۱۴۰۵-۰۲-۰۹

مصاحبه با پرفسور شهرزاد مجاب در رابطه با جنگ - برگردان از انگلیسی به فارسی


متن مصاحبه شهرزاد مجاب :
 

با تکیه به تخصصی که دارید درک تان از این جنگ چیست؟
 

به‌عنوان یک پژوهشگر فمینیست مارکسیست که دغدغه‌مندِ بازپیکربندی جهانیِ روابط جنسیتی در شرایط خشونت و منازعه است، به نظر من این جنگ را باید در چارچوبی گسترده‌تر از روابط امپریالیسم، سرمایه‌داری و پدرسالاری نظامی‌گرای نژادپرستانه مورد تحلیل قرار گیرد. آنچه ما شاهد آن هستیم، یک رویارویی منفرد نیست، بلکه لحظه‌ای در درون یک شکل‌بندی امپریالیستی در حال تحول است؛ شکلی که به‌طور فعال در حال بازتعریف خطوط و مرزهای نظم جهانی است. بنابراین این جنگ، که به‌عنوان یک تجاوز نظامی از سوی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران صورت‌بندی می‌شود، بار ایدئولوژیک متمایزی دارد و برخلاف منازعات صرفاً سکولار ژئوپلیتیکی، با فراخوان‌های رقیب به امر الهی مشخص می‌شود که از طریق اسلام، یهودیت و مسیحیت انجیلی بسیج می‌شوند. این بیان‌های دینی تصادفی نیستند، بلکه به‌صورت ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت، تثبیت اقتدار سیاسی و طبیعی‌سازی جنگ به‌عنوان سرنوشت به کار گرفته می‌شوند. این هم‌جوشی نظامی‌گری و الهیات، ویژگی‌های این منازعه را تشدید کرده و آن را در منطق عمیقاً پدرسالارانه، نژادپرستانه، استعماری و فاشیستی جای می‌دهد.
 

با این حال، در هسته خود، این جنگ توسط نیروهای مادی هدایت می‌شود. به نظر می‌رسد سرمایه‌داری جهانی به نقطه‌ای از بن‌بست ساختاری رسیده است، چیزی که می‌توان آن را به‌عنوان بحران انباشت در مقیاس جهانی فهمید. گسترش سودآوری دیگر از طریق شیوه‌های متعارف تضمین‌شده نیست و در نتیجه، نظامی‌سازی به مکانیزمی برای بازسازماندهی بازارها، تأمین منابع و جابه‌جایی بحران بدل می‌شود. بنابراین اگر بخواهم آنچه را تا اینجا گفته‌ام جمع‌بندی کنم، می‌گویم که تحلیل فمینیستی مارکسیستی اصرار دارد که توجه کنیم چگونه این دینامیک‌ها از طریق روابط جنسیتی درهم‌تنیده شده و بازتولید می‌شوند. جنگ‌هایی از این دست نابرابری‌های موجود را تشدید می‌کنند، کنترل پدرسالارانه را بازنویسی می‌کنند و کار، چه مزدی و چه بدون مزد، را بازسازماندهی می‌کنند؛ اغلب با تحمیل بارهای نامتناسب بر زنان و جوامع حاشیه‌ای. از این‌رو، توسعه یک درک انتقادی از امپریالیسم سرمایه‌داری فاشیستی، سازوکارهای آن برای تولید و تداوم منازعه و گردش آن در سطح جهان، فوریتی حیاتی دارد. در این لحظه، چنین تحلیلی برای به چالش کشیدن و برچیدن گفتمان‌هایی که خشونت جمعی، ویرانی اجتماعی و حذف کامل جمعیت‌ها را عادی‌سازی می‌کنند، ضروری است—چیزی که نه‌تنها در ایران، بلکه در نسل‌کشی مداوم در غزه، در لبنان که اکنون گزارش‌ها می‌گویند کاملاً مسطح نشده اما ۹۹ هزار واحد مسکونی آسیب دیده و ۱.۲ میلیون نفر آواره شده‌اند، و همچنین در سودان که ۱۲ میلیون نفر آواره و ۲۵ میلیون نفر با شرایط قحطی مواجه‌اند، شاهد آن هستیم. این امتدادها صرفاً پیامدهای جانبی نیستند، بلکه اجزای جدایی‌ناپذیر همان سیستم جهانی‌اند و نشان می‌دهند که چگونه منازعات محلی با یک تجدید ساختار وسیع‌تر امپریالیستی و سرمایه‌داری درهم‌تنیده‌اند. بنابراین فهم یکی، به معنای آغاز دیدن معماری کل این ساختار جهانی است.
 

