23.11.12 00:29 Alter: 6 yrs

همنشین بهار:زندان=‌زنده دان، خاطرات خانه زندگان - قسمت اول تا پنجم

Kategorie: Meldung Rechts

 


 

http://www.youtube.com/watch?v=Zwq4cqFO5d8

من پیش و بعد از انقلاب زندانی سیاسی بودم. البتّه دستگیری‌ام در رابطه با هیچ گروه و حزب و سازمانی نبود و هم پرونده نداشته‌ام. در زمان شاه در خمین و خوانسار و اهواز و تهران (کمیته مشترک، قصر، اوین) و مشهد (در وکیل آباد و یکی دو جای دیگر) زندانی بودم.

بعد از انقلاب هم در گلپایگان و دارون و خوانسار و تهران (محل دادستانی انقلاب، اوین، قزل حصار) و در اصفهان (دستگرد، زندان سپاه و هتل اموات)... زندانی کشیدم.

به زندان (زنده دان)، پیش‌تر در مقالاتم اشاراتی کرده‌ام. امیدوارم بتوانم روزگار سپری شده را به تصویر کشم و آنچه را دیگران نگفته‌اند نیز بگویم. 

*** 

سال ۱۳۵۱ در دانشگاه مشهد فلسفه و کلام می‌خواندم و جدا از رشته خودم، به دانشکده علوم هم می‌رفتم و در کلاسهای فیزیک شرکت می‌کردم.

مسؤولین دانشگاه می‌گفتند در دو رشته همزمان درس خواندن، خلاف مقررّات است امّا بخاطر مقاله‌ای که در مورد «نور» نوشته بودم و شنیدند در قید و بند مدرک هم نیستم، با شوق من کنار آمدند...

در هردو رشته شاگرد اوّل بودم و سراپا شور.

...

متاسفانه بگیر و ببندهای آن ایاّم و تیرباران کسانیکه به مقابله با بیداد برخاسته بودند، شوق مرا برای کند و کاو در دنیای ذراّت و فوتون‌های نور، کور کرد.

به جای آزمایشگاه یا درسهای ماکس پلانک و هایزنبرگ، ذکر و فکرم قرآن و نهج البلاغه، مانیفست مارکس و انگلس، «چه باید کرد» لنین و چرنیشفسکی،و «از کجا آغاز کنیم» دکتر علی شریعتی بود و دربدر دنبال این یا آن نوشته از رژی دبره و رزا لوکزامبورگ و پویان، یا حنیف و احمدزاده و شعاعیان بودم...

 «جبر جو» مرا هم گرفته بود و در جامعه ایران جز ظلمت و تباهی نمی‌دیدم.

...

به خودم هی‌زدم که دل بستن به دنیای پر رمز و راز نوترینو و کوانتم یا سرگرم شدن به نظرات فارابی و این سینا و بیرونی، چه دردی از جامعه ایران حّل می‌کند؟

کم کم ذهنم را مسائل دیگری گرفت و از درس و مشق عملاً فاصله گرفتم. انگار در عالم دیگری سیر می‌کردم.

یکبار در کوه، (حوالی شاندیز)، دانشجویان همراهم پیشنهاد کردند در پردیس دانشگاه سخنرانی کنم. آنزمان دانشگاه فردوسی متمرکز نبود و هر دانشکده یک جای شهر قرار داشت و همه از هم دور.

موضوع سخنرانی را خودم تعئین کردم: «اسلام پاک و مسلمان پوک»

قرارشد در محل سخنرانی (دانشکده الاهّیات) هیچ اطلاعّیه‌ای ندهیم امّا در دانشکده‌های دیگر ساعاتی مانده به جلسه، محّل سخنرانی و موضوع آن دهان به دهان پخش شود. پیش‌تر خبر به طلبه‌های جوان یک مدرسه دینی و نیز به دانش آموزان دبیرستان اسدالله عَلم رسیده بود.

...

روز موعود، دانشکده الاهیّات با انبوهی دانشجو از دانشکده‌های دیگر و تعداد زیادی دانش آموز و چندین طلبه با لباس روحانی روبرو شد و سالن مملو از جمعیّت بود.

من دیر رسیدم. چند نفر از دوستانم بدو بدو آمدند و گفتند خیلی وقت است دنبال تو هستند.

مسؤولین دانشگاه که غافلگیر شده بودند مرا به یک دفتر فراخوانده و آنجا رئیس دانشکده زنده یاد «دکتر محمود رامیار» با غیظ و غضب گفت:

اینهمه دانشجو و دانش آموز از کجا خبردار شده‌اند که به اینجا آمده‌اند؟ کی طلبه‌ها را آورده؟...

من خودم را به آن راه زده و جواب درست و حسابی نمی‌دادم.

در اتاق جدا از دو فرد ناشناخته که یکی از آن‌ها عینک دودی داشت، دکتر علی شفاهی، دکتر محمود مهدوی دامغانی، دکتر محمود فاضل (یزدی مطلق)، دکتر کاظم مدیر شانه چی و تعدادی دیگر حضور داشتند.

عین جملات دکتر محمود رامیار را بخاطر دارم:

 «عزیز من شما دانشجوی بسیار ممتازی هستی، نوشته‌هایت از همین الان قابل چاپ است. همه استادان ازت تعریف می‌کنند، با سرنوشت خودت چرا بازی می‌کنی؟ یعنی چی اسلام پاک و مسلمان پوک...»

یکی از حضّار گفت: من ترا هیچوقت شلخته ندیدم. همیشه شیک پوش هستی، کروات می‌زنی، پاتوق‌ات کتابخانه است و بس، بسیار متین و آرامی. این بازی‌ها چیست درآوردی؟ کی زیر پای شما‌ها می‌نشیند؟ چرا اینهمه دانشجو را به اینجا کشاندی و با کلک، اطلاعّیه‌اش را در محّل سخنرانی نزدی...»

همه عصبانی بودند جز دکتر کاظم مدیر شانه چی که با ملاطفت مرا نگاه می‌کرد.

دانشجویان از بیرون داد و قال راه انداختند. در آن دانشکده پیش‌تر این خبر‌ها نبود.

...

آخرش با توپ و تشر گفتند حالا کار از کار گذشته ولی حواست را جمع کن پرت و پلا حرف بزنی کمترینش اینه که از تحصیل محروم می‌شی...

یکی از آن دو نا‌شناس (همان که عینک دودی داشت)، با تحکّم پرسید:

پدر و مادرت هم بولوند و چشم آبی هستند؟ بچه کجا هستی؟ کمی ترسیدم و گفتم گلپایگان...

- تا حالا دستگیر شدی؟

بله در ۱۶ سالگی.

- در شانزده سالگی؟ پس سابقه هم داری. واسه چی؟

در انشای خودم نوشته بودم: «بزرگ فلسفه قتل شاه دین حسین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.»

- کجا زندگی می‌کنی؟

در کوی دانشگاه

دکتر رامیار اشاره کرد برو. آن انسان بزرگوار خیلی نگران بود و مدام سرش را تکان می‌داد.

...

رئیس دانشکده و استادان هم به سالن آمدند. نوبت سخنرانی من رسید. از فرهنگ اسلامی و رابطه آن با تمدن ایرانی حرف زدم و به دسیسه‌های استعمار و ارتجاع اشاره کردم و گفتم جامعه ما را خناق گرفته و خناق با اختناق همریشه است...

اگرچه بار‌ها و بار‌ها سخنانم با ابراز احساسات شدید و کف زدن‌های زیاد روبرو گشت. امّا حالا که فکر می‌کنم می‌بینم هیچ عمقی نداشت، هیچ. فقط مهیّج بود و بس.

بگذریم که به جز رویارویی با ستم که عملی صالح و شریف است، آن سخنرانی با خودنمایی و انگیزه‌های حقیر هم همراه بود. شاید تنهاچیزی که در آن برجسته نبود، خدا و مردم بود.

...

اصلاً ذهن امثال من با پیچیدگی‌های جامعه ایران آشنایی نداشت.

در آن دوران بیشتر ما به امتناع انصاف و واقع بینی دچار شده و خودمان را با یک مشت شعر و شعار فریفته بودیم.

درست است که آزادیخواهان در تنگنا بودند و جامعه ایران ستم‌زده و وابسته بود امّا سیاهِ سیاه نبود.

...

از سن که پائین آمدم یکی گفت دکتر شانه چی کارت دارد. آن روحانی عالم و عزیز همانجا بود در شلوغی یواشکی خودش را به من رساند و گفت زود از اینجا برو. تا شلوغه برو. دانشجویان دوره‌ام کردند و یکی کتش را به من داد با یک کلاه. گفت بپوش و «کراوات» ‌ات را هم دربیار. عادی لای جمعیت بیا. زود باش. دستگیرت می‌کنند... 

................................................................... 

پانویس

فئودور داستایفسکی که با پرتگاه‌های روحی انسان آشناست، در رابطه با زندانش، رمان با ارزشی نوشته با عنوان:

خاطرات خانه مُردگان ЗАПИСКИ ИЗ МЕРТВОГО ДОМА (زاپیسکی ایز مئورتواوا دُما) 

او در این کتاب، انساّنیت در زندان را به تصویر کشیده و تأکید می‌کند: «ستمدیگان گناهی ندارند. تقصیر از ستم است.»

داستایفسکی با کسانی که تفاله‌های جامعه شمرده می‌شدند نیز زندان بود و در کتابش یادآور می‌شود که میان عقب‌افتاده‌ترین مردمان، نشانه‌هایی تردیدناپذیر از معنویتی بی‌‌‌‌نهایت زنده موجود است.

داستایفسکی در پایان محاکمه گروه انقلابی «پتراشفسکی» که سوسیالیستهای آرمانگرا بودند و هدفشان اصلاحات ارضی و برچیدن بساط ارباب و رعیتی در روسیه بود، نخست محکوم به اعدام شد، سپس حکم اعدامش به زندان با اعمال شاقه تخفیف یافت و در ۱۸۴۹ میلادی به تبعیدگاه سیبری فرستاده شد. او راست می‌گفت: ستمدیگان گناهی ندارند. تقصیر از ستم است.

 

 

قسمت دوّم

 

http://www.youtube.com/watch?v=nt5bbKZt7Q0

در بخش پیش با اشاره به اینکه در دو نظام شاه و شیخ زندانی سیاسی بودم، شرح دادم سال ۱۳۵۱ در دانشگاه مشهد، علاوه بر فلسفه و کلام، فیزیک می‌خواندم و به رازگشایی از ذرّات بنیادی علاقه داشتم امّا با بگیر و ببندهای ساواک و تیرباران کسانیکه به مقابله با بیداد برخاستند، دیگر آب خوش از گلویم پائین نرفت و جهت زندگیم عوض شد.

...

بعد از سخنرانی در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه، دوستانم پیغام دادند مأمورین ساواک به خوابگاه دانشجویان آمده و سراغ تو را گرفته‌اند، و از اتاق تو هرچه کتاب و عکس بوده، برده‌اند، مبادا آفتابی شوی.

در اتاقم علاوه بر کتب امانتی، و چند عکس (از سمپوزیوم لیزر، که سال ۱۳۵۰در اصفهان برگزار شد و بسیاری از فیزیکدانان جهان از جمله چارلز تاونز، پروخورف، سرجیو پورتو، دکتر علی جوان، دکتر فیروز پرتوی و خیلی‌های دیگر... شرکت نمودند)، مقاله‌ دست‌نویسی داشتم در مورد «اردا ویراف‌نامه» The Book of Arda Viraf و می‌ترسیدم گم و گور شود.

ارداویراف‌نامه که بعد‌ها وبال گردنم شد و به کمیته مشترک ضدخرابکاری که برسیم، شرح خواهم داد، اسم یکی از کتاب‌های نوشته شده به زبان پارسی میانه است که از پیش از اسلام بجا مانده‌است. مضمون کتاب، اعتقادات عامه ایرانیان پیش از اسلام در باره آخرت است و ربطی هم به سیاست ندارد.

دیگر در محیط دانشگاه ظاهر نشدم و عملاً به جاده‌ای ناشناخته افتادم. جاده‌ای خاکی، تاریک و پر از دست انداز.

.....................................

ملاقات با دکتر کاظم مدیر شانه چی

از استاد شانه چی نویسندهِ «علم الحدیث» و «مزارات خراسان»... کتاب «روضات الجنات خوانساری» را امانت گرفته بودم و حدس می‌زدم آنرا هم مامورین ساواک برده‌اند. خیلی نگران بودم.

استاد شانه چی در شمارِ نخستین طلابِ جدید پس از دورهِ رضاشاه بود.

می‌گفتند به این دلیل که پدر در کار خرید و فروش «شانه» بوده، فامیل «شانه چی» رویشان مانده است.

نیاکانش در اصل، کرمانی و زردشتی بودند و با کردار و پندار نیک همنشین...

یک روز صبح زود دل به دریا زدم و پرسون پرسون به خانه استاد رسیدم. تا مرا دید در آغوش گرفت و برایم چای و نان و پنیر آورد. به آرامی گفتم روضات الجنات...

گفت آوردی؟ گفتم نه، ازمابهتران برده‌اند...

خیلی ناراحت شد. بعد گفت کجا هستی؟ پول احتیاج نداری؟ بگو. لطفاً بگو. واقعش احتیاج داشتم امّا شرم کردم و گفتم نه، نه دارم.

بعد‌ها بود که شنیدم برادر و برادر‌زاده‌هایش سیاسی بودند.

فاطمه (زهره) شانه چی را ساواک تیرباران کرد، محسن شانه چی زندانیِ زمانِ شاه بود و بعد از انقلاب او را کشتند. خواهر و برارش (حسین و شهره) را هم.

«حاج محمد شانه چی» پدرشان نیز، پیش از انقلاب یکبار هفت ماه و هشت روز و بار دیگر حدود یکسال زندانی کشید. او علاوه بر آیت الله طالقانی با محمّد حنیف‌نژاد، حاج محمود مانیان، دکتر شیبانی، داریوش فروهر و خیلی‌های دیگر «همبند» بوده است.

با اصرار استاد شانه چی دو شب در خانه‌شان ماندم و به تقاضای خودم در کتابخانه خوابیدم.

...

همانطور که پیش‌تر گفته‌ام دستگیری‌ من پیش و بعد از انقلاب، در رابطه با گروه و حزب و سازمانی نبود و تنها خواست خداوندی و فراز و نشیبهای زندگی، دیدار افراد مشخصّی را نصیبم کرده است، وگرنه من سری توی سر‌ها نداشته و ندارم و صادقانه می‌گویم اگرچه به مسائل سیاسی می‌پردازم، با استعمار و ارتجاع زاویه و فاصله دارم و نزدیک به ۱۱ سال زندانی سیاسی بوده‌ام، اما سیاسی نیستم. یک انسان معمولی هستم که فقط می‌کوشد خودش باشد. مثل «پیاز». مثل پیازی که به قول «ویسلاوا شیمبورسکا» تا مغز مغز پیاز است. تا ریشه پیاز است و می‌تواند بی‌دلهره، به درون خودش نگاه کند.

...............................

ملاقات با دکتر علی شریعتی

با دکتر شریعتی بدون اینکه کوچک‌ترین آشنایی قبلی داشته باشم، آشنا بودم. انگار او را از گذشته‌های دور، می‌شناختم.

دلیل اینگونه «خویش+آوند» ی‌ها هنوز هم بر من معلوم نیست. بعضی وقت‌ها ظاهراً بدون زمینه عینی، با کسی احساس آشنایی یا غریبگی می‌کنیم بی‌آنکه وی را قبلاً دیده باشیم.

راست می‌گوید پاسکال، قلب دلائلی دارد که مغز از آن آگاه نیست.

من هیچوقت به حسینیه ارشاد نرفته و با اینکه دکتر شریعتی را دوست داشتم، در شمار مریدانش نبودم. تنها یکبار او را از دور دیده بودم. در مدرسه عالی بازرگانی، وقتی در مورد ریشه‌های اقتصادی رنسانس صحبت می‌کرد. همین و بس.

فقط چند نوشته از او خوانده بودم. مقاله «دوست داشتن از عشق بر‌تر است» در کتاب کویر، ترجمه مقدمه‌ای که به زبان فرانسه بر کتاب سرود جهش‌ها نوشته، «هنر در انتظار موعود» که نخستین بار خودم دست‌نویس کردم و دکتر دو جمله به آن افزود، «از کجا آغاز کنیم»، «آری این چنین بود برادر» و قضاوت از نظر من ناپسندش در مورد کتاب «بررسی چند مسأله اجتماعی» نوشته علی اکبر اکبری.

با اینحال با وی احساس خویشاوندی داشته و هنوز هم دارم. او نه یک فرد، بلکه یک «متن» است.

خیلی‌ها با ادبیات شریعتی حرف می‌زنند امّا وی را با نگاه تکفیرکنندگانش می‌نگرند. با نگاه مرتجعین. او یک متن است و خوانشگر آن متن اگر قرائت ارتجاعی داشته باشد نامحرم است و جز کژی نمی‌بیند. خوانشگر آن متن باید همدلانه رفتار کند و چون او خودش را به آب و آتش بزند و معتقد باشد راه رسیدن به آزادی، مبارزه و ازخودگذشتگی است بدون انتظار کمترین پاداشی.

...............................

کازانتزاکیس و شریعتی

در یونان بر سر مزار نیکوس کازانتزاکیس، بی‌اختیار بیاد او و قبر مظلومش در دمشق افتادم. واقعش این است که دکتر شریعتی تحت تاثیر کازانتزاکیس هم بود. «کازانتزاکیس» ی که خودش از نیچه و هومر و برگسون و زوربا، و از حمله ترکان عثمانی به جزیره کرت تاثیر گرفته بود. 

در رمانهای کازانتزاکیس (سرگشته راه حق، برادرکشی، مسیح باز مصلوب

Ο Χριστός Ξανασταυρώνεται

و در رمان گزارش به خاک یونان، «زرو زور و تزویر»، «مذهب علیه مذهب» و «عرفان و عدالت و آزادی» برجسته شده است. (مارکس هم در دین و دولت و سرمایه به نوعی به زر و زور و تزویر گوشه زده است.)

...............................

آیا اشیاء هم حرف می‌زنند؟

در دورانی که عملاً از دانشگاه دور بودم. لیست آثار دکتر شریعتی را که بعداً به همّت امثال مجید شریف و امیر رضایی و... تدوین و تنظیم شده ولی آنزمان پخش و پلا بود، تهیه نمودم و دوستی به ایشان رساندند.

...

علاقه داشتم یا بهتر بگویم نیاز داشتم او را ببینم. ببینم که چی؟ حرف بزنم؟ نه. سراپا به گوش باشم. او برای جان تشنه‌ام، ابر رحمت بود.

از جزئیات تلاشم برای دیدار (آنهم زمانیکه گشت‌های ساواک) کوچه پس کوچه‌ها را قرق می‌کردند، می‌گذرم... (...)

گاه مجبور بودم لباس سوسول‌ها را بپوشم تا به تور گشتهای ساواک نیافتم و چقدر اینکار برای من که فرزند کار و رنج و صحرا بودم، دشوار بود.

بالاخره روز موعود یا بهتر بگویم شب موعود رسید. یادم می‌آید زمستان بود و برف می‌بارید و من در کوچه (نزدیک خانه دکتر شریعتی) بدون شال و کلاه و دستکش از سرما می‌لرزیدم. احسان (پسر دکتر)، مرا دید. رفتیم داخل. سارا که کودکی هشت نه ساله می‌نمود دوید و با شور و شادی گفت بابا الان می‌آیند...

دکتر آمد و با گرمی دست داد و نشستیم. احسان با یک سینی چای به اتاق آمد امّا سینی و فنجان‌ها همه از دستش افتاد و شکست. شکست فنجان‌ها در بدو ورود، مرا درخود برد.

آیا اشیاء هم حرف می‌زنند؟

...............................

زنان، نیمه نانوشته تاریخ ‏اند.

دکتر شریعتی طفل خردسالی را که دربغل داشت زمین گذاشت و با هم فنجان‌های خردشده را جمع کردیم. گفتم اسمشان چیست؟ گفت: مونا. مونا یعنی آرزو‌ها...

پرسید آن نامه از شما بود که لیست نوشته‌های مرا هم داشت؟ گفتم بله. گفت خودم هم دقیقاً از جزئیات آنچه نوشته و سخنرانی کرده‌ام بی‌خبر بودم و ادامه داد در شروع نامه شما از «سفر به آغاز» نوشته‌اید. نوشته‌ای کوتاه امّا، مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم... شما باید بنویسید... قلم زیبایی دارید...

در آن نامه از قول دکتر غلامحسین مصاحب نوشته بودم: «پشت سر هر مرد بزرگ، زنی بزرگ ایستاده‌است. زنان، نیمه نانوشته تاریخ ‏اند... اگر همسران مردان بزرگ و کوشا نبودند و زندگی خانوادگی آن‌ها را امنیت نمی‌‏بخشیدند، هیچ ‏گاه آنان نمی‌‏توانستند با آسایش خاطر و خیال راحت به فعالیت‌های سیاسی، علمی، اجتماعی و فرهنگی دست زنند.»

پرسید جمله دکتر مصاحب را مخصوصاً نوشتید؟ گفتم بله، باید شما (نوع شما) همسر فداکاری داشته باشید که بتوانید با فراغ بال کار کنید.

گفت می‌دانم. بار من روی خانواده هم هست...

...............................

«گیوز» کیست و «گفتگو با گیوز» کجاست؟

برایش ترجمه مقدمه‌ای را که به زبان فرانسه، برای کتاب سرود جهش‌ها نوشته بود و به خواهش من پیش‌تر خانم «مادام کوتوریه» به فارسی برگردانده بود، خواندم که با متن مطالقت نمود و گفت عالی است.

با اینکه عمری از آن دیدار می‌گذرد مو به موی سخنان او را به یاد دارم.

ترجیح دادم بیشتر گوش کنم. حتی از شرایط سختی که بعد از سخنرانی در دانشگاه به آن دچار شده بودم و هراسی که از گشت‌های ساواک بر جانم افتاده بود، از بی‌پولی و اینکه هر روز باید لباس زردرنگی که دوست ندارم بپوشم تا به خیال خود، ردّ گم کنم حرف نزدم.

...

پرسیدم «گیوز» کیست؟ در لیست آثارتان «گفتگو با گیوز» در زندان سیته پاریس، هم هست و شنیدم شما گفته‌اید اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند. او کیست و این مصاحبه کجا است؟

دکتر شریعتی به کشته شدن «پاتریس لومومبا» و تظاهرات دانشجویان مقابل سفارت بلژیک در پاریس اشاره نمود و گفت مرا هم دستگیر نمودند و در زندان یکی ازروشنفکران کشور «توگو» به نام «گیوز» هم بود. با هم در مورد جهان سوم و مشکلات آن (...) بحث می‌کردیم، بعد سایر زندانیان آمدند و پیشنهاد کردند بحث را از اول شروع کنیم. گویا یکی در «توگو» چاپ کرده است.

...............................

بیان انسانی فیلم گاو

از دکتر غلامحسین ساعدی و فیلم گاو ‌خیلی تعریف کرد و گفت بیان انسانی فیلم گاو به نوعی به مسئله ازخود بی‌خود شدن و الیناسیون اشاره دارد.

فیلم قیصر را پیش از نمایش عمومی‌اش دیده بود. گفت شاید مسعود کیمیایی از «آری این چنین بود برادر» فیلم سینمایی بسازد. داستان بردگان مصر و اهرام اگر مثل آنچه قیصر نمایش می‌دهد، خروشان و چابک و شتابان باشد تاثیرگذار‌خواهد بود. گفتم آن قصّه را شما در مصر کنار اهرام نوشتید؟ بلند خندید و گفت نه، یک روز با همسرم با ماشین به طرف هلند می‌رفتیم. طرح اولّیه «آری این چنین بود برادر» در ذهنم شکل گرفت.

...

همینجا یادآوری کنم که با اسارت دکتر شریعتی، مسعود کیمیایی هم بازخواست شد و نتوانست فیلم مزبور را بسازد.

بگذریم...

...............................

امیر پرویز پویان و بیت آیت‌الله میلانی

از آیت‌الله میلانی و آیت الله خمینی صحبت شد. گفت یک عالم دین مثل آقای میلانی بر خلاف روشنفکران ما، با توده مردم رابطه‌ای بسیار گرم دارد. من خودم دیدم عده‌ای آمده بودند پیش ایشان و با اصرار از آقای میلانی می‌خواستند مالشان را پاک (حلال) کند تا پرداخت کنند، آقای میلانی کلی وقت گذاشت تا حساب کند، بعدهم بخشید و گفت اصلاً لازم نیست شما چیزی بپردازید. حتی در محله لات‌های مشهد، محله دریادل که من یک زمانی آنجا در دبیرستان حاج تقی‌آقا درس می‌دادم، کسانی پیش آیت الله میلانی می‌رفتند و سفره دلشان را باز می‌کردند. هیچکس هم مجبورشان نمی‌کرد.

ایشان شّم سیاسی داشت و با پدرم در کانون نشر حقایق مشهد به نوعی همراهی می‌کرد. من زیاد ایشان را می‌دیدم. خیلی‌ها از جمله امیر پرویز پویان پاتوقش اونجا بود.

...............................

روشنفکران ما با زبان یأجوج و مأجوج حرف می‌زنند.

گفتم ولی ایشان فتوا داده که رفتن به حسینّیه ارشاد حرام است و در اذان حسینّیه ارشاد «أشهد ان علیا ولی‌الله» گفته نمی‌شود. (این چه شّم سیاسی است؟)

گفت خب این از القائات نوه خودشان سید فاضل حسینی میلانی است که جزوه «دکتر چه می‌گوید» را علیه من نوشته است.

فتوا علیه ارشاد هم زیر سر او و سید مرتضی جزایری است که در جریان کودتای سرلشگر قرنی، به زندان و غلط کردم افتاد و برای همه حتی برای آیت الله میلانی گزارش نوشت و به ساواک داد. شیطنت کسانی است که تا پیش از آیت‌الله خمینی آخر روضه‌شان اعلیحضرت را رسماً دعا می‌کردند. اذان حسینیه با صدای زیبای آقای صبحدل همه جا هست. اذان حسینیه ارشاد بهانه است و تا رابطه روشنفکران و توده مردم قطع است این بازی ادامه دارد. روشنفکران ما با زبان یأجوج و مأجوج حرف می‌زنند. حتی اگر حرف نو داشته باشند، زبان توده مردم را بلد نیستند و با روحیات و فرهنگشان بیگانه‌اند.

...............................

خوشم بر این حبس و خوشم بر این کشته‌شدن

صحبت از سید جمال الدین اسدآبادی شد. گفتم وی در نامه‌ای نوشته من و شیخ محمد عبده هردو اشتباه کردیم چون برای حل مشکلات مردم، به شاهان یا علما روآوردیم، می‌بایستی مستقیماً مردم را خطاب می‌کردیم. گفت آن نامه مشهورش که در آن نوشته «خوشم بر این حبس و خوشم بر این کشته‌شدن»؟

گفتم نه، البتّه آنجا هم اشاره می‌کند که‌ای کاش تمام تخم افکار خود را در مزرعهٔ مستعد افکار ملت می‌کاشتم. نامه مورد اشاره من در کتاب تاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی هست.

گفت: من همین را گفته‌ام امّا نمی‌دانستم خودش هم تصریح نموده است.

...............................

علی نصیریان و نمایش ابوذر

در مورد نمایش ابوذر در حسینّیه ارشاد صحبت نمود و گفت شب نمایش مرتجعین تهدید کردند در سن، بمب می‌گذاریم و من به عمد سخنرانی را کِش دادم تا اگر قرار بر توطئه هست بلاگردان‌اش خودم باشم. در ضمن به بچه‌ها گفتم بگردید تا من صحبت می‌کنم ببینید چیزی پیدا می‌کنید. گفته بودند بمب می‌گذاریم.

از دعوت و شرکت علی نصیریان در شب نمایش و دیداری که با وی در حسینیه ارشاد داشته سخن گفت.)

آن شب دکتر از «ادیت پیاف» هم که من اولین بار نامش را می‌شنیدم، صحبت کرد. می‌گفت: «یک ترانه ‌اش به همه افاضاتِ آخوندهایِ مسیحی می‌ارزد.»

...

سیگار را با سیگار روشن می‌کرد و جاسیگاری‌اش پر از خاکستر شد. صحبت تا سحر به درازا کشید. دلم می‌خواست زمان می‌ایستاد.

...............................

علی این را ننویس، علی آنرا انتشار نده

یادم هست از کتابخانه اتاق، کتاب کویر را برداشت و باخنده گفت من امروز این کتاب را از خانه یکی از فامیل‌هایمان بلند کردم. آنجا کویر تنها و بیکس بود. انگار اصلاً کسی لای اونو باز نکرده، می‌دم به شما. بعد پرسید آیا نوشته‌هایم باعث نمی‌شود شما کتب دیگران مثلا از آقای مطهری را نخوانید؟ گفتم خیر. در اینصورت من الینه شما می‌شوم و این صحیح نیست. خیلی خوشحال شد و گفت هیچ نقدی به نوشته‌های من ندارید یا نشنیدید؟

پاسخ دادم من اگرچه لیست آثار شما را تهیه کردم امّا فقط تعداد کمی از آن‌ها را خوانده‌ام و به نوشته‌های شما اشراف ندارم.

گفت بیشترشان سخنرانی است نه نوشته. در حالیکه من نویسنده هستم و نه سخنران. حرف که می‌زنم ضبط و پیاده می‌شود بدون آنکه فرصت بازنگری داشته باشم. مثلاً جلال (آل احمد) این شانس و وقت را داشت که آثارش را پیش از چاپ به چند نفر که یکی از آن‌ها سیمین بود، (همسر جلال) بدهد، امّا من حتی در مواردی مثل نامه‌ای که در مورد مجلسی نوشتم باید حتی به عزیز‌ترین کسانم مثل پدرم حساب پس بدهم و‌ گاه به من التماس می‌کند علی این را ننویس، آنرا انتشار نده. پدرم را واقعا مرتجعین اذیت می‌کنند.

...

دوباره پرسید نقدی به نوشته‌های من ندارید یا نشنیدید؟

گفتم من در مورد زردتشت و اوستا چیزی نمی‌دانم امّا دوستی دارم که زردشتی است و معتقد است شما درباره زرتشت نوشته‌اید بدون اینکه اصل اوستا را به درستی مطالعه کرده باشید. او می‌گفت چون شما بعد از کودتا علیه دکتر مصدق، از خرداد ۱۳۳۴ در رادیو مشهد هر هفته دو برنامه داشتید و چون برای دستگاه کتاب شرعیات نوشته‌اید پس، از کودتای ۲۸ مرداد و کاشانی و فلسفی و امثال آن‌ها جانبداری می‌کنید، حتّی اگر از دکتر مصدّق تمجید کنید.

لبخند زد و نشان داد اینگونه نیست.

...............................

ماشین تند‌تر از الاغ حرکت می‌کند.

کتاب «بررسی چند مسألهٔ اجتماعی» نوشته علی اکبر اکبری را نشان داد و گفت در گوشه بعضی از صفحات این کتاب نظرات خودم را نوشته‌ام. اگر من نتوانم تعفّن بورژوازی را زیر سؤال ببرم، پس چکار کنم؟ و بلند خندید.

گفتم ایشان پیش‌تر در ماهنامه هیرمند و جنگ «فصل‌های سبز»، هم، آراء شما را نقد کرده و گفته بود شما پشتیبان اربابان زمین دار هستید.

او پنداشته که شما ماشین و ماشینیزم را یکی می‌گیرید و به نقش تاریخی سرمایه داری در تکامل اجتماعی و در تولید و ایجاد یک دنیای مدرن بی‌توجه‌اید. این اشتباه اوست. امّا شما او را مسخره می‌کنید. پرسید کجا مسخره کردم؟

گفتم در نواری شنیدم شما با اشاره به نویسنده همین کتاب (بررسی چند مسأله اجتماعی)، می‌گوئید فلانی گفته ماشین تند‌تر از الاغ حرکت می‌کند و می‌خندید، بعد همه مستمعین بلندبلند می‌خندند.

خلاصه حرف او این است که شما با عقاید ارتجاعی و تحریف تاریخ و مسخ علوم و تحریف تئوری‌ها، عقاید دیگران را از ادراک صحیح و شناخت علمی جامعه منحرف می‌کنید و این خدمت به ارتجاع و عقب ماندگی است. گفته نظرات دکتر شریعتی‌‌‌‌ همان اعتقادات ایدآلیستی و ارتجاعی است در پوششی از الفاظ علمی...

اینکه او مسخره شود که جواب نیست. (جواب کلمه، فقط کلمه است.)

پرسید شما همه کتاب او را خوانده‌اید؟ گفتم بله. بعضی جاهاشا نفهمیدم...ولی برخی از داده‌های او غلط نیست. البتّه نه اینکه شما پشتیبان اربابان زمین دارید. این دیگر تهمت است.

...

برخلاف کسانیکه نمی‌شود به آن‌ها گفت بالای چشمتان ابروست. با آرامی و با روی باز گوش می‌داد. حتی خوشحال هم می‌شد. اگر نبود برخورد بزرگورانه او، همین چند جمله را هم نمی‌گفتم. دلم نمی‌خواست با حرفهای بی‌سر و ته خودم از زیبایی آن دیدار بکاهم.

...............................

«قرنطینه»، داستان بیگانگی و بی‌ریشگی‌ است.

نزدیک رفتنم کتابی را برداشت و گفت شما آقای خامنه‌ای را می‌بینید؟ آقا سید علی؟ گفتم تا حالا ندیده‌ام. امّا برادرشان هادی را می‌شناسم و در دانشکده علوم دیده‌ام و از او شنیده شده، چند سال پیش وقتی جلال آل احمد به مشهد آمده، شما پیش جلال از آقای خامنه‌ای به عنوان یک روحانی خوش فکر و صاحب نظر تعریف کرده‌اید. با تکان دادن سرش، تأئید نمود.

بعد با اشاره به کتابی که در دستش داشت گفت می‌خواهم این فیلم سینمایی را که فریدون هویدا (برادر امیر عباس هویدا) نوشته به ایشان بدهید. اسمش «قرنطینه» است. Les Quarantaines

گفتم چرا گفتید فیلم سینمایی؟ اینکه کتاب است.

خندید و گفت: آره کتاب است و رمان، ولی جای پای سینما بر تمام صفحات کتاب پیدا است. فریدون هویدا در معتبر‌ترین مجله سینمائی‌ دنیا، «کایه دو سینما» نقد می‌نویسد. بسیار آشنا به سینما است. وقتی کتاب را می‌خوانیم انگار در سالن سینما هستیم و حوادث را به چشم‌ می‌بینیم.

این رمان یک فیلم متحرّک است. سرگذشت یک نفر مصری است که در فرانسه تحصیل می‌کند امّا آنجا او را فرانسوی به حساب نمی‌آورند و در مصر هم، مصری محسوب نمی‌شود. دائم در قرنطینه است. البتّه خودش به قرنطینه نرفته، او را به‌ ضرب دگنگ در قرنطینه نشانده‌اند. نه فرانسوی است و نه‌ عرب. این فیلم متحرک، داستان بیگانگی و بی‌ریشگی‌ است.

گفتم ببخشید چرا می‌خواهید این فیلم متحرّک را آقای خامنه‌ای ببینند؟ گفت: ایشان رُمان زیاد می‌خوانند.

کتاب را گرفتم. هرچه تعارف کرد تو را با ماشینم برسانم قبول نکردم. چون هم جای مشخّصی نداشتم که مرا ببرند و هم نمی‌خواستم برایشان مشکلی پیش بیاید. رفتم حرم بلکه لابلای زواّر، همشهری یا آشنایی پیدا کنم. تقریباً آهی در بساط نداشتم.

.....................................

دیدار با آیت‌الله خامنه‌ای

پیش از انقلاب بزرگ ضدسلطنتی سید علی خامنه‌ای در شمار مردان نیک و مورد اعتماد دانشجویان بود. در خانه‌اش به روی مردم بی‌پناه و جوانان مبارز همیشه باز بود.

برخلاف آنچه اکنون برخی آخوند‌ها به‌هم می‌بافند، آنزمان در میان روحانیون تعداد اندکی به جامعه و زمانه خویش آشنا بودند و تعداد کمتری به معنی واقعی کلمه، اهل علم. سید علی خامنه‌ای یکی از آن‌ها بود

...

در ظلمت شبانه‌ای که میهن ستمدیده ما دچار شده، نقش امثال وی تردید برنمی دارد امّا، آنچه از گذشته وی نوشتم واقعی است و نباید پا روی انصاف گذاشت.

کارش به کمیته مشترک ضد خرابکاری رژیم شاه نیز، کشیده شد، جایی که فریاد زندانیان زیر شکنجه قطع نمی‌شد. او را البتّه شکنجه نکردند امّا کم آزار ندید. بعد‌ها که مبارزه علیه رژیم شاه اوج گرفت، در خراسان نقش بزرگی ایفا نمود.

برای استقبال بهتر از مبارز بزرگوار «طاهر احمدزاده»، که سال ۵۷ از زندان شاه آزاد شدند، با تمهید آقای خامنه‌ای، آقای احمدزاده به ایستگاه قطار مشهد رفتند و بعد اعلام شد ایشان از قطار، فلان ساعت پیاده می‌شوند و...

سیل مردم به طرف ایستگاه راه آهن سرازیر شد و جمعیت عظیمی راه افتاد. (بگذریم که مرتجعین عکس پسران آن مبارز رنجدیده را از دست جوانان گرفتند.)

.....................................

وقتی انقلاب فرزندان خود را می‌خورد.

آقای خامنه‌ای در مشهد صحنه گردان بود. امّا افسوس...

وقتی انقلاب فرزندان خود را خورد و به بیراهه کشیده شد، گوساله سامرای قدرت او را هم به زمین کوبید. آرام آرام صفایش زنگ زد و شریک جرم امثال خلخالی و لاجوردی شد...

آن سیدعلی آقای نیک که از عمله ستم فاصله می‌گرفت و باور داشت «صحبت حکام، ظلمت شب یلداست» ــ خود به ستمکاران پیوست و مُبصر کلاس آنان شد و با «تسویل» و «تزئین» عملکرد شرک آلود خویش بین جامعه بزرگ ایران دیوار خودی و ناخودی کشید.

او که پیش‌تر نسبت به درد و رنج زندانیان سیاسی حساّس بود، وقتی در دهه پرابتلای سال ۶۰ در زندان‌های ایران از کشته پشته می‌ساختند، رویش را آن طرف کرد...

او نیز می‌توانست همانند آیت‌الله منتظری در برابر بی‌عدالتی و بیداد بایستد و آبروی اهل علم باشد.

اگر هم گفته شود ایشان با حکم هولناک آیت‌الله خمینی در سال ۶۷ که زندانیان سیاسی را به دار کشیدند موافق نبوده، ولی اینک در کتمان و سانسور آن جنایت هولناک نقش محوری دارند.

بگذریم...

.....................................

اعلامیه مجاهدین در مسجد گوهرشاد

آقا سیدعلی جدا از مسجد امام حسن مشهد، در یکی از حجره‌های مسجد گوهرشاد هفته‌ای یکبار تفسیر قرآن می‌گفت و من یک روز آنجا رفتم و کتاب فریدون هویدا را هم بردم. یادم می‌آید که دقایقی قبل از اتمام جلسه، دو جوان بیست، بیست و یک ساله نگاهی به جمعیت انداختند و سریع رفتند. احساس بدی به من دست نداد. نگاهم به یکی از آن‌ها افتاد که با لبخندی مهربان، چشمک معنی داری زد. انگار الآن است.

