۱۴۰۵-۰۱-۲۶
عباس منصوران

ضرورت برپایی کار زار جهانیِ نه به اعدام، آری به زندگی اعدام نیست، قتل حکومتی است

 

مفهومِ «نه به اعدام» در معنای حقیقی خود یعنی: هیچ دولت، حکومت یا قدرتی حق ندارد جان انسان دیگری را زیر پوشش «مجازات» بگیرد. آنچه در ۴۷ سال گذشته در ایران جریان داشته و به‌اشتباه «اعدام» نامیده می‌شود، در واقعیتِ حقوقی و متعارف خود اعدام نیست؛ بلکه «قتل حکومتی» است. چرا که در این روند، کوچکترین فرآیند قانونیِ ادعاییِ خودِ این نظام نیز رعایت نمی‌شود.

کفتارهای سرگردانِ باندهای قدرت، برای گروگان گرفتنِ امروز به امیدِ بقا تا فردا، حرکتِ ارابه‌ی مرگ را شدت بخشیده‌اند. در ۱۳ فروردین (۲ آوریل۲۰۲۶) امیرحسین حاتمی، جوان ۱۸ ساله‌ای‌ که در اعتراضات سراسری دی ۱۴۰۴ بازداشت شده بود به دار آویخته شد. به دار سپردن ۶ تن از مجاهدین در فروردین ماه ۱۴۰۵ و در بحبوحه تشدید تنش‌های منطقه‌ای صورت گرفته است. گزارش‌های تکان‌دهنده‌ای روز دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۵ ابعاد فاجعه‌بار «ماشین اعدام» بالاترین حد نصاب در ۳۷ سال اخیر را با رقم دست‌کم ۱۶۳۹ نفر در یک سال، خون‌بارترین آمار از سال ۱۳۶۸ تاکنون است که نشان‌دهنده بازگشت حکومت به خشونت عریان دهه‌ی ۶۰ است. شتاب گرفتنِ احکام مرگ علیه جوانانی چون ساغر غلامی و قتل حکومتی معترضان دی‌ماه و هواداران مجاهدین، بخشی از استراتژی «تسریع در اجرای احکام» است که توسط محسنی اژه‌ای صادر شده است.
 

سازوکار حقوقی-امنیتی قتل 

در نظام‌هایی که هنوز مجازات مرگ جاری‌است ــ هرچند اعدام به‌خودی‌خود جنایتی محکوم است ــ دست‌کم روندی حقوقی، هرچند ناقص، وجود دارد که شامل بازجویی قانونی، حق دفاع، دسترسی به وکیل مستقل، دادگاه علنی و امکان تجدیدنظر است.

بازجویی همراه با شکنجه، اعتراف القایی زندانی علیه خود برای مرگ، فقدان حق دفاع، نبود وکیل مستقل، نبود دادگاه علنی، و نبود هرگونه امکان مؤثر برای فرجام خواهی

در ایران اسلامی، حکم مرگ از پیش توسط بازجویان، شکنجه‌گران و نهادهای امنیتی تعیین می‌شود و سپس به‌دست قاضی‌های مرگ که چیزی جز مُهر تأیید نیست، سپرده می‌شود.

در این ساختار، در بنیاد، مفهوم «زندانی سیاسی» انکار می‌شود و هر مخالفی را عنصر ضد امنیتی و «زندانی امنیتی» نامیده می‌شود. به‌اینگونه انسانی که علیه حکومت اسلامی که برای خود مشروعیت و نمایندگی الهی قائل است، تهدید شمرده می‌شود و پیشاپیش، حذف فیزیکی و گور او نه‌تنها مجاز، بلکه ضرورتی است شرعی.

قاضی ــ یا همان«حاکم شرع» ــ در این ساختار چیزی جز یک پوشش مذهبی برای جنایتی امنیتی نیست؛ مهره‌ای که حکم مرگ را خودسرانه و ایدئولوژیک صادر می‌کند. 

هفت‌گانه‌ی شیوه‌های حذف 

حکومت از بدو شکل‌گیری، برای تثبیت قدرت و حذف مخالفان، شبکه‌ای پیچیده و سازمان‌یافته دستکم از «هفت‌گانه» و رویکردها، طیف گسترده‌ای از خشونت عریان و به ظاهر قانونی تا حذف بیولوژیک و پنهان را در بر می‌گیرند.

۱.قتل دولتی رسمی: استفاده از پوشش قضایی برای مشروعیت بخشیدن به قتل عمد حکومتی؛ شامل حلق‌آویز کردن، تیرباران و سنگسار.

۲. ربایش و ترور: سازمان‌دهی قتل‌های سیاسی-زنجیره‌ای منتقدان در داخل و خارج از ایران برای ایجاد رعب و وحشت و قدرت نمایی.

۳. حذف با داروهای مرگ‌آور: ایجاد ایست قلبی عمدی در محیط زندان یا آزادسازی مشروط زندانی در آستانه مرگ برای سلب مسئولیت حقوقی.

۴. کشتار خیابانی: سرکوب خونین اعتراضات با شلیک مستقیم و شلیک «تیر خلاص» به معترضان (همانند دهه‌ی ۶۰ و آبان ۱۴۰۴).

۵. کشتار جمعی و ناپدیدسازی: قتل‌عام گسترده زندانیان سیاسی (مانند تابستان ۱۳۶۷) و فروریختن آنان در گورهای دستجمی «خاوران»‌ها در سراسر ایران.

۶. مرگ تدریجی (شکنجه سفید و روان‌پزشکی): سوءاستفاده از نهادهای روان‌پزشکی، بازداشت در بخش‌های اعصاب و روان و تجویز اجباری داروهای مخرب برای فرسایش ذهنی و جسمی فرد.

۷. ترور بیولوژیک (الگوی DRESS): تحریک عمدی بیماری‌های مزمن، نقص ایمنی و ایجاد واکنش‌های دارویی سیستمیک به عنوان روشی نوین و انکارپذیر برای از میان بردن مخالفان.

به استثنای اعدام‌های رسمی، ساختار قدرت همواره سایر اشکال این کشتارها را انکار کرده است تا از تبعات حقوقی و بین‌المللی آن بگریزد.

جنگ و زندان: زندانیان به‌‌سان سپر انسانی

در شرایط جنگ و بحران کنونی، خطر چند برابر می‌شود. گزارش‌ها از وضعیتی سخن می‌گویند که در آن:

  • درها و پنجره‌های زندان‌ها مهر و موم می‌شوند 
  • بازداشتگاه‌ها عملاً رها می‌شوند 
  • غذا، دارو و ابتدایی‌ترین امکانات از زندانیان دریغ می‌شود 

در چنین وضعیتی، زندانی به سپر انسانی بدل می‌شود و زندانی دیگر فقط نه در یک سلول، بلکه به زندانی بزرگ‌تر در تمام جغرافیای ایران رها می‌شود؛ جایی که بی‌توجهی و رهاسازی، خود به سلاحی خاموش بدل می‌شود.

مرگ به‌سان مناسک و منطق مافیایی قدرت

در این نظام، قتل حکومتی تنها یک ابزارِ نه به زندگی نیست؛ بلکه کنشی ایدئولوژیک و مقدس انگاشته می‌شود.

سلاخیِ انسان به نام دین، یک «تکلیف الهی» بازتعریف شده و هم‌آوا با برآمد اذان و نماز صبح، همچون فریضه‌ای برای تقرب به «الله» صورت می‌گیرد. بدین‌گونه، آنچه در جوهره‌ی خود جنایتی هولناک است، به مرتبه‌ی یک «عبادتِ سیاسی» ارزیابی می‌شود.

در اینجا خشونت نه پنهان، که توجیه می‌شود؛ نه مایه شرمساری، که به امری عادی و اخلاقی بدل می‌گردد. ماشین مرگ تنها در تاریکی سلول‌ها عمل نمی‌کند، بلکه از الهیاتی تغذیه می‌کند که «قتل» و «شلاق» را رستگاری، عدالتِ ناب و هم‌تراز با عبادت معرفی می‌کند.

در این منطق، محکوم دیگر انسانی حقوقی نیست؛ او به «تهدیدی علیه الهیات سیاسی» و موجودی «اخلالگر» بدل می‌شود که حذفش ضرورت است. بدین‌سان، اعدام به یک «مناسکِ پالایش» و پیکر زندانی به قربانیِ محرابی تبدیل می‌شود که در آن، قدرت با حقیقتِ مطلق و سلطه‌ی تبه‌کارانه با ایمانِ مذهبی درهم تنیده شده است.

برای نزدیک به نیم سده، آن‌چه در ایران وجود داشته، نه یک دولت متعارف، بلکه ساختاری مافیایی از قدرت بوده است؛ ساختار یافته از جناح‌هایی رقیب و در عین حال درهم‌تنیده:

  • باند علی خامنه‌ای، امامِ حذف‌گر و حذف شده،
  • باند سپاه پاسداران و امنیتی‌ها 
  • دولت، شبکه‌های شبه‌دولتی و شبه‌نظامی گوناگون 

هر یک از این باندها منطق، منافع اقتصادی و ابزارهای سرکوب خود را دارند.

دستگاه‌های امنیتی موازی، مجمع‌الجزایر مرگ

سرکوب در جمهوری اسلامی متمرکز نیست؛ بلکه در شبکه‌ای از نهادهای موازی توزیع شده است.

در کنار وزارت اطلاعات، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی شامل نهادهایی چون:

  • سازمان اطلاعات سپاه 
  • سازمان حفاظت اطلاعات سپاه 
  • حفاظت اطلاعات ارتش 
  • سازمان اطلاعات ارتش 
  • سازمان اطلاعات فراجا 
  • حفاظت اطلاعات فراجا 
  • حفاظت اطلاعات وزارت دفاع 
  • دفتر حفاظت اطلاعات ستاد کل 
  • دفتر سیاست‌گذاری حفاظت اطلاعات فرماندهی کل قوا است.

هر یک از این نهادها، زندان، بازداشتگاه، شکنجه‌گاه‌ها، مراکز مخفی و سازوکار قتل خود را دارایند. از درون این ساختارهااست که مجمع‌الجزایر قتل‌عام پدید آمده است؛ جایی که مسئولیت در میان سیستمی تودرتو و هم‌پوشان، پنهان می‌شود. از این روی، هیچ تغییر ساختاری‌ای ممکن نیست مگر با انحلال این شبکه‌های امنیتی موازی ساختار باندها در قدرت.
 

فناوری شکنجه محور: انهدام هسته انسانی

شکنجه تنها به خشونت فیزیکی وگرفتن اطلاعات از قربانی بسنده نمی‌ماند، هدف آن نابودی هسته روانی و انسانی فرد است.

روش‌ها شامل‌اند:

  • شکنجه‌ی حشم وجان و جنسی و تجاوز با توجیه ایدئولوژیک و شرع،
  • تجویز و تزریق اجباری دارو 
  • القای فروپاشی روانی 
  • خودکشی‌های مهندسی‌شده 
  • شوک الکتریکی و سوءاستفاده روان‌پزشکی، با الگوی یوزف منگله و دکتر ایون کامرون. هدف در هم شکستن مقاومت و اراده فرد، سپس نابودی ذهن.

DRESS و DIHS: بدن به‌مثابه میدان سیاست

مستند ترانه علیدوستی، هنرمند مردمی و پشتیبان زن، زندگی، آزادی، لایه‌ای دیگر از این ویرانگری را آشکار می‌کند.

بیماری‌هایی مانند:

  • DRESS (Drug Reaction with Eosinophilia and Systemic Symptoms) -واکنش دارویی همراه با ائوزینوفیلی و علائم سیستمیک)
  • DIHS (سندروم حساسیت مفرط القاشده با دارو)

واکنش‌های شدید ایمنی‌ای هستند که در آن دارو مکانیزم امنیتی (ایمیون سیستم) بدن را به جنگ با خود می‌کشاند. تا یکی بر دیگری چیره شود.

یکی از جنبه‌های ویژه‌ DRESS که آن را از سایر واکنش‌های دارویی متمایز می‌کند، ارتباط آن با ویروس‌های خانواده‌ی هرپس -تبخال مانند(HHV-6) است. دارو، ویروس‌های خفته در بدن فرد را دوباره فعال ساخته و سیستم ایمنی را علیه بافت‌های خودی بر می انگزایند.

پیامدهای این وضعیت می‌تواند شامل موارد زیر باشد:

تیروئیدیت خودایمن، دیابت نوع یک، آلوپسی (طاسی یا ریزش مو)، میوکاردیت، (التهاب دیواره‌های قلب) لوپوس، پسوریازیس، به‌ویژه در پی استرس شدید و اختلالات عصبی خودایمن همچون ام‌اس.

در این‌جا مرز میان بیماری و مداخله سیاسی فرو می‌ریزد.

 

نام‌ها و نمادها

بهنام محجوبی ــ جان‌باخته در بازداشت وکشانیدن به روانکده،‌ شکنجه،‌ خوراندن دارو و مرگ. ساسان نیک‌نفس: که در خرداد ۱۴۰۰ در زندان تهران بزرگ (فشافویه) جان باخت و به عنوان نمونه‌ای از «قتل خاموش» در زندان‌ها شناخته شد. لیلا میرغفار، فعال زن،‌ زندگی آزادیکه بارها به دلیل اعتراضات خود به حجاب اجباری و حمایت از حقوق زندانیان بازداشت شد و هم اکنون در زندان است. او پیوشته با فشارهای امنیتی و انتقال به مراکز روان‌پزشکی (به عنوان شکلی از تنبیه و شکنجه سفید) روبرو بوده است. یاسمن رضایی، رویا ذاکری (دختر تبریز) که نام او پس از انتشار ویدئویی از اعتراض خیابانی‌ وی با سرکوب و از انتقال اجباری‌ به بخش اعصاب و روان بیمارستان منتشر شد، مطهره گونه‌ای،عاطفه رنگریز، گلرخ ابراهیمی ایرایی: او نماد پایداریِ خلل‌ناپذیر بر سر «عقیده» و «نوشتن» است. ویدا ربانی، الهه محمدی ویلوفر حامدی: روزنامه‌نگارانی که با «روایتگریِ حقیقت» به شکنجه برده شدند و نرگس محمدی در خونین‌ترین روزها، طناب دار را در برابر دیوارهای اوین به آتش کشید. این شعله، طنین فریاد «آری به زندگی» و زوالِ نمادین ماشینِ قتل حکومتی از قلب سیاه‌چال بود و ده‌ها نام دیگر، همانند آتنا دائمی، که سال‌ها زیر شکنجه و در سلول‌های انفرادی نگه داشته شد، در نتیجه‌ی با علائم بیماری ام‌اس روبه‌رو شد و از دسترسی به رسیدگی تخصصی پزشکی محروم ماند.

زنانی که در آستانه قتل حکومتی ایستاده‌اند:

  • وریشه مرادی 
  • پخشان عزیزی 
  • نسیم غلامی 
  • شریفه محمدی 
  • زنان بهایی زندانی‌شده تنها به‌دلیل باورشان

آن‌چه در ایران زیر نام «اعدام» جاری است نوک‌ کوه یخ شناورِ قتل‌های حکومتی است. در ساختاری که شکنجه گر به دستور مامور دستگاه امنیتی مربوطه، حکم را تعیین می‌کند و سیستم قضایی به رهبری دژخیمانی مانند اژه‌‌ای‌ها مجری امر امنیتی است و بیدادگاه بدون حضور و یا با حضور چند دقیقه‌ای قربانی، چیزی جز صحنه‌سازی نیست.

قرچک ورامین: آزمایشگاه «استراتژی محو»

آنجا که از «ماشین مرگ» سخن می‌گوییم، زندان قرچک ورامین یکی از مرگبارترین نمادهای این جنایت دهان می‌گشاید. مرگ سه زن، نماد قتل‌های بسیاری است. بخشی از یک راهبرد سیستماتیک برای نابودی زندانیان است:

  • سمیه رشیدی: قتل حکومتی، زیر برچسب «تمارض». او نماد برهنه شکنجه زیستی است. سمیه به بیماری غش (اپی لپسی)، اما نظام با جلادی تمام، بیماری او را «تمارض» نامید. به‌جای درمان، با تزریق داروهای روان‌گردان و نورولوژیک، بدن او را به میدان جنگی علیه خود وی بدل کردند تا سرانجام در کما جان داد. قتل وی همانند صدها نمونه‌ی دیگر، نشان داد که «بهداری زندان» در ایران، ‌چرخنده‌ای از ابزار مرگ است
  • جمیله عزیزی: او قربانی «گاه‌شمار» شد. نشانه‌های حمله قلبی‌ او عامدانه نادیده گرفته شد. در قرچک شاید در مقایسه با قزل حصار، طناب داری دیده نمی‌شود، اما نادیده گرفتن شرایط اورژانس، کارکردی همانند طناب برای قلب زندانی را دارد
  • سودابه اسدی: مرگ او بیانگر بن‌بست مطلق درمان در زندان است. محرومیت از حق دسترسی به بیمارستان، زنجیره‌ی قتل خاموش را در مورد او کامل کرد

در کنار این قتل‌ها، نام‌هایی هستند که این ماشین کشتار را افشا و به چالش می‌کشند:

  • بکتاش آبتین: شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران که با «قتل از پیش طراحی‌شده پزشکی» سانسور شد؛ پیامی به روشنفکران که جان می‌تواند تاوان «واژه و سرایش» باشد
  • سپیده قلیان: صدایی که دیوارهای بسیاری از زندان‌ها و قرچک را شکست. او با افشای شکنجه و شرایط هولناک زندان، نپذیرفت که این جنایت‌ها در تاریکی بمانند
  • زینب جلالیان: با بیش از۱۷ سال زندان وزیر طناب مرگ و از دست دادن بینایی و آسیب‌های مرگ‌آور بر اثر شکنجه، پرسش او ــ «آیا واقعاً فراموش شده‌ام؟» ــ یکی از بزرگ‌ترین کیفرخواست‌ها علیه ماشین مرگ حکومت اسلامی مناسبات سرمایه‌داری را فریاد زد.
  • کارگران قرار داده و صدایی» است که اجازه نمی‌دهد استثمارِ کارگران در سکوت و تاریکی رخ دهد.
  • مطلب احمدیان زندانی سیاسی کُردی است که بیش از شانزده سال را در زندان اوین و در شرایطی مرگ‌آور گذرانده است. او سال‌هاست از مشکلات جدی جسمی، به‌ویژه بیماری‌های روده و دستگاه گوارش، رنج می‌برد؛ بیماری‌هایی که نیازمند درمان تخصصی و بستری بوده‌اند. با وجود توصیه‌های مکرر پزشکی، او به‌طور سیستماتیک از دسترسی به درمان مناسب و انتقال به بیمارستان محروم شده است. پرونده او نمونه‌ای روشن از الگویی گسترده‌تر است که در آن زندانیان نه‌فقط از آزادی، بلکه از حق زیستن نیز محروم می‌شوند و بیماری و چشم پوشی از رنج به ابزارهای مرگ تدریجی بدل می‌شوند.
  • حسین قوی، شهروند ۲۸ ساله از اهواز، توانخواه، پس از بازداشت توسط اطلاعات سپاه به اتهام فیلم‌برداری از مناطق بمباران شده، در بازداشتگاه در ۴ آوریل ۲۰۲۶به قتل رسید. با گذشت زمان، پیکر به خانواده‌اش تحویل داده نشده است؛ فاجعه‌ای که نماد دیگری از حذف بیولوژیک و بی‌حقوقی مطلق زندانیان در پستوهای امنیتی است.

نام او در شمار کسانی قرار می‌گیرد که در چرخه‌ای از بازداشت، ابهام و گمنامی گرفتارند؛ جایی که خانواده‌ها از سرنوشت عزیزانشان بی‌خبر می‌مانند و هیچ پاسخ‌گویی رسمی‌ای وجود ندارد. 

چرخه‌ی تکراری چنین است: بازداشت ← شکنجه-بیماری ← محرومیت ← جابه‌جایی در لایه‌های گسترش‌یابنده اسارت -آزادی موقت ← بازداشت دوباره- مرگ خاموش
 

علیه فراموشی و مسئولیت سیاسی 

عمیق‌ترین کارکرد شکنجه، صرفاً درد نیست؛ فراموشی است.

پرسش کهکشانی زینب جلایلان از زندان کویر یزد: «آیا واقعاً فراموش شده‌ام؟»

بیان و فریاد جمعی زندانیانی است که نه همچون متهم، بلکه: گروگان، ابزار ارعاب، و وسیله‌ای برای تحمیل سکوت بر جامعه به شمار می‌آید.

جامعه اینک زیر بمباران و بارش مرگ،در دو جبهه نیز دست به گریبان است:

  • خشونت نظام حاکم، ظهور اقتدارگرایی‌های جابجایی و بازتولید فاشیسم. مبارزه ما تنها علیه استبداد حاکم نیست؛ باید در برابر بازتولید منطق حذف و مرگ در نیروهای بدیل نیز ایستادگی کرد. رخداد مشهد یک هشدار بزرگ بود: گروه‌های سلطنت‌طلب با سنگ و شعارهای حزب‌الهی، با «مرگ بر سه فاسد، ملا، ‌چپی، مجاهد» به فعالانی چون سپیده قلیان و نرگس محمدی و برادر وکیل مردمی خسرو علیکردی و همراهان در روز هفتم قتل حکومتی وی حمله کردند. پارادوکس هولناک در این‌جاست که همین نیروهای سلطنت‌طلبِ حذف‌گرا خود نیز بخشی از آن بوده و یا به‌دست همان مجمع‌الجزایر زندان‌های مخفی بلعیده شده‌اند. این سرنوشت انجامینِ منطق مرگ است: ماشینی که با شعار حذف و اعدام تغذیه می‌شود، سرانجام ابزارهای مرگ محور خود را نیز می‌بلعد.

هشدار: آنان که امروز در خیابان‌های اروپا یا ایران شعار «مرگ بر...» سر می‌دهند و حکم حذف دیگری را صادر می‌کنند، پیش از آن‌که حتی به قدرت برسند، در حال برپایی همان ماشین مرگ‌اند.

آزادی از زمین مرگ و خشونت زاده نمی‌شود.آزادی نمی‌تواند بر بنیاد سلطنت‌طلبی – کوچندگان بسیجی و روانپریشان نازیستی، انتقام و منطق نابودی «دیگری» بنا شود.

وظیفه پایه‌ای: تبدیل صدای زندانی به هزینه سیاسی

در غیاب نهادهای بازدانده‌ی جهانی، پژواکِ پیوسته‌ی صدای اسیران، در شبکه‌های جهان گستر، کارآترین ابزار سیاسی است.

  • شکستن گمنامی و فراموشی: نام بردن و نام بردن، قدرت را مختل می‌کند. زندان‌ها به صحنه افشاگری و به کانون مقاومت نقش خیابان‌ها را گرفته‌اند
  • مسئولیت‌پذیری جهانی: هرگونه تبادل و گفتگو با باندهای مافیایی قدرت باید هزینه‌مند شود.

«نه به اعدام» رویارویی تمام‌عیار با ماشین مرگ است:

آری به زندگی، کیفرخواستی علیه نظامی است که در آن قانون چیزی جز پوشش سرکوب نیست.

گزینش راه سومی گزینه‌ی آری به زندگی است:

مردود ومحکوم شماری همه اشکال خشونت دولتی، مرکزیت دادن به کرامت انسانی و خودداری از انتقام به‌عنوان بنیان داد علیه بیداد.

نه به اعدام، آری به زندگی

با کارزار«نه به اعدام»، تنها با حلق‌آویز کردن یا تیرباران مخالفت نمی‌کنیم. بلکه تمامیت ماشین مرگ را به مبارزه می‌گیریم- سامانه‌ای که شامل شکنجه، محرومیت درمانی، بیماری القا شده، بازداشتگاه‌های مخفی، ترور و انهدام روانی است.

قتل حکومتی، فقط پایانِ آشکار و آغاز ماجرا‌است. این روند، بسیار پیش‌تر از لحظه دستگیری، شکنجه در اتاق بازجویی و در سلول انفرادی، در ندادن دارو، در انکار و سکوت، در آن جایی که ساختار بر خشونت بنا شده و انسانیتی جز نگرش آخرالزمانی در میان نیست آغاز می‌شود.
تا برپایی این سامانه‌ها، آنچه اجرا می‌شود، «قانون» واقعی حکومت الهی باندهای حکومتی‌است و قانون روی کاغذ، نقابی برای سرکوب و قتل حکومتی.

گفتن «نه به اعدام» یعنی، نه به تمام باقیمانده‌ی باندهایی باید باشد که نیم سده در حاکمیت، در شکل‌های آشکار و پنهان، تولیدگر مرگ و نیستی بوده است.

«آیا واقعن فراموش شده‌ام؟» پیش از آنکه یک پرسش باشد؛ فراخوان به انجامِ مسئولیت جمعی است: کارزارمان جلوگیری از آن باید باشد که هیچ زندانی در خاموشی بیرون ناپدید نشود؛ زیرا فراموشی خود بخشی از مجازات جمعی است.

زن، زندگی، آزادی یک شعار صرف نیست؛ بلکه مانیفست زندگی آزاد است.

عباس منصوران -یازدهم اوریل ۲۰۲۶سمیناری به همین نام به زبان انگلیسی 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر