۱۴۰۵-۰۱-۰۴
ی. صفایی

نَفَس در شکافِ دیوار

 

از شکافِ دیوارهای چهل‌ستون

رؤیای کودکانی می‌وزد

که در قابِ جنگ

نبضشان

بی‌صدا فرو نشست.


 

شهر 

هنوز‌ بوی همان لحظه را می‌دهد

لحظه‌ای که ترس

در چشمان مادران لانه کرد

و چکمه‌ها

بر گلوی نازکِ عشق

سایه انداختند.


 

دیگر هیچ آوازی از آسمان نمی‌آید؛

تنها شرمی سنگین

در رگ‌های خیابان می‌گردد

وقتی صاحبانِ قدرت

خون را

چون شرابی تلخ

در جامِ تاریخ می‌چرخانند.


 

سرزمینِ من

قلبی کبود است

که سال‌ها

زیرِ تازیانهٔ فرمان‌ها

و بوی باروت

کُند و خسته می‌تپد.

 

آنان

نغمهٔ آزادی را

در قفس‌های آهنین گذاشتند

تا موج‌های آرامِ عشق

در سپیده‌دم

بی‌صدا خاموش شوند.


 

جنگ

نان را از سفره‌ها می‌رباید

و در دلِ شب

اضطراب را

در دهانِ کودکان می‌گذارد.


 

کنون

سایهٔ جنگ

بر سینهٔ این خاک فتاده است؛

و هر تپش

با صدای انفجار

می‌لرزد.


 

هنوز

در عمقِ همین ویرانی

نبضی پنهان

بی‌صدا

برای زندگی

می‌تپد.


 

زندگی

حتی از میان خاکستر

راهی برای نفس کشیدن پیدا می‌کند.


 

قلبِ ما

دیگر نه میدانِ تمرین،

که زخمِ بازِ جنگ است.


 

و ما

عشق را

نه در پستوهای ترس

که در روشنای فردا

آرام و بلند

خواهیم خواند.


 

ی. صفایی 

بیست و سوم مارس ۲۰۲۶

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر