ني لبك هايي كه انسان را سرودند
روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران
خاطرات زندان
قسمت اول
روزهاي پاياني بهار سال ١٣٦٣، چهاردهم خرداد، نيمه هاي شب با هجوم پاسداران مسلح به منزل و انتقالم به كميته مركزي، دوره دوم تجربه هاي زندان آغاز شد. سه پاسدار مسلح و تقريبا آماده شليك در شعاع حياط ايستاده بودند. در دو نبش خيابان، يك ماشين به انتظار بود. يك بنز قهوه اي در يك نبش و يك پيكان سفيد در نبش ديگر خيابان. به داخل پيكان هدايت شدم. دو پاسدار جلو و يك پاسدار و من عقب جاي گرفتيم. به كميته...
مهناز قِزِلّو
دوران بازجويي به سختي مي گذشت. لحظات جانفرسايي كه گويا هرگز تمامي نداشت. بازجو، كابل، شكنجه، توهين، هتك حرمت، خشونت، فرياد، خون، ناله، درد، زخم و دوباره بازجو، بازجويي... و سايه هاي موذي موحش.. دخمه هاي سياه، دسيسه هاي شوم.
گاه ساعتها انتظاري تلخ براي آنچه كه مي دانستي اتفاق مي افتد...هر روز، هر ساعت... و هر دقيقه اتفاق مي افتاد و توان از آدمي مي گرفت. لحظه ها طعمي تلخ داشتند و ناخواسته جاني را كه تمنايت نبود، پيوسته به واخواهي نشسته بودند. اينهمه اضطراب و دغدغه،...