13.07.18 01:37 Alter: 7 days

پاسخ کارگران به درخواست سخنگوی دولت محمد باقر نیکبخت مبنی بر سپردن ارز و طلای خود به دولت در پنج پرده

Kategorie: Nachricht

 

 

1- پاسخ یک کارگر هپکو به خواست سخنگوی دولت محمد باقر نیک بخت مبنی برسپردن ارز و طلای مردم به دولت :

به گزارش پروین محمدی خبرنگار ایلنا در پانزدهم تیر 97 آمده است : فرهاد بهادری، کارگر ۵۰ ساله ی اهل اراک است که در شرکت هپکو مشغول به کار است. از این ۵۰ سال، ۲۰سال در بخش تولید این کارخانه به کارگری سپری شده است.

بهادری به ایلنا میگوید: تا قبل از خصوصیسازی سه برابر حقوقمان دریافتی داشتیم به همراهِ مزایا و اضافهک اری اما حالا همان حداقل حقوق را هم با تاخیر به ما میدهند. خیلی از خانواده ها در این مدت از هم پاشیده شد. امروز دیگر چیزی برایمان نمانده. کارگران اگر طلا و سرمایه ی اندکی هم داشتند که ماحصلِ ذره ذره پسانداز حقوقها بوده، پای وامهایی رفت که در این سالها از بانکها گرفته اند. آیا میدانی وقتی جلوی چشمات پرایدی که همکارت برای مسافرکشی خریده را ببرند، یعنی چه؟!

وقتی با او خبرهای این روزهای اقتصاد ایران را مرور میکنیم، میگوید: اگر اعتمادی بود و اگر اندوخته ای داشتیم، چرا نمیدادیم؟ این کشور اگر درست شود؛ برای خودمان است. مگر غیر از این است؟ اما کدام اعتماد؟ کدام اندوخته؟ دیگر نه اصلاح طلبش برای ما فرقی میکند نه اصولگرایش. کارگرها هم چیزی ندارند که به دولت بدهد. مردم ما از دیرباز یاد گرفتهاند که پسانداز کنند اما چقدر و کجا؟ آیا جمعِ تمام پساندازهای تمام کارگران ایران به اندازهی یک ملکِ برخی دولتمردان و نمایندگان مجلس میشود؟! برای ما زندگی یعنی همین مرغی که امروز گران شده، نانی که گران شده، پنیری که گران شده است .

2- پاسخ یک کارگر هپکو به خواست سخنگوی دولت محمد باقر نیک بخت مبنی برسپردن ارز و طلای مردم به دولت :

به گزارش پروین محمدی خبرنگار ایلنا در پانزدهم تیر 97 آمده است : توکل محمدی، کارگر بازنشسته ملایر است.۵۶ ساله است و به گفتهی خودش دو دختر دانشجو در شهرستان دارد. همان اول که تیتر خبرها را برایش میخوانیم، میگوید: ۲۵ سال در کارخانه کارگری کردم و شبها هم در خانه تا صبح ترجمه کردم تا خرج خانوادهام تامین شود. پاداش پایان خدمتم هرچه که بود در بانک گذاشتم. دست آخر موسسه مالی آرمان ورشکست شد و هرچه بود؛ سوخت شد. حالا من ماندهام با دو دانشجو در شهرستان و حقوقی که بیمه پرداخت میکند.

صدایش بالا میرود، عصبی شده، میگوید: ۴۰سال است که طلبکاریم حالا چه چیز را باید به چه کسانی بدهیم؟! چیزی مانده که بدهیم؟

3- پاسخ یک کارگر هپکو به خواست سخنگوی دولت محمد باقر نیک بخت مبنی برسپردن ارز و طلای مردم به دولت :

به گزارش پروین محمدی خبرنگار ایلنا در پانزدهم تیر 97 آمده است :جمیله مشکینی، معلم بازنشسته تاریخ و اهل اصفهان است. مشکینی هنوز در مدارس غیرانتفاعی درس میدهد. میگوید: همسرم اعتیاد داشت. همه زندگی را به تنهایی اداره کردم. پاداش پایان خدمت را برای پسرم یک ماشین خریدم که مسافرکشی کند و بخش دیگرش را برای جهیزیه و عروسی دخترم خرج کردم. دیگر چیز زیادی برایم نماند تا با سودش گذران زندگی کنم. خرجها را که میبینید. برای همین هنوز در مدارس غیرانتفاعی درس میدهم.

مشکینی با همان لحنِ مخصوصِ تمام معلمها از پشتِ تلفن میگوید: نه اینکه فکر کنید این طرح جدید باشد، مرحوم مصدق سال ۳۱ اوراق قرضه ملی را راه انداخت. اولین و بیشترین کسی که اوراق قرضه را خرید؛ خود مصدق و پسرش بود. اما حالا آقازادهها و خانمزادهها در خارج از کشورند. آنوقت اینها از مردم طلا و ارز میخواهند. واقعا نمیدانند یا خود را به ندانستن زدهاند؟ به دولت از جانبِ منِ معلمِ بازنشسته بگویید مردم فقط همینقدر دارند که روزشان را شب کنند، چیزی دیگر برای فرداها نمانده است. آنها که سالها سر سفره انقلاب بودهاند، پا پیش بگذارند و اندوختههایشان را به میدان بیاورند.

4- پاسخ یک کارگر هپکو به خواست سخنگوی دولت محمد باقر نیک بخت مبنی برسپردن ارز و طلای مردم به دولت :

به گزارش پروین محمدی خبرنگار ایلنا در پانزدهم تیر 97 آمده است :دَدَه افسانه، زن ۴۰سالهی کرمانشاهی است. در زلزله با او و خانوادهاش آشنا شدیم. کل روستا را یک نفره اداره میکند. در خرابیها و بحبوحه های زلزله همه حواسش به کل روستا بود. پیش از ورود به روستا همه چیز را کف دستمان میگذاشت. هر خانه و اینکه چه میخواهد و چه ندارد... به دَدَه که زنگ میزنیم، میگوییم؛ دده جان دولتیها میگویند اگر طلا داری به آنها بده تا خرج تولید در کشور کنند، میگوید: دده جان! زمستان؛ که ما چادرنشین بودیم، الان هم هنوز چادرنشینیم، نه چیزی که گرممان کند و نه چیزی که در این گرما با آن خنک شویم، داریم. کل زندگیمان زیر آوار رفت. آبِ باران چادرها را برد. کاش آن روزها که بچه هایمان در سرما جان میدانند هم ما را میدیدند.

دَدَه افسانه میگوید: پسر بزرگم کولبر بود. تیر خورد، تیر آنقدر در پایش ماند تا چرک کرد. الان پایش قطع شده. پسر کوچکترم هم کولبری میکند. چندوقتیست که مرزها را بستهاند.

میخندد و میگوید: گیان (عزیزم) بگو مرزها را باز کنند تا ما طلادار شویم و بدهیم به خودشان، برگ سبزیست تحفه ی درویش. اما الان یک چادر برای ما مانده است و بس. اینهم پیشکش.

5- پاسخ یک کارگر هپکو به خواست سخنگوی دولت محمد باقر نیک بخت مبنی برسپردن ارز و طلای مردم به دولت :

به گزارش پروین محمدی خبرنگار ایلنا در پانزدهم تیر 97 آمده است :زنگ میزنیم به اهواز. ابورحمان رهنما، فعال محیطزیست ساکن اهواز است. از اهواز و آبادان و بیآبی میپرسیم. ابورحمان، دانشجو و کارگر فصلی است. درباره طرح دولتیها میگوید: اینجا یک روز خودسوزی از روی استیصال داریم، یک روز هجوم گرد و غبار، یک روز انفجار پالایشگاه، یک روز شوری آب، یک روز تلخی سرنوشت، یک عمر غفلت و کمکاری و بیتوجهی مسئولان و دیگرانی که بدهکارمان هستند و با لحن طلبکار پاسخمان را میدهند. ما چهکار میتوانیم بکنیم؟!

ابورحمان میگوید: شهر ما تقسیم شده میان شرکت نفت و منطقه آزاد. شهری با زرق و برق و ویراژ ماشینهای میلیاردی اما نالههای تشنگیاش شنیده نمیشود و مردمش از این زرق و برق نصیبی ندارند. درآمدهای میلیاردی که نه حتی میلیونیاش برای از ما بهترانها بود. از این پولها چیزی نصیب آبادانیها نشد. ما شدیم کارگرانی که زیر چرخدنده جان میکنند تا آقازداه به خارج از ویرانی که پدرش ساخته است، برود.

دل ابورحمان پر است و میگوید: نه اینکه فکر کنی این دولت تنها مقصر این قائله است. نه! در هر دولتی با هر بهانهای شیرهی جان خوزستان را مکیدند و بردند. سد پشت سد. بعد از جنگ هم تنها لقلقهی زبانشان شدیم که از این محفل تا آن محفل با نام و یاد شهدای ما سخن برانند اما فقط نام شهدای ما را بردند. این دولت و آن دولت هم ندارد. آداب سیاستشان این است. اگر دو جناح در ایران حاکم باشد،

در ظاهر در تقابل باهماند اما در باطن به هم نان قرض میدهند. من اگر پولی و طلایی هم داشته باشم، با آن بطری آب‌ِ معدنی میخرم که ۳۰۰۰ تومان شده. زنده ماندن الان دغدغه ی من است.

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com