جستاری در زوال اعتماد ملی «گسست جامعه و جست وجوی راهی به سوی بازسازی»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
"...تجربههای تاریخی نشان میدهند که فروپاشی اعتماد اگرچه روندی عمیق و فرسایشی است، اما الزاماً به نقطه غیرقابل بازگشت منتهی نمیشود. آنچه تعیینکننده است، نه صرفاً تغییر ساختار قدرت، بلکه توانایی جامعه در بازسازی تدریجی روابط اعتمادآمیز در سطوح خرد و کلان است..."
پیشگفتار: این رساله در پی واکاوی یکی از عمیقترین بحرانهای اجتماعی و سیاسی در جوامع معاصر است، بحرانی که در آن اعتماد ملی به عنوان ستون نامرئی انسجام اجتماعی دچار فرسایش میشود و نتیجه آن شکلگیری نوعی گسست میان مردم، حکومت و نیروهای بدیل سیاسی است. فروپاشی اعتماد، صرفاً یک مسئله روانی یا اخلاقی نیست بلکه پدیدهای ساختاری است که در طول زمان، در نتیجه انباشت تجربههای شکست، سرکوب، وعدههای تحققنیافته و فقدان سازوکارهای پاسخگو شکل میگیرد و به تدریج به وضعیت کلی بیاعتمادی عمومی منجر میشود.
در چنین شرایطی، جامعه به وضعیت پیچیدهای وارد میشود که در آن نه تنها رابطه مردم با حکومت قطع یا تضعیف میشود، بلکه رابطه مردم با یکدیگر نیز دچار فرسایش میگردد. این وضعیت، بستر شکلگیری انزوا، بدبینی و فروپاشی سرمایه اجتماعی است و در نهایت امکان هرگونه کنش جمعی پایدار را محدود میسازد. در این میان، اپوزیسیون نیز به جای ایفای نقش جایگزین یا ساماندهنده، خود درگیر اختلافات درونی، رقابتهای فرسایشی و بحران مشروعیت میشود.
هدف این نوشتار نه ارائه نسخه فوری یا راهحل ساده، بلکه تحلیل سازوکارهای این فروپاشی و بررسی امکانهای تدریجی بازسازی است. این متن تلاش میکند نشان دهد که چگونه بحران اعتماد، هم زمان در سه سطح حکومت، جامعه و اپوزیسیون عمل میکند و چگونه این سه سطح یکدیگر را بازتولید میکنند. در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا در چنین وضعیت بستهای، امکان بازسازی تدریجی اعتماد و شکلگیری کنش جمعی همچنان وجود دارد یا خیر.
این رساله همچنین بر این فرض استوار است که حتی در شرایط انسداد سیاسی و سرکوب گسترده، امکان کنش اجتماعی به طور کامل از بین نمیرود، بلکه به اشکال کوچکتر، پراکندهتر و کمتر قابل مشاهده منتقل میشود. بنابراین مسئله اصلی نه فقدان کامل امکان تغییر، بلکه تغییر شکل امکانهای تغییر است.
*****
آغاز: فروپاشی اعتماد ملی، پدیدهای ناگهانی و دفعی نیست؛ بلکه فرایندی تدریجی و فرسایشی است که در لایههای پنهان جامعه شکل میگیرد و در سکوت، بنیانهای همبستگی اجتماعی را میخورد. زمانی که شهروندان دیگر به وعدهها، نهادها و حتی به یکدیگر اعتماد ندارند، جامعه وارد مرحلهای میشود که هر کنش جمعی دشوار و هر امیدی شکننده است. در چنین شرایطی، شکاف میان مردم و حکومت به اوج خود میرسد. حکومتهای دیکتاتوری، با تکیه بر ابزارهای سرکوب و کنترل، این فاصله را نه تنها ترمیم نمیکنند بلکه عمیقتر نیز میسازند. زبان رسمی از واقعیت زندگی مردم جدا میشود و روایت قدرت، دیگر برای جامعه باورپذیر نیست.
جدایی مردم از حکومت، تنها یک فاصله سیاسی نیست؛ بلکه به یک گسست عاطفی و روانی تبدیل میشود. مردم دیگر خود را در ساختار قدرت بازنماییشده نمیبینند و احساس بیگانگی با نظام حاکم، به بخشی از تجربه روزمره تبدیل میشود. در این میان، زمانی فرا میرسد که جامعه، علیرغم نارضایتی گسترده، فاقد توان کافی برای ایستادگی در برابر دستگاه سرکوب است. ترس، ناامیدی و تجربه شکستهای پیشین، به موانعی جدی برای شکلگیری مقاومت تبدیل میشوند.
دستگاه سرکوب، با بهرهگیری از خشونت سازمان یافته، بازداشتهای گسترده و ایجاد فضای رعب، عملاً هرگونه اعتراض را پیش از شکلگیری خفه میکند. این سرکوب نه تنها فیزیکی، بلکه روانی نیز هست و به تدریج اراده جمعی را تحلیل میبرد. در چنین فضایی، روحیه اپوزیسیون نیز دچار تزلزل میشود. نیروهایی که میتوانند نقش جایگزین یا هدایتگر را ایفا کنند، خود درگیر تردید، اختلاف و بیاعتمادی میشوند. نبود یک چشمانداز مشترک، انسجام را از میان میبرد.
اختلافات درونی اپوزیسیون، به جنگهای فرسایشی و بیپایان میان گروهها تبدیل میشود. این درگیریها، انرژی و ظرفیتهایی را که میتواند صرف مبارزهای مشترک شود، هدر میدهد و تصویر ناتوانی را به جامعه منتقل میکند. کوششها برای ایجاد اتحاد و ائتلاف ، بارها آغاز و بارها شکست میخورد. هر بار که امیدی برای همگرایی شکل میگیرد، اختلافات ایدئولوژیک، رقابتهای شخصی یا بیاعتمادیهای تاریخی، آن را از هم میپاشد.
در نتیجه: مردم که نیازمند یک صدای واحد و قابل اعتماد هستند، با مجموعهای پراکنده و متناقض از صداها مواجه میشوند. این وضعیت، بیاعتمادی را نه تنها نسبت به حکومت، بلکه نسبت به آلترناتیوها نیز گسترش میدهد. در همین حال، سایه جنگ بر کشور سنگینی میکند. جنگ، چه خارجی و چه داخلی، وضعیت را پیچیدهتر و بحرانیتر میسازد. منابع محدودتر میشوند، ناامنی افزایش مییابد و تمرکز جامعه از مطالبات مدنی به بقا تغییر میکند.
ارتباطات با دنیای خارج قطع یا به شدت محدود میشود. این انزوا، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اطلاعاتی، جامعه را در وضعیت خفقانآوری قرار میدهد. مردم از جریان آزاد اطلاعات محروم میشوند و امکان همبستگی بینالمللی کاهش مییابد. در چنین شرایطی، دستگیریها و سرکوبها شدت میگیرند. فعالان، روشنفکران و حتی شهروندان عادی، در معرض بازداشتهای خودسرانه قرار میگیرند. زندان به ابزاری برای خاموش کردن هر صدای متفاوت تبدیل میشود. اعدامها، به عنوان شدیدترین شکل سرکوب، به ابزاری برای ایجاد وحشت عمومی بدل میشوند. این خشونت عریان، پیامی روشن دارد: هرگونه مقاومت، هزینهای سنگین دارد!
با مرگ رهبر پیشین، ساختار قدرت در ایران دچار تغییراتی شده است، اما این تغییرات لزوماً به گشایش منجر نمیشود. در بسیاری موارد، نهادهای نظامی و امنیتی، خلأ قدرت را پر میکنند و کنترل را به دست میگیرند. در این وضعیت، سپاه پاسداران به عنوان نیرویی سازمانیافته و قدرتمند، نقش محوری در اداره کشور پیدا میکند. تمرکز قدرت در دست یک نهاد نظامی، به تشدید ماهیت اقتدارگرایانه حکومت میانجامد. حکومت جدید که بر پایه امنیتیسازی و کنترل بنا شده، هرگونه فضای مدنی را محدودتر میکند. آزادیهای فردی و جمعی، بیش از پیش تحت فشار قرار میگیرند و جامعه به سمت سکوتی اجباری سوق داده میشود.
دیکتاتوری سیاه، نه تنها در سطح سیاسی، بلکه در تمام ابعاد زندگی اجتماعی نفوذ میکند. هنر، فرهنگ، آموزش و حتی روابط انسانی، تحت تأثیر فضای سرکوب قرار میگیرند. در این میان، امید به تغییر، به تدریج رنگ میبازد. مردم، که بارها شاهد ناکامی تلاشها هستند، به نوعی انفعال یا کنارهگیری از عرصه عمومی روی میآورند. این انفعال، خود به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.
با این حال، در زیر این سطح ظاهراً ساکت، نارضایتی همچنان وجود دارد. این نارضایتی، اگرچه سرکوب شده، اما از بین نمیرود و میتواند در شرایطی خاص، دوباره سربرآورد. مسئله اصلی، بازسازی اعتماد است؛ اعتمادی که هم میان مردم و هم میان نیروهای مخالف از دست میرود. بدون این اعتماد، هیچ حرکت جمعی پایداری شکل نمیگیرد. بازسازی این اعتماد، نیازمند زمان، صداقت و پذیرش تفاوتهاست. اپوزیسیون، اگر بخواهد نقشی مؤثر ایفا کند، باید از درگیریهای فرسایشی عبور کرده و به حداقلی از توافق برسد.
همچنین، جامعه نیازمند روایتهای جدیدی است که بتواند امید را بازتعریف کند. امیدی که نه بر پایه توهم، بلکه بر اساس واقعیت و امکانهای موجود شکل میگیرد. در نهایت، آینده چنین جامعهای، نه تنها به توازن قدرت، بلکه به توانایی آن در بازسازی پیوندهای اجتماعی بستگی دارد. بدون این پیوندها، هر تغییری سطحی و ناپایدار خواهد بود. شاید مهمترین پرسش این است که: چگونه میتوان در دل چنین تاریکیای، بار دیگر به امکان روشنایی اندیشید؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت یک ملت را رقم میزند.
وقتی اعتماد ملی فرو میپاشد، جامعه تنها با بحران سیاسی مواجه نیست؛ بلکه با بحرانی عمیقتر در سطح معنا، تعلق و امکان کنش جمعی روبه رو میشود. در چنین وضعیتی، نخستین گام نه «تغییر فوری ساختار قدرت»، بلکه بازسازی تدریجی اعتماد در میان خود مردم است. بدون این بازسازی، هر آلترناتیوی - اگر به قدرت برسد - بر زمینی سست و ناپایدار بنا میشود.
اعتماد ملی از مسیرهای رسمی و از بالا بازتولید نمیشود؛ بلکه از پایین، در روابط روزمره، در همکاریهای کوچک، در شبکههای غیررسمی و در تجربههای مشترک شکل میگیرد. جامعهای که بتواند - در شرایط سرکوب - هستههای کوچک همبستگی را حفظ کند، ظرفیت بازسازی خود را از دست نمیدهد. این هستهها میتوانند در قالب همکاریهای محلی، حمایتهای متقابل، یا حتی گفتوگوهای صادقانه میان افراد شکل بگیرند.
آلترناتیو، در چنین شرایطی، الزاماً یک «رهبر» یا «گروه واحد» نیست؛ بلکه میتواند یک فرآیند باشد. فرآیندی که در آن نیروهای مختلف، با پذیرش تکثر، به حداقلی از توافق بر سر اصول بنیادین میرسند: پرهیز از خشونت بیهدف، احترام به حقوق پایهای و پذیرش قواعدی برای انتقال قدرت. این حداقلها، اگرچه ساده به نظر میرسند، اما در عمل نیازمند بلوغ سیاسی و گذار از خودمحوری هستند.
اپوزیسیون، بهویژه در خارج از کشور، در وضعیتی پیچیده گرفتار است. فاصله جغرافیایی، به فاصله تجربی نیز تبدیل میشود. بسیاری از این نیروها، هرچند دغدغهمند، اما درکی مستقیم از زیست روزمره مردم داخل ندارند. این شکاف، باعث میشود اولویتها و زبان آنها با نیازهای واقعی جامعه همراستا نباشد.
از سوی دیگر، نبود فشار مستقیم سرکوب در خارج از کشور، به نوعی پراکندگی و فرسایش انرژی میانجامد. وقتی هزینه کنش پایین است، تکثر صداها افزایش مییابد، اما الزام به همگرایی کاهش پیدا میکند. هر گروه میتواند روایت خود را بدون نیاز به آزمون عملی ادامه دهد و همین امر به تداوم اختلافها دامن میزند. مسئله دیگر، رقابت برای «نمایندگی» است. بسیاری از گروهها و افراد، به جای تمرکز بر ایجاد ظرفیتهای واقعی، درگیر اثبات این هستند که «نماینده واقعی مردم» هستند! این رقابت، که اغلب بدون پشتوانه عملی است، انرژی جمعی را تحلیل میبرد و بیاعتمادی را تشدید میکند.
همچنین، میراث تاریخی بیاعتمادی در میان نیروهای سیاسی، نقش مهمی ایفا میکند. تجربههای گذشته - از شکستها تا خیانتهای ادراک شده - به حافظهای جمعی تبدیل میشوند که هر تلاش برای اتحاد و ائتلاف را با تردید مواجه میکند. عبور از این حافظه، نیازمند شفافیت، گفتوگوی صادقانه و پذیرش مسئولیت است. در این میان، رسانهها و شبکههای اجتماعی نیز نقش دوگانهای دارند. از یک سو امکان ارتباط و اطلاعرسانی را فراهم میکنند و از سوی دیگر، به تشدید قطبیسازی و سطحیشدن بحثها کمک میکنند. فضای مجازی، بهجای آنکه بستری برای همگرایی باشد، اغلب به میدان رقابتهای فرسایشی تبدیل میشود.
راهکار، در سطح اپوزیسیون، میتواند از تغییر رویکرد آغاز شود: گذار از «ادعای رهبری» به «ایجاد زیرساخت». زیرساختهایی مانند شبکههای اطلاعرسانی قابل اعتماد، پلتفرمهای گفتوگو و سازوکارهایی برای تصمیمگیری جمعی. این زیرساختها، حتی بدون وحدت کامل، میتوانند همکاری را ممکن کنند. همچنین، تمرکز بر اهداف کوتاهمدت و قابل تحقق، به جای آرمانهای کلی و دوردست، میتواند اعتمادسازی کند. موفقیتهای کوچک - حتی اگر محدود باشند - میتوانند نشان دهند که همکاری ممکن است و نتایج ملموس دارد.
برای جامعه داخل کشور، راهکارها لزوماً در قالب کنشهای بزرگ و پرهزینه تعریف نمیشوند. در شرایط سرکوب، بقا خود نوعی مقاومت است. حفظ کرامت انسانی، انتقال تجربهها و تربیت نسلهایی که بتوانند در آینده نقشآفرینی کنند، از جمله اشکال مهم کنش هستند. در عین حال، باید به این واقعیت نیز توجه داشت که هیچ راهحل سریع و سادهای وجود ندارد. فروپاشی اعتماد ملی، نتیجه سالها و حتی دههها فرسایش است و بازسازی آن نیز زمانبر است. هرگونه انتظار برای تغییر فوری، اگر با واقعیتها همخوان نباشد، میتواند به ناامیدی بیشتر منجر شود.
یکی از چالشهای اساسی، بازتعریف مفهوم «قدرت» است. قدرت تنها در خیابان یا در ساختار رسمی خلاصه نمیشود؛ بلکه در توانایی سازماندهی، در تولید معنا و در ایجاد شبکههای پایدار نیز تجلی مییابد. جامعهای که این اشکال قدرت را توسعه دهد، در بلندمدت ظرفیت تغییر را افزایش میدهد.
اپوزیسیون، اگر بخواهد از وضعیت آچمز خارج شود، باید از فردمحوری فاصله بگیرد و به سمت نهادسازی حرکت کند. نهادهایی که فراتر از افراد عمل کنند و بتوانند در برابر تغییرات و اختلافها دوام بیآورند. این نهادسازی، اگرچه دشوار است، اما شرط لازم برای هر تحول پایدار است.
همچنین، بازگشت به جامعه و شنیدن صدای واقعی مردم، اهمیت حیاتی دارد. بدون این ارتباط، هر طرح و برنامهای در خلأ شکل میگیرد و از حمایت اجتماعی برخوردار نخواهد شد. این «شنیدن»، نیازمند تواضع و کنار گذاشتن پیشفرضهاست. در نهایت، آلترناتیو واقعی، نه در یک فرد یا گروه خاص، بلکه در توانایی جامعه برای بازسازی خود نهفته است. اگر این توانایی تقویت شود، اشکال مختلف رهبری و سازماندهی نیز به تدریج شکل میگیرند.
شاید بتوان گفت که در چنین شرایطی، مهمترین تغییر، تغییر در نگاه است: از انتظار برای «نجاتدهنده» به پذیرش مسئولیت جمعی. این تغییر، اگرچه تدریجی، اما میتواند نقطه آغاز یک مسیر متفاوت باشد. باید پذیرفت که حتی در تاریکترین شرایط، امکان تغییر به طور کامل از بین نمیرود. اما این امکان، نه خود به خود، بلکه از دل تلاشهای کوچک، پیوسته و اغلب نامرئی شکل میگیرد. تلاشهایی که در کنار هم، میتوانند بنیانهای آیندهای متفاوت را بسازند.
در بسیاری از جوامعی که با بحرانهای طولانیمدت مواجه هستند، نوعی انتظار ناپیدا اما قدرتمند شکل میگیرد: انتظار برای ظهور یک فرد، یک رهبر، یا یک نیروی بیرونی که بتواند وضعیت را بهطور ناگهانی تغییر دهد. این «ذهنیت نجاتدهنده» تا حدی قابل فهم است، چون در شرایط فشار، ناامیدی و سرکوب، انسان به دنبال راهحلهای سریع و قاطع میگردد. اما مشکل اینجاست که این انتظار، بهتدریج حس توانمندی فردی و جمعی را تضعیف میکند.
وقتی جامعه منتظر «کسی» است که بیآید و تغییر ایجاد کند، ناخودآگاه مسئولیت را از دوش خود برمیدارد. کنشگری به تعویق میافتد، ابتکار عمل کاهش مییابد و نوعی انفعال پنهان شکل میگیرد. حتی اگر این انفعال با نارضایتی شدید همراه باشد، باز هم به عمل جمعی مؤثر تبدیل نمیشود. در مقابل، «پذیرش مسئولیت جمعی» به این معناست که تغییر، نه محصول یک لحظه یا یک فرد، بلکه نتیجه انباشت کنشهای کوچک و بزرگِ بسیاری از افراد است. این نگاه، بار سنگین «همهچیز را یکباره تغییر دادن» را از دوش یک فرد برمیدارد و آن را میان جامعه توزیع میکند.
این تغییر نگاه، از سطح ذهنی آغاز میشود. یعنی فرد ابتدا میپذیرد که - در محدودترین شرایط - کاملاً بیتأثیر نیست. این تأثیر ممکن است کوچک باشد، اما صفر نیست. همین درک، نقطه آغاز بازیابی حس عاملیت است. در عمل، این به چه معناست؟ یعنی افراد به جای تمرکز صرف بر ساختارهای کلان، به حوزههایی توجه میکنند که در آن امکان اثرگذاری دارند: در خانواده، در محیط کار، در شبکههای کوچک اجتماعی. این فضاها، هرچند محدود، اما واقعی و قابل دسترس هستند.
وقتی این کنشهای کوچک در مقیاس وسیع تکرار میشوند، به تدریج نوعی «بافت اجتماعی مقاوم» شکل میگیرد. بافتی که - اگر در ظاهر خاموش باشد - در درون خود ظرفیت همبستگی، اعتماد و همکاری را حفظ میکند. این همان چیزی است که در لحظات بحرانی میتواند به سرعت فعال شود.
نکته مهم این است که پذیرش مسئولیت جمعی، به معنای نادیده گرفتن نقش رهبری نیست. بلکه به معنای تغییر نسبت میان «رهبری» و «جامعه» است. در این نگاه، رهبران از دل جامعه و در تعامل با آن شکل میگیرند، نه بهعنوان منجیانی جدا از آن.
یکی از موانع این تغییر، ترس از بینتیجه بودن است. بسیاری از افراد میپرسند: «این کارهای کوچک چه تأثیری دارد؟» پاسخ صادقانه این است که تأثیر آنها فوری و قابل مشاهده نیست. اما نبود آنها، قطعاً به تداوم وضعیت موجود کمک میکند. در واقع، این کنشهای کوچک، بیشتر شبیه سرمایهگذاری بلندمدت هستند تا راهحلهای فوری. همچنین، این تغییر نگاه نیازمند نوعی صبوری تاریخی است. یعنی پذیرش این واقعیت که برخی تحولات، در بازههای زمانی طولانی شکل میگیرند. این صبوری، با انفعال تفاوت دارد؛ بلکه نوعی پایداری آگاهانه است.
در سطح اپوزیسیون نیز، این تغییر نگاه میتواند تحولآفرین باشد. به جای تمرکز بر اینکه «چه کسی باید رهبری کند»، تمرکز بر این قرار میگیرد که : چگونه میتوان همکاری را - در حداقلها - ممکن کرد! این جابهجایی، از رقابت به سمت مشارکت حرکت میکند. پذیرش مسئولیت جمعی، همچنین مستلزم پذیرش تفاوتهاست. جامعهای که منتظر نجاتدهنده است، معمولاً به دنبال یک پاسخ واحد و یک مسیر مشخص است. اما در واقعیت، مسیرهای متعددی وجود دارد و این تنوع، اگر به درستی مدیریت شود، میتواند به یک نقطه قوت تبدیل شود.
این تغییر نگاه، نوعی بازتعریف «امید» نیز هست. امید دیگر به یک رویداد ناگهانی گره نمیخورد، بلکه به یک فرآیند تدریجی پیوند میخورد. امیدی که از دل عمل - عمل کوچک - تغذیه شود، پایدارتر و واقعیتر است. به بیان دیگر، به جای این پرسش که «چه کسی ما را نجات خواهد داد؟»، پرسش به این تغییر میکند: «ما، هر کدام در جای خود، چه میتوانیم بکنیم که این وضعیت تغییر کند؟» همین تغییر ساده در پرسش، مسیرهای تازهای را باز میکند.
شاید مهمترین نکته این باشد: وقتی افراد شروع به عمل - در مقیاس کوچک - میکنند، به تدریج تصویرشان از خود نیز تغییر میکند. از «ناتوان» به «کنشگر» و این تغییر در خودآگاهی، یکی از بنیادیترین پیششرطهای هر تحول اجتماعی است. وقتی جامعهای در بنبست به نظر میرسد، نگاه به تجربههای تاریخی میتواند هم واقعبینانه باشد و هم الهامبخش.اما به یک شرط: این تجربهها «نسخه آماده» نیستند! بلکه «منابع یادگیری» هستند.
یکی از نزدیکترین نمونهها از نظر فرسایش اعتماد و شکاف عمیق میان حکومت و مردم، تجربه مردم لهستان در دهه ۱۹۸۰ است. در آنجا نیز حکومت اقتدارگرا، سرکوب گسترده، کنترل رسانهها و بیاعتمادی عمومی وجود داشت. اما آنچه تفاوت ایجاد میکند، شکلگیری یک شبکه اجتماعی-صنفی به نام همبستگی است. این جنبش نه با یک رهبر منجی، بلکه با اتکا به سازماندهی تدریجی، اعتمادسازی در میان کارگران و ایجاد پیوند میان گروههای مختلف شکل میگیرد. درس اصلی این تجربه این است: حتی در فضای بسته، نهادسازی تدریجی میتواند پایه تغییر شود.
در این میان، اعلام آتشبس - هرچند در ظاهر نشانهای از کاهش تنش است - بیش از آنکه به معنای پایان بحران باشد، به یک وضعیت تعلیقی شکننده تبدیل میشود. آتشبس، در چنین شرایطی، نه محصول یک توافق پایدار، بلکه نتیجه توازن موقت نیروها و فرسودگی طرفین است. جامعه که هنوز در بستر ناامنی، بیاعتمادی و فقدان افق روشن قرار دارد، این آتشبس را نه بهعنوان صلح، بلکه به مثابه وقفهای کوتاه در تداوم بحران تجربه میکند. همین شکنندگی، احساس نااطمینانی را تشدید میکند؛ زیرا هر لحظه امکان بازگشت به خشونت وجود دارد. در نتیجه، آتشبس بهجای بازسازی اعتماد، گاه به تعمیق اضطراب جمعی میانجامد، چرا که آینده همچنان غیرقابل پیشبینی باقی میماند.
در چنین فضای مبهم و تعلیقی، جامعه در برابر لحظهای تعیین کننده قرار دارد؛ لحظهای که میتوان آن را ایستادن در برابر تاریخ نامید! در این نقطه، مسئله دیگر صرفاً تفسیر وضعیت نیست، بلکه انتخاب مسیر است. جامعه ناگزیر است میان دو افق متضاد تصمیم بگیرد: یا تن دادن به استقرار نوعی دیکتاتوری امنیتی - پلیسی که در آن نظم از طریق کنترل و انضباط تحمیل میشود، یا ادامه دادن - هرچند دشوار، پرهزینه و تدریجی - به مسیر مبارزه برای آزادی و دمکراسی . این انتخاب، انتخابی فوری و یکباره نیست، بلکه فرآیندی است که در لایههای مختلف جامعه، در کنشها و حتی در سکوتها شکل میگیرد. اما اهمیت آن در این است که جهت حرکت آینده را تعیین میکند؛ خواه این جهت به تثبیت انسداد بیانجامد، خواه به گشودگی تدریجی.
در چنین فضایی، مسئله قدرتگیری نهادهای نظامی - بهویژه سپاه پاسداران - به یکی از محورهای اصلی نگرانی تبدیل شده است. هنگامی که ساختار سیاسی به جای حرکت به سوی مدنیت و پاسخگویی، به سمت تمرکز هرچه بیشتر در دست نیروهای نظامی سوق پیدا میکند، منطق امنیتی بر تمامی ابعاد زندگی اجتماعی سایه میافکند. در این وضعیت، «امنیت» نه به معنای حفاظت از شهروندان، بلکه بهعنوان ابزاری برای کنترل و انضباط اجتماعی بازتعریف میشود. خطر اصلی در اینجاست که مرز میان «دشمن خارجی» و «مردم» بهتدریج مخدوش میگردد و جامعه خود به موضوع مدیریت امنیتی تبدیل میشود. این تغییر، زمینه را برای نوعی تهاجم درونی فراهم میکند؛ تهاجمی که نه لزوماً در قالب جنگ کلاسیک، بلکه در شکل سرکوب گسترده، حذف صداهای مستقل و مهار هرگونه کنش اجتماعی بروز مییابد.
در ادامه این روند، خاموشی یا محدودسازی شدید اینترنت به یکی از ابزارهای کلیدی در مدیریت بحران تبدیل شده است. قطع ارتباطات دیجیتال، تنها یک اقدام فنی نیست، بلکه به معنای گسستن رشتههای ارتباطی جامعه است. در جهانی که بخش بزرگی از حیات اجتماعی، اقتصادی و حتی عاطفی به شبکههای ارتباطی وابسته است، این خاموشی نوعی «انزوای تحمیلی» ایجاد میکند. افراد از دسترسی به اطلاعات محروم میشوند، امکان هماهنگی جمعی کاهش مییابد و روایتهای رسمی، در غیاب جریان آزاد اطلاعات، دست بالا را پیدا میکنند. این وضعیت، نه تنها آگاهی عمومی را محدود میکند، بلکه به فرسایش بیشتر اعتماد نیز دامن میزند؛ چرا که در غیاب شفافیت، شایعه، ترس و بیاطمینانی جایگزین واقعیت میشوند.
خاموشی اینترنت همچنین به شکلی عمیقتر، تجربه زیسته افراد را تغییر میدهد. انسانهایی که پیشتر- در محدودترین شرایط - امکان ارتباط، بیان و دیدهشدن داشتند، اکنون در نوعی سکوت اجباری فرو رفته اند. این سکوت، صرفاً فقدان صدا نیست، بلکه نوعی حذف از عرصه عمومی است. در چنین فضایی، احساس تنهایی و بیپناهی تشدید میشود و پیوندهای اجتماعی بیش از پیش تضعیف میگردند. در نتیجه، جامعه نه تنها از نظر سیاسی، بلکه از نظر ارتباطی نیز دچار گسست میشود.
ترکیب این سه عامل: آتش بس شکننده، تمرکز قدرت در نهادهای نظامی و خاموشی ارتباطات. وضعیتی را شکل داده که میتوان آن را «ثبات ناپایدار» نامید؛ وضعیتی که در آن نه جنگ بهطور کامل پایان مییابد، نه صلح برقرار میشود و نه امکان کنش آزاد اجتماعی وجود دارد. این وضعیت، جامعه را در حالتی از تعلیق مزمن نگه میدارد؛ تعلیقی که در آن زمان میگذرد، اما گشایشی حاصل نمیشود.
با این حال، حتی در دل چنین شرایطی، همان قاعدهای که پیشتر مطرح شد همچنان پابرجاست: امکان کنش بهطور کامل از بین نمیرود، بلکه تغییر شکل میدهد. در غیاب فضاهای رسمی و ارتباطات گسترده، کنش اجتماعی به سطوح خردتر، پنهانتر و انعطافپذیرتر منتقل میشود. این کنشها -هرچند کوچک و پراکنده - میتوانند به حفظ حداقلی از پیوندهای اجتماعی و تداوم نوعی آگاهی جمعی کمک کنند. در واقع، در دل همین سکوت تحمیلی، اشکالی از مقاومت خاموش شکل میگیرد که اگرچه بهسادگی قابل مشاهده نیست، اما در بلندمدت میتواند به بازسازی تدریجی ظرفیتهای اجتماعی بینجامد.
سخن پایانی: آنچه در این بررسی مطرح میشود، تصویری از جامعهای است که در آن اعتماد به عنوان بنیاد اصلی نظم اجتماعی دچار فرسایش میشود و در نتیجه آن، همبستگی اجتماعی، ظرفیت کنش جمعی و امکان شکلگیری آلترناتیو مؤثر به شدت تضعیف میشود. در چنین وضعیتی، جامعه نه در حالت پایداری، بلکه در وضعیت تعلیق قرار دارد، تعلیقی که در آن نه فروپاشی کامل رخ میدهد و نه امکان بازسازی به طور کامل محقق میشود.
با این حال، تجربههای تاریخی نشان میدهند که فروپاشی اعتماد اگرچه روندی عمیق و فرسایشی است، اما الزاماً به نقطه غیرقابل بازگشت منتهی نمیشود. آنچه تعیینکننده است، نه صرفاً تغییر ساختار قدرت، بلکه توانایی جامعه در بازسازی تدریجی روابط اعتمادآمیز در سطوح خرد و کلان است. این بازسازی معمولاً از پایینترین سطوح اجتماعی آغاز میشود و در قالب شبکههای کوچک همکاری، همیاری و کنشهای غیررسمی شکل میگیرد.
در این میان، یکی از چالشهای اساسی، غلبه ذهنیت انتظار برای نجاتدهنده است، ذهنیتی که مسئولیت تغییر را از سطح جمعی به سطح فردی یا رهبرمحور منتقل میکند و در نتیجه ظرفیت کنشگری عمومی را کاهش میدهد. عبور از این وضعیت مستلزم پذیرش مسئولیت جمعی و درک این واقعیت است که تغییر اجتماعی نه محصول یک لحظه یا یک فرد، بلکه نتیجه انباشت تدریجی کنشهای کوچک و پیوسته است.
از سوی دیگر، تجربه اپوزیسیونهای پراکنده نیز نشان میدهد که نبود حداقل توافق بر سر اهداف مشترک، میتواند حتی در صورت وجود نارضایتی گسترده، مانع شکلگیری کنش مؤثر شود. بنابراین مسئله اصلی نه فقط مخالفت با وضعیت موجود، بلکه توانایی سازماندهی، همگرایی و ایجاد اعتماد درونی میان نیروهای مخالف است.
در نهایت میتوان گفت که آینده هر جامعهای، بیش از آنکه به لحظههای انفجاری وابسته باشد، به فرآیندهای آرام و تدریجی بازسازی اعتماد وابسته است. در دل همین فرآیندهای خاموش است که امکان تغییر واقعی شکل میگیرد، تغییری که اگرچه ممکن است دیرتر دیده شود، اما در صورت تحقق، پایدارتر و عمیقتر خواهد بود. پایان. آوریل 2026