11.09.12 20:04 Alter: 7 yrs

بهنام چنگائی: «پیشکش به جانباختگان دهه 60 وهمه اعصار که توسط پاسداران حماقت، حق زندگی از آنان و وابستگانشان ربوده شد»

Kategorie: Meldungen Links

 

 

" طاق و ساق ِشکسته ی شب "

 

بیادم می آید:

پگاهِ بهاران بود.

آری،

در سحرگاهانِ شادمانی و

جشن ِتولدِ رهائی بود،

که نوزاد ِآزادی:

در آستانه ی آسمانِ آبی ـ

پیش از چشیدن ِخنده ی ِطلوع

در تله ی دیو افتاد،

حسرت در چشم ـ

پلک بر هم نهاد و

از دست رفت ـ

و روزگاران

به غارتِ خاندان ِتاریکی درآمد.

+++

از آن پس:

قصه ی شبِ یلدای ِ ما

تنها ـ

نه غصه ی تلخ ِسی و ساله،

 بر مزارِ این بختِ سیاه بود!

که ما:

 به سرسرای ِعزای سراسرِ قرن ها

باز فرو نشانده گشتیم و

جام و جان ِشوقِ دلشکسته،

در این ماتم ِبلند

تا هنوز می گرید.

+++

از شکست ِسحر ـ

تا فراز ِ پستی ِشب ـ

خوب یادم است،

تنها:

 چند گامی، بیش تر

بفروغ ِمهر نمانده بود

تا تیغ ِمژگان ِ تیزِ آفتاب

در خابنِ پلیدِ شب در نشیند،

شگفتا:

روله ی روز، در دمادم ِسپیده

در کمینِ شبگاه ِدیوان

 دریده و

در کنام ِ سیاه ِمستِ فجور  

بلعیده شد.

+++

سکون" ساکن" و

هستی، چنان کرخت شد،

تو گوئی بار ِزمین و زمان

بر کولِ انسانِ ویلان و ویران

سی و سه قرن

پا گذشته است.

+++

اینک:

در گنبد ِ طاعونِ،

تیغ نور بر گلوگاه شب نشسته است.

 شبسوارِ هراسناکِ پست:

شلاقِ نعره  بر سقفِ و پای آسمان ِ سست و شکسته  می زند.

او زبون و زار،

 در خود چو گرگ زخمی

چمیده و خاموش

با گریه می غرد.

+++

در هوا

دوباره:

نکهتِ شوق می آید،

بوی ِکاروان ِبهار می وزد.

هیولایِ هزاران شب

پیام آورانِ پگاه را

بر بالای ِدار ِعزای خویش ـ

به رقص مرگ ـ می ترساند.

و لشگر نوپایِ«مهر»

در لابلای لجن و عفونت این هرزگان

پی فردای پاک و گم کرده ی خود می گردد.

در این شبانِ سختِ  

دوباره:

 بوی رستگاری می آید.

احساس می کنم:  

" رگِ شب زیر تیغ نور"

نشسته است.

+++

دارم بگوش و چشم:

صدای ِطاقِ و ساق ِشکسته هیولای ِشب، را می شنوم و می بینم!

تمآرزوی پگاه ِ دست و دل و تن شستن

در جاریِ ذلالِ خورشیدِ فردایم

فردائی که:

از تعفنِ تنفس ِ"خالقان مکر" تهی باشد

و بال ِپرندگانِ اندیشه

و نان گرسنگان  

دیگر بارـ از آنان ربوده ـ نشود

و زندگی خسته با سرور و غرور

تنها برپای آدمیان بایستاد.

دل ِمن می خواهد

تمام پوشش ِسیاه شب را

ز جان زمین و زمان برکند و

بنام انسان

بردرد.

«در اعماق سکونت غم،

دلم سورنای فردا را می شنود».

 

*   خابن= کسی که دروغ بربافد

**روله = فرزند، بزبان کُردی و لُری

 

2012 09.9 ـ بهنام چنگائی

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com