16.03.19 21:40 Alter: 101 days

سخن روز گزارشگران از خدامراد فولادی - مفهوم ِ نادقیق ِ چپ و راست

Kategorie: Meldungen Links

 


 

منتشر شد: گزارشگرانسایت لجورمیهن تی ویایران تریبون - بالاترین - آزادی بیانایران گلوبالاتحاد کارگری - اشتراک وورد پرس

*****

(توهم زدایی از مفاهیم ِ چپ و راست در گفتمان های سیاسی)

(یاد کردی از آموزه های دوران شمول و دوران ساز ِ مارکس در یکصد و سی و ششمین سالگرد مرگ ِ او.)

امروزه، چپ و راست آنچنان مفاهیم ِ نادقیق ِ گمراه کننده ای پیدا کرده اند که موجب ِ سوبرداشت های بسیاری از انقلاب و کنشگری ِ انقلابی هم شده است. از این رو، به گمان ِ من برای پرهیز از هرگونه سوء برداشت به ویژه از مفهوم ِ چپ بهتر است به جای چپ و راست ِ دلبخواهی و غیر ِ دقیق ، از مفاهیم ِ علمی و ماتریالیستی ِ تکامل گرا و واپس گرا استفاده شود. چرا که تکامل گرایی و واپس گرایی هم بیانگر ِ خصوصیت ِ ایدئولوژیک و جهان شناختی ِ افراد، و هم معیاری برای شناخت ِ نیات ِ واقعی ِ افراد چه در نظروری و چه در کنشگری های سیاسی و اجتماعی ِ آنهاست.

نخستین گمراه سازی ِ مفهوم ِ چپ، آن را معادل ِ انقلابی گرفتن است. با این استدلال که « چپ انقلابی است»، پس « انقلابی چپ است». در حالی که تجربه نشان داده است با چنین استدلالی مرز ِ میان ِ واپسگرا و تکامل گرا درهم می ریزد و هر مرتجعی می تواند خود را انقلابی و درنتیجه چپ بنامد. مانند ِ آنچه در 1357 اتفاق افتاد و روحانیت ِ واپسگرا خود را انقلابی و سردمدار ِ انقلاب نامید.  در این نامگذاری ِ دلخواهی، هم انقلاب و  انقلابیگری از سرشت ِ واقعی و تاریخی اش تهی شد، و هم وابسته به میل و اراده ی افراد و شخصیت ها یا فرقه ها تلقی گردید.

با چنین درک و برداشت ِ غلط  از انقلابی و معادل ِ رایج ِ آن چپ بود که سازمان های به اصطلاح چپ برخلاف ِ ادعای شان با به اصطلاح راست ِ مذهبی دست ِ کم در یک موضع گیری با روحانیت ِ مرتجع همسویی نشان دادند و به ضدیت با تجدد خواهی و پیشرفت گرایی که دو معیار ِ تاریخی ِ تکامل گرایی اند پرداختند.

در واقع، چپ یا راست بودن یا به بیان ِ دقیق تر انقلابی و غیر ِ انقلابی( ضد ِ انقلابی) بودن در عنوانی نیست که افراد و گروه ها و تشکیلات های سیاسی به خود می بخشند، بلکه در جهت گیری ِ همسویانه یا ناهمسویانه ی افراد و گرایش ها و سازمان ها با فرآیند ِ تکامل ِ اجتماعی( تاریخ) است که در موضع گیری های عقیدتی و پراتیک ِ سیاسی- تشکیلاتی ِ فردی یا سازمانی ِ آن ها نمود پیدا می کند. به این معنا که: تکامل گرایی ِ ایدئولوژیک سیاسی و تاریخی تنها معیار ِ مرزبندی میان ِ انقلابی و غیر ِ انقلابی است که در گفتمان های رایج و نادقیق ِ سیاسی تبدیل به دو مفهوم ِ چپ و راست ِ فاقد ِ این معیار و مرزبندی گردیده است. با این توضیح که چپ و راست مفهوم ِ ژله ای( سیال ِ) غیر ِ کنکرت ِ صرفن سیاسی دارند در حالی که تکامل گرایی مضمون ِ عام ِ همه شمول ِ جهان شناختی و جامعه شناختی هم در کلیت و هم درجزئیت ِ پدیده های مادی- تاریخی دارد که شامل ِ گرایش های ایدئولوژیک- سیاسی هم می شود. به عنوان ِ مثال، ارتجاع ِ مذهبی هم چپ ِ سیاسی دارد هم راست ِ سیاسی، در صورتی که مذهب به طور ِ کلی و یکدست ضد ِ تکامل و تکامل گرایی است و کم ترین سازش و سازگاری یی با تکامل در هیچ جنبه ی آن ندارد. همچنان که خود ِ انقلاب نیز مفهوم و مضمون ِ تکامل گرایانه دارد که عبارت است از گذار ِ قانون مند از مرحله ی پست به مرحله ی عالی تری از شیوه ی تولید و مناسبات ِ تاریخی ِ انسان ها.

تکامل گرایی، چه در وجه هستی شناختی به طور ِ عام در شناخت از طبیعت به منزله ی هستی ِ عینی ِ واقعن موجود ِ ماده ی در حرکت، و چه در وجه جامعه شناختی به طور ِ خاص به منزله ی عالی ترین شکل و حالت ِ این حرکت، یک معیار  جامع ِ کلیت شناس از وحدت ِ همبسته ی جهان واقعن و حقیقتن موجود است که هم برسازنده ی مفهوم ِ انقلابی و هم نفی کننده ی نقیض ِ آن ضد ِ انقلابی است که در ادبیات ِ سیاسی ِ امروز سهون با عناوین ِ چپ و راست شناخته می شود. تکامل گرایی در واقعیت اش مرز بندی با انواع خرافه و اعتقادات ِ چپ و راست ِ مذهبی و فرقه گرایی ِ کلیت ستیز و وحدت ستیز است.

چپ ِ فرقه گرا- چپی که ما تاریخن می شناسیم ماهییتن فرقه گراست- بنا بر ایدئولوژی و جهان بینی ِ پیشاسرمایه داری ِ فئودالی پدرشاهی اش نه تنها کلیت نگر و وحدت خواه نیست بلکه برعکس جزیی نگر و تفرقه افکن و در عین ِ حال تمامیت خواه است. همچنان که به شیوه ی مالکان و مناسبات ِ ارباب رعیتی شعارش در زندگی و فعالیت ِ فردی یا گروهی ِ سیاسی این است که « قلمروی من از من، قلمروی تو از تو». همچنانکه مراجع ِ تقلید ِ روحانیت ِ فئودال مسلک نیز چنین درک و برداشتی از پیروان و مقلدان خود و دیگر مراجع دارند. یعنی هیچکدام حق تجاوز به حریم خصوصی و قلمرو ِ فرمانفرمایی ِ آن دیگری را ندارد.

اما اگر چپ را آنچنان که خود ادعا می کنند به معنای کمونیست یعنی انسان ِ آگاه ِ عملگرای این دوران بدانیم باز هم به نقیض گویی و ناسازنمایی بر می خوریم. انسان ِ آگاه ِ این دوران کیست، و چرا کمونیست ها آگاه ترین انسان های این دوران اند؟

آگاهی را تنها از نظرگاه ِ تاریخی- دورانی می توان تعریف کرد و مشخصه های آن را تعیین نمود. آگاهی به طور ِ تاریخی تکاملی دو مرحله دارد. مرحله ی نخست آگاهی ِ طبیعی که شعور است و کمابیش همه ی جانداران و ازجمله همه ی انسان ها از آن بهره مندند. مرحله ی دوم، آگاهی ِ علمی- منطقی که ویژه ی انسان و البته نه همه ی انسان ها بلکه انسان های اندیشه ور و نظرور است.  معنای این تکامل ِ تاریخی- مرحله ای این است که کمونیسم نبود که آگاهی را آورد، بلکه آگاهی محصول ِ فرآیند ِ تکامل ِ تاریخ و جامعه ی انسانی است و آگاهی ِ کمونیستی خود محصول ِ یک مرحله و دوران ِ معین یعنیمحصول ِ نظام و دوران ِ سرمایه داری است. به بیان ِ دیگر، این هستی ِ اجتماعی ِ انسان ها بود که شعور و آگاهی ِ اجتماعی شان را ساخت و نه برعکس. از این رو، ما باید همواره رابطه و پیوند ِ دوسویه ی نظام و دوران ِ سرمایه داری و آگاهی ِ کمونیستی را در نظر داشته باشیم تا دچار ِ وارونه گویی ِ ایده آلیستی متافیزیکی نشویم ، آنگونه که راست و چپ ِ ضد ِ دوران و ضد ِ تجدد و تمدن به این توهم دچارند. همین آگاهی ِ کمونیستی ِ برآمده از هستی ِ اجتماعی ِ این دوران به ما می گوید کمونیست ِ عملگرا کسی نیست که با تکیه بر اراده ی مختار ِ معطوف به قدرت ِ فعال مایشاء خویش میخواهد جهان را تغییر دهد، بلکه آن انسان هایی هستند که با تکیه بر داده ها و دستآوردهای تکنیکی و علمی- منطقی ِ تاکنونی ِِ بشریت این وظیفه ی تاریخی را بر عهده دارند. تکامل و تئوری ِ تکامل که در ماتریالیسم ِ تاریخی ِ مارکس و انگلس بازتاب یافته، هیچ جایگاه و نقشی برای اراده ی خارج از قوانین ِ حاکم بر کلیت و جزییت ِ همبسته ی جامعه ی انسانی قائل نیست. این، اراده است که باید در مسیر ِ تکامل تابع ِ هستی ِ اجتماعی ِ انسان ها باشد و از قوانین ِ برآمده از و حاکم بر این هستی ِ اجتماعی- تاریخی تبعیت کند تا کارساز و دوران ساز گردد.

تکامل و تکامل ِ اجتماعی نشان دهنده ی راه ِ رشد ِ قانون مند هم در طبیعت وهم در جامعه ی انسانی است. از این رو نه آنچنان که دینمداران ِ واپسگرا می پندارند به عقب باز می گردد، و نه آنگونه که فرقه گرایان ِ چپ می خواهند و تبلیغ می کنند تاریخ را میان بر می زند و از طریق ِ راه ِ رشد ِ غیر ِ سرمایه داری مستقیمن وارد ِ سوسیالیسم می شود.

چپ ِ اراده گرایی که ما می شناسیم، نمی تواند آن کمونیست ِ آگاه و عملگرای هم برآمده از ساز و کارهای قانون مند ِ تکامل ِ اجتماعی، هم آموزش دیده ی نظام ِ سرمایه و کتاب ِ« سرمایه» ای باشد که تمام ِ نقدش بر نظام ِ سرمایه نشان دهنده ی راه ِ رشد ِ معمول و معقولی است که تنها راه ِ گذار به سوسیالیسم و کمونیسم است. به بیان ِ دیگر، هم قوانین ِ تکامل اجتماعی و ماتریالیسم ِ تاریخی که امروز در نظام ِ سرمایه کارکرد دارند، و هم کتاب ِ سرمایه که آموزش دهنده و راه نمای ما در شناخت ِاین نظام برای بر گذشتن و فرا رفتن از این نظام  اند به ما می گویند تنها راه ِ معقول ِ اجتماعی- تاریخی ِ تحقق ِ غایت ِ تاریخ همان راه ِ رشد ِ تولیدی مناسباتی یی است که در جامعه های سرمایه داری ِ پیشرفته وجود دارد.

