10.09.18 23:18 Alter: 13 days

محمود طوقی: محمد کتابچی؛کسی که از قبیله ما نبود

Kategorie: Meldungen Links

 

 

در تاریخ معاصر در کنار ستاره ها و خورشید های درخشانی که آسمان تاریک میهن ما را روشن کرده اندو همچنان روشن می کنند .نام های سیاهی هم در حافظه های تاریخی ما روح و روان ما را آزار می دهد .

مسئله را می فهمیم اما نمی توانیم هضم کنیم و مدام از خود می پرسیم :چرا؟

چرا آدم هایی از قبیله ما بما خیانت کردند ؟می شود گفت ؛آن ها از قبیله ما نبودند . ازخون و رگ وپی ما نبودند .از جنس و جنم دیگری بودند . اما زخم خنجر آن ها بر پشت ما ،زخم جگر سوزی است که تا ما هستیم و خاطره قومی ما هست این زخم خونچکان است .در حالی که نام سرهنگ زیبایی ،تیمسارتیمور بختیار ،ثابتی و تهرانی و عضدی و آرش این همه روح مان را آزرده نمی کند .

از عباسعلی شهریاری و ناصر آقایان و امیر فطانت می گذریم و به محمد کتابچی می رسیم، موجودی که از مزدوری ساواک به ریاست یک کمپانی در آمریکا رسیده است و با دستان آلوده زندگی می کند .

 

محمد کتابچی که بود

اهل آستارا بود و رگ وریشه ای اردبیلی داشت .دانشجوی پلی تکنیک بود که دستگیر شد در ابتدای دستگیری به شدت شکنجه شد و دو سال و چند ماه هم زندان کشید .

بر ما به درستی معلوم نیست کجا و چگونه به خدمت ساواک در آمد و چرا .

 

یوسف قانع خشکه بیجاری

یوسف نیز چون محمد کتابچی دانشجوی پلی تکنیک بود . ورودی سال ۱۳۴۵ رشته برق بود . در سال ۱۳۴۸در رابطه با فعالیت های دانشجویی دستگیر و مدتی بعد آزادشد .

بار دیگر دستگیر شد و تا سال ۱۳۵۴ ،بمدت ۳  سال در زندان بود .

بعد از آزادی به سازمان چریک های فدایی خلق پیوست ومخفی شد .

در گیر ودار جنگ چریک ها با ساواک تیم عملیاتی اش ضربه خورد و ارتباطش با سازمان قطع شد .

روال کار در آن روزگار براین بود که با قطع شدن رابطه چریک با سازمان به لایه های نزدیک به سازمان پناه برده می شد تا رابطه از یکی از همین کانال ها با سازمان برقرار گردد .

یوسف به منوچهر گلپور مراجعه کرد که چون او و محمد کتابچی از فارغ التحصیلان پلی تکنیک بود.و از او خواست او را به سازمان وصل کند .

منوچهر اورا به محمد کتابچی وصل کرد .اما کتابچی محمد سابق،رفیق مقاوم و شکنجه شده نبود اوبا نام مستعار« م. ک. با کد ۱۰۰۲۸» عامل ساواک بود .

محمد کتابچی در تاریخ ۱۲ دی ۱۳۵۴ا به ساواک گزارش می دهد که یوسف قانع خشکه بیجاری ارتباطش با سازمان چریک ها قطع شده است و برای وصل به سازمان به منوچهر گلپور پناه آورده است .

ساواک دو راه در پیش روی داشت :

۱-دستگیری منوچهر گلپور و گرفتن قرار او با یوسف زیر شکنجه و بعد اقدام برای دستگیری یوسف

۲-صبر و توطئه

ساواک راه دوم را انتخاب کرد و به فکر نفوذ در سازمان چریک ها افتاد.

راه آن بود که صبر می کرد از طریق محمد کتابچی اعتماد  یوسف را بدست می آورد و هنگام وصل یوسف به سازمان نفوذی هایش را داخل تشکیلات می کرد .

گزارش بعدی محمد کتابچی به ساواک شرح ملاقاتش با یوسف است .

در تاریخ ۶ اسفند ۵۴ ثابتی معاونت اجرایی ساواک مرد ابرو کمانی ؛لقبی که حمید اشرف به او داد ه بود دستور نفوذ را صادر می کند .

۱۶ بهمن محمد کتابچی با یوسف ملاقات می کند و این ملاقات را به ساواک گزارش می دهد .

۲۷ بهمن۵۵ منوچهر گلپور به محمد کتابچی خبر می دهد یوسف به سازمان وصل شده است .یعنی مرغ از قفس پرید .و ۸ تیر ۵۵ یوسف قانع خشکه بیجاری در رکاب فرمانده حمید در مهر آباد  به شهادت می رسد .

گزارش ساواک؛دروغ و گزافه

ساواک در گردش کاری که برای دادرسی ارتش می نویسدضربه مهر آباد را کار عامل نفوذی خود می داند.و سعی می کند این پیروزی را به حساب کار اطلاعاتی خود بگذارد.که این گونه نبود . پرویز ثابتی در کتاب در دامگه حادثه و سرگرد معتمد از افسران کمیته مشترک د رمصاحبه با ایرج مصداقی به روشنی می گویند از طریق تلفن های سانترال که تازگی وارد ایران شده بود تلفن حمید اشرف ردیابی شد و ساواک به نشست مرکزیت در مهر آباد رسید .

بگذریم که عده ای فرومایه می خواستند پیراهن عثمان کنند که اگر انقلاب نشده بود ساواک تا مغز استخوان چریک ها نفوذ می کرد .

علت ضربه مهر آباد هرچه باشد ؛تعقیب یثربی یا یوسف قانع خشکه بیجاری یا شنود تلفنی حمید اشرف و پیدا کردن منطقه و بعد خانه گردی های ساواک ،آن طور که ثابتی مدعی است ،شهادت در تقدیر حمید اشرف و یوسف قانع بود .

شوخی نبود به میدان بیایی و شعار مرگ بر شاه و امپریالیسم بدهی و تمامی بدی را به مبارزه به طلبی و در مقابل رژیمی سرا پا مسلح و ساواکی آدمخوار سینه سپر کنی و بی خیال میلیارد ها دلار نفتی و سیا و موساد و انتلیجنت سرویس و کرور کرور اجنه و شیاطین باشی  و آن وقت شهادت در تقدیرت نباشد.

یوسف در همان دانشکده ای درس خواند که محمد کتابچی درس خواند.

یوسف در مهر آباد در کنار حمید اشرف برای بهروزی مردم خود جنگید و رستگار شد . اما محمد کتابچی در زنگی لجنی خود زنده ماند .خودرا به امریکا رساند تا مزد جنایت اش را در ریاست یک کمپانی کامپیوتری بگیرد و گرفت . اما بدنامی تاریخی را تا روزی که  زندگی می کند با خود دارد.

 باشد تا آن سکه های مسین طناب دارش باشد .




Gozareshgar
info@gozareshgar.com