۱۴۰۵-۰۲-۱۶
فرشید یاسائی

از سیاستِ فریاد تا فرهنگِ گفت‌وگو

 

« بازسازیِ زبان در میانه‌ی بحرانِ هیجانِ جمعی »

تهیه و تدوین: فرشید یاسائی

پیشگفتار: در هر جامعه ، سیاست تنها میدانِ رقابتِ قدرت نیست؛ صحنه‌ای است که در آن زبان نیز زاده می‌شود، بال می‌گیرد و گاه بیمار می‌شود. آنگاه که زبان بیمار شود، پیش از آن ‌که نهادها فروبریزند، روحِ گفت ‌وگو فرومی‌میریزد. در روزگاری که هیجانِ جمعی اوج می‌گیرد، آدمیان کمتر می‌شنوند و بیشتر واکنش نشان می‌دهند؛ کمتر می‌اندیشند و بیشتر به داوریِ شتاب‌زده پناه می‌برند. این دگرگونیِ ظریف اما بنیادین، آغازِ سقوط از «گفت‌وگو» به «فریاد» است؛ جایی که واژه‌ها دیگر حاملِ معنا نیستند، بلکه به ابزارِ ضربه بدل می‌شوند. در چنین وضعی، زبانِ سیاسی رفته - ‌رفته از توانِ توضیح و اقناع تهی می‌شود و جای خود را به برچسب، تحقیر و حذفِ کلامی می‌سپارد.

در روان‌شناسیِ اجتماعی، این وضعیت را غالباً با عنوانِ «هیجانِ جمعیِ پایدار» یا گونه‌ای از برانگیختگیِ " هیجانیِ جمعی " می ‌شناسند؛ وضعیتی که در آن منطقِ فردی زیرِ سایه‌ی احساسِ جمعی رنگ می‌بازد. در این حال، افراد نه بر بنیادِ داده‌ها، بلکه بر مدارِ تعلقِ عاطفی به گروهِ خویش موضع می‌گیرند. حاصل آن است که هر نقدی، هرچند دقیق و مستند، به‌ جای آن ‌که سنجیده شود، حمله‌ای به هویت تلقی می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از قلمروِ عقلانیت به میدانِ روانِ جمعی سقوط می‌کند.

فضای دیجیتال این روند را تشدید می‌کند؛ زیرا شتابِ ارتباط، فرصتِ تأمل را کم و الگوریتم‌ها محتوای هیجانی را بر محتوای تحلیلی ترجیح می‌دهند. در نتیجه، آنان که با زبانی تند و تقابلی سخن می‌گویند بیشتر دیده می‌شوند و همین امر بازتولیدِ همان الگو را تسهیل می‌کند. بدین‌سان چرخه‌ای شکل می‌گیرد که در آن هیجان، واکنش و تشدیدِ هیجان پیوسته یکدیگر را بازمی‌آفرینند و زبانِ فاخر و تحلیلی را به حاشیه می‌رانند.

در چنین فضایی، مسئله تنها به اخلاقِ فردی محدود نمی‌شود؛ ساختارِ ارتباطیِ جامعه نیز دگرگون می‌شود. هنگامی که زبانِ عمومی به‌ سوی خشونتِ کلامی می‌لغزد، حتی معتدل ‌ترین افراد نیز برای دیده‌شدن یا دفاع از خویش، ناگزیر به تطبیق با همان زبان می‌شوند. اینجاست که افولِ کیفیتِ گفت ‌وگو نه از سرِ انتخاب، بلکه زیرِ فشارِ محیط رخ می‌دهد. از همین ‌رو، بحرانِ اصلی نه بحرانِ اختلافِ نظر، بلکه بحرانِ «زبانِ اختلاف» است. تا زمانی که این زبان ترمیم نشود، حتی درست ‌ترین تحلیل‌ها نیز در غوغای هیجان گم خواهند شد.

*****

آغاز: در میانه‌ی فرسایشِ فرهنگِ گفت‌وگو در فضای سیاسیِ دیجیتال، ایرانیانِ خارج از کشور تنها نمونه‌ای از این پدیده‌اند، نه استثنا. در بسیاری از جوامعِ مهاجر و حتی در درونِ خودِ کشورها، آنگاه که سیاست با هویتِ شخصی درمی‌آمیزد، گفت‌وگو به ‌جای آن ‌که بر مدارِ استدلال بگردد، به موضع‌گیریِ احساسی فروکاسته می‌شود. اینترنت نیز این روند را تشدید کرده است؛ زیرا الگوریتم‌ها بیش از استدلال، به واکنشِ تند، قطبی‌سازی و درگیری پاداش می‌دهند. در چنین فضایی، حتی گروه‌هایی که هدفی مشترک دارند، به ‌تدریج به جزایری منفک بدل می‌شوند؛ جزایری که بیش از آن ‌که در پیِ حلِ مسئله باشند، در سودای اثباتِ درستیِ و حقانیت خویش‌اند.

ریشه‌ی بحران آنجاست که سیاست، به ‌جای آن ‌که در حوزه‌ی عمومی بماند، به میدانِ هویتِ فردی بدل می‌شود؛ جایی که نقد، دیگر نقدِ یک نظر نیست، بلکه حمله به «خودِ فرد» تلقی می‌شود. این همان نقطه‌ای است که ادبیاتِ سخیف، توهین و بی‌اعتمادی جای گفت‌وگو را می‌گیرند.

تجربه‌ی جهانی نشان می‌ دهد که هیچ جامعه‌ای به‌طور طبیعی به فرهنگِ گفت‌وگوی سالم دست نمی‌یابد. این دستاورد، محصولِ نهادسازی، آموزش و گذرِ زمان است. در اروپا، پس از جنگ‌های ویرانگرِ قرنِ بیستم، آموختنِ «دموکراسیِ گفت ‌وگویی» فرآیندی تدریجی بود: با رسانه‌های مسئول، قوانینِ ضدِ نفرت ‌پراکنی، آموزشِ تفکرِ انتقادی در مدارس و مهم ‌تر از همه، با پذیرشِ این اصل که مخالفِ سیاسی دشمن نیست!

در کشورهایی با تجربه‌ی موفق‌تر در مدیریتِ اختلاف، چون آلمانِ پس از جنگ و برخی دموکراسی‌های اسکاندیناوی، اصلی کلیدی وجود داشت: حفظِ کرامتِ مخالف، حتی در شدیدترین اختلاف‌ها. اما در فضای دیجیتالِ امروز، این تجربه‌ها تضعیف شده‌اند؛ زیرا شبکه‌های اجتماعی نه بر بنیانِ گفت ‌وگوی عمیق، بلکه بر مدارِ دیده‌شدن و واکنشِ سریع ساخته شده‌اند. از همین ‌رو، هر جامعه‌ای که بی‌سازوکارِ فرهنگی و آموزشی به این فضا پا بگذارد، دیر یا زود به ‌سوی قطبی‌سازی رانده می‌شود.

برای تغییرِ این وضعیت، راه‌حلی ساده و فوری در کار نیست؛ اما مسیرهایی روشن را می‌توان بازشناخت. نخست، باید «تفکیکِ هویت از نظر» را تقویت کرد؛ یعنی آموخت که مخالفت با یک ایده، به معنای نفیِ شخصیتِ صاحبِ آن نیست. دوم: باید مهارتِ گفت ‌وگو را نه صرفاً فضیلتی اخلاقی، بلکه مهارتی اجتماعی دانست و آموخت؛ مهارتی شاملِ شنیدنِ فعال، پرسش ‌گری به ‌جای حمله و توانِ پذیرشِ اصلاحِ نظر. سوم: ایجادِ فضاهای کوچک اما سالمِ گفت‌ وگو ـ نه الزاماً بزرگ و عمومی ـ می‌تواند الگو بسازد؛ چرا که فرهنگ، بیش از آن ‌که از بالا و با شعار شکل بگیرد، از پایین و با تمرین ساخته می‌شود. چهارم: نقشِ رسانه‌ها و چهره‌های اثرگذار تعیین ‌کننده است؛ اگر آنان به ‌جای تشدیدِ تنش، الگوی گفت ‌وگوی محترمانه عرضه کنند، اثرِ آن چندین برابر خواهد شد و سرانجام باید پذیرفت که فضای مجازی ذاتاً به ‌سوی تندشدن میل دارد؛ از این ‌رو، سوادِ رسانه‌ای و خودکنترلیِ جمعی بخشی از بقا در این فضاست، نه صرفاً انتخابی اخلاقی.

«اتحادِ سیاسی» الزاماً به معنای «هم‌ فکریِ کامل» نیست. در تجربه‌ی بیشترِ جوامعِ موفق، اپوزیسیون‌(ها) هرگز یکدیگر را به تمامی نپذیرفته‌اند، اما آموخته‌اند که چگونه اختلاف را مدیریت کنند، نه آن ‌که آن را تخریب کنند. تحمل‌پذیریِ سیاسی زمانی شکل می‌گیرد که همه‌ی طرف‌ها مرزی مشترک را به رسمیت بشناسند: مرزِ کرامتِ انسانی و حقِ بودنِ دیگری، حتی اگر رأی و نظرش نادرست دانسته شود. در غیر این صورت، اختلافِ نظر به ‌سرعت به حذفِ اخلاقی و دشمن سازیِ شخصی می‌انجامد.

تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هر جا اپوزیسیون‌ (ها) نتوانسته‌اند این مرز را حفظ کنند، انرژیِ سیاسی‌شان به‌جای تمرکز بر هدفِ اصلی، صرفِ درگیریِ درونی شده و در نهایت به تضعیفِ خودشان انجامیده است. اپوزیسیونِ ایرانیِ خارج از کشور نیز از این قاعده مستثنی نیست!

در هر جامعه، کیفیتِ سیاست نه فقط به میزانِ اختلاف‌ها، بلکه به شیوه‌ی بیانِ اختلاف وابسته است. آنچه یک فضای سیاسی را از وضعیتی سالم به وضعیتی فرساینده فرو می‌کشد، خودِ اختلافِ نظر نیست، بلکه زبانِ مواجهه با اختلاف است. هنگامی که ادبیاتِ سیاسی از استدلال به تحقیر، از نقد به برچسب‌زنی و از گفت‌وگو به فحاشی سقوط کند، در ظاهر هنوز بحث در جریان است، اما در باطن، امکانِ فهمِ متقابل از میان رفته است.

در چنین وضعی، حتی اگر حق با یک‌ سو باشد، زبانِ او چنان آلوده می‌شود که اثرگذاری‌اش را از کف می‌دهد. ادبیاتِ سخیف در سیاست، تنها اخلاق را ویران نمی‌کند؛ ظرفیتِ اقناع را نیز از میان می‌برد. هرچه زبان خشن‌تر شود، توانِ تغییر کمتر می‌شود، حتی اگر نیت اصلاح‌گرایانه باشد. از همین‌رو، مسئله‌ی اصلی پیش از هر چیز «بازسازیِ زبانِ نقد» است، نه صرفاً جا به ‌جاییِ مواضعِ سیاسی!

تفحص درجوامعِ گوناگون نشان می‌دهد که هیچ حرکتِ سیاسیِ پایداری بدون ‌فرهنگِ گفت‌وگوی محترمانه شکل نگرفته است. در دموکراسی‌های بالغ، اختلافِ نظر امری طبیعی و حتی ضروری تلقی می‌شود، اما آنچه مهار می‌گردد؛ شدت و نوعِ بیانِ اختلاف است. رسانه‌ها، احزاب و نهادهای مدنی در این جوامع به ‌تدریج آموخته‌اند که نقدِ تند با نقدِ توهین‌آمیز یکسان نیست و مرزِ میانِ این دو باید محفوظ بماند.

این مرز نه به ‌گونه‌ای طبیعی، بلکه از رهگذرِ آموزش، تمرین و فشارِ اجتماعی پدید آمده است. از همین‌روست که حتی در سخت‌ترین رقابت‌های سیاسی، زبانِ عمومی همچنان در چارچوبِ احترام باقی می‌ماند. هر جا این مرز فرو ریخته، سیاست به جنگی دائمی از الفاظ بدل شده و اعتمادِ عمومی به‌آرامی فرسوده شده است.

وقتی در یک فضای سیاسی، زبانِ تحقیر و فحاشی به‌ تدریج عادی شود، مسئله تنها ادبیات نیست؛ در حقیقت، دگرگونیِ عمیق‌تری در نگاه به انسانِ مخالف رخ می‌دهد. آن‌که رقیبِ سیاسی را با زبانِ تحقیر می‌نگرد، رفته - ‌رفته او را نه شهروندی صاحبِ حق، بلکه عنصری مزاحم، خطا کار، یا حتی دشمنی ذاتاً ناصالح می‌پندارد.

این تغییرِ کوچک در زبان، اگر مهار نشود، در سطحِ قدرت می‌تواند به دگرگونی‌ای بزرگ در رفتارِ سیاسی بینجامد. تاریخِ سیاست نشان داده است جوامعی که در آن‌ها حذفِ کلامی و اخلاقیِ رقیب عادی شده، در گامِ بعد با حذفِ حقوقی و نهادیِ او روبه ‌رو شده‌اند. نخست مخالف دشنام می‌شنود، سپس بی‌اعتبار می‌شود، سرانجام از حقِ مشارکت محروم می‌گردد!

هرگاه نیروهای سیاسی با فرهنگِ تحقیر و نفیِ کاملِ رقیب به قدرت رسیده‌اند، معمولاً یکی از دو مسیر تکرار شده است: یا به ‌سوی انحصارِ سیاسی رفته‌اند، یا به ‌سوی سرکوبِ تدریجیِ مخالف! دلیل روشن است: آن ‌که زبانش بر پایه‌ی نفیِ کرامتِ طرفِ مقابل شکل گرفته، در لحظه‌ی تصمیم‌گیریِ سیاسی نیز دشوار می‌تواند برای همان طرف «حقِ بقا» قائل شود.

در این حال، مخالفِ سیاسی دیگر صرفاً صاحبِ دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه تهدیدی برای نظمِ مطلوب تلقی می‌شود. در چنین فضایی، مرزِ میانِ رقابتِ سیاسی و حذفِ سیاسی به‌تدریج کمرنگ می‌شود. این روند الزاماً با خشونتِ آشکار آغاز نمی‌شود؛ اغلب از محدودسازیِ رسانه‌ای، حذف از گفت‌وگو، فشارِ حقوقی و بی‌اعتبارسازیِ سیستماتیک آغاز می‌گردد.

در علومِ ارتباطاتِ سیاسی، رسانه با الگویی شناخته ‌شده روبه‌روست: «قطبی‌سازیِ عاطفی»! در این وضعیت، شکافِ اصلی دیگر صرفاً بر سرِ نظرِ سیاسی نیست، بلکه بر محورِ احساس نسبت به طرفِ مقابل شکل می‌گیرد؛ یعنی افراد نه ‌تنها با یکدیگر اختلاف دارند، بلکه یکدیگر را ذاتاً ناپسند، ناآگاه، یا حتی خطرناک می‌پندارند.

ساختارِ رسانه‌های نوین نیز بر مبنای دیده‌شدن، واکنشِ سریع و تولیدِ هیجان است، نه بر بنیانِ گفت‌وگوی آهسته و استدلالی. در چنین محیطی، پیام‌های آرام و تحلیلی کمتر دیده می‌شوند، اما پیام‌های تند، تحقیرآمیز و احساسی بیشتر بازنشر می‌شوند. حاصل آن است که زبانِ سیاسی به‌ تدریج از گفت ‌وگو به مبارزه‌ی کلامی دگرگون می‌شود و رقیبِ سیاسی از «فردی با نظرِ متفاوت» به «دشمنی قابلِ حذف» تنزل می‌یابد.

یکی از پیامدهای مهمِ این وضعیت، فرسایشِ تدریجیِ حداقلِ اعتمادِ بین ‌گروهی است. در سیاستِ سالم، حتی مخالفان نیز برای یکدیگر سطحی از مشروعیت قائل‌اند؛ یعنی می‌پذیرند که طرفِ مقابل می‌تواند خطا کند، اما حقِ حضور دارد. هنگامی که این حداقلِ اعتماد فرو ‌ریزد، هر اختلافی به بحرانی فراگیر بدل می‌شود.

در چنین وضعی، زبانِ تحقیرآمیز دیگر تنها یک سبکِ بیان نیست؛ به ابزاری برای حذف بدل می‌شود. افراد به‌جای آن‌که بکوشند دیگری را قانع کنند، می‌کوشند او را بی‌اعتبار سازند تا اساساً امکانِ شنیده ‌شدنش کاهش یابد. این روند، در بلندمدت، فضای عمومی را فرسوده می‌کند؛ زیرا انرژیِ سیاسی، به جای حلِ مسئله، صرفِ درگیریِ درونی می‌شود.

راهِ برون ‌رفت از این چرخه، خاموش‌کردنِ نقد نیست؛ ارتقای کیفیتِ نقد است. نخستین گام، پذیرشِ این اصل است که می‌توان با نظری به ‌شدت مخالف بود، بی‌آن‌که صاحبِ آن نظر را تحقیر کرد. این تفکیکِ ساده اما بنیادین، شالوده‌ی هر گفت‌ وگوی سالم است.

دومین گام، تمرینِ آگاهانه‌ی زبانِ تحلیلی به ‌جای زبانِ احساسی در نقدِ سیاسی است؛ بدین معنا که به‌جای برچسب‌زدن، توضیح داده شود چرا استدلالی ناقص یا تحلیلی نادرست است. سومین گام، ایجادِ الگوهای رفتاری در میانِ چهره‌های اثرگذار است؛ زیرا زبانِ عمومی غالباً از بالا به پایین منتقل می‌شود. اگر الگوی گفت‌وگو محترمانه باشد، به‌تدریج در سطحِ عمومی نیز بازتولید خواهد شد.

در سطحی ژرف ‌تر، تنظیمِ هیجانِ جمعی ضرورتی انکارناپذیر است. جامعه‌ای که پیوسته در وضعیتِ خشم، ترس یا بی‌اعتمادی زیست می‌کند، ظرفیتِ گفت ‌وگو ندارد. در چنین شرایطی، حتی درست‌ ترین استدلال‌ها نیز به ‌سببِ وضعیتِ روانیِ مخاطب اثر نمی‌گذارند. از این‌رو، یکی از راهکارهای واقعی، ایجادِ فضاهای کم‌تنش و غیرواکنشی است؛ فضاهایی که در آن افراد بتوانند از فشارِ مداومِ سیاسی فاصله بگیرند و دوباره ظرفیتِ شنیدن بیابند.

اگر میانِ اپوزیسیونِ ایرانیِ خارج از کشور «زبانِ مشترک» شکل نگیرد، نیروها لازم نیست یکدیگر را به تمامی بپذیرند، اما باید بیآموزند چگونه بدونِ حذفِ متقابل، در زمینی مشترک عمل کنند. در تجربه‌ی بسیاری از گذارهای سیاسی، بدیلِ نبودِ وحدت، نه ائتلافِ کامل، بلکه حداقلِ همکاری بر سرِ حداقلِ اصول بوده است: پذیرشِ حقِ حضورِ دیگری، پرهیز از تخریبِ شخصی و توافق بر چند اصلِ بنیادینِ مشترک.

اگر زبانِ مشترک پیدا نشد، دست‌کم باید به قواعدِ مشترک رسید. این دو یکسان نیستند. زبانِ مشترک یعنی نزدیکیِ فکری، ادبی و سیاسی؛ اما قواعدِ مشترک یعنی پذیرشِ حداقلیِ قواعدِ بازی. بسیاری از نیروهای سیاسی در جهان هرگز زبانِ مشترک نداشته‌اند، اما چون بر سرِ قواعدِ رقابت توافق کرده‌اند، توانسته‌اند از فرسایشِ درونی عبور کنند.

بدیلِ عملی برای اپوزیسیونِ پراکنده، نه وحدتِ هویتی، بلکه «قراردادِ رفتاری» است: منشوری حداقلی که بگوید اختلاف مشروع است، تخریبِ شخصی ممنوع است، حذفِ دیگری نامشروع است و هیچ جریانِ سیاسی حق ندارد خود را تنها نماینده‌ی مشروعِ آینده بداند.

سخنِ پایانی: بازسازیِ فرهنگِ گفت‌وگو، برخلافِ تصورِ رایج، پروژه‌ای فوری و تک‌ مرحله‌ای نیست؛ فرآیندی است تدریجی که از تغییر در سطحِ فردی آغاز می‌شود و به ساحتِ جمعی و نهادی می‌رسد. نخستین گام در این مسیر، بازتعریفِ نسبتِ میانِ «نقد» و «تحقیر» است. در فرهنگِ سالمِ سیاسی، نقد به معنای سنجش است، نه تخریبِ شخصیت؛! و مخالفت، به معنای حذفِ اخلاقیِ طرفِ مقابل نیست.

گامِ دوم، تقویتِ «تحملِ شناختی» در سطحِ جامعه است؛ یعنی توانِ شنیدنِ نظرِ مخالف، بی‌آن ‌که واکنشی فوری و احساسی برانگیزد. این مهارت، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغِ سیاسی است. جوامعی که از این توان برخوردارند، حتی در اوجِ اختلاف نیز می‌توانند گفت‌وگو را حفظ کنند.

گامِ سوم، ایجاد و تثبیتِ الگوهای زبانیِ مسئول است. زبانِ عمومیِ جامعه به‌گونه‌ای طبیعی از رفتارِ چهره‌های اثرگذار، رسانه‌ها و کنشگرانِ سیاسی تقلید می‌کند. اگر این گروه‌ها از ادبیاتی تحلیلی، دقیق و غیرتحقیرآمیز بهره گیرند، به‌تدریج هنجاری تازه شکل خواهد گرفت.

و در پایان، باید پذیرفت که جامعه‌ی گرفتارِ هیجانِ جمعی، جامعه‌ای است که در آن پیشرفتِ سیاسی به دشواری ممکن می‌شود؛ زیرا نیروی جمعی، به‌جای آن ‌که صرفِ حلِ مسئله شود، در بازتولیدِ نزاع فرسوده می‌گردد. اما این وضعیت سرنوشتِ محتوم نیست. تاریخ نشان داده است که حتی جوامعِ سخت دوقطبی نیز، اگر در زبان، رسانه و هنجارهای ارتباطیِ خود دگرگونی‌هایی تدریجی پدید آورند، می‌توانند از چرخه‌ی نزاع بیرون آیند.

شرطِ اصلیِ این گذار، بازگشت به اصلی ساده اما بنیادین است: اختلاف، حق است؛ اما تحقیر، ابزارِ سیاست نیست. اگر این اصل، در سطحِ رفتارِ فردی و جمعی نهادینه شود، حتی بی‌آن‌که اختلاف‌ها از میان بروند، امکانِ شکل‌گیریِ فضایی سیاسی و گفت‌وگومحور دوباره پدید می‌آید و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سیاست از آشفتگیِ هیجانی به ‌سوی نظمِ گفت‌ وگویی حرکت می‌کند. پایان . مه ۲۰۲۶


 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر