گُلِ تنهایی
برای دوستِ دیرینه ام حمید جاودان که برادرش؛محمدرضا جاودان را در بمبارانِ تهرانِ بی پناه از دست داد...و به یادِ آنان که نیستند و برای آنان که گریستند...
خفته ای گُلنازِ رازِ روزگار!
از رهی دشوار وُ دور آمد بهار
تا به شوق آیی وُ دست افشان شوی
سکه های روشنی پاشیده یار
از زمین جوشیده شادی ناگهان
وای ازین نجوایِ جانِ جویِبار
روحِ خاک از نُو درخشیدن گرفت
ناز وُ خندان جامه هایش زرنگار
بوسه باران شد جهان از عاشقی
شد درختِ خانه سبز وُ بیقرار
باغِ نوروزِ زمانِ زمزمه
با نسیمِ تازه آمد نُونَوار
آسمان افسونگری شد دلنواز
نغمه سازِ لحظۀ زیبا هَزار
حِسّ وُ حال وُ ساز وُ آواز آشِنا
چون غزل رقصید وُ مست آمد نگار
دستِ تو می جُویَد او بی گفتگو
تا به همراهی بمانی ماندگار
شد تماشایی شکوفاییِ عشق
رفته سرما؛ مشعلِ آتش بیار
سفره رنگارنگ وُ مینایِ امید!
بِستُر از آیینه ها گَرد وُ غبار
ای گُلِ تنهاییِ بارانی ام!
دل برای دیدنت چشم انتظار...
ناگه آشوب وُ عذاب آمد پدید
شد نِگه مبهوت وُ ویرانه دیار
خنده بر لبهای فردا یخ زده
آرزو مضروب وُ زندانیِّ خار
شد پریشان روشنایی های شهر
مانده ای در بی پناهی گُلعِذار!؟
خاک وُ دود وُ سنگ وُ خاکستر رسید
خانه در آهِ زمان بیزار وُ خوار
قابِ عکست را بهار آورد وُ رفت
گریه ها در مرگِ گُل بی اختیار
بی من امّا رفته ای بی معرفت!
ای برادر خفته ای تنها وُ زار!؟
آمدم تا در بغل گیرم تُرا
ای سروشِ عاشقی شیدا برار!
جان فدایت؛ هستی ام قربانِ تو!
نازنین برخیز وُ بنگر نوبهار...
یکشنبه 2 فروردین ماه 1405///22 مارس 202