۱۴۰۵-۰۱-۲۸

جمعی از کمونیست های انقلابی – ایران: جنگ امپریالیستی و آتش بس در پس پرده موضوع هسته ای

 

علیرغم اعلام آتش بس دو هفته ای بدنبال جنگ تجاوزکارانه امپریالیستهای آمریکایی و صهیونیست های اسرائیلی علیه ایران، همچنان می توان گفت که در میانه جنگ هستیم. احتمال توافق پایدار میان آمریکا و جمهوری اسلامی یا وجود ندارد، و یا دوام نخواهد داشت. آنچه که باعث این آتش بس موقتی و مذاکرات اسلام آباد شد، نیاز مبرم هر دو طرف برای به عقب انداختن جنگ بود تا بتوانند با ایجاد وقفه ای در آن نگاهی دوباره به چگونگی بیشبرد آن بیندازند. بر کسی پوشیده نمانده که بیش از همه مردم و بویژه مردم ایران بودند که بیشترین زیان ها و خسارت ها را از این جنگ متحمل شدند. خانواده هایی هستند که تعدادی از عزیزان خود را از دست داده اند و یا حتی کل خانواده اشان کشته شده اند. انداختن بمب توسط یک بمب افکن هاواک آمریکایی بریک دبستان دخترانه در میناب و کشتار وحشیانه 175 نفر عمدتا بچه های خردسال دبستانی، نماد و سمبل این جنگ تجاوزکارانه شد. پس از کشتار حداقل 3600 نفر که بر اساس برخی تخمین ها رقم واقعی می تواند بسیار بیش از آن باشد ، تخریب و یا آسیب بیش از 100 هزار محل مسکونی و تخریب گسترده زیرساخت ها و مراکز دارویی، پزشکی ، علمی و دانشگاهی که امکان زندگی به مردم می داد، جای شکی برای کمتر کسی باقی گذارده است که قربانیان واقعی این جنگ تجاوزگرانه فشار و محرومیتی است که بر مردم ایران تحمیل شده است. 

بررسی کوتاهی از دو طرف جنگ : کدام طرف دست برتر را دارد؟

آتش بس و مذاکره میان نمایندگان امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی به معنی توقف این جنگ نیست بلکه تضاد و تخاصم ادامه خواهد داشت و احتمال ازسر گیری درگیری هر آن وجود دارد. همانگونه که ترامپ اقدام به بلوک کردن تنگه هرمز آنچه که توسط ایران بلوک شده کرده که به نوعی جنگی دیگر در میان یک جنگ است. آمریکا گذشته از اهداف راهبردی اش به خاطر قدرت بالای نظامی حاضر به قبول شکست و عقب نشینی نیست و جمهوری اسلامی با در دست داشتن یکی از مهمترین گلوگاه های جریان نفت در جهان یعنی تنگه هرمز تلاش دارد حداکثر امتیاز ممکن و یا لااقل ضمانتی برای حفظ قدرت خود کسب کند. در شرایط کنونی جنگ و یا مذاکره برحول بازشدن تنگه هرمز گره خورده است، چیزی که قبل از جنگ وجود نداشت. اما مسئله تنگه هرمز و یا حتی تنها جنگ با ایران نیست بلکه تابعی از مسایل بزرگتر و در سطح تضادهای جهانی است.

در عرصه نظامی : با نگاهی به موقعیت کلی و نظامی دوطرف در 50 روز که از آغاز جنگ می گذرد نشان می دهد که جمهوری اسلامی اساسا بر دو اهرم اصلی تکیه کرده است، یکی بستن و یا کنترل تنگه هرمز که از طریق آن می تواند شریان اصلی نفت و گازو برخی کالاهای اساسی و حیاتی مانند کود شیمیایی و هلیوم به سایر نقاط جهان را بلوک و یا کنترل کند و از این طریق اقتصاد جهانی را بشدت تحت تاثیر قرار دهد و همچنین با موشک های بالستیکی که توانایی عبور از دیوار دفاعی اسرائیل را دارد ضرباتی را به شهرهای مختلف اسرائیل وارد آورد و بخش مهمی از دفاع ضد هوایی و

پرهزینه اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه را به مصرف برساند. اگر اهرم اولی بسیار موثر و دائمی است اما مقدار ذخیره موشک های بالکستیک جمهوری اسلامی روشن نیست. آمریکا و اسرائیل ادعا می کنند که تنها یک سوم از انبار موشک های جمهوری اسلامی باقی مانده است در حالیکه جمهوری اسلامی ادعا می کند که توانایی ادامه جنگ و شلیک موشک های بالستیک را برای ماهها داراست.

رژیم جمهوری اسلامی در عوض از نظر دفاعی بشدت ضعیف عمل کرده و نتوانسته حملات هوایی مهاجمان آمریکایی – اسرائیلی را مهار و یا کنترل کند به همین دلیل تمام امکانات زندگی مردم از خانه و کاشانه گرفته تا مدرسه و دانشگاه و مراکز علمی، کارخانه ها و پل ها، راه آهن مورد هجوم قرار گرفته و تخریب شده اند و مهمتر تلفات انسانی بسیاری را ببار آورده است. 

از طرف دیگر امپریالیسم آمریکا و صهیونیست های اسرائیلی علیرغم ادعای قدر قدرتی و هارت و پورت های بسیار و علیرغم قدرت واقعی نظامی از لحاظ برتری مطلق تجهیزات نظامی نشان دادند که قبل از آغاز جنگ حداقل ترین اصول نظامی را نیز در نظر نگرفته اند. از اولیه ترین اصول نظامی که شناخت از دشمن و طرف مقابل است، برخوردار نبوده اند. آنها از جمهوری اسلامی و کارکرد آن شناخت لازم را نداشتند و تصور کردند که با ترور رهبر و تعداد دیگری از رهبران نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی قادر به تسخیر قدرت در ایران و یا به تسلیم واداشتن جمهوری اسلامی در کلیت خود می شوند. آنها این تجربه تاریخی را در نظر نگرفتند که نشان داده با حمله هوایی می توان ضربات هولناکی به مراکز نظامی و اداری و زیرساخت های طرف مقابل وارد کرد و ترس و وحشت در میان مردم غیرنظامی ایجاد نمود اما در غیاب نیروهای زمینی نمی توان یک کشور پهناور را به تسلیم واداشت.

در عرصه اقتصادی: آنچه که به این جنگ ویژگی بخشیده این است که صحنه های اقتصادی و سیاسی را نیز بشدت تحت تاثیر خود قرار داده است. امپریالیسم امریکا این فاکتور که جنگ می تواند به عرصه اقتصادی کشیده شود و یا دولت های متحد آنها در خلیج فارس که پایگاه های آنها در آنجا مستقر است و شدیدا در مقابل حملات جمهوری اسلامی شکننده اند را به حساب نیاورد. آنها همچنین در نظر نگرفتند که جنگ ممکن است طولانی شود و گنبد آهنین آنها منبع نا محدودی برای دفاع ضد هوایی نیست و شلیک دهها موشک ضد هوایی برای خنثی سازی تنها یک موشک بالستیک جمهوری اسلامی هزینه سرسام آوری در بر دارد و علاوه بر آن تولید و جایگزینی آنها ماهها به طول می انجامد. تخمین زده می شود که این جنگ برای امپریالیسم آمریکا در 38 روز اول 70 تا 100 میلیارد دلار هزینه در بر داشته است.

با کشاندن جنگ به عرصه اقتصادی نه تنها گردش سرمایه بلکه چرخه تامین کالا مختل شده و با توجه به افزایش 60 یا 70 درصدی قیمت نفت و انرژی تقریبا همه آحاد مردم دنیا را تحت تاثیر خود قرار داده است. اگر چه نتیجه فوری آن تورم و اختلال در چرخه تولید کالا باشد اما ارزیابی ها بر این است که طولی نخواهد کشید تا کل جهان سرمایه داری را به یک رکود و بحران عظیم بکشاند. 

علیرغم تلاش آمریکا برای مقصر جلوه دادن جمهوری اسلامی، فشارها بر ترامپ و نتانیاهو که این جنگ را آغاز کرده اند متمرکز است. عدم توانایی بزرگترین قدرت نظامی جهان یعنی آمریکا در بازکردن تنگه هرمز تا به امروز به شدت بر اعتبارجهانی آن ضربه وارد کرده است. ترس و وحشت ترامپ از این مسئله وی را وادار کرد تا در هفته های گذشته ایران را به برگرداندن به « عصر حجر» و سپس « نابودی کل تمدن ایران در یک شب» تهدید کند. این تهدید خشم بسیاری از مردم جهان بغیر از صهیونیست ها و عده ای از ایرانیان طرفدار صهیونیسم مانند رضا پهلوی و هوادارانش را که سرمست از حمله به ایران هستند، به دنبال داشت. 

در عرصه سیاسی: این جنگ اختلاف میان آمریکا و متحدین اروپایی و همچنین هم پیمانانش در ناتو را افزایش داده است. این جنگ همچنین شکاف میان متحدین غربی را عمیق تر کرد که ضربه ای به پیمان ناتو محسوب می شود. در عین حال این جنگ به اختلافات جدی میان جناح های امپریالیسم آمریکا نیز دامن زده است. آنها ترامپ و کابینه اش را به خاطر محاسبه اشتباه در آغاز جنگی با هزینه ای سرسام آورکه پیروزی در آن به آن شیوه ممکن نبود متهم می کنند. در نتیجه ترامپ را مسئول هزینه سنگین جنگ، افزایش قیمت نفت و ضربه های مهلک بر سرمایه های امپریالیستی، ضربه های مهم به زیرساخت های کشورهای خلیج فارس متحد آمریکا، همچنین ضربه به روابط با متحدین غربی آمریکا متهم می کنند. آنها بشدت نگران ضربه به اعتبار سیاسی آمریکا در سطح جهان و در انظار توده های مردم و آشکار شدن ضعف های آمریکا هستند که نیز فرصتی را به رقبای امپریالیستی برای گسترش نفوذ خود می دهد. چنانچه یک مفسر خبری سی ان ان آمریکایی آنرا چنین خلاصه می کند. در نتیجه این جنگ « آمریکا ضعیف تر ، رابطه اش با متحدین ش خرابتر، روسیه ثروتمند تر و چین قویتر» شدند. بنابراین می توان گفت که این جنگ ضربات مهمی به امپریالیسم آمریکا وارد آورده بنابراین به نظر نمی رسد که از اهدافش عقب نشسته باشد و در کمین است تا در اولین فرصت دوباره عملیات نظامی علیه ایران را یا شدت بخشد و یا به نحوی دیگر جمهوری اسلامی را به عقب نشینی وادارد.

با توجه به این نکات به نظر می رسد که شرایط به یک بن بست رسیده است که امکان گشایشی در آن در شرایط کنونی اندک به نظر می رسد و اوضاع ممکن است برای مدتی به تناوب میان جنگ و آتش بس ادامه یابد. 

تا آنجا که به ایران و رژیم جمهوری اسلامی مربوط می شود، اگر چه در پی چند خیزش سراسری و اعتراضات دیماه شکاف میان جمهوری اسلامی و مردم عمیق تر از هر زمان دیگر بود اما تجاوز نظامی آمریکا – اسرائیل صحنه را تا حدی تغییر داد. مردم به طور واقعی با یک دشمن متجاوزکه خانه اشان را بر سرشان خراب می کند و امکانات زندگی اشان را از آنها می گیرد روبرو هستند. این واقعیت احساسات ناسیونالیستی را در میان بخش هایی از جامعه برانگیخته است که با عدم وجود یک نیروی انقلابی که بتواند احساسات ضد تجاوز خارجی و ضد امپریالیستی را به کانال مبارزه علیه ارتجاع و امپریالیسم و برای رهایی مردم رهنمون سازد به طور ناگریزی بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم به پشتیبانی از جمهوری اسلامی کانالیزه می شود. به عبارت دیگر عمدگی جنگ و حملات متجاوزین به توده های مردم و ابعاد مختلف زندگی آنها، تضاد با جمهوری اسلامی را حداقل برای بخش هایی تحت شعاع قرار داده است. 

این مسئله فرصتی برای جمهوری اسلامی فراهم کرده است تا خود را از آشفتگی و فروپاشیدگی که در نتیجه مبارزات توده ای متحمل شده بود برهاند و بار دیگر برقدرت مسلط شود. به عبارت دیگر باید گفت که «کمک های بشردوستانه» «عمو ترامپ» و « بی بی» نه تنها تا بحال به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر نشده بلکه در عمل به داد جمهوری اسلامی رسیده است. 

جمهوری اسلامی به هیچ وجه نماینده مردم ایران نیست. آنها پیوسته در تلاش برای حفظ حکومت و قدرت خود بوده اند. جمهوری اسلامی که سال ها مبالغ هنگفتی خرج هزینه های جنگ کرده است نتوانسته قدرت دفاعی کشور را تامین و تضمین کند و این مسئله مردم و زیر ساخت ها و منابع کشور را در مقابل حملات هوایی متجاوزین بدون دفاع باقی گذارده به گونه ای که جنگنده های هوایی متجاوزین به راحتی و بدون ترسی در آسمان ایران جولان می دهند. این در شرایطی است که احتمال حمله به ایران از طرف آمریکا و اسرائیل از سال ها ویا حتی دهه ها است در محافل سیاسی مورد بحث بوده است و جمهوری اسلامی خود را برای آن آماده می کرده است. در حالیکه محتملترین روش حمله آنها نیز حملات هوایی بوده است اما جمهوری اسلامی در این زمینه هیچ تدارکی ویا حداقل هیچ اقدام قابل توجهی را برای محافظت از مردم از طریق تجهیز دفاع هوایی را نداشته است. جان توده های مردم که اساسا مهمترین ثروت اجتماعی جامعه است اینگونه بی اهمیت ارزیابی شده است و این از ماهیت ارتجاعی و ضد مردمی حکومت جمهوری اسلامی برمی خیزد. در واقع مردم هم زخم خورده از جمهوری اسلامی اند و هم زخم خورده از هجوم و حمله امپریالیست ها و صهیونیست ها هستند. 

با توجه به این مسایل ناتوانی آشکار آمریکا ، به مثابه بزرگترین قدرت نظامی جهان در همراهی با اسرائیل در بازکردن تنگه هرمز که هر روز فشار بیشتری بر گلوی سرمایه داری جهانی وارد می کند از یک طرف و از طرف دیگر ناتوانی جمهوری اسلامی در مقابل حملات هوایی که به کشتن مردم می انجامد و تخریب زیرساخت های جامعه را به مرز غیر قابل تحملی می کشاند بن بستی واقعی را برای هر دو طرف ایجاد کرده است که زمینه ی توافق آتش بس موقتی 15 روزه را فراهم کرد اگر چه این آتش بس بسیار شکننده است .

چه کسی محرک این جنگ شد؟ نتانیاهو؟ ترامپ؟ یا منطق سرمایه ؟

بسیاری از مفسرین امپریالیستی و حتی بسیاری از صاحب نظران ضد امپریالیستی در غرب، عامل و آغاز کننده اصلی این جنگ را تحریکات نتانیاهو و دنباله روی ترامپ از او ارزیابی کرده اند. شکی نیست که نتانیاهو به دلایل مختلفی خواهان جنگ و تضعیف نه تنها جمهوری اسلامی بلکه در مجموع ایران با هر نوع حکومتی بوده است تا زمینه را برای بلندپروازی های صهیونیست ها و استقرار اسرائیل بزرگ آماده کند. بی دلیل نیست که بی پروا از رضا پهلوی به عنوان جایگزین جمهوری اسلامی دفاع می کند. اگر چه اهداف امپریالیسم آمریکا در این جنگ و یا در شرایط کنونی ممکن است بر همه اهداف صهیونیست های اسرائیلی منطبق نباشد، اما منافع آنها در یک جهت و عمدتا در راستای منافع جهانی و راهبردی امپریالیسم آمریکا قرار دارد. این منافع جهانی و راهبردی است که موقعیت اسرائیل را تعیین می کند. زیرا اسرائیل بدون کمک های بی شائبه مالی و نظامی آمریکا نمی توانست با سرقت سرزمین های فلسطینی به مثابه یک کشور ساختگی وجود داشته باشد. وجود اسرائیل و قدرت یابی بیشتر آن بیش از هر چیز در خدمت منافع جهانی و راهبردی امپریالیسم آمریکاست و نه بالعکس. همانگونه که جو بایدن در یکی از سخنرانی هایش هنگامی که نماینده مجلس سنای آمریکا بود گفت که « اگر اسرائیلی وجود نداشت ما باید یک اسرائیل را در منطقه اختراع می کردیم». واقعیت هم همین بود اسرائیلی وجود نداشت و چنین کشوری را اختراع کردند. چرا که در خدمت منافع آمریکا در منطقه بود. آنچه شرایط ویژه کنونی را بوجود آورده است، ویژه گی های باندهای مختلف در قدرت سیاسی آمریکا و اسرائیل است که تطابق بیشتری دارد و سبک کارشان قلدر منشی و زور گویی علنی است و یا بعبارت دیگر هردو شمشیر را از رو بسته اند. آنها بطور آشکاری چهره واقعی امپریالیسم و فرزند خلف آن صهیونیسم را نشان می دهند. اگر چه صهیونیست ها از همان ابتدا با اتکاء به پشتیبانی آمریکا شیوه زورگویی داشته اند و همیشه شمشیر را از رو بسته بودند اما بتدریج بر وقاحت خود افزوده اند. انتخاب ترامپ به مثابه رئیس جمهور آمریکا بویژه در دوره دوم در حقیقت انتخاب بزرگترین سرمایه داران و شرکت های انحصاری آمریکا بود. این انتخاب بنا بر ضرورت سودآوری و انباشت سیستم سرمایه داری آمریکا صورت گرفته است تا در شرایط بحران ساختاری بی سابقه اش راههای غیر متعارف را برگزیند و هر "قانونی" را که مانع کار است آشکارا لگدمال کنند. زیرا امپراتوری آمریکا که از بعد از جنگ جهانی دوم بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی و به تبع آن سیاسی بوده است مدت هاست که در سراشیب سقوط قرار گرفته است و دیگر قادر نیست به شکل گذشته خود و با همان صورتی که در 70 و یا 80 سال گذشته به پیش رفته ادامه دهد. 

بنابراین امپریالیسم آمریکا برای حفظ امپراتوری در حال احتضار خود باید چاره ای رادیکال را در نظر می گرفت و تغییری را در نظم جهانی که از جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود ایجاد می کرد. بعد از فروپاشی شوروی امپریالیستی در اوایل سال های 90 میلادی و پیروزی امپریالیسم آمریکا در جنگ سرد، فرصتی برای آمریکا بود تا چنین تحولی را عملی کند، که جنگ در افغانستان و عراق آغاز آن برای تغییراتی اساسی در خدمت نظم نوین بود، اما درگیر شدن در عراق و افغانستان همراه با هزینه های بسیار این جنگ ها و عدم موفقیت در برنامه هایش نه تنها به چنین نقشه ای کمک نکرد بلکه موقعیت امپریالیسم آمریکا را تا حد بسیاری تضعیف کرد و در حقیقت فرصتی برای روسیه مهیا کرد تا بتواند بخشی از امپراتوری از هم پاشیده خود را سامان دهد و بار دیگر به مثابه یک قدرت امپریالیستی ظهور کند. مهمتر از آن فرصتی برای پیشروی های جهش وار یک قدرت امپریالیستی نوظهور یعنی چین شد. چین توانست در این دوره با بهره برداری از نیروی کار ارزان و بازار وسیع در عرصه جهانی بدون آنکه از طرف امپریالیست های رقیب تهدید و یا محدود شود، نه تنها موقعیت امپریالیستی خود را تثبیت کند بلکه نفوذ خود را دربسیاری از کشورهای شرق و غرب آسیا، افریقا و حتی آمریکای لاتین بتدریج گسترش دهد. 

بخش مهمی از گسترش دامنه نفوذ چین به معنی کاهش نفوذ آمریکا نیز بود و این زنگ خطر مهمی را برای امپریالیسم آمریکا بصدا درآورد. حتی در دوره ریاست جمهوری باراک اوباما بحث هایی در مورد عمده شدن منطقه شرق آسیا در مقابل خاورمیانه مطرح شد و حتی بخش مهمی از نیروی نظامی خود را به اقیانوس هند انتقال داد. 

با انتخاب ترامپ به مثابه ریاست جمهوری در سال 2016 و انتخاب مشاورین و کابینه اش بسیاری بر این عقیده بودند که ممکن است در دوران ریاست جمهوری ترامپ در دور اول، جنگی با چین در میان باشد. این جنگ صورت نگرفت اما تضاد با چین محور سیاست خارجی را تشکیل داد و تا همین امروز ادامه دارد. تمرکز استراتژی امنیت ملی آمریکا بر نیمکره غربی که تسلط به کشورهای آمریکای لاتین مانند ونزئولا، کوبا، مکزیک و.. را در بر دارد و همچنین برنامه حمله و تجاوز به ایران در همین چارچوب قرار دارند. چرا که جمهوری اسلامی از نظر اقتصادی و سیاسی به چین و روسیه متکی است. امری که برای امپریالیسم آمریکا قابل قبول نیست و انتظار دارد که هر حکومتی که در ایران باشد باید کاملا در خدمت به امپریالیسم آمریکا قرار گیرد. در خدمت قرار داشتن ایران، نقشی کلیدی در تدارک جنگی امپریالیسم آمریکا دارد. اهمیت ایران نه تنها نفت بلکه موقعیت استراتژِیکی آنست که یک جنبه از اهمیت آن در جنگ اخیر در کنترل بر تنگه هرمز خود را نشان داد. تصور کنید در میانه جنگی قرار گیریم که قدرت های بزرگ جهانی در آن درگیر شوند اگر در چنین شرایطی یک باره ایران با حمایت چین و روسیه تنگه هرمز را ببندد این مسئله در تدارکات لجستیکی و تحرکات نظامی طرف مقابل اختلال مهمی بوجود خواهد آورد به گونه ای که که تاثیرات مهمی در برآیند آن جنگ خواهد داشت.

بنابراین باردیگر تاکید می کنیم که موضوع پرونده هسته ای ایران حداقل در سه دهه گذشته، بیشتر بهانه ای برای امپریالیست های آمریکایی بوده که فشار بر ایران را ادامه دهند و امکان حمله علیه ایران را در شرایط لازم باز نگاه دارند. حمله ای که خود نشانه ای از بازکردن جبهه جنگ علیه امپریالیسم چین و یا احتمالا روسیه خواهد بود. این جنگ آغاز شد، اما به گونه ای که تصور می کردند تا بحال به پیش نرفته است و تحولات بعدی آن بستگی به سرنوشت این جنگ خواهد داشت. 

آنچه در بالا گفته شده ماهیت واقعی این جنگ را در ابعاد منطقه ای و جهانی تعیین می کند. جنگی که دارای ماهیت تجاوزکارانه و امپریالیستی است و عمدتا در خدمت منافع جهانی و راهبردی امپریالیسم آمریکا قرار دارد. ماهیت این جنگ برخورد های «غیرمنطقی» امپریالیسم آمریکا در رابطه با خاورمیانه را توضیح می دهد. مثلا حمله ظاهرا بی دلیل آمریکا به عراق با بهانه و یا ادعای سلاح کشتار همگانی که غیرواقعی بودن آن روشن شد. یک نمونه دیگر آن در ایران در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی بود. در شرایطی که دولت خاتمی و اطرفیانش برای اولین بار در جمهوری اسلامی بصورت علنی تمایل نشان دادند که حاضرند با آمریکا و غرب تعامل کنند و مناسبات و رابطه خود با غرب را بهبود بخشند، جرج بوش رئیس جمهور آمریکا ایران را به ناگهان جزو کشورهای «محور اشرار» قرار داد. نمونه بعدی بهم زدن برجام و فشار حداکثری بر ایران توسط ترامپ بود، توافقی که بین دولت روحانی و آمریکا پس از چند سال مذاکره در زمان اوباما و دیگرکشورهای غربی بر سر پرونده هسته ای ایران بوجود آمده بود و طبق گفته ی مذاکره کننده های آمریکایی و اروپایی برنامه هسته ای جمهوری اسلامی را کنترل می کرد. بهم زدن این توافق توسط ترامپ تعجب بسیاری از مفسرین را برانگیخت که آنرا «غیر منطقی» و خودسرانه ارزیابی می کردند. اما تصمیم بوش مبنی بر قرار دادن ایران در کنار عراق و کره شمالی به مثابه محور اشرار و همچنین تصمیم راسخ ترامپ در بر هم زدن برجام دارای یک منطق بود: منطق امپریالیستی. منطقی که سرمایه بر امپریالیست ها تحمیل می کند و مسلم است که منطق سرمایه هم منطق گسترش و یا مرگ است. سرمایه داری امپریالیستی آمریکا که در سراشیب سقوط قرار گرفته است و نفوذ و قدرت اقتصادی آن از طرف رقبا و بویژه امپریالیسم چین تهدید می شود تنها با گسترش نفوذ خود از طریق زور است که می تواند برای حفظ موقعیت خود و هژمونی بر جهان تلاش کند و این منطق سرمایه است به ویژه در هنگامی که بحران های ساختاری بشدت بر محدودیت های سرمایه فشار وارد می آورد، حالتی تهاجمی و جنگی به خود می گیرد. بنابراین این جنگ تجاوزگرانه آمریکا را باید در بطن چنین اوضاع و روندی از تحولات جهانی ارزیابی کرد. 

جمعبندی

همانگونه که در ابتدای این نوشته آمده در میانه جنگ هستیم. نتیجه مذاکرات اسلام آباد از قبل روشن بود که به توافقی نائل نخواهند آمد. ترامپ می خواهد با زور و قلدری و تهدید جمهوری اسلامی را به عقب بنشاند و وادار به تسلیم کامل کند. اما جمهوری اسلامی می داند عقب نشینی پایان کار نیست، بلکه زمینه فشارهای بیشتری را در خودخواهد داشت. به همین دلیل به آسانی زیر بار آن نخواهد رفت. این درگیری در شرایط کنونی نشانه های یک بن بست را با خود همراه دارد. آمریکا - اسرائیل اگر چه از نظر قدرت نظامی نسبت به جمهوری اسلامی برتری داشته دارند اما در شرایطی نیستند که یک حمله زمینی تمام عیار را سازماندهی کنند. در صورتی هم که چنین شرایطی موجود باشد نتیجه آن لزوما موفقیت برای آمریکا نخواهد بود. آنها می توانند به بمباران کنند، به تخریب خانه ها، زیرساخت ها و امکانات زندگی مردم ادامه دهند اما با این بمبارانها دستاورد نظامی نخواهند داشت و جمهوری اسلامی هم تکان نخواهد خورد. در مقابل جمهوری اسلامی که از نظر نظامی و بویژه از نظر دفاع هوایی بشدت ضعیف است، توانسته با بستن تنگه هرمز، جنگ را عمدتا به عرصه اقتصادی بکشاند و از آن برای ایجاد یک توازن در این جنگ، استفاده نماید. ادامه بستن تنگه می تواند جهان سرمایه داری را وارد یک بحران شدید و کم سابقه کند. آنچه روشن است آمریکا قادر به باز کردن این تنگه نیست. تنها بعد از شکست مذاکرات اسلام آباد، ترامپ اعلام کرده است که او نیز این تنگه را می بندد و از عبور و مرور کشتی ها بکلی جلوگیری خواهد کرد. معلوم نیست که این بستن چه کمکی به بازشدن تنگه خواهد کرد. تنها می تواند فشار بیشتر و محاصره بیشتر ایران باشد اما گره اقتصاد سرمایه داری جهانی را بازنخواهد کرد، بلکه آنرا محکمتر می کند. با توجه به چنین شرایطی و عاجز بودن آمریکا در گشایشی به نفع خود خطر استفاده از بمب هسته ای را با خود در بر دارد، بویژه این که ترامپ در هفته پیش با تهدید « از بین بردن یک تمدن» بصورت غیر مستقیم، این احتمال را بیشتر کرده و به نگرانی ها در این مورد دامن زده است. چنین تحولی نه تنها تهدیدی است برای مردم ایران بلکه در واقع تهدیدی است برای کل بشریت زیرا به محض آغاز آن می تواند به جنگ های گسترده تر و یا جنگ جهانی و استفاده از بمب هسته ای در ابعاد وسیعتر بیانجامد.

این جنگ اوضاع سیاسی داخل کشور را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. برخلاف آنچه که رضا پهلوی و مجاهدین و دیگر عناصر مرتجع و وابسته به امپریالیسم تصور می کردند با حمله نظامی به ایران که گویا جمهوری اسلامی به یکباره فرو می ریزد، که واقعی نبود و همان طور که در بالا اشاره کردیم هیچ رژیمی از طریق هوا و بمب باران سرنگون نمی شود. جمهوری اسلامی نیز تلاش کرده که از این شرایط برای تحکیم موقعیت خود بهره برد. ضعیف ترین موقعیت جمهوری اسلامی هنگامی است که توده های مردم به پا می خیزند و نه هنگامی که یک کشور خارجی و متجاوز امپریالیستی به آن حمله می کند. 

تا جایی که به مبارزات مردم ایران مربوط می شود، حتی بعد از جنگ ممکن است دوره ای از افت در مبارزات و یا خیزش های توده ای در پیش باشد. اما این دوران طولانی نخواهد بود و جمهوری اسلامی نمی تواند در مقابل جنبش های توده ای برای همیشه واکسینه شود. زیرا آنچه که زیربنا و پایه های مادی خیزش های یک دهه اخیر را تشکیل داده، همگی همچنان برپایند. در نتیجه این جنگ بسیاری کارخانه ها تخریب شده اند و کارگران بیکار شده اند، بسیاری کسب و کارها ضربه و یا خسارت دیده اند، بسیاری بی خانمان و ممر درآمدشان از بین رفته است. بسیاری از نان آورهای خانواده ها کشته و یا مجروح شده و امکان بازگشت به کار را نخواهند داشت. اما جمهوری اسلامی نه قادر است و نه کوچکترین تلاشی را به خرج خواهد داد تا زیان ها و خساراتی که مردم در نتیجه این جنگ دیده اند را جبران کند و یا حتی کمکی برای جبران آنها کند. جمهوری اسلامی به مثابه یک سیستم استثماری و ستمگرانه سرمایه داری نه قادر است ستم و استثمار را کاهش دهد و نه فساد و سرکوب را از بین ببرد و یا کاهش دهد بلکه آنرا گسترده تر خواهد نمود طبیعتا مبارزات توده های مردم در مقابل این ظلم و ستم اجتناب ناپذیر خواهد بود. چیزی که کمبود خواهد بود یک رهبری انقلابی پرولتری است.

آنچه از نیروهای انقلابی و کمونیست در این دوره حساس و سرنوشت ساز طلب می شود، درس گیری از مبارزات و خیزش های یک دهه گذشته است. کمبود واقعی در این خیزش ها، نیز فقدان یک آلترناتیو انقلابی پرولتری بود. آلترناتیوی که بتواند توده های به تنگ آمده از زندگی در زیر ستم و استثمار را در عرصه های مختلف سیاسی سازماندهی کند و در فرآیند چنین سازماندهی توده ها را به آگاهی علمی مسلح سازد به گونه ای که قادر باشند صف دوست از دشمن را تشخیص دهند و در جبهه نبرد طبقاتی متحدانه علیه دشمنان برزمند. مسلم است که چنین آلترناتیوی به آسانی بدست نخواهد آمد بلکه یک بررسی از گذشته و دلایل عینی و ذهنی از دست دادن فرصت هایی که در یک دهه گذشته در مقابل بود، یک پیش شراط اساسی آن است. بررسی این واقعیت که چرا نیروهای انقلابی و کمونیست قادر نشدند، نه تنها در رهبری این خیزش ها نقشی ایفاء نمایند بلکه نیز قادر نشدند تاثیری داشته باشند و فراتر اینکه قادر نشدند از آن فرصت ها برای پیشرفت های انقلابی آینده بهره گیرند. همزمان و توام با آن ما بر این باوریم که نیاز مبرمی وجود دارد تا قدم های جدی برای ایجاد یک قطب انقلابی و رادیکال را در مقابل نفوذ جریانات راست و ارتجاعی وابسته به صهیونیسم و امپریالیسم برداشته شود و فضایی برای مبارزات سیاسی – تئوریک و همکاری های عملی ایجاد شود که بتوان شرایط را برای اتحاد عمل های بیشتر در عرصه های مختلف مبارزاتی به همین منظور فراهم نمود. ما به سهم خود تلاش خواهیم کرد که در این مسیر قدم برداریم. 

جمعی از کمونیست های انقلابی – ایران

26فروردین 1405

Jaka2020.com


 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر