16.01.19 11:24 Alter: 159 days

بهروز سورن: خاطره ای از شکنجه!

Kategorie: Nachricht

 

پاهایش از شدت ضربات شلاق ورم کرده و ترکیده بود و رد شلاق ها را روی باندپیچی پاره پاره شده و خون آلودش می دیدم. از درد به خود می پیچید و نگاهش را از پاهایش بر نمی داشت

زندانبان در را باز کرد و رو بدیوار گفت و پس از لحظاتی دوباره صدای بسته شدن در سلول را شنیدم. برگشتم و او را دیدم. لباس کردی به تن داشت و آش و لاش بنظر می آمد.از سر و وضعش معلوم بود که روزها در راهرو بسر برده و روی حمام را به او نشان نداده اند. زندانی را اگر در خیابان یا خانه تیمی دستگیر می کردند بهتر از این با او رفتار نمی کردند. بسرعت به اتاق شکنجه برای تخلیه اطلاعاتی منتقل می شد و اجازه هر گونه ضرب و شتم و اهانت و جنایت را داشتند

بازداشت شده به سلول های جمعی یا بندهای عمومی منتقل نمی شد تا اطلاعاتی از زندانیان  دیگرکسب نکند ودر عالم بی خبری او را نگه میداشتند. بدینوسیله میخواستند بگویند و می گفتند که اینجا فقط تو هستی و ما آدمخواران شکنجه گر!  وانمود میکردند که حتی ( خدا ) هم اینجا نیست و به فریادت نخواهد رسید.همسلولی جدید که در بازار تهران دستگیر شده بود. از سوی یک جاش ( کرد خائن به خلق کرد )  شناسایی و بلافاصله شکنجه اش کرده بودند. نمیدانست انتقالش به سلول را چگونه آغاز کند؟

 

با فریادی از درد بی انتهای پاهای خون آلودش و یا با آهی از سر اسودگی و پایان موقت شکنجه اش؟ صدای لغزیدن دندانهایش از روی درد  را میشنیدم. هر چه او را زده بودند تا اطلاعاتی از حلقومش بیرون بکشند به کردی گفته بود که فارسی نمی فهمد. مدتها شکنجه گران عکس العمل او را فریب دانسته و به زدن او ادامه می دادند و در نهایت برای او مترجم آوردند. مترجم زن کردی دیگر بود که پیشترها دستگیر شده بود.

.

لباسش آلوده به خون و عرق بود. اول چیزی که نظرش را جلب کرد شیر آبی بود که روی لگنی کوچک تعبیه شده بود. نمیتوانست روی پاهایش بلند شده وبایستد.از نگاهش تشنگی و عطش بی پایانش را فهمیدم و لیوانی آب برایش ریختم.

.

از کتاب سیمای شکنجه

 

با گذشت زمان کم کم به ازاد شدن ملاقات با خانواده امیدوار می شدم. درب همه سلول های راهرو بازشدند و زندانیان را برای ملاقات بردند اما درب سلول من هم چنان بسته ماند تا این که بعدازظهر همان روز ملاقات چفت آهنین در صدایی کرد, رو به دیوار شدم. پس از لحظاتی درب سلول محکم بسته شد. زندانی دیگری را به سلول آورده بودند.

 

کرد بود و لباس کردی بر تن داشت. پاهایش از شدت ضربات شلاق ورم کرده و ترکیده بود و رد شلاق ها را روی باندپیچی پاره پاره شده و خون آلودش می دیدم. از درد به خود می پیچید و نگاهش را از پاهایش بر نمی داشت.بدنش از شدت انقباض ناشی از شکنجه و درد مثل یک چوب خشک بنظر می آمد. و دست های زمختش که حکم اهرم هایی برای نگه داشتن بالا تنه اش بودند, مرتب جابجا می کرد. خیس عرق بود. ناله می کرد و پی در پی پاهایش را عقب و جلو و جای خود را در کنار دیوارتغییر می داد. با چشمان بی روح وتهی از احساس دیوارهای سلول را نگاه می کرد و بنظر می آمد که برای اولین بار سلول را تجربه می کند. با دیدن شیر آب در درون سلول تبسم تلخ و نیازمندانه ای کرد و به من فهماند که تشنه است. 

لیوان پلاستیکی را برداشتم و پر از آب به او دادم. دوباره و سه باره خواست و آب را می بلعید. به سختی نفس می کشید. خودم را به او معرفی کردم.جوابی نگرفتم. فهمیدم فارسی نمی داند و نمی تواند حرف بزند. لباس هایش را که معلوم بود مدت زیادی از امکان درآوردن آن و رفتن به حمام محروم شده است از تنش بیرون آوردم و پس از شستن در دستشویی کوچک سلول به جارختی دیواری دست ساز آویزان کردم.

روشن بود که مدت ها روی تخت! جمهوری اسلامی بسر برده است و بارها بر پاهای ورم کرده اش کوبیده اند. در بازار تهران به اتهام لباس کردی بر تن داشتن و سپس عضویت در حزب دمکرات کردستان توسط یک جاش ( مزدور دشمن, جاسوس, خبرچین ) شناسایی و دستگیر شده بود.

 

مدت ها او را شکنجه می دهند و چون مطمئن می شوند که فارسی نمی داند, برای وی مترجم می آورند. مترجم زنی دیگر بود که پیشتر ها دستگیر شده بود. پس از دو هفته موفق شد که دوباره روی پاهای خود بایستد و از این بابت احساس شعف و شادی می کرد, پس از چند قدم پس و پیش رفتن به کمک دیوار لبخند کودکانه ای بر لبانش نقش می بست و دوباره می نشست. در تمامی این روزها سهمیه کره دریافتی را مصرف پاهای آش و لاش خود می کرد. پس از سه هفته او را از این سلول منتقل کردند.

بهروز سورن

16.01.2019

 

 منتشر شد:

 سایت لجوربالاترینگزارشگرانمیهن تی ویاشتراک وورد پرسپژواک ایرانآزادی بیانتریبون زمانهایران گلوبال




Gozareshgar
info@gozareshgar.com