قانونِ جنگل
ای انسانِ سوگوارِ آوارۀ آرامش!تا کِی تُرا از آغوشِ عشق وُ زندگی وُ زیبایی...می توان زُدود
بحبوحۀ بحرانِ انسانست وُ بیداد
تحریم وُ تحقیرِ حقیقت گشته آزاد
هُوَّیتِ غول وُ هیولا دیوِ عادل
بر مسندِ انسانیت صیاد وُ جلاد
این زندگی افتاده در چنگالِ گرداب
بر محورِ هُول وُ هراس آواره چون باد
قانونِ جنگل نظمِ ظالم شد سزاوار
در جلوه وُ جادویِ جاه وُ جلبِ بازار
انبانِ دزدی بی تَه وُ با رقصِ سکه
در سِلکِ بیمارند وُ اوباش وُ طلبکار
عشق آمده سیلی خُور وُ زندانیِ زجر
از زخمِ خنجرهای او خوار وُ دل آزار
تبلیغِ غارت می کُند غوغایِ اغوا
نجوایِ جاهل می نماید بانگِ دانا
آمد عجین وُ بس عجب انبازِ انبار
سرمایه ها سرمایِ کابوس ست وُ سودا
آه ای نگاهِ گُمشُده آیینه ات کُو!؟
شد شوره زاری غمزده آیندۀ ما...
اِستاده مادر در کنارِ شهرِ ویران
نیمه برهنه کودکان در زیرِ باران
از خانه ها دود وُ سکوتی مانده برجا
نقش وُ نشانِ آرزو در دستِ نسیان
طاووسِ رؤیا مُرده ای در زیرِ آوار
آهنگِ مرگی مانده وُ راهِ بیابان
مرگِ پدر خواهر برادر دیده در کوی
خونِ نگارش دیده جاری در دلِ جوی
فانوسِ یاسی مُرده در پیشِ سبویی
روحی پریشان می شود از عشقِ آن روی
آخر سراغِ نازنینان از کِه پُرسَد!؟
در جستجو جان می دَوَد زین سو بدان سوی
چیزی نمی بینی بجز مرگ وُ حقارت
یا ردِ پایِ دردِ ویرانگر اسارت
آقا وُ مولایِ جهان خندان وُ گردان
شد باطلی بی حاصلی رسمِ صدارت
هر بی لیاقت رهبری شد وعده بسیار
خُرناسۀ نسناسِ دوران شد کرامت...
انسانِ حساس آمده در کار وُ پیکار
اینک زمانِ اتحاد وُ جانِ بیدار
رسوا کُنَد آخرِ سکوت وُ خوابِ سنگین
شاخه گُلی کَز زیرِ سنگی شد پدیدار
دیدارِ یاران در خیابانهایِ آتش
الماسِ انسان می درخشد در شبِ تار
شنبه 2 خردادماه 1405///23 ماهِ مه 2026