۱۴۰۵-۰۱-۲۴
رضا بی شتاب

در سایۀ دار

 

برای ساغرِ غلامی؛جوانه ای که جانش در زندانِ ظلمت وُ اسیرِ سایۀ دار است

 

تصویرِ پرِ سیمرغ در آینه پیدا شد

دل خیره درو مانده جان شعلۀ نجوا شد:

گفتا که کجایی تو کاشانه شده زندان

جانان وُ جوانِ ما وحشت زده وُ حیران

آن دخترِ زیبایی آن نازِ جهان ساغر

در سایۀ دار اینجا تنها شده بی یاور

شد زندگی وُ منظر دیوار وُ درِ اوهام

آه از دلِ زندانی!تشویشِ شبِ اعدام...

با خود به سخن گفتن در خلوتِ خاموشی

یک لحظه بیا مادر؛ای جان!تُو چه آغوشی

از کوچه خبر داری؟از باغِ غزل آواز!

از همدم وُ همسایه!از عاشق وُ از پرواز...

روز وُ شبِ تُو یکسان امیدِ تُو بی شوکت

در گوشۀ تاریکی افسرده وُ پُر حسرت...

مرگ آمده مولا شد چون عابد دنیادار

گُل گشته گروگانی آزار وُ ستم هنجار

غم مسئله گو گشته جادو شده شادابی

کو عطرِ بهارانی!ای خنده چه نایابی

ویرانۀ دل دیدی رؤیایِ زمان کُشته

دنبالِ چه می گردی!مهتابِ نگه خفته

مادر تُو تسلاّیی می لرزم ازین سرما

مادر تُو صدایم کُن جانم بِبَر از اینجا

یکشنبه 23 فروردین ماه 1405///12 آوریل 2.26

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر