... ولی به ناگاه، خبر روزنامه‏های شنبه، دائر بر کشته شدن چهار عضـو ستاد

خلق ترکمن به ضرب گلوله، همه را در حیرت فرو می‏برد. چرا که اینان، بر طبق گفته خود مقامات و هم چنین روزنامه‏های جمهوری اسلامی، به تهران منتقل شده و در زندان به سر می‏بردند. اما، با کمال تعجب اعلام می‏شود که اجساد این چهار نفر، در 125 کیلومتری غرب بجنورد، در زیر پلی توسط رهگذری، کشف شده است...

«... اگر توماج و همرانانش مقصر بوده‏اند، پس چرا محاکمه نشده‏اند؟ آیا آن‏ها را بدون محاکمه در زیر پلی تیرباران کرده‏اند؟ (و جنازه هاشان را، به حکم دادگاه عدل اسلامی، همان جا برای کرکس ها گذاشته‏اند) و یا اگر در دادگاهی محاکمه شده‏اند، حکم محکومیت شان کجاست؟ و در آن صورت چه نیازی بود که اجساد آن‏ها را، در نقطه ای دور بیندازند؟ به نحوی که رهگذری، به طور اتفاقی، آن‏ها را بیابد؟ اگر این عمل، یعنی کشتن زندانی، بدون محاکمه و خودسرانه صورت گرفته، آیا مقامات مسئول در صدد افشا و محاکمه آن‏ها هستند؟...

«... بدون شک پاسخ به این سئوالات، پرده از توطئه‏ای بر می‏دارد که هر انسان شرافتمندی را متاثر و خشمگین می‏کند و عدم پاسخ منطقی به سئوالات فوق، مسلما از مشروعیت برخی ارگان‏های اجرائی، بازهم خواهد کاست. چرا که دیگر تشبیه این مساله به جریان ترور 9 تن از مبارزین ( چریک‏های فدائی خلق) و مجاهدین توسط رژیم قبل در تپه‏های اوین. تشبیهی نادرست نخواهد بود. برای دریافت اهمیت موضوع، یادآور می‏شویم که شاه در عرض 37 سال، فقط یک مرتبه و آن هم در دوران زوال و نابودیش به چنین کاری دست زد...

«... به نظر می‏رسد اعدام چند زندانی، بدون محاکمه آن هم بدین صورت- بیانگر این است که بعد از این دیگر خون کسی حرمت ندارد. و هرکس دیگری هم، ممکن است دستگیر و بدون محاکمه تیرباران شود...»

 

قضیه همیـن « به نظر می‏‏رسد که بعد از این دیگرخون کسی حرمت ندارد »

بود و قضیه، درستی و واقعی بودن این اضطراب تاریخی بود. کدام « سئوال» و  کدام « توطئه»‏ای که باید پرده از رویش برداشته می‏شد؟ تمامیت رژیم جمهوری اسلامی، خود مصداق توطئه بود و از همان آغاز قدرت، بسیار هم رو راست و راستا حسینی عمل می‏کرد، نه مرموز و زیر پرده‏ای که باید پس زده می‏شد. و این را هم مجاهدین می‏دانستند، هم فدائیان، هم راه کارگری‏ها، هم پیکاری‏ها و توفانی‏ها و آن همه‏« ها »‏ی‏ دیگر. و، کدام «مشروعیت برخی از ارگان‏های اجرائی»؟ مگر شمشیری که بر فرق مردم فرود می‏آید، مشروعیت دارد؟ و تشکلی از عقب مانده‏‏ترین قشرهای اجتماعی و کمک بازجوهائی لیبرال و فرصت طلبی مثل جریان بنی‏صدر و مهدی بازرگان و دریادار مدنی و آنهمه « دار» و « ندار» دیگر؟ در کجای تاریخ، حکومتی که کشوری را تبدیل به مسجد، یا کلیسا می‏کند و هنوز از گرد راه نرسیده زندیق جعلی می‏سازد و آشکارا گردن می‏زند، می‏تواند مشروعیتی هم داشته باشد؟ جنایتکار جنایتکار است، تازه کار و کهنه کار که ندارد. جا افتاده و جا نیفتاده که ندارد. برخوردار از حداکثر توهم و حداقل توهم که ندارد. این حکومت، فقط سی خرداد1360 را می‏خواست. اما زودتر، سی خرداد 1359، سی خرداد 1358 را. اگر به هیولای مستبدی که به سلاح مخوف ایدئولوژی ارتجاعی هم مسلط است فرصت بدهید، می‏گزد و بدجوری هم می‏گزد.

نظام « ولایت فقیه» برای همین به قدرت رسیده بود که بهانه‏ی‏ « قتلو فی سبیل الله» را پیش ببرد. بکش در راه خدا ! خون ریختن در راه استقرار آرمان ارتجاعی استثماری، خصلت ایدئولوژیک‏ خمینی بود. خمینی، در عین حال که داشت پایه‏های‏ امنیتی- ایدئولوژیک نظامش را قرص می‏کرد، در نهایت اعتماد به نفس بر اوضاع مسلط بود. براساس همین تسلط و استحکام شریان‏های‏ پلیسی بود که دیدیم از سال 1360 به این سو، آشکارا- و نه زیر پل و در بیابان‏های‏ بجنورد و رودبار و کرمانشاه ده ها هزار تن از جوانان دانشجو و دانش آموز و تحصیلکرده و رنجبر را، در کوچه و خیابان وعمق خانه ها و زندان ها، به همین شیوه به مسلخ برد و اسمش را هم، در کمال آسودگی وجدان دفاع از «حقیقت»، گذاشت «حقوق بشر اسلامی»، و تازه مدعی سازمان ملل هم شد کـه: شما چـه می‏فهمید « بشـر» و « حقـوق بشر» یعنی چه؟! (سید علی خامنه‏ای، جانشین خمینی آبان 1368)

امپراتوری بریتانیا و آلمان فدرال و ژاپن و فرانسه و ایالات متحده و بعضی مدعیان «پرچمداری سوسیالیزم!» و «سوسیالیست!» ها هم، چندان از وجود این هیولا ناراضی نبودند. سهل است، بعدها چشم‏های‏ کم سوی «حقوق بشر» را هم کور کردند و سر کیسه‏ی‏ مروت و « مراوده» را هم برایش شل کردند. به کسی چه مربوط است که برق شمشیر یعنی چه، که خود شمشیر کشان قَدَر دورانند و باید خرمنافع خودشان را از پل بگذرانند. تازه، تحقیر فرهنگی ما را هم باید تشدید کنند و مثل بوزینه‏ها، به ریش‏مای «عقب مانده» و «پناهنده» بخندند و دو سره بار کنند. اگر شما میان جرج بوش و گورباچف و خمینی و میتران و هلموت کهل تفاوتی می‏بینید، تقاضای تجدید نظر مرا بپذیرید.

حقیقت این بود که نیروهای سیاسی ایران، پس از 27 سال زندگی مخفی، کمتر یا بیشتر، مدت کوتاهی بود دست و بالی تکان داده بودند و نفسی، گرفته و سنگین البته، کشیده بودند و زمینه پیدا کرده بودند تا با مردم در ارتباط مستقیم قرار گیرند و خود را تبلیغ کنند. اما، آخوندها، در همه‏ی‏ این 27 سال، و در دهه ها و قرن‏های پیش از آن، با اتکاء به مسلمان بودن اکثریت، آزاد بودند که خود را تبلیغ کنند و در درگیری‏های موضعی و مقطعی هم، تنها بخش ناچیزی از ایشان آسیب می‏دید که به سرعت سلول ترمیم و تکثیر می‏شد. خاصیت باد به پرچم بودن و فرصت طلبی همین است.

نیروهای سیاسی، اعم از مجاهدین یا فدائیان، که سال‏های‏ پس از 1344 را، یکسره در مخفی گاه‏ها، زندان‏ها و پای جوخه‏های اعدام و تهدید‏های امنیتی شاه تجربه کرده بودند، در تجربه اجتماعی جدید که عرصه‏ی‏ برخورد مستقیم با توده‏ها و سازماندهی « علنی» بود، از حداقل فرصت در جهت تثبیت خود محروم مانده بودند، و طبیعی بود که در برابر هیولای قدیمی‏ی‏ تازه به حکومت رسیده؛ پیش از آن که دو باره کارشان به فعالیت مخفی، آسیب‏های‏ شدید، و احتمالا در بعضی موارد به حذف سیاسی فیزیکی بکشد، عموما، چه در مسیر راهپیمائی به سمت منتها الیه چپ، چه در « احتیاط»‏های‏ مقطعی که در پایان بازی روشن خواهد شد درست بوده است یا نه، شتابزده عمل می‏کردند و این ویژگی، از مختصات جـا نیفتادگی و هیجان‏های دورانی بود.

حکومت اسلامی، سدتبلیغاتی امنیتی قطوری را بالا می‏برد و با همه‏ی‏ توان نیمه نظامی و نظامی ، کشش‏های عاطفی جامعه به سمت دو نیروی سیاسی عمده را سرکوب می‏کرد و به خون می‏کشید.

در چنین شرایطی بود که نیروهای سیاسی جامعه، ناگزیر بودند اکثراً مقطعی و موضعی تصمیم بگیرند و ضمن تلاشی پیگیر در پایه ریزی‏های اجتماعی و سازماندهی تشکیلاتی، یکسره در اضطراب تاریخی و چاره اندیشی‏های لحظه‏ای بسر برند.

این نیروها که در برابر به راست کشیدن حکومت اسلامی، الزاما و هر چه بیشتر به چپ می‏کشیدند، عموما سعی می‏کردند جوهر آرمانی شان را، صادقانه به پیش برانند. ضمن آن که در تصمیم گیری هاشان، به دلیل شرایط موجود، ناگزیر اشتباهات و کاستی هائی هم به چشم می‏خورد. حزب توده، اما، براساس ماهیت و عملکرد مکانیکی خود، مثل همیشه در اوج فرصت طلبی، نعل وارونه اش را می‏زد‏

و همانقدر خونسرد و آسوده بود که خمینی.

 

در حکومت اسلامی، توطئه‏ای خارج از موجودیت خود او وجود نداشت که پرده از رویش برداشته شود. خود خمینی، مفهوم و تبلور توطئه بود؛ توطئه‏ای خونسرد و برخوردار از حداکثر اعتماد به نفس.

خمینی می دانست که از ارتجاعی ترین جناح مذهب ریشه گرفته است و توده ها را هم، در حمایت از خویش، با تجربه‏های پیش از قیام و در آستانه‏ی‏ قیام، آزموده بود. واقعیت و آرایش میدان را خوب می‏شناخت، همه‏ی‏ شیوه‏ها و تجربه‏های وعظ و منبر و تزویر طولانی آخوندی را، با اتکاء به مانیفست از پیش تدارک دیده شده‏ی‏ « ولایت فقیه»، یا «حکومت اسلامی» ، در جذب عاطفی مذهبی توده‏ها بکار زده بود، عملا هیچ دغدغه و اضطرابی نداشت و مطمئن بود که دور اول بازی را از نیروهای رقیب خواهد برد. مناسبات کاریسماتیک، در خطرناکترین شکل، برقرار شده بود.

نیروهای سیاسی در هیجان بودند، مرزهای شکیبائی را که به ندرت در دسترس بود، یکی پس از دیگری در می‏نبشتند. دغدغه داشتند، نگران حال خویش و آینده‏ی‏ ایران بودند که به حال و آینده‏ی‏ ایشان مربوط می‏شد. اینان، در حداقل فرصت، می‏زدند که چاره جوئی کنند. اما، آنان؛ پیروان خمینی، آینده را در استقرار اندیشه‏های مسموم خود، بسی هموار می‏دیدند و حال را، خونسردانه به خشونت می‏کشیدند. ارتجاعیون، با محمل آیات قرآن و حفظ اسلام و دستاوردهای انقلاب، حریف را دشمن معرفی می‏کردند و به خود حق می‏دادند که با توسل به هر شیوه‏ای، هدف حذف فیزیکی را پیش ببرند. زیرپل و روی پل و جلو جوخه و اتاق سی سی یو (اتاق شکنجه) و توی بند و زیر بازجوئی و زیر هشت و دانشگاه و مدرسه و خیابان و خانه و اداره و کارخانه نداشت. از تجربه ها وشیوه‏های سازمان امنیت شاه هم استفاده می‏کرد تا در « فرصت تکامل!» با وجدانی آسوده و ظاهری حق بجانب، شیوه‏های تازه‏ی‏ سرکوب و اختناق و شکنجه را کشف کند. اگر شاه از چند شیوه‏ی‏ شکنجه و حذف فیزیکی مخالفان تندرو بهره می‏جست، رژیم حزب‏الله، با اتکا، به اعتماد به نفس و خونسردی «امام» ، به سرعت مبتکر بیش از 60 نوع شکنجه‏ی‏ اکثراً جدید شد. بعضی ها آنقدر جدید که در مرکز تحقیقات در مورد شکنجه ها و توان بخشی شکنجه شدگان جهان در دانمارک، شروع کرده‏اند به نوشتن فرهنگ لغتی در مورد آن‏ها. از این مرکز که دقیقا به « مرکز توان بخشی قربانیان شکنجه» معروف است، چندی پیش سال (1369) نماینده‏ای به دیدن من آمده بود تا در نوشتن «فرهنگ شکنجه در ایران!» کمکش کنم. این هم سهم امام در ارتقای فرهنگ جهانی.

بر این اساس بود که حاکمیت اسلامی، رهبـران روشنفکر خلق ترکمن را، رسیده و نرسیده گردن زد تا کشاورزان ایران، اگر حق خود را می‏خواهند، به بسیج و کمیته‏های‏ انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران بپیوندند، و در قلع و قمع مردم شرکت کنند و گوشت دم توپ جنگ با عراق شوند، نه آن که دنبال روشنفکران و نیروهای سیاسی مخالف راه بیفتند و به خود جرئت بدهند که با اعتراض و تظاهرات و مخالفت با « اسلام عزیز» دنبال این حق بگردند.

اعتراض ها و فشارهای سازمان‏های‏ سیاسی مخالف هم، کمترین گزندی به اندام جوان ارتجاع نرساند، سهل است، عضلات این اندام شیطانی را، سفت‏تر کرد.

 

 

 

 

 

 

 

رو به راه آوردیم و سنگلاخ پهن دشتی غریب را، ناشیانه بوسیدم.

ایستادیم و جادوگران را سان دیدیم و باز، کولبار دلهره ها را برداشتیم و راه را به دم پا دادیم .

 

هر آینه‏ای، تصویر هولناک شبستانی بود که نمازش را می‏شکست.

 

زخم‏های زمین را شیار خواندیم و در شیارهای غماگین پای خویش، سر از پا نشاخته تاختیم.

 

می‏راندیم و می‏ماندیم.

می‏تاختیم و پس می‏زدیم.

 

پیش رو، تپه‏ای بود.

پیش رو کوهساری بود.

پیش رو جبالی بلند بود پیچیده در خرسنگ‏های به هم در آمده و شاخه‏های به آسمان یله داده.

واپس شدیم.

شباهنگام سراسر زمزمه‏ای بود از باران و باران نبود.

 

صدای رودخانه می‏آمد خروشان و جوشان. رودخانه‏ای ، اما به چشم در نمی‏نشست.

 

تصویری از بهار بر دیوار بود و بهار از هفت بند اقلیم خشک گریخته بود. هرچه بود انتظار بود و تصویر بود و خیال بود.

آبگیری هم اگر بود، خشک آمده بود.

 

پرندگانی که فریب برکه‏های عبث را خورده بودند، بال‏هاشان را به قصد مهاجرت به هم می‏زدند و در بغض آب‏های گندیده فرو می‏رفتند.

 

هیچ نانی نبود که به زهری فریبنده آغشته نباشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گناه درخت

در آینه‏ های‏ ترک خورده‏ ی‏ خیال

 ص 295

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com