چپ ِ «سرمایه» نخوانده و سرمایه نشناخته ای که ما می شناسیم- اگرخوانده و شناخته بود هرگز راه رشد ِ غیر ِ سرمایه داری را راه ِ گذار به سوسیالیسم تبلیغ نمی کرد- اگرچه عملگرا به معنای اراده گراست، اما نمی تواند آن کمونیست ِ آگاهی باشد که مارکس و انگلس بودند که نخستین شرط ِ آگاهی اش در دوران بودن و در هستی ِ اجتماعی ِ این دوران و حل ِ تضادهای آن مشارکت ِ نظری یا عملی داشتن است. به عبارت ِ دیگر، نمی توان هم « سرمایه» و سرمایه داری را به عنوان ِ هستی ِ تئوریک و مادی ِ این دوران به رسمیت نشناخت و قبول نداشت، و همادعای رهبری ِ جامعه را داشت که نخستین پیش شرط اش بنا بر آموزش های تئوریک ِ همان«سرمایه» فرا بردن ِ هستی ِ مادی ِ جامعه از سرمایه داری در پیشرفته ترین حالت اش به سوسیالیسم و کمونیسم ِ غایت ِ تاریخ است.

یک چنین چپ ِ نیاموخته از ماتریالیسم ِ تاریخی و بی اعتنا به آن، چگونه می تواند آموزش دهنده ی پرولتاریایی باشد که به قول ِ مارکس سوسیالیسم اش را علاوه بر صنعت و تکنولوژی ِ پیش رفته بر آگاهی ِ طبقاتی ِ خود بنا می کند و بالا می برد تا جامعه ی انسانی را وارد ِ قلمرو ِ کمونیسمی سازد که بر در ِ ورودی ِ آن نوشته شده « از هرکس به قدر ِ توانایی اش، به هرکس به اندازه ی نیازش».

چپ ِ واقعن موجودی که ما می شناسیم، نیروی محرک و پیش برنده ی تاریخ را از کشف و شناخت ِ قوانین در فرایند ِ تکامل ِ اجتماعی و به کارگیری ِ این شناخت برای دگرگون سازی ِ شرایط و مناسبات ِ موجود بیرون نمی کشد، بلکه این نیروی محرک را که همچنان بر تضاد ِ طبقاتی استواراست به دشمنی ِ ملت ها( خلق ها) ی عقب مانده با ملت های پیش رفته فرو می کاهد تا بتواند هم خود را به عنوان ِ یک عنصر و نیروی ضروری و کارساز – غصب کننده ی جایگاه پرولتاریا- در مناسبات ِ طبقاتی ِ موجود جا بزند و هم در رقابت برای کسب ِ قدرت ِ سیاسیجایی درمیان ِ رقیبان ِ قدرت خواه اش برای خود باز کند.

ما نمونه ی این فرقه سازی و تمامیت خواهی ِ فرقه سالارانه را در تاریخ فقط در فرقه های مختلف ِ دینی سراغ داریم که هر فرقه ای برای خود حق ِ سرکردگی و سروری هم بر یک امت و هم بر دیگر فرقه ها و امت ها را قائل است و برای رسیدن به هدف از به راه انداختن ِ « جنگ ِ هفتاد و دو ملت » هم ابا ندارد. گرایشی مرتجعانه که نقطه ی تلاقی ِ انواع ِ فرقه گرایی ِراست و چپ ِ مذهبی و غیر ِ مذهبی است. مارکسیسم و کمونیسم با این گرایش و عملکرد ِ ضد ِ تکاملی ِ فرقه سالارانه بیگانه و درست در نقطه ی مقابل ِ آن قرار دارد. خود ِ مارکس بیش از نیمی از عمر ِ 65 ساله اش را بر روی دو کتاب ِ گروندریسه و سرمایه گذاشت تا با نقد ِ اقتصاد سیاسی ِ پیشرفته ترین کشور ِ سرمایه داری به بشریت و پرولتاریایی که این بشریت را نمایندگی می کند آسیب پذیرترین نقطه ی نظام ِ سرمایه داری را به عنوان ِ کانون ِ اصلی انقلاب ِ پرولتاریایی و سوسیالیستی نشان دهد. دو جلد کتابی که سرشار از آگاهی ِ سوسیالیستی و کمونیستی نه تنها برای طبقه ی کارگر بلکه برای کل ِ بشریت اند. اما، کسانی که خود را مارکسیست و کمونیست ِ عملگرا می نامند هنوز جوهر ِ قلم ِ مارکس بر روی کاغذ خشک نشده ادعا کردند دوران ِ مارکس به سر رسیده و ما- یعنی خود ِ آنان!- وارد ِ عصر ِ دیگری شده ایم که عصر ِ انقلاب های دهقانی با رهبری ِ ما و حزب ِ ماست. معنای این تز ِ مرتجعانه هم غیر از این نیست کهمارکس بیهوده عمر و زندگی و سلامت اش را روی کتاب ها و تئوری هایی گذاشت که کم تر از چهل سال بعد  توسط ِ «کمونیست» ها و چپ های داناتر از مارکس باطل و مردود اعلام گردید. چپی که بر گروندریسه و سرمایه یعنی بر ماتریالیسم ِ تاریخی خط ِ بطلان می کشد تا بتواند قدرت طلبی ِ خود را توجیه نماید با کدام بضاعت ِ تئوریک می تواند ادعای مارکسیست بودن و کمونیست ِ آگاه بودن داشته باشد؟ مگر راست ِ مقابل ِ او غیر از همین نظر رادارد که تئوری های مارکس اعتبار تاریخی نداشته و مدتهاست از اعتبار ساقط شده اند؟ با این تفاوت که راست از دار و ندار ِ حیثیت ِ خود برای کسب ِ قدرت خرج می کند اما چپ از حیثیت و اعتبار ِ مارکس و مارکسیسم برای رسیدن به قدرت مایه می گذارد.

واقعیت این است که این چپی که ما می شناسیم مارکسیسم را نه به عنوان ِ اندیشه ی پیشتاز در شناخت ِ تکامل ِ اجتماعی، بلکه به مثابه مترسکی برای ترساندن ِ رقبای فکری- عقیدتی ِ خود می داند تا میدان را برای یکه تازی ِ خود در عرصه ی کسب ِ قدرت ِ سیاسی حتا از پرولتاریا به عنوان ِ تنها طبقه ی انقلابی ِ این دوران خالی کند.

این چپ و این کمونیست که محصول ِ شرایط ِ استبدادی است در زمان ِ مارکس هم در آلمان ِ زیر ِ حاکمیت ِ استبداد وجود داشته و مارکس در مانیفست ِ کمونیست آن را این چنین با کمونیست ها و سوسیالیست های فرانسه ی پیشرفته تر از آلمان ِ آن زمان مقایسه می کند : « آثار ِسوسیالیستی و کمونیستی ِ فرانسوی { وارد ِ آلمان که شد} به کلی تغییر ِ ماهییت داد، و چون این آثار در دست ِ { چپ ِ } آلمانی دیگر بیانگر ِ مبارزه ی یک طبقه با طبقه ی دیگر نبود، او یقین حاصل نمود که بر «یک سویه نگری ِ فرانسوی» چیره شده است وبه جای نیازمندی های حقیقی نیاز به حقیقت، و به جای منافع ِ پرولتاریا منافع ِ ذات ِ آدمی یعنی منافع ِ انسان ِ عام را نمایندگی می کند، آن هم درست زمانی که مبارزه ی بورژوازی ِ آلمان با اشرافیت ِ فئودالی و سلطنت {و حاکمیت ِ } مطلقه و به کلام ِ دیگر جنبش ِ لیبرالی علیه این حاکمیت ِ مطلقه جدی تر شده است.

به این ترتیب، سوسیالیسم ِ«حقیقی»{ یا همان چپ ِ امروزی ِ ما} فرصتی را که مدتها در آرزوی آن بود به دست آورد تا خواست های سوسیالیستی { نا به هنگام و نا به جا} را در مقابل ِ جنبش ِ سیاسی ارائه نماید و به لعن و تکفیر ِ لیبرالیسم، دولت ِ انتخابی، رقابت ِ بورژوایی، آزادی ِ بورژوایی ِ مطبوعات، قانونگذاری ِ بورژوایی، آزادی و برابری ِ بورژوایی بپردازد، و برای توده ی مردم موعظه کند که با این جنبش ِ بورژوایی به هیچ دستاوردی نمی رسند و تمام ِ دستاوردهای خود را نیز از دست خواهند داد. »( مانیفست کمونیست. ترجمه ی حسن مرتضوی. ص308-309 درون کروشه از من است).

می بینیم که به رغم ِ ادعای نامارکسیست های خودمارکسیست نام، اندیشه ی مارکس همچنان برای بشریت اعتبار ِ عام و کارکرد ِ راهبردی دارد و انسان سازی و دوران سازی می کند.

خلاصه کنم: چپ ی که دوران ِ خود را از دوران ِ مارکس، جهان بینی و ایدئولوژی ِ خودرا از جهان بینی و ایدئولوژی ِ مارکسیستی، راهبرد ِ سیاسی ِ ضد ِ تاریخی ِ خود را از راهبرد ِ تاریخی سیاسی ِ مارکس ، و کمونیسم ِ اراده گرای خود را از کمونیسم ِ قانون مند ِ مارکس جدا می سازد، هرگز نمی تواند خود را مارکسیست بنامد و حیثیت و اعتبار ِ مارکس و مارکسیسم را هزینه ی قدرت طلبی ِ خویش نماید. بلکه باید خود را همان که هست بنامد: چپ ِ فرقه گرا، اختیارگرا و اراده گرا. یعنی: چپ ِ واپسگرا.


خدامراد فولادی |

دوستان لطفن مقاله رابادقت بخوانند واگرپاسخ پرسش شان رانیافتندآن رامطرح نمایند.ماننداین که درمقاله انقلابی رامترادف تکاملگرادانسته ام ونه چپ راکه مفهومی صرفن سیاسی وحتاواپسگرایانه است.چرایش راتوضیح داده ام.تکامل گرانیزازدید من شامل هردو جنبه ی تاریخ طبیعی وتاریخ انسانی می شود.یعنی نمی شودکسی درنگرش به جامعه تکامل گراباشدامادرنگرش به طبیعت تکاملگرانباشد. تکامل گرا وانقلابی کسی است که: راه رشد وتوسعه ی قانون مند و غایت مند راهم درطبیعت و هم در جامعه ی انسانی علمن و منطقن فهمیده و پذیرفته باشد. زیرا انسان و جامعه ی انسانی ادامه ی تکامل طبیعت است. از این رو، انقلابی تکامل گرا و پیشرفت خواه است همچنان که، تکامل گرا انقلابی و پیشرفت خواه است.

خدامراد فولادی |

دوستان لطفن مقاله رابادقت بخوانند واگرپاسخ پرسش شان رانیافتندآن رامطرح نمایند.ماننداین که درمقاله انقلابی رامترادف تکاملگرادانسته ام ونه چپ راکه مفهومی صرفن سیاسی وحتاواپسگرایانه است.چرایش راتوضیح داده ام.تکامل گرانیزازدید من شامل هردو جنبه ی تاریخ طبیعی وتاریخ انسانی می شود.یعنی نمی شودکسی درنگرش به جامعه تکامل گراباشدامادرنگرش به طبیعت تکاملگرانباشد. تکامل گرا وانقلابی کسی است که: راه رشد وتوسعه ی قانون مند و غایت مند راهم درطبیعت و هم در جامعه ی انسانی علمن و منطقن فهمیده و پذیرفته باشد. زیرا انسان و جامعه ی انسانی ادامه ی تکامل طبیعت است. از این رو، انقلابی تکامل گرا و پیشرفت خواه است همچنان که، تکامل گرا انقلابی و پیشرفت خواه است.

م. ت. |

کاش این آگاهی- با این ژرفا/ گستره­ی گشوده - چهل سال پیش در میان مارکسیست­هامان وجود داشت؛ تا شاید جلو آن فرقه گرایانی گرفته میشد که با تجویز «راه رشد غیرسرمایه­داری» اسلامگرایان را بر کرسیِ جان و مال و حیثت و هویتِ ایرانی نشاندند.

اما پرسش سالیان دراز من درباره ی مارکسیسمِ خود مارکس این بوده است که:

چه کسی و چه نیروئی میتواند «توان» آدمها را و «نیاز» آدمها را تعیین کند؟ چه گونه و با چه وسیله­ای؟ من، جوابِ درست و سرراستِ این پرسش را نه در مانیفست کمونیست یافتم، نه در گروندیسه، نه در خودِ «سرمایه». کاش این نکته­ی بسیار مهم از مارکسیسم روزی روزگاری توسط دانشمندی از دانشمندان مارکسیسمِ راستین شکافته شود و روی آن بیشتر بحث شود.

اما تا همین جا نیز من از متن جناب خدامراد فولادی کلی سود جستم و کلی دانش آموختم؛

به جز آن جا که ایشان سخن از «غایتِ تاریخ» میراند. البته این را هم بگویم که مشکل از جناب خدامراد فولادی نیست؛ من، وقتی خود سرمایه (جلد سوم) را میخوانم، این «غایت تاریخ» را شبیه آن «پایانِ تاریخ»ی میبینم که پست مدرنهای فرانسوی و فرانسیس فوکویامای امریکائی ادعایش را میکنند....

مهران |

چپ و راست اصولا مفاهیم ایدئولوژیک غیر مارکسیستی بوده‌اند و امروز همان هستند که بودند: غیر دقیق مبهم و ... اینکه به مارکسیست‌ها نیز چپ اطلاق می‌شود یا مارکسیست‌ها خود را چپ تلقی می‌کنند، و یا وقتی گفته می‌شود چپ «سوسیالیست‌ها» نیز متبادر به ذهن می‌شوند، بر می‌گردد به فرهنگ، سنن سیاسی و غیره. وگرنه هر چپی الزاما مارکسیست نبوده است و نیست. طبعا نمی‌توان این اصطلاحات را از فرهنگ سیاسی حذف کرد.
اما دو مفهوم پیشنهادی تکامل گرا و واپس گرا، نمی‌توانند کارکرد آنان بر عهده بگیرند و در عین حال به هیچ رو مبین آنچیزی نیستند که نویسنده بواسطه‌ی آنان می‌خواهد بیان بکند. همین بس که اشاره شود داروینیست نیز تکامل‌گرا است. توجه شود: بورژوا به لحاظ اجتماعی خواهان بازگشت به گذاشته نیست، بلکه خواهان حفظ روابط موجود است. به علاوه با پیشنهاد نمی‌توان به زبان، فرهنگ و غیره شکل داد.
مشکل فرقه‌گرائی و «وحدت» که مهمترین مسائل و مبین بحران هژمونی و قدرتند متاسفانه با مفاهیم پیشنهادی نیز حل نخواهد شد.
آیا اصولا لازم است یک مارکسیست برای تعریف این مفاهیم وقت بگذارد؟ بخصوص امروز که حتی چپ اسم خاص احزابی شده...



Gozareshgar
info@gozareshgar.com