۱۴۰۵-۰۲-۱۰
ی. صفایی

سرودِ سرخِ اولِ ماهِ مه

 

اولِ ماهِ مه با لبخندِ ساده‌ی شکوفه‌ها آغاز نمی‌شود؛

با تپشِ خشمِ فروخورده در رگ‌های خسته‌ی کارخانه زاده می‌شود.

نه آوازِ سبکبالِ چکاوک،

که کوبشِ سنگینِ پُتک بر سینه‌ی سندان است—

طنینی که در گوشِ جهان، همبستگی را فریاد می‌زند.
 

امید، قطره‌قطره،

نه از رؤیای ناپایدارِ بهار،

که از خونِ داغِ حقیقت می‌چکد

بر پیشانیِ بیدارِ زمین.

 

لبخندِ کار،

در نرمیِ رویا جوانه نمی‌زند؛

در مشت‌های گره‌خورده می‌روید،

در هیأتِ نان و آزادی،

میانِ باروت و باران—

تا روزی، از موج‌های بی‌قرارِ گندمزار،

پرچمِ پیروزی را

در وسعتِ بی‌پایانِ رهایی برافرازد.
 

اولِ ماهِ مه،

بوسه‌ای‌ست بر دستانِ پینه‌بسته‌ی پدری

که شناسنامه‌ی زنده‌ی تاریخ است؛

و در سکوتِ عمیقِ چشمانش،

ترانه‌ی نان را

بی‌هیاهو میانِ ما تقسیم می‌کند.
 

آه از آن شکوهِ خاموش—

سخاوتی که زنجیرها را از هم می‌درد،

و خونِ گرمِ همبستگی را

در رگ‌های یخ‌زده‌ی جهان جاری می‌سازد.
 

عرقِ پیشانی‌ات شبنمِ گذرا نیست؛

گوهری‌ست درخشان

بر چهره‌ی سخت و عبوسِ تاریخ.

و تو، در میانِ غوغای رنج و کار،

هنوز آرام و پیوسته

سرودِ آزادی را زمزمه می‌کنی.
 

خشمِ تو—

طوفانی‌ست بی‌امان،

سدها را فرو می‌ریزد،

و از دلِ ویرانه‌های استثمار،

قامتِ استوارِ عدالت را برمی‌افرازد.

 

و آزادی—

نه واژه‌ای دور،

که بلندترین سرودِ نان و کار است.

 

ی. صفایی

بیست و نهم آپریل ۲۰۲۶

 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر