دو محسن، دو نقاب در کنگره آزادی ایران: چشمپوشی از گذشته، خیانت به حافظهٔ مبارزه
۷ مارس ۲۰۲۶
برای من که در نوجوانی، از شانزده تا بیست سالگی و در سالهای دههٔ شصت زندان را تجربه کردهام؛ از سنندج زادگاهم تا تبعید به زندان قم و سپس بیش از دو سال زندان در اصفهان، دیدن برخی چهرهها همچون محسن سازگارا و محسن مخملباف در «کنگره آزادی ایران» دردناک است. برای نسلی که زندان، شلاق و اتاقهای شکنجه را از نزدیک لمس کرده و شاهد پروژه توابسازی سیستماتیک در زندانها بوده است، چنین صحنههایی یادآور دورهای از سرکوب عریان است که هنوز در حافظهٔ ما زنده است. این صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مسئلهٔ حافظه، مسئولیتپذیری افراد و حقیقت است.
گذشتهٔ محسن سازگارا، از بنیانگذاران سپاه پاسداران، نهادی که بیش از چهار دهه در سرکوب مردم ایران نقشی تعیینکننده داشته، گذشتهای نیست که بتوان آن را بهسادگی نادیده گرفت. حضور او در ساختار قدرت جمهوری اسلامی در سالهای نخست پس از انقلاب واقعیتی ثبتشده در تاریخ معاصر ایران است. تغییر موضع سیاسی، هرچند قابل توجه، بهخودیِ خود گذشته را پاک نمیکند و مسئولیت تاریخی را از میان نمیبرد.
«در سوی دیگر، محسن (استادعلی) مخملباف است که در سال ۵۷ از مؤسسان «حوزه هنری تبلیغات اسلامی» بود. بر اساس شهادت زندانیان سیاسی، او در کنار پاسداران گروه گشت شکار بلال حبشی برای مبارزه با ضد انقلاب روی آورد. تا سال شصت از فعالیت سینمایی دکتر مخملباف خبری نبود. در دهه ۶۰ فیلمسازی خود را در راستای تواب سازی آغاز کرد.آثارش بهروشنی در خدمت روایت رسمی حکومت قرار داشت1 و سینما برایش ابزاری شد تا با آن از زندانیان تواب بسازد. بیشتر فیلم های او برای تحقیر و اعترافگیری زندانیان سیاسی و پخش در تلویزیون های مداربسته اوین و دیگر زندانها ساخته شد. شماری از زندانیان سیاسی شهادت دادهاند که آثار مخملباف در چارچوب دستگاه تبلیغاتی حکومت عمل میکردند و حتی از طریق تلویزیونهای مدار بستهٔ زندانها پخش میشدند. بخشهایی از فیلم بایکوت، در زندان عادلآباد شیراز فیلمبرداری شد و زندانیان تحت فشار بهعنوان سیاهیلشکر به کار گرفته شدند. هدف ساخت و نمایش این فیلم، تحقیر، شکست و توابسازی مبارزان چپ بود.»2
«فیلم بیآزرم و ارتجاعی ی "دو چشم بی سو" محصول سال 1362 جهتِ تخریب و مُثله کردنِ سیمای شریفِ صمد بهرنگی و سایر معلّمانِ خردمندِ ایران ساخته شده است. نقش منفی معلم در این فیلم که به مجید مجیدی کارگردان و بازیگرِ حکومتی سپرده شده است، از کاراکتر “صمد بهرنگی” گرفته شده بود، معلمی با ظاهری بسیار شبیه بهرنگی، که برای بچه های ده کتاب ماهی سیاه کوچولو و کتاب های مارکسیستی می خواند، مشروب خوار و "کفرگو" بود و به "ناموس" روستاییان نیز چشم داشت. او حتی کودکی را در این فیلم به قتل رساند… ! در پایان و در بخش انتهایی ی فیلم دو چشم بی سو، کودکان روستا، شعار “مرگ بر ماهی سیاه کوچولو” سر می دادند!»3
چنین نقش هنری در نظامهای اقتدارگرا مشابه «لنی ریفنشتال» است که البته مخملباف به گرد پای او هم نمیرسد. این فیلمساز آلمانی که به سبب دوستی نزدیک با هیتلر و ساخت یک فیلم تبلیغاتی برای کنگره حزب نازی، از امتیازهای بالایی در نزد رایش سوم برخوردار بود، پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، فعالیتهای حرفهایاش متوقف و حتی خودش دستگیر شد.
لازم میدانم در اینجا اشارهٔ کوتاهی داشته باشم به خاطرهای از زندان که دو دهه پیش هم به همت بنیانگذار «سینمای آزاد»، زندهیاد بصیر نصیبی در مجلهٔ سینما منتشر شد و هم چند سال پیش در مستند «سینما و شکنجه» روایت شده است:
در سال ۱۳۶۲، در زندان دستگرد اصفهان، زندانیان مجبور بودند فیلم توبه نصوح را ببینند. امتناع از رفتن به سینمای شهر، نشانهٔ «سرموضعی بودن» تلقی میشد و من شخصاً به دلیل افشاگری در حضور زندانیان هنگام شلاق زدن همبندان و امتناع از دیدن این فیلم، حدود دو ماه در سلول انفرادی حبس شدم و شلاق خوردم. بازجویم سر من داد میزد که «چرا نرفتی سینما که فیلم برادر مخملباف رو ببینی؟»
امروز، شاهد حضور چنین چهرههایی در نشستهایی مانند «کنگره آزادی ایران» هستیم. تغییرعنوان و جایگاه گذشته را پاک نمیکند. دو «محسن» نمیتوانند بدون نقد گذشتهٔ خود، با سیمایی «انقلابی مردمی» در هر جمعی ظاهر شوند.
کسانی که در سرکوب آزادیخواهان نقش داشتند، حتی با تغییر مواضع سیاسی، موظفاند پاسخگو باشند و مشاهدات و دانستههای خود را برای روشن شدن حقیقت و دادخواهی بیان کنند. چنین اقدامی گامی در مسیر دادخواهی و روشن شدن تاریخ است.
در سال ۱۳۹۰، نهاد «عدالت برای ایران» برای تحقیق دربارهٔ تجاوز به دختران زندانی دههٔ شصت، از مخملباف با توجه به نزدیکیاش به لاجوردی و سازمان زندانها و مسئولان امنیتی در آن زمان و رفتوآمدش به زندانها درخواست مصاحبه کرد اما این درخواست بیپاسخ ماند.
معرفی چنین چهرههایی به مجامع سیاسی و چنین کنگرهای با چشمپوشی از گذشته و عدم پاسخگویی، به حاشیه راندن کسانی میانجامد که سالها برای آزادی و عدالت سخت مبارزه کردهاند.
راستش برای من، دیدن این صحنهها بسیار آزاردهنده است و این پرسش همچنان در ذهن من باقی است: مسئلهٔ مسئولیتپذیری، دادخواهی و گفتن حقیقت دقیقاً از کجا و چه زمانی باید آغاز شود؟
واقعیت این است که جنبشهای سیاسی بدون حافظهٔ تاریخی پیش نمیروند، و بدون مسئولیتپذیری اعتماد ساخته نمیشود.
در اینجا بهعنوان نمونه، جملهای از فیلم بایکوت مخملباف را یادآوری میکنم، جملهای که بهروشنی فضای تبلیغاتی آن دوره را نشان میدهد:
«من بریدم. من شک کردم. دیگر انگیزهٔ مقاومت ندارم. اگر چیزی میدانستم تا حالا گفته بودم… آدم برای مبارزه به فلسفه احتیاج دارد.»
با این حال، اصل مشکل در کسانی است که مثل کبک، سر خود را در برف کرده و نخود هر آشی میشوند. این دو محسن، با همهٔ پرروییشان و بیاعتنایی به مسئولیت تاریخی، هنوز طرف قدرت هستند و توسط افرادی معرفی میشوند که ظاهراً منفعت مشترکی دارند. کسانی که با نیت صادقانه در چنین جمعهایی شرکت میکنند، باید بدانند که حضور این افراد، اعتماد و همگرایی واقعی را تهدید میکند. دو محسن باید کنار گذاشته شوند؛ بروند کنار، باد بیاید! اجازه ندهیم خاطرهٔ گذشته و زحمات سالها مبارزه، قربانی نقاب و نمایش سیاسی شود.
پانویس ها:
1- محسن مخملباف در نامهای به سیدمحمد بهشتی، رئیس وقت بنیاد سینمایی فارابی، پس از دیدن فیلم «اجارهنشینها» ساختهٔ داریوش مهرجویی نوشت:«دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر.»
نقل از: جمال امید، تاریخ سینمای ایران، جلد دوم، ص. ۵۴۷
2- برگرفته از مقاله مهستی شاهرخی، داستان نویس و شاعر، در مجله سینمای آزاد
3- بخشی از نقد خسرو باقرپور شاعر، نویسنده و دبیر بخش ادبیات نشریه اینترنتی «اخبار روز»