11.05.19 22:35 Alter: 13 days

محمود طوقی: بخواهید تا به شما داده شود - 4

Kategorie: Meldungen Links

 

باب چهارم:بخواهید تا به شما داده شود

من تنها یک شاعرم ؛همین و بس

 

ملحفه های خونین را

در گنجه های قدیمی پنهان می کنم

تا خواب قیلوله جهان

در چشم نازک سوسن ها ورق نخورد

بگذار گیلاس های خالی از خون پروانه ها لب پر زنند

و تاریخ در مغز های کپک زده

هزار باره نوشته شود

 

مردی که به دنبال ستاره دنباله داری بود

خاطراتش را در اتاق های بی روزن

در شبی که جهان در خواب فسفری اش گم بود

 بر در و دیوار می نوشت

و با پا های زخمی

از روز های خاکستری می گذشت

 

این انار شکسته

یاد آور خون کدام شهید است

که با آب هیچ بارانی شسته نمی شود

 

بیابرویم

تا من آواز زنجره ها را در شب

برای تو گام به گام بازگو کنم

که پیامبران فلاح آدمیان را

به دعا های نومیدانه خود سپرده اند

 

نور یگانه ای که تو ومن

آن را درشبان تاریک جستجو می کردیم

کرم شب تابی بود که راه خانه خودرا می جست

وبه ریش ما می خندید

 

حالا بیا ساعتت را دوباره کوک کن

ببین

تمامی عقربه های جهان

بر مدار «مارا غمی نیست»می گردد

 

نگاه کن!

زنی که با چادری سیاه اززیر مهتابی دنیا می گذرد

به عشق چون شیطان مجسمی می نگرد

وتنها در گوش نوزادان خود

اوراد عتیق می خواند

 

خب ،ما یعنی همین

روزهای عزا و شب های تنهایی

جیب های تهی و وجدان های بی حوصله

تا تشت شب از بام جهان بیفتد

ما بر مدارهمین اوهام می گردیم

 

دیروز مردی را دیدم

که در تمامی عمرش حتی یک لحظه

مرا در خواب هم ندیده بود

و آن وقت می گفت :تو با کلمات کتاب ما چه کرده ای

خورشید را درجیب جلیقه ات پنهان می کنی

 وآن وقت می گویی ؛آی دزد

آی مردم من با این آسمان بی فروغ چه ها کنم

وتو می روی در پشت پرچین ماه می خوابی و می گویی:

دست بر دار

کارما از این نمایشات گذاشته است

آخر این خط تنهایی ست

پنجره را که باز کنی

می بینی که راست می گویم

برای من وتو پایان همه راه ها تاریکی ست

 

اما اگر پنجره هارا ببندم

با کابوس های شبانه ام چه کنم

با حربایی که هرشب

با طنابی از پرچین خواب های من می گذرد

ومی گوید :برخیز ،این طناب از آن توست

 

بی خواب می شوم

از پنجره به کوچه می نگرم

سایه هایی مشکوک در اخم کوچه ها گم می شوند

و زنجره ها ی وحشت

از خواندن باز می ایستند

 

راستی تو فکر می کنی

من ابله ام

با مشتی واژه و چند رویای شبانه

می خواهم آدمیان را به عشق دعوت کنم

مگر مسیح چه کرد

گفت :بخواهید تا بیابید

کافی است که این مردم

یک روز صبح که از خواب برمی خیزند

از خاطرشان بگذرد

که می توان عاشق بود

آن وقت تو فکر می کنی

سرنیزه ها با اطلسی های این باغ چه می کنند

گیرم که عقوبت نشان دادن پیراهنی خونین چوبه داری باشد

باران که ببارد

هر مارمولکی به سوراخ می رود

آن وقت من و تو

از رنگین کمان آسمان بالا می رویم

 ومی گوئیم:ای رنجدیدگان روی زمین بیائید

ملکوت زمین و آسمان از آن شماست .




Gozareshgar
info@gozareshgar.com