صلح بر لبه تیغ؛ آیا پایان جنگ الزاماً به معنای پیروزی است؟
واقعیت این است که بنبست راهبردی در خاورمیانه و سرنوشت یک ملت، امروز در تنگه هرمز و پشت میز مذاکرات، بیش از آنکه نشانی از دیپلماسی سازنده داشته باشد، به یک «بازی با حاصل جمع صفر» در شرایط استیصال شباهت پیدا کرده است. از یک سو، دونالد ترامپ با تهدیدهای آشکار به «بمباران جهنمی» و از سوی دیگر، حاکمیت ایران با اصرار بر حفظ ساختارهای نظامی خود، هر دو در نوعی بنبست متقابل گرفتار شدهاند. اما در میان این هیاهو، پرسشی اساسی وجود دارد که نباید زیر چرخدندههای پروپاگاندا فراموش شود؛ پرسشی که همواره در ابعاد مختلف بر نگرانی من و مردم ایران افزوده و امروز بیش از هر زمان دیگری ذهنها را درگیر کرده است: اگر چنین صلحی برقرار شود، برنده واقعی چه کسی خواهد بود؟
توهم توافق در سایه استیصال، دو کشور را به کدام مسیر خواهد کشاند؟
من معتقدم ترامپ به دنبال یک «پیروزی سریع» برای بستن پروندههای بینالمللی و عمل به وعدههای انتخاباتی خود است. از سوی دیگر، پیشنهادهای او — که بر خروج اورانیوم غنیشده و برچیدن بازوهای منطقهای تمرکز دارد — مستقیماً بقای ایدئولوژیک و نظامی سپاه پاسداران را هدف گرفته است. روشن است که پذیرش چنین شروطی از سوی هسته سخت قدرت در ایران، به معنای نوعی «خودکشی سیاسی» تلقی میشود. در مقابل، ادامه وضعیت جنگی نیز زیرساختهای کشور را ویران کرده و اقتصاد را تا مرز فروپاشی پیش برده است.
اما هزینهای سنگین بر دوش «فرزندان سرزمین خورشید» ما است.
ما از «احتمال صلح» سخن میگوییم، در حالی که بهای سنگینی تاکنون پرداخت شده است؛ از دست رفتن شمار زیادی از جوانان این سرزمین در درگیریهای اخیر، زخمی نیست که با هیچ توافق و امضایی التیام پیدا کند.
از سوی دیگر، تخریب زیرساختها نیز واقعیتی انکارناپذیر است. بر اساس گزارشهای بینالمللی، حتی در صورت برقراری صلح، بازگشت تردد عادی به تنگه هرمز و بازسازی بنادر و تأسیسات انرژی، سالها زمان خواهد برد.
باید پذیرفت که ایران امