26.09.12 23:29 Alter: 7 yrs

کتاب شبیخون تاتارها : هدیه فریدون گیلانی به گزارشگران - بخش دوم - گناه درخت

Kategorie: Meldungen Links

 

 

گناه درخت

در آینه‏ های‏ ترک خورده‏ ی‏ خیال

 

 

 

 

 

 

 

بَدرِ تمام ماه که در آمد، به جبینش شکنی داد و خون بارید.

فریب نورهای سرآسیمه‏ی‏ زمین را خورده بود ماه. هر پاره‏ی‏ چهره مبهوتش ، سنگلاخی بود؛ نشسته بر کمرکش اوهام.

 

و این همه  اتهام را، در کمانه‏ی‏ ابراوانش قفل کرده بود.

نه در چهره‏اش تصویری بود و نه در چشم‏هایش هراسی از آیه‏های مشکوک.

 

می‏گریست و کوهه‏های ابر را به مدد می‏خواست که زمین را؛ نه زمین، که منظومه را، به خطا در نشسته است و روزگار یتیم را، به خطا بر آمده است.

 

هر چه بود، قلمرو ماه، زمین مه گرفته‏ی‏ ما نبود که همیشه نیمه‏ای تاریک داشت و نیمه‏ای خراب نیش‏های زهرآگین.

 

تکه‏های آهنگ را؛ هر آهنگ را، در چکاچاک شمشیرهای آلوده، به گرو گذاشته بودیم.

 

هر شعله‏ای که دو سر بود و هر دو یال زمین را می‏سوزاند، البرز کوه را به ضیافت می‏برد، مگر که راهوار مانده‏های موهوم باشد.

 

کولیان بیابان گرد، روسپیان پرصلابت شهرها بودند.

 

هر شهروندی که به انتظار موسیقی آرامی سر می‏کرد، زمزمه‏ی‏ غریبه‏ی‏ تابوتی بود که هر بامداد، جنازه‏ی‏ لبخندی را بدرقه‏ی‏ بدر ماه می‏کرد.

 

 

 

16

 

طلسم راهبندان را می‏شکنیم. چندبار ضربه‏های خفیفی به اتومبیل‏های دیگر می‏زنیم؛ چند گلگیر را تو می‏بریم، چند در را خط می‏اندازیم و به جای ایستادن و تاوان دادن که کلی هم جر و بحث و اکثراً زد و خورد به دنبال دارد؛ بر اساس قراردادهای رانندگی در تهران، دنده‏ای چاق می‏کنیم و می‏گریزیم و فحش‏های ملسی هم می‏خوریم و خودمان را می‏رسانیم به میدان انقلاب که همان 24 اسفند سابق باشد.

انگاری که فتح خیبر کرده‏ باشیم، اتومبیل را؛ براساس همان قانون جنگل، درست زیر تابلو توقف ممنوع پارک می‏کنیم و با آرامشی که توجه « گروه‏های ضربت» حزب‏الله را جلب نکند، خودمان را به خیابان شانزده آذر می‏رسانیم. سیاستِ دزدیدن نگاه و بی اعتنا نشان دادن قیافه و عادی سازی و زیکزاک رفتن از لابه‏لای مردمی که همیشه‏ی‏ خدا در آن میدان و میدان فوزیه و میدان‏ها و خیابان‏های دیگر، روزگارشان را به اتلاف وقت، یا کسب و کار خیابانی می‏گذرانند، کمک مان می‏کند تاسالم به شانزده آذر برسیم.

جماعت چنان ساندویچ و نان و جگری می‏خوردند و چنان با نگاه حریص دختران و زنان را تا فراسوی چادر و مانتو اسلامی تعقیب می‏کنند که انگاری قرار نیست دور و برشان هیچ اتفاقی بیفتد. متلک گفتن به خانم‏ها هم که از وظایف شرعی! مردان است. و گاه چنان زشت که گوش آسمان هم سرخ می‏شود. قدم به قدم دست فروش بساط زده است و میدان پر از فریاد دست فروش‏هائی ست که بازار سیاه را از سینه لوله می‏کنند و بیرون می‏دهند. هر چه در هر فروشگاهی هست، در بساط دست فروش ها هم پیدا می‏شود، یا هر چه که در فروشگاه ها هم نیست و کیمیاست؛ از انواع سیگارهای آمریکائی بگیرید، که از ترکیه و شیخ نشین‏ها وارد می‏شود، تا انواع پودرهای لباسشوئی و لباس و دارو و عطر و صابون و دستمال کاغذی. لابه‏لای دست فروش‏ها، جیب برها و ساقی‏ها هم می‏پلکند؛ حشیش، هروئین، تریاک، شیره، شربت سوخته‏ی‏ تریاک. هر چه بخواهید، در این میدان و میدان‏های دیگر، به سه شماره تقدیم‏تان می‏شود و به سه شماره هم جیب‏تان را می‏زنند. بساطی‏های کتاب هم، یکی در میان، یا زنجیره‏ای، نشسته‏اند. از کتاب‏های جلد سفید بگیرید که ارمغان پس از قیام است، تا انواع رومان‏های ترجمه شده و کتاب‏های بازاری تاریخی و فلسفی، به قیمت ارزان، درست رو به روی کتابفروشی‏ها، بساط شده‏اند.

خیابان انقلاب، آیزنهاور سابق، که می‏خورد به میدان، در تیول دست فروش‏های‏ کتاب است و دست فروش‏های دیگر کمترند. کتابفروش‏های خیابانی، که اکثراً نوار هم می‏فروشند، بیشترشان؛ مخصوصا در پیاده رو جلو دانشگاه، «خط سازمانی» دارند و به یکی از سازمان‏های سیاسی وصل اند. بنابراین، پیدا کردن کتاب‏های مارکس و انگلس و لنین و پلیستر و فوئرباخ و استالین و دکتر شریعتی و بیژن جزنی و مسعود احمد زاده و... و انواع سرودهائی که سازمان‏ها بیرون داده اند، فقط بستگی دارد به همت شما که سری به خیابان و میدان انقلاب بزنید. اما باید مواظب باشید. لا‏به‏لای این بساطی‏ها، حزب‏‏اللهی‏ها هم بساط زده‏اند و بساط هم که نزده باشند،گاهی هجوم می‏آورند و چاقو کشی راه می‏اندازند و مرد و مرکب را به هم می‏دوزند. هروقت که این‏ها شلوغ کنند، دیگر نه از آن دست فروش کتاب اثری می‏ماند، و نه از کتاب‏ها و مشتری‏هایش که شما باشید. بعضی وقت‏ها هم کمیته‏ی‏ محل می‏‏ریزد و همه را به بهانه حفظ نظم می‏برد: مشتری را به زندان، کتابفروش را به زندان، کتاب را به محل آتش زدن کتاب‏ها و «برادران»‏ی‏ را که باعث دعوا شده‏اند به خانه‏هاشان. تازه این سال 1358 و 1359

است و اول کار. این قیافه، در این محدوده تا نیمه‏های 1359 بیشتر نپائید.

 

ده دقیقه از ظهر 29 فروردین سال1359 گذشته است. صدای سید علی خامنه‏ای، که در صورت و در لحن، معرکه گیران قدیمی را به یاد می‏آورد، دمیده بر بلندگوهای قوی، تا میدان انقلاب و خیابان‏های اصلی و فرعی اطراف را در‏نور‏دیده است. صدای دورگه و تیزش، چنان شباهتی به صدای معرکه گیران دارد و طرز ادای کلماتش هم، که تو منتظری هر آن دست‏هایش را به هم بکوبد و بگوید: رستم دستان، سام نریمان، هی بر مرکب زد و به لشکریان دشمن تاخت آورد... جهان پهلوان چنان دماری از فوج دشمن در آورد که سواران پا به فرار گذاشتند...

دسته‏های ده پانزده نفره، که باید از ناب ترین و ایدئولوژیک ترین اوباش امام باشند، در طول خیابان شانزده آذر و خیابان انقلاب، پراکنده‏اند. دور تا دور نرده‏های جنوبی و شرقی دانشگاه را، کیپ تاکیپ گرفته اند. گوش به خطبه‏ی پیش از نماز امام جمعه دارند و چشم از ما بر نمی‏دارند. مراقبت از خیابان شانزده آذر چنان است و چشم‏های دریده‏ی‏ اوباش چندان تیز و متمرکز که احساس کردم می‏‏توانند لب خوانی کنند. اسم شان را، آن روز، بچه‏ها « نقشه کش‏های حزب‏الله» می‏گذارند.

در پیاده رو نبش شانزده آذر؛ تقاطع خیابان انقلاب، می‏ایستیم و متشکل می‏شویم. وقتی گروه‏های‏ فشار متوجه تمرکز و دم افزائی‏ی‏ ما می‏شوند، می بندندمان به رگبار ناسزا و متلک‏های‏ دو نبش حزب‏اللهی :

«چیزی به آخر عمرتو نمونده!»

« فردا پس فرداست که سبیلاتونو دود بدیم» ( که یک سال بعدش، سبیل‏های خود مرا می خواستند رسما در اوین دود بدهند، یعنی زیرش فندک بگیرند که خدا همه‏ی‏ پدرهایش را بیامرزد یکی شان را که واسطه شد و پیشنهاد کرد بهتر است با دست بکنند که کندند. حزب‏الله شوخی ندارد.)

« دو سه روز دیگه، تو همین شونزده آذر دفن تون می‏کنیم!»

« بدازین آقا (یعنی خمینی) فتوا بده، اونوقت می‏بینین چه جوری خشتک فدائیا رو پائین می کشیم.»

گروه کُر امام ، دو دسته می‏شوند، دسته‏ای؛ با کشیدن آخر هر کلمه و ادائی پیروزمندانه، می‏گویند:

«فدائیا کوشن؟!»

و دسته‏ای دیگر؛ با همان لحن و همان گونه کش و قوس به تن و بدن، جواب می‏دهند:

«تو سوراخ موشن!»

دسته‏ای می‏گوید:

«حزب‏تون حزب مچل»

دسته‏ای دیگر، به قهقهه و تحقیر، جواب می‏دهند:

«رهبرتون لنین کچل»

  پوزخند بچه‏ها، عین پتک می‏خورد به کله‏ی‏ پوک مریدان امام و جری‏ترشان می‏کند. چنان فحش خواهر و مادری می‏دهندکه جز از آن خاستگاهی که «برادر بزرگوار آقای محبی» از آن در آمده است، بر نمی‏تواند خاست.

دانشجویان و مردم طرفدار ایشان، بی درنگ سازماندهی فشرده پیدا می‏کنند؛ خود به خود و نه از پیش تدارک دیده شده از جانب نیروهای سیاسی مخالف.

گروه‏های فشار، فاصله‏هاشان را، با همدیگر و با نیروهای مخالف، کمتر کرده‏اند. احتمال حمله به مرکز دانشجویان پیشگام و مقر دانشجویان مسلمان می‏رود.

درست رو به‏روی نرده‏های دانشگاه، و در امتداد نرده‏های مقابل که دور باشگاه

دانشگاه کشیده است، دانشجویان بازوها را به بازوها قفل کرده‏اند و تا جلو ساختمان مرکز دانشجویان پیشگام، در یک ردیف؛ که به فاصله‏ی‏ کوتاهی به دو سه ردیف می‏رسد، خط زنجیر بر پا کرده‏اند.

محمد که به قول خودش « بچه‏ی‏ جنوب شهر» است و طاقت ندارد « فحش خواهر و مادر بخورد و جواب ندهد» ، چند بار براق می‏شود که یا مقابله به مثل کند، یا به اوباش امام حمله‏ور شود که جلوش را می‏گیرم. دیگرانی هم هستند که از کوره در می‏روند. آن‏ها را هم بچه‏‏های دیگر مانع می‏شوند. ظاهر بچه‏ها خونسرد است، اما همه باروتی را می‏مانند که منتظر کبریت باشد. داغ کرده‏اند. بعضی از بچه‏هائی که گویا هواداران گروه‏های تند‏روتر باشند، چندبار این کبریت را می‏کشند. بچه‏هائی که زمان را برای درگیری مناسب نمی‏بینند، خاموشش می‏کنند. هر بار، بحث‏های‏ کوتاهی در می‏گیرد و فرو می‏کشد.

هم اضطراب داریم، هم به خشم در آمده‏ایم و هم باید خونسرد باشیم. تحمل این تضاد سه جانبه دشوار است. خط حاکم بر زنجیر، اما، خونسردی و شکیبائیست. ما هم، گوش مان به خطبه‏ی‏ امام جماعت است و چشم مان به چاقو کش‏های امام.

گروه‏های فشار که می‏بینند نتوانسته‏اند واکنش لازم را برای ایجاد درگیری به وجود بیاورند، جسورتر می‏شوند، جرئت پیدا می‏کنند و میزان وقاحت را بالاتر می‏برند. بازهم از واکنش دلخواه ایشان خبری نیست. خونسردی بچه‏ها بیشتر می‏شود. اکثراً به خود مسلط شده‏اند و به تحویل دادن همان پوزخند، بسنده می‏کنند.

امام جمعه‏ی‏ تهران، یکسره با حرف‏های تحریک آمیزش، نعنا داغش را بیشتر می‏کند. حرکات و کلمات اوباش، بازتاب جمله‏های امام جمعه است. خامنه‏ای ماموریت دارد که از آن طرف کبریت را بکشد و حریق را ایجاد کند. هیچ فرقی نمی‏‏کند که این طرف قضیه خونسرد باشد یا نباشد. این طرف، دارد مجبور به نشان دادن واکنش می‏شود. میزان فشار به حد طاقت فرسائی رسیده است. امام جماعت، ضمن تاکید بر این که دانشجویان سه روز مهلت دارند تا دفترها و اتاق‏های دانشجوئی را ببندند و تخلیه کنند، عمـلا دارد فـرمان حملـه‏ی‏ فـوری را

صادر می‏کند.

در این زمان، خامنه‏ای عضو شورای موسس حزب‏جمهوری اسلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران، عضو شورای انقلاب و معاون وزارت دفاع ملی امام است. در اجرای نقش قتل عام دانشجویان، سناریوئی را که با شرکت خودش نوشته‏اند، چنان با مهارت بازی می‏کند که یک مدال از استانیسلاوسکی طلبکار می‏شود و چند مدال از شمر تعزیه‏ی‏ دو طفلان مسلم. در عین حال، صحنه را چنان استادانه کارگردانی می‏کند که پیتربروک و یرژی گروتوفسکی هم به گردش نمی‏رسند. تو گوئی که حریف از شکم مادر کارگردان و بازیگر به دنیا آمده و کلاس‏های «ادوارد آلن بی» را هم گذرانده، منتها برای نوعی از تراژدی که باید با چاقو کشی و خونریزی از پرده‏ی‏ اول عبور کند. بی خود نبود که از بچگی توی گوش مان می‏خواندند که آخوند پدر سوخته‏ترین موجود روی زمین است. ورق بازان و برگ زنان حرفه‏ای هم باید روی دست این جماعت آب بریزند.

 

درست در لحظه‏ای که قداره بندهای حزب‏اللهی، با آن همه دشنام رکیک و آن همه تهدید، به جان دانشجویان افتاده‏اند و در حالی که آن همه لات و لوت، سینه به سینه‏ی‏ دانشجویان ایستاده‏اند، به صورت شان تف می‏کنند، به تخت سینه‏شان می‏زنند و مدام از جیب شان پنجه بوکس و چاقوی ضامن دار و زنجیر در می‏آورند و به تهدید نشان بچه‏های مردم می‏دهند، این کارگردان و بازیگر مسلط، در محوطه‏ی‏ دانشگاه تهران، و در نماز جماعت مسلمین، در کمال آرامش و از بالاترین موضع ابراز واقعیت‏! ، دانشجویان ایران را « قداره بنـد » و « ششلول

کش» به مردم معرفی می‏کند. 

« ما نمی‏توانیم بگذاریم که به بهانه‏ی‏ کار سیاسی، عرصه‏ی‏ مقدس دانشگاه جولانگاهی برای قداره بندی و ششلول کشی بشود.»

در فرهنگ اسلامی خامنه‏ای، قداره بندها و لمپن‏هائی که به خاطر رضای امام

و خدای امام‏شان، برای دانشجویان ایران سفره‏ی‏ خون گسترده‏اند، آدم‏اند، اما دانشجویانی که گردن به ارتجاع نمی‏نهند و زیر بار اختناق و استبداد مذهبی نمی‏روند، «آدم» نیستند. دارد می‏گوید:

«... اگر تا سه روز دیگر دفاترشان را تعطیل نکنند و آدم! نشوند، سرکوب خواهند شد...»

و بی هیچ تعارفی، «سرکوب» را برای « آدم» کردن دانشجویان به کار می‏برد. دلیل ندارد که به نعل و به میخ بزند. وقتی کلمات « جهاد » و « سرکوبی» و «قهر» و «درهم کوبیدن» را با چنین صراحتی برزبان می‏راند، و از آتش دسته‏های فشار حریقی پردامنه می‏سازد، دیگر میان پرده‏ی‏ « سه روز مهلت » هم جلو هجوم آن سیل بی‏شعور را نمی‏تواند بگیرد.

خامنه‏ای می‏دانست که گروه‏های فالانژیست، از همان روز و همان لحظه، تهاجم و تخریب را آغاز خواهند کرد. دقیقا پیام معکوسی هم که می‏داد، همین مضمون را حالی اوباش امام می‏کرد که : از همین حالا بکوبید و به صغیر و کبیرشان رحم نکنید.

اما ظاهراً دارد می‏گوید:

«... من از شما مردم می‏خواهم سر خود عمل نکنید و بگذارید پس از پایان مهلت سه روزه، نهادها و مقامات مسئول در جهت برچیدن دفاتر دانشجویان اقدام کنند...»

زیر فشار طاقت فرسای مجموعه‏ی‏ زهرآگین حکومتی: خمینی، شورای انقلاب،

ریاست جمهوری و انجمن‏های اسلامی دانشگاه‏ها، و با همه‏ی‏ مقاومت‏هائی که دانشجویان از خود نشان داده بودند، فقط سه روز به ایشان فرصت داده بودند تا «دفاتر دانشجوئی» را از دانشگاه‏ها برچینند و فاتحه‏ی‏ آموزش عالی و نقطه‏ی‏ تمرکز جنبش روشنفکری ایران را بخوانند. با این حال، خامنه‏ای که این همه را نمایندگی می‏کرد، از آن می‏ترسید که بر زمینه‏ی‏ وقایع بندر انزلی، گنبد، دانشگاه تبریز، و در گیری‏های جاری کردستان، در این «مهلت سه روزه» اتفاقی بیفتد و رشته‏های اسلام و حکومت اسلامی را پنبه کند. رژیم تهدید به سرنگونی شده بود. به هم پیوستن موج وقایع، در متن شور و التهابی که مردم مخالف رژیم و نیروهای سیاسی مخالف داشتند، عملا خمینی را تهدید می‏کرد. هراس خامنه‏ای که در این واقعه هم سعی می‏کرد مثل آن‏هائی که از طرف دعوا می‏ترسند، مشت اول را بزند، منعکس کننده وحشت حکومت عدل اسلامی بود.

خامنه‏ای داشت به زبان خلج فهم آخوندی می‏گفت: از همین حالا که نماز جمعه تمام شد، چماق‏های اسلامی را بکشید، پنجه بکس هائی را که از مسجدها تحویل گرفته‏اید ، آماده کنید، زنجیرهای تشیع خونریز را دور مچ بپیچید، قمه‏هائی را که از وقایع کوفه به ارث برده‏اید صیقل دهید، دسته دسته به رسم شمر و یزید، راه بیفتید به سمت دانشکده‏های تهران، هرچه را صلاح ‏می‏دانید درهم بکوبید و هر دانشجوی غیر مسلمان، یا مسلمان مخالف امام را که دیدید برابر شمشیر ارتجاع مقاومت می‏کند، بنا بر وظیفه اسلامی که باید کفار را گردن بزند، از دم تیغ بی دریغ بگذرانید. ذره‏ای هم نگران نهادها و مقام‏های مسئول نباشید، من خود که وقایع صحرای کربلا را نمایندگی می‏کنم، فرمانده کل سپاه پاسداران اسلامی، معاون وزارت جنگ و عضو شورای انقلابم، مثل کوه پشت سرتان ایستاده‏ام و تازه پشت سر هم ، خیمه و خرگاه و نیزه و پرچم سبز و سیاه، کران تا کران گسترده است.

با حمله‏ای که سـه روز پیش 26 فروردین 1359 بـه دانشگاه تبـریز شده

بود، و با هشدارهای پی‏در‏پی نیروهای سیاسی مخالف رژیم، پیدا بود که زمینه‏های به خون کشیدن دانشگاه‏های ایران، مو به مو طراحی شده است.

پس از پیام سیزده ماده‏ای خمینی اول فروردین 1359 - « بحث آزاد» ابوالحسن بنی‏صدر رئیس جمهوری دست راستی رژیم با «سه مطلع» فدائی در تلویزیون، تصویر دامی را که در حال گستردن بود، در چشم انداز قرار می‏داد. در این «بحث آزاد» ، تاکید بر موضوع «تخلیه‏ی‏ دفاتر دانشجوئی»، توطئه برای درهم کوبیدن جنبش دانشجوئی را پر رنگ تر از پیش می‏کرد.

خامنه‏ای خط ارتجاعیون شورای انقلاب و حزب جمهوری اسلامی را پیش می‏بردکه تبلور هیئت‏های موتلفه‏ی‏ اسلامی و نقطه‏ی‏ شاخص « خط امام » و مانیفست « ولایت فقیه، یا حکومت اسلامی» بود، ابوالحسن بنی‏صدر هم خط لیبرال‏های حاضر در حاکمیت را که نقش پله‏های صعود امام را بازی می‏کردند. این هر دو جناح که گاهی جنگ‏های زرگری هم با هم راه می‏انداختند‏، در استراتژی اساسی رژیم وجه مشترک و تفاهم داشتند. سعی شان هم این بود که با سخن گفتن به دو زبان ، هم جامعه را بفریبند و هم در نیروهای سیاسی، امیدی به دامنه‏دار شدن این تضاد صوری ایجاد کنند. اختلاف بر سر شیوه بود، نه مضمون. و مضمون خلع سلاح نیروهای سیاسی، متوقف کردن هسته‏ی‏ مرکزی جنبش دانشجوئی و ایجاد آرامش و زمینه‏های‏ مطلوب اجتماعی، برای پیش بردن جنگ قدرت میان خودشان بود. دعوا بر سر من بیشتر ببرم یا تو بود و در این دعوا، هیچ یک تحمل آزادیخواهانی را که ماهیت هر دو جناح را می‏شناختند و به ایشان می‏تاختند، نداشتند.

مسلح بودن نیروهای سیاسی و بازبودن دست ایشان در کار سیاسی و تبلیغ خویش، درنهایت می‏ توانست به درگیری‏های‏ موجود  شکل و مضمون خطرناک تری بدهد و رژیم را؛ با هر دو خط حاکم، تهدید به سرنگونی کند.  دفتر یا «اتاق‏های‏ دانشجوئی» هم ، در واقع پیش از آن که صنفی باشد، اجتماعی سیاسی بود و عرصه‏ی‏ عملش، تنها به امور دانشگاهی محدود نمی‏شد. هر دفتر یا اتاقی، وابسته به یکی از نیروهای سیاسی بود و بنا بر مضمون و ماهیتش، نمی‏ توانست از «لزوم خلع سلاح» نیروهای سیاسی، واقعه‏ی‏ گنبد، کردستان، انزلی و مقوله‏ی‏ آگاهی دادن به توده ها برای ایستادگی در برابر تعمیق ارتجاع، جدا ارزیابی شود. پرونده یکی بود: مقاومت در برابر شکل گیری و گسترش و استحکام عقاید و هدف‏های‏ ضد ملی خمینی. پس باید بسته می‏شد. هر دو جناح، ضمن درگیری بر سر کسب قدرت که به «تضاد در حاکمیت» تعبیر می‏شد، تشنه‏ی‏ بستن این پرونده بودند.

لیبرال‏ها؛ نهضت آزادی، جبهه‏ی‏ ملی و جریان‏های‏ معتدل اسلامی که بنی‏صدر در مقام ریاست جمهوری ایشان را نمایندگی می‏کرد، معتقد به برخورد ملایم و استفاده از تزویر سیاسی بودند. یعنی که براساس ماهیت شان ، با پنبه سربریدن را تجویز می‏کردند. اما ارتجاعیون که می دانستند در صورت جا افتادن و پیروزی احتمالی نیروهای سیاسی مخالف، اثری از ایشان باقی نخواهد ماند، تند روی و صراحت و سرعت در قلع و قمع مخالفان را می‏پسندیدند.

بنابراین بود که سید علی خامنه‏ای، برق آسا زد به صحرای کربلا و دست و بال بنی‏صدر را بست. حال آن که پیش از نماز جمعه 29 فروردین، با حبیبی وزیر آموزش عالی و مسئولان «کمیته‏ی‏ انقلاب اسلامی» و ریاست جمهوری «مذاکره» شده بود و همگی پذیرفته بودند و «قول» داده بودند که سه روز به دانشجویان مهلت بدهند تا در پایان این مدت، بساط شان را از دانشگاه‏ها برچینند. اما خمینی طاقت نداشت و نیروهایش را پیش از موعد مقرر به میدان فرستاده بود. حال آن که بسیاری از دانشجویان، حتی با آن «مذاکره» و موضوع سه روز مهلت هم مخالف بودند و این اقدام را سازشکارانه تعبیر می‏کردند که بی تردید چنین هم بود.

خط اصلی را، خود خمینی در پیام سیزده ماده ای نوروز1359 داده بود:

«...اکثر ضربات مهلکی که به این جامعه خورده است، اکثرا همین گروه روشنفکران دانشگاه رفته بوده است...

«... برای روشنفکران دانشگاه رفته، چیزی که مطرح نیست مردمند و تمام چیز که مطرح است خود اوست...»

«امام مسلمین»، با مطرح کردن این گونه برداشت و تعریف از دانشجویان ایران، نه تنها می‏خواست به طرفداران متعصب و عقب مانده‏اش رهنمود تهاجم به تحصیلکرده‏ها و جوانان در حال تحصیل را بدهد، بلکه با استفاده از عناوین «خلق» و « مستضعف» و « ارزش» و « بدآموزی» و « مردم»، سعی می‏کرد به دو قطبی شدن جامعه دامن بزند و هر آرمان آزادیخواهانه‏ای را، در نقطه‏ی‏ برخورد این دو قطب، تضعیف کند و احتمالا به انهدام بکشاند.

علاوه بر چاقوکشان، لش و لوش‏های‏ معروف و آماتور، دزدان سابقه دار و باج گیران روسپی خانه‏های‏ زمان شاه، بخش‏هائی از مردمی که در دوران پهلوی از حداقل سواد و آموزش محروم مانده‏اند، بخش‏هائی از دهقانان و کارگرانی که به دلیل تعصب مذهبی و یافتن راهی برای امرار معاش آسان تر، به جرگه‏ی‏ طرفداران خمینی در آمده بودند، بخش‏های‏ متعصب و فرصت طلبی از نیروهای مسلح ارتش و شهربانی و ژاندارمری، بخش‏هائی از کارمندان مذهبی و فرصت طلب، بخش‏هائی از اصناف، خرده‏پاها، دست فروش‏ها و لایه‏های‏ واسطه‏ی‏ جامعه، همراه با بخش‏هائی از دانشجویان و فرهنگیان و استادان متعصب که عده شان چندان نبوده است، معجون قطب امام را که به حزب‏اللهی‏ها معروفند، تشکیل می‏داده‏اند. 

حضور طولانی روضه خوان‏های‏ معروف به «آقا» در پنجاه و یک هزار پارچه آبادی ایران، به موازات فشار زمین دارها و مباشران ارباب‏ها و ژاندارمری‏ها و سلف خرها و «مقامات» رژیم پهلوی که هم زمین ها را صاحب شده بودند و هم دهقانان را؛ و هم برای زنان و دختران ایشان نقشه می‏کشیدند، مجموعا باعث عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادی دهقانان شده بود.

«آقا» تبلیغات مذهبی می‏کرد، روضه می‏خواند، تعزیه را دامن می زد و ریشه‏های‏ تعصب مذهبی و عقب ماندگی فکری و خرافه پرستی و جهل را محکم‏تر می‏کرد. در کنار اربابان، هر ملائی چند پارچه آبادی را رئیس بود و در کنف حمایت ارباب و دولت و حوزه‏های‏ علمیه، از دهقانان مصرف کنندگان مذهبی چشم و گوش بسته‏ای می‏ساخت. «اعلیحضرت» هم، از عقب ماندگی فرهنگی دهقانان راضی بود، چرا که در این صورت، رام‏تر و مطیع‏تر بودند و خیال ایشان را از بابت جنبش ها و قیام‏های‏ احتمالی دهقانی، آزرده نمی‏کردند. زمین داران و مباشران ارباب هم که در کنف حمایت ژاندارمری و مقام‏های‏ دولتی‏ی‏ محلی و مرکزی، شیره‏ی‏ دهقانان را می‏مکیدند، دهقانانی را که باید  بی‏سواد و عقب مانده و خرافه پرست می‏بودند، با خیال راحت تری چپاول می‏کردند.

بنابراین، دهقانی که از رژیم پهلوی به رژیم جمهوری اسلامی به ارث رسید، لقمه‏ای بود که بی دردسر از گلوی آخوندها پائین می‏رفت. این دهقان، نه تنها مقاومتی نمی‏کرد، که به دلیل شدت عقب ماندگی فرهنگی اقتصادی و برخورداری از حد اکثر تعصب و توهم، ترجیح ‏می‏داد به خدمت خمینی در آید تا در سمت قطب روشنفکر که اساسا زمینه‏اش را نداشت. بربخش‏های‏ وسیعی از کارگران هم، با همان ابزار عقب ماندگی فرهنگی- اقتصادی ، چنین گذشته بود و برای حکومتی که از عقب ماندگی و جهل تغذیه می‏کرد، اینان لقمه‏های‏ چربی بودند. اگر چه در بخش‏های‏ دیگر، عده‏ی‏ فرصب طلبانی که برای نان و آب و امکانات بیشتر تغییر چهره داده بودند، کم نبود، اما طیف‏هائی از همین جماعت هم، اعم از دانشجو و فرهنگی و استاد، به دلیل عقب ماندگی‏های‏ فکری، فرهنگی طمعه حکومت ولایت فقیه شده بودند. آن بخش‏های‏ مذهبی که از آگاهی‏های‏ بیشتری برخوردار بودند و حاکمیت اسلامی ارتجاعی را خطرناک و آفت ارزیابی می‏کردند، در سمت نیروهای سیاسی مخالف خمینی قرار گرفتند که حکومت ملاها نقطه‏ی‏ خطر مقطعی و فوری را بیشتر در تجمع و تمرکز همین بخش می‏دیدند، تا در نیروهای چپ مارکسیست.

قطب دوم، دانشجویان، دانش آموزان و تحصیلکرده‏ها بودند، اعم از مسلمان یا مارکسیست. حکومت اسلامی، نجاتش را در برخورد سهمگین این دو قطب جست و جو می‏کرد. این بود که سعی می‏کرد  بی سوادان و عقب مانده‏های‏ فکری و فرهنگی را، بر با سوادان و بخش آگاه جامعه بشوراند.

حتی پیش از رهنمود خمینی در طرح سیزده ماده‏ای نوروز 1359، براساس خبرهائی که در روزنامه‏های‏ ارگان نیروهای سیاسی مخالف چاپ می‏شد، اخراج دانشجویان هوادار این گروه ها، به بهانه‏های‏ مختلف، آغاز شده بود. مجاهدین، به نسبت، بیش از گروه‏های‏ دیگر خبر از اخراج هواداران‏شان می‏دادند. نسبت اخراجی‏های‏ فدائیان هم، در مقایسه با دیگر گروه‏های‏ مارکسیست بیشتر  بودکه در هر دو مورد، کمیت هواداران تعیین کننده بود.

 

قبل از این پیام نوروزی که در واقع فرمان قتل عام جنبش دانشجوئی ایران بود، پیام اول مهرماه سال 1358 او، که به مناسبت آغاز سال تحصیلی داده شده بود، این خوشبینی را در جماعتی به وجود آورده بود که «امام مسلمین» با گفتن «سلام به دانشجویان» ، نسبت به ایشان نرمش نشان داده و دانشگاه‏ها را نشانه نخواهد رفت. خمینی در این پیام گفته بود:

«... سلام بر دانشجویان و استادانی که در سال‏های‏ طولانی اختناق، با محرومیت و شکنجه‏ها و با ناراحتی‏های‏ روحی و جسمی مواجه، و با شجاعت و شهامت در مقابل استبدادها و قلدری‏ها ایستاده و تسلیم قدرت‏های‏ شیطانی نشدند...»

اما، همان روز پیدا بود که خمینی دانشجویان و استادان مسلمان حزب‏اللهی را مخاطب قرار داده است، نه آن که فرصت طلبانه و مقطعی کوتاه آمده باشد. برای این که درست دو ماه پیش از آن (اول مردادماه 1358)، در دیدار با اعضای نهضت رادیکال ایران، چنان تهدیدی کرده بود که بر اساس آن نمی‏توانسته به همه‏ی‏ دانشجویان ایران، دو ماه پس از آن «سلام» داده باشد و از «مبارزات» ایشان قدردانی کرده باشد:

«... به این روشنفکران هشدار می‏دهم که اگر از فضولی دست برندارند، دهن‏شان را خرد می‏کنیم. ما هر چه می‏کشیم از این طبقه ایست که ادعا می‏کند روشنفکریم و حقوقدانیم و دموکراتیم...»

و درست یک ماه پس از قیام 22 بهمن ماه 1357، یعنی روز بیست و دوم اسفند همان سال، در دیدار با دانش آموزان و فرهنگیان قم، گفته بود:

«... به آنهائی که از دموکراسی حرف می‏زنند گوش ندهید. این ها با اسلام مخالف‏اند. این ملت قیام نکرده‏اند که مملکت‏شان دموکراسی باشد. ما، قلم‏های‏ مسموم آن‏هائی را که توصیف از ملیت و دموکراتیک و این ها را می‏کنند، می شکنیم...»

و هنوز چند روز از این پیام نگذشته بود که روزنامه نگاران دو روزنامه‏ی‏ عصر تهران؛ کیهان و اطلاعات را تصفیه کردند و عوامل سپاه، انجمن‏های‏ اسلامی دانشجویان و خبرنگاران تسلیم شده را به جای ایشان نشاندند. بنابراین، تردیدی باقی نمی‏ماند که هدف‏های‏ بعدی باید کانون نویسندگان ایران، ناشران کتاب، مطبوعات ارگان نیروهای سیاسی مخالف رژیم، دانشگاه و ستادها و مراکز سازمان‏های‏ سیاسی مخالف باشد. تنها «حزب‏الله» باید در صحنه می‏ماند.

پس از پیام سیزده ماده‏ای اول فروردین 1359، تاثیر این فرمان در عناصر کلیدی و سرسپرده‏ی‏ خمینی را، دقیقا می‏شد دنبال کرد:

§         میرسلیم، وزیر کشور ابولحسن بنی‏صدر، روز نوزده فروردین 1359، در مورد ممنوعیت فعالیت گروه‏های‏ سیاسی در دانشگاه‏ها و مدارس عالی، بخشنامه‏ای به وزارت علوم و آموزش عالی می فرستد. در این بخشنامه، خطاب به مسئولین دانشگاه‏ها و مدارس عالی، تاکید می‏کند که: « از اجازه دادن به گروه‏های‏ سیاسی، به هر عنوان، برای برگزاری مراسم سخنرانی و تبلیغات سیاسی، خودداری کنید.»

§         در همین روز، دانشجویان دانشگاه علم و صنعت، اعلامیه‏ای بدون امضاء

دریافت می‏کنند که در خواست «پاکسازی و تصفیه» دانشگاه را داشت. جالب تر از مضحک این بود که درمتن این اعلامیه‏ی‏ بدون امضاء، از «کارکنان معتقد به امام» درخواست شده بود که پای اعلامیه را امضاء کنند. همزمان، در همین دانشگاه، انجمن اسلامی دانشجویان جلسه‏ای برپا می‏کند به انتقاد از نظام آموزشی دانشگاه و نتیجه می‏گیرد که: دانشگاه‏ها را باید تعطیل کرد.

§         آخوند بهشتی، کمک تئوریسین خمینی، مغز متفکر و از بنیانگذاران حزب‏جمهوری اسلامی و عضو پرسر و صدای شورای انقلاب که همیشه از طراحان اصلی توطئه علیه نیروهای سیاسی ایران بود، روز بیست و یکم فروردین ماه 1359، به صراحت می‏گوید: «گروه‏ها در طول 14 ماه با شایعه سازی و دروغ پردازی، تحریکات کردند. طبعا تحمل این کارها مُیسرنیست و نتیجتاً از مردم دعوت می‏کنیم که عرصه اجتماعی ما را بر این گونه کارهائی که پیروزی مردم را به خطر می اندازد، تنگ کنند.

§         جامعه‏ی‏ روحانیت آذربایجان شرقی، روز بیست و چهارم فروردین همین سال، قطعنامه سمیناری را که از چند روز پیش برپا کرده بودند، با این لحن کوک می‏کند: « علما و روحانیت هر منطقه، باید برای جلوگیری از توطئه‏ها و تعلیمات ضد اسلامی، در قسمت‏های‏ فرهنگی نظارت کنند.»

§         روز بیست و پنجم فروردین ماه، نماینده شورای اسلامی دانشجویان، در جلسه آموزشی مجتمع می‏گوید:

«...  باید در مورد تزکیه‏ی‏ دانشگاه ، با قاطعیت عمل شود. در صورت سهل انگاری مسئولین دانشکده در ایـن مورد، ممکـن است از طرف دانشجویان مسلمان متعهد به انقلاب و اسلام، عملی گردد...»

§           روز بیست و ششم فروردین ماه، انجمن اسلامی کامپیوتر تهدید می‏کند که:

« ... برای آخرین بار به این گونه گروهک‏ها اخطـار مـی‏کنیم از این اعمــال (مخالفت با استبداد مذهبی) ، فوراً دست بردارند. در غیر این صورت، اگر دانشگاهیان متعهد (پیروان خیمنی) علکس العملی از خود نشان بدهند (یعنی دانشجویان را از دم تیغ بگذارنند)، مسئولیتی متوجه ما نخواهد بود و کلیه‏ی‏ عوارض آن را، همان گروهک ها باید بپذیرند...» (یعنی اگر زیر  بار ارتجاع نرفتند ، خونشان پای خودشان است.) 

§           در همین روز، نماینده انجمن اسلامی دانشکده پیراپزشکی، در شورای دانشکده می‏گوید:

«... اگر مسئولین افراد متمایل به چپ را تصفیه نکنند، خودمان دست به عمل خواهیم زد...»

§         با شروع درگیری ها، چهره‏ی‏ توطئه، بیشتر خود را در آینه‏ی‏ شکسته‏ی‏ ایران نشان می‏دهد. در حالی که تهاجم و سرکوب و استفاده از همه‏ی‏ ابزارها برای قلع و قمع دانشجویان و دانش آموزان آغاز شده و امنیت ایستادن در خیابان ها و گذرگاه ها هم از بین رفته است، انجمن‏های‏ اسلامی دانشجویان در تهران راهپیمائی می‏کند و بی رحمانه‏ترین مطالبه‏ی‏ ضد فرهنگی امام، حزب جمهوری اسلامی و شورای انقلاب و ریاست جمهوری خمینی را، در قطعنامه اش به نمایش می‏گذارد. این قطعنامه، در پایان روز اول اردیبهشت ماه 1359 صادر می‏شود:

§         «... اصیل ترین پایگاه فرهنگی امپریالیسم آمریکا، دانشگاه است و تا زمانی که این پایگاه در هم کوبیده نشود، نمی‏توان به عدم حضور آمریکا در درون ایران مطمئن بود. لذا، با تمام توان، سـعی در انهدام این پایگاه داخلی شیطان بزرگ خواهیم کرد...»

§     در همین روز، آخوند باهنر، هجوم تاتارها را تئوریزه می‏کندکه:

« با تعطیل دانشگاه‏ها، بسیج بیشتر نیروها برای تغییر بنیادین، امکان پذیر خواهد بود.»

این تئوری ارتجاعی، سه پهلوی تیز دارد:

1-    نیروهای سیاسی مخالف، دست از مقاومت بردارند و مطمئن باشند که پایگاه‏های‏ دانشجوئی ایشان در دانشگاه‏ها، به هیچ وجه به ایشان بازپس داده نخواهد شد. چرا که دیگر دانشگاهی وجود نخواهد داشت.

2-    دانشجویان وابسته به انجمن‏های‏ اسلامی هم، پنبه‏ی‏ ادامه‏ی‏ تحصیل را از گوش در آوردند و هر چه زودتر به سپاه پاسداران، کمیته‏های‏ انقلاب و بسیج مستضعفان و دیگر نهادها و موسسات ارتجاعی بپیوندند تا با ایجاد استحکامات جدید، شاخ و برگ مخالفان امام را در بیرون دانشگاه هم بزنند و در مقابل واکنش‏های‏ ناشی از سرکوب دانشجویان و تعطیل دانشگاه‏ها، بایستند.

3-    برای تبدیل نهادهای اجتماعی فرهنگی به شکل ها و مضامین مطلوب حزب‏الله، بنیان‏ها را باید تغییر داد و « ارتش انجمن‏های‏ اسلامی» در کنار« ارتش لمپن ها» در کار این تغییر و تبدیل، باید نقش اساسی داشته باشد. جامعه را به تنهائی نمی‏شود به قهقرا برد.

§         روز دوم اردیبهشت ماه، اندک پزشکان حزب‏اللهی و فرصت طلب، بی هیچ گونه آذرمی نسبت به آن همه کتاب و تجربه که بار خود کرده‏اند، دانشجویان آزادیخواه ایران را ماموران سازمان امنیت شاه و سازمان جاسوسی آمریکا معرفی می‏کنند و به شیوه‏ی‏ رهبرشان، سعی می‏کنند قطب فناتیک و فرصت طلب جامعه را در برابر جنبش دانشجوئی قرار دهند. با ایـن هدف است که « اطلاعیه جامعه پزشکی حزب جمهوری اسلامی» صادر می‏شود:

«... سردمداران فرهنگ شاهنشاهی و مبلغین و مدرسین نظام فرهنگی آمریکا در موسسات دانشگاه، بقای خود را در آن دیدند که با چرخش سریع و با ماسک چپ‏گرائی و چپ‏نمائی، دانشگاه‏های‏ کشور را به صورت سنگری علیه ملت مسلمان ایران (یعنی امام)، در آوردند...»

در همین روز، جامعه‏ی‏ روحانیت و دفتر حزب جمهوری اسلامی شهر خرم‏آباد،

اعلام می‏کند:

« خلع ید از توطئه گران سودجو و مزدوران چپ نما و منافقین تحریم کننده‏ی‏ قانون اساسی، و تعطیل کردن ستادهای عملیاتی این گروه‏های‏ فاسد ضد جمهوری اسلامی ایران از مراکز علم و تحقیق، موجب کمال رضایت گردید. آمادگی خود را جهت آمدن به تهران و محو آثار این پلیدان وابسته به آمریکا و شوروی، اعلام می‏داریم». (منظور  از منافقین ، مجاهدین خلق اند.)

 

برای ورود این همه چنگ و دندان به تن و بدن دانشجویان ایران، جماعتی از سرکردگان اوباش، مامور تنظیم «طرح عملیاتی» می‏شوند. مجاهدین خلق که ظاهراً تمایلی به درگیر شدن از خود نشان نمی‏دهند، محل تجمع توطئه گران و طرح عملیاتی را کشف می‏کنند. سند افشا می‏شود. فدائیان هم که در سمت ضربه پذیر دعوا ایستاده‏اند، در شماره پنجاه و پنج روزنامه کار چهار شنبه سوم اردیبهشت 1359- ، و پیش از آن در اطلاعیه‏ای، سند مجاهدین را منتشر می‏کنند:

«... پیش از حوادث تبریز، از جانب نیروهای سیاسی سندی افشا می‏شود که نشان می‏دهد شورای انقلاب برای تهاجم علیه دانشگاه و مراکز آموزشی کشور، تدارک دیده‏اند. پس از این افشاگری، سندی از جانب دانشجویان مسلمان (هواداران سازمان مجاهدین) افشا شد که حقایق را به وضوح روشن می ساخت. این سند نشان داد که 9 ارگان تشکیلاتی به نام‏های‏: ستاد مرکزی روابط عمومی شورای هماهنگی انتظامات عملیات سازندگی تدارکات تحقیقات و برنامه ریزی (که لابد آخری باید ارگان چاقوکشان می بود)، وظایف اشغال و تعطیل دانشگاه‏ها را به عهده داشته است. وظایف ارگان ها که در سند آمده است، عبارت است از: تهیه سرود، آیات قرآن و مقالات ایدئولوژیک سیاسی و پخش آن جلو در دانشگاه برای هفته‏ی‏ اول عملیات، گذاشتن جلسات سخنرانی و توجیه اقدام هائی که انجام داده اند از طریق بلندگوی جلو در دانشگاه، نصب پلاکارد، شناسائی مساجد منطقه از قبل، و دعوت از مردم در روز عملیات با توضیح آن در مساجد...»

انجمن دانشجویان مسلمان ، در اطلاعیه اش نوشته بود:

«... طرح این توطئه، در ساختمان هفت طبقه ای، در پشت سفارت سابق آمریکا ریخته شده. سردمداران این جریان، ابتدا ده نفر بودند و پس از چندی حدود20 نفر دیگر به جمع آنان اضافه شده و در نظر دارند با شعار اصلاح نظام آموزشی و تصفیه و پاکسازی محیط دانشگاه‏ها، محیطی مملو از نا امنی و هرج و مرج به وجود آورند...»

 

 

17

 

اولین دانشگاه ایران که مورد تاخت و تاز مستقیم حزب‏الله قرار گرفت و شاخک‏های‏ پراکنده‏ی‏ مسلمانان پیرو خمینی را در جهت تمرکز و تشکل جدی تر، حساس تر کرد، آذرآبادگان بود؛ دانشگاه تبریز. این اتفاق، روز سه شنبه 26 فروردین ماه 1359 افتاد. نخستین گام توطئه، با سخنرانی هاشمی رفسنجانی عضو شورای انقلاب در تالار اجتماعات دانشکده پزشکی برداشته شد. سخنرانی بهانه بود. قرار بود سخنرانی انجام شود، ماموران رژیم جلسه را متشنج کنند، کار به شعار دادن علیه دانشجویان آزادیخواه بکشد و زد و خوردی در گیرد تا حزب‏الله از آب گل آلود ماهی بگیرد. در حالی که رفسنجانی همه‏ی‏ نیروها را به مبارزه علیه شرق و غرب و مبارزه علیه افغانستان و عراق دعوت می‏کرد  و دانشجویان هم از او پرسش‏های‏ معقولی می‏کردند، ماموری که از پیش آماده شده بود، وارد میدان شد و محیط را عصبی کرد. 

من آن جا نبودم، اما اسد سیف دانشجوی دانشگاه تبریز، و از فعالین جنبش دانشجوئی آن جا بود، والا که لاجرم به تصویری کلی باید اکتفا می‏کردم. ماجرا را از زبان اسد بشنوید:

ساعت 4 بعد از ظهر سه شنبه بیست و ششم فروردین، در حدود 350 دانشجو در تالار اجتماعات جمع شده بودند که هاشمی رفسنجانی، در هماهنگی کامل برای کشیدن کبریت، سخنرانی اش را آغازکرد.

تقریباً اوائل صحبت ها بود که از وسط جمعیت، یکی از دانشجویان پزشکی به نام عبدی، از جای خود برخاست، به رفسنجانی پرخاش کرد و میله‏ای آهنی را که قبلا به همین قصد آماده کرده بود، برداشت و رفت تا به او حمله ورشود که محافظین جلوش را گرفتند. جلسه متشنج شد. ظاهراً قضیه این بود که دانشجوئی قصد جان رفسنجانی را کرده و طرفداران او حق دارند مقابله به مثل کنند.

این آقای عبدی، پیش از قیام ضد سلطنتی، همراه دانشجویان مذهبی فعال بود. پس از انقلاب، مدت کوتاهی در دادگاه انقلاب اسلامی بازجو بود. نزدیک به یک ماه پیش از واقعه، از دادگاه انقلاب اسلامی بیرون آمده و ظاهراً شروع به فعالیت علیه رژیم کرده بود. آغاز فعالیت عبدی هم به این صورت بود که شیشه‏های‏ طبقه‏ی‏ اول دانشکده پزشکی را شکست، همسرش را برداشت و به کتابخانه‏ی‏ دانشجوئی رفت که من جا ندارم و می‏خواهم این جا زندگی کنم. و علنا شروع کرد علیه رژیم حرف زدن، حال آن که دانشجویان برای گفتن حرف‏های‏ حسابی، باید کلی احتیاط کاری می‏کردند. دانشجویان دیگر، اگر یکی از حرکات این بابا را کرده بودند، می‏رفتند آن جا که عرب نی انداخته است. اما این آقای عبدی، شیشه‏های‏ دانشکده را شکست، با میله‏ی‏ آهنی به رفسنجانی حمله‏ورشد و پس از این حمله هم، تا می توانست به رژیم ناسزا گفت و کسی معترضش نشد. تازه، پس از حمله به رفسنجانی، علنا شروع کرد به دفاع از گروه فرقان و فعالیت‏های‏ علنی برای گروه، حال آن که گروه مذهبی و بسیار تندرو فرقان که مشغول شکستن شاخ آخوندها بود، تا آن زمان چند آخوند چاق و چله را ترور کرده بود و موج دستگیری و اعدام اعضایش شروع شده بود. مگر کسی جرئت می‏کرد  علنی نامی از این گروه ببرد؟ آقای عبدی، در چنین شرایطی، به عنوان هوادار جدی فرقان، اعلامیه‏ی‏ رسمی‏داد و ایستاد در سلف سرویس دانشگاه به سخنرانی در دفاع از فرقان و محکوم کردن رژیم در اعدام فرقانیان. با این حال، دستگیر که نشد، هیچ، اصلاً کسی به ایشان نگفت بالای چشمت ابروست!

دم خروس هم این جا بیشتر معلوم شد که پس از یورش رژیم به دانشجویان و قلع و قمع نیروهای سیاسی، عبدی دو باره به عنوان بازجو برگشت به دادگاه انقلاب اسلامی. در حال حاضر هم، این آقا استاد دانشکده‏ی‏ پزشکی دانشگاه تبریز و رئیس یکی از گروه‏های‏ این دانشکده است. یعنی ماموری که به عنوان مخالف حکومت بیاید میان دانشجویان تا مخالفان فعال را شناسائی کند، شاخ و دم دارد؟

دانشجویان معتقد بودند که چون در آن زمان قرار بود سازمان امنیت جمهوری اسلامی (ساواما) پایه ریزی شود، آقای عبدی تغییر شغل داده بود که ستون این پایه را پیدا کند.

پس از حمله‏ی‏ طراحی شده به هاشمی رفسنجانی، دانشجویان انجمن اسلامی (حزب‏اللهی)، در اعتراض به این عمل در ساختمان مرکزی دانشگاه تبریز بست نشستند. اما آقای عبدی برای خودش می گشت.

در همین روز، دانشجویان آزادیخواه تصمیم به مقاومت در دانشگاه تبریز گرفتند. حزب توده اساساً طرف حکومت اسلامی بود، اما در هر اعلامیه‏ای، یکی دو جمله مودبانه می گنجاند که روز مبادا، این طرف را هم داشته باشد.

روزهای 27 و 28 فروردین 1359، مقاومت دانشجویان ادامه پیدا کرد. اوباش حزب‏اللهی به دانشگاه تبریز حمله ور شدند. «جامعه روحانیت مبارز!» تبریز، و عده‏ای از بازاریان، به حمایت از توطئه گران پرداختند. قسمتی از بازار تبریز تعطیل شد. از میدان شهرداری تبریز، به سوی دانشگاه که در تصرف انجمن اسلامی بود، حرکت کردند و به مناسبت این پیروزی، به امامت آخوند مدنی نماز وحدت خواندند و دانشگاه تبریز را فتح کردند و درگیری دانشجویان و حزب‏اللهی‏‏ها، به خیابان ها و میدان ساعت تبریز کشید. در این میدان، یک دانشجوی هوادار فدائیان به شهادت رسید و بسیاری دیگر از دانشجویان، زخمی‏شدند.

شورای دانشگاه تبریز که زیر بار مصالحه نرفته بود، با صدور قطعنامه‏ای، هم به تعهدش عمل می‏کند و هم چهره‏ی‏ توطئه را بیشتر می گشاید:

«... این اقدام ، ظاهراً به دنبال تشنجاتی در جلسه سخنرانی حجت الاسلام رفسنجانی در تالار دانشکده پزشکی صورت گرفت. لازم به تذکر است که برگزاری این سخنرانی، بدون اطلاع مسئولین دانشگاه و طی اطلاعیه‏های‏ بدون امضا بوده است. متعاقب تصرف ساختمان مرکزی دانشگاه به وسیله گروه‏های‏ فوق (پیروان خمینی) ، و دعوت از مردم با پخش اطلاعیه‏های‏ شماره یک و دو و سه، عده‏ای را جهت پشتیبانی از تصرف ساختمان مرکزی، راهی دانشگاه کرده‏اند که در بین آن‏ها، متاسفانه افراد مسلح به سلاح‏های‏ سرد و گرم وجود داشتند. تعدادی از این افراد، پس از ورود به دانشگاه، با حمله به واحدهای آموزشی و ایجاد خسارت‏های‏ مالی در ساختمان دانشکده‏های‏ ادبیات، فنی و علوم، و از بین بردن کتابخانه‏های‏ دانشجوئی(عین حرکتی که چهارده قرن پیش در حمله عرب‏ها به ایران صورت گرفت)، به ضرب و شتم شدید و دستگیری دانشجویان پرداختند.»

 

بنا براین توهم و تصور که برخورد با خمینی، در عمل به مثابه برخورد با توده‏ها و قرار گرفتن در مقابل مردم است، آغاز قتل عام دوازده ساله دانشجویان، دانش آموزان و تحصیلکرده‏های‏ ایران به دست حکومت اسلامی که اساساً با همین هدف آمده بود، از طرف دو نیروی سیاسی عمده‏ی‏ مخالف ارتجاع در سال 1359، تنها به طرح « سئوال» و گله گذاری؛ در شکلی دفاعی که ضمناً بار ملایمی از اعتراض و اشاره به حافظهِ جامعه را در برداشت، برگذار شد ، و نه با مقابلـه بـه مثل که از زمینه هم خالی نبود.

روزنامه نبرد دانشجو، ارگان سازمان دانشجویان پیشگام، در تندترین شکل برخوردمستقیم با خود خمینی، نوشت:

«... چطور در مقابل مردمی که هنوز خاطره‏ی‏ جانبازی دانشجویان قهرمان

را که 16 آذرها، 5 اسفندها و 18 اردیبهشت ها را برپا داشتند، با تمام وجود درقلب خویش عزیز می‏دارند، می‏ایستید و می‏گوئید برای دانشجویان چیزی که مطرح نیست مردم‏اند و تمام چیزی که مطرح است خود اوست؟...

«... آیا آنان که در بهشت زهرا برای مردم پیام فرستادند (پیام سیزده ماده‏ای)، هیچ می‏دانند که در همان مکانی که روشنفکران دانشگاهی را عامل اکثرضربات مهلکی که به این اجتماع خورده دانستند، چه تعدادی دانشجوی رزمنده‏ی‏ شهید به خاک خفته است؟ » ( شماره 6 سه شنبه 19 فروردین 1359).

خمینی از پشت کوه نیامده بود که احتیاج به یاد آوری داشته باشد، یا کوشش برای یاد آوری شمشیر کشیده‏اش را به نیام باز گرداند. همه چیز را از ما بهتر می‏دانست و از همان اول شمیشرش را کشیده بود تا گردن همان‏هائی را که ما داشتیم به رخش می‏کشیدیم بزند. خمینی می‏خواست بگوید: این دوره دیگر دوره شاه نیست که شما برای خودتان جنبش دانشجوئی راه بیندازید. ما هم اهل این نیستیم که گارد دانشگاه درست کنیم. ما نشان داده‏ایم که فقط گردن می زنیم، هیچ بحثی هم با شما نداریم.

و روزنامه مجاهد، در سرمقاله اش با عنوان «سرنوشت آزادی» به لحنی مشابه نوشت:

«... دانشگاه، چه در سال‏های‏ قبل از انقلاب، و چه در جریان انقلاب و بعد از آن، پیوسته سنگر مقدم آزادی بوده است. لزومی ندارد که مبارزات خونین دانشگاه از 16 آذر تا 13 آبان و تا همین دیروز را که چماقداران در آن می‏زدند و می‏سوزاندند و می‏بردند را یاد آور شویم. کما این که احتیاجی نیست بگوئیم که قدرتمندان کنونی، تا چه حد پایه قدرت خود را مرهون خون دانشجویان قهرمان ما هستند. و لابد کسی فراموش نکرده است که همه‏ی‏ اقشار و نیروهای ضد شاه، وقتی که هیچ پناهگاهی نبود، به دانشگاه رو می‏کردند. منجمله تحصن روحانیون در مسجد دانشگاه را، در آخرین روزهای دوران شاه، به یاد داریم، اکنون چه شد که دوباره دانشگاه‏ها لانه‏ی‏ فساد نامیده می‏شوند؟».

مگر خود خمینی تا زمان انتشار همین مقاله یکشنبه 21 فرودین ماه 1359، و دقیقا براساس خبرهائی که همین روزنامه تا آن زمان منتشر کرده بود، کم زده بود و سوزانده بود و برده بود که ما زدن‏ها و سوزاندن‏ها و بردن‏های‏ چماقداران شاه را به او « یادآور» می‏شویم؟ درست به این می مانست که ما قاتلی را که کاردش را داشت بر گلوی قربانی می‏کشید، به یاد قاتلی دیگر بیندازیم و او را نصیحت کنیم که ؛ بابا، آقای قصاب، به خدا این قربانی آدم خوبی بود، نباید با این بی‏رحمی به کشتنش کمر می‏بستی. بیا و آن کارد را از گلویش بردار. این آقای قصاب، اصلا « فراموش نکرده» بود که پا گذاشته است روی همین قربانی و رفته است بالا. متن کتاب « ولایت فقیه» که به قلم خود خمینی به زیور طبع آراسته شده بود، نشان می‏داد که زمین را به خون این پله رنگین خواهد کرد. بنابراین، باید پله را «فاسد» بخواند تا به مشروعیت اجتماعی سربریدنش برسد، والا که صدای گوسفندهایش در می‏آید.

 

 

 18

 

حالا که این سطرهای جانکاه را سرو سامان می‏دهم، بی اختیار به یاد جمله‏ای از «اِکهارت» متفکر، نماینده‏ی‏ رادیکال تصوف آلمان در قرن چهاردهم می افتم که در ترجمه‏ی‏ مزخرفی از «داشتن یا بودن» اریک فروم خوانده‏ام. تو گوئی که «اکهارت مقدس»، سیدعلی‏خامنه‏ای را از نزدیک می‏شناخته و با حضرتش شوخی هم داشته است:

« آنان که به اعتبار ظاهر خود مقدس شمرده می‏شوند، در باطن الاغی بیش نیستند.»

که من البته اجازه می‏خواهم از روح آن قدیس بزرگوار تا از طرف ایشان و خودم از همه الاغ‏های‏ جهان، به خاطر این مقایسه ظالمانه معذرت خواهی کنم.

 

آمپر قهرمان متمایل به اسلام آن قدیس آلمانی، به ته چسبیده است. تو گوئی که صلات ظهر را در حنجره خامنه‏ای به صلابه کشیده‏اند. برای خودش صحرای کربلا راه انداخته است و می‏زند که اسلام امام به خطر نیفتد. صدایش خشن تر، لحنش خشمگین تر و تهدیدش خطرناکتر شده است. من که نمی بینمش، اما حدس می زنم شنلی قرمز به دوش انداخته باشد، چکمه‏ای سرخ پوشیده باشد و چند پاسدار تنبانش را دو دستی چسبیده باشند تا از پایش نیفتد. معمولا باید هنگام خواندن خطبه نماز جمعه، به تفنگ ژ. س تکیه داده باشد، همانطور که معمولا باید عبا و قبا و عمامه سیاه برش باشد، اما تصور من اینست که به یکی از آن شمشیرهای کلاسیک صحرای کربلا تکیه داده است؛ با انحنائی کمرشکن، دسته‏ای براق و انتهائی دو سر.  و از چشم‏هایش هم باید چیزی ببارد. از صورتش هم باید چیزی تتق بزند. تصور من که آتش و نور نیست.

در فاصله‏ای، به کوتاهی عمری که ما دیگر رویش حساب باز نکرده بودیم، دسته‏های‏ پراکنده اوباش به هم نزدیک تر می‏شوند و شعار می‏دهند:

« فدائی، فدائی، نوکر آمریکائی»

« فدائی، فدائی، دشمن خلق مائی».

تهدیدها دیگر لحظه‏ای نیستند، که لحظه‏ی‏ دیگر فرو کشند. بیم تهدید متمرکز می‏رود. گروه‏های‏ فشار، دیگر دور و بر خط زنجیر نمی‏چرخند. ظاهر پراکنده‏ای پیدا کرده‏اند. هر چه طایفه‏ی‏ حزب‏الله بی شعور باشد، شعور تهاجم را دارد. شیوه‏هایش را، تا آن زمان خوب تجربه کرده است. به نظر می‏رسد دارند خودشان را برای مرحله‏ی‏ جدی تری آماده می‏کنند. باید گنگ و گیج می‏بودیم، یا بسیار متوهم، تا نمی‏دانستیم این جماعت در آستین چه دارد. نعره‏های‏ سرکش خامنه‏ای، همه جا را برداشته است. نفتی را می‏ماندکه بر آتش بپاشند. و گاه خره‏ی‏ گاوی را که کارد بر گلویش گذاشته باشند:

«... گروه‏هائی، نمی خواهند بگذارند که دانشگاه کار درست و رسالت واقعی خود را نسبت به این مملکت انجام بدهد...»

انگاری که بـه لبخند و بـه نگاه چپ چپ حزب‏اللهی‏ها، کـه از هـر طرف دارند ما را می‏پایند، زهر تزریق شده است: کارتان تمام است. اگر نروید، گور خودتان را کنده اید. می‏دانستیم. می‏دیدیم.

«... دانشجویان مسلمان ما، دیگر تحمل این را ندارند که ستاد گروه‏های‏ مسلح ضد اسلامی، سازماندهی را در داخل دانشگاه‏ها بکنند...»

راستا حسینی حرفش را زد. همین است که خمینی را دلواپس کرده است. می‏خواهد نطفه‏ی‏ خطر را بزند. می‏خواهد ریشه تهدید را بسوزاند.

لحنش، رفته رفته، آخوندی تر و منبری تر می‏شود. از کوتاه شروع کرده است، در و بی در گفته است، زمین را به آسمان بافته است، آیه‏های‏ قرآن و روایاتی را چاشنی کرده است، مظلومیت امام و اسلام را در ذهن عقب مانده‏ی‏ مشتریان گیج و گنگش نشانده است، و حالا دارد میوه اش را می‏چیند. آخرکار باید مشتریانش را سر و سینه زنان به گریه بیندازد، یا رگ‏های‏ گردنشان را دچار تورم مضاعف کند و ول شان کند وسط میدان. حق منبرش را هم که قبلا گرفته است.

از همان زمانی که خدای ساخت انسان، آخوند را آفرید و معصومیت جماعتی را ندید که یکسره باید با کلمات و اندیشه‏های‏ فرتوت این موجودات خبیث مسموم شوند، رسم منبر آخوندها همین بوده است. حالا هم که منبرشان همه‏ی‏ مملکت است و مشتریان شان به جای خانه و مسجد، در دانشگاه و مصلا و میدان ها جمع می‏شوند. و از زمانی که مادران و مادرانِ مادران ما به یاد دارند، و پدرانِ پدران ما لابد، روضه خوان ها شیوه‏ی‏ کار یکسانی داشته‏اند که الگوی کارشان شده بوده است.

دسته‏ای از این ها که مافنگی تر و عقب مانده تر از بقیه بودند و شاگردهای تنبل حوزه‏های‏ علمیه‏ی‏ قم و اصفهان و تهران وزنجان و تبریز؛ که نتوانسته بودند تا آخر بکشند، یا شیطانی کرده بودند و مثلا به خاطر ارتکاب هم جنس بازی آشکار عذرشان را خواسته بودند، یا اصلا به حوزه علمیه نرفته بودند و زیر دست آخوندی، یلخی چیزی یاد گرفته بودند، به خانه ها می‏رفتند و روضه خوانی می‏کردند.

آن وقت ها که هنوز موتورگازی وپیکان نیامده بود، هر یک از ایشان الاغی داشتند (البته با عرض معذرت مجدد از حضرت اکهارت مقدس)، که به طور اتفاقی، ایشان سوار بر آن الاغ می‏شدند. پسرهشت ده ساله‏ای هم که یا پسرشان بود، یا یکی از بستگان شان و یا اجاره‏ای، افسار بیچاره الاغ را می‏گرفت و اکثراً شب‏های‏ جمعه، آقا را همراه همزادش به خانه‏های‏ مردم می‏برد.

خانم ها، اکثراً نذر داشتند؛ یا به نیت بر آوردن آرزوئی و باز شدن گره‏ی‏ مشکلی، یا به مناسبت در گذشت شوهری، فرزندی، پدری، مادری، کسی. روضه خوان ها را هم « آقا » صدا می‏زدند. و از این آقا که در جمع به « آقایونا » معروف بودند، یا به سید و حاجی، دعوت می‏کردند که شب‏های‏ جمعه ایشان را به روضه‏ای بنوازند و اشک شان را در آورند. دستمزد « آقایونا »  از پنج قران بود تا ده تومن و بیست تومان. آجیل و شیرینی و میوه و نان و گوشتی هم اگر داشتند، وقت رفتن می‏پیچیدند توی بقچه آقا و می‏زدند زیر بغل آن پسر که راننده‏ی‏ الاغ بود. صمیمانه هم قابلی ندارد و قدم تان روی چشمی می‏گفتند.

روضه خوان؛ اگر کور نبود که خیلی شان بودند، یا خود را به کوری می‏زدند، سرساعت می‏رسید؛ اوراق و نفس زنان، و با کلی اهن و تلوپ و سرفه‏های‏ مصلحتی. یاالله غلیظی می‏گفت و چرب زبانی هائی می‏کرد  و از عذاب راه می‏گفت و نخی هم می‏داد و وارد اتاق می‏شد. این اتاق ها، معمولا تو در تو بودند. پیرزن ها در آن یکی اتاق می نشستند، یا ته اتاق، و جوانتر ها جلوتر. صاحب روضه، زنان در و همسایه را هم خبر کرده بود. آقا می‏نشست، در و بی در می‏گفت، درس اخلاق می‏داد، به الگوهای مذهبی شاخ و برگ می‏داد. چهارتا را می‏کشت و سه تا را زنده می‏کرد، دم از صواب اطعام مساکین می‏زد، از مناقب مرده، یا صاحب مرده و صاحب روضه و « ائمه اطهار» می‏گفت و می‏گفت تا سر بزنگاه می‏زد به صحرای کربلا و ذکر مصیبت. اولش عادی حرف می زد و آخرش جانگداز و مذهبی می‏خواند که به آن می‏گویند نوحه، تا می‏رسید به امام حسین و اسم حسین را می‏آورد، یا اسم دو طفلان مسلم را. پیش از آن که بگوید صحرای کربلا و در این صحرای نان دانی چه گذشته است، صاحب روزه و مدعوین می‏زدند به پر و پا و سینه و چنان ضجه‏ای راه می‏انداختند‏ که همه‏ی‏ اهل محل خبر می‏شدند. بعضی ها هم که همسایه‏های‏ دیوار به دیوار بودند، از شنیدن این آوای غم انگیز، از پشت دیوار می‏گریستند. البته امام حسین بهانه بود؛ هم برای روضه خوان که دنبال روزی بود، هم برای صاحب روضه که بهانه‏ای می‏خواست برای ضجه زدن. آقا هم، در مدخل صحرای کربلا، تق و توق می‏زد به پیشانی و ادای گریستن را در می‏آورد و آنقدر چنین کرده بود که استاد شده بود.

همیشه‏ی‏ خدا دستمالی هم دستش بود و اشک‏های‏ در نیامده‏اش را پاک می‏کرد  و گاهی هم، در نهایت خبرگی، انگشتی به دهان می زد و زیر چشمش را تر می‏کرد. ضمنا، یادش بود که چشمی استادانه هم به اطراف بچرخاند، یا به نقطه‏ای، در صورت و چشمی، خیره شود و چراغی بزند به زن‏هائی که آقا را محرم می پنداشتند. همیشه هم زن‏های‏ بیوه‏ی‏ چاق و چله را انتخاب می‏کردند. اگر هم بر و روئی داشت و جوان بود که با همان نخ دادن و چراغ زدن کار خودش را می‏کرد؛ یکی از آن بیوه ها را برای خودش نم کرده می‏گذاشت تا موسم صیغه.

یکی از جولانگاه ها و نان دانی‏های‏ چرب این آقایان، سفره ابوالفضل بود و هست، که میان خانم‏های‏ تر و تمیز تهران و ولایات به این نام معروف بود و میان خانم‏هائی که همیشه‏ی‏ خدا برای حاج خانم ها و آقایان حرف در می‏آوردند، به ابوالفضل پارتی. نذر ابوالفضل بود و آجیل مشکل گشا و  سفره‏ی‏ رنگین از انواع میوه ها و شیرینی ها و « حلویات» و خرما و غذاهای پرملات و دنگ و فنگ. دنگ و فنگش مال حاج خانم‏های‏ صاحب سفره بود و میهمانان پررنگ و لعابشان. در ابوالفضل پارتی، برخلاف روضه‏های‏ شب جمعه و آخرماه، خانم‏هائی که « دعوت» داشتند، بهترین لباس‏های‏ آخرین مدلشان را می‏پوشیدند و دو سه من طلا و جواهر به خودشان آویزان می‏کردند و می‏کنند و زیر چادر نازک مشکی یا سفید گل‏گلی، حتی پیراهن‏های‏ گاه دکولته شان پیدا بود. این که می‏گویم مال زمان شاه است، زمان خمینی هم گمان ندارم چندان تفاوتی کرده باشد. حاج خانم‏ها که حاج‏خانم‏‏تر شده‏اند و دنگ و فنگ‏های‏ اعیان و اشراف هم که بیشتر شده است. منتهی زیرچادر یا مانتو اسلامی.

هر خانمی را که می‏دیدی؛ البته اگر بچه بودی و دختر بودی و به اتاق سفره راهت می‏دادند، که در غیر این صورت باید توی راهرو می ماندی، یا در اتاق‏های‏ دیگر و هنگام ورود و خروج می‏دیدی‏شان، سینه‏اش را پر کرده بود از سینه بندهای گران قیمت و مچ هر دو دستش را تا نزدیکی‏های‏ آرنج، پر از دستبند و النگو و انگشت‏هایش را در حیرت از برق انگشتری‏های‏ الماس نشان. در نصف بیشتر وقت، پای سفره ابوالفضل همه حرفی بود جز حرف ابوالفضل بی دست که هیچ روایتی در دست نیست که وقتی دست‏های‏ مبارکش را در صحرای کربلا زدند، شمیشرش را به دندان نگرفته باشد. می‏گویند چون حضرت ابوالفضل خوش بر و رو و بلند قامت و چهار شانه بوده و به خانم هم التفات خاصی داشته، خانم ها

برایش سفره می‏اندازند.

سفره ابوالفضل که نمایشگاه مد و طلا و جواهر و مرکز حرف‏های‏ ناب خاله زنکی و بدگوئی از این و آن و مضمون چاق کردن برای بندگان خدا بود، اگر خانم نوحه خوانی پیدا می‏شد، آخر کار به وجود و یا مرثیه‏های‏ او مزین می‏شد، والا که سرو کله‏ی‏ یکی از همین آقایون در محفل زنانه پیدا می‏شد و می‏شد شاخ نبات سفره.

پای سفره‏ی‏ ابوالفضل، فقط خانم‏ها حق داشتند بروند. حضور آقایان حرام بود. اما چون روضه خوان محرم بود، این تبصره جا افتاده بود که ورود ایشان بلا مانع است. حاج خانم‏ها و میهمانان بانوشان هم که راستی راستی باورشان شده بود این آقایون محرم‏اند، محرمانه‏ترین مسائل خانوادگی و حتی اکثراً محرمانه ترین مسائل زنانه‏شان را، در طلب کسب تکلیف، با این آقایان در میان می‏گذاشتند. زبان بازجوی من لال، پای سفره‏ی‏ ابوالفضل گاهی از روضه خوان سئوال می‏شد که مثلا عقب افتادن عادت ماهانه‏ی‏ من، در مناسباتم با شوهرم اثری نمی‏گذارد؟ غسل‏اش چه جوریست؟ غسل حیض و جنابت؟ یا، اشکالی ندارد که من گاهی به شوهرم تمکین نمی‏کنم؟ و روضه خوان هفت خط هم، حداکثر بهره را از موهبت محرم بودن می‏برد، چه از نظر مادی و چه از نظر نم کردن حاج خانم‏ها برای موسم صیغه.

بعدها که موتورگازی و پیکان آمد، آقا دیگر می‏نشست پشت موتور و همان پسربچه برترکش، یا می نشست پشت پیکان و همان پسر بچه در کنارش.

روضه خوان هائی که حوزه‏های‏ علمیه را تمام کرده بودند و اسم شان « واعظ» بود و هم « می» می‏خوردند و هم « مردم آزاری» می‏کردند و هم اهل دود و دم بودند، یعنی که کلاس بالاتری داشتند و غافل که «منبر» شان را هم مردم می‏سوزانند و بیت را تکمیل می‏کنند، به مسجدها و مجالس ترحیم ریال‏مندان دعوت مـی‏شدند که بازهم از نظـر وسیله‏ی‏ نقلیه، همان سیر تکاملی‏ی‏ از الاغ بـه

موتورگازی و پیکان و حالا بنز ضد گلوله را طی کرده‏اند.

این ها به آخوندهای صد تومنی معروف بودند که بعدها شدند « آقایان» هزارتومانی و ده هزارتومانی. یکی از این‏ها « آقای فلسفی بود» که حراف عجیبی بود و سخت مسلط به کلام و می‏گفتند پشتش به دولت فخیمه انگلیس گرم است. این آقا، در حول وحوش سال1332 که دکتر محمد مصدق و مردم ایران، محمد رضا شاه را بیرون کرده بودند و امریکا برش گردانده بود، رفته بود روی منبر و گفته بود: « همانطور که مورچه‏ها شاه دارند، آدم ها هم باید شاه داشته باشند.» و وقتی که « شاه رفت» و « امام آمد»، رفت روی منبر مدرسه‏ی‏ فیضیه قم و میدان فوزیه‏ی‏ تهران (امام حسین) و آیه‏های‏ قرآن و احادیث و روایات را به هم چسباند و ثابت کرد که: « ملت مسلمان ولایت فقیه می‏خواهد و حکومت باید اسلامی باشد.» و در مزایای « امام خمینی» داد سخن داد. ما آدم فرستادیم پیش آقای طالقانی با یک سری عکس زیر بغلش که: بابا ! مگر قاعده این نیست که مورد تبلبغ را از تبلیغات‏چی که امکان و میدان تبلیغ پیدا می‏کند باید شناخت؟!

آقای طالقانی پیغام داد که: « می‏دانم پسرم، همه چیز را می‏دانم، دست روی دلم نگذار که خون فوران می‏زند. عکس‏هائی را که ما فرستاده بودیم خدمت ایشان، هنوز باید در آرشیو ملی و آرشیو روزنامه‏های‏ کیهان و اطلاعات باشد. آقای بهروز که آن وقت‏ها مسئول سرویس عکاسی کیهان بود، قضیه را خوب می داند. بچه‏هائی هم که دبیران سرویس‏های‏ گزارش و حوادث و خارجه بودند، می‏دانند.

زمستان سال 1352 بود. دکتر مهدی سمسار، سردبیر کل کیهان، رفته بود مرخصی. پاکتی به دست ما رسید که به آدرس و به نام سردبیرآمده بود. بازش کردیم، عکس‏های‏ برهنه‏ی‏ حاج آقا فلسفی بود، با خانم برهنه‏ای در رختخواب. و در پزهای مختلف. عکس‏های‏ پورنوگرافیک بود. دو چندان تندتر از عکس‏های‏ پلی بوی. منتها آقای فلسفی با اندام چروکیده و فرسوده، در کنار زن جوانی به سن بیست و شش و بیست و هفت. مسئول سرویس عکاسی را صدا زدیم. آمد. عکس‏ها را نشانش دادیم. گفت مونتاژ نیست. با این حال ازش خواستیم عکس‏ها را ببرد و جواب علمی تر به ما بدهد. دو ساعت بعد زنگ زد و گفت همان است که گفتم. فهمیدیم آقای فلسفی با ارباب اختلاف پیدا کرده و سازمان امنیت گذاشته است توی کارش. به این هم بسنده نکردیم. باید ته و توی قضیه در می آمد. رفتم پی «کشف واقعیت» و تا ته قضیه هم. آن زن را پیدا کردم. اسمش ایران اسلامی مقدم بود. قبلا زن یک سروان ارتش بود. شوهر خواهرش راننده دربار بود و چه می خواره‏ی‏ غلیظی هم. برادرش ناصر اسلامی مقدم هم از طریق بلغارستان و آلمان، جنس قاچاق می‏کرد. خانه خواهرش را که در خیابان شهناز بود پیدا کردم، پای بساط شوهر خواهرش هم نشستم و از آن طریق به ملاقاتش رفتم. زن بیست و شش هفت ساله ای بود و بد جوری درمانده. تک می‏پراند. کاسب بود. و سازمان امنیت شاه، از درماندگی و حال و روز پریشانش استفاده کرده بود. سازمان امنیت، زنان روسپی بسیاری را برای این جور تله ها و تصفیه حساب ها و مدرک سازی ها در اختیار داشت. نفهمیدم کجا و سر چی با آقای فلسفی اختلاف پیدا کرده بودند و برایش تله گذاشته بودند که پوزش را بزنند تا دیگر وهم برش ندارد و برای شان چموشی نکند. هر خبرچین و ماموری که اسب برش می‏داشت، همین بلا سرش می‏آمد.

مدرک بگیر و استخدام کن. مدرک بگیر و پالان بگذار.

اولش می‏گفت این من نیستم، والاحضرت اشرف است. خیلی شبیه آن زن بود. بعد که دید راه در رو ندارد، مُقر آمد. به تلخی گریست. به سختی پریشان شد. من ازش جائی اسم نبردم. به اش قول داده بودم. حالا دیگر نوزده سال از آن روزها گذشته است و او دیگر نیست و من اولین بار است که دارم این واقعیت را می نویسم. حتی به آقای طالقانی هم که پیغام دادم و عکس ها را برایش فرستادم، از این زن نامی نبردم. می‏گفت اداره‏ی‏ دوم ساواک مجبورش کرده بود که با فلسفی‏ی‏ واعظ تماس بگیرد. رفته بود پای منبرش. برایش دلبری کرده بود. چراغ و چشمک زده بود و آقا هم بنده‏ی‏ پائین تنه، در یکی از خانه‏های‏ ساواک با او قرار گذاشته بود. خودش هم نمی‏دانست که چپ و راست اتاق را دوربین مخفی کاشته‏اند. حالا که عکس ها را دیده بود، می‏گریست. قول من که از طرف ما این عکس‏ها جائی پخش نمی‏شود، کمی راحتش کرد و قول داد که دیگر با ساواک کار نکند. حالا این آقای فلسفی که در اعتصاب‏ها و تظاهرات دانشجوئی سال 1342 در مسجد ترک‏های‏ بازار تهران معرکه گرفته بود و می‏گفت: « تا طفل پستان مادر را نمکد شیر نمی‏آید، حق گرفتنی ست»  و بچه‏های‏ مردم را داده بود دم چک کوماندوهای شهربانی که در پاساژها و حجره ها مخفی شده بودند و خودش با اتومبیل علم وزیر دربار که پای منبرش نشسته بود، زده بود بچاک، شده بود مبلغ امام خمینی. مثل همین « آقا »‏ی‏ سید علی خامنه‏ای و بقیه.

  

باری. « آقا»‏ی‏ حجازی هم از همین قماش بود که حالا شده است مداح و سینه چاک امام و یکی از مهمانداران هواپیمائی ایران ایر که نمی‏توانم ازش اسم ببرم، دیده بود که توی جعبه‏های‏ شیرینی، از ایـران طلا و جواهر خارج می‏کند.

این واعظان صد تومنی، چند کتابی هم خوانده بودند. بعضی شان، مثلا همین دو واعظی که ازشان نام بردم، در رادیو هم، شب‏های‏ جمعه و شنبه، برنامه داشتند و مردم ما را دولتی رنگ می‏کردند.

این روضه خوان ها که کارکشته تر بودند و هرکدام، جز سازمان امنیت شاه، با یکی دو سرویس جاسوسی خارجی هم کار می‏کردند، پیش از ورود به مرحله‏ی‏ تحریک مذهبی مشتریان، از اتم و توارث و تکامل و انشتین و زیگموند فروید و ناپلئون و گوستاو لوبون و دکارت و سفاین فضائی و چهار تا اسم و عنوان دیگرکه از بر کرده بودند می‏گفتند که بیشتر پز دادن و ابراز و اثبات التفات اسلامیست ها به علم و دانش بود و از نظر علمی، دو پول سیاه هم نمی‏ارزید. اما مشتریان خشکه مقدس، یا آنهائی که رفته بودند تا از قسمت مردانه به قسمت زنانه پیغام پیغام بفرستند و مورس بزنند، کیف می‏کردند و چنان بادی به غبغب می‏انداختند‏ که نپرس. که:   آقا چه سوادی دارد!، و چه احاطه ای برعلوم زنده و جاری!. منتها، با همه‏ی‏ این ترفندهای آخوندی، نتیجه یکی بود. این آقا هم، آخرش نوحه خوان از آب در می‏آمد و می‏زد به صحرای کربلا و ذکر مصیبت. و از آن جا که همه‏ی‏ فکر و ذکر آخوندها ملک و املاک و دارائی و پائین تنه است والتفات به باب‏های‏ سوم و چهارم حلیه المتقین علامه مجلسی که شیوه‏های‏ کلک زدن به اسلام را در امور جنسی روشن می‏کند، چراغش را هم به بخش زنانه مسجد، یا مجلس، می زد و نخش را هم، به سبک همان آقای اولی، ‏می‏داد. منتها، بدجوری امام حسین را می‏کشت و دو طفلان مسلم را پرپر می‏کرد. عین همان آقای اول هم گریه می‏کرد و دست می‏کرد جیب عبایش، دستمالی در می‏آورد و زیر چشمش را خیس می‏کرد  و برپیشانی می کوفت و حتی گاهی غش می‏کرد  و خودش را می‏انداخت پائین. مسجد هم که معمولا پرده‏ای در میان داشت که شبستان را به قسمت‏های‏ زنانه و مردانه تقسیم می‏کرد  که مردها، زن ها را نبینند. اما آقا که بر بلندای منبر نشسته بود، حق داشت، و اصلا باید که زن را می‏دید. «آقا» محرم بود!

می‏گویند یکی از این « آقایونا » ، همیشه‏ی‏ خدا وقتی مجلس به امام حسین و صحرای کربلا و دو طفلان مسلم ختم می‏شد، از فرط گریستن و ضجه زدن و بر پیشانی کوفتن، غش می‏کرد و می‏افتاد به سمت زنانه مسجد. روزی، رندی به ایشان گفت: آقا شما که چنین بی حال می‏شوید و غش می‏کنید، چرا یکبار به سمت مردانه مسجد نمی‏افتید؟ که آقا نگاهی ملامت بار به آن رند فضول انداخت و همچنان به وظیفه مقدس غش کردن و پرت شدن به سمت زنانه مسجد ادامه داد.

خامنه‏ای زده است به صحرای کربلا؛ چه قرص و حق به جانب هم.

دانشجویان را چنان خطاب می‏کند که روضه خوانی بر منبر یزید را در تعریف

وقایع صحرای کربلا و کشتن امام حسین. منتها، این جا موضوع « آقا» انگیزه‏دادن برای گریه و تشدید مصیبت نیست که تحریک طرفداران امام حسین جعلی به قتل عام یزیدیان خیالی ست. ناچارید برای درک بهتر این معادله، « امام خمینی» را امام حسین فرض کنید، چاقوکش هائی را که دور و بر ما می پلکند، یاران امام حسین، و دانشجویان ایران را یزید و یزیدی:

«... دانشگاه‏هائی که با خون ملت تغذیه می‏شوند، نمی‏توانند مرکزی شوند برای این که چند نفر قداره بند، علیه جمهوری اسلامی آن جا بنشینند، عده‏ای را به ترکمن بفرستند، عده‏ای را به کردستان...»

ما که خبر شده‏ایم در همان لحظات نیروهای مسلح « امام خمینی» در کردستان قتل عام راه انداخته اند و در کارند که در همان یکی دو روزه، سقز و سنندج را به خون « یزیدیان» کُرد رنگین کنند، خودمان را جمع و جورتر می‏کنیم. دریافت بچه‏ها این است که تدارک همان قشون کشی را؛ منتها به شکلی دیگر، در تهران هم دیده‏اند. اما خط ما درگیری نبود . ما اصلاً مسلح نبودیم. حتی سلاح سرد هم نداشتیم.

«... همین امشب و فردا، تصمیم شورای انقلاب و ریاست جمهوری هم در این باره اعلام می‏شود.»

همان شب، « پیام شورای انقلاب» از رادیو و تلویزیون حکومت اسلامی که میان مردم به « تلویزیون پشم و شیشه» معروف بود، پخش شد. این عنوان را مردم به این دلیل به تلویزیون داده بودند که در شیشه‏اش جز ریش آخوندهای معمم و مکلا چیزی پیدا نبود.

در این پیام، به دانشجویان سه روز مهلت داده شد تا دفاترشان را از دانشگاه‏ها برچینند. واگر تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت ماه چنین نکردند، شورای انقلاب و ریاست جمهوری برای برچیدن « این مرکز اختلاف»، مردم را فرا خواهند خواند. و این همان تاکتیک خمینی بود که سعی می‏کرد  مردم را در برابر دانشجویان قرار دهد. شاه هم این کار را پس از اجرای نمایشنامه‏ی‏ آمریکائی اصلاحات ارضی؛که تنها روشنفکران متمایل به سیاست‏های‏ آمریکائی و گاه مامور آمریکا و انگلیس از آن حمایت می‏کردند، انجام داده بود. منتها به جای دهقانانی که قرار بود به دانشگاه تهران حمله کنند و دانشجویان را گوشمالی بدهند، ساواکی ها را لباس دهاتی پوشانده و کلاه نمدی سرشان گذاشته بود و به میدان آورده بود.

آن روز من خودم در درگیری میان ساواکی‏های‏ دهقان نما و دانشجویان دانشگاه تهران حضور داشتم. در خیابان آناتول فرانس، سمت شرقی دانشگاه، یکی از این دهقانان دنبال یکی از دانشجویان کرده بود. ما هم چندتائی بودیم که دنبال آن دهقان می دویدیم. کلاه نمدی سرش بود، شلوار گشاد بختیاری به پا داشت، با پیراهن گل و گشاد و جلیقه ای نمدی که نشان ‏می‏داد دوخت شهر است. قلدر و گردن کلفت هم بود و قدی داشت. به نیمه‏های‏ آناتول فرانس که رسید و دید نمی تواند به آن دانشجوی« متواری» برسد، دست کرد زیر پیراهنش، کلت بلندی را از زیر پیراهن در آورد و فریاد زد: ایست!  ایست!

 

ریاست جمهوری خمینی، علیرغم تضادی که بر سر قدرت با حزب جمهوری اسلامی داشت، باید برای ادامه‏ی‏ « بازی حذف و بقا» دنبال برنامه‏های‏ خونین این حزب هولناک کشیده می‏شد. منتها، برای پنهان کردن نقش حساسش در گستردن سفره‏ی‏ خون، به نوعی بازی سیاسی هم دست زده بود و ناشیانه می‏کوشید تا دم خروس را قایم کند و ادای راه رفتن کبک را در آورد. درست مثل حزب توده. از طرفی نام و امضایش در سطح گسترده‏ی‏ رسانه‏های‏ رسمی چاپ و پخش می‏شد که « برای برچیدن این مرکز اختلاف، مردم را فرا می‏خواند»، و هیچ تکذیبی هم  نمی‏کرد  که الفبای حقه بازی سیاسی است، از طرف دیگر ‏می‏داد در روزنامه انقلاب اسلامی که ارگان خودش بود و چهار تا بساز و بفروش و دلال بازار و چند تائی ورشکسته‏ی‏ سیاسی، بنویسند:

« ... آن‏ها که از پشت سر می‏خواهند انقلاب فرهنگی چین را در ایران کپی کنند و گمان می‏کنند بنی‏صدر لیوشائوچی است و با این انقلاب او را از سر راه بر می‏دارند و یا تضعیف می‏کنند، آشکارا به وطن خود خیانت می‏کنند.» (انقلاب اسلامی اول اردیبهشت ماه 59 سرمقاله)

یعنی که حیله گرتر از آخوندها و تود ه ای ها، سعی می‏کرد  هر دو طرف درگیری را، برای حال و آینده‏اش نگهدارد. اما هیچ یک از دوطرف دعوا، دسته‏ی کورها نبودند و به ویژه خون دانشجویان ایران، آب گل آلودی نبود که این «آقا»‏ی‏ مکلا بتواند ازش ماهی بگیرد.

 

 

19

 

بازو به بازو و به خط زنجیر، در امتداد نرده‏های‏ خیابان شانزده آذر ایستاده ایم. بچه‏های‏ دیگر هم، از راه و از این جا و آن جا رسیده اند و جمعیت مان بیشتر شده است. در آن محدوده ، گروه‏های‏ فشار از ما کمتر شده‏اند. از افزایش عده‏ی‏ ما ترسیده اند. عقب کشیده‏اند. یا نه، توهم ما بود و نقشه‏ی‏ آن‏ها؟ به هر حال از دور متلک‏های‏ رکیک را می پرانند و فحش‏های‏ غلیظ را می‏دهند. پیداست که منتظرند نماز جمعه تمام شود. از چشم هاشان می‏شود فهمید. منتظرند بیشتر شوند. وضع راه رفتن، یک کتی چرخیدن، با لنگ باز قدم برداشتن و سر و گردن آمدن هاشان، و طرز نگاه کردن شان، قصد حمله را به ما منتقل می‏کند.

یکی از بچه‏هـا که پیش از مـا رسـیده است، می‏گویـد کـه پیش از خامنه‏ای،  

آخوند خلخالی بر منبر بوده است. می‏گوید خلخالی هم دانشجویان را « قداره بند» و « فاسد» و « دشمنان اسلام» خطاب کرده بوده است. خلخالی حاکم شرع امام است. وظیفه مختصرش در دستگیری و شکنجه و اعدام‏های‏ دسته جمعی خلاصه می‏شود. از سردسته‏های‏ جریان تندرو، فناتیک و مقدس نمای فدائیان اسلام است. حتما با دمش دارد گردو می‏شکند که آن همه دانشجو را دارند به عنوان شکار تازه برایش مهیا می‏کنند. دوست دانشجوی ما، که نفهمیدم «رفیق» بود یا « برادر»، می‏گوید خلخالی با حرص و ولع عجیبی از « دانشجویان ضد اسلام» و « قهر اسلامی» سخن می‏گفته.

رو به روی ما، پیاده رو پشت نرده‏های‏ دانشگاه است. محوطه‏ی‏ دانشگاه کم آمده است و نماز گزاران، در این پیاده رو و بخشی از خیابان هم، گوش تا گوش و تنگاتنگ نشسته‏اند. بسیاری‏شان حزب‏اللهی و مامورند، عده‏ای‏شان هم نمازگزاران خوش باور. در جماعت پیرو امام، از این خوش باوران کم نبودند که تا سراب را دیدند و پس زدند، از زندان و پای جوخه‏های‏ اعدام سر در آوردند. بعضی شان هم به مال و منال و « مواهب حکومت اسلامی» عادت کردند و ماندند و فی سبیل‏الله را از آن گوش به در کردند. حاج آقاهای بازار و حاجیه خانم ها هم که سفره‏ای بسا چربتر از زمان شاه پیدا کرده‏اند، در صف نمازگزاران فراوانند. دور تا دور دانشگاه، در محور دو کیلو متر در دو کیلو متر، اتومبیل‏های‏ همین حضرات پارک شده است که در این سال‏های‏ سیاه، شیره‏ی‏ مردم را در کنف حمایت حکومت مدعی حمایت از مستضعفین مکیده‏اند و حضرت امام در سال 1360 و در جماران، به اجتماع همین حاجی ها که به دست بوسش رفته بودند و چون ابر بهار هم می‏گریستند، گفته بود:  « شما آقایان بازاری ها، سهم عظیمی در این انقلاب اسلامی ما داشته‏اید.» و حق القدم آقایان هم که هزینه‏های‏« آقا» را تامین کرده بودند، چپاول مردم « مستضعف» بود و سرازیر کردن بیش از هشتاد در صد در آمد مملکت به جیب مبارک ایشان که با جیب گشاد آخوند ها یکی بود.

بچه‏های‏ چپ مارکسیست، معمولا حتی برای کار تبلیغی هم، به صف این ها نمی‏زدند. لابه‏لای این جماعت اما، در محوطه‏ی‏ بیرونی دانشگاه، بچه‏های‏ مجاهد هم هستند که جسته وگریخته، نشریه‏ها و کتاب‏هاشان را به نمازگزاران عرضه می‏کنند. بیشترشان از دختران اند که در صف زنان کار می‏کنند. نوع پوشش این دختران، کاملا متفاوت است با نوع پوشش زنان نمازگزار. دختران مجاهد روسری دارند، اما چادر نه. به همین نشانی تک و توک شان را، راحت می‏شود از بقیه تشخیص داد. جسته وگریخته کارکردن شان در صف نمازگزاران، باید به این دلیل باشد که کمتر روی حساسیت حزب‏اللهی‏‏های‏ دو آتشه انگشت بگذارند و ورود ضربه‏های‏ حتمی، و نه احتمالی، را برجماعت خود کمتر کنند. بچه‏هائی که به خاطر  ابراز عقیده و تبلیغ مرام خویش، مدام راهی بیمارستان ها و گورستان ها می‏شدند، اکثراً دانش آموزان و دانشجویان هوادار همین سازمان‏های‏ سیاسی بودند.

 

همه داریم نگاه می‏کنیم، همه‏ی‏ آن‏هائی که این طرف زنجیر شده ایم. جانماز پهن است و مهر و تسبیح در عذاب. نماز هنوز تمام نشده است. یکی از زن‏هائی که هم مقنعه دارد و هم چادر سیاه، از سر نماز بلند می‏شود. گردبادی را می‏ماند که به مرحله‏ی به میدان پیچیدن و به سمت آسمان لوله شدن رسیده باشد. می‏غلتد و می‏غرد و ذرات خاک عاصی را به چشم می‏ریزد. کلاغ سیاهی را به یاد می‏آورد که فقط چشم‏های‏ دریده‏اش پیدا باشد. این کلاغ سیاه هائی که در کوچه و خیابان و جلو دانشگاه تهران، گردباد بی درو پیکری شده بودند در مسیر مردم، و بعدها از طرف « آقا » ترفیع مقام گرفتند و شدند «خواهران زینب»، خیلی هاشان از زنان بدکاره‏ی‏ توبه کرده، یا هنوز در بدکارگی‏ی‏ زمان شاه اند، بعضی شان هم از زنان امل و بی سوادی تشکیل شده‏اندکه گول سراب را خورده اند.

زهرا فالانژ از دسته‏ی‏ اول بود، بد پوزه و دریده و پاچه ورمالیده، که به بد‏دهنی و سلیتگی معروف بود. هر روز جلو دانشگاه بود. چادرش را می‏بست دور کمر، نعره ای می کشید و می زد به جمع بچه‏هائی که مشغول بحث سیاسی بودند. پائین و بالاشان را می‏گفت. قشقرق راه می‏انداخت و در دفاع از امام و اسلام امام، حتی توی گوش بچه‏ها هم می‏زد. زهرا خانم طلایه‏دار گروه‏های‏ فشار بود. همیشه‏ی‏ خدا هم چند تیزی کش دنبال سرش بودند. چنان سلیته‏ای بود که بچه‏های‏ مشغول بحث، هم می‏زدند زیر خنده و هم جمع را به هم می‏زدند که دم چکش قرار نگیرند. روزنامه ها نوشته بودند که زهرا فالانژ با صادق قطب زاده رئیس رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی، ارتباط تنگاتنگی دارد و هدایائی هم از طرف او که بعدها به دست همین رژیم اعدام شد، گرفته است. کار زهرا فالانژ، عملا بخشی از واحد تبلیغات رژیم را پیش می‏برد.

داشتم می‏گفتم. آن کلاغ سیاه که ناگهان تبدیل به گردباد شده است، عینهو گرک تیر خورده‏ای، سجاده و نماز را بی خیال می‏شود و می‏پرد طرف یکی از دخترانی که دارد روزنامه‏ی‏ مجاهد را به نمازگزاران عرضه می‏کند. تا آن دختر به خود بجنبد، آن قدیس بزرگوار، به سرعت روزنامه را از دست او می‏قاپد، سیلی محکمی به گوشش می‏زند، زشت ترین ناسزاها را نثارش می‏کند و در حالی که روزنامه را تکه پاره می‏کند و به هوا می‏پراکند، با تحکم و صدائی عجیب رسا، دخترک را تهدید می‏کند که:

« اگه دفه‏ی‏ دیگه این طرفا پیدات شد، لنگاتو جر میدم».

حرکات و کلماتش، در آن شرایط عصبی، همه را به خنده می‏اندازد. جوری که حتی خود حزب‏اللهی‏ها هم ریسه می‏روند.

چادرش را رها می‏کند و با هر دو دست، به صورت آن دختر چنگ می‏اندازد. چادرش را که واداد، بی اختیار یاد عارفنامه ایرج میرزا افتادم. صورت دخترک خونین می‏شود. با شکیبائی نگاهی به اطراف می‏کند، اشکی را که دور چشمش حلقه زده است، فرو می‏خورد و همان جا می‏نشیند. پیداست که ترک میدان برایش به منزله پذیرش شکست است. تلخی و وقاحت را، تا بن استخوانش احساس می‏کند. نگاه مهربانش، پر است از خشم فرو خورده. از هجده ساله بیشتر نشان نمی‏دهد. بعضی فحش‏های‏ آن اوباش را نوشته ام، یا بعد می نویسم، اما قلمم شرم دارد از این که ناسزاهای آن قدیس خمینی را برکاغذ آورد. این، نخستین اثر سخنان تحریک آمیز امام جماعت خمینی بود که حتی پیش از پایان نماز بروز کرد.

آن‏هائی که فقط به قصد نمازگزاردن در آن پیاده رو نشسته‏اند و با خدا و دین‏شان حساب و کتاب سیاسی باز نکرده‏اند، از این حرکت بر می‏آشوبند. چندتاشان، به صدای بلند اعتراض می‏کنند و نمازشان را خوانده و نخوانده، سجاده و زیر انداز را جمع می‏کنند و می‏روند پی کارشان. یکی شان؛ از خانم ها، وقت رفتن به صدای بلند می‏گوید:

« معلوم نیست آمده ایم نماز بزنیم به کمرمان، یا مردم را کتک بزنیم. نماز جماعت کجا و این حرف‏های‏ رکیک کجا؟ استغفرالله، زبانم لال ، این بی شعورها دین و مذهب را هم دست انداخته اند. خدا که مسخره‏ی‏ شماها نیست!»

و می‏رود.

 

پس از پایان شو مشترک خلخالی خامنه‏ای، براساس کلمات امام جماعت، قاعدتاً باید جماعت متفرق می‏شدند تا سه روز دیگر که « نهادها » و « مسئولین» و شرکای آزادیخواه! « انقلاب اسلامی» ، دست به قبضه‏ی‏ شمشیر می‏بردند و دانشگاه‏ها را سرکوب می‏کردند. اما عمـلا چنین نشد و نعل وارونه‏ی‏ خامنه‏ای کار خودش را کرد.

 

محمد است و من و تکنیسین یکی از بیمارستان ها؛ که همان روز چاقو خورد،

با دو دانشجوی دانشکده فنی و یک دانشجوی دانشکده ادبیات. شده ایم شش تا در یک تیم. عباس را؛ که همان تکنیسین بیمارستان باشد، از آن جا که تجربه‏ی‏ بیشتری دارد، مسئول گروه می‏کنیم و از خط زنجیر می زنیم بیرون. راهمان را، لابه لای جمعیت فشرده ای که از دانشگاه بیرون زده است، به سمت در اصلی دانشگاه باز می‏کنیم.

آن‏هائی که واقعا به قصد نمازگزاردن آمده اند، وضع و حال را که می بینند و ربطش می‏دهند به تحریکات امام جماعت، متوجه شرایط غیر عادی می‏شوند و مثل برق و باد، به سمت خانه راه باز می‏کنند. فشار چنان سنگین و متمرکز است که جماعتی از همین ها، زیر دست و پا می مانند. صدای ناله ها و فریادهای دلخراش، فضا را انباشته است. یکی می‏گوید: دستم شکست! ، یکی می‏گوید: کمرم له شد! یکی می‏گوید: وای خدا، سرم! و همه جیغ می زنند: وای ! آخ! مسلمون کمکم کن! و کمک! سُم بی ترحم اسب‏های‏ رمیده از میدان است که بر سر و دست و پا و کمر مردم می نشیند.

بچه‏های‏ ما، سعی می‏کنند کمک‏شان کنند تا برخیزند و صحنه ای را که بوی خون می‏دهد ترک کنند، اما مگر اسب‏های‏ چموش رمیده می‏گذارند. به صورت هر حزب‏اللهی هم که نگاه می‏کنی، انگاری که کف کرده است و شیهه می‏کشد. صاحب گله، با بنز ضد گلوله، از میدان گریخته است.

به حدود یکصد متری در اصلی که می رسیم، ناگهان سیل جهنده و بی تابی، از شیار آن جمعیت متلاطم راه می‏افتد. سنگ را می‏خورد و پیش می‏آید. تو گوئی که دریچه‏ی‏ اصلی سدی را برداشته باشند. می‏خزند و می‏تازند و با مشت به سر و صورت مردم می‏کوبند تا راه باز کنند. جمعیت کاملا حال فرار به خود می‏گیرد و برای جریان سیل جا باز می‏کند. سر و صورت مردم خونین می‏شود.

بعد معلوم می‏شود که عده‏ی‏ این سیل بنیان کن به هزار نمی‏رسد. اما، با ملکول‏های‏ فشرده‏اش، بزرگتر می‏نماید. تکان‏های‏ پهلوئی و فشارهای نفوذی سیل، فرار جمعیت را مختل می‏کند. آن که می‏خواهد مستقیم برود، به عقب کشیده می‏شود، آن که می‏خواهد به چپ برود، از راست سر در می‏آورد. بر بعضی  نیروهای سیاسی ایران هم، در سـال‏های‏ هجوم سهم آسای این سیل، چنین آمده

است. شاخص‏ترین نمونه‏ی این ادعا، جریانی است به نام اکثریت.  

 فرخ نگهدار که همان روزها سخنگوی سازمان چریک‏های‏ فدائی خلق ایران بود، نه سال بعد- 1368- ، به عنوان « سازمان فدائیان خلق ایران- اکثریت»، که دومین انشعاب از سازمان اصلی بود، با مغز خورد به راست و از کار افتاد. نگهدار، در برهوت راست، به نمایندگی از جانب « ما فعالین چپ » و « بویژه ما فدائیان»، در روزنامه کار ارگان سازمان اکثریت، که بی درنگ در روزنامه کیهان چاپ لندن معروف به کیهان سلطنت طلبان تجدید چاپ، در حالی که فشار و در ماندگی به راست هولش داده بود ، از منتها الیه این سمت راست، سرش را گرفت و نعره بر آورد که:

«... نیروهای طرفدار سلطنت پهلوی، برای حدود 50 60 سال، قشر متمکن و بسیار ثروتمند جامعه‏ی‏ ما را تشکیل می‏دادند. آن‏ها هنوز هم امکانات مالی و مادی بسیار در دست دارند و از این نظر، یک نیروی سیاسی موثر اجتماعی محسوب می‏شوند. آن‏ها، همچنین در خارج از کشور و مشخصا در آمریکا دارای نفوذ و ارتباطات نیرومند هستند و با محافل حاکمه در غرب، پیوندهای موثر دارند. بسیاری از خادمان فرهنگ و علوم و متخصصین رشته‏های‏ مختلف نیز، با همین محافل سلطنت طلب مربوطند و از آنان نیز تاثیر می پذیرند...»

و ... بنابراین، در چنین شرایطی :

« ما تود ه‏های‏ وسیع و فعالین چپ، از جمله ما فدائیان را، به سوی تغییر موضع نسبت به سلطنت طلبان و از جمله نسبت به طرفداران خود رضا پهلوی، ترغیب کرده است.»

 

 

آبگیر تنها، وارونه بود. آبگیر باژگونه یخ زده بود. هر پرنده‏ی‏ از شب گریخته‏ای که بریخ می‏نشست، بند بندش از هم می‏گسست و در انتظار آفتاب منجمد می‏شد.

 

پرندگان مهاجر، حکایت انجماد آب‏ها را به شاخه‏ها می‏نوشتند و تن به شعله‏های‏ کویر می‏زدند.

 

از آن همه جنگل‏، تنها باریکه راهی مانده بود و برکه‏ی‏ خاموشی که خراب بود.

 

عابران شکمباره در تصور خویش از آن برکه دریائی ساخته بودند، از آن باریکه، پهن راهی، و از پرندگان مهاجر، قصه‏های‏ شیرینی که بخورد مرغان می‏دادند.

 

همسران فنا شده در مشایعت صبح، دانه‏های‏ عذاب را به تانی می‏شمردند و قطره‏های‏ شب را، به خیال نوشدارو، سر می‏کشیدند.

 

هر مسافر نازائی، انگاری که هیمه‏ای شده بود در آتش همسفران.

 

مهاجران به ستوه آمده از چکاچاک شمشیر، توبه نامه‏ها را در خلوت قاب می‏کردند.

 

 

 

 

سیل، آفت عجیبی ست برای آن‏هائی که به درد مفاصل دچار باشند. جمعیت آن روز، اگر چه از معرض سیلی به چنگ سیلی دیگر در آمده، اما هنوز پایش را گم نکرده است.

ما هم، مدتی در تلاطم جمعیت به این سو و آن سو کشیده می‏شویم، اما خودمان را با وارد آوردن فشار متقابل، به نرده‏های‏ دانشگاه می رسانیم. نرده ها را می گیریم و می مانیم تا موج فرو نشیند.

آن موج فرو نشست. آن‏ها که باید می‏رفتند، رفتند. ما ماندیم و رگه‏های‏ آن آب کدر که لایه ها را می‏خورد. پیش پای ما، زنی که با دختر شش ساله اش دچار تلاطم شده است، به زمین در می غلتد. هر دو در می‏غلتند. دخترک این سو و مادر آن سو. لگد کوب می‏شوند. برای رماندن اسب ها، نعره می‏کشیم و از زیر پا درشان می‏آوریم. اسب‏های‏ فیل واره‏ی‏ پیگیری شده‏اند رگه‏های‏ آن سیل. مادر از هوش رفته است. سر و صورت و همه‏ی‏ لباس بچه خونین است. دماغش شکسته است. سرش شکسته است. از گردن کوچکش خون شره می‏کند. لب و چانه و گلویش پرخون شده است؛ چند خط باریک و سرخ. جلو پیراهنش خیس خون شده است. چشم‏های‏ هراسانش را در پی مادر، به این سو و آن سو می‏چرخاند و جیغ می‏کشد. موهای پریشانش به صورت و گردن ریخته است و خیس شده است. خیس و سرخ. دست و بالش را، مثل برق گرفته ها در هوا تکان می‏دهد. خردسالان دیگر که در هراس جا ماندن از مادر ضجه می‏زنند، گریه‏شان را می‏خورند، از رفتن می مانند وهراس نگاه معصوم‏شان را به سر و صورت و پیکر این دخترک می‏ریزند. مادران که فرصت ماندن ندارند ، دست بچه‏ها را می‏گیرند و می‏کشند تا از میدان به در برند.

محمد و یکی از بچه‏های‏ دانشکده فنی که قوی‏تر از ما بودند، دختر را بر سر دست می‏گیرند و می‏غرند و به سمت شانزده آذر راه باز می‏کنند. نعره شان، آژیر هولناک آمبولانسی را می‏ماند که در راه بندان مانده باشد. مرکز دانشجویان پیشگام، امداد پزشکی دارد. همیشه احتمال زخمی شدن به دست گروه‏های‏ فشار می‏رفته است. بچه را می‏برند و مادر را نگه می‏داریم تا به هوش آید. بردنش امکان ندارد. در اطراف ما، زنان و مردان و کودکان بسیاری در غلتیده‏اند که دوستان دیگر به مدد رفته‏اند. هرچه دستمال در جیب داریم در می‏آوریم تا خون‏های‏ صورت مادر را پاک کنیم. یکی از بچه‏ها، پیراهنش را می‏کند که خیس خون می‏شود. احتمال زیادی دارد که دست و پا و مهره‏های‏ کمرش، زیر سم اسب‏های‏ پیل واره شکسته باشد. بیشتر از پنج دقیقه نمی‏گذرد که چند دانشجوی آشنا متوجه وضع و حال ما شده‏اند، خودشان را با فشار به ما می‏رسانند. مادر را، به سمت امداد پزشکی، از مهلکه به در می‏برند.

 

آن‏هائی که از پیش با خودشان چوب و چماق برداشته‏اند که در هوا می‏چرخانند و می‏غرند، آن‏هائی هم که بی چوب و چماق آمده‏اند، افتاده‏اند به جان درخت‏های‏ خیابان. هر کس به شاخه‏ای آویزان است. تیز و بز از درخت ها بالا می‏روند و چابک شاخه ها را می‏شکنند. شاخ و برگ را می زنند و از هر شاخه، چوبی خوش دست می‏سازند. سیل افسار گسیخته،  همزمان شعار می‏دهد:

« دانشگاه اسلامی ایجاد باید گردد »

« درود بر خامنه‏ای    مرگ بر فدائی »

«مرکز چاقوکشان، تعطیل باید گردد»

چهارده پانزده ماه پیش، آن‏هائی که قرار است کتک بزنند و بکشند، همراه این‏هائی که باید کتک بخورند و کشته شوند، فریاد می‏کشیدند:

« رکس آبادان را، جامع کرمان را، شاه به آتش کشید » (سینما رکس آبادان

که سوخت و بیش از ششصد تماشاگر درش ذغال شدند، و مسجد جامع کرمان).

«درود بر خمینی بت شکن».

و کشته ها را سـر دست مـی‏گـرفتند و در خیابان هـا حـرکت مـی‏دادنـد و

می‏‏گفتند :

« این سند جنایت پهلوی »

« این سند جنایت آمریکا »

حکایت آن دزدی که در حال فرار فریاد می زد « آهای دزد را بگیرید!» که به گوش تان خورده است. صحنه درست همان است. چاقوکشان و چماقداران که با جرقه‏ی‏ امام جماعت از جا پریده اند، دارند فریاد می‏کشند:

« مرکز چاقوکشان، تعطیل باید گردد».

چوب و چماق و زنجیر است که در هوا می چرخد و به سر و صورت و کمر می نشیند. پنجه بکس است که صورت را می شکافد. عباس فریادی کشید و در خون غلتید. چاقو خورده است. زده‏اند به پهلویش. افتاده است. پهلویش را گرفته است و می‏نالد، نه، می‏غرد. پیچ و تاب می‏خورد. نیم خیز می‏شود. دوباره می‏افتد و به زمین و زمان بد می‏گوید. رگه‏های‏ خون از پهلویش جاری شده است و دارد از حال می‏رود. چاقو را عمودی فرو کرده‏اند، اگر کارد سنگری آمریکائی یا اسرائیلی بوده که باید فاتحه اش را خواند. ‏می‏گویند به سیانور آلوده است و هوا وارد محل فرود می‏کند. از جا بلندش کردم. انگاری که زورم چند برابر شده باشد، گذاشتمش روی دوش و پا به دو سمت پیشگام. بچه‏ها دور و برم می‏دویدند و هوایم را داشتند. به چهارراه شانزده آذر که رسیدیم، مرد و مرکب در غلتیدیم. زانوهایم سست شد. دیگر طاقت نداشتم. افتادم و انداختمش. بچه‏های‏ تازه نفس گرفتند و بردندش. درمان پیشگام جوابگویش نبود. انداختندش توی ماشین و بوق کشان راندند سمت بیمارستان. عبور ممنوع شانزده آذر را کشیدند بالا و پیکان را بستند به گاز و دنده معکوس. همه‏ی‏ هیکلم خونی شده بود. دوتا از بچه‏ها، پریدند از مرکز پیشگام یا پیکار، برایم پیراهن وشلوار آوردند.

عده ای از دانشجویان، چوب و چماق خورده‏اند و بد جوری هم. زنجیر یکی از اوباش، گرفت به صورت یکی از بچه‏ها و سمت چپش را قلوه کن کرد. خون فواره می‏زند. صورتش را با دو دست گرفته است و می‏نالد، دست‏هایش پرخون شده است. چند دانشجو، می‏گیرند و از مهلکه درش می‏برند. هر طرف می‏چرخم، چوب و پنجه بکس و خون و چوب می‏بینم. خوک‏های‏ وحشی بدجوری به زراعت زخم خورده تاخته اند.

راستش را بخواهید، چنان تکانی خورده‏ام و با نا باوری چپ و راستم را نگاه می‏کنم که انگاری آن جا نیستم. محمد خودش را به من رسانده است و می‏گوید امیدی به زنده ماندن آن دختر شش هفت ساله نمی‏رود. منتقلش کرده‏اند بیمارستان، مادرش را هم برده‏اند. می‏گوید عباس را هم دیده است. می‏گوید به زنده ماندن عباس هم امیدی نیست، پهلویش را بد جوری دریده اند. کلافه شده است. به من فشار می‏آورد که برود و اسلحه بیاورد. می‏گویم، اولا که «خط» درگیری و اسلحه کشی متقابل نیست، ثانیا من که تصمیم گیرنده نیستم. اگر تک روی کنیم، ممکن است کاسه کوزه ها را به نفع رژیم و به زیان دانشجویان به هم بریزیم. کفری می‏شود و بد و بیراه می‏گوید. سعی می‏کنم آرامش کنم که چند تا از تیزی کش‏های‏ امام، از پشت سر به سرعت خودشان را به روبه‏روی ما می‏رسانند. تا می‏آئیم به خود بجنبیم، بینی مرا با مشت درهم می ریزند. خون غلیظی شُره می‏کند. محمد در گیر می‏شود، پاشنه دهن را می‏کشد و از خودشان می‏گیرد، به خودشان می‏زند. برخورد کاملا واکنشی می‏شود. برای خود من هم، چاره ای جز در گیر شدن نمی‏ماند. بچه‏های‏ دیگر هم می‏رسند و در گیر می‏شوند. تا حزب‏اللهی‏ها از آن گوشه پا به فرار بگذارند که به گوشه‏ای دیگر حمله ور شوند، من در می غلتم و بینی محمد هم خونین می‏شود. چیزی مثل گرز خورده بود به مهره‏های‏ کمرم.

بخشی از آن سیل تشنه‏ی‏ دیوانه، از سمت راست، زد به شانزده آذر؛ به سمت مرکز دانشجویان پیشگام و دانشجویان مسلمان؛ به هم فشرده و مصمم. تصورشان این است که همان روز، می توانند با تصرف این دو مرکز اصلی، کار را تمام کنند.

دانشجویان، قرص و آماده ایستاده‏اند؛ به هم فشرده‏تر و مصمم‏تر. سیل حزب‏الله در می‏یابد که عبور از آن سد ضخیم، به آن آسانی ها هم که فکر کرده است، میسر نیست. با تن در دادن به برخوردهای پراکنـده، موقتـا از ادامـه‏ی‏ نفوذ منصرف می‏شود. بر می‏گردد سمت میدان انقلاب. بیست دقیقه‏ای می‏ایستد و متمرکز می‏شود. تجدید سازماندهی می‏کند و این  بار در سه شاخه‏ جاری می‏شود. شاخه‏ای خیز برمی‏دارد سمت دانشگاه صنعتی شریف، و دو شاخه‏ی جاری دیگر، به موازات هم، می‏جهند طرف دانشکده پلی‏تکنیک و دانشگاه تربیت معلم که به هم نزدیکند. پیداست که برنامه‏ی‏ حرکت، نوع ساز و برگ و شکل تقسیم بندی، از پیش ریخته شده است. با این محاسبه که در مسیر، اسب‏های‏ دیگر به سیل خواهند پیوست.

عده‏ای مان، برای حفاظت از آن دو مرکز دانشجوئی، در شانزده آذر می‏مانیم، عده‏ای هم به همان مقصدهائی روانه می‏شویم که سیل روانه شده است. ممکن است دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و پلی‏تکنیک و تربیت معلم کمک بخواهند. به محض شروع تحریکات خامنه‏ای و جاری شدن سیلِ پیل واره، بچه‏ها به سایر مراکز دانشجوئی خبر داده بودند، با این حال باید می‏رفتیم. خیابان‏های‏ فرعی برای ما بهترین مسیر بود.

من و محمد و سه دانشجوی دانشگاه تهران که حتی اسم هاشان را نمی‏دانستیم؛ که پرسیدیم و یادم نیست، خودمان را به پیکان سرحال مدل 48 رساندیم و راهی پلی‏تکنیک شدیم؛ یکسره دنده معکوس و تخت گاز.

وسط کار، به قیافه خیلی از حزب‏اللهی‏ها دقیق شده بودیم. چهره‏ی‏ آشنا کم نبود. راه و بیراه دیده بودیم شان؛ جلو دانشگاه، در میتینگ ها، توی بلوار الیزابت و در خیابان‏های‏ اطراف دانشگاه. آنقدر به آن چهره‏های‏ برافروخته و به آن رگ‏های‏ بر آمده‏ی‏ گردن نگاه کرده بودیم که طرح همه شان یادمان بود. همان هائی هستند که بین بچه‏ها به «فالانژ» معروف شده‏اند. از همان روزهای اول قیام، همین ها بودند که جلو دانشگاه و دوش به دوش زهرا فالانژ، پاشنه‏ی‏ کفش و دهان را می کشیدند و می افتادند به جان بچه‏های‏ مردم. به میتینگ نیروهای سیاسی هم، همین ها حمله ور می‏شدند. تخصص شان فحش دادن، شعارهای آبکی ساختن، سنگ پراندن، سرشکستن، چماق کشیدن، له کردن دست و بال مردم زیر فشار گله‏ی‏ رمیده، و برجا گذاشتن ده ها و گاه صدها مجروح از هر میتنیگ بود. میتنیگ‏های‏ میدان آزادی و دانشگاه تهران و پلی تکینیک تهران را، همین‏ها به خون کشیده بودند. ششصد زخمی را، از راهپیمائی جبهه دموکراتیک که در اعتراض به مصادره‏ی‏ روزنامه آیندگان صورت پذیرفته بود، همین ها برجا گذاشته بودند. از شنیدن ناله و فریاد و آژیر آمبولانس، سرمست می‏شدند. از خشونت لذت می‏بردند. مالیخولیای صحرای کربلا برشان داشته بود. کیف می‏کردند وقتی شُره‏های‏ خون را می‏دیدند. تن‏ها را زخمی می‏خواستند.

همین‏ها، با تربیت یک سویه‏ی‏ ارتجاعی که خشک اندیشی و خشونت و «بکش در راه خدا» مایه‏اش بود، و با رشد این باور که هرگونه اندیشه و تفکری خلاف اندیشه و تفکر مورد دفاع ایشان باید از میان برداشته شود، بعدها شدند بازجویان و شکنجه‏گران و پاسداران بی‏ترحم زندان‏های‏ حکومت اسلامی، سرداران و وکیلان و وزیران. می‏زدند و می‏کشتند و می‏زنند و می‏کشند، تا اسلام به خطر نیفتد. الگوی تربیتی و کتاب آموزشی ایشان هم، « ولایت فقیه حکومت اسلامی» خمینی بوده که اطاعت واجب از آن را به این جماعت تزریق کرده است:

«... همان طورکه پیغمبر اکرم مامور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهای عادل هم بایستی رئیس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی اسلام را مستقر گردانند». (ص 92 و 93)

یعنی رسـم تربیتی و شیوه‏ی‏ حکومت مذهبی‏ی‏ پانصد سال پیش اروپا که در

جریان جنبش فکری و رستاخیز آگاهی بخش ملت‏های‏ اروپائی، در هـم نوردیده

شد.

و این‏ها می‏خواستند براساس این گونه تربیت و توحش، « ابهامی » را کـه در « اذهان تحصیلکرده» نسبت به اسلام به وجود آمده بود، با اعمال خشونتی درنده‏خو، برطرف کنند.

«... ما موظفیم ابهامی را که نسبت به اسلام به وجود آورده‏اند بر طرف سازیم...

«... ما باید خود و نسل آینده را وادار کنیم و به آن‏ها سفارش کنیم که نسل آتیه خویش را نیز مامور کنند این ابهامی را که بر اثر تبلیغات سوء چند  ساله نسبت به اسلام در اذهان حتی بسیاری از تحصیلکرده‏های‏ ما پیدا شده رفع کنند. جهان بینی و نظامات اجتماعی اسلام را معرفی کنند...

«... مردم، اسلام را نمی شناسند. شما باید خودتان را، اسلامتان را، نمونه‏های‏ رهبری و حکومت اسلامی را به مردم دنیا معرفی کنید، مخصوصا به گروه دانشگاهی و طبقه تحصیلکرده...

«... شما مطمئن باشید اگر این مکتب را عرضه نمائید و حکومت اسلامی را چنان که هست به دانشگاه‏ها معرفی کنید، دانشجویان از آن استقبال خواهند کرد...

«... با اسلامی که چنین طرز حکومت اجتماعی و تعالیم دارد، هیچ دانشگاه و دانشجوئی مخالف ندارد...» (ص 177، 178 همان کتاب)

و داشتند رهبری و حکومت اسلامی را به مردم دنیا معرفی می‏کردند، مخصوصا به گروه دانشگاهی و طبقه تحصیکرده!

در سال‏های‏1360 و 1361 ، بعضی از همین ها با دستگاه ولایت فقیه اختلاف پیدا کرده بودند و مثل ما به زندان افتاده بودند. این دستگاه مسموم، اگر لازم باشد فرزندش را هم می‏خورد تا زنده بماند. بعضی ها، یکدیگر را برای ما شناسائی می‏کردند و در اتاق ها و بندها، دست به افشاگری‏های‏ ملایم می‏زدند.

اواخر سال1360 بود که یکی از این کرم ها را، در بند دو زندان اوین، به اتاق ما منتقل کردند ( اتاق دوی بالا). قدی بلند داشت و نخراشیده، ریشی انبوه و چهره‏ای عبوس که الگوی حزب‏اللهی‏ها بود. پس از مدتی که بچه‏ها تنگه‏اش را خرد کردند و قفل زبانش را گشودند، اعتراف کرد که از مقام‏های‏ بالای بنیاد مستضعفان بوده و چون رد خواهرش را به ماموران نداده، مورد غضب قرار گرفته و بندی شده است. حسابی زده بودند لت و پارش کرده بودند. خواهرش از هواداران چریک‏های‏ اقلیت بود و چون پیدایش نکرده بودند، وحشیانه ریخته بودند خانه‏ی‏ این « برادر » که هم در حضور اعضای خانواده حالش را جا آوردند، هم در موسم خوردن آب خنک.

آن بلند قامت نخراشیده‏ی‏ عبوس، روزی در نوبت دستشوئی اتاق ما، از « برادر پاسدار» تقاضای « المُنجد » کرد تا لغت‏های‏ قرآن را در آورد که همراه کتاب‏های‏ مطهری و جلال الدین پارسی و امام خمینی و علامه‏ی‏ مجلسی و شعرهای نعمت میرزازاده و اصول کافی، و کتاب‏های‏ پر حجم امام علی و بعضی کتاب‏های‏ نظیر، کتابخانه‏ی‏ اتاق‏های‏ زندان را تشکیل می‏داد. پاسدار بند، نیشخندی زد و با تحقیر گذاشت تخت سینه‏ی‏ این « برادر» که: « لازم نکرده قرآن بخوانی! برو با همان سگ منافقین چانه بزن!». آن « برادر» پاک از جا در رفت و سگرمه‏هایش را دو چندان در هم کشید. برگشت به سلول و از روی لج بازی و انتقام کشی، ماهیت آن « برادر پاسدار» را افشاکرد. زده بود به سیم آخر. می‏گفت با همان پاسدار، مامور حمله به میتینگ‏های‏ میدان آزادی و دانشگاه و ترمینال خزانه بوده تا اسلام محفوظ بماند:

«... ما دو تا، سردسته‏ی‏ چماقداران بودیم. وظیفه داشتیم که به هر ترتیب شده، نگذاریم میتینگ برگزار شود، یا ادامه پیدا کند. در میتینگ میدان خزانه هم، مامور بودیم جمعیت را بزنیم، شلوغ کنیم و هر طور شده مسعود رجوی را بدزدیم که نشد. مجاز بودیم هر کاری بکنیم، از فحش دادن و سنگ باران کردن و چوب کشیدن بگیر، تا استفاده از پنجه بکس و چاقو و زنجیر، همه وسیله‏ای هم همراه‏مان بود. در میتینگ فدائیان هم که در دانشکده پلی‏تکنیک برگزار شده بود، ما بودیم که دستور داشتیم مردم را سنگ باران کنیم و هر که را از در دانشکده در آمد، روانه بیمارستان کنیم. در میتینگ جبهه‏ی‏ دموکراتیک هم، من و همین پاسدار بند، سردسته بودیم که گویا سیصد چهارصد نفر را لت و پار کردیم. برنامه را هم از دفتر محرمانه‏ی‏ حزب جمهوری اسلامی و از خود حاج آقا خامنه‏ای و رفسنجانی می‏گرفتیم. ازما، هر که توانسته است بیشتر بزند و بیشتر زخمی‏کند و بکشد، شده است پاسدار و بازجوی اوین، یا فرمانده سپاه و رئیس نهادهای اسلامی. پاسدار اوین هم که ‏می‏دانید، هر چه بیشتر بزند و زخمی کند، می‏شود کمک بازجو و بازجو و مسئول شعبه‏ی‏ بازجوئی.»

البته آن بلنـد قامت ریشو، نزد ما احساس شرمساری می‏کرد  که نوش داروی پس از مرگ سهراب بود. با این حال، تحویلش گرفتیم و تر وخشکش کردیم. منتها، سر نمازهای غلیظش، وقتی به تلفظ « ضالین» می رسید، پقی می زدیم زیر خنده و هرچه می‏کردیم نشد رعایت کنیم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آینه ها را شکسته بودیم و به قفس‏های‏ خاموش دلبسته بودیم که باران سیاه بارید.

 

کلمات وارفته‏ی‏ دیواری، در خویش می‏شکستند و با هراس کوچه‏های‏ نامدار دست می‏دادند، مگر که عابری را به دام اندازند.

 

تازه عروسی که با لباس سفید از در درآمده بود، در خرابه‏ی‏ بن بست پریشان، تصویری سیاه شد بر دیوار شکسته و چادر سیاهش را به چهره‏ی‏ فرزندی که در تهی گاه دو جهان مبهوت مانده بود ، برکشید. 

 

عروس واژگون بخت که به سیاه کاری تردست می‏نمود، شهرهای معصوم را در رَحِم شیطانش منتشر کرد و روزنامه را به عطاران واگذاشت.

 

غروب دم که به پاچین زهر خورده‏ی‏ دوشیزگان پیچید، مردان همه راه به راه از تکامل تخدیر خشکیدند.

از این سوی منظومه هر پیاده‏ی‏ ناچاری که می‏گریخت، در فراخنای خلنگزار مجاور، تکه تکه می‏شد.

 

هر تکه‏ی‏ ظهر، سیمای آبدیده‏ی‏ ابری مکدر بود که در نزول نا به هنگامش از حال رفته بود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

20

 

توی راه، محمد اصرار می‏کند که اول سری به عباس بزنیم که پاسداران اسلام برای« معرفی نمونه‏های‏ رهبری و حکومت اسلامی به مردم دنیا» و عرضه‏ی‏ «حکومت اسلامی، چنانکه هست، به دانشگاه‏ها » پهلویش را دریده اند. جوابش این است که هیچ فرصتی نداریم، رفتن به پلی‏تکنیک لازم تر است. ماجرا تازه شروع شده است.

حدود ساعت 3 بعد از ظهر روز جمعه بیست و نهم فروردین ماه سال 1359 است. شاخه‏های‏ سیل حزب‏الله، از پیکان ما تندتر حرکت کرده بودند. رسیده بودند و زده بودند و داغان کرده بودند و داشتند بر می‏گشتندکه ما رسیدیم. اقدامی که قبلا برنامه ریزی شده باشد، لاجرم از سرعت بالائی هم برخوردار است. مخصوصا که مانیفست تربیتی « ولایت فقیه» هم محرکش باشد.

دسته‏ای از اوباش، با همان شعارهائی که وقت بیرون زدن از دانشگاه به هوای آلوده‏ی‏ تهران می‏ریختند، و به همان شیوه، دارند از در اصلی دانشکده پلی‏تکنیک خارج می‏شوند. انگاری که فتح خیبر کرده‏اند و به جبهه‏ای دیگر می‏روند، مبادا که دست و بال اسلام را زده باشند. چوب‏ها را دور سر می‏چرخانند و می‏لغزند. بر افروخته و فاتح. کم مانده است رگ‏های‏ گردنشان بترکد. چشم‏هاشان را خون گرفته است. عین چشم بساز و بفروش‏ها و کاسب کارهائی که وقتی حرف از میهن و ایران و ملیت و نجات ایران به میان می‏آید، قهرمان می‏شوند، اما بیشتر وقت‏شان به شمارش مارک و دلار و کلاه گذاشتن سر خلق‏الله و مضمون چاق کردن برای این و آن می‏گذرد. می‏خروشند و می‏تازند. دانشکده که سهل است، با همان عده و با این شور حسینی، می‏توانند شهری را در هم بکوبند. هر حزب‏اللهی مومن به چاقوئی، مثل هر بساز و بفروش و لاستیک فروش مسلح به پولی که توی آلمان و فرانسه و آمریکا می‏چرد و لاف ایران را می‏زند، بلدوزری را می‏ماند که تپه‏های‏ تازه پا گرفته را، هر لحظه می‏تواند با حضورش تهدید کند. صورت هاشان گل انداخته، لب‏هاشان کف کرده و موهای چرک شان؛ به خلاف موهای بریانتین زده‏ی‏ میهن پرستان کاسبکار مقیم اروپا و آمریکا که مدام قرص ویتامینه می‏خورند مبادا بریزد، آشفته است. پیراهن‏ها یخه حسنی است. یخه‏ها کثیف و بسته است. آستین ها را تا مچ پائین کشیده‏اند.

به جای دنبال کردن‏شان، که از ما بر نمی‏آید، خودمان را از همان دری که آن‏ها آمده‏اند بیرون، می‏اندازیم تو. در مدخل پلی‏تکنیک که شده است عین تنگه خیبر، ریسه شده‏ایم تو که ده دوازده نفرشان جلو ما را می‏گیرند. عده مان زیاد نیست و اگر بزنند، آش و لاش‏مان می‏کنند. محمد که می‏بیند و می‏داند که عنقریب آن همه چوب و چماق را بر تن ما خواهند شکست، ناگهان مشت‏های‏ گره کرده‏اش را به هوا پرتاب می‏کند و با همه‏ی‏ نفس و زور صدایش فریاد می‏کشد: «حزب فقط حزب‏الله / رهبر فقط روح الله» و خلاص می‏شویم. ظاهراً ما هم از صبح آنقدر خاک بهشت زهرا و جاده قم و خیابان‏های‏ تهران را خورده‏ایم که مثل آن‏ها چرک شده‏ایم. ما را با خودی ها عوضی می‏گیرند. چهره‏ی‏ خشمگین «برادران» باز می‏شود. می‏گویند: « دیگه چیزی نمونده. داغونشون کردیم. داریم میریم جای دیگه » محمد می‏گوید: « ما باید گزارش تهیه کنیم برادر» ‏می‏گویند:  « موید باشی برادر» و، با لبخندی رضایت آمیز برلب‏های‏ بی قواره شان، تن و بدن نخراشیده شان را می‏کشند کنار و تنگه‏ی‏ خیبر را باز می‏کنند. دور می‏شویم، از خنده ریسه می‏رویم و « دمت گرم» محمد را، به خاطر بیرون ریختن «شعار کلیدی» تقدیمش می‏کنیم. جان چند نفر را با کثیف کردن دهانش نجات داده بود.

شیشه ها و پنجره‏های‏ پلی‏تکنیک تهران را خرد کرده‏اند. دفتر « راه کارگر» را

در هم کوبیده اند. سه دانشجوی پلی‏تکنیک را، به قصد کشت زده‏اند و پوستر ها و شعارهای نوشته بر پارچه را که از پیش آماده کرده بودند، زده‏اند به در و دیوار پلی‏تکنیک تهران:

« به زودی بر می‏گردیم و پلی‏تکنیک را تبدیل به دانشگاه اسلامی و گورستان فدائیان می‏کنیم. »

محمد می‏پرد. مثل باد می‏پرد، مثل برق. در چشم به هم زدنی، خودش را به در اصلی پلی‏تکنیک می‏رساند. حزب‏اللهی‏ها رفته‏اند. دانشجویان در اصلی را باز نگه می‏دارند تا محمد بر گردد. وقتی می‏دویده، یک نفس فریاد می‏کشیده که در را باز بگذارند، دارد می‏رود اتومبیل بیاورد. پیکان را نزدیکی‏های‏ ساختمان پارک کرده بودیم. رفت و برگشتش پنج دقیقه بیشتر طول نمی‏کشد، کاری که در حال عادی، دست کم پانزده دقیقه فرصت می‏خواسته است. ترمز کرده و نکرده، درهای پیکان را باز می‏کند و خودش هم می پرد پائین . زخمی ها را با کمک دانشجویان سوار می‏کند، در همان حال با ما قرار می گذارد: خیابان روزولت، جلو دانشگاه تربیت معلم، و تیک اوف می‏کند. شرکت در فیلم‏های‏ آرتیستی، از این خاصیت‏ها هم دارد. یادم رفت بگویم در شبیخون تاتارها به پلی‏تکنیک، تفنگچی‏های‏ کمیته انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هم، به عنوان « تامین» چماقداران، در صحنه حضور داشتند.

 

دو به دو، رو به سوی دانشگاه تربیت معلم راه می‏افتیم. در این وضع، حرکت دست جمعی توجه اوباش حزب‏اللهی را که در مسیر، این جا و آن جا کمین کرده‏اند، جلب می‏کند. حواس دانشجویان جمع تر شده است تا با تلفات کمتری مقاومت را پیش ببرند. سازماندهی که قربانش بروم. هر کسی برای خودش کدخدائی شده است و هر حرکتی به آشفتگی انجام می‏گیرد. ستون روزنامه و سرمقاله و مقاله‏های‏ هیجان انگیز و شعارهای « استراتژیکی» و « تاکتیکی» و حرف‏های‏ قشنگ و آتشین زدن، فرق می‏کند با وقایع جلو دانشگاه تهران و دانشکده پلی‏تکنیک و حالا تربیت معلم. حرف کجا، عمل کجا؟ راه و بین راه دچار کمین شدن، خطرناک تر است از جاهائی که بچه‏ها نسبت به هم میدان دید داشته باشند.

کنار دیوار و تند می رویم. دویدن و قدم‏های‏ تند و شتابزده برداشتن هم، توجه اوباش را جلب می‏کند. والا که دویدن مطلوب ‏تر است. اما تنها نمی‏شود. مردم هم هستند، اما نه چندان که از تنهائی در آئیم. دانشگاه تربیت معلم هم، به هر حال خالی نیست. بچه‏ها هستند؛ دانشجویان. هر دانشکده و دانشگاهی که مورد تهاجم قرار گیرد، با دانشجویان همان دانشکده مقاومت می‏کند. هر کسی هم که بتواند، به کمک می‏رود. عده ای از پدران و مادران هم، رفته رفته آمده‏اند و این جا و آن جا دیده می‏شوند، اما نه چندان که نیروئی باشند. نگران حال بچه‏هاشان شده‏اند و از خانه‏ها زده‏اند بیرون. خبر خطبه‏ی‏ پیش از نماز خامنه‏ای ، مثل برق در شهر پیچیده است. دانش آموزانی هم که توانسته اند از مدرسه بزنند بیرون، پیداشان شده است.

طرف‏های‏ ساعت پنج بعد از ظهر، می‏رسیم به دانشگاه تربیت معلم که همان دانشسرای عالی سابق باشد. من همین جا درس خوانده‏ام. از همین جا لیسانس گرفته‏ام. و حالا به این وضع . دیروز هم که آن جور؛ گارد دانشگاه و تهدید و اخراج و زندان، فردا چی؟

از چهار راه تخت جمشید، تا سر روزولت غلغله است. حزب‏اللهی‏ها و مردم قاطی و فشرده در آمد و رفتند. عده‏ای از مردم که اکثراً باید خانواده‏های‏ دانشجویان باشند، پیاده روها را پر کرده‏اند. بعضی شان تماشاگرند، می‏ترسند، خودشان را کنار می‏کشند. اما چشم‏های‏ نگران شان پرِ نفرین است. بعضی هم که تنها به نگرانی بسنده نمی‏کنند، فشار می آورند تا خودشان را به در اصلی تربیت معلم برسانند. هستند، اما نه چندان، می‏جوشند، اما نه موثر. بچه‏هاشان در خطرند. شهر را بوی خون دارد بر می‏دارد. شوخی نیست، دانشگاه است. همیشه صدای اعتراض مردم بوده است، همیشه سینه اش را سپر کرده است و همیشه هم به سینه‏اش گلوله نشسته است. تا بود گلوله شاهنشاهی و حالا هم که گلوله حزب‏اللهی. اما خامنه‏ای خیالش راحت است. اوباش مسلح به سلاح‏های‏ سرد را به جان دانشجویان انداخته، پاسدارانش را هم بپا گذاشته و رفته است پای منقل. این « آقا » که بعدها قرار است بشود ریاست جمهوری و رهبر انقلاب اسلامی، معتاد به افیون است. من ویژگی‏های‏ اجتماعی و محسنات قهرمان ها و ضدقهرمان‏های‏ کتابم را، واقعی دارم می‏نویسم. قصه نویسی که نمی‏کنم. اگر کتاب دیگری هم در مورد وضع امروز، همین امروز، و دیروز، همان دیروز، بنویسم، همین است. اهل این نیستم که به کسی باج بدهم. یا از تهدیدهائی که همیشه دور و برم را پر کرده است، زهره ترک شوم. مگر این که زهره‏ام را بگیرند و بترکانند که دیگر نیستم تا بنویسم.

نه تهمت است، نه افترا و نه کار سیاسی، سید علی خامنه‏ای که از آمران اصلی شبیخون تاتارها به دانشجویان ایران است، از دیرباز به افیون اعتیاد دارد. می گوئید نه، اجازه بدهید صلیب سرخ ازش تست خون بگیرد. از پیروانش هم، چه پاسدار و چه کمیته چی و چه بسیجی و چه « نهاد»ی،  بیشترشان معتاد شده‏اند. اصلا مملکت را اعتیاد برداشته است.

سال 1364که تهران هدف بمب افکن‏های‏ عراقی بود و بغداد هدف موشک‏های‏ خمینی، سید صادق طباطبائی « آقازاده »ی آیت‏الله العظمی طباطبائی قمی، که پدر و پسر از تریاکی‏های‏ معروف دوره شاه اند، پیش من گله می‏کرد که این «سیدعلی» باعث اعتیاد ایشان شده است. می‏گفت این آقای خامنه‏ای، سال ها «قندشکن» خانه‏ی‏ ابوی بود. یعنی که در ماه محرم هر سال، در « بیت» پدر این آقا، فراش قندشکستن بود. سید صادق طباطبائی که در میدان 25 شهریور تهران محضر ازدواج و طلاق و ثبت امضا دارد، یا داشت، ما را به قول خودش روزنامه نگار گیر آورده بود و با افشای سید علی خامنه‏ای، پنبه اش را زده بود. به گمانم مورد بی مهری قرار گرفته بود. تحویلش نگرفته بودند، یا حق و حسابش نرسیده بود. شاید هم چوب ابوی را خورده بود که با « امام خمینی» در گیری مذهبی داشت.

در دایره‏ی‏ سرگردان اسلام، به آخوندهای رده‏ی‏ بالا می‏گویند« آقا» و به پسران آیت‏الله و آیت‏الله‏های‏ عظمی، می‏گویند « آقازاده» . و آقازاده ها دلخور بودند که قندشکن ها برو بیا پیدا کرده بودند و پست و مقامی به هم زده بودند. می‏گفت: این آقا، هی به تعارف و یک بست یک بست، ما را تریاکی کرد. خدا برایش نسازد که ما را گرفتار بد بلیه ای کرد، اما خودش « نگاری» می‏کشد. نگاری، ترکیبی است از شیره و تریاک که در خطه‏ی‏ خراسان بیشتر مصرف دارد. اگر زمان ابومسلم خراسانی هم این معجون بود، لابد سیاه جامگان حزب‏اللهی‏های‏ خلیفه‏ی‏ بغداد از کار در می آمدند. مخصوصا در سبزوار و نیشابور، این نگاری و شیره رواج فراوانی دارد. تقریبا همه گیر است. شهریان و روستائیان این استان، بیش از استان‏های‏ دیگر ایران در دوره‏های‏ معروف به « تمدن بزرگ» و « ولایت فقیه » معتاد شده‏اند.

دوسال پیش اعلام شد که 85 در صد روستائیان خراسان معتادند. آمار نشان می‏دهد، آمار چرا، چهره‏های‏ تکیده و زرد و افسرده و خانه‏های‏ ایران نشان می‏دهند که در دوره ولایت فقیه، میزان اعتیاد در ایران نسبت به زمان شاه، بیش از 50 درصد افزایش یافته است. در سبزوار و نیشابور و قوچان و بیرجند و تربت حیدریه و صدها روستای خراسان، بیچاره نوزاد پیش از آن که متولد شود، غیر رسمی معتاد است و پس از تولد هم، رسما معتاد می‏شود. درصد بالائی از مردم این منطقه از ایران، از آن جا که یا شیره می کشند و می‏خورند، یا مبتلا به نگاری‏اند، به معتاد می‏گویند « شیرگی»، یعنی کسی که شیره می‏کشد و می‏خورد. زنی که جنین در رحم دارد و تا آخرین لحظه‏ی‏ زایمان هم تخدیر می‏کند، فرزندش را پیش از تولد آلوده کرده است. به محض آن که بچه به دنیا آمد، علاوه بر آن که مجبور است شیر مسموم بخورد، یک حب تریاک یا شیره هم می‏گذارند به دهانش؛ مثل غذا، مثل شیر. پدر و مادر می‏دانند که نوزاد معتاد است و بیش از شیر، برای تسکین و آرامش احتیاج به شیره و تریاک دارد. بچه مرفین می‏خواهد. و باید با مرفین بزرگ شود. در اتاقی که پر از دود تریاک است.. در محیطی که پر از چُرت و رخوت است. و به لب‏های‏ پدر و مادری باید بوسه بدهد که همیشه بوی شیره و تریاک ‏می‏دهد . بچه معتاد است. فرزندش هم باید معتاد باشد. حتی در آن قسمت از روستا‏های‏ ایران، و در خانواده‏های‏ روستائی که پدران و مادران معتاد نیستند، یا پدر، مثل بسیاری از پدران شهری، تفریحی تریاک می‏کشد و هنوز معتاد نشده است، وقتی بچه از دل درد و گوش درد و هزار درد دیگر، می نالد و می گرید، فوری ترین و موثرترین دارو برای تسکینش، یک حب تریاک است. خیلی از بچه‏های‏ معصوم هم، به همین شیوه معتاد می‏شوند. مرفین می‏رود توی خون شان.

در عمق روستا‏های‏ ایران، نه دارو بوده و نه دارو هست که جای تریاک را بگیرد. وقتی برای 1200 روستائی یک پزشک باشد و داروئی را که پزشک تجویز می‏کند نشود پیدا کرد، و در روزگاری که هزینه رسیدن به پزشک و نرخ پزشک، بسا از نرخ مردن بیشتر باشد، چاره ای جز توسل به مرفین باقی نمی ماند. و روستائیان که زنده بودن را تا مردن می شمرند، راهی جز اعتیاد نیافته اند. دولت ها و رژیم‏های‏ حاکم برایران هم، خود به این اعتیاد دامن زده‏اند. مردمی را که یکسره در رخوت و بی حالی باشند، یا در به در پی‏‏ تریاک و شیره و هروئین و حشیش، بی دغدغه تر می توان زیر مهمیز کشید. روزگار کدر را، راحت تر می‏شود سیاه کرد. همین است که حکومت اسلامی، نعل وارونه می‏زند و ابعاد اعتیاد را گسترده تر می‏کند.

سید صادق طباطبائی، « آقازاده»‏ی‏ آیت‏الله العظمی طباطبائی قمی که خود از

تریاکی‏های‏ وفادار قدیمی است، می‏گفت:

«... این آقای خامنه‏ای، از ترس ماموران مبارزه با مواد مخدر زمان شاه (که اکثراً خود معتاد بودند، یا مواد مخدر می فروختند،) بیشتر وقت ها بربام مساجد مشهد نگاری می کشید و ما را که آقازاده بودیم و پلیس هوامان را داشت، با خود می‏برد که اگر گیر کرد، خلاصش کنیم. چنین بود که ما معتاد شدیم (آخوندها و آخوند زاده‏های‏ رده‏ی‏ بالا، عموما به جای من، ‏می‏گویند: ما). حالا این شیره‏ای شده است رئیس مملکت...»

بعدها، پیش از فرار از ایران، شنیدم که آقازاده دو مدار بالاتر رفته است و هروئین می‏کشد. آنوقت ها که هنوز کلاس اول بود و فقط تریاک و شیره را قاطی می‏کرد  و می‏‏کشید، تعریف می‏کرد  که سید احمد خمینی « آقازاده»‏ی‏ امام هم، هفته ای دو سه روز، تریاکش را در خانه‏ی‏ ایشان می‏کشد.

دلیل و مکان این ملاقات را هم بگویم که استناد قضیه روشن شود:

سال 1364 که تهران 44 بار بمباران شد، پیچیده بود که رادیو بغداد اعلام کرده است منطقه‏ی‏ تهران پارس را بمباران نخواهد کرد. خانه اجاره ای من هم در خیابان 162 تهران پارس بود. محمد دهقانی، خبرنگار پیشین سرویس شهرستان کیهان و کارمند بعدی روابط عمومی این موسسه، (اگر تا به حال بازنشسته یا حزب‏اللهی نشده باشد)، به من تلفن زد که رادیو بغداد چنان گفته است و شوخی هم نیست. و التماس دعا داشت که منزل مرا، تا فرونشستن موج بمباران، پناهگاه کند. پذیرفتم. با خانم و بچه‏هایش آمد. کلید را دادم و خداحافظ. فردا شبش، سری به ایشان زدم ببینم کم و کسر دارند یا نه که دهقانی موضوع اعلامیه آیت‏الله طباطبائی قمی علیه خمینی را مطرح کرد. من از بی. بی. سی. شنیده بودم که طباطبائی در جنبه‏ی‏ مذهبی پنیه‏ی‏ امام را زده است. اما چون اهمیتی برایم نداشت، پی نکردم. دهقانی گفت با پسر آیت‏الله رابطه دارد. متن اعلامیه پیش «آقازاده» است و کلی افشاگری و اطلاعات در آستین دارد که به درد من می‏خورد. بمباران هم که شدید است و خانه‏ی‏ ایشان هم واقع در خیابان دولت که چندی پیش اطرافش بمب خورده بود. رفت قانعم کند سید صادق را هم در خانه‏ام پناه بدهم که گفتم خودت هم جمع کن بزن بچاک، آخوند محال است. دوستانی که با من بودند، قانعم کردند که کوتاه بیایم. تاکید کردم که با لباس آخوندی نه، لااقل با ظاهر آدم حسابی ها بیاید.

آمد. هنوز از پاشنه در تو نیامده بود که گفتم ما غلیظ غیرمسلمانیم و این جا نماز ندارد آقا. خندید و گفت: ما هم که غلیظ مسلمانیم، چندان اهل نماز نیستیم. اگر گاهی بخوانیم، حکم همان نرمشی را دارد که شما غیرمسلمان ها گاهی مرتکب می‏شوید. بی‏رودربایستی، مثل خودش خندیدم و گفتم: این هم از آقازاده‏های‏ آیات عظام. خنده معنی دارتری کرد و جواب داد:  این اشکال مردم است که گول « آقا» ها و « آقازاده»ها را خورده‏اند. آخوند، آخوند است قربان، عظمی و غیر عظمی که ندارد. آخوند هم شکل آدم است، آخوند هم دل دارد. پدر سوختگی‏هایش را هم که لابد شمای غیر مسلمان، از من مسلمان بهتر می‏شناسید.

نشست و نشستیم. جا خوش نکرده اُرد چای داد. هفت هشت نفری می‏شدیم. رُک و راست دست کرد توی جیب و شیره‏ی‏ سیاهی را که توی نایلون پیچیده بود در آورد، یک تکه‏ی‏ درشت گذاشت دهانش و فنجان چای را رویش. به بقیه هم بفرمائی زد و غلاف کرد. تازه به خانمش دستور داد که بلند شود سور و سات را جور کند. دهقانی قبلا گفته بود. خانم « آقازاده» بلند شد، ذغال و منقل آماده را از کیف آقازاده در آورد و مثل برق آتش روشن را گذاشت جلو آقا.  آقا هم دست کرد آن یکی جیبش و یک لول تریاک زرد سناتوری در آورد. با وسواس و عشق عجیبی، یک بست تریاک را با همان مقدار شیره قاطی کرد و با چاقوی مخصوص، معجونش را عمل آورد و بفرما زد. نبود. شروع کرد به کشیدن. حالا نکش کی بکش. یکی از همان معجون ها را هم برای خانمش درست کرد و برایش گرفت و بانو هم که خبره تر از آقا. جیز و جیز و نفسش جا آمد. آقازاده، همانطور که وافور را برای بانو گرفته بود، خنده ملیحی زد و گفت: عیال ما عربی هم خوب می رقصند. و بعد از شام رقصید. چادرش را به کمر بست و از پهلو گره زد و چه رقصی هم کرد. اما روسری را بر نداشت و بازهم مرا یاد عارفنامه‏ی‏ ایرج میرزا انداخت.

سرشام، یک بطر عرق خانگی را که از ارامنه‏ی‏ خیابان پدرثانی به صدتومان خریده بودیم، بازکردیم. توی بمباران ها، گاهی که گیرمان می آمد، می‏خوردیم که لال از دنیا نرویم. اگر چه تجربه داشتم که با این جماعت شوخی نباید کرد، به خنده گفتم: آقا می بخشندکه ما می خواهیم سر سفره‏ی‏ مرتضی علی ‏ام الخبائث بخوریم. تیز و بز جواب داد:‏  ام الخبائث کدام است جانم، بفرمائید آب حیات! اتفاقا ما هم بی میل نیستیم همراهی کنیم، اما اگر ویسکی داشتید بهتر بود. جنگی زنگ زدم به همسایه‏ی‏ سه دیوار آن طرف ترم که می دانستم دارد. آورد و نشست و آقازاده‏ی‏ آیت‏الله العظمی طباطبائی قمی که وقتی آمده بود لباس شخصی به تنش گریه می‏کرد، بی انصاف نصف جانی واکر را تاپایان غذا بلعید.

یکی از بچه‏ها که در یک شرکت روسی کار می‏کرد، دوسه روز پیشش برایم یک حلب سه کیلوئی ژانبون آورده بود. بازش کردیم. گفتم: آقا می بخشندکه مای غیر مسلمان می‏خواهیم سر سفره‏ی‏ مرتضی علی گوشت خوک بخوریم. گفت: بخشش برای چه قربان! ، این لذیذترین گوشت است. حرام و حلال دیگر قدیمی‏شده است، لطفا برای من و عیال هم مقداری از حلب خارج کنید. خارج کردیم و آقازاده و بانو، ژانبون را چنان خوردند که باقلوا را. گفتم: می بخشید، فرق بین ما و شما در چیست؟ گفت: در  این است که شما آقازاده نیستید و من هستم.

آقازاده که خودش را ساخت، تازه دست کرد جیبش اعلامیه ابوی را در آورد و به صدای بلند شروع به خواندن کرد. برادرانم فرهاد و فریبرز و فرزاد بودند و تنی چند از یاران. ماحصل، آیت‏الله العظمی طباطبائی قمی، زیراب امامت خمینی را زده بود که حضرتش « ملحد » است و شعار « علی ولی الله» را، از تـرکیب مثلث

«اشهدان لا اله الله - محمد رسول الله - علی ولی‏الله » حذف کرده و خواسته ثابت

کند که حالا منم « ولی الله» و نه حضرت علی.

شیره‏ی‏ آقازاده که ترکید و زد بالا و ویسکی کارساز آمد و معجون اثر گذاشت، شروع کرد به زدن پنبه خمینی و « آقازاده» اش سید احمد و پته‏ی‏ همه را ریخت روی آب که یک موردش همین سید علی خامنه‏ای بود که آن سال 1364 ، شده بود ریاست جمهوری امام. گفت که سیدعلی خامنه‏ای هم، مثل خود او «بمب افکن» است و ایشان را آن خبیث که نگاری می کشیده معتاد کرده است که شرحش را قبلا داده‏ام. می‏گفت سید احمد خمینی هم معتاد است؛ هم تریاک می‏کشد و هم شیره می اندازد بالا که اهل این کار، به این جور معتادان ‏می‏گویند بمب افکن دو طرفه. می‏گفت روزی یک اسپری مخصوص در اتاق امام خالی می‏کنند تا راحت نفس بکشد و به « نشاط» در آید. می‏گفت قیمت هر اسپری، به ارز بازار سیاه، دویست هزارتومان است. و من هنوز سر در نیاورده‏ام که آن اسپری دیگر چه معجونی بوده است. خانم سید صادق هم در وصف چشم چران بودن و هزره بودن سید احمد که خود ایشان عنوان « خانم باز» به آن می‏دادند، سخن‏ها گفت که حالا دیگر همه‏ی‏ مردم جنس آخوندها و « آقازاده» ها را از من بهتر شناخته‏اند و گفتن ندارد. البته عروس آیت‏الله العظمی طباطبائی قمی، جوری بیان مطلب می‏کرد که ما حدس زدیم حتما آقازاده‏ی‏ امام برای خود ایشان هم نقشه کشیده بوده است. دلایلی که می‏آورد، اکثراً باید تجربی می بود.

 

 

 

21

 

دور و بر در اصلی تربیت معلم، به عرض خیابان، و تاپشت در، مثل مور و ملخ ریخته‏اند؛ تنگاتنگ و نفس بر. هر چه نعره می کشند و چانه می زنند و چوب و چماق را به تهدید دور سر می‏چرخانند، در باز نمی‏شود. دانشجوئی که بالای درآهنی نشسته است، و از موضع صد در صد اسلامی حرف می‏زند، صدایش را؛ بر آمده از هفت بند خروشان، به سرو کله و گوش مهاجمان می‏کوبد که:

« ما خودمان تربیت معلم را پاک می‏کنیم. ما خودمان دفترهای سیاسی را می‏بندیم. ما خودمان نمی‏گذاریم حتی یک اتاق در اختیار دانشجویان سیاسی باشد».

دو دانشجوی دیگر هم، رفته‏اند بالای درخت و رفیق بردر نشسته شان را کمک می‏کنند. حرف ها را، عین توپ، به همدیگر رد می‏کنند. هنوز این یکی تمام نکرده، آن یکی شروع می‏کند. دانشجوئی که از درخت سمت راست بالا رفته است، فریاد می‏کشد:

« ما نمایندگان انجمن اسلامی دانشجویانیم، خودمان دستور امام را اجرا می‏کنیم».

از امام گفتنش پیداست که باید از « منافقین » باشد که اسـم مستعار خمینی است برای مجاهدین. کمونیست نیست. کمونیست که برای توجیه خویش نزد مهاجمان، یک ریز آیه‏ی‏ قرآن نمی‏خواند. احسان طبری هم که در زندان خمینی تبدیل شد به مفسر قرآن و شد استاد تحویل دادن آیه‏های‏ تمام بند و نیم بند، کمونیست که نبود، توده ای بود. از ویژگی‏های‏ توده ای ها این است که عقایدشان را می‏توانند عین لباس زیرشان، و به اقتضای موقعیت، هفته ای یکبار عوض کنند.

 

تا این جای کار، دست کم رسما حرفی از امام و دستور امام در کار نبوده. نه خامنه‏ای اسمی از امام برده، نه خلخالی، که دستور صریحی در مورد دانشگاه‏ها داده باشد. پس معلوم است دانشجوئی که از امام اسم می‏برد، دارد افشاگری می‏کند، اما به لباس حزب‏اللهی‏ها. اوباش حزب‏اللهی هم، در همه مراحلی که تا این لحظه از سرگذرانده ایم   عصر جمعه 29 فروردین 59 ، شعار  « درود برخامنه‏ای مرگ بر فدائی» داده‏اند، نه درود بر امام. پس معلوم است آن مسلمانِ بردرخت ایستاده، دارد ضمن تلاش برای دفع تهاجم، «کارسیاسی» می‏کند و خط ‏می‏دهد  که این همه زیر سر آن خبیث است. باید از مجاهدین باشد، اما حتی یکی از آن بوزینه ها نکته را نمی‏گیرد.

عده‏ای دیگر از دانشجویان هم، به عنوان نمایندگان انجمن اسلامی، در محوطه‏ی‏ تربیت معلم، پشت در اصلی و سینه به سینه‏ی‏ مهاجمان جمع شده‏اند. یک خط در میان هم آیه قرآن می‏خوانند و به « فرمایشات امام» اشاره می‏کنند که یعنی رمز دو آتشه مسلمان بودن و حزب‏اللهی زیستن. رگ‏های‏ گردن شان بر آمده، چشم هاشان از فرط فریاد سرخ شده، و چهره شان گل انداخته است. آیه‏ها را چنان غلیظ می‏خوانند؛ و با مخرج عربی، که گوئی بر منبر نشسته اند. زور می‏زنند تا به تاتارها حالی کنند که خودشان از آن‏ها مومن‏تر و مسلمان‏تر و خط امامی‏ترند واصلا « آقا »، یعنی خامنه‏ای، فرموده‏اند سه روز مهلت را باید رعایت کرد و تازه پس از آن هم « نهادها » و « مسئولین » انقلاب وارد عمل خواهند شد. اما مگر کسی زیر بار می‏رود. فشارها بیشتر شده است، چوب ها برگرد سر تاتارها رقصان‏تر و حرف ها تندتر. گروه‏های‏ فشار، به دانشجویانی هم که خود را نماینده انجمن اسلامی معرفی کرده و پشت آیه‏های‏ قرآن و « فرمایشات امام» سنگر گرفته‏‏اند، یکسره فحش خواهر و مادر می‏دهند.

در حدود ساعت 6 بعد از ظهر جمعه 29 فروردین، عده‏ی‏ تاتارها آب می‏رود. گروهی‏شان که قانع شده‏اند فتح تربیت معلم چندان آسان نیست، می‏روند تا فرصت را برای شبیخون به دانشکده‏های‏ دیگر از دست ندهند. برای فتح این قلعه، وقت بسیار است. شاید هم ادعای دانشجویانی را که بر درخت و در نشسته و به نرده ها آویزان شده‏اند، باور کرده باشند. جماعتی شان هم، که چندان نیستند، می‏مانند به چانه زدن. احتمال تکرار واقعه‏ی‏ پلی‏تکنیک، دست کم در آن عصر ملس، نمی‏رود. بر می‏گردیم به خیابان شانزده آذر گل نسرین بچینیم.

محمد هم خودش را به ما رسانده است. می‏گوید از آن سه دانشجوی پلی‏تکنیک، دو تن شان؛ اگرچه سخت آسیب دیده‏اند، زنده‏اند، اما سومی که خون ریزی مغزی کرده بود، مرده است. با چوبی که برسرش مهره شش بر دفرانسیال کامیون زده بود، برفرق او کوفته بودند. گرز برداشته‏اند و احساس خود رستم بینی می‏کنند. گرز حزب‏الله، چنان برسرش نشسته است که گلوله‏ای برسینه اش. وقتی حال آن دانشجو را تعریف می‏کند، که قرار بوده است مهندس شود، بغضش می ترکد. نیمی از ماجرای انتقال آن سه به بیمارستان را، با گریه بازگو می‏کند. حال عجیبی پیدا کرده است محمد. دیگر آن محمد چند ساعت پیش نیست. خطرناک است. ممکن است کار دست خودش بدهد. اگر چه نه به خواست من آمده است و نه به حرف من، پیشنهاد می‏کنم برگردد خانه. نه می‏گذارد و نه بر می‏دارد و تشر می‏زند: مگر به میل تو آمده‏ام که به سفارش تو برگردم؟! اگر نمی‏توانی بکشی، خودت برگرد ! یکی از گوش‏های‏ سرخم را با دست می‏خارانم و سوار می‏شوم. آنقدر سوار شده‏اند که روی پای همدیگر نشسته اند. با خودم، در آن پیکان عهد بوق‏، اما سرحال، شده‏ایم هشت نفر. دنده‏ی‏ اتومبیل مانده است میان دو پای محمد. من کلاچ می‏گیرم و او دنده عوض می‏کند.

 

در اطراف مرکز دانشجویان پیشگام و دانشجویان مسلمان، می‏شنویم که گروه‏های‏ فشار، همزمان به مدرسه عالی پارس، دانشکده حسابداری و دانشکده هنرهای دراماتیک هم یورش برده‏اند. هر جور حساب می‏کنیم، هجوم‏های‏ همزمان نمی‏تواند به وسیله شاخه‏های‏ همان سیلی صورت گرفته باشد که از دانشگاه تهران زده است بیرون. دانشجویان خبر می‏دهند که گروه‏های‏ فشار، از پیش به شماره‏های‏ یک و دو سه و چهار تقسیم شده‏اند و سیلی که از دانشگاه راه افتاد، تازه یکی از این شماره ها بوده است. همزمان با شروع معرکه‏ی‏ خامنه‏ای، شماره‏های‏ دیگر؛ در نقاط دیگر، آماده باش داشته‏اند. کمین کامل است. ما نمی توانستیم همزمان همه جا باشیم. بچه‏های‏ دیگر خبر می‏آوردند. ما از تربیت معلم و پلی‏تکنیک خبر می‏‏دهیم، آن‏ها از « آب سردار» که محل دانشکده هنرهای دراماتیک است. می‏گویند گروه‏های‏ فشار در حمله به دانشکده هنرهای دراماتیک، از پشتیبانی کامل کمیته چی‏های‏ مسلح به تفنگ ژ. س. برخوردار بوده‏اند، و شلیک هم کرده‏اند.

وقتی گروه‏های‏ مهاجم سعی می‏کنند درِ اصلی دانشکده را باز کنند و از دیوار بالا بروند، عده ای از مردم، به طرفداری از دانشجویان، با آن‏ها در گیر می‏شوند. زد و خورد سنگینی در می‏گیرد که در نتیجه اش عده ای از مردم و تنی چند از حزب‏اللهی‏ها، زخم بر می‏دارند. صدای آژیر آمبولانس ها، از شروع درگیری، خیابان ها را بر می‏دارد. دانشجویان، از درون چنان مقاومتی کرده‏اند که اوباش امام متحیر مانده‏اند. جماعتی از ایشان، پیش از آن که دست به کار شوند، مورد حمله‏ی‏ متقابل دانشجویان قرار می‏گیرند و به همان سوئی که آمده اند، پرتاب می‏شوند. کمیته چی‏های‏ مسلح که قرار بود فقط تامین بایستند، غیرتی می‏شوند و دانشکده را دیوانه وار به رگبار می بندند. عده ای از دانشجویان زخمی می‏شوند، اما در دانشکده را باز نمی‏کنند. در نخستین یورش ، از آن جا که تاتارها از بیرون هم با مقاومت مردم رو به رو بوده‏اند، موفق به « فتح» دانشکده هنرهای دراماتیک نمی‏شوند. اما، در سال‏های‏ بعد، خود هنرهای دراماتیک را، مثل گرگ از هم می‏درند. ظاهراً حجم در گیری مردم چنان سنگین بوده که گروه‏های‏ فشار ناچار شده‏اند با به جا گذاشتن زخمی‏های‏ فراوانی، صحنه را ترک کنند.

بوی خون تندتر شده است. تاتارها بزودی بر می‏گردند. عده شان بیشتر است. اسلحه‏ی‏ گرم دارند. نوزده ماه پیش هم، سربازان گارد شاه، در همین نقطه اسلحه‏ی‏ گرم داشتند، در همین آب سردار و خیابان ژاله و میدان ژاله. همین جا بود که جمعه سیاه راه افتاد؛ هفده شهریور 1357. و چه خون ها که به ضرب گلوله ارتش شاهنشاهی به زمین نریخت. با عکس هائی که از اجساد شماره دار در غسالخانه بهشت‏زهرا برداشته بودند، و به نوشته روزنامه ها و به شهادت چشم‏هائی که یکی مال خود من بود، دو هزار و ششصد و پنجاه نفر را، همان روز، و در همین جا کشته بودند؛ با گلوله‏های‏ تفنگ ژ. س. با گلوله‏ی‏ هلی کوپترهائی که بعدها یکی از کارمندان دفترشاه که در لندن مصاحبه کرده بود و به شاه خودش می‏گفت «  قصاب» ، « پادشاه جوان بخت» بریکی از همان‏ها سوار بود.

سیل خون سال 1357 را، محمدرضاشاه پهلوی و ژنرال اویسی فرماندار نظامی تهران راه انداخته بودند و سیل خون سال 1359 را ، ژنرال خامنه‏ای و روح‏الله شاه خمینی. تا بود، تاج شاهنشاهی سفیه می‏کشت و حالا هم، عمامه ولایت فقیه.

تاتارهای جدید، دوباره بر می‏گردند. عده شان بیشتر است. هم پول نفت را دارند و هم اسلحه‏ی‏ گرم و قصاب حرفه‏ای را. اما حالی شده‏اند که عبور از سد دانشگاه‏ها و جنبش دانشجوئی ایران، به آن آسانی ها هم که فکر می‏کردند نیست. باید همه جانبه‏تر بتازند. باید بیشتر بکشند. باید بی رحم‏تر باشند و به جای راه و مزرعه و برق ، دار و زندان و گورستان بسازند. (که همین کار را هم می‏کنند) .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمین تفته شکاف برداشت و لرزه بر شکاف افکند و دهان بازکرد و فوران زد. زمین خشک آمده تفتید. زمین خشک آمده سوخت.

 

هر گیاهی که بازخواست بروید، ترک برداشت و دانه دانه شد. گیاه برزمین بارید. گیاه خشک شد.

 

پهنای روزگار، گاهواره‏ی‏ برگ‏های‏ خشکیده بود.

 

هیچ درختی، برگی نداشت و هیچ برگی به رقص گیاهان دلخوش نبود.

 

پنجه‏های‏ تکیده‏ی‏ بارانی که در انتظار بارش مرده بود، تصویر هولناک ابری بود که از زادگاهش حریق بر می خاست.

 

ابری که خواست ببارد، باران نداشت. بارانی که مرده بود، از برگ‏های‏ خشکیده تابوتی ساخته بود به طول وعرض گیاهان شرمنده.

 

 

 

22

 

سوسک‏های‏ چاق و چله، که فراوان از زباله دانی خورده‏اند و فربه شده‏اند، روشنائی را دیده‏اند و به سوراخ هاشان خزیده‏اند؛ به مسجدها و پایگاه‏های‏ کمیته‏ها و مناطق چندگانه سپاه. و به شورای انقلاب و لابد جماران، مقر بدکاران که بوی گندش دنیا را برداشته است. اما، کم کم روز هم دارد تاریک می‏شود. چیزی نمانده است که زایمان زمین مختل شود و تکثیر دیوانه وار حشرات، جلو نور خورشید را بگیرد، اگر اصلا خورشیدی در کار باشد. آن وقت است که سوسک‏ها زمین را بر‏می‏دارند.

خیابان کنار دانشگاه خلوت شده است. هوای ملس غروب جمعه، با تاریک‏تر شدن روز، به سردی زده است. دانشجویان، زنجیری را که خود حلقه‏هایش بوده‏اند، برداشته‏اند. پراکنده و با ته مانده‏ی‏ حرارتی که از آخرین شعله ها می‏گیرند، در اطراف و در مرکز دانشجوئی ایستاده اند به بحث پیرامون آن چه از صبح آن روز بر ایشان رفته است. راستی، « برما چه رفته است باربد؟»

 

آخرین خبر این است که پنج دانشجوی هنرهای دراماتیک، در عرصه‏ی‏ آب سردار، بدجوری زخمی شده‏اند و دو چند ایشان هم، از مردمی که به حمایت فرزندان شان آمده بودند. ‏می‏گویند که از این مجموع، سه تن بدحال اند. به زنده ماندن دو دانشجوی دراماتیک، امیدی نیست. جان آدمی چه ارزان است. درگیری فروکش کرده، اما فروننشسته است. زمینه نشان ‏می‏دهد  که هنوز اول عشق است. آن چه امروز بر ما گذشته، چشم زهری بیش نبوده است.

سـر آن دارم تا محمد خسته و مـانده را به خانه برسـانم که اصـرار درمانـدن

می‏کند. خود من هم دست کمی از او ندارم. گاهی وقت ها، آدمی بیش از ظرفیتش لجوج می‏شود. موضوع لطمه و آسیب برایش حل می‏شود. برای قدم‏هایش چرتکه نمی اندازد. نه که دردهایش را مخفی کند، نه، درد خودش می گریزد. همه‏ی‏ تن به درد نهیب می‏زند. همه‏ی‏ روح نهیب می‏شود. آدم می‏رود تا بالاخره به جائی که آرزو دارد برسد، یا، بماند و بشکند. قانعش می‏کنم که روزهای سخت‏تری را در پیش داریم. بد نیست چند ساعتی بخوابد و تجدید نیرو کند. زیربار نمی‏رود. باز می‏گوید اگر خودت بریده ای برسانمت خانه. و باز همان جدال لفظی و همان نگاه ها. محمد برای خودش یک پا مدعی شده است. بعضی وقت ها هم، با رشادت‏هایش منِ « رفیق» را خجالت ‏می‏دهد . می‏خواهد همان جا در دفتر دانشجوئی بماند و در آماده باش باشد. با بچه‏های‏ پیشگام تماس می‏گیرم. با خشنودی قبول می‏کنند. حسابی تحویلش می‏گیرند. محمد برای خودش کسی شده است. بعدها، آنقدر به این بچه‏ها نزدیک شد که شد مسئول بردن روزنامه‏ی‏ ارگان به بخشی از مازندان.

 من باید بروم چند ساعتی مسافرکشی کنم. چند تومان بیشتر پول توی جیبم نیست و آخرین سیگارم را هم، طفلکی محمد خریده است. از وقتی که از روزنامه کیهان بیرونم کرده‏اند، افتاده‏ام به مسافر کشی تا « اموراتم» بگذرد. هم فال است و هم تماشا. با حال و روز مردم هم بیشتر برخورد نزدیک می‏کنم. من می روم و محمد می ماند.

اول سری به خانه می زنم. به خوردن غذائی و بازی دلنواز با دختر سه ساله‏ام ختن. بوسه ها و بابا گفتن‏هایش، خستگی را از تنم در می‏کند. چشم مادرش از این جور « برنامه ها» ترسیده است. اصرار می‏کند که با من بیاید. می ترسد مثل سال 1357 که چماقداران و سربازان شاه به جان مردم افتاده بودند، آخر شب سر از سردخانه‏ی‏ بیمارستان هزارتختخوابی در آورد. بهمن سال 1357 که ارتش و شهربانی شاه به دانشگاه و تظاهرات مردم در میدان 24 اسفند حمله کرده بودند. جلو سینما اونیورسال گرفتار یک « ریو » از کوماندوهای شهربانی شاه شدم. همافران نیروی هوائی، جانب قیام را گرفته بودند. نمی‏گذاشتند نیرو علیه مردم وارد میدان شود. نیروی زمینی چرا. از فرمانداری نظامی تهران تیمسار رحیمی و فرمانداری نظامی ایران تیمسار اویسی دستور می گرفت و به سینه‏ی‏ مردم شلیک می‏کرد. سردسته و نخست وزیرشان هم که دکتر شاپور بختیار بود. دم از قانون اساسی و استقرار عدالت اجتماعی و دموکراسی می‏زد و لشکر 91 زرهی اهواز را راه انداخته بود که با توپ و تانک به شهر بریزند و مردم را به خاک و خون بکشند. آن وقت می‏گفت این ها سرخود عمل کرده‏اند، من بی‏خبر بوده‏ام. و جلو دانشگاه تهران قتل عام راه می‏انداخت و می‏گفت کارمن نبوده است، ارتش سرخود عمل می‏کند. اقلا نمی‏گفت که در اثبات انکارش استعفا کند. ماند تا آن گونه برود که با آمدن روح‏الله موسوی خمینی رفت.

به خاطر وضع نیروی هوائی و شدت عمل نیروی زمینی علیه مردم، ما داشتیم به این شعار پرو بال ‏می‏دادیم که: « درود بر نیروی هوائی مرگ به نیروی زمینی» که « ریو»ی شهربانی رسید. مردم از کوچه بغل سینما اونیورسال فرار کردند و من فرصت پیدا نکردم. تا آمدم به خود بجنبم، کوماندوها ریخته بودند پائین. خودم را پرت کردم پشت میز روزنامه فروشی جلو سینما. اما نشد، آژان‏های‏ شاه دیدند و گرفتندم به باد باتون برقی. تا می‏خوردم زدندم. وقتی دیدم سرم گیج می‏رود و چیزی نمانده است به زمین در غلتم، همه‏ی‏ توانم را جمع کردم و فریاد کشیدم که: « بابا من خبرنگارم!» سردسته‏ی‏ آژان ها، چند فحش خواهر و مادر چاشنی کرد و داد زد: « بزنید مادر قحبه رو، خبرنگاره!» آخرش افتادم و وقتی به هوش آمدم، بیمارستان هزارتختخوابی بودم. می‏گفتند کوماندوها مرا به همان حال رها کرده بودند و مردم جنازه‏ام را در برده بودند و مدتی روی دست می‏چرخاندند که: مردم! این روزنامه نگار مملکته که کشتنش. محمد ابراهیمیان خبرنگار روزنامه اطلاعات، برای کسب خبر آمده بود بیمارستان که بعدش تلفن زد و همسرم را خبرکرد. خودش می‏گفت وقتی به بیمارستان رسید، یکراست بردندش به سردخانه و اتفاقا جنازه ای را نشانش دادند که عین من بود، با همان قیافه و همان لباسی که از خانه بیرون زده بودم. بیچاره غش کرده بود و افتاده بود. و حالا نمی گذارد بروم. احساساتی هست، اما سیاسی نه. شاخکش گرفته است که این رفتن، از آن رفتن هاست. دلیل آوردن بی فایده است. کار به بازشدن پنجره و تهدید به خودکشی از طبقه پنجم کوی نویسندگان می‏کشد. آخرش بچه را می سپریم به خاله ها و راه می افتیم. کلاچ و دنده و حرکت.

بیست و دوسه تومانی که کار می‏کنم، مسافری به تورم می‏خورد به مقصد ونک که باید از طرف‏های‏ دانشکده حسابداری بگذرم. بین راه، مسافر بالای شهری ما، با یک من فیس و افاده، با من اتمام حجت می‏کند که باید ببرمش توی خیابان دانشکده و درِ خانه پیاده اش کنم.

کمیته چی ها؛ مسلح به تفنگ ژ. س. با ته ریشی در انتظار گرد د. د. ت. و لبی که به خلاف قواعد سیما سازی حزب‏الله به لبخندی گشوده است، راه را بسته اند. اصرار می‏کنم که اجازه بدهند مسافرم را درِ خانه اش پیاده کنم. ‏می‏گویند: جلو دانشکده حسابداری دارند زد وخورد می‏کنند. اگر بروید توی خیابان، هم ماشین‏تان را داغان می‏کنند، هم خودتان را. خبر درگیری را با خوشحالی می‏دهند. گل از گل شان شکفته است. این باید مرحله‏ی‏ دوم هجوم تاتارها باشد که فکر می‏کردیم فردا شروع شود. خبرما این بود که به دانشکده حسابداری هم، یکبار بعد از ظهر هجوم برده‏اند و موفق نشده‏اند. پس باید گروه‏های‏ دیگری را هم به دانشکده‏های‏ دیگر فرستاده باشند. خنده‏ای « بردارانه» می‏کنم و بر می‏گردم رو به صندلی عقب و مسافرم را نگاه می‏کنم که شرمنده‏ام، همین جا باید پیاده شوید. اما حریف با سماجت نشسته است و با نگاه متفرعنش حکم می‏کند که باید بروم توی خیابان. همسرم که وقایع آنروز را از من شنیده است، رو می‏کند به « بردار پاسدار» که: اگر دارند زد و خورد می‏کنند، پس شما چرا دخالت نمی‏کنید که جلوش را بگیرید؟ یکی از کمیته چی ها، با لحنی مهربان جواب ‏می‏دهد : « مردم می‏خواهند طبق فرمایش امام بروند دانشکده را بگیرند، اما دانشجویان پرروئی می‏کنند بیرون نمی آیند!»

چون ورود به خیابان، دست کم با اتومبیل امکان نداشت، بیش از آن اصرار نکردم. اما برای آن که مزه دهان شان را بفهمم، رو می‏کنم به پاسدار کمیته و با لحنی خودمانی و دلسوز می گویم: پس چرا برادران کمیته نمی‏روند به کمک مردم تا دانشجویان پررو را از دانشکده بکشند بیرون؟ مگر نمی‏گوئید دستور آقاست؟ جواب ‏می‏دهد: « بچه‏ها زیادند. دارند به مردم کمک می‏کنند. ما فقط دو سر خیابان را بسته ایم که ضد انقلاب به کمک دانشجویان نرود. خیالتان راحت باشد. زیاد نمی‏توانند مقاومت کنند».

گذاشتیم توی دنده که را بیفتیم و مسافرم را گوشه ای پیاده کنم که شروع کرد به توپیدن: « اگر خیلی ناراحتی، خودت هم پیاده شو برو به کمک برادران» و پول را انداخت طرف صندلی جلو، در را محکم بست و یک « کثافت حزب‏اللهی» هم نثار ما کرد و رفت. اولین باری بود که از ناسزا شنیدن کیف می‏کردم.

سرازیر شدم طرف دانشگاه که بچه‏ها را خبر کنم. دو سه بار صدای تک تیر آمد و سرعت که گرفتم، صدای رگبار. سرعتم چندان است که اگر آدمی بپرد جلو، یا اتومبیلی از فرعی بزند بیرون، ترمز کردن همانا و چپ کردن همان.

هرکسی از جائی خبری دارد. خبر دانشکده حسابداری را گرفته اند. ‏می‏گویند یکی از دانشجویان حسابداری هم، تا آن زمان، در این دانشکده کشته شده است. عده ای هم بیمارستانی شده‏اند. حدسم درست بود. یورش دوم، به فردا نکشید. اما هنوز این طرف ها نیامده اند. هستند، اما نه چندان. پراکنده و دور. از ما، انگاری که فقط مراقب‏اند. انگاری که دیده بانی گذاشته اند. تعداد ما را هم می‏شمرند. کی زیاد می‏شویم، کی کم می‏شویم، همه را زیر نظر دارند. شاید حدس می‏زدند بچه‏های‏ ما مسلح باشند. تا جائی که من می‏دانم، پیشگامی‏ها، راه کارگری‏ها و پیکاری‏ها رسما حضور داشتند و دانشجویان مسلمان به صورت غیر رسمی و پراکنده. به هر صورت، از این طرف اسلحه‏ای در کار نبود. می‏گفتند پیکاری‏ها اسلحه دارند، اما بی خود می‏گفتند. اگر اسلحه ای در کار بود، از چشم من که تا آخرش ماندم، پنهان نمی ماند، یا کسی می‏دید و به من می‏گفت، یا خودم می‏‏دیدم. نه، از ما کسی مسلح نبود. دارند سبک و سنگین می‏کنند. دنبال فرصت می‏گردند. وقت را می پایند.

 

تا ساعت ده و نیم شب جمعه 29 فروردین 1359، هنوز در اطراف دفاتر دانشجوئی کشیک می‏دهیم. اگر چه پراکنده، اما هستیم. محمد هم به ما ملحق شده است. اگر چه شب قبلش هم نخوابیده است، می‏گوید که خواب به چشمانش نمی‏آید.

ساعت یازده شب خلوت شد. اصلا کسی نبود جز دو سه تا از ما و چند تائی دیگر. در دفترها بودند، دست بالا ده تن. و چه لقمه‏ای شده بود. اگر حمله می‏کردند، کسی نبود جلودارشان باشد. فقر سازماندهی، از این چشمگیر‏تر نمی‏شد. می دانستند که چه بلائی سر دانشکده حسابداری آورده‏اند، ظهر و عصر آن روز را دیده بودند، و آن سیل چموش را، اما انگار نه انگار. سازش کرده بودند؟ مصالحه کرده بودند؟ سازمان ها؟ اعضای کمیته‏های‏ مرکزی؟ بعید نبود. معلوم شد که تا آن لحظات هم، دانشجویان و بعضی دوستداران ایشان، خود جوش ایستاده‏اند. اگر کسی در اطراف بود، سرو کله‏ی‏ « مسئولان» هم پیدا می‏شد و هی خرده فرمایش‏های‏ انقلابی مآبانه، اگر نبود که آن‏ها هم نبودند. پس خودشان چی؟ نباید پیش بینی می‏کردند؟ همه چیز که از چهار روز قبل 26 فروردین که دانشگاه تبریز را گرفتند، روشن بود. اعلامیه ها که نشان دهنده‏ی‏ آگاهی بود. چه تند و تیز و پرخروش هم بود. اما خودشان کجا بودند؟ سازمان هائی که طرفداران شان چپ و راست ضربه خورده بـودند؟ بـرقهرمانان کمیته‏های‏ مـرکزی و دفـاتـر

سیاسی چه رفته بود؟ «برما چه رفته است باربد؟»

 

سوار می‏شویم و می رویم به مسافر کشی. قرار می گذاریم یکی دو ساعت از نیمه شب گذشته تعطیل کنیم.

ده دقیقه از نیمه شب گذشته، دو مسافر، جلو داروخانه‏ی‏ تخت جمشید، دست بلند می‏کنند، مریض دارند. عجله دارند که زودتر داروها را به بیمار برسانند. رنگ و روی یکی پریده است و آن یکی چنان پریشان است که یکسره ضجه می‏زند و اشک می‏ریزد. راهشان نزدیک است و خیابان ها هم که خلوت. پدال گاز را تا ته فشار می‏دهم. هنوز از دنده دو به سه نکشیده‏ام که جوانی را می‏بینم وسط خیابان ایستاده و دست‏هایش را بالا برده است. ترمز هولناکی می‏کنم و مرد و مرکب را می‏لرزانم. چیزی نماند بود زیرش کنم. جیغ و داد  مسافران پریشانم به هوا می‏رود.

می پرد جلو، در پیکان را باز می‏کند و بالحنی خسته و مضطرب می‏گوید: «دانشگاه!» و بی آن که مقصدم رابپرسد و اجازه سوارشدن بگیرد، سوار می‏شود؛ تقریبا روی پای محمد می نشیند و در را می‏بندد. از نفس‏های‏ تند و کوتاهش پیداست که مسیری طولانی را دویده است. دو ریالی من بلافاصله می‏افتد. می‏زنم کنار و از آن دو مسافر، با شرمندگی تقاضا می‏کنم پیاده شوند. فهمیده بودم که باید اتفاقی افتاده باشد و حتی یک لحظه را هم نباید تلف کنم. فاصله‏ی‏ مقصد آن‏ها با دانشگاه، چندان نبود، اما وضع آن جوان نشان ‏می‏داد که وقت تنگ است. آن روزها، فحش خورما ملس شده بود. این روزها هم ملس است. هر بی چاک و دهنی، هرچه خواست می‏گوید و ما روی مان را می‏کنیم آن طرف و سوت بلبلی می‏زنیم. آن دو هم بد و بیراهی گفتند و چنان در پیکان را به هم کوفتند که گفتم الان گلگیرش پرید. برای راننده‏های‏ تاکسی و مسافرکش‏های‏ غیر حرفه ای تهران، به هم کوبیدن در از هر ناسزائی بدتر است.

گذاشتم دنده یک و کشیدم به دو و سه و پرواز کردم. فورا به هم اعتماد کرده‏ایم. خوبی ارتباط غیر تشکیلاتی همین است که آدم برای اعتماد کردن، آنقدر چرتکه نمی اندازد تا سهراب بمیرد:

- میری پیشگام؟

- فوراً ! فوراً !

چراغ قرمز تقاطع خیابان مصدق را، بی نیش ترمز رد می‏کنم.

-جلو پیشگام دیگه کسی نیست. ما همین یک ساعت پیش آن جا بودیم. خلوت شده بود. خبر چیه؟

نفسش هنوز سر جا نیامده است. بریده بریده و وحشت زده حرف می‏زند.

-تربیت معلم ! تربیت معلم!

-تربیت معلم چی؟

-بچه‏هارو دارن کباب می کنن. اگر دیر بجنبیم همه شون می سوزن!

و می ماند. بغض گلویش را گرفته است. نمی تواند بر هیجان و اضطرابش مسلط شود.

-چه جوری آخه؟

-سیصد تا از بچه‏ها تو ساختمانن. دور ساختمان رو آتش زدن! گاز اشک آور پرت کردن تو. بچه‏ها دارن خفه میشن!

از « رفیق » گفتنش معلوم است که از بچه‏های‏ چپ است. خیابان اناتول فرانس را، در شرق دانشگاه تهران، ممنوع یا آزاد، با همان سرعت می پیچم طرف پائین. چیزی نمانده بود فرمان بگیرد و بزنم به دار و درخت. همه‏ی‏ امیدم بساطی‏های‏ جلو دانشگاه بودند که شب‏ها را، اکثراً کنار بساط کتاب بیتوته می‏کردند.

می رسیم و هستند. چه آن‏هائی را که می شناسم و چه آن‏هائی را که نمی‏شناسم، خبر می‏کنم. شش تاشان می چپند توی ماشین و بقیه، به دو، روانه‏ی‏ تربیت معلم می‏شوند. توی راه، متوجه می‏شوم که در صندوق عقب بالاست و حالی می‏شوم که چندتائی هم چپیده اند توی صندوق عقب. سر چهار راه پائین تخت جمشید پیاده شان می‏کنم و دیوانه وار بر می‏گردم طرف دانشگاه. هفت هشت تای دیگر را که جمع و جور شده بودند، می اندازم بالا و سرو ته می‏کنم طرف خیابان روزولت. یکی از بچه‏ها می‏گوید عده ای از بساطی ها و چندتائی که آن دور و برها می پلکیده اند، با موتورسیکلت و اتومبیل و به دو، راهی‏ی‏ تربیت معلم شده‏اند.

دوباره می رسیم به همان چهارراه. پیاده شان می‏کنم و بر می گردم. ته مانده بچه‏ها را هم سوار می‏کنم و سر و ته می‏کنم. چنان ترمزی می‏کنم که اتومبیل از کنترل خارج می‏شود، می‏خورد به جدول و می‏ماند. همان جور ولش می‏کنیم و می دویم سمت در اصلی تربیت معلم.

هوا خیس است، بو ‏می‏دهد ، به تن می چسبد. پر از دود و باروت است هوا. فضای آن تکه از تهران، جبهه‏ای را می ماند، شهری را، روستائی را، که پس از فتح دشمن، غریب و آواره مانده باشد؛ با آدم‏های‏ پراکند، این جا و آن جا. تن و بدنش شکسته است. شیارهایش بیشتر شده است و فریاد می‏زند که: جنازه‏ام را از روی زمین بردارید. خیابان دارد گریه می‏کند. انگاری توی مغازه‏هائی که کرکره‏شان کشیده است، علی اللهی ها، هو می کشند: هو، هو، هو، هو. صدای دراویش را می شنوم. برهردری، صلیبی شکسته آویخته است. درِ هر خانه‏ای، حجله‏ای از حباب گذاشته اند. حجله خالیست، نه تصویری، نه چراغی.

 

بچه‏هائی که پیش از ما رسیده اند، امان نداده اند. از در و دیوار و نرده، زده‏اند تو و خودشان را رسانده‏اند به ساختمان اصلی؛ از در پشت، از دیوار خیابان موازی روزولت، از هر سو که می‏شده، وارد شده‏اند. دانشجویان تربیت معلم، در ساختمان اصلی ، داشتند خفه می‏شدند. بی پدر‏ها دورساختمان را آتش زده بودند. کباب می‏شدند اگر بچه‏ها از بیرون نمی جنبیدند. سه دانشجو کشته شده‏اند. دانشجویان بسیاری که در محاصره‏ی‏ حریق و گاز اشک آور و گلوله بوده اند، به حال خفگی دچار شده‏اند. حزب‏اللهی‏ها زده‏اند و رفته اند. تنها کمیته چی‏ها و پاسداران پراکنده مانده اند به حفظ نظم!  جلو تربیت معلم، و توی ساختمان، ویرانه است. تاتارها، به صغیر و کبیر و در و دیوار رحم نکرده‏اند. همه چیز را در هم کوبیده اند. عین منطقه‏ی‏ جنگ شده است.

پاسداران فاتح، چپ و راست و گردن فراز، جولان می‏دهند. در همان لحظه‏ای که ما می‏رسیم، یکی از جیپ‏های‏ سپاه پاسداران که گویا جیپ فرماندهی باشد، دمِ در اصلی ترمز می‏کند، دستورهای لازم را، به پاسداران دو سه منطقه که مثل مور و ملخ ریخته اند آن جا، ‏می‏دهد  و می‏رود. وقت تیک اوف آرتیستی، نگاهی تلخ به اکیپ ما می‏اندازد و به تهدید سرتکان ‏می‏دهد . پشت سر جیپ، مینی بوسی از راه می رسد. مسافر کش است. راه باز نبود. لاجرم باید نیش ترمزی می‏زد. می‏ایستد. خانمی که از مسافران است، سرش را از شیشه‏ی‏ پائین کشیده می‏آورد بیرون و به لحنی مضطرب می‏پرسد: چی شده آقا؟! می روم واقعه را کوتاه و فشرده برایش تعریف کنم که از پشت سر ، چند مهاجم بازمانده، می‏پرند توی حرفم که: دروغ میگی مرد حسابی؟! کدام گاز اشک آور؟! کی دیده کسی گاز اشک آور بندازه؟! کدوم آتیش؟! که می بینم هواپس است و الان است که ترتیب هر چندتامان را بدهند. جواب می‏دهم: « من که چیزی نگفتم برادر. من خودم خبرنگارم. اومدم ببینم چه خبره. خانم سئوالی کردند، منم آن چه رو شنیده بودم داشتم به شون می‏گفتم. حالا اگه قضیه جور دیگه ای بوده، خودتون تعریف کنین که هم من روشن شم، هم این خانم!»

راننده مینی بوس که با عاقبت آن گونه برخوردها و صحنه ها آشناست. متوجه لحن مسخره، اما تهدید آمیز برادران می‏شود و می گذارد توی دنده. من می مانم و همراهان و فوج مهاجمان که ناگهان می‏بینم محمود عسگریه، سخن گوی انجمن اسلامی روزنامه کیهان، به هئیت بزمجگان رو به رویم ایستاده است، چشم در چشم و نفس در نفس. ریش بزی خنده آورش را به نشانه‏ی‏ تمسخر می خاراند، پیچ و تابی به اندام فربه و بی قواره اش ‏می‏دهد  و زل می‏زند توی چشم من. تا می روم چیزی بگویم شاید از آن مهلکه خلاص مان کند، به لحن بازجویان سازمان امنیت شاه که گاهی ملایم و به تمسخر با آدم حرف می‏زدند و سرو ته کلمات را می کشیدند و با قر و قمزه قاطی می‏کردند، می پرسد: «هه هه، جنابعالی خبرنگار کدوم روزنامه باشین؟!»

این جانور، سال ها با من در روزنامه کیهان بوده است و هزار بار از دور به اسم صدایم کرده است و به چاپلوسی دولا راست شده است، اما حالا، در پایان سئوال تمسخر‏آمیزش، حتی نامم را برزبان نمی‏آورد. یعنی که اصلا مرا آدم حساب نمی‏کند. تازه فهمیدم که در پرتو انقلاب اسلامی « جنابعالی» شده ام.

گند قضیه در آمـده است و ایـن بابا مـی دانـد که مـا را، همـان اول کار از روزنامه بیرون کرده‏اند. اصلا خود این بابا و علی قاضی  و حاجی خباز و  آقای صدر و آقای ترنگان که مثل برق به « برادر» تبدیل شده بودند، به دستور خمینی، ما را پاکسازی کرده بودند. این‏ها، اعضای انجمن اسلامی کیهان بودند، رفته بودند به دست بوسی خمینی در قم، و دستور گرفته بودند که زیراب هیئت تحریریه کیهان را بزنند و فقط کسانی را که به نوکری امام رضایت داده بودند نگهدارند. پس از تصفیه هم، من رفته بودم پیش همین بابا و حاجی آقا مهدیان، آهن فروش معروف تهران که به حکم انقلاب و به عنوان نماینده بنیاد مستضعفان! کیهان را مصادره کرده بود، تا حق و حقوق ده سال کارم را بگیرم. گفته بودند: اولا شما در رژیم شاه سه سال ممنوع القلم بودید و حقی به شما تعلق نمی‏گیرد! و ثانیاً به مارکسیست‏های‏ ضد اسلامی که حتی پیش از انقلاب در برابر امام و ولایت فقیه «موضع گیری» کرده‏اند، باز خریدی نمی ماسد. و فتوکپی مصاحبه‏ام را با روزنامه «پرچم سرخ» هامبورگ، با ترجمه‏ی‏ فارسی، گذاشتند روی میز که شما پیش از بازگشت امام، در این مصاحبه گفته اید که حکومت « آقا » دیری نخواهد پائید. حالا ناز شصت هم می خواهید؟!

خوب، من چه جوری به این آقای عسگریه ثابت کنم که خالی نبسته‏ام و از طرف روزنامه ای، برای «کسب خبر» آمده ام؟ مواقع دیگر که گیر می‏کردم، کارت سابق خبرنگاری کیهان را در می‏آوردم، خودم را خبرنگار این روزنامه معرفی می‏کردم و از مهلکه می جستم. با این یکی چه کنم که حالا خودش عضو هیئت تحریریه کیهان است و جیک و بوک ما را هم می داند! و چه کنم که حریف این جوری به من زل زده است؟

از این که می بینم به چنین جرثومه‏ی‏ فرصت طلب و حقیری باید بازخواست پس بدهم، شقیقه‏هایم تند می‏زند و تمام تنم داغ می‏شود. لحظه‏ای قاطی می‏کنم که با مشت بگذارم توی آن دماغ کج و کوله اش که متوجه می شوم هر واکنشی، جان بقیه بچه‏ها راهم به خطر می اندازد. قضیه مرغ زیرک حافظ و تحمل دام را در ذهن مرور می‏کنم. بغضم را فرو می خورم، این پا و آن پائی می‏کنم و می زنم به لودگی:

« بالاخره نویسنده که هستیم برادر عسگریه؟ نیستیم؟ از شما قدیمی‏های‏ حرفه‏ای یاد گرفته‏ایم که اگر جائی اتفاقی افتاد، بایستیم ببینیم چه خبره.» و بلافاصله، ن گونه آن گونه

برای آن که یک جوری حواسش را پرت کنم، به همسرم اشاره می‏کنم و می‏خندم که‏: « خانم بنده» و اشاره ای به محمد که « ایشون هم از بستگان بنده هستن. جای شما خالی، مهمانی بودیم، از این جا رد می‏شدیم، دیدیم شلوغه، روی همون فضولی خبرنگاری، ترمزی کردیم ببینیم چه خبره. راستی بچه‏ها چطورن؟ حاج آقا خباز؟ آقای ترنگان؟ هزار ماشالله روزنامه رو هم که خیلی تمیز در میارین. بابا هرکدومتون کلی اهل قلم بودین و از ما قایم می‏کردین.»

و خنده ای پر نشاط سر می‏دهم. نمی‏دانم چرا دستم را می‏گیرد بکشد کنار که چند نفر سر می‏رسند و آن‏ها را به اسم صدا می‏کنند: حسین، احمد، تقی، محسن و چند اسم دیگر. و به صدای بلند، به همه‏ی‏ آن‏هائی که گویا می‏خواهند از صحنه خارج شوند و منتظر ایشان هستند، می‏گوید: « دوسه دقیقه صبر کنین، الان اومدم.» بعد، دستی به شانه‏ام می‏زند و به تهدید و تشر می‏گوید: « زرنگ بازی در نیار فریدون خان، آخرش یه جا گیر می‏کنی. از ما گفتن.» می‏رود و ما نفس عمیقی می‏کشیم و راه می‏افتیم. آن «گیر»ی که عسگریه می‏گفت، یک سال بعدش پیش آمد.

محمود عسگریه، سخنگوی انجمن اسلامی کیهان، فرمانده‏ی‏ یکی از گروه‏های‏ فشار بود. کدام شماره، نمی‏دانم. فهمیدم که به جز انجمن‏های‏ اسلامی دانشگاه‏ها، پاسداران کمیته ها، پاسداران سپاه و اوباش بیکاره، انجمن‏های‏ اسلامی کارخانه ها، اداره ها و موسسه‏های‏ خدماتی و مطبوعاتی هم، در جرگهِ تاتارها فعال بودند.  گویا فرماندهی به آتش کشیدن و کشتار دانشجویان تربیت معلم، با انجمن اسلامی روزنامه کیهان بود.

با آن همه خرابی و حریق و فشار، در آن نیمه شب هولناک که بسیاری از مردم هنوز خبر نداشتند چه بلائی دارند سر دانشجویان ایران می‏آورند و این بلا چه رابطه‏ای با آینده‏ی‏ تاریک ایشان دارد، تاتارها موفق نشده بودند دانشگاه تربیت معلم را فتح کنند. دانشجویان سرسخت، در محوطه‏ی‏ تربیت معلم، بیرون ساختمان اصلی، مانده بودند و اوباش امام را از رو برده بودند.

آن چه از آن پس بر من گذشته است، آدم درسته را هم می‏توانست ویران کند، چه رسد من نصفه نیمه را. چهل سانت از روده‏ی‏ کوچکم را، زیر ضرب کوماندو‏های‏ شاه در آورده بودم. یک ماه باید در بیمارستان می‏ماندم. حتی یک روز هم پس از کشیدن بخیه‏ها نماندم. بچه‏های‏ کنفدراسیون دانشجویان بالای سرم بودند و باید می‏رفتم به هامبورگ که شعر بخوانم، از وقایع سال 1357 بگویم و فراخوان بدهم. اینست که آن دل درد لعنتی برایم مانده است. در زندان خمینی هم که آنقدر شن و ریگ و غـذای آلـوده و دلهـره بـه خـوردم دادند که چیـزهای

دیگری را هم، همین اواخر، از همسایگی روده‏ام بیرون آورده‏اند.

برمن بسیار گذشته است و بسیارتر؛ تلخی ها و اضطراب‏های‏ کشنده. اما دلهره و هیجان آن روزهای تکان دهنده را، هرگز به خود ندیده ام، جز در زندان اوین که دیدم چه سلاخی‏ی‏ گرانی از بچه‏های‏ مردم می‏کنند.

 دل درد امانم را بریده است. خودم را می رسانم به درمانگاه احسان. یک مسکن « بوسکوپان» تزریق می‏کنم و راه می افتم طرف دانشگاه. بیرون چندان خبری نیست. اصلا خبری نیست. اما توی ساختمان دانشجویان پیشگام چرا. خبر این است که همان روز صبح، هماهنگ و همزمان با شبیخون تاتارها به دانشگاه‏ها، سقز و مهاباد را، در کردستان، به خاک و خون کشیده‏اند. رمز اصرار وارونه‏ی‏ خامنه‏ای که: «... بگذارید نهادها و مسئولان انقلاب کاررا یکسره کنند...» روشن تر از صبح شده است.

باید تهران را شلوغ می‏کردند تا کشتار مردم کُرد را بپوشانند. از مردادماه سال پیش-1358- ، هجوم بی رحمانه آخوندها و ریاست جمهوری مکلای خمینی به مردم کردستان، آغاز شده است. البته فاصله‏ی‏ کوتاهی برای « مذاکره با گروه‏ها»ورند و این بلورند و این بلورند و این بل    داده‏اند که تامین فرصت برای آمادگی بیشتر ارتش و سپاه پاسداران بوده است. چند ستوان و سروان لشکر سابق گارد شاهنشاهی، قبلا به من گفته بودند که آمران حکومت اسلامی رسما به ایشان گفته اند: تنها راه نجات شما از اعدام این است که بروید در کردستان بجنگید و وفاداری خود را به امام و اسلام نشان بدهید، والا که اخراج است و زندان و تیرباران. از بازماندگان ارتش شاه، عین هواداران خودشان، گلادیاتور ساخته بودند. و حالا همزمان با گستردن سفره‏ی‏ خون در دانشگاه‏های‏ ایران، شمشیر را از غلاف برای کُردهای ستمدیده از نیام بیرون کشیده‏اند. طبیعی ست که من نمی توانسته‏ام همزمان در کردستان باشم. واقعه آن روز را، از همان لحظه هائی که در قطعه 33 بهشت زهرا بودیم، از شماره 55 روزنامه کار( ارگان سازمان چریک‏های‏ فدائی خلق، پیش از انشعاب به اقلیت و

اکثریت) نقل می‏کنم:

«...صبح روز 29 فروردین 1359، ارتش مستقر در پادگان سقز، از پادگان بیرون آمده و دروازه‏های‏ شهر را در کنترل می‏گیرد. گویا، بدین وسیله می‏خواهد جاده ها را به منظور ورود ستون ارتشی که در فرودگاه سنندج مستقراست، به اصطلاح پاکسازی! کند...

«... ارتشی ها، شهر را با توپ و خمپاره مورد حمله قرار می‏دهند. امام جمعه سقز، با فرمانده پادگان وارد صحبت شده و از وی می‏خواهد که شهر را تسخیر کنیم و جاده ها را بگیریم...

«... ارتشی ها بیمارستان را هم می‏گیرند و از آن جا، به طرف هرکس که ببینند، شلیک می‏کنند. پیشمرگه ها و مردم، همه جا سنگر گرفته اند...

«... هلی کوپترها نیز وارد عمل شده و از هوا مردم را زیر رگبار می‏گرفتند و فانتوم ها هم، برفراز شهر به پرواز در آمده بودند. اما مردم سقز که در مرداد ماه گذشته و در جریان جنگ تحمیلی گذشته، مقاومت دلیرانه ای از خود نشان داده بودند، بی محابا در کوچه و خیابان به ساختن کوکتل مولوتف و سه راهی مشغول می‏شوند. آن‏ها به همه سنگرها سر می‏کشند و کمک‏های‏ لازم را به پیشمرگان می‏رسانند و زخمی ها را در بهداری نگهداری می‏کنند...

«... در این بهداری، وسایل لازم یافت نمی‏شود و زخمی ها را به بوکان می‏فرستند. جنازه‏های‏ شهدا، در مسجد نگهداری می‏شوند ویا در کنار خانه ها به خاک سپرده می‏شوند...

«... ده ها نفر از مردم بی دفاع براثر شلیک توپ و خمپاره، کشته و زخمی می‏شوند. بیشتر شهدا را، کودکان و زنان تشکیل می‏دهند. رفیق پروین افروزی، دانش آموز پیشگام، هنگام کمک رسانی به زخمی ها، مورد اصابت گلوله‏ی‏ ارتشی ها قرار می‏گیرد و شهید می‏شود...

«... شب هنگام، برق سقز یکپارچه قطع می‏شود و پادگان، بی هدف گلوله‏های‏

توپ و خمپاره شلیک می‏کند. صدای بلندگوی ارتش، از پادگان، از مردم می‏خواهد شهر را ترک کنند تا آن‏ها حساب « ضد انقلاب» را برسند، اما مردم وقعی نمی‏گذارند. از بلندگوی مسجد نیز که در دست پیشمرگان و مردم است، مرتباً اخبار جهت آگاهی مردم پخش می‏شود و از همین بلندگو، صدای سرودهای انقلابی نیز به گوش می رسد...

«... جاش‏ها (بخش اندکی از کردهای سرسپرده و مامور) نیز از چند نقطه مردم را که در بهداری و مسجد جمع شده‏اند، زیر آتش می‏گیرند. یک جاش کشته و چند جاش دیگر، زخمی و دستگیر می‏شوند. تلفات ارتش بسیار زیاد است (حدود 50 کشته و زخمی)، عده ای از پرسنل انقلابی، با سلاح هایشان، بـه مردم می پیوندند. دو تانک ارتشی منهدم می‏شود و یک هلی کوپتر به وسیله پیشمرگان سقوط می‏کند...»

 

اتاق‏های‏ دفتر دانشجویان پیشگام، مثل همیشه نیست، مضطرب است، به هم ریخته است. از اتاقی هنوز صدای ماشین تحریر می‏آید، انگاری که وصیت نامه‏ای پریشان، انگاری که شمارش لحظه‏های‏ رَمان و غلتان، و انگاری فریادی به استمداد: آی آدم ها ! آی آدم ها !...

امداد پزشکی آماده است. یکی از پزشکان، شب را همان جا مانده است، و یکی به کمک برای زخم بندی. بوی تاتارها همه جا را برداشته است. بر می‏گردم که بروم چند ساعتی بخوابم. همسرم بیرون منتظراست و محمد که پا به پای من آمده، یا نه، واقعا من پا به پای او آمده‏ام. پائین پله‏ها، یکی از دانشجویان پلی‏تکنیک را می بینم. سینه به سینه سلام وعلیکی می‏کنیم و می‏گذریم. بر می‏گردد به نام صدایم می‏کند. به لحنی که دنیا را برسرم می‏کوبد. می‏گوید: یکی از رفقائی که محمد به بیمارستان منتقل کرده بود، مرده است. نگاه مان لحظه‏ای در هم قفل می‏شود. دنیائی دیگر را، به آنی در می‏نوردیم. سری تکان می‏دهم که برخودم معلوم نیست یعنی چه.! بغضم را فرو می‏خورم و خداحافظی می‏کنم. محمد نمی‏تواند جلو خودش را بگیرد. به پهنای صورت اشک می‏ریزد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برتیغه‏ی‏ کوه یخ عقابی نشسته بود که بال‏های‏ سوخته اش را می‏شمرد. بر منقارش چهره‏ی‏ خراشیده‏ی‏ کویر بود و بر هر چنگش؛ دو چندان، زمین ترک خورده‏ی‏ ما.

 

بر آب‏های‏ یخ زده قایقی می‏رفت سه اندازه‏ی‏ کشتی. به هر جانب قایق، طنابی بسته بود که یخ‏های‏ شناور را به هر سو می‏کشید و در دهانه آبشار بلند می‏چرخید.

 

بر هرپله‏ی‏ آبشار، موجی به گِل در آمده آویخته بود و هر موجی، پوزه ای داشت به تیزی روزهای گرسنه.

 

بر آخرین پله‏ی‏ آبشار، قایقی می‏رفت، تنها سه اندازه‏ی‏ گندم.

 

کودکانی که برهنه بر تیغه‏های‏ دو جانب ایستاده بودند، به چنگ و در هوا می نوشتند: لبخند، مگر که تصویر قایق را، در نظر آورند.

 

هر کسی که سراغ یخ‏های‏ شناور را می گرفت، لاجرم بر بلندای آبشار به عبرت می نشست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ص 610

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com