هوادار سیمای واقعیِ «گفتمان» و رهبریست!
در فضای اپوزیسیون جمهوری اسلامی اغلب با یک تفکیک آشنا مواجه میشویم؛ «رهبر»- چه در مقام فرد یا حزب و سازمان- در چارچوب گفتار رسمی، حاملِ منطق، عقلانیت، اخلاق و «سرچشمهی خوبی»هاست و آنچه در میدان هواداری رخ میدهد- آنگاه که رذالتها، دنائتها و خباثتها رویهم انباشته میشوند و به یک «نمود اجتماعیِ قابل مشاهده» بدل میگردند، حاصلِ احساس، هیجان، سوءبرداشت، سوءتفاهم، فقدانِ درایت سیاسی، آستانهی تحمل پایین، کنشهای فردی و... تلقی میشود. به این ترتیب، یک شکاف بدیهی میان رهبری و فرهنگِ پیرامون آن ترسیم میشود که کمتر موضوع پرسش قرار گرفته است.
با این حال تجربهی روزمرهی سیاست نشانهای مهم و تعیینکننده پیش رویمان میگذارد؛ ادبیات بازتولید میشود، لحنها تکرار میشوند، مرزبندیهای مشابه ساخته میشوند و واکنشها بهمثابهی الگوهای گفتاری و رفتاری امتداد مییابند. از اینرو آنچه در سطح هواداری رخ میدهد صرفاً پراکندهگی رفتارهای فردی نیست؛ گونهای از نظم گفتمانیست که طبیعتاً در سپهر تفاوتهای فردیِ هواداران آشکار میشود. همین تکرار یک پرسش ساده اما بنیادین را پیش میکشد: نسبت واقعی رهبر و هوادار چیست؟
این مقاله از این پرسش آغاز میکند، روایتِ مسلطِ فاصلهی بدیهی میان رهبر و هوادار را به چالش میکشد و از این اصل دفاع میکند که در سیاست، هوادار و الگوهای گفتاری و رفتاری او از مهمترین صورتهای بروز رهبریاند. از اینمنطر، رهبری میدان تولید معناست. در این میدان، هواداران نقش حامل، تقویتکننده و گاه پیشبرندهی خطوط رهبری را بر عهده دارند که همیشه بهصورت صریح بیان نمیشوند.
به این اعتبار، فهم رهبری بدون فهم میدان هواداری ممکن نیست، زیرا بخشِ مهم آنچه رهبری را قابل مشاهده میکند نه مواضع رسمی و رسانهای، بلکه نحوهی دفاع، حمله و مرزبندی پیرامون آن با دیگریست.
این مقاله میکوشد نشان دهد که فرهنگ هواداری نه پدیدهای خودبهخودی، بلکه یک شاخص تحلیلی برای فهم روش، منش و بینش رهبریست. اگر چنین باشد، آیندهی سیاست ایران را باید نه فقط در برنامهها و گزیدهگوییهای رهبران، بلکه در گونهی استدلال، ادبیات و کنش جمعیِ هوادارانشان مطالعه کرد.
اول) آغاز مسأله؛ پرسش از نمایندهگی
ادعای عدم مسئولیتِ رهبر در قبال رفتار هواداران یکی از پذیرفتهشدهترین پیشفرضهای سیاست در سپهر سیاسیِ اپوزوسیون است. هرگاه پندار، گفتار و رفتار هوادار به سرکوب، حذف، تحقیر، خشونت، ایراد اتهام، پروندهسازی و... میل میکند، پاسخ از پیش آماده است؛ اینها کنشهای فردیست، نه بازتابدهندهی روش، منش و بینشِ رهبری. بدینترتیب، رهبری در سطح اصول تثبیت میشود و میدان هواداری به حوزهی انحراف و «خالهخرسهها» منتقل میگردد.
اما سیاست عرصهی نمایندهگیست و نمایندهگی فقط در مواضع رسمی و «زیبا» رخ نمیدهد. رهبری بیش از هر چیز از خلال فرهنگِ مسلطِ پیراموناش قابل مشاهده میشود. مگر میتوان از «بالا» فقط دربارهی آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، انتخابات و... شنید و از «پایین» فقط ناسزا، توهین، تحقیر، اتهام، تهدید و... دید و سادهانگارانه گفت: «انشاالله گربه است»؟
وقتی الگوهای مشابه گفتاری و رفتاری، بارها و بارها و بارها تکرار میشوند، مسأله دیگر رفتارهای پراکندهی این هوادار یا آن هوادار نیست؛ شکلگیری یک صورت جمعی از کنش سیاسیست. تکرار، نشانهی ساختار است.
این مهم در فضای اپوزیسیون ایران، مشخصاً در قالب گفتمانِ فاشیسم پهلویمآب- و البته که نه فقط آنها- برجستهتر میشود. انتقال میدان سیاست به شبکههای اجتماعی باعث شده است که هواداری به یکی از اصلیترین مکانهای اعمال سیاست بدل شود. در این وضعیت، هوادار صرفاً پیرو نیست؛ او یک بخشِ مهم و تأثیرگذار از سازوکار تولید مشروعیت، نوع استدلال، اعمال فشار و تعریف مرزهای سیاسیست.
گرچه میتوان در اینجا و در مقام تحلیل، انگیزهای شگفتانگیز و خودشیفتهگیهای بیمارگونهی برخی از هواداران که میخواهند متناسب با تصویرسازی از شأن اجتماعیشان به مرکز ثقل سیاست و گفتمانسازی بدل شوند یا آن دسته از هوادارن که «مرزبندی» با کل عالم بشریت به شاخصهی اصلی روانشناسیِ شخصیتشان بدل شده است و تصور میکنند خیلی «ایدهئولوژیک» و آرمانگرا هستند و دفاع از «حقیقت متعالی» رسالت تاریخیشان است را در نظر گرفت، اما مگر میتوان حجم گستردهی تکرار رفتارهای مشابه بدنهی هواداری را به چند «خالهخرسه» و نادان و احمق فروکاست؟ از سوی دیگر دفاع ساختاری بدنهی هواداری از این «همرزمها» و همچنین سکوتِ همراه با رضایت رهبری و توجیه گاه و بیگاه این رفتارها و گفتارها را چهگونه میتوان ارزیابی کرد؟
بنابراین پرسش از نسبت رهبر و هوادار دیگر یک بحث انتزاعی نیست، بلکه به مسألهی نمایندهگی سیاسی پیوند میخورد.
پرسش دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: اگر رهبری در میدان هواداری قابل مشاهده است، سکوت در برابر الگوهای تکرارشونده چه معنایی دارد؟ آیا میتوان فرهنگ مسلط پیرامون را از رهبری جدا کرد، وقتی همان فرهنگ یکی از ابزارهای اثرگذاری اوست؟ طرح این پرسش به معنای انکار عاملیّت سیاسی هواداران نیست، بلکه تأکید بر این واقعیت است که در سیاست، فاصله ادعایی میان رهبر و هوادار همواره خود یک سازوکار سیاسیست.
از این منظر، مسألهی نمایندهگی از نو صورتبندی میشود. هواداری صرفاً واکنش نیست؛ یکی از مکانهاییست که رهبری در آن عمل میکند. درست در همین نقطه است که گزارهی مرکزی این مقاله معنا پیدا میکند؛ سیمای رهبری را باید در آنجا جستوجو کرد که گفتماناش زندهگیِ روزمرهی سیاسی هوادارن را سامان میدهد.
دوم) رهبری فراتر از گفتار رسمیست.
روایت مسلط، رهبری را در سطح گفتار رسمی تثبیت میکند؛ اطلاعیهها، بیانیهها، مصاحبهها، مواضع سنجیده و واژهگانِ آراسته. در این روایت، رهبری همان چیزیست که اعلام میشود و هر آنچه بیرون از این سطح رخ میدهد به حوزهی برداشتها و کنشهای فردیِ هواداران منتقل میشود. اما این تقلیل، سازوکار واقعی قدرت، و نسبتِ رهبر و هوادار را پنهان میکند.
رهبری پیش از آنکه مجموعهای از گزارهها باشد، سازوکاری برای تولید معنا و امکان است. سیاست فقط با آنچه گفته میشود بازنمایی نمیشود، بلکه با آنچه مجاز میشود به میدان عمل میآید. مرزهای گفتار، حدود حمله، شیوهی دفاع و دامنهی حذف اغلب نه در قالب دستور، بلکه در قالب افقهای مجاز شکل میگیرد. در این افقهاست که هواداری معنا پیدا میکند.
هواداران صرفاً پیام را تکرار نمیکنند؛ ابهام را برطرف میکنند. آنچه دوپهلو گفته شده است به گزارهی قطعی تبدیل میشود، آنچه با ایما و اشاره گفته شده است به مرزبندی بدل میشود و آنچه در جلسات غیرعلنی گفته شده است به میدان عمل منتقل میگردد. به این معنا، هواداری محل استقرار گفتمان و ترجمهی آن است؛ ترجمهای که اغلب عناصر پنهان را آشکار میکند.
از این منظر، تفکیک رایج میان «رهبر اخلاقمدارِ دموکرات» و «هوادارِ هیجانزدهی بیاخلاق» بیشتر یک صورتبندی دفاعیست تا یک توضیح تحلیلی. اگر الگوهای مشابه استدلال، ادبیات و واکنش در میدان هواداری تکرار میشود، مسأله دیگر انحراف نیست؛ افق مُجازیست که ساخته شده است. رهبری الزاماً فرمان نمیدهد؛ معنا و امکان میسازد.
آنچه بهطور مداوم تصحیح نمیشود، عادی میشود و آنچه عادی میشود بخشی از گفتمانِ رسمیِ نامرئیست، که هرگز اعلام نمیشود. در این سطح، شکاف و فاصلهی ادعایی میان گفتار رسمی و کنش هواداری کاهش مییابد، زیرا هر دو در یک میدانِ معنا عمل میکنند. هواداری نقطهایست که روش، منش و بینشِ رهبری به هنجار و اخلاق سیاسی تبدیل میشود.
از این رو فهم رهبری بدون توجه به الگوهای تکرارشوندهی هواداران ناقص است. رهبری فراتر از گفتار رسمی در سطح تکرارِ الگوهای رفتاری هواداراناش مشاهده میشود. درست در همین نقطه است که پیوند رهبر و هوادار از نسبت پیرَوی به نسبت «بروز ماهیت» تغییر میکند: هوادار به آن چیزی عمل میکند که گفتمان رهبری به آن معنا بخشیده است و ممکن کرده است.
سیمای واقعی یک گفتمان و رهبر، دقیقاً در اینجا قابل مشاهده میشود؛ خشونت کلامی، ادبیات جنسی، دروغ، اتهام، پروندهسازی، شیطانسازی، تهدید و...
سوم) فاصلهگذاری؛ تکنیک مسئولیتگریزی
اگر رهبری فراتر از گفتار رسمیست و اگر هواداری نقطهایست که روش، منش و بینشِ رهبری را نمایان میکند، فاصلهگذاری از میدان هواداری یک واکنش اخلاقی نیست؛ یک تکنیک خاصِ سیاسیست. هرگاه کنش هواداران هزینهزا میشود یا در ترازوی هزینه-فایده، فایدهاش کمتر از هزینه برآورد میشود، همان روایت آشنا فعال میشود: اینها برداشتهای شخصیست، نه بازتابِ گفتمان و سیمای رهبر. در این راستا، رهبر- چه در مقام فرد یا حزب و سازمان- به مظلومیتِ ساختهگی هم پناه میبرد و مدعی میشود: «حالا چند نفر یک حرف نامربوط زدهاند، به رهبر چه؟»، «رهبری چه باید بکند؟»، «رهبری که نگفته است، چند نفر محدود گفتهاند»، «رهبری بارها با این رفتارها مرزبندی کرده است»، «رهبری از این رفتار و آن گفتار اعلام برائت کرده است»، «عجب گرفتاری شدیم از دست این خالهخرسهها؟»، «والله ما هم از این رفتارها ناراضی هستیم، اما چه کنیم؟» و... و بدینترتیب، رهبری در سطح اصول حفظ میشود و میدان عمل به حوزهی انحرافِ «چند فرد» منتقل میگردد.
این سازوکار امکان انکارِ بدون توقف را فراهم میکند. رفتارها ادامه مییابد، اما مسئولیتِ اجتماعی و سیاسی معلق میماند. محکومیتهای کلی جای مرزبندی مشخص و «توقف» را میگیرد و فاصلهی اخلاقی- نه حتی سیاسی- ترسیم میشود بیآنکه افق مُجاز تغییر کند. در نتیجه، همان الگوهای گفتاری و رفتاری به حیات خود ادامه میدهند، زیرا مسأله از سطح رهبری و گفتمان او به سطح «چند فرد هیجانزدهی بیاعصاب» تقلیل یافته است. اینجا، نقطهی تعیینکنندهی بروز ماهیت و نشاندهندهی شارلاتانیسم سیاسیست؛ تکرار، نشانهی ساختار است. از سوی دیگر، این تکنیک، این امکان را برای هوادار میگشاید تا به تمام رذالتها، خباثتها و دنائتها برای پیشبُرد هدفاش متوسل شود و مطمئن باشد که در پسِ آنچه مرتکب میشود، دامانِ رهبری چون همیشه پاک و منزه و متعالی میماند!
فاصلهگذاری در این معنا نه قطع رابطه، بلکه مدیریت رابطه است. رهبری میتواند از کنشهای مشخص اعلام برائت کند و همزمان از کارکرد سیاسی آنها بهره ببرد؛ اعمال فشارِ روانی و سیاسی بر هر آنکس که دیگریست؛ دگراندیش، منتقد و رقیب. آماج نیز مشخص است؛ یا «خفه شوید» یا «رژیممال» میشوید، یا بهعنوان «سه فاسد» به انضمامِ «تجزیهطلب» طبقهبندی میشوید.
باری! با این تکنیک، هزینهها خصوصی میشود و منافع سیاسی عمومی باقی میماند. این همان نقطهایست که تفکیک و لذا شارلاتانیسم سیاسی بهشدت مورد نیاز است. نوع مواجهی روزنامهی کیهان در جمهوری اسلامی را بهیاد آوریم؛ یک یا چند قلم بهمزدِ ذوبشده در ولایت، دروغ میبستند و اتهام میزدند و پروندهسازی میکردند، دادستان انقلاب اسلامی از جایگاه «مدعیالعموم» بهموجب اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی، توهین به مقام معظم رهبری(!) و... اقامهی دعوا میکرد، و وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه به میدان میآمدند.
در این چارچوب، سیاستورزی و امنیتیسازیِ سیاست در یکدیگر ادغام میشوند و به میدان آزمون منتقل میگردند. آنچه هنوز در سطح رسمی قابل اعلام نیست، در سطح هواداری و از زبانها آزمایش میشود؛ واکنشهای عمومی ارزیابی میشود و در صورت لزوم فیتیله بالا یا پایین میرود. فاصلهگذاری این امکان را فراهم میکند که رهبری همزمان دو موقعیت را حفظ کند؛ ظاهر و در سطح عمومی، باطن و در میان خیل عظیم سینهچاکهایاش.
از این منظر، فاصلهی ادعایی میان رهبر و هوادار خود یک بخش تعیینکننده از سازوکار قدرت است. آنچه بهعنوان انحراف و... معرفی میشود، گاه همان چیزیست که افق گفتمانی، آن را معنا و ممکن کرده است.
در نتیجه، مسأله دیگر صرفاً گفتار و رفتار برخی از هواداران نیست، بلکه چهگونهگیِ مدیریت آن رفتارهاست. آنجا که تصحیح به تعویق میافتد، ابهام حفظ میشود و فاصله اعلام میشود، رهبری و گفتماناش میتواند همزمان از پیامدها منتفع و از مسئولیت مصون بماند. درست در همین نقطه است که «خط ناگفته» شکل میگیرد، آنچه رسماً اعلام نمیشود اما در میدان عمل قابل مشاهده است.
در این شرایط، تمایز میان «رفتار هواداران» و «گفتمان رهبری» نه یک واقعیت تحلیلی، بلکه دریچهای برای گریز رهبری از مسئولیتپذیری، هزینهها و پیامدهای گفتماناش است.
چهارم) بستر ایران و اپوزیسیون؛ سیاست بدون نهاد
سازوکار فاصلهگذاری در خلأ عمل نمیکند. شدت و کارآمدی آن به بستر سیاسی وابسته است و در فضای اپوزیسیون ایران این بستر ویژهگی تعیینکنندهای دارد؛ سیاست تا حد زیادی بدون نهاد جریان دارد، احزاب، سازمانها و ائتلافها شکنندهاند، سازوکارهای گفتوگو با افکار عمومی محدود است، رقابت و حتی مشارکت بیش از آنکه میان برنامهها، اهداف، استراتژیها و... باشد، میان چهرهها و روایتهاست و رابطهی رهبر و هوادار بیش از هر چیز به تعلق عاطفی فروکاسته شده است. در این وضعیت، گفتمان بیش از آنکه در ساختار تثبیت شود، در میدان هواداری به عمل درمیآید.
وقتی نهاد نیست یا ضعیف است، هوادار به نقطهی قوتِ رهبر و گفتمان بدل میشود. کارکردهایی که در سیاست نهادمند بر عهدهی حزب، سازمان، ائتلاف و... است- تفسیر مواضع، تنظیم ادبیات و لحن، مرزبندی با افراط و تفریط و...- به سطح بدنه منتقل میشود و شبکههای هواداری نقش بسیج، دفاع، حمله به دگراندیشها، منتقدین و رقبا را بر عهده میگیرند.
گسترش شبکههای اجتماعی جابهجایی نهاد با هوادار را تشدید کرده است. سیاست به میدانهای پراکنده اما پرصدا منتقل شده است و در این میدان، شدت حضور هواداران به نشانهی وزن سیاسی تبدیل شده است. رقابت برای کسبِ مشروعیت، با شدت و حدت بینظیری در جریان است. بیجهت نیست که فضای مجازی به میدان جنگ میماند که گویا هر پُست، توئیت، کامنت و... گلولهایست که بهسمتِ دشمن شلیک میشود. در این فضا، هوادار همزمان حامل پیام و نشانهی قدرت است و همین امر نسبت رهبر و هوادار را درهمتنیدهتر میسازد.
از این رو، فهم نسبت رهبر و هوادار در اپوزیسیون ایران بدون توجه به این زمینهی ساختاری ممکن نیست. جایی که نهاد نیست یا ضعیف است، هوادار تقویت میشود و جایی که هوادار تقویت شود، سیمای گفتمان و رهبری بیش از پیش در میدان هواداری قابل مشاهده میشود. درست در همین نقطه است که مسألهی مقاله بُعدِ فراتر از نقد اخلاقی مییابد و به مسألهای ساختاری دربارهی شکل سیاست بدل میشود.
باری! در سیاستِ بدون نهاد یا با نهادهای شکننده، فرهنگ هواداری به مهمترین محلِ مشاهدهی رهبری تبدیل میشود.
پنجم) فرهنگ هواداری؛ اخلاق عملی رهبری
اگر رهبری فراتر از گفتار رسمی عمل میکند، اگر فاصلهگذاری شکلِ مدیریت مسئولیت است و اگر سیاست در بستر اپوزیسیون ایران تا حد زیادی بدون نهاد جریان دارد، آنگاه فرهنگ هواداری به یک شاخص تحلیلی برای فهم رهبری بدل میشود. مسأله دیگر این نیست که برخی هواداران افراطیتر عمل میکنند یا خالهخرسهاند؛ مسأله این است که چه نوع کنشی بهطور مداوم ممکن، مکرر و مشروع- البته با هزار و یک توجیه- باقی میماند. در این سطح، فرهنگ هواداری صورت عملی گفتمان رهبریست.
رهبری در سطح بیان میتواند از اصول سخن بگوید، اما در سطح هواداری مرزهای واقعیِ عمل آشکار میشود. شیوهی دفاع از خود، نحوهی مواجهه با منتقد، دامنهی مُجاز برای بیاعتبارسازی رقیب و نسبت میان هدف سیاسی و ابزارها، همه در میدان هواداری تثبیت و نمایان میشود. آنچه در این میدان عادی میشود، اخلاق عملی رهبری را شکل میدهد؛ اخلاقی که نه در اعلام مواضع رسمی، بلکه در تکرار کنشها قابل مشاهده است.
از این منظر، شکاف میان «گفتار زیبا» و کنشهای مغایر با آن تناقض نیست، بلکه نشانهی دو سطح از یک گفتمان است؛ سطح اعلام و سطح اجرا. هواداری محل گذار از یکی به دیگریست. آنچه در سطح رسمی بهصورت امکان باقی مانده است، در سطح هواداری به هنجار و اخلاق روزمره تبدیل میشود و آنچه به هنجار و اخلاق روزمره تبدیل میشود، سیمای واقعی گقتمان و رهبریست، حتی اگر هرگز بهرسمیت شناخته نشود.
به همین دلیل، نسبت رهبر و هوادار را نمیتوان به پیروی یا سوءبرداشت فروکاست. هواداری یکی از مکانهاییست که رهبری در آن تحقق پیدا میکند. اگر الگوهای مشابهی از حمله، دفاع، مرزبندی، حذف و... تکرار میشود، این تکرار صرفاً رفتار بدنه نیست؛ نشانهی افقیست که ساخته شده است. فرهنگ هواداری نه حاشیه، بلکه میدان تحقق رهبریست.
باری! سیمای واقعی رهبری را باید در آنجا جست که گفتماناش به رفتار جمعی هواداراناش تبدیل میشود. فرهنگ هواداری اخلاق عملی رهبریست؛ جایی که امکانها به عادت بدل میشوند و عادتها سیمای سیاست را میسازند.
این عادتها دستکم در سه سطح قابل مشاهده است. نخست در سطح ادبیات است؛ شیوهی بیان و واژهگان مورد استفادهی هواداران- از طریقهی استدلال تا تحقیر و تمسخر؛ از نوع اتهام و پروندهسازی تا دشنام و ناسزا؛ از قهرمانپروری تا دشمنسازی؛ از تقدیر تا تقبیح- نشان میدهد چه نوع رابطهای با سیاست عادی شده است. دوم در سطح معرفتیست؛ میزان قطعیت، سادهسازی پیچیدهگیها و چهگونهگی مواجهه با نقد، پرسش، پیشنهاد و... بیانگر نوع جهانبینیایست که پیرامون رهبری تثبیت شده است. و سوم در سطح اخلاقیست: چهگونهگی مواجهه با مخالف، حدود قابل قبول برای بیاعتبارسازی و نسبت میان هدف سیاسی و ابزارها مرزهای عملی اخلاق رهبری را نشان میدهد.
۶. روانشناسی سیاسی هوادار؛ قطعیّت، سادهسازی و نمایندهگی
اگر فرهنگ هواداری اخلاق عملی رهبری را آشکار میکند، این پرسش پیش میآید که چرا میدان هواداری تا این اندازه مستعد تثبیت و تکرار الگوهاست. پاسخ فقط در سطح سازوکار رهبری نیست؛ در سطح روانشناسی سیاسی هوادار نیز ریشه دارد. پیوند رهبر و هوادار نه رابطهای صرفاً ایدهئولوژیک، بلکه رابطهای مبتنی بر تعلق شدید عاطفیست. پیوند میان این دو صرفاً محصول هدایت از بالا نیست؛ از پایین نیز میل نیرومندی به قطعیّت، سادهسازی و نمایندهگی وجود دارد. سیاست در این سطح به مسألهی هویت بدل میشود و هویت میل به ثبات دارد.
سیاست عرصهی پیچیدهگی و ابهام است، و هوادار میکوشد با ارجاع به یک منبع که وارث، حامل و پاسدارِ «حقیقت متعالی»ست، پیچیدهگیها و ابهام را کاهش دهد. رهبر از آنجا که «صلاحیت» دارد به نقطهی قطعیّت برای هواداران که همیشه خود را فاقدِ صلاحیّت میپندارند، تبدیل میشود و گفتمان او یک چارچوب برای معنا بخشیدن به «جهان» و امر سیاسی فراهم میآورد. در این وضعیت، آنچه در سطح رسمی مبهم باقی میماند، در سطح هواداری به یقین بدل میشود. تردید جای خود را به وفاداری میدهد و پرسش به مرزبندی ترجمه میشود. این ترجمهی روانی همان چیزیست که امکان را به الزام تبدیل میکند.
در بستر اپوزیسیون ایران- با تجربهی شکست، فقدان ثبات، تبعید، رقابت شدید و ضعف نهادهای پایدار- این سازوکار تشدید میشود. تعلق به یک رهبر یا جریان میتواند نقش جبرانکننده پیدا کند؛ نیاز به معنا و ثبات پاسخ داده میشود، هوادار بهموجب شور و هیجان در دفاع از رهبر و گفتماناش دیده میشود و در امر سیاسی مشارکت میکند. در این شرایط، نقد گفتمان یا رهبری صرفاً اختلاف نظر یا نقد انگارهها و عملکرد رهبر تلقی نمیشود، بلکه بهصورت تهدید نسبت به تعلق، هویت، شرف، ناموس و... تجربه شود. واکنش دفاعی در این سطح، نه استثنا بلکه پیامد طبیعی پیوند هویتیست.
بیفزاییم که در این وضعیتِ روانی، نوع مواجهه با دگراندیش، منتقد، پرسشگر و حتی پیشنهاددهنده شدیدتر از نوع مواجهه با دشمن است. تکلیف دشمن از پیش روشن است. ذهنِ سادهساز، نیازمند به قطعیّت و گریزان از پیچیدهگیِ هوادار اما در مواجهه با دگراندیش، منتقد، پرسشگر و... دچار ابهام میشود. اینجاست که گفتمان رهبری، امکان را به الزام بدل میکند و لذا به هر طریقِ ممکن- حتی به قیمتِ نفیِ آشکار تمام اصول، ارزشها و مواضعِ رسمی- و البته با توجه به تکنیکِ فاصلهگذاری میبایست «دیگری» را در قالبِ دشمن بازنمایی کرد.
در اینجا، توجه به این نکته بسیار مهم است که روانشناسی شخصیتِ هوادار نیز اغلب بر مبنای «ترس» از دیگری- حال هر که میخواهد، باشد- بنا شده است. از اینرو تصور غالب این است که دیگری میخواهد گفتمان، رهبری و حتی خودِ هوادار را «بزند». این احساس همیشهگی تهدید و ترس از «ضربه» که گاه به وحشت و «فوبیا» هم تبدیل میشود، منطق بقا و روانشناسی خاص خود را تولید میکند؛ برای گریز از ضربه و زنده ماندن، هر کاری مُجاز است.
از بطن این پیوند، میل به نمایندهگی شکل میگیرد. هوادار میکوشد گفتمان را «واقعیتر» اجرا کند؛ مرزبندیها را روشنتر سازد، ابهام را برطرف کند و وفاداری را بهگونهای هیستریک به نمایش بگذارد. آنچه در سطح رهبری امکان است، در سطح هواداری الزام میشود. از اینرو، ناسزا، اتهام، تهدید و... نه گسست از گفتمان، بلکه تلاش برای رفع ابهام و تکمیل آن است. هوادار شکاف میان سطح اعلام و سطح اجرا را پُر میکند و همین امر میدان هواداری را به محل تثبیت هنجارها تبدیل میسازد.
در این چرخه، فاصلهگذاری نیز کارآمدتر میشود. رهبری میتواند ابهام را حفظ کند و میدان هواداری آن را به یقین تبدیل کند؛ یقین، کنش تولید میکند و فاصلهگذاری مسئولیت را معلق نگه میدارد. بدینترتیب، معنا، هویت و قدرت در یک فرایند واحد بازتولید میشوند. فهم این فرایند نشان میدهد که نسبت رهبر و هوادار نه صرفاً رابطهای ایدهئولوژیک و سیاسی، بلکه سازوکاری روانی- سیاسیست که در آن گفتمان به مرجع زندهگی روزمره بدل میشود.
از این منظر، روانشناسی هواداری حاشیهی تحلیل نیست، بلکه یک بخش مهم از آن است. آنچه رهبری را مؤثر میکند فقط مواضع او نیست؛ نحوهی تثبیت تعلق، تبدیل ابهام به یقین و ترجمهی گفتمان به هویت است. درست در همین نقطه است که چرخهی نسبتِ رهبری و هوادار کامل میشود؛ رهبری امکان میسازد، فرهنگ هواداری آن را عادی میکند و روانشناسی تعلق آن را پایدار نگه میدارد.
باری! پیوند رهبر و هوادار رابطهای دوطرفه است. رهبری افق کنش مُجاز را میسازد و روانشناسی سیاسیِ هوادار این افق را تثبیت و گاه گسترش میدهد. فاصلهگذاری میتواند این چرخه را پنهان کند، اما آن را از میان نمیبرد. زیرا هوادار اغلب میکوشد آن چیزی باشد که تصور میکند رهبر نمیتواند بهصراحت باشد، و همین تلاش میدان هواداری را به محل آشکارسازیِ «خطوط ناگفته» تبدیل میکند.
هفتم) پیامدها برای اپوزیسیون؛ بازتولید اقتدار
اگر این چرخه درست توصیف شده باشد، پرسش اصلی این است که پیامد آن برای اپوزیسیون جمهوری اسلامی چیست؟
مسأله اینجا فقط این نیست که برخیها افراطیاند، فضا بهشدت قطبیست، فلان فرد لمپن است، بهمان فرد نادان است و...، بلکه این است که چه نوع منطق سیاسی در متن گفتمانِ سرنگونی تثبیت شده است.
نخستین پیامد، بازتولید منطق اقتدارگراییست. اقتدارگرایی فقط به ساختار قدرت مربوط نیست؛ به شیوهی مواجهه با نقد، تصور از مخالف و حدود مجاز برای طرد دیگری نیز مربوط است. هنگامی که فرهنگ هواداری حول وفاداری، قطعیّت، تقلیل پیچیدهگیها، بیاعتبارسازی، طرح اتهام و... شکل میگیرد، شاهد همان منطقهایی هستیم که اپوزیسیون مدعی عبور از آنهاست. لذا آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و... در سطح شعار باقی میماند و اقتدار در سطح عادت بازتولید میشود.
دومین پیامد، فرسایش امکان ائتلاف است. اپوزیسیون ایران بهطور ساختاری نیازمند همکاری، انعطاف و پذیرش چندصداییست، اما فرهنگ هواداری هزینهی سازش و حتی گفتوگو را افزایش میدهد، زیرا هوادار «کاسهی داغتر از آش است». رهبران در این فضا با انتظارات، تصورات و معناهای از پیشساختهشدهی خود برای بدنهیشان نیز مواجهاند و این امر میدان تصمیمگیری را محدود میکند. نتیجه، تثبیت پراکندهگیست؛ وضعیتی که اپوزیسیون سالها با آن درگیر است.
سومین پیامد، جابهجایی معیار مشروعیت است. در سیاست بدون نهاد یا با نهادهای ضعیف و ناپایدار، شدت حضور هواداران به نشانهی وزن سیاسی تبدیل میشود و مشروعیت بهجای آنکه از نهاد، برنامه، استراتژی، مشارکت و پاسخگویی ناشی شود، از توان بسیج استخراج میگردد. در این وضعیت، رقابت بر سر اقناع افکار عمومی به رقابت بر سر تسلط بر میدان هواداری تبدیل میشود.
چهارمین پیامد، امنیتیشدن تدریجی زبان سیاست است. وقتی هر آنکس که دیگریست دشمن است، مزدور است، نفوذیست، صادراتیست و... حتی پرسشگر و منتقد نیز یک تهدید هویتیست و مرزبندی جای گفتوگو را میگیرد، ادبیات سیاسی به سمت دستهبندیهای شبهامنیتی حرکت میکند؛ خودی و غیرخودی، وفادار و خائن، همراه و مانع و... . این الگو آشناست، زیرا تجربهی زیستهی جامعه در جمهوری اسلامی بوده است. خطر آنجاست که اپوزیسیون همان منطق را در یک موقعیت معکوس بازتولید میکند.
پنجمین پیامد، به نسبت اپوزیسیون و جمهوری اسلامی بازمیگردد. قطبیشدن میدان هواداری، امنیتیشدن زبان سیاست و فرسایش امکان ائتلاف فقط مسألهای درونی نیست؛ این وضعیت بهطور ناخواسته به یک منبع مهم برای تثبیت وضع موجود تبدیل میشود. حاکمیت از شکاف، بیاعتمادی و رقابت فرسایشی اپوزیسیوناش منتفع میشود، زیرا هرچه اپوزیسیون بیشتر در میدان مرزبندیها مستقر شود، ظرفیت آن برای تبدیلشدن به بدیل سیاسی کاهش مییابد.
بیفزاییم که از این فضا، وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه نهایت بهرهبرداری را میکنند. «نفوذی» همیشه و همهجا همرنگِ گفتمان است، عاشق و شیفته و شیدای رهبریست، در دفاع از گفتمان و حمله به هر آنکس که خارج از دایرهی خودیهاست، پیشقراول است و... «خط نفوذ» هیچگاه خاکستری نیست؛ سیاه و سفید است.
از این منظر، مسألهی نسبت رهبر و هوادار فقط به کیفیت سیاست در اپوزیسیون مربوط نیست، بلکه به توازن میدان قدرت نیز مربوط است. هر جا فرهنگ هواداری جای نهاد را بگیرد و مرزبندی جای گفتوگو را، امکان تبدیل اپوزیسیون به بدیل کاهش و امکانِ نفوذ افزایش مییابد. این دقیقاً همان شکافیست که جمهوری اسلامی از آن تغذیه میکند.
در نهایت، مهمترین پیامد به مسألهی اعتماد و فرسایش ساختاری آن بازمیگردد. مردم- که الزاماً به یک جریان خاص تعلق ندارند- سیاست اپوزیسیون را از خلال همین میدان هواداری مشاهده میکنند. اگر تجربهی غالب آنها مواجهه با اقتدار، انحصار، قطعیت، اتهام، دشنام، پروندهسازی و حذف باشد، فاصله با کل میدان اپوزیسیون افزایش مییابد. در اینجا مسأله تصویر نیست؛ ظرفیت نمایندهگیست.
از این منظر، بحث نسبت رهبر و هوادار به نقد افراد تقلیل نمییابد، بلکه به یک پرسش کلان دربارهی آیندهی سیاست ایران تبدیل میشود. چهگونه میتوان باور کردکه عادتهای نهادینهشدهی سالهای سالِ اپوزیسیون در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی به یکباره دود شود و به هوا برود و چهرهی خوشسیمای دموکراسی نمایان شود؟!
هشتم) بازگشت به مسألهی نسبت
مسألهی این مقاله فراتر از افراد، منطقِ حاکم بر نسبت رهبر و هوادار و همچنین تمرکز بر تکنیک فاصلهگذاریست. در این منطق رهبری معنا و امکان میسازد، هواداری آن را به یقین تبدیل میکند و فاصلهگذاری مسئولیت را معلق نگه میدارد. در این چرخه، فرهنگ هواداری به محل آشکار شدن واقعیت گفتمان بدل میشود؛ آنجا که امکانها به عادت و عادتها به منطق سیاسی تبدیل میشوند.
از این منظر، توجه به میدان هواداری نه جایگزین تحلیل رهبری، بلکه مکمل آن است. زیرا سیاست بیش از آنکه در مواضع رسمی بیان شود، در میدان هواداری تثبیت میگردد؛ همانجا که مرزها ساخته میشوند، زبان تثبیت میشود و دیگری تعریف میشود.
باری! هوادار سیمای واقعیِ گفتمان و رهبریست. نه به این معنا که همهی کنشها دستور داده میشود، بلکه به این معنا که آنچه ممکن شده است، در سطح هواداری آشکار میشود. از همینرو، آیندهی سیاست ایران را میتوان در همین میدان مشاهده کرد؛ آنجا که گفتمانها نه در بیانیهها، اطلاعیهها و مواضع رسمی رهبری، بلکه در کنشِ جمعیِ هوادارانشان چهرهی واقعیِ خود را نشان میدهند. از این واقعیت گریزی نیست.