۱۴۰۳-۰۴-۰۲

پروانه میلانی: بازنشستگی



آسوده آمدم.
پله‌‌‌های کار و پیکار را.
با باورِ برابری و برادری.
گویا قرار بود خستگی و نان را،
برابر، قسمت کنند.

روز‌ها را در آغوش خواباندم.
بیست و پنج سال،
ساعت را،
بر پلکان ماه،
به وقت محلی آفتاب،
کوک کردم.
تا عشق را و کار را،
به لقمه‌‌ی نانی مهمان کنم.
کار را مهمان کردم.
اما عشق را دیگر فرصتی نماند.

اینک منم، نشسته دراین‌‌جا.
دستم به کار.
و گوشم به زنگِ محلی قلبم.
ساعت بیست و پنج بار نواخت.
و پله‌‌‌ها پنجاه بار زیرپایم فرو‌‌ریخت.
و من پنجاه بار با گوش‌‌‌های خود شنیدم که خسته‌‌ام.
گاهی با دست‌‌‌های خسته،
سرودِ آسودگی سرودم.
و گاه چشم‌‌‌های نزدیک‌‌بینم را،
به ابر‌های دور شستم.

روز‌های خفته در آغوشم.
هفتاد و پنج بار به شکوه
خستگی‌‌ام را،
واگویه کرد.

آسوده آمدم.
پله‌‌‌های کار و پیکار را
با باور برابری و برادری.
گویا قرار بود خستگی و نان را،
برابر قسمت کنند.
کار برابر بود.
نان اما،
برابر نبود.

به تشویق باز می‌‌گردم.
بی‌‌پله‌‌ای.
بر آستانه‌‌ی روز‌های خفته در آغوشم.
و شب‌‌‌های ساعت کوکی.
ساعت بیست و پنج بار نواخت.

اینک از پنجره‌‌‌‌ی کوچکم افق پیداست
باز این دست‌‌‌های کیست که رخت‌‌‌های تنم را
پشت ابر‌ها و بر خطِ تیره‌‌ی افق پهن می‌‌کند؟

این‌‌جا کسی است!
کسی آشنا!
که به آوایی کهن می‌‌خواند:
"تقدیر تو جنس کالبد توست"
با یاوه‌‌باوران کهن.
به خستگی هر چند.
باید هنوز درآویزم.

پروانه میلانی
 


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر