ایران کجایی!؟
همراهِ بانویِ بهارانی شکوفا
چون همدلی در جذبه وُ شوقِ تماشا
در لابلایِ بَرگَکان آذینِ خورشید
رقصنده وُ نورانی وُ بی تاب وُ بیتا
در بطنِ جان غوغایِ ذوقِ عاشقی بود
می رفتم وُ آهنگِ گُل در گامِ شیدا
در پیشِ چشمم زورقِ زرینِ لغزان
پایا پَری در چشمۀ جوشانِ رؤیا
همچون نظربازان زمین وُ آسمان شاد
هر لحظه شعری از شقایق های زیبا
ناگه دلم لرزید وُ گریان تار وُ پودم
در معبدِ بیداریِ دلدار دنیا
احساسِ آرامش دمی بود وُ گذر کرد
مادر به یادم آمد وُ پژواکِ دریا
آمد به گفتار آن گُل وُ افسرده پرسید:
مصلوبِ آشوبی چرا پژمُرده سیما!؟
گفتم:نمی دانم چرا درمانده ام من
هنگامه شد!در جانِ من پیچیده نجوا
باور کن او را دیدم اینجا همرهِ خود
در کوچه سارِ سایه ها غمگین وُ تنها
مانند کودکهای آواره دویدم
گویی که من گمگشته ای بودم به صحرا
در التهابی بی نهایت مانده حیران
فریادِ جانسوزی زدم:بازآ تُو جانا!
هر جا نگه کردم دلم از غربَتم سوخت
بُهتی وُ یأسی آمد وُ افسونِ سرما
پرسیدم از هر واژه ای ایران کجایی!؟
گفتا میانِ قلبِ تُو پنهان وُ پیدا
یکشنبه 9 فروردین ماه 1405///29 مارس 2026