پاسخ شما به این ادعا که «مردم ایران می‌توانند از طریق مداخله خارجی آزاد شوند» چیست؟ جنگ علیه ایران چگونه با مبارزات فراملی علیه امپریالیسم و اقتدارگرایی دولتی مرتبط است؟
 

ادعای اینکه مداخله خارجی، به‌ویژه توسط ایالات متحده، می‌تواند به‌عنوان وسیله‌ای برای رهایی عمل کند، هم از نظر تاریخی و هم تحلیلی غیرقابل دفاع است. پوچی این ادعا را می‌توان دست‌کم در دو سطح به‌هم‌پیوسته درک کرد. نخست، در سطح جهانی: هیچ نمونه تاریخی معتبری پس از پایان جنگ جهانی دوم وجود ندارد که در آن مداخله نظامی آمریکا به رهایی واقعی مردمی انجامیده باشد. برعکس، چنین مداخلاتی به‌طور مداوم در خدمت تثبیت سلطه ژئوپلیتیکی و حفاظت از منافع سرمایه‌داری عمل کرده‌اند، اغلب از طریق سرکوب جنبش‌های مترقی، سوسیالیستی، کمونیستی یا ضد استعماری. در دوران جنگ سرد، دخالت‌های آمریکا غالباً از رژیم‌های دیکتاتوری علیه نیروهای چپ حمایت می‌کرد، چنان‌که در کودتای ۱۹۷۳ شیلی، گواتمالا، یا حمایت از دولت‌های اقتدارگرا در کشورهایی مانند اندونزی پس از کشتار ضدکمونیستی گسترده دیده شد. به‌طور مشابه، در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، مداخلات در جریان مبارزات ضد استعماری به‌ندرت با آرمان‌های رهایی‌بخش مردم محلی همسو بودند. در دوره معاصر نیز، عراق در ۲۰۰۳ یا جنگ طولانی افغانستان به‌جای رهایی، ویرانی، خشونت و بی‌ثباتی بلندمدت به بار آورده‌اند.
 

دوم، در مورد خاص ایران، این تصور که مداخله خارجی می‌تواند آزادی به ارمغان آورد، به‌شدت با تجربه تاریخی در تضاد است. آگاهی سیاسی در ایران دقیقاً از خلال مواجهه‌های مکرر با مداخلات خارجی شکل گرفته است؛ از جمله کناره‌گیری اجباری رضا شاه پهلوی در جریان اشغال ایران توسط نیروهای انگلیسی-شوروی، و مهم‌تر از همه کودتای ۱۹۵۳ که در آن دولت منتخب محمد مصدق با دخالت آمریکا و بریتانیا سرنگون شد. این مداخله به بازگشت سلطنت و تثبیت دهه‌ها دیکتاتوری تحت محمدرضا پهلوی انجامید. انقلاب ۱۹۷۹ ایران نیز باید تا حدی به‌عنوان ردّ جمعی این تاریخ سلطه خارجی و وابستگی تحمیل‌شده امپریالیستی-سرمایه‌داری فهم شود. بنابراین برای بسیاری از ایرانیان، مداخله خارجی مترادف با رهایی نیست، بلکه با انقیاد، وابستگی و تحریف مسیرهای سیاسی داخلی است. چنین مداخله‌ای، به‌جای تسهیل تحول اجتماعی درون‌زا، آن را تابع دستورکارهای ژئوپلیتیکی بیرونی می‌کند و در نتیجه همان شرایطی را بازتولید می‌کند که ادعا دارد قصد حل آن را دارد. بنابراین هیچ رهایی‌ای از طریق مداخله خارجی وجود ندارد. در این معنا، زبان «رهایی از طریق مداخله» بیش از آنکه پروژه‌ای رهایی‌بخش باشد، توجیهی ایدئولوژیک برای قدرت امپریالیستی است. هر تحول معناداری در ایران، همانند هر جای دیگر، باید از درون مبارزات اجتماعی و سیاسی مردم آن برآید، نه از طریق نیروهای تحمیل‌شده بیرونی.
 

آیا می‌توانید درباره تاریخ‌های جنبش‌های ضد امپریالیستی در ایران توضیح دهید؟،«جنگ علیه ایران چگونه به مبارزات فراملی علیه امپریالیسم و اقتدارگرایی دولتی پیوند می‌خورد؟ آیا می‌توانید درباره تاریخ‌های جنبش‌های ضد امپریالیستی در ایران توضیح دهید؟
 

به نظر من این پرسش مهم است، اما می‌توان پرسش‌های دیگری نیز به آن افزود: چپ کجاست؟ همبستگی کجاست؟ جبهه ضد امپریالیستی، فمینیستی و ضد فاشیستی ما کجاست؟ چگونه می‌توان آن را به‌طور جمعی، فوری و بدون انتزاع ساخت؟ و منظورم از «بدون انتزاع» این است که تحلیل را در ویژگی‌های تاریخی، روابط مادی و مبارزات جاری ریشه‌دار کنیم. برای مثال، آگاهی سیاسی من در اوایل شکل‌گیری‌اش از دو شعار که از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در دهه ۷۰ در آمریکا شنیده بودم، تأثیر گرفت: «مرگ بر امپریالیسم آمریکا» و «مرگ بر شاه». این‌ها مطالباتی صرفاً ملی یا محدود نبودند، بلکه در افقی بین‌المللی قرار داشتند که مبارزات در جغرافیاهای مختلف را به هم پیوند می‌داد؛ از دُفر تا فلسطین، از ویتنام تا جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی. بنابراین ضد امپریالیسم صرفاً مخالفت با یک دولت خاص نبود، بلکه بخشی از یک تخیل سیاسی جهانی مبتنی بر همبستگی با جنبش‌های رهایی‌بخش و نقد سرمایه‌داری، استعمار و سلطه نژادی بود.
 

از نظر تاریخی، ضد امپریالیسم در جنبش‌های چپ ایران در پاسخ به تجربه‌های ملموس مداخله خارجی و وابستگی اقتصادی شکل گرفت. اما پس از انقلاب ایران، گفتمان ضد امپریالیستی در بخش‌هایی از چپ دچار دگرگونی قابل توجهی شد. آنچه زمانی سیاستی مادی و بین‌المللی‌گرا بود، به‌تدریج به گفتمانی صرفاً بلاغی تبدیل شد و در برخی موارد تحت چارچوب ایدئولوژیک جمهوری اسلامی قرار گرفت. یک شکست تحلیلی کلیدی، ناتوانی یا امتناع بخش‌هایی از چپ در ارزیابی انتقادی ماهیت طبقاتی دولت نوظهور بود. به‌جای درک آن به‌عنوان شکلی تئوکراتیک درون‌تنیده با روابط سرمایه‌داری-امپریالیستی، برخی جریان‌ها آن را صرفاً به دلیل مخالفت با ایالات متحده، نیرویی ضد امپریالیستی تلقی کردند.
 

از منظر فمینیستی مارکسیستی، من بر ضرورت بازیابی عمق پیشین تحلیل ضد امپریالیستی تأکید می‌کنم—تحلیلی که ایران را در مدارهای جهانی سرمایه قرار می‌دهد و همزمان به بازتولید سلطه تئوکراتیک درون کشور توجه می‌کند. این به معنای رد چارچوب‌های دوتایی ساده‌انگارانه و فهم ضد امپریالیسم به‌عنوان مبارزه‌ای است که باید هم‌زمان با مداخله خارجی، اقتدارگرایی داخلی و روابط جنسیتی و طبقاتی‌ای که هر دو را بازتولید می‌کنند، مقابله کند.
 

من به دو اسطوره به‌هم‌پیوسته اشاره می‌کنم که باید به‌طور فوری به چالش کشیده شوند. نخست، رد اسطوره «محور ضد امپریالیسم» است—این ایده که صرف مخالفت با قدرت آمریکا به معنای سیاستی مترقی یا رهایی‌بخش است. این تصور عمیقاً معیوب است. جایگزینی یک بلوک دیکتاتوری با بلوکی دیگر به رهایی نمی‌انجامد، بلکه صرفاً سلطه را در قالبی متفاوت بازتولید می‌کند. این منطق به اشکالی از همدستی سیاسی انجامیده است که در آن دولت‌های اقتدارگرا، پدرسالار و ( ...کلمه ای نام مفهوم …) صرفاً به دلیل موضع‌گیری بلاغی علیه امپریالیسم آمریکا مشروعیت می‌یابند. در این چارچوب، ارتقای جمهوری اسلامی ایران به جایگاه نیرویی ذاتاً ضد امپریالیستی، به‌عنوان پوششی ایدئولوژیک عمل می‌کند که میزان درهم‌تنیدگی این دولت با مدارهای جهانی انباشت سرمایه، اتکای آن به اشکال نظامی‌شده استخراج و سرکوب سیستماتیک مخالفان را پنهان می‌سازد. چنین صورت‌بندی‌ای نه‌تنها از نظر تحلیلی نادرست است، بلکه تجربه زیسته کسانی را که تحت سلطه آن قرار دارند، محو می‌کند.
 

دوم، اسطوره رایج دیگری را به چالش می‌کشم: اینکه ما فراتر از افق انقلاب زندگی می‌کنیم. در شرایط کنونی، انقلاب یا به یک صفت بلاغی تهی تقلیل داده می‌شود یا کاملاً به‌عنوان مفهومی منسوخ و خطرناک کنار گذاشته می‌شود. این حذف خود ایدئولوژیک است. انقلاب، به‌درستی فهمیده شود، مستلزم دگرگونی بنیادی در همه سطوح زندگی است—اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و قضایی—و همچنین بازپیکربندی روابطی که آموزش، رسانه، فرهنگ و غیره را سازمان می‌دهند. در نهایت، انقلاب به معنای مبارزه طبقاتی است. چنین دگرگونی‌هایی نه خودبه‌خود رخ می‌دهند و نه تضمین‌شده‌اند؛ بلکه به کار نظری نو، تحلیل مادی‌گرایانه و تخیل سیاسی نیاز دارند که قادر باشد با اشکال معاصر قدرت، از جمله درهم‌تنیدگی سرمایه‌داری، پدرسالاری، تئوکراسی و امپریالیسم مواجه شود. کنار گذاشتن مفهوم انقلاب در عمل به معنای پذیرش تداوم نظم موجود جهانی است—نظمی که، همان‌طور که می‌دانیم، ادامه آن در وضعیت کنونی ناممکن است.
 

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر