تبریزِ زیبا
برای دخترمان؛دخترِ نازنینِ تبریز:حِلما میرزاده...
هرگز ندیدی آسمان سرگشته وُ زار
چون عاشقی با نغمۀ بارانِ غمبار
حاشا سکوتِ شب بَرَد یادم زِ دلها
بشنو ندایِ عاشقان خاموش وُ هُشیار
آیا چُگورِ شعرتان در گور وُ گم شد!؟
هر زخمه اش اوزانِ حُزن انگیزِ دلدار
سازِ زمان بشکسته شد زار وُ پریشان
اما صدایِ خسته اش آشفته تب دار:
ای همرهان فرزندِ دنیا مانده تنها
آهویِ جان در زیرِ آوار وُ گرفتار
من می رَوَم همراه مرگ وُ چاره ای نیست
اما خدا را کودکم بی یاور وُ یار
مهتابِ من حِلمای من پروانه ام وای
با نازنینِ من شما اینک پرستار
فرزندِ نازم طفلکی کم سن وُ سال است
اینجا نگون در تیرگی در چنگِ آوار
آه از نَفَس هایش اسیرِ سنگ وُ خاک است
با خنده های ساده در رؤیایِ گُلزار
او در کنارِ زندگی آرامشی داشت
کنون گُلِ پژمُرده ام آزرده از خار
دستِ شما بوسیده ام من جان فدایم
فرزندِ من افتاده از گفتار وُ رفتار
او را زِ خوابِ مرگِ سنگین اش رهانید
قلبش درونِ سینه اش بیهوش وُ بیدار
حِلمایِ روحم را سپارم دستِ تبریز
در حالِ رفتن چشمِ من گریانِ گُلنار
آمد جدایی جانِ من از من جدا کرد
از زهرِ هجرانت تَنَم فرسوده بیزار
آخر خدا داند دلم طاقت ندارد
با دوری اش کِی خُو کنی ای جانِ بیمار...
ایرانِ ما پژواکِ فریادی زِ جان است:
تبریزِ زیبایِ مرا آسوده بگذار
این خانه را حرمتِ به مهر وُ مهربانی ست
تبریزِ من حِلمایِ ما را تو نگه دار
شنبه 15 فروردین ماه 1405///4 آوریل 2026