آقای خامنه‌ای معنای «فقه» را توضیح می‌داد و می‌گفت: فقه یعنی تدّبر و تفکر، «افلا تفقهون؟» یعنی آیا فکر و اندیشه خودتان را به کار نمی‌برید؟ در قرآن بار‌ها «یفقهون»، و «لا یفقهون» آمده‌ است... لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِهَا (مرکز ادراک دارند و نمی‌فهمند) و... 

وقتی آمدیم بیرون دیدیم به در و دیوار اعلامّیه مجاهدین را زده‌اند. همه به وجد آمدند. شلوغی اجازه نداد ببینم در باره چیست؟

آنجا کتاب قرنطینه را ندادم. فقط به آقای خامنه‌ای سلام کردم و گفتم می‌شه شما را ببینم؟ با مهربانی پاسخ داد بله، بله حتماً و آدرسی هم داد. اصلاً هم نپرسید شما کی هستی.

...

فردای آنروز به خانه‌شان رفتم. شیخ علی تهرانی هم بود. داشتند نهار می‌خوردند و به من هم تعارف کردند. گفتم سیرم. امّا واقعش خیلی گرسنه بودم. چند دقیقه بعد شیخ علی تهرانی نگاه معنی‌داری به من کرد و گفت من فکر می‌کنم این جوان خجالت می‌کشد آقاجان بیا جلو. بیا جلو. سر سیری می‌شه چهل لقمه خورد... 

خلاصه، نهار که تمام شد، کتاب قرنطینه را دادم. ایشان هم نردبان کوچکی آورد و از بالای قفسه اتاقش از یک گوشه‌، جزوه‌ای را بیرون کشید و گفت این مال دکتر شریعتی است. شما هم لطفاً این را ببرید و به ایشان برسانید یا به پدرشان (استاد شریعتی) بدهید. یک پلی‌کپی بود با عنوان «استخراج و تصفیه منابع فرهنگی» که تا آنوقت ندیده بودم. گویا سخنرانی دکتر شریعتی بود در دانشکده نفت آبادان. بعد‌ها در زندان شاه «محمد جواد تندگویان» به خاطر چاپ آن سخنرانی (و کتاب انسان و اسلام) شکنجه شد...

.....................................

دکتر شریعتی و کشتی دشمن

آقای خامنه‌ای که رادیوی کوچکی کنار دستش داشت و پیپ هم می‌کشید گفت:

دکتر اشتباه می‌کند. یکبار به ایشان گفتم استان خراسان، و مشهد به طور خاص از گذشته‌های دور کانون فکر و فرهنگ بوده است. اینجا و شاید تبریز تنها شهرهایی هستند که روزنامه‌ها را به دیوار می‌زنند و مردم با اشتیاق پای دیوار می‌ایستند و می‌خوانند. احمد‌زاده، پویان، حجری، کانون نشر حقایق، استاد شریعتی (پدر)، من، خودت، کم و بیش کار فکری کرده‌ایم و موفق شده‌ایم. همین را باید در کل ایران ادامه داد، ولی دکتر روش دیگری پیش گرفته است. دکتر شریعتی به خود من گفت آقای خامنه‌ای من مثل سربازی هستم با گردن بندی از بمب و چاره‌ای ندارم جز آنکه خودم را به کشتی دشمن پرتاب کنم. به درک که تکّه پاره می‌شوم. در عوض دشمن را هم ناکام می‌گذارم. نظر من بر عکس ایشان است.

گفتم دکتر شریعتی که منکر مبارزه فکری و فرهنگی نیست. می‌گوید مبارزه سیاسی از مبارزه فکری و فرهنگی جدا نیست. گفت بله، بله، امّا در عمل یه جور دیگه است. (و ادامه نداد)

...

در مورد نامه دکتر علی شریعتی به «سر سید احمد خان» هم گفت بهتر بود در مقدّمه یا مؤخّره نامه از کتاب نهضت آزادی هند که مهندس بازرگان نوشته است، یاد می‌شد.

(در نامه مزبور دکتر شریعتی به کتاب «مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان» تألیف و ترجمه آقای خامنه‌ای اشاره نموده بود.)

یکی دو هفته بعد از کوچه‌شان می‌گذشتم. همسر آیت الله خامنه‌ای با پسر خردسالی جلوی در خانه نشسته بودند. من سلام کردم و رّد شدم. کمی بعد آن کودک آمد و گفت پدرم گفته‌اند اگر جا ندارید بیائید منزل ما.

تشکّر کردم و رّد شدم.

.....................................

نامه دکتر شریعتی به احسان

در آن دوران هر آنچه دکتر شریعتی می‌گفت و می‌نوشت به سرعت دست به دست می‌گشت. گویی باران زلالی بود که بر خاک تشنه می‌بارید.

بهمین دلیل نامه‌ای که ۲۴ آبان سال ۵۱ به فرزندش احسان نوشته بود بطور باورنکردنی به همه جای ایران رسید. نامه‌ای که آخرش تکیه کلام لنین را تداعی می‌کرد:

 Учиться، учиться и ещё раз учиться

بخوان و بخوان و بخوان

 «اوچیتسا، اوچیتسا، ‌ای شوراس اوچیتسا»

اگر می‌خواهی به حکومت هیچ دیکتاتوری گرفتار نشوی فقط یک کار بکن، بخوان و بخوان و بخوان.

مضمون آن نامه شگفت که تا همیشه زیبا و پرمعنا است، پیروزی صبح را بر شب تار نوید می‌داد و در آن‌زمان بدون اغراق آیه مقاومت بود. در مجموعه آثار شماره ۱ (با مخاطب‌های آشنا، صفحه ۵۱ تا ۶۱) چاپ شده است.

...

وقتی آن را احسان به من داد، می‌خواستم بخوانم و پس بدهم امّا با وضعی که آنروز‌ها داشتم و هراسی که ساواک ایجاد کرده بود درحالیکه من کاره‌ای نبودم، عملاً نمی‌توانستم به خانه‌شان بروم. ضمناً هر کسی که می‌خواند دگرگون می‌شد و دوست داشت از آن نسخه بردارد.

می‌ترسیدم به مغازه‌های مخصوص زیراکس بروم و کپی بگیرم. پول کافی هم برای کپی کردن نداشتم. کاغذهای آبی رنگی را که به آن «گرده» گفته می‌شد (کاغذ کاربن)، زیر کاغذی سفید می‌گذاشتم و روی آن می‌نوشتم و از این طریق نامه را برای تکثیر آماده کردم. از بس نوشتم، دست‌هایم درد گرفت. امّا آن درد برایم شیرین شیرین بود.

.....................................

بشقاب از دستم افتاد و خرد شد.

یکبار در بازار مشهد نزدیک حَرم، جایی که بشقاب‌ها را با عکس آیت الله میلانی و آیت الله حکیم و دیگران حّک می‌کردند و می‌فروختند، به یک پیرمرد گفتم می‌شه برای من یه بشقاب درست کنید؟

پیرمرد سکوتی کرد و به چشمام خیره شد. گفت درست می‌کنم. گفتم ولی من پول ندارم بهتون بدم در عوض یه نامه براتون می‌خونم. گفت نامه از کیه؟ از پدرتونه؟ گفتم نه. از دکتر علی شریعتی است.

گفت: بشین اینجا. من برات درست می‌کنم. فردا بیا بشقابا بگیر. نامه را هم بده به خودم.

یک از کپی‌های نامه را دادم و رفتم. بدون هیچ توضیحی که او بدهد یا من.

فردا آمدم بشقاب را در پاکتی گذاشته بود. همون که می‌خواستم بود، تصویر آیت الله خمینی روی بشقاب.

ناگهان بشقاب از دستم افتاد و خرد شد. به او گفتم این بشقاب در دست من خرد شد. امیدوارم علاقه من به ایشان خرد نشود...

مرا بوسید و گفت پسرم و دخترم از نامه دکتر شریعتی کپی گرفتند. فکر می‌کنم خیلی خیلی پخش شده باشد.

شیخ علی تهرانی وقتی آنرا خواند هیجان زده شد و نامه را به شدت ماچ کرد. از آقای محمّد حکیمی و برادرشان شنیدم استاد محمد رضا حکیمی (نویسنده کتاب سرود جهش‌ها) هم خوانده و به وجد آمده است. می‌دانم در دانشگاه هم وسیعاً رّد و بدَل شده بود. خلاصه نامه به سرعت پخش شد.

...

نمی‌توانستم به دانشگاه بروم و از دوستانم پول قرض کنم. با فروش کیف و قلمم به یکی زائرین در صحن اسماعیل طلا، ۳۰۰ ریال (سی تومان) دستم را گرفت.

رفتم اطراف مشهد و ازآن نامه ۷ صفحه‌ای که ظاهراً حرف بود امّا «حرفهایی که خود زدنش عمل است»، شش کپی گرفتم.

جایی شنیدم (...) کار بسیار بدی کرده‌ام و چرا پخش شده؟ (...)...

یادم می‌آید که پاک بهم ریختم و خیلی گریستم...

در اداره‌ای، اصل نامه را به یکی از فامیل‌های دکتر برگرداندم و با دلی شکسته از مشهد رفتم. غافل از اینکه ابتلائات جدید در راه است...

...

رفتم گلپایگان و روز‌ها گاومان را به صحرا می‌بردم... کمی بعد به مادرم و پدرم گفتم اجازه بدهید من بروم. نمی‌توانم اینجا بمانم. خداحافظی کردم و راهی اهواز شدم. آنجا فیزیک درس می‌دادم و...

کمی که وضعم بهتر شد دیدم تاب تحمّل شرایط جدید را ندارم و دارم کم‌کم خراب می‌شوم.

.....................................

از اَب و ابن و روح القدس کاری ساخته نیست.

دست و دلم به مطالعه و کار جدّی نمی‌رفت. کلاسهایی که درس می‌دادم پر از دختران خوشگل بود. خیلی خوشگل و برخی مرا وسوسه می‌کردند. اسیر چشم و ابرو و رنگ و روی این و آن شده و از خودم بدم می‌آمد. نگرانیم از جنس حساسیّت‌های مذهبی نبود، ابدا.

هرچه می‌خواستم برای خودم توجیه کنم و دلواپسی‌ام را به حساب تنزّه طلبی بگذارم نشد که نشد. ندایی در درونم می‌گفت تو این نیستی. تو این نبودی. پول و کاه برایت یکی بود. اهل بخشش و پرداخت بودی نه حرص و دریافت محض.

رمضان نبود و هوا داغ، امّا تصمیم گرفتم روزه بگیرم تا چشم و دلم را مثلاً درویش کنم. فایده نداشت.

...

یک روز اندوه مرا در بغل گرفت و غم‌هایی که قدمش مبارک باد، از راه رسید.

در کوچه باریکی که می‌رفتم از او که نزدیک‌تر از من به من است، خواستم یا از ذهن و روح من گورش را گم کند و برود و تنهایم بگذارد و یا برایم آغوش بگشاید تا به ابتذال نیافتم.

کدام ابتذال؟‌‌ همان که از قضا بسیار خوش و دلچسب می‌نمود و بسیاری از ما در آن غرق می‌شویم و به روی خودمان هم نمی‌آوریم و توجیه می‌کنیم. 

...

از شما چه پنهان دلم می‌خواست به تور گشت‌های ساواک بیافتم...

دوست داشتم دستگیرم کنند. ظرفّیت حضور در آن صحنه باز و مهّیا را نداشتم. مرا آلوده می‌کرد و تا حدودی کرد. حساّس بودم امّا نازک نارنجی نبودم.

همانوقت به آشنایی گفتم مسیح نیز اینجا وسوسه می‌شود و از اَب و ابن و روح القدس کاری ساخته نیست. با تعجّب گفت:

ای بابا، تو که اینقدر دگم نبودی. بی‌خیالش. کیف دنیا را بکن.

.....................................

هنگامی اعتقاد دارم که به اعتقاد خود شک‌ می‌کنم.

احساس تنهایی می‌کردم. بعضی وقت‌ها می‌رفتم لب رود کارون و با ‌رود کارون حرف می‌زدم. با گل و گیاه و جلبک و خار...

‌گاه با خودم دعوا می‌کردم که اصلاً چرا راهت را کج کردی؟ به تو چه سیاهکل یا تیرباران حنیف‌نژاد و خسرو گلسرخی... تو را چه صنم.

به تو چه که در شیلی یا فلسطین و ویتنام چه می‌گذرد؟... کلاه خودت را بردار تا باد نبرد. هرکه خر شد پالونش و هر چه در شد دالونش باش...

باران شک بر من می‌بارید و چتری نداشتم. خدا هم به دادم نمی‌رسید و شاید به قول نیچه مرده بود.

خدا نکند که خدا مرده باشد.

یاد حرف «کارل یاسپرس» می‌افتادم:

فقط هنگامی اعتقاد دارم که به اعتقاد خود شک‌ می‌کنم. 

 

 

 

قسمت سوّم

 

 

http://www.youtube.com/watch?v=TBoYTuIOXig

در بخش پیش با اشاره به دیدار با دکتر علی شریعتی و...، از نامه وی به فرزندش احسان نوشتم. نامه شورانگیزی که ظاهراً حرف بود امّا «حرفهایی که خود زدنش عمل است». من اگرچه در تکثیر آن نامه بحث انگیز، بی‌نقش نبودم ولی پیام و صداقت نهفته در آن بود که راه گشود و چونان نسیم به هر کوی و برزن رسید.

........................................

به خودم هی زدم از اینجا برو 

شرح دادم که با دلی شکسته از مشهد راهی گلپایگان شدم و پس از چندی به اهواز رفتم اما در آنجا با ابتلائات فراوان روبرو گشتم.

به روزمرّه‌گی و روزمرگی افتاده و به بدن خودم نیز بی‌احترامی کردم. قبله و آمالی جز هوسهای خویش نداشتم و این چشم و آن ابرو مرا به دنبال خود می‌کشید و به رکوع و سجود وامی داشت. برده تنم بودم و تاب تحمل آن نماز و نیاز پر رنگ و ریا را نداشتم...

غروب یک روز بارانی، کتاب زندگیم ورق تازه خورد.

غروب چهارشنبه سوّم بهمن سال ۱۳۵۲ با برادرم از خیابانی می‌گذشتیم که باران تندی باریدن گرفت. با چند عابر دیگر دویدیم به سمت یک قهوه خانه تا خیس نشویم. تلویزیون سیاه و سفیدی روشن بود و کرامت الله دانشیان داشت سخن می‌گفت.

پیش‌تر (شنبه ۲۳ دی ماه‌‌‌ همان سال) در روزنامه اطلاعات خوانده بودم: برای متهّمان سوء قصد به جان اعلیحضرت همایونی تقاضای اعدام شده است.

کرامت الله دانشیان داشت سخن می‌گفت و انگار در جست‌و‌جوی چیزی در آن دوردست‌ها بود...

با اینکه با وی به لحاظ فلسفی در یک راستا نبودم، نگاه معصوم وی و کلمات زنده و غم‌آلودش بر من اثری شگفت گذاشت.

به خانه برگشتیم و هرکاری کردم بخوابم نشد که نشد. تا سحرگاه بیدار بودم و کرامت الله دانشیان به من زل زده بود.

آن غروب زیبا به داد من رسید.

تصمیم گرفتم بر دل‌شکستگی که به خاطر آن مشهد را گذاشتم و آمدم فائق آیم و از نماز و نیازهای پوشالی و از قبله‌های کج و مُعوج روی بگردانم و کمی آدم بشوم.

حال عجیبی داشتم. لبخند از لبانم قطع نمی‌شد و همزمان بارانی از حزن بر من می‌بارید.

از آن به بعد دیگر به دیسکوی «درشکه» که چشم و دلم در آنجا می‌لولید و می‌چرید و تنها چیزی که در آن نبود «شادی» به معنی واقعی کلمه بود، پانگذاشتم و به قول زنده یاد فرهاد: «به خودم هی زدم از اینجا، از اینجا‌ها برو» از آن به بعد به هرزه خانه‌های مشابه هم نرفتم و زشتی و پستی‌ام اندکی فروکش کرد.

........................................

درس و مشق را دوباره از سرگرفتم. 

تلاش کردم بنویسم. کوشیدم در مورد «سیبویه» استاد مُسّلم «نحو» و زبان‌شناس برجسته ایرانی که در شاهکار خود به نام «الکتاب» نظریه آوا‌شناسی و واج‌شناسی ویژه‌ای پدید آورده است، جیزی بنویسم. کار روی لیست آثار دکتر شریعتی را هم از سرگرفتم و نمونه کاملتری از آن تهیه نمودم. همچنین خلاصه آنچه را پیش‌تر در مورد «نور=انرژی مولّد شعاع» نوشته بودم آماده کردم. کند و کاو در نور و دنیای پر رمز و راز فوتون‌ها، از دیرباز مورد علاقه من بود.

خلاصه درس و مشق را دوباره از سرگرفتم.

...

در دانشگاه جندی شاپور دو همشهری صاحب نفوذ داشتم که هوای مرا داشتند. مدیر کل آموزش دانشگاه، آقا رضا تاجداری و دکتر علی عمیدی (استاد ریاضیات عالی)

با اِعمال نفوذ آنان در آزماشگاه فیزیک دانشکده علوم سه روز در هفته کار گرفتم و مقاله‌ سیبویه و نور را هم برای دکتر عباس جامعی رئیس دانشگاه اهواز فرستادم. می‌دانستم استاد بنام آمار و ریاضیات ایران است و سرشماری عمومی سال ۱۳۴۵ را هم مدیریت کرده است.

ایشان مرا به حضور پذیرفت و بسیار تشویق نمود و گفت جامعه ایران به جوانانی مثل شما نیاز دارد.

تقاضا کردم چون برادرم در اهواز تدریس می‌کنند، اگر ممکن باشد ترتیبی بدهند تا من در جندی شاپور ادامه تحصیل بدهم. پیشنهاد کرد تا کارم درست شود در کلاسهای دکتر محمدحسن مهدوی اردبیلی شرکت کنم. در جندی شاپور کلاسهای درس وی زبانزد بود.

........................................

دکتر عباس جامعی آن استاد فرهیخته

من دکتر عباس جامعی آن استاد فرهیخته را که متاسفانه در فقر و تنگدستی درگذشت و نقش مهمّی در آموزش عالی میهن ستمدیده ما داشت، فراموش نمی‌کنم.

یکی از دوستانم که اهل بانه و از خویشاوندان مترجم و نویسنده معروف دکتر ابراهیم یونسی بود از قول او می‌گفت:

«وقتی از زندان آزاد شدم، به کمک دکتر عباس جامعی به مرکز تازه تاسیس آمار راه یافتم. کسی به من کار نمی‌داد و اگر کمک وی نبود، ابدا فراغت بال برای تالیف و ترجمه نداشتم.»

در اهواز در سالهای پیش از دهه پنجاه چیزی که به عنوان دانشگاه وجود داشت، یک دانشکده پزشکی بود در محل دانشکده ادبیات فعلی (ساختمان سه گوش) و یک دانشکده کشاورزی در روستای ملاثانی در سی کیلومتری اهواز.

یک دانشسرای عالی هم در پشت اداره دارایی که مقابل ساختمان سه گوش بود وجود داشت که دانشجویان رشته‌های علوم در آن تحصیل می‌کردند. همین و بس

شهر دانشگاهی فعلی (کنار بلوار گلستان اهواز) حاصل مدیریّت دکتر عباس جامعی بر این دانشگاه بود.

کتابخانه مرکزی، دانشکده مهندسی، دانشکده‌های پزشکی، پرستاری، علوم، کشاورزی، اقتصاد، علوم تربیتی و ساختمانهای ادارات مرکزی و بیمارستان گلستان و مجموعه ورزشی و تربیت بدنی، ساختمان معاونت دانشجویی و سلف سرویس مرکزی و همچنین شاخه شمالی دانشگاه جندی شاپور در صفی آباد دزفول، زمان او و با همّت او ساخته شدند.

بعد از انقلاب بزرگ ضد سلطنتی، وقتی دور دست مرتجعین افتاد، به امثال او رحم نشد.

درانداختند او بهایی است و وقتی معاونت سازمان برنامه و ریاست مرکز آمار ایران بر عهده او بود در سرشماری عمومی نفوس و خانواده در کشور به کلیه آمارگران دستور داده تا آمار بهائیان را بیش از میزان واقعی اعلام نمایند ! (این مسأله واقعیّت نداشت.)

با او مثل سالارجاف و مانند او برخورد شد و دار و ندارش مصادره گشت. به عکسهایی که دکتر عباس جامعی با اشرف پهلوی داشت استناد کردند و او را وابسته به دربار دانستند. در حالی که در آن زمان همه دانشگاههای دولتی هیأت امنا داشتند و ریاست این هیأت‌های امنا، هر کدام بر عهده یکی از اعضای خانواده پهلوی بود و هر کسی که رئیس دانشگاه بود ناگزیر می‌شد با آن‌ها عکس داشته باشد.

دکتر عباس جامعی پس از آنهمه آزار به ناچار جلای وطن کرد و سالهای آخر زندگی خود را با نداری و بی‌چیزی گذراند.

........................................

ابر و باد و مه و خورشید و فلک، واسه چی در کارند؟

به سفارش آن استاد فرزانه که گفت تا کارت درست شود در کلاسهای دکتر محمدحسن مهدوی شرکت کن، به ایشان مراجعه کردم.

دکتر مهدوی که از دانشکده کشاورزی کرج به اهواز منتقل شده بود و معاونت آموزشی دانشگاه جندی شاپور را بعهده داشت، علاوه بر «معادلات دیفرانسیل»، «تاریخ علوم» درس می‌داد.

به دکتر مهدوی گفتم من به مباحثی که شما درس می‌دهید اشراف ناچیزی دارم. ندانم‌هایم بسیار است اما می‌کوشم یاد بگیرم. می‌خواهم در درس «تاریخ علوم» شرکت کنم.

از شرکتم در کلاس استقبال نمود و هربار با خوشحالی پاسخ پرسش‌هایم را می‌داد.

یکبار در مورد ابن هیثم (Alhazen (Ibn al-Haytham که در زمینه شناخت نور و قانون‌های شکست و بازتاب آن نقش مهمی ایفا نموده‌است، مقاله‌ای نوشتم و به او دادم که خیلی خوشحال شد و قلم خودنویس‌اش را به من هدیه کرد. 

دکتر مهدوی در درس تاریخ علوم وقتی صحبت از «نیوتن» و «دالامبر» می‌شد از «خیام» و «خوارزمی» هم می‌گفت. به «سعدی» و به «بوستان» علاقه داشت. می‌گفت بوستان‌ یکی‌ از گنجینه‌های‌ پر ارزش‌ زبان‌ فارسی‌ ‌است‌. هم‌ از جهت‌ فصاحت‌ و زیبایی‌ ظاهری‌ و کلام‌ و هم‌ از جهت‌ زیبایی‌ درونی‌ و پیام‌.

 ولی شعر:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

را نقد می‌کرد و می‌پرسید:

آیا واقعاً هدف دستگاه آفرینش از خلق ابر و باد و مه و خورشید و فلک این است؟ این چه خودخواهی و خیال باطلی است که فکر کنیم خالق هستی همه این پدیده‌ها را به کار انداخته تا ما نانی به کف بیاوریم و به غفلت نخوریم!؟ 

او بعد از انقلاب با دکتر غلامحسین یوسفی در ترجمه چند کتاب از جمله «امّا، من شما را دوست می‌داشتم» اثر ژیلبر سبرون، «انسان دوستی در اسلام» اثر مارسل بوازار و «تحقیق درباره سعدی» اثر هانری ماسه، نقش داشته است.

........................................

گاهی خواب دیدن آدم از جنس همیشه نیست.

 من مشغول درس و مشق بودم و ظاهراً همه چیز به خیر و خوشی می‌گذشت امّا به دلم برات شده بود اتفاقی می‌افتد. نمی‌دانستم دقیقاً چیست.

تا اینکه یکبار خواب عجیبی دیدم. رؤیای بیدار یا بهتر بگویم: بیداری ئی رؤیائی

گاهی خواب دیدن آدم از جنس همیشه نیست.

بعضی اوقات، تصویر خواب‌ها آنقدر زنده و جاندار است که از خود می‌پرسیم آیا آنچه دیدیم، واقعاً خواب بود؟

اگرچه آدمی بسیاری از اندیشه‌ها و پندار‌ها و خواسته‌های بیداریش را در خواب می‌بیند،

اگرچه معمولا ما همانطور که بیداری می‌کشیم، خواب می‌بینیم، ولی آیا هر خوابی که می‌بینیم، این جوری است؟

گاهی آدمی خواب‌هایی می‌بیند که قبلا به آن فکر نکرده و موضوعش هم به گذشته فرد بر نمی‌گردد. خواب‌هایی که به آینده، چشمک می‌زند.

کمتر کسی است که برای او در دوران زندگی‌اش این گونه خواب‌ها پیش نیامده باشد. منتها بعضی از ما، آن را برای خودمان نگاه می‌داریم و چه بسا می‌ترسیم بیان کنیم که مبادا مارک خرافی یا ایده آلیست بخوریم. 

شبی از خواب بیدار شدم و (وسط شب)، برادرم را بیدار کردم و گفتم آیا ما در تیرماه سال ۵۲ هستیم؟ وی که از این پرسشم تعجّب کرده بود گفت:

خیر الان ما در سال پنجاه و سه هستیم. خیالاتی شدی؟ بگیر بخواب

گفتم: خواب دیدم حالا تیر ماه سال گذشته است و دکتر شریعتی دستگیر شده است.

برادرم ناراحت شد و گفت:

 اوّل اینکه الآن اردیبهشت سال پنجاه و سه است.

دوّم، برادر عزیز، تو با فیزیک و ریاضیات، سر و کار داری... خرافاتی نیستی آخر چرا چیزی می‌گوئی که با عقل جور در نمی‌آید؟ و با اوقات تلخی خوابید...

دوباره خوابم برد و باز قصّه تکرار شد، این بار دکتر شریعتی را در لباس خاکستری دیدم که در انتهای سالن درازی ایستاده بود. در عالم خواب انگار می‌دانستم که....... (...)

دوباره برادرم را بیدار کردم و گفتم در بند ۶ زندانی شده است؟

نگاه ترّحم آمیزی به من کرد و گفت: بند ۶ دیگه چیه؟ آخر تو اهل مشروب و مواد مخدّر و این چیز‌ها هم نیستی که من یک جوری این حرف‌های سر بالا را توجیه کنم. عزیزم بخواب. بخواب. والله مجنون شدی... کدام بند؟ چرا چرت و پرت می‌گی؟ او خوابید و من می‌گریستم... راست می‌گفت مجنون شده بودم...

هیچ شهود یا به اصطلاح Intuition «این تو وشن» ی در کار نبود.

گذشت و گذشت و گذشت تا یکبار به او گفتم بزودی من خودم دستگیر می‌شوم. اتفاق خاصی نیافتاده بود. همین طور به دلم برات شده بود.

مرا بوسید و گفت: نه، خدا نکند. پدر و مادرمان از غصّه می‌میرند، تو شمشیر دستشان بودی... این بار حرفم را جدّی گرفته بود.

فردای آنروز لیست جدیدی که از آثار دکتر شریعتی تهیّه کرده بودم باضافه کپی‌های نامه وی به احسان، «نامه به سرسیداحمدخان» که از دوستی در اهواز گرفتم و هر عکسی که از این و آن داشتم، همه را بردم و به کارون ریختم.

همین جا یادآوری کنم که «نامه به سرسیداحمدخان» مثل «گفتگو با گیوز» و شخصیت «شاندل»، در اصل واقعیت ندارد. یعنی چنین نامه‌ای اصلاً کسی به سرسیداحمدخان ننوشته و «گیوز» ی نبوده که با وی گفتگویی صورت گیرد. کمااینکه «شاندل» هم جز خود دکتر شریعتی، کس دیگری نیست.

...

بگذریم....

ساواک اهواز به اشتباه برادرم را بازداشت نمود امّا ماموران در اداره، متوّجه شده و سراغ مرا گرفته بودند. گفته بودند آنکه ما می‌خواهیم بلوند است و چشمانش آبی است. شما نیستی و من که پیشاپیش خود را در زندان دیده بودم، بهترین لباس و کرواتم را پوشیدم و عطر زدم و با آغوش باز به سوی سرنوشت رفتم...

........................................

شرایطی پیش آمد که یأس بر پیامبران نیز غلبه کرد.

دم در ساواک اهواز (در منطقه امانّیه) مرد بدریخت و بداخلاقی هُلم داد و گفت برو تو، و بلافاصله در اتاق اول سمت راست انداخت و در را بست.

کمی بعد شخص درشت اندامی که به او یعقوب می‌گفتند بازجویی را آغاز نمود و بعد از سؤالات اوّلیه گفت شما متهم به اقدام علیه امنیّت کشور هستید. برخورد او محترمانه و مودبّانه بود. ساعاتی بعد در اتاق باز شد و هفت هشت نفر بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزنند یا بپرسند یکی دو دقیقه به من خیره شدند. سپس دو نفر به سوی من آمدند و یک کیسه بزرگ بر سرم کشیدند که خیلی ترسیدم. تا بحال با چنین چیزی روبرو نشده بودم. آندو مرا با خود بردند. احساس کردم داریم به یک زیرزمین می‌رویم. سعی می‌کردم پلّه‌ها را بشمارم. از دستم در رفت.

خلاصه، پلّه‌های زیادی را طّی کردیم و در یک اتاق چشمانم را باز کردند. کف اتاق موزائیک بود و فرش و مرشی نداشت. ناگهان دیدم مقداری پوست خون آلود (پوست تازه بدن انسان) گوشه اتاق است. البته خیلی زیاد نبود امّا توی چشم می‌آمد.

در زدم گفتم من اینجا نمی‌مانم و اشاره به آن گوشه کردم. نگهبان خنده مخصوصی کرد و گفت باشه اتاقت را عوض می‌کنم. صدای بچه‌های مدرسه از دور می‌آمد و قیل و قالشان مرا با خود به شّط خاطرات می‌کشید. همین الآن هم آن سر و صدا با من است و دارم می‌شنوم.

اگرچه درلحظات انتظار، زمان به کندی می‌گذرد امّا یکمرتبه متوجه شدم روز رفت و شب آمد. یاد برادرم که حالا نمی‌داند چه کند و یاد پدر و مادرم در گلپایگان افتادم و کمی گریستم. فکرم به هزارجای دیگر هم سَرک کشید. دانشگاه مشهد، آن غروب، آن روز بارانی در اهواز نزدیک فلکه ساعت و سخنان کرامت الله دانشیان، آزمایشگاه فیزیک، دخترانی که فکر و ذهنم را مشغول کرده بودند، اعدام «دانتون» بعد از انقلاب کبیر فرانسه، دیسکوی درشکه در اهواز، گاومان که به صحرا می‌بردم، آیه ۱۱۰ سوره یوسف که به من درس ایستادگی می‌داد، «حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا» (شرایطی پیش آمد که یأس بر پیامبران نیز غلبه کرد و گمان بردند که به آن‌ها دروغ گفته شده است.)

همه چیز، مربوط و نامربوط و قاطی پاتی در ذهنم رژه می‌رفت... 

گرسنه و تشنه بودم. هوا هم گرم بود. آخرای شب یکی در را باز کرد و گفت تو کی هستی؟... کی اینجا آمدی؟...

 و وقتی فهمید غذا نخورده‌ام. رفت و ساندویجی آورد و گفت ببخشید فکر می‌کنم وقت شام، شما از قلم افتاده بودی.

بعد دو نفر آمدند و مرا به دستشویی بردند. وقتی برگشتم باهم پچ پچی کردند و کمربندم را گرفتند. شلوارم شُل و وِل شد و افتاد پائین. خندیدند، منهم خندیدم. بعد کرواتم را هم گرفتند و گفتند چرا این را اول از شما نگرفتند؟ آن کروات را خیلی دوست داشتم و خیلی هم گران قیمت بود.

سلول که برگشتم از فکر کروات بیرون نمی‌رفتم. انگار عزیزی را از دست داده‌ام. (من به عمد روی این نکات انگشت می‌گذارم.) 

........................................

وقتی زندانی خودش را برای نخستین بار می‌بیند.

در زندان و در سلّول انفرادی رنگ و لعاب‌ها کنار می‌رود و زندانی خودش را‌گاه برای نخستین بار می‌بیند. آشنایی را می‌بیند که برایش غریبه بود و یا غریبه‌ای که برایش آشنا. حجابی در کار نیست و او خود خودش می‌شود. برای نخستین بار زندانی به تماشای خودش می‌نشیند.

گمان می‌کنم در آن زیرزمین شخصی را شلّاق می‌زدند. صدای داد و فریاد می‌آمد. نمی‌دانم چرا دل من قرص بود و برخلاف وقتی که کیسه را سرم کشیدند، نمی‌ترسیدم. در آنجا با هیچ ضرب و شتمی روبرو نشدم.

فردا صبح مرا از پله‌ها بالا آوردند و به داخل یک ماشین که جلوی در ساواک پارک شده بود بردند. همان بازجوی درشت اندام باضافه فردی عینکی که می‌گفتند نماینده دستگاه قضایی است و‌‌‌‌ همان مرد بداخلاق بدریخت در ماشین بودند و پرسیدند خانه‌ تو کجاست...

به خانه رسیدیم. رفتند سراغ کتاب‌ها...

در کّل برخورد بدی نداشتند ولی از اتاق ساده‌ای که زیلوی نیمداری آنرا پوشانده بود خیلی تعجّب کردند و یکی دوبار پرسیدند شما اینجا راحت بودی؟...

بازجوی درشت اندام گفت کرواتی که داشتی گران‌تر از این زیلو است که در اتاق است. نمی‌دانست آن کروات را من بلند کرده بودم.

چرکنویسهای مربوط به مقاله ابن هیثم، سیبویه و نور را باضافه کتاب «دیالکتیک و سیر جدالی» که گووریج نوشته و حسن حبیبی ترجمه کرده بود و نمی‌دانم چرا نیانداخته بودم به رود کارون، ضمیمه پرونده کردند و گفتند برویم. برگشتیم به اداره ساواک. مرا به زیرزمین نبردند و گفتند شما در اهواز نمی‌مانید. 

........................................ 

خّرو پُف پلیس و داستان ملانصرالدین

ماشینی با دو مامور شهربانی رسید و مرا با خودشان به ایستگاه قطار بردند و گفتند می‌رویم تهران و فردا صبح می‌رسیم.

تشنه بودم. اینجور وقت‌ها دهان آدم خشک می‌شود. با محبّت زیاد به من آب دادند. گفتند یک کوپه گرفته شده برای ما و شما. از اهواز تا تهران با قطار حدود هیجده ساعت راه داریم. با خودشان یک فلاکس بزرگ چای و نان و پنیر و گوجه و خیار داشتند دستانم دستبند داشت و از پشت بسته شده بود. یکی دو لقمه دهانم گذاشتند.

گفتم میل ندارم. آن‌ها هم خودشان نخوردند و با هم نمی‌دانم چی، یواشکی حرف زدند. حدود ساعت یک بعد از ظهر قطار ایستاد و شنیدیم ده دقیقه توقف دارد. اجازه گرفتم وضو بگیرم. یکی از آندو دست‌هایم را از پشت باز کرد، یکی را آزاد گذاشت و دست دوم را با دست خودش دستبند زد تا بیرون برویم.

بعضی مسافران مرا با مهربانی زیاد نگاه می‌کردند و یکی گفت «خدا بکشدم. این جوون... چی شده، بیچاره مادرش»، نفر همراهش گفت حرف نزن.

خلاصه رفتیم. دم در توالت. گفتم ببخشید می‌شه خودتون را از من باز کنین. پلیس دوّم گفت بابا این بچه خوبیه بازش کن.

نماز خواندم و برگشتیم. به دستم دستبند نزدند. یکی از پلیس ها گفت: «ببین ما از شهربانی هستیم و با ساواک تداخل نداریم. ولی اگر خدای ناخواسته اتفاقّی بیافته و مثلاشیطون شما را گول بزنه و جیم بشی (فرار کنی)، ساواک خار و مادر را به عزا می‌شونه و تا آخر عمر باید بریم هلفتونی.»

گفتم من فرار نمی‌کنم. وقتی حرف می‌زد به اسلحه کمری‌اش هم جوری که من نگاه کنم، نگاه می‌کرد.

قرار بود به نوبت بخوابند اما‌گاه هردوی آن‌ها خّر و پُف می‌کردند. یکمرتبه چشمانشون را باز می‌کردند ببینند من هستم یا نه. (هرچند در کوپه را بسته بودند.)

یکیشون پاشد و یک چای برای خودش ریخت و خورد و بعد قصه‌ای از ملانصرالدین گفت تا مرا که فکر می‌کرد خیلی ناراحتم بخنداند و هم دوباره دستبند بزند. گفت ملا وقتی می‌خواست با زنش خلوت کند دست و پای او را محکم می‌بست. زنش گفت ملا این چه کاری است می‌کنی منکه خودم به این کار تمایل دارم و حتی منم که سر به سر تو می‌گذارم. ملا گفت باشه، همه این‌ها درست اما کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه. یه وقت می‌بینی دررفتی.

با لبخند دستانم را بردم جلو و او با یک ببخشید دستبند زد و خّر و پف شروع شد.

...

فردا صبح رسیدیم تهران... دستم را یکی از آن‌ها به خودش بست و از قطار پیاده شدیم و با یک ماشین رفتیم تا میدان توپخانه.

........................................

عربده کشی در میدان توپخانه

تا به میدان رسیدیم بی‌اختیار بیاد واقعه میدان توپخانه افتادم که در تاریخ مشروطّیت خوانده بودم. کشمکش بین محمد علی شاه و مجلس و مردم در سال ۱۲۸۶

انگار اراذل و اوباشی را که به سرکردگی «صنیع حضرت» و «مقتدر نظام» به طرف مجلس و مسجد سپهسالار هجوم برده و بر علیه مشروطه عربده کشی کردند‌‌‌ همان نزدیکی‌ها می‌دیدم.

انگار «شیخ فضل‌الله نوری» و «نایب حسین کاشی» و «اصغر قاتل»، جلوی من در میدان توپخانه اعدام می‌شدند.

جلوی چشمانم خیابان فردوسی، لاله‌زار، اکباتان، امیرکبیر، ناصرخسرو، خیابان سپه و باب‌همایون (الماسیه) که همه‌شون آن دور و برا بودند، مثل پرده سینما می‌رفت و می‌آمد و گیج و ویج شدم. 

کمی پیاده رفتیم و از یک در کوچکی رفتیم داخل یک سالن. کمی به خودم آمدم. اینجا کجاست؟

مرا تحویل دادند و هردو به خاطر دستبند گفتند ما را حلال کن و خداحافظی کردند.

مردی که کت و شلوار پوشیده بود گفت شما بفرمائید بنشینید. 

........................................ 

آقای سرگرد وزیری، تحویل

انگار همین الان است. پدر و مادری روبروی من بودند و از نگاه و صحبتشان پیدا بود به ملاقات کسی آمده‌اند. زن، مرا که دید اول لبخند زد و بعد گریست. سلام کردم. شوهرش گفت ناراحت نباش زن...

یک مرد خارجی هم نمی‌دانم چرا آنجا بود. دقائقی بعد یک نفر که کمی طاس بود آمد و به زبان انگلیسی با وی حرف زد و پوشه‌ای را از او گرفت و تشکر کرد.

چشمم به آن مادر بود که دو مرد آمدند به طرف من. پا شدم و سلام کردم. گفتند با ما بیا. کت مخملی یشمی رنگی داشتم. گفتند در بیار. انداختند روی سرم و از اونجا رفتیم.

یکی‌شون پرسید می‌دونی اینجا کجاست؟ گفتم نه، نمی‌دونم. برخورد بدی نداشتند. آن یکی گفت ما دلمان نمی‌خواد هیچکس به اینجا بیاد. پرسیدم مگر اینجا کجاست. جواب ندادند.

جلوتر، کت را از سرم برداشتند. از یک در دیگری رد شدیم و مرا به اتاقی بردند و گفتند آقای سرگرد وزیری تحویل. بعد رفتند.

کنارم دو جوان را به هم دستبند زده و آنها با نگرانی بهم نگاه می کردند.

صدای جیغ و داد می‌آمد و سرگرد لبخند موذیانه‌ای بر لب داشت. وسائلم را گرفتند و لباس زندان پوشیدم و شگفتا این لباس را که برای نخستین بار می‌دیدم، انگار پیش‌تر دیده بودم.

نمی‌دانم چرا لبخند می‌زدم (کاش نمی‌زدم) و نگهبانی که مرا می‌برد تا به سلول ببرد به خیال اینکه مسخره می‌کنم داد زد نیش‌تا ببند. می‌دونی اینجا کجاست مادر قحبه؟ اینجا کمیته مشترک است. من دوباره لبخند زدم و او با چند لگد محکم به جایی که نبایست لگد می‌زد، زد و مرا نقش بر زمین کرد. نمی‌توانستم بلند شوم و گریه می‌کردم. درد امانم نمی‌داد. سرگرد وزیری اومد و یک سقلمه محکم به من زد و گفت: «یابو مگه تخماتا کشیدند. بلند شو»

به زحمت و با درد بلند شدم اشک در چشمانم جمع شده بود و آنها قاه قاه می‌خندیدند.

نگهبان چشمانم را بست و پشت سر هم محکم اردنگ می‌زد و مادر قحبه و مادر سگ از زبانش نمی‌افتاد. سرم سیاهی می‌رفت و من از درد به خود می‌پیچیدم.

برد و برد و برد تا رسیدیم به یک سلول تنگ و تاریک. انداخت تو و در را بست...

 

 

قسمت چهارم

 

http://www.youtube.com/watch?v=imOAV1R8uAE

درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.

 

خاطرات خانه زندگان قصّه نیست، نردبان است.

نردبان آسمان. آسمانِ نهانِ درون که در ژرفا و پهناوری کم از آسمان برون نیست.

***

در بخش پیش با اشاره به دستگیری‌ام در اردیبهشت سال ۵۳ شرح دادم که ساواک اهواز پس از بازجویی‌های اوّلیه، پرونده‌ را به تهران فرستاد و دو مأمور شهربانی مرا با قطار به تهران و کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند...

در بدو ورود به کمیته مشترک (چه بسا بر اثر اشتباه خودم که لبخند می‌زدم)، با لگدهای پیاپی بر نقاط حسّاس بدنم نقش بر زمین شدم و درحالیکه از شّدت درد ناله می‌کردم، نگهبان مرا به طبقه هم کف بند یک کشید و به سلّول تنگ و تاریکی انداخت.

........................................

آواز حزین زن زندانی...

سرم سیاهی می‌رفت و تا به سلّول رسیدم افتادم زمین. درد و کوفتگی آزارم می‌داد. هرکاری کردم دراز بکشم نشد. درد نمی‌گذاشت. مثل سجده نماز، سرم را بر زمین گذاشتم و با دست‌هایم شکمم را محکم گرفتم تا به خیال خودم درد کاهش یابد.

دقایقی بعد با ترس و لرز بلند شدم در زدم امّا جوابی نشنیدم. انگار همه جا سوت و کور بود. آواز حزین یک زن از سلّولهای دیگر به گوش می‌رسید. خیلی حزین.

نمی‌دانم چه مدّت گذشت که در باز شد و شخص سیاه چهره و آبله رویی گفت کاسه‌ات را بیار تا بهت سوپ بدم. لیوانت را هم بده. گفتم خیلی خیلی درد دارم. گفت می‌ری می‌شاشی خوب می‌شه. کاسه و لیوانت را بیار. گفتم کاسه و لیوان ندارم. گفت داری. گفتم اینجا از بس تاریکه چیزی دیده نمیشه.

نگاهی به توری فلزی بالای در انداخت و گفت لامپ این سلّول‌ انگار سوخته. بعد چراغ قوّه‌اش را انداخت و گفت اوناهاش. کنار پتو. بردار بیار.

گفتم ساعت چنده؟ گفت وقت شامه بگیر بخور تا ببرمت دستشویی. بعد با اشاره به یک سرپیچ آب که در سلّول قرار داشت و بسته شده بود، گفت اینجا، همین سلّول که تو هستی قبلاً توالت بود.

چای تیره و شیرین را سرکشیدم اما یکی دوقاشق سوپ بیشتر نتوانستم بخورم.

کمی بعد آمد و گفت بیا برو دستشویی. تا ۲۰ می‌شمارم باید بیرون باشی. چشمانم را نبست.

توالت تقریباً چسبیده به سلّولم بود.

او می‌شمرد یک، دو، سه....

صدا زدم سرکار می‌شه لطفاً بیشتر بنشینم؟

گفت تا ۲۵. جَل باش. جَل باش.

تا گفت «جّل باش» فکر کردم حتماً مثل خودم دهاتی است که به جای عجله کن یا زود باش می‌گه «جَل باش»

یه جورایی به او احساس نزدیکی کردم.

تندتند می‌شمرد ولی من هرکاری می‌کردم نمی‌توانستم ادرار کنم.

اومدم بیرون. گفت دیدی گفتم درست می‌شه. گفتم درست نشد. اصلاً نتونستم... جای لگد‌ها درد می‌کنه.

پرسید کجا لگد خورده؟ گفتم زانو، شکم و زیرشکمم. گفت خوب بود خربزه نخوری که پای لرزش ننشینی. برگشتیم به طرف سلّول.

گفتم کی دوباره می‌تونم دستشویی برم؟ گفت با خدا است. کاسه که داری. اگه ناچار شدی ازش استفاده کن. گفتم همین کاسه غذا؟ گفت بعله.

........................................

ماهی سیاه کوچولو، سرخ می‌شود.

کمی با خودم دعوا کردم که مگه چی شده؟ خب هفت هشت تا لگد که بیشتر نخوردی...

تو که لحاف عافیت و بستر رفاه و راحت می‌خواستی غلط کردی به این وادی پا گذاشتی. باید می‌دونستی چشیدن جرعه رنج و درد اوّلین مرحله آن است.

فردا صبح یک نگهبان دیگه در را باز کرد و گفت می‌ریم بهداری.

...

در کمیته مشترک بند‌ها توسط یک هشتی به فلکه‌ای متصّل می‌شد که دور تا دور آن اتاق‌های مختلف قرار داشت با حیاطی مدّور و حوضی گرد.

کنار یک راهرو که بعداً فهمیدم به حمّام راه دارد، بهداری قرار داشت.

در اتاق بهداری یک پیرمرد که به او دکتر می‌گفتند با یک پماد زردرنگ جلو آمد و پرسید پانسمانیه؟

نگهبان گفت نه.

گفت پس برای چی آوردی؟ جواب داد دیروز «شاش بند» شده بود. شایدم «قور» شده و زد زیر خنده... (قور= فتق = Hernia)

جای لگد‌ها را نشون دادم و گفتم خیلی درد دارم. پیرمرد گفت منکه دکتر نیستم امّا شاید مثانه‌ات پر بوده و پاره شده، ادرار وارد قسمت‌های شکم شده و به همین خاطر درد داری ممکنه عفونی هم ‌بشه. به آقای دکتر بگو. شاید قبول کنه بری بیمارستان. بعدا فهمیدم منظورش از آقای دکتر، بازجو است (بازجو‌ها بهمدیگر دکتر می‌گفتند.)

پیرمرد که گویا تزریقاتچی بود چند قرص نوالژین و آسپرین داد به نگهبان و گفت اگه درد شدید داشت چند ساعت یکبار یکیشا بهش بده.

برگشتیم سلّول، لامپ ضعیف در توری فلزی بالای سلّول روشن شد. خیلی خوشحال شدم. برایم حکم خورشید را داشت. روی دیوار سلّول با خط بدی «والعصر» نوشته شده بود. والعصر ان الانسان لفی خسر.

همچنین «این نیز بگذرد»، و «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت»

کنار در هم نوشته شده بود ماهی سیاه کوچولو، سرخ می‌شود. ماهی سیاه کوچولو سرخ است.

........................................

داعیه انقلابیگری و روشنگری نداشتم.

بهار بود امّا سلّول بسیار سرد. در زدم و گفتم می‌شه یه پتوی دیگه به من بدین. نگهبان غر زد مگه اینجا خونه خاله است؟ نخیر نمی‌شه. امّا کمی بعد یک پتوی چرکی انداخت توی سلّول. آنروز گذشت.

از صدای حزین آن زن دیگر خبری نبود. در عوض داد و قال و فریادهای مبهمی از دور به گوش می‌رسید.

...

فردا یکی آمد و با عجله چشمانم را بست و دوان دوان برد در‌‌‌‌ همان حیاط. امّا انگار بهداری نرفت و یه جای دیگه پیچید. سر پیچ، ناگهان با یک پس گردنی مواجه شدم. پرسیدم اینجا بهداری است؟ یک نفر گفت اینجا بهداری نیست شازده.

ناگهان منو خواباندند روی یک تخت و دست و پایم را بستند و شروع کردند به شلّاق زدن. بدون اینکه یک کلمه حرف بزنند.

وقتی کابل می‌زدند می‌مردم و زنده می‌شدم. اصلاً نمی‌گفتند داستان چیست. وحشت کرده بودم. خیلی می‌ترسیدم. نمی‌دانستم برای چی می‌زنند. یه چیزی شبیه متکّا جلوی دهنم بود. تا برداشتند داد زدم برا چی منو می‌زنین؟ برا چی منو می‌زنین؟ یکی می‌گفت خودت می‌دونی و دوباره می‌زد. واقعاً نمی‌دونستم چه چیز مشخّصی از من می‌خواهند. برای اینکه من جزو هیچ گروه و سازمان و تشکیلاتی نبودم، داعیه مجاهدت و انقلابیگری، یا روشنفکری و روشنگری هم نداشتم، حالا هم ندارم و در هیچ تظاهرات و اعتصابی هم دستگیر نشده بودم.

بعد از کابل زدن منو دور حوض فلکه دواندند و به ماهیچه‌های پا‌هایم تند تند شلّاق زدند...

به ناله افتادم و آخر کار زمین خوردم.

نگهبان رفت یک فرقون آورد. منو داخل اون گذاشت و به سلّول برد و گفت اگه ترا دور حیاط نمی‌دواندند بیچاره می‌شدی. اون برات خوب بود. در سلّول اگه تونستی راه برو. حتما راه برو.

ترا وادار می‌کردند روی پا‌ها بدودی تا جریان خون متوقّف نشه و فشار کمتری به کلیه‌ات بیاید.

وسطای شب به دستشویی نیاز داشتم. هرچه درزدم کسی باز نکرد. ساعتی تحمّل کردم امّا در ناحیه مثانه درد شدیدی آزارم می‌داد. مجبور شدم از کاسه غذا استفاده کنم.

........................................

چقدر بوی بدی می‌دی. برو اون وَر‌تر وایسا

فردا صبح یک نگهبان بدعُنقی در را باز کرد و گفت دستشویی.

کاسه را برداشتم تا آنجا خالی کنم و بشویم. وسط راهرو از من گرفت و ناگهان پاشید روی سرم و کّر و کّر خندید. بغض گلویم را گرفته بود. گفتم من نماز می‌خونم. آخه این چه کاریه؟ اشک در چشمانم جمع شده بود.

ساعتی بعد آمد که بریم بهداری به پاهات پماد بزنند. آن پیرمرد تا جلوی من آمد بینی‌اش را گرفت و گفت اَح اَح چقدر بوی بدی می‌دی. برو اون ور‌تر وایسا... برو اون ور‌تر.

 وقتی برگشتیم. نگهبان گفت بچه کجایی؟ گفتم گلپایگان. گفت عطر و گلابی را که بهت پاشیدم به دل نگیر و بعد با خنده گفت اینجا شهر شهر فرنگه از همه رنگه. گفتم نه، اینجا شهر فرنگ نیست. هر کی به هر کیه. گفت حالا می‌ری حمّام و ‌تر و تمیز می‌شی.

او آنروز با من کمی کنار آمد. چون وقتی در سلّول شعری را زمزمه می‌کردم در را باز کرد و به جای اینکه دعوا کند گفت تو باید آوازه خون می‌شدی و می‌رفتی وردست اکبر گلپا. نه اینکه خرابکار بشی و شاش رو سرت بریزند. پرسید چی بود می‌خوندی؟ سرود مورود که نبود؟ گفتم نه قصیده یکی از شاعران قدیم به اسم منوچهری. گفت بخون ببینم. گفتم باشه دفعه دیگه. می‌ترسیدم بهانه کنه کشیده بشم زیر هشت. گفت ناز نکن. بخون. من هم کمی بلند‌تر خواندم:

الا یا خیمگی خیمه فروهل

که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان فروبندند محمل

نماز شام نزدیک است و امشب

مه و خورشید را بینم مقابل

من و تو غافلیم و ماه و خورشید

بر این گردون گردان نیست غافل

نگارین منا برگرد و مگری

که کار عاشقان را نیست حاصل

........................................

یالله بگو ببینم پروخورف کیست؟

بعد از ظهر‌‌ همان روز متاسفانه همون فردی که چند روز پیش با عجله چشمانم را بست و دوان دوان برد، در را باز کرد و دوباره مرا با خودش برد. انگار به قتلگاه می‌رفتم. ترس (ترس از مجهول که نمی‌دانی برای چی و به کجا ترا می‌برند) احاطه‌ام کرده بود.،

دم اتاق به اصطلاح تمشیت ‌رسیدیم. یکی ‌گفت بخواب مادر قحبه. روزی ۳۰ تا شلاق، جیره داری. لام تا کام حرف نمی‌زدند. فقط فحش می‌دادند و می‌زدند.

پا‌هایم چرک کرده بود و می‌ترسیدم بهداری برم. چون اتاق شکنجه هم همانجا‌ها بود.

از آن به بعد دچار هماتوری شدم و ادرارم با کمی خون همراه بود.

چند روز گذشت و کسی سراغم نیامد تا اینکه یک شب در باز شد و یک نفر که قیافه مغولی داشت در را باز کرد و گفت اسمت چیه؟

گفتم محمّد.

- محمّد چی؟

محمّد جعفری

- چرا دروغ می‌گی؟ ترا با اسمی دیگه صدا می‌زنند.

خب آقا یاسر حالا آدم شدی؟ صداش آشنا بود. شاید در اتاق تمشیت (شکنجه) شنیده بودم.

با ترس و لرز گفتم من واقعاً نمی‌دونم شما از من چی می‌خواین. فقط می‌زننین.

گفت خوب کاری می‌کنیم می‌زنیم. تا نباشد چوب‌تر، فرمان نبرد کُرّه خر

یالله بگو ببینم پروخورف کیست و چند بار او را دیدی و به چه منظور؟ و عکسش در اتاق تو برای چی بود؟

خیلی خوشحال شدم و پیش خودم گفتم حالا توضیح می‌دم و قال قضیه کنده می‌شه و راحت می‌شم.

گفتم فقط عکس او نیست، عکس «چارلز تونز» و «دکتر علی جوان» و خیلی‌های دیگه را هم داشتم. گفت فعلاً به اون یک سؤال جواب بده. پروخورف کیست و چند بار او را دیدی و به چه منظور؟

گفتم اهل شوروی است.

یقه‌ام را گرفت و محکم زد توی گوشم و داد زد...، منم می‌دونم مال شوروی است بی‌پدر و مادر، تو چه رابطه‌ای با روس‌ها داری؟ اصلا او کیست؟ چه کاره است؟

گفتم الکساندر پورخورف برنده جایزه نوبل فیزیک است...

سرم داد کشید که خر خودتی مادر سگ. درست جواب بده.

گفتم خب برید بپرسید اینکه کاری نداره.

- کجا اونا دیدی؟

یکی دوبار به طور تصادفی در سمپوزیوم لیزر که در دانشگاه اصفهان برگزار شد.

گفت آره ارواح بابات. «اراداویرنامه» چیه که در اتاقت در مشهد پیدا شده...؟

جواب دادم آرداویرافنامه از نوشته‌های پهلوی دوران ساسانی است که از پیش از اسلام بجا مانده‌، داستان‌ یک قدیّس است به نام «ارداویراف»

پرسید ارداویرافنامه را کی نوشته؟

گفتم اطلاع ندارم. فقط می‌دونم استاد رشید یاسمی در باره آن تحقیق کرده...

پرسید بسیار خوب بگو ببینم تو آنرا به چه کسانی دادی؟

پاسخ دادم من آنرا به کسی نداده‌ام.

گفت مادر قحبه. پوروخورف علی شریعتی است و تو او را در مشهد دیدی. آرادویراف نامه هم اسم رمز نامه‌ای است که او برای احسان (پسرش) نوشته و تو آنرا همه جا تکثیر کردی. بیچاره‌ات می‌کنم. در را بست و رفت.

........................................

هروقت خواستی اعتراف کنی انگشتت را بیار بالا

فردا صبح دوباره مرا به‌‌‌‌ همان اتاق بردند و شروع به زدن کردند. گفتند هروقت خواستی اعتراف کنی انگشتت را بیار بالا. چون روی زخم قبلی می‌زدند. احساس می‌کردم پاهام آتیش گرفته، سرسام گرفتم. یه جایی طاقتم طاق شد. بلند گریستم و انگشتم را بالا آوردم.

گفتم بله بله پورخوروف اسم رمز دکتر علی شریعتی است و آرداویرنامه هم اسم رمز نامه احسان.

گفت حالا شدی بچّه آدم. دوباره دور حیاط دواندند و بعد بردند توی سلّول. درد مثانه و لگدهای روز اوّل را از یاد بردم! احساس بی‌پناهی می‌کردم. واقعش پورخروف و آرادویراف نامه اسم رمز کسی نبود و من درست به او گفته بودم. گفتم خدایا چه گیری افتادم. اینجا کجاست؟ کاش هیچوقت آرداویراف نامه را دست نویس نکرده بودم.

چند روز بعد دوباره سر و کلّه آن شخص که چهره مغولی داشت پیدا شد. من از او واقعاً می‌ترسیدم.

مهربون شده بود. گفت ما با تو اصلاً مسئله‌ای نداریم.

شخصی علیه تو گزارش کرده و درواقع او به تو لگد و کابل زده نه ما. این زخم پات و هردردی که داری و خواهی داشت زیر سر اون بابا است. اون فرد همین جا در کمیته زندانی است. می‌برندت دم در سلّولش (اسم ایشان را برد) بلند بلند باید بگی فلانی، فلانی تو باعث دستگیری من شدی... ولی باید بلند بگی. در این صورت ممکنه آزاد بشی.

بهم خیلی برخورد. گفتم این کارا دور از مروّته و من نمی‌کنم. به آرامی گفت خیلی خری.

گفتم من منظورم عناد نیست. گفت عناده، تعصّبه حیوون. بدبخت بیچاره کدوّم مروّت؟ من می‌خواستم کمکت کنم آزاد بشی. پس بمون تا موهات مثل دندونات سفید بشه. در را بست و رفت.

........................................

محکم به دیوار تکیه می‌دادم و می‌لرزیدم.

در کمیته مشترک فریاد کسانیکه شکنجه می‌شدند، صداهای وحشتناک (براستی وحشتناک) سکوت بند را درهم می‌شکست و من اینگونه مواقع خودم را محکم به دیوار تکیه می‌دادم و می‌لرزیدم. دعا می‌کردم زندانی زیر شکنجه جان بدهد، جان بدهد و راحت شود. هیچکس (هیچکس) جز آنکه مستمع آن فریادهای هولناک بوده باشد، نمی‌فهمد من چه می‌گویم حتی اگر خدای فهم باشد.

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا

یک بار دیگر بانگ زن تا بر پرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما

آخر کجا می​خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران

بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

فریاد زندانیان زیر شکنجه های هولناک، بار‌ها و بار‌ها در کمیته مشترک شنیده می‌شد، بخصوص بعد از نیمه شب.

...

یک روز داشتم برای خودم سوره بروج را زمزمه می‌کردم که در باز شد و یک ییرمردی را آوردند سلّول من. خیلی خوشحال شدم. گفت مرا از زابل با هواپیما به اینجا آوردند. روحانی هستم و اسمم محمد تقی حسینی طباطبایی است.

وقتی پاهای مرا دید بلند گریه کرد. پشت سرهم می‌گفت خدا لعنتشون بکنه. قوم الظالمین... قوم الظالمین...

شرح داد که شخصی به اسم «دکتر میرهادی» زیر شکنجه اسمش را گفته ولی از او دلخور نبود. می‌گفت او زیر فشار این پدر سوخته‌ها چاره‌ای نداشته. اشکال ندارد. آن روحانی زابلی انسان بسیار نیکی بود.

فردا او را هم بردند و کابل زدند. وقتی برگشت می‌لنگید و می‌نالید... (وی بعد از انقلاب در انفجار ۷ تیر در دفتر حزب جمهوری اسلامی تکّه پاره شد. هروقت بیادش می‌افتم بی‌اختیار درخود می‌روم)

بگذریم...

........................................

اگه یادش بود می‌نوشت گلپایگان

یک روز مرا صدا زدند. امّا به جای طبقه همکف بردند طبقه سوّم. چشمبندم را که نگهبان باز کرد یک مرد قوی هیکل و بلندقدی گفت بشین روی اون صندلی. از اون صندلی‌ها بود که جلوش دسته داشت و می‌شد روش نوشت. اسم آن شخص آقای متقّی بود. (پرویز متقّی)

تا نشستم آمد بالای سرم و گفت چه خبر، چه اتر؟ می‌خواستم از عطر و گلابی که نگهبان بر سرم پاشید تعریف کنم امّا خودم را کنترل کردم و پیش خودم فکر کردم شاید اون نگهبان سربرخود انجام داده، دلم نمی‌آمد برایش بزنم.

دوباره پرسید چه خبر، چه اتر؟

گفتم من شوق و ذوقی جز تحصیل علم نداشتم امّا اینجا با برخوردهای عجیبی روبرو می‌شوم و به پا‌هایم اشاره کردم.

حرفم را قطع کرد و به آرامی گفت: هرچه این چند روز دیدی و شنیدی فراموش فراموش کن. بشین تمام و کمال نامه دکتر شریعتی به احسان را که خود پسرش به تو داده توضیح بده و بگو با اون نامه چکار کردی و به چه کسانی دادی. ببین ما سیر تا پیاز این مسئله را می‌دونیم و حتی می‌دونیم که.... (مطالبی را گفت که جز یک نفر هیچکس دیگر از من نشنیده بود)...

***

انصافاً برخورد آن بازجو مؤدّب و محترم بود. شاید خیلی‌های دیگر را زده بود و سخت هم زده بود. امّا با من برخورد بدی نکرد. حتّی احساس کردم به نحوی می‌خواهد کمکم می‌کند. پیش از آنکه بنویسم به نکات ریزی اشاره کرد و گفت بیبین ما همه این‌ها را می‌دانیم. هیچکدام را از قلم نیانداز. بنویس و بدون در باره تو کسی گزارش کرده و او حتّی به اشتباه تو را اهل بهبهان معرفی نموده، حالیته؟ باور کن اگه یادش بود می‌نوشت گلپایگان...، انکار و تعصب بی‌فایده است. بنویس.

........................................

حسینی گلپایگانی است و نام اصلی‌اش شعبانی

باری از غم روی دلم بود با اینحال همان‌ها را که گفت با شاخ و برگ نوشتم. خواند و گفت تا اینجا که درست نوشتی. ولی بیشتر بنویس.

در پاسخ به این پرسش که نامه را به چه کسانی داده‌ام. تمام هوش و حواس خودم را جمع کردم تا رّد کسی را ندهم و هیچکس با من دستگیر نشود. (که نشد)

نوشتم با فروش کیف و قلمم به یکی از زائرین امّام رضا (در صحن اسماعیل طلا) ۳۰ تومان دستم را گرفت و با آن از نامه دکتر به احسان ۶ کپی گرفتم (که واقعیّت داشت) و نوشتم بعد کپی نامه را به ۶ نفر داده‌ام. به یک دانش آموز، یک دانشجو، یک طلبه و...

متاسفانه متاسفانه نامشان را نمی‌دانم ولی چهره آن‌ها را دقیقاً دقیقاً به خاطر دارم. گفت چرا اسمشان را نمی‌دانی؟ گفتم نمی‌پرسیدم. گفت چرا اسمشون را نمی‌دونی؟ گفتم من نمی‌پرسیدم. صلاح نمی‌دونستم بپرسم.

گفت: آهان پس تو کار مخفی می‌کردی چرا نمی‌پرسیدی؟ حتماً پس حالیت بود. خودت می‌دونستی حین عمل چکار می‌کنی که اسم طرف را نمی‌پرسیدی که مثلاً اطلاعات کمتری داشته باشی؟ هان؟...

گفتم ولی قیافه اشان را کاملاً بیاد دارم. اگه بخواین دقیق می‌نویسم. گفت بسیار خوب بنویس و شکل ظاهری آن‌ها را یکی یکی شرح بده.

در ذهن خودم قیافه ۶ نفر از کسانی را که می‌شناختم و اصلاً اهل فعالیت سیاسی نبودند و دوتاشون مرده بودند و سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند مجّسم کردم و دقیق چهره‌ها را توضیح می‌دادم. هفته‌های بعد چندین بار این پرسش تکرار شد و من‌‌‌‌ همان پاسخ را بی‌کم و کاست نوشتم.

نمی‌دونم. شاید موضوع برای بازجو اهمیّتی نداشت اگرنه ول کن نبود. خلاصه پاپیچ من نشد و به خیرگذشت. از پورخوروف و آرداریف نامه هم دیگه هیچکس، هیچ حرفی به میان نیاورد.

گفت می‌دونی نامه احسان بیشتز از همه آثار دیگر دکتر شریعتی تکثیر شده است؟

...

در اتاق وی تهرانی، منوچهری، هوشنگ و حسینی سرک می‌کشیدند. (نه برای کار من، با بازجو کار داشتند. می‌آمدند و می‌رفتند.)

یادم می‌آید که منوچهری می‌لنگید و همه شون به جز حسینی و هوشنگ چهره آرامی داشتند و انگار نه انگار که زندانیان زیادی زیر دست و پایشان له شده است. بخصوص تهرانی و منوچهری خیلی آرام بودند.

برایم عجیب بود که همدیگر را با فحش خار مادر (خواهر و مادر) صدا می‌زدند. شاید این فحش‌ها بین خودشان رمز بود، نمی‌دانم. فحشهای خیلی بدبد می‌دادند. بدتر از هرزه.

یکبار درحالیکه می‌لرزیدم به حسینی که کنار صندلی‌ام نشسته بود و سیگار می‌کشید، گفتم آقای حسینی لطفاً منو دیگه نزنین.

گفت من کی تو را زدم؟ کس دیگه‌ای زده. اصلاً ترا تا حالا نزدم مگر اینکه اگر آقای دکتر بگه و اشاره به بازجو کرد. او هم واکنشی نشان نداد. من آنوقت نمی‌دونستم که حسینی گلپایگانی است و نام اصلی‌اش شعبانی.

........................................

شوک الکتریکی با آپولو

بازجو در بازگشتم به سلّول گفت گمان نمی‌کنم آزاد بشی. تا اونجا که من شنیدم راه پیش پات گذاشته شد امّا خودت نخواستی... خودت نمی‌خوای. می‌دونستم منظورش چی بود. امّا من اهل بی‌مروتی نبودم. به زور هم منو می‌بردند دم آن سلّول، محال بود حرف دلخواه آن‌ها را بزنم. شاید آیه‌ای از قرآن می‌خواندم، شاید یک شعر می‌خواندم. نمی‌دونم ولی مطمئنم آن کار را نمی‌کردم.

آنروز منو به سلّول خودم برنگرداندند و بعد از تراشیدن سرم به شکل چهار راه، بردند بند ۵ در یک اتاق بزرگ. آنجا دانشجوی کردی بود از دانشکده کشاورزی کرج به اسم «طیّب سیادتی»

پا‌هایش مثل من زخمی بود ولی تا سرم را دید خندید و گفت اینا این بازی‌ها را برای چی در می‌آرند؟ سرت خیلی خنده دار شده...(و بلند بلند خندید.)

تازه سلام و علیک کرده بودیم که صدایش زدند. رفت. دیرکرد دیرکرد، دیرکرد و وقتی آمد رنگ از رخسارش پریده بود. مدام می‌لرزید. با دستگاه موسوّم به آپولو شوک الکتریکی شده بود...

........................................

حوض کمیته مشترک، شکنجه‌گاه یدکی و سرپائی

کمیته مشترک که بعد از قصر از قدیمی‌ترین زندانهای ایران است با سه طبقه و شش بند مجزّا و اتاق‌ها و سلّولهای گوناگون، در اطراف دایره‌ای به شعاع هشت متر بنا شده است،

در داخل همین دایره حوض بزرگی ساخته‌اند که از قدیم و ندیم حکم شکنجه‌گاه یدکی و سرپائی داشت و هرگاه شکنجه گران عشقشان می‌کشید برخی از زندانیان زیر بازجوئی را حتی در سرمای زمستان داخل آن انداخته پوتین باران می‌کردند تا به قول خودشان مثل موش آب کشیده حالشان جا بیاید.

این حوض داستان‌ها دارد، ‌گاه گردن زندانیان را روی پاشوره آن می‌گذاشتند و با پوتین فشار می‌دادند، زندانی را وادار می‌کردند دور حوض بدود و بازجویان با شلاق به دنبالش می‌افتادند،

یک زندانی به نام «سیروس نجفی» از هم‌پرونده‌های «ابوذر ورداسبی» مجبور می‌شد دور حیاط با پاهای زخمی بدود و صدای خروس در بیآورد. زندانیان دیگری مجبور می‌شدند عوعو کنند یا صدای الاغ درآورند و عَرعَر سربدهند و بازجو شلاق می‌زد و کیف می‌کرد.

........................................

پیشینه زندان فلکه به سال ۱۳۱۱ برمی گردد.

پیشینه زندان فلکه که بعد‌ها زندان زنان، کمیته مشترک ضد خرابکاری، بند سه هزار، و بالاخره توحید لقب گرفت، به سال ۱۳۱۱ هجری شمسی برمی گردد. در آن سال به دستور رضا شاه بنای ساختمانی به منظور نگهداری زندانیان عادی با نام توقیفخانه با طراحی و نظارت آلمان‌ها آغاز شد که در سال ۱۳۱۶ به اتمام رسید.

سبک معماری این شکنجه‌گاه مخوف، درهای آهنی یقور که هنگام باز و بسته شدن غیژ و غیژ می‌کند، دیوارک‌های بیست سانتی جلوی در‌ها، سلّولهای انفرادی سرد و مرموز، اتاق شکنجه‌ای که عمداً سقف آنرا برداشته‌اند تا فریاد زندانیان در تمامی بند‌ها بپیچد وایجاد رعب کند و نیز میله ‌های آهنی که به شکل S «اس ـ اس» در سرتاسر جلوی بالکن‌ها تا سقف نصب شده و... همه و همه جای پای فاشیست‌ها را نشان می‌دهد.

........................................

شهربانی و ساواک هووی همدیگر بودند.

تا پیش از دهه پنجاه، ساواک، اداره ضداطلاعات ارتش، شهربانی، و سایر مراکز اطلاعاتی رژیم شاه همه سربرخود بودند و به تنهائی اهداف اطلاعاتی و امنیّتی خود را دنبال می‌کردند. به ویژه شهربانی و ساواک هووی همدیگر بودند و پشت سر هم صفحه می‌گذاشتند.

ناهماهنگی و چندگانگی سازمانهای اطلاعاتی به اصطکاک سازمانهای عمل کننده دامن می‌زد و گیر و پیچ‌های زیادی را باعث می‌شد.

در آذر ۱۳۴۹ شورای امنیت کشور تصمیم گرفت برای اجتناب از برخورد میان تیمهای عملیاتی با ایجاد یک تشکّل واحد، زمینه هماهنگی و وحدت روّیه را میان سازمانهای اطلاعاتی و امنیّتی کشور بوجود آورد. این تصمیم در بهمن ۱۳۵۰ عملی شد و ظهور تشکیلاتی به نام «کمیته مشترک ضد خرابکاری» در چهارم این ماه حاصل همین تلاش بود.

با انحلال دو کمیته ساواک که در اوین مستقر بود (اوّلی مسئول شناسایی عاملین تظاهرات دانشجویی سال ۴۹ و گروه‌های کمونیستی بود و دوّمی مسئول شناسایی و دستگیری اعضای آشکار و مخفی سازمان مذهبی مجاهدین و گروه‌های وابسته به آن)

(با انحلال دو کمیته مزبور)، مقّرر شد با تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری، تمام سرنخ‌های عملیاتی در اختیار این کمیته قرار گیرد و همه مامورین دو کمیته قبلی ساواک مامور به خدمت در کمیته جدیدالتاسیس شوند.

کمیته مشترک ضد خرابکاری درآغاز فعالیت خود را در اداره اطلاعات شهربانی کشور مستقر در ساختمان زندان موقت شهربانی در مجاورت شهربانی کل کشور واقع در مرکز شهر (باغ ملّی) شروع کرد،

زندان کمیته مشترک ابتدا در زیرزمین ساختمان شهربانی، نزدیک میدان توپخانه بود، محلّی قدیمی با طاق‌های ضربی و فضایی تاریک و نمور که ۲۲ سلّول و یک توالت و یک شیر آب و یک چاله برای شستشوی سر و صورت و ظرف غذا داشت.

مدّتی هم زندانیان در‌ محّل «زندان زنان»، نگهداری می‌شدند.

از اواخر سال ۵۰ زندانیان به ساختمان دایره مانند واقع در میدان مشق (شمال غرب میدان توپخانه) منتقل شدند. به‌‌ همان توقیفخانه که سال ۱۳۱۶ آلمانی‌ها کار ساختمانی آنرا به پایان بردند.

برگردیم به کمیته مشترک. کمیته مشترک از واحدهای اطلاعاتی و امنیّتی شهربانی، ارتش، ژاندارمری و اداره کل سوّم ساواک (اداره تأمین امنیت داخلی) تشکیل شده بود و ۳۷۵ پست سازمانی دائم و ۱۸۸ پست موقّت داشت.

........................................

ساواک در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نمی‌شود.

هیچکس تمامیّت ساواک را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است. برای مثال در یک جامعه آزاد (و نه دیکتاتورزده که همه دستگاه‌ها کُر واحدی را تشکیل داده و یک آهنگ را می‌نوازند)، عملکرد تعریف شده اداره هشتم و پائیدن مرز‌ها ردخور ندارد و هیچ مملکتی بدون در و پیکر در امان نمی‌ماند.

اشاره من به ساواک، اساساً «اداره کل سوّم موسوّم به امنّیت داخلی» (همزاد آقای پرویز ثابتی) است که پا را از گلیم خود فرا‌تر نهاد و گره‌های کور آفرید. 

اداره کل سوّم، جدا از دفتر و بخش مستقل بازجویی و کمیته مشترک ضدخرابکاری، هفت اداره مجّزای دیگر را نیز در برمی‌گرفت و هرکدام بخشهای عریض و طویل داشت.

یادآوری کنم که کمیته مشترک خودش در ردیف یکی از ادارات کل سوّم بود و واحد اطلاعاتی، اجرایی و پشتیبانی‌اش هر کدام از دوایر گوناگون تشکیل می‌شد و با یک اداره ساواک برابری می‌کرد. برای مثال اداره یکم از زیرمجموعه اداره کل سوّم (عملیات و بررسی) که وظایفش تجسّس، مراقبت و تعقیب فعالیّتهای براندازی بود، از شش بخش مستقل تشکیل می‌شد. اداره کل سوّم اساسی‌ترین وظایف ساواک را انجام می‌داد.

........................................ 

کمالی شکنجه گر، شلاقش را انداخت آنطرف 

یکبار نگهبان مرا به اتاق کمالی (منوچهر کمالی که کاش اعدام نمی‌شد) برد. وی که شلاّقی در دست داشت تا مرا دید اسمم را پرسید و گفت شما شمالی و گیلانی هستی؟ گفتم نه. اهل گلپایگان هستم. 

به نفر کناری‌اش گفت نه، ایشون چهره‌اش اصلاً به آخوندا نمی‌خوره. بعد گفت شما را اشتباه آورده‌اند پیش من. فرد دیگری با اسم و فامیل شما متهّم من است که گیلانی و آخوند است. بعد شلاقش را انداخت آنطرف و یک چای به من داد و گفت ببخشید. پمادی هم داد تا روی پا‌هایم بزنم.

کمالی و کمالی‌ها به اقتضای کارشان به ظلم و جنایت کشیده شدند و او هم، شلاق کم نزده است. امّا سیاهی محض و جانی بالفطره نبودند. بسیاری از آنان واقعاً وطنشان را دوست داشتند و نیّتشان خدمت به ایران بود و جنایت و خیانت نبود. 

برخی از آنان از بگیر و ببند خوششان نمی‌آمد و می‌فهمیدند هر شلاّقی که بر سر و روی زندانی فرود می‌آید به مثابه کلنگی است که گور استبداد را حفر می‌کند.

........................................ 

از یک زاویه، ساواک خدماتی هم کرد... 

ساواک ۹ و به عبارتی ۱۰ اداره کّل داشت.

اگرچه مولود خشونت بود و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و رخدادهای پس از آن میانه داشت. اگرچه از جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب و گرایش دستگاه قدرت به استبداد و... متأثر بود اما، هیچکس تمامیّت آن را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است.

از یک زاویه ساواک خدماتی هم کرد، بعلاوه همه مأمورین (حتی در کمیته مشترک) از آزار و شکنجه زندانی کیف نمی‌کردند و کسانیکه در ساواک با انگیزه های میهن دوستانه خدمت می‌کردند، کم نبودند.

متاسفانه اکثر مأمورین کمیته مشترک که از افراد با سابقه ساواک هم بودند، نام نیکویی از خود به جا نگذاشتند. 

رضا عطارپور مجّرد (دکتر حسین‌زاده)، پرویز فرنژاد (دکتر جوان)، محمد حسن ناصری (دکتر عضدی)، ناصر نوذری (رسولی)، مصطفی هیراد (مصطفوی)، منوچهر وظیفه خواه (منوچهری)، هوشنگ ازغندی (او هم به منوچهری شهره داشت)، سیف الله شهاب، جلیل اسعدی اصفهانی (بابک)، بهمن نادری‌پور (تهرانی)، فریدون توانگری (آرش)، همایون کاویانی دهکردی (کاوه)، محّمد تفضّلی (محمد خوشگله)، احمد بیگدلی (احمدی)، پرویز متقّی (بهار)، زمانی (زمردی)، احسان الله شهبازی، ویجویه، مرتضی اکبر، یدالله غرایی (استاد شطرنج)، سرهنگ معماری، سرهنگ آگه دل... و سرگرد وزیری، محمد علی شعبانی (حسینی)، منوچهر کمالی و تعدادی دیگر که الان در خاطر ندارم.

........................................

زندانیان کمیته مشترک و حس شریف تنهائی

کمیته مشترک ضد خرابکاری، کمیته فحش‌های رکیک، کمیته آپولو و شوکهای الکتریکی، زندان فریادهای طاقت سوز و زندان پاهای زخمی و آش و لاش، که حالا موزه عبرت شده، داستان‌ها دارد.

***

عکس قاب شده اعلیحضرت بر بالای در ورودی اتاق تمشّیت، قابلمه بزرگ چای که برخی از بازجویان‌ ‌گاه ته سیگارشان را در آن ریخته و با دم پائی هم می‌زدند و به بند‌ها می‌آوردند، حمّام بی‌در و پیکر کمیته مشترک که می‌بایست زندانی با چند شماره بیرون بیاید وگرنه یا آب قطع می‌شد و یا با شلنگ‌های آب سرد پذیرائی، بخاری پولارید بند‌ها که لوله نداشت و دود و دمش همه جا را گرفته بود، صدای تودماغی آقای نوذری (رسولی) که نیمه‌های شب مست می‌کرد و داد می‌زد: «امّت رسولی برپا»... همه در خاطره زندانیان حّک شده است.

زندانیان کمیته مشترک از شکنجه شدگانی که به عمد آن‌ها را دم در بند‌ها می‌گذاشتند و هرکس و ناکسی لگدبارانشان می‌کرد، از زنان و مردانی که آنهمه آزار دیدند، از حس شریف تنهائی که ستمگران با آن بیگانه‌اند و برکت زندان انفرادی است و بدون احساس آن آدمی خودش هم عریان نمی‌شود و ازغم‌های عزیزی که قدمش مبارک باد، یک سینه سخن دارند.

..........................................................

بهتر است یادمانها را بشنویم. خواندن کفایت نمی‌کند.

http://www.youtube.com/watch?v=imOAV1R8uAE 

 

 

خاطرات خانه زندگان (قسمت پنجم)

کاش زندگی هم دنده عقب داشت.

همنشین بهار

 

http://www.youtube.com/watch?v=GqamtVR2a9c

«خاطرات خانه زندگان» با نکات ظریفی همنشین است که تنها با شنیدن آن، می‌توان دریافت.

در بخش پیش با اشاره به کمیته مشترک ضد خرابکاری، از حس شریف تنهائی و غم‌های عزیزی که قدمش مبارک باد، سخن گفتم و شرح دادم بازجویان می‌خواستند در برابر سلّول یک زندانی بزرگوار، من بروم و با صدای بلند اعتراض کنم که گزارش تو، تک نویسی‌های تو باعث دستگیری‌ام شده و هر بلایی سرم آمده به خاطر توست.

پاسخ من این بود که این کار‌ها دور از مروّت است و نمی‌کنم.

اگرچه اسارت آن زندانی، دستگیری من و همه زندانیان در استبداد و بی‌عدالتی ریشه داشت امّا صادقانه درددل کنم که آن ابتلاء، ابدا کوچک نبود. 

تیمسار رضا زندی‌پور در سلّول 

گفتم که با دانشجویی به نام «طیّب سیادتی» که او را با دستگاه آپولو، شوک الکتریکی داده بودند. همسلّول بودم.

طیّب و بسیاری از دانشجویان دانشکده کشاورزی کرج که سال ۱۳۵۳ به کمیته مشترک کشیده شدند، در رابطه با هیچ گروه به اصطلاح برانداز نبودند و با ملاکهای خود ساواک نمی‌بایستی آنهمه آزار ببینند امّا از غالب آنان با کابل و شوک الکتریکی پذیرایی شد. 

***

چند روز بعد در اتاق باز شد و سه نفر آمدند تا دیوار‌ها را چک کنند و اتاق را هم وارسی نمایند.

یکی شون با صدای بلند از روی دیوار خواند:

 «کاش زندگی هم دنده عقب داشت» بعد آن طرف‌تر از روی دیوار خواند:

 «ما آمدیم و رفتیم تو هم خواهی رفت.»

از ما پرسید شما اینا را رو دیوار کندین؟ گفتیم نه. با چی بکنیم؟ پرسید تیزی می‌زی ندارین؟ ناخنگیری چیزی. همه جای اتاق را وارسی نمود. حتی ناخن‌هایمان را دید و همین طور تکرار می‌کرد: کاش زندگی هم دنده عقب داشت.

با یه چیزی مثل پاشنه کش نوشته‌ها را روی دیوار صاف کرد، تراشید و گفت مواظب باشین خودتون کار دست خودتون ندین. آن دو نفر دیگر ساکت ما را نگاه می‌کردند. 

ساعتی بعد تیمسار «رضا زندی‌پور» با دو نفر دیگر وارد اتاق شدند.

اگرچه من و طیّب نمی‌توانستیم بایستیم اما هرجور بود جلوی پای تیمسار بلند شدیم و سلام کردیم. او با احترام زیاد برخورد نمود و گفت بفرمائید بفرمائید بنشینید و حتی دست مرا گرفت، کمک کرد تا بنشینم.

اتاق را ورانداز نمود. کف اتاق یک زیلوی پاره و چرک افتاده بود و ما در محموع ۴ پتوی سربازی بیشتر نداشتیم که هرکداممان یکی را به عنوان متراس (تشک) و دوّمی را برای روانداز استفاده می‌کردیم. فرنچ (بلیز زندان) را هم متکا.

به سرم زد بپرسم که آخر دلیل اینهمه آزار چیست و داستان «آردی‌ویراف نامه» و «الکساندر پروخورف» را بگویم و آنهمه بلا که بر سرم آمد. بگویم که آرداویرافنامه از نوشته‌های پهلوی دوران ساسانی است که از پیش از اسلام بجا مانده‌ و داستان‌ یک قدیّس است به نام «ارداویراف»، و پروخورف هم فیزیکدان شهیر است که به خاطر تحقیقاتش در لیزر و میزر جایزه نوبل گرفته است ولی آقای بازجو  چون  در اسامی مزبور «اف» دیده‌اند با «تفسیر به رأی» مرا  لت و پار کرده‌است. می‌خواستم بگویم امّا ترسیدم بد‌تر بشود و چیزی نگفتم.

طیّب هم که شوک الکتریکی شده و حال و روزش معلوم بود و احتیاج به گفتن نداشت.

بی‌آنکه ما حرفی بزنیم خود تیمسار گفت شما را به اتاق تمشیت بردند چون تعصّب دارید. ما هم سکوت کردیم. (بعد‌ها که خبر ترور وی را شنیدم اصلاً خوشحال نشدم.)

بگذریم.

ناگهان دکتر علی شریعتی را دیدم که... 

طیّب انسان باصفایی بود. دیدگاه ماتریالیستی داشت و به شوخی و جدّی می‌گفت مثل همه مارکسیست‌های مارکس نخوانده، مرجع من هم مجلّه فردوسی بود. البّته بخشی از کتاب «زمینه جامعه‌شناسی» دکتر آریانپور را مطالعه نموده و جدا از قصّه‌های صمد بهرنگی، دو رمان «مادر» و «برگردیم گل نسرین بچینیم» (اثر ژان لافیت) را هم خوانده‌ام. داشتن همین رمان «برگردیم گل نسرین بچینیم» هم برام جرم شده و به خاطر اون، حسینی در کمیته به من و امثال من کابل می‌زند. 

چند روز بعد، از سالن داد زدند «برای حمام آماده بشید. برای حمام آماده بشید.»

قرار شد افراد هر اتاق فرنچ زندان را روی سرشان بیاندازند و بیایند جلوی در سلّول و هر کسی دستش را روی شانه نفر جلویی بگذارد. صفی بلند تشکیل شد. البته کسی، کسی را نمی‌دید.

در صف صدای پچ پچ مداوم و داد و قال نگهبان‌ها فضا را عوض کرد. گفته شد وقتی زیر دوش می‌روید بعد از ۳ تا سوت باید بیائین بیرون، وگرنه با آب خیلی سرد یا خیلی جوش تنبیه می‌شین. و با تنبیه‌های دیگه...

راه افتادیم تا به حمّام رسیدیم افراد هر اتاق می‌بایست همزمان از یک دوش استفاده کنند و این خودش حالگیر بود. فرد سوت زننده، با کمی فاصله، سوت‌ها را می‌زد و نمی‌دانم چطوری ما می‌توانستیم در آن زمان کوتاه خودمان را بشوئیم. ناگهان پشت من داغ شد چون نگهبان با شلنگ محکم به بدن من زد. لیز خوردم و افتادم روی زمین. گفت تو چرا اومدی حموم. مگه کوری؟ مگه پاتا نمی‌بینی. می‌خوای بیشتر چرک کنه بدبخت. 

لیزخوردن من باعث شد تا با صف نتوانم بروم. البته او از سر دلسوزی به من زده بود. مرا بهداری که‌‌‌ همان نزدیک بود برد، پانسمان کرد و یواش یواش طرف بند به طبقه سوّم راه افتادیم. یکجا بلیزی را که روی سرم بود برداشت و پرسید اتاقت شماره چنده؟

ناگهان دکتر علی شریعتی را دیدم که انتهای سالن با لباس خاکستری زندان (همانجور که پیش از دستگیریم در خواب دیده بودم)، ایستاده است.

ماتم برد. نگهبان گفت: واسه چی اینطوری نگاه می‌کنی؟ ببینم تو اصلا بند چند بودی؟ مگه بند شش نبودی؟ گفتم نه، من بند ۵ بودم. با عصبانیت چشمانم را بست و بدو بدو به بند خودم آورد...

هرچه می‌گفتم لطفاً یواش‌تر، گوشش بدهکار نبود.

***

با خودم عهد بستم به امر و نهی آن بازجوی مغولی اعتنا نکنم که گفته بود:

شخصی در همین کمیته علیه تو گزارش کرده و درواقع او به تو لگد و کابل زده نه ما. می‌برندت دم در سلّولش. بلند بلند باید بگی فلانی، فلانی تو باعث دستگیری من شدی تا آزاد بشی.

به او گفته بودم این کارا دور از مروّته و من نمی‌کنم. 

آیا وجودی هست که آنتروپی را پس بزند؟ 

به سلّول برگشتم اما در رخت خودم نبودم. ذهنم جای دیگر بود و پی یک نقطه اتکّا می‌گشتم و از خودم می‌پرسیدم در جهانی که همه پدید‌ه‌ها در عین حرکت رو به میرایی و ایستایی دارند و بر آن‌ها آنتروپی و کهولت حاکم است آیا وجودی هست که آنتروپی را پس بزند و به معنی واقعی کلمه قابل اتکّا باشد؟

...

به خودم می‌گفتم زمانی می‌رسد که نزدیک‌ترین کسان ما هم به ما پشت می‌کنند. همه نفرین‌ها و آفرین‌ها، همه‌های و هوی‌ها و همه هورا‌ها بی‌ثمر می‌شود و دستگیره‌ها یکی بعد از دیگری می‌لغزند اما او هست.

 او که درجایی جز همه جا نیست.

او برایم، نه مخلوق ذهن، نه روح این جهان بی‌روح، نه توجیه گر شقاوت و اسارت و ازخود بیگانگی ـ بلکه راز راز‌ها و قانونمندی قانونمندی‌ها بود. 

...

متاسفانه روزهای بعد طیّب را بردند و من بیمار شدم. جدا از غمی که بر دلم بود، هم هماتوری (خون در ادرار) ادامه داشت و هم دچار یبوست شدید بودم. نگهبان یکی دو قرص زرد سه گوش داد و گفت بپا یبوستت تبدیل به اسهال نشه. در بزنی وانمی کنم باید به کاسه غذات متوسل بشی... 

در زندان همه چیز یکنواخت و بی‌رنگ و بدون تنوع است. اصلاً زندان یعنی همین. سلّول‌ها مثل هم، دیوار‌ها مثل هم، سرد و ساکت و بی‌رنگ، لیوان و کاسه و دستشویی و بازجو همه واحد و یکجور، لباسی که می‌پوشیدیم. همه چیز بوی سکون و یکنواختی می‌د‌اد.

پیش خودم فکر می‌کردم باید به این زنده‌دان رنگ و تنوّع بدهم. از هر راهی که ممکن است.

با خمیر نان گُل درست می‌کردم که گرچه گِلی بود و رنگ نداشت اما از گل رز و یاسمن هم رنگین‌تر و زببا‌تر می‌نمود و عطرش مرا مست می‌کرد. می‌آمدند می‌گرفتند و می‌شکستند و من دوباره از نو می‌ساختم.

آنروز‌ها صدای تاپ و توپ می‌شنیدم و انگار یک چیزهایی به دیوار می‌خورد. اما نمی‌دانستم چیست. بعد‌ها فهمیدم یکی مورس می‌زده است.

حیدر بابا، آغا جلارون اوجالدی ــ اما حیف جوانلارین قوجالدی 

بعد از یکی دو روز تنهایی جوان رعنایی را به سلّول آوردند به نام یوسف.

«یوسف کشی‌زاده»

یوسف ترک بود و ‌زاده مشکین شهر و از دانشکده فنّی دانشگاه تبریز فارغ التحصیل شده بود. براستی انسان والایی بود. از او به جای کبر و غرور، وقار و فرزانگی می‌بارید. با اینکه وی را به سختی شکنجه کرده بودند، خنده از لبانش قطع نمی‌شد. در مقابل شکنجه‌های یوسف، شکنجه گران مرا ناز کرده بودند.

برای نخستین بار نام فدایی شهید «مرضیّه احمدی اسکوئی» را از او شنیدم. گویا یوسف توسط وی به فدائیان خلق پیوسته بود.

می‌گفت مرضیّه معلم بود و شعر هم می‌سرود. صمد بهرنگی، هم معلّم بود. علیرضا نابدل هم که ۲۲ اسفند سال۵۰ به شهادت رسید معلّم بود و البته شعر می‌سرود.

«اصغر هریسی»، «محمد تقی‌زاده چراغی»، «عبدالمناف فلکی تبریزی»، «اکبر موید»، «جعفر اردبیل چی» و... آن‌ها هم به نوعی آموزگار و اهل قلم بودند. آن‌ها اواخر سال گذشته (اسفند سال ۵۲) اعدام شدند. البته «کاظم سعادتی» زنده دستگیر نشد و «بهروز دهقانی» زیر شکنجه جان داد.

یوسف از مرضیّه احمدی اسکویی خیلی صحبت می‌کرد و چند شعر از او به زبان ترکی خواند.

می‌گفت مرضیّه دانشگاه تبریز را‌‌‌‌ رها کرد و رفت تهران دانشسرای عالی سپاه دانش. زنی شجاع و خونگرم و خاکی بود. حتی کارگران کوره‌پزخانه‌های خاتون‌آباد اورا از خودشان می‌دانستند. مرضیّه در باره کارگران کوره پزخانه‌ها چند مقاله تحقیقی داشت. به روستاهای ورامین و شهرهای اطراف می‌رفت و کتابخانه‌های زیادی برای بچّه‌های روستا‌ها ساخت.

سال ۴۹ در دانشسرای‌عالی سپاه دانش، ساواک دو تا دانشجو را دستگیر کرده بود. اسفند‌‌‌‌ همان سال با تلاش مرضیّه دانشجویان به اعتصاب غذا دست زدند و ساواک مجبور شد آن دو دانشجو را آزاد کند.

پرسیدم مرضیّه احمدی اسکویی جزو چه گروهی بود؟ گفت: فدائیان. البته او پیش‌تر در فکر مبارزه مسلحانه بود و با مصطفی شعاعیان و نادر شایگان و حسن رومینا و نادر عطایی فعالیت مخفی داشت ولی در سال۵۲ تشکیلات‌شون لو می‌‌ره و تعدادی از رفقایش کشته و دستگیر می‌شوند. مرضیّه بعداً به فدائیان می‌پیوندد.

اردیبهشت‌ همین امسال (سال۵۳) مرضیّه رفته بود «شیرین معاضد» را از تور ساواک نجات بدهد که نشد. هردو به دام افتادند و کشته شدند. یوسف تعریف می‌کرد و می‌گریست

حیدربابای شهریار را از حفظ بود و می‌خواند:

حیدربابا، ایلدیریملار شاخاندا

سئللر، سولار، شاققیلدییوب آخاندا

قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا

سلام اوّلسون شوْکتوْزه، ائلوْزه

منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

 

حیدر بابا زمانی که آسمان می غرد
سیل ها جاری شده و آب ها روان می گردند
وقتی که دختر ها صف بسته و به تماشای آن مینشینند
سلام بر منزلتت و مردمانت
اسم من هم گاهی بر زبانتان بیاید.

......

حيدربابا، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب، آجالدى
کؤلگه دؤندى، گوْن باتدى، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى

حیدر بابا درختانت قد کشید، اما دریغ که جوانانت را قد خمید. برّه‌ها را لاغری آمد پدید، ظلمت شب به روشنی چیره شد، چشمان گرگ در سیاهی خیره شد. 

جامعه امان را نمی‌شناسیم. دشمنمون را نمی‌شناسیم.

یوسف خیلی باسواد بود و من تحت تاثیر دانش و وقار او بودم. با این‌حال خودش از خودش راضی نبود. می‌گفت با اینکه شب و روز سرم توی کتاب بود و رفقایی مثل مرضیّه هم بالای سرم بودند اما از مارکس و مارکسیسم چیز زیادی حالیم نیست. نه من، شاید بزرگ‌تر از من هم نمی‌دانند.

ما جامعه امان را نمی‌شناسیم. دشمنمون را نمی‌شناسیم. تازه خیلی چیزا توی کتاب نیست. باید رفت و دید و حس کرد. فقط با کتاب نمی‌شه همه چیز را فهم کرد. اما مطالعه کتاب هم ضروری است. بسیار ضروری است.

گفتم در جامعه پر از سانسور و سرکوب که حتی رمان «برگردیم گل نسرین بچینیم» جرم می‌شود و به خاطرش شلاق می‌زنند، چگونه می‌شه با دست باز مطالعه کنیم؟

گفت آره اما این دلیل بی‌خبری ما نمی‌شه. بگذار من آنچه را خوانده‌ام تعریف کنم. همین رمان که گفتی (برگردیم گل نسرین بچینیم) باضافه مادر ماکسیم گورکی، «نان و شراب» اینیاتسیو سیلونه و خلاصه‌ای از رمان «شکست» اثر الکساندر فادایف و... را مطالعه کردم.

کتاب «اصول مقدماتی فلسفه» ژرژ پولیتسر را ورق زدم اما نخوانده‌ام. زیرنویس‌های کتاب حکومتی «مارکس و مارکسیسم» را که دانشگاه تهران چاپ کرده و نقل قولهایی از مارکس و انگلس و کائوتسکی و لنین... داشت مطالعه نمودم. همچنین چکیده دو کتاب از لنین و نکات مهم کتاب «شناخت» مائو را هم یکی برایم تعریف کرده است. کتابی از مصطفی شعاعیان و چند مقاله که رفقای سازمانی نوشته‌اند و یک چیزهای متفرقه...

همین و بس و این کافی نیست.

نان و شراب را سیلونه سال ۱۹۳۶ نوشته و من بعد از حدود چهل سال اونا می‌خونم. من هنوز با متن کامل مانیفست کمونیست که ۱۲۶ سال پیش (سال ۱۸۴۸ میلادی) مارکس و انگلس نوشته‌اند آشنا نیستم تنها می‌دانم که گفته‌اند کارگران جهان متحّد شوید و شما چیزی از دست نمی‌دهید جز زنجیرهای پایتان.

یوسف کشی‌زاده و عزّت شاهی

من می‌دانستم فادایف Alexander Alexandrovich Fadeyev در اعتراض به آنچه سانسور و سرکوب زمان استالین می‌نامید، خودکشی کرده و نامه افشاگرانه مهمّی هم به عنوان وصیّت باقی گذاشته است اما به یوسف نگفتم. بعد‌ها که در قصر همدیگر را دیدیم در این مورد حرف زدیم ولی او باور نمی‌کرد. (وقتی به قصر برسیم در این مورد توضیح خواهم داد.)

رمان مزبور را افسر شریف توده‌ای «آقا رضا شلتوکی» به فارسی ترجمه کرده است. سال ۵۵ در وکیل آباد مشهد در مورد نامه افشاگرانه فادایف با ایشان هم صحبت کردم و شگفتا که انکار ‌نمود. در قسمت بعد از یاداشت فادایف Fadeev Suicide Note صحبت می‌کنم.

...

یکبار یوسف را برای بازجویی بردند. وقتی برگشت گفت می‌دونی چی‌شده؟ بیرون سالن که بازجو مرا می‌بُرد، یکمرتبه پایم خورد به یک چیزی و پرت شدم زمین و فرنچ روی سرم کنار رفت. افتادم روی یک زندانی که به شکل وحشتناکی شکنجه شده بود. شاید تیر هم خورده بود. منکه افتادم داد زد آخ مُردم. ‌ای خدا‌. ‌ای خدا. بازجو سه چهار تا لگد محکم به او زد و پشت سرهم گفت «عزّت» بی‌شرف، نوش جونت. شاید اسمش عزّت است. نمی‌دونم. فکر می‌کنم مذهبی بود چون همه‌اش خدا خدا می‌کرد.

ما مارکسیست‌ها، خدا را زائیده ذهن انسان می‌دانیم. مخلوق او و نه خالق او.

پرسید نظر شما چیست؟ گفتم اجازه بدید در این مورد حرف نزنیم. گفت نه شاید دیگه همدیگر را ندیدیم. مارکس می‌گه خدا روح این جهان بیروح است گفتم من آنچه را مارکس گفته قبول ندارم ولی اجازه بده در این مورد صحبت نکنیم. گفت شاید هیچوقت همدیگر را ندیدیم. گفتم انشاالله می‌بینیم.

بعد‌ها در قصر گفت اسم آن بابا که در سلّول برات تعریف کردم، «عزّت شاهی» بوده از مجاهدین که به شعبان بی‌مخ هم تیر زده است.

(عزت شاهی درآغاز با مجاهدین بود ولی با آن‌ها نماند و به جبهه مقابل پیوست...)

مرس زدن در زندان

از یوسف «مرس زدن» را که گویا «ساموئل مرس» دانشمند و نقاش آمریکایی سال ۱۸۳۵ میلادی ابداع کرده یاد گرفتم.

حالا کد مورس روشی برای انتقال پیام و اطلاعات است که در آن از یک رشته نشانه‌های بلند و کوتاه استاندارد به نام خط و نقطه استفاده می‌شود.

...

اما در زندان مورس زدن یه جور دیگه بود و ترتیب خاصی داشت.

سی و دو حرف فارسی را، با‌‌‌‌ همان ترتیبی که دارند، به چهار دستهٔ هشت حرفی تقسیم می‌کردیم.

چهار ردیف به این شکل درست می‌شوند به ترتیب، زیر هم قرار می‌گیرند:

الف ب پ ت ث ج چ ح

خ د ذ ر ز ژ س ش

ص ض ط ظ ع غ ف ق

ک گ ل م ن و ه ی

به هنگام زدن مورس، فرستندهٔ پیام، با زدن ضربه، شمارهٔ ستون را مشخص می‌کند و با ضربات بعدی شمارهٔ حرف را در ستون. 

مثلاً، برای اینکه بنویسم «سلام»

سین در ستون دوّم است. لام در ستون چهارم. الف در ستون اوّل و میم در ستون چهارم

دو بار دو ضربهٔ پیاپی می‌زدیم (یعنی حرف اوّل واژه، در ستون دوّم است)، و پس از کمی مکث، ۷ ضربه پشت سرهم می‌زدیم یعنی سین.

برای حرف لام ۴ بار ضربه ممتد می‌زنیم و با کمی مکث ۳ ضربه با فاصله. جون لام در ستون ۴ است و سومین حرف

برای حرف الف یک ضربه زده و با کمی مکث در ادامه ۱ ضربه با فاصله

و برای حرف میم ۴ بار ضربه ممتد می‌زنیم و با کمی مکث ۴ ضربه با فاصله.

تابلوی سالوادور دالی (تداوم حافظه)

یوسف نازنین را از پیش من بردند و در کمیته مشترک انگار زمان ایستاد،

تنها شدم و تابلوی La persistencia de la memoria «تداوم حافظه» اثر نقاش اسپانیایی «سالوادور دالی» که به نوعی قفل شدن زمان را به تصویر کشیده و هزار فکر دیگر به سراغم آمد. نمی‌خواستم «افقی» بکشم. یعنی به رخوت و درازکشیدن و خواب بی‌موقع میدان دهم. 

بلاتکلیفی و تنهایی و درد، آزارم می‌داد. تصمیم گرفتم هرجور شده در سلّول قدم بزنم و سرپا بایستم. به تجربه دریافتم که قدم‌ زدن در یک مسیر دایره‌ای شکل زود خسته‌ام می‌کند، بهمین دلیل مسیر سه گوش و چهار گوش را انتخاب می‌کردم. و شل شلی می‌رفتم و خلاصه «عمودی» (و نه افقی) می‌کشیدم.

هرچه شعر و ترانه و آیه و رمان و خاطره داشتم بیاد می‌آوردم تا از تنهایی بدرآیم.

تمام سوره شعرا و چند سوره کوچک را از بر بودم و مدام زمزمه می‌کردم. قسمتی از حیدربابا را هم از یوسف یاد گرفته و تکرار می‌کردم. یکمرتبه این یا آن خاطره چرکین ولی دلچسب، می‌افتاد وسط و سوره موره و حیدربابا جیم می‌شد و هرزاندیشی مرا به خماری می‌کشید. می‌نشستم و با خودم ورمی‌رفتم...

دو سه روز بعد با دانشجویی به نام «علیرضا جلوخانی آبکناری» هم اتاق شدم. جوان شوخ و خوش مشربی بود. همه‌اش می‌گفت بی‌خیالش...

وی را ناکار زده بودند. به مجاهدین گرایش داشت. با هم در باره ستارخان و علی مسیو تعریف می‌کردیم. می‌گفت رژیم پیچیده نیست، ما ساده هستیم. بدون یک ایدئولوژی و یک سازمان رهبری کننده محال است به جایی برسیم و نمی‌رسیم.

یکی دو روز باهم روزه گرفتیم. چندی بعد مرا از آنجا بردند به سلّول دیگر و با مهندس «سلیمان تیکان تپه» همسلّول شدم.

سلیمان تیکان تپه و قادر شریف 

سلیمان کُرد بود و خیلی افتاده. با اینکه خانزاده بود، تکّبر خانها را نداشت. من از او و از همه کسانیکه با آن‌ها همسلّول شدم، زیاد آموخته‌ام.

بازجو به من گفته بود آیا غیر از نامه احسان و دیدار دکتر شریعتی...، موردی هست که تو به ما نگفته باشی برو فکر کن و بیا خودت بگو تا کارت به جاهای باریک نکشد.

من این را به سلیمان گفتم و پرسیدم منظور او چیست؟ گفت بابا جان یکدستی است. یکدستی زده. همین.

گفتم چون شما کُرد هستی من یک سؤال بکنم. من می‌خواستم به بازجو در مورد «قادر شریف» که سال ۴۷ او را در آلوت در بانه دیده‌ام بگویم. داد زد مگر عقلت را از دست دادی؟ یک کلمه اشاره کنی دخلت اومده. پرونده‌ات بسیار سنگین می‌شه و شاید الک الکی به تو حکم دخول در دسته اشرار را بدهند.

مبادا گولشا بخوری. هرچی پرسید بگو همین است که نوشته‌ام. پاسخ تو باید محکم، متین و کوتاه باشد. از حاشیه رفتن پرهیز کن. سؤال بازجو را با سؤال پاسخ بده شاید به موضع دفاعی بیافتد و توضیح بیشتر بدهد.

گول نیرنگ‌ها و فریبکاری بازجو را نخور. شاید از پدرت هم مهربون‌تر باهات حرف بزنه. ممکنه بلوف بزنه که ما همه چیز را می‌دانیم، بگو خب شما که از همه چیز باخبرید، چه احتیاجی است که من چیزی بگویم؟ از دروغ گفتن به بازجو نترس. نمی‌ری تو جهنم.

گفتن بله به بازجو، به مانند سرنیزه‌ای در زیر گلوی آدمی است که با هر بار گفتن آن، بیشتر به گلویش فرومی‌رود. این تکیه کلام همه زندانیان سیاسی در همه جای دنیا است.

...

یادآوری کنم که قادر شریف یکی از مبارزین فداکار کردستان ایران بود که متاسفانه نسل جدید او را نمی‌شناسد و به دلیل تنگ‌نظری‌های حزبی و گروهی کمتر از او یاد شده است.

وقتی می‌خواستم در دانشنامه ویکیپدیا در باره او بنویسم، مدّت‌ها طول کشید تا قبول شد. می‌پرسیدند قادر شریف کیست؟...

نام اصلی وی، «هاشم ئه‌قه‌له‌تولاب» بود و او را هاشم فقیه صالحی و، «مام سلیمان» هم صدا می‌زدند.

قادر شریف یکی از چهار نفری است که در تابستان ۱۳۴۲ کمیته‌ بازسازی حزب دمکرات کردستان ایران را تشکیل داد.

پس از ضربات پی در پی ساواک به جنبش مسلحانه در کردستانِ ایران ـ پیشمرگه‌ها از ایران رفته و در کردستانِ عراق جمع می‌شوند.

قادر شریف که گرایش چپ هم داشت، خود را به روستای «بکره جو» رسانده و به کمک «جلال طالبانی» و کادرِ سازمان انقلابی، به جمع و جور کردن پیشمرگان که از خلاء رهبری رنج می‌بردند ـ می‌پردازد.

قادر شریف جدا از سلاح، به بینش سیاسی و بالا‌تر از آن به افتادگی مسلح بود. او در میان روستائیان کردستان محبوبیت بسیاری داشت. سال ۱۳۴۷ که به روستاهای «سیاهومه» و «آلوت» (در بانه) رفته بود، روستائیان گروه گروه به دیدارش رفتند و من از نزدیک شاهد بودم.

او و رزمندگانش را من سال ۱۳۴۷ در بانه در مسجد روستای آلوت دیدم.

البته در کمیته مشترک از ترور قادر شریف خبر نداشتم.

سال ۱۳۴۸ زمانى که او به مسجدى در سلیمانیه به توالت می‌رود فردی که گفته می‌شود از گماشتگان ساواک بوده، با پرتاب نارنجک از توالت کناری، او را به قتل می‌رساند.

بگذریم. 

«صَمد»، آن است که توخالی نیست.

زخم پاهای سلیمان تازه بود و نمی‌توانست دستشویی برود. گفتم کمکت می‌کنم. گفت بابا جون من بیشتر از ۸۰ کیلو وزن دارم و تو خودت شل شلی راه می‌ری. بعضی وقتها کولش می‌گرفتم و یکی دو بار هم خوردیم زمین.

یکبار سلیمان گفت جلوی اتاقی که بازجویی می‌شدم یک نفر را که ریش بلندی داشت به تور‌ها بسته بودند و می‌زدند و او داد می‌‌زد الله الصمد، الله الصمد.. سرش بزرگ و صورتش کج و خونین و عجیب شده بود.

پرسید صمد یعنی چی.

گفتم یک بخشی از سوره توحید در قران است. اصرار کرد یعنی چی الله الصمد؟ لطفا بگو.

نمی‌خواستم بحث مذهبی پیش بیاید. بخصوص که صادقانه بگویم من دغدغه دینی نداشتم. نمی‌گویم این بد است ولی من نداشتم. دغدغه من آزادی بود و معتقد بودم مضمون پیام انبیا و اوّلبا هم جز این نیست و نمی‌تواند و نباید بک معتقد به دین، با بی‌عدالتی و استبداد کنار بیاید.

بیش از این چیزی برایم روشن نبود و در آن کند و کاو نکرده بودم. بعد‌ها بود که دیدیم استبداد زیر پرده دین چگونه بر کلمات طیّبه سوار می‌شود و هزاران یوسف و سلیمان را به رگبار می‌بندد.

سلیمان پرسید الله الصمد یعنی چه؟

گفتم صمد، یکی از نامهای خداوند است و بیش از یک بارهم در قرآن نیامده. در لغت به معنای قصد و آهنگ و توجه به سوی کسی یا چیزی است. در نیایشی آمده

الّلهم الیک صمدت من أرضی

یعنی خدایا از شهر و دیارم قصد و آهنگ تو را کردم.

الصمد، الذی لا جوف له.

صمد، آن است که توخالی نیست. وجود بسیطی که به قول ملاصدرا از چیزی ترکیب نشده است. بسیط الحقیقه، کل الاشیاء، لیس بواحد من‌ها.

 «اللَّهُ الصَّمَدُ» یعنی خدا خلأیی ندارد. توخالی نیست. و بعبارتی مادی نیست. برخلاف ماده که از اتم‌ها ساخته شده و درونش خالی است. او صمد است. 

این شبهای ظلمانی سپری می‌شود

همین طور که می‌گفتم نمی‌دانم چرا دلم شور می‌زد. ناگهان در سلّول باز شد و نگهبان گفت کی بود صمد صمد راه انداخته بود. من دستم را با ترس و لرز بلند کردم. گفت بیا جلو ببینم. گه می‌خوری اینجا از این حرف‌ها می‌زنی. روحیه می‌دی آره؟ حالیت می‌کنم. گفتم اشتباه می‌کنید. زد توی گوشم و اومد داخل سلّول و دیوار‌ها را چک کرد.

متاسفانه چند روز پیش من زیر یک زیلو یک سنگ کوچک اندازه یک ناخن پیدا کرده و لبش را سائیده بودم به زمین تا نیز بشود و کنار دیوار نوشته بودم:

 «این شبهای ظلمانی سپری می‌شود و آفتاب توحید خواهد دمید.» 

داد زد از شما دوتا یکی نوشته. اینجا چیزی نبود. تازه هم نوشته شده. من گفتم ایشون هیچ تقصیری نداره. خواب که بوده من نوشتم. ببخشید. گفت ببخشید بی‌ببخشید آنقدر بهت شلاق می‌زنن که هیچ کارخانه‌ای نتونه برات کفش بدوزه.

بعد منو بیرون کشید و ته را دستم داد گفت می‌ری اون بالا. از بالا تا ته سالن ته می‌کشی. خوشحال شدم که بیشتر گیر نداد، بخضوص که ته کشیدن هم خودش امتیازی بود و به همه کس نمی‌دادند. شروع کردم به ته کشیدن.

آمد بالای سرم گفت نخیر آقا، اینجوری برا عمه‌ات خوبه. توقف ممنوع. بهیچوجه خستگی نباید درکنی. تا کمی صبر می‌کردم و مکث، محکم لگد می‌زد. گفتم می‌بینید که من حالم خوب نیست. گفت به درک یالله بجنب. اون روز آنقدر منو خیلی اذیت کرد. تا اینکه سرم به شدت گیج رفت و از کوفتگی افتادم کف سالن.

...

وقتی به سلّول برگشتم سلیمان خیلی ناراحت بود. پشت سرهم فحش می‌داد و آخر سر گفت اینا مریض‌اند که بی‌خود و بی‌جهت اذیت می‌کنند. ما که حرف سیاسی نمی‌زدیم. بعد گفت امیدوارم به همین جا ختم شده باشه و سکوت کرد. گفتم نگهبان خیال می‌کنه ما در باره یک آدمی به اسم صمد حرف می‌زنیم. گفت براش مهم نیست بحث در باره چیست. دوست ندارند زندانی زنده و شاداب باشه. همین. اگه در باره «بابا کرم» هم حرف می‌‌زدیم گیر می‌داد.

روز بعد یکی آمد در سلول و منو صدا زد. چشمانم را با دستمال محکم بست و با خود برد. به کجا؟ نمی‌دانم. این مجهول همیشه رنج آور بود. نمی‌دانستی کجا و برای چی ترا می‌برند.

رفتیم طبقه پائین که قبلاً پذیرایی شده بودم.

مرا وسط حیاط گذاشت و گفت تکان نخور.

یک کسی آمد و یک چیزی مثل افسار انداخت گردنم و با خودش کشید. بدون یک کلمه حرف زدن. برد نزدیک حوض. بعد یکی دو نفر به زیر باسن و زانوهایم تند و تند شلاق می‌زدند و مرا می‌دواندند. یکیشون پشت سرهم با حالت مسخره تکرار می‌کرد:

این شبهای ظلمانی سپری نمی‌شود. نمی‌شود. می‌شود؟ نحیر نمی‌شود...

همین فرد مرا برد طبقه سوّم در یک سالن و آنجا انداختم زمین. گفت باید چهار دست و پا راه بری حیوون و سوارم شد. سوار شد و گفت الله الصمد را تفسیر کن. آخرش هم مجبورم کرد چندین بار بلند عرعر کنم و بگویم گه خوردم، گه خوردم.

کمی بعد، یکی دیگه اومد. منو از زمین بلند کرد افسار را هم درآورد و گفت چکارش دارین این بیچاره را. با خودش برد در یک اتاق. لیوان شیری به من داد... 

پرسید تو می‌خوای آدم بشی یا نه؟ می‌خوای برگردی سر درس و تحصیلت یا می‌خوای در هلفتونی بمونی؟ حدس زدم منظورش چیست. گفتم البّته که دوست دارم بروم سر درس و تحصیل. گفت والله بالله تو حیفی. 

برای خودت می‌گم اگر می‌خوای آزاد بشی باید نشون بدی تعصّب نداری. تعصّب یک جرم است. در کتاب حقوق تعصّب جرم محسوب می‌شود.

ببین در کمیته مشترک علی شریعتی زندانی است. می‌برمت دم سلّولش، با صدای بلند اسم وی را ببر و بگو تو باعث دستگیری من شدی.

آه از نهادم بر آمد.

حرفش را قطع کردم و گفتم. اگر آنطور که می‌گوئید ایشان برای من گزارش داده، پس خودش اطلاع دارد و چه نیازی است من بگویم و او آنرا بشنود؟

یکمرتبه براق شد و با عصبانیت گفت زر زیادی نزن. بدبخت ما به این کار نیاز نداریم برای خودت می‌گم تا آزاد بشی. گفتم من الآن هم آزادم و گریستم.

پرسید بالاخره می‌ری یا نه. گفتم سرم را هم ببرند. سرم را هم ببرید نمی‌رم.

گفت حالا کی خواسته سر تو عَنو ببره. برو گمشو. 

دوباره رنگ آفتاب را می‌دیدم. 

مرا به سلّول دیگری بردند. دو سه روز بعد نگهبان آمد و گفت شما بیا. فرنچ را انداخت روی سرم و گفت یه مژده دارم. تو از اینجا می‌ری.

...

هیچوقت آنروز را فراموش نمی‌کنم. غرق شادی بودم و انگار توی هوا می‌رقصیدم و لی لی لی لی می‌کردم.

یکمرتیه سرگرد وزیری را با آن فرد که روز اوّل ورودم به کمیته لگدبارانم کرده بود دیدم

برق از من پرید. گفتم‌ ای... ددم... وای... حالا بیا و درستش کن. باز گرفتار این بی‌همه چیزا شدم، خوشبختانه چشمشون به من نیافتاد. 

خلاصه، با چند نفر دیگر رفتیم بیرون و از «پل صراط» رد شدیم. یک زن زندانی هم به ما اضافه شد. مامور ساواک که پیراهن سبز و شلوار لی پوشیده بود با ادا و اطوار ترانه می‌خواند: «رفتم که رفتم. بیوفا رفتم که رفتم...»

مثل ندید بدیدا خیلی تعجب کردم. پیش‌تر فکر می‌کردم همه ساواکی‌ها اورکت مشکی و عینک دودی دارند و چپ چپی نگاه می‌کنند. خلاصه همه مون سوار ماشین شدیم با چشمان باز و او رفتم که رفتم را می‌خوند.

***

دوباره رنگ آفتاب را می‌دیدم و مردمی که از این سو به آن سو می‌رفتند. حرکت ماشین، هیاهوی جمعیّت، سرو صدای‌های درهم خیابانی...

صدای بوق اتوبوس‌ها و ماشین‌ها برایم زیبا‌ترین سنفونی دنیا بود. بال در آورده بودم. به یکی از بچّه‌ها گفتم ما داریم کجا می‌ریم؟ گفت هر جا بریم از این جهنّم بهتره.

مامور ساواک گفت خفه، حرف نزنین ولی او سخت نمی‌گرفت. گفت می‌برمتون قصر. همه با هم گفتند هورا...

رفتن به زندان قصر به خاطر نجات از کمیته واقعاً رفتن به قصر (به کاخ) را تداعی می‌کرد.

ما به جایی می‌رفتیم که پیش‌تر قصر شاه بود و اکنون موزه شده است. 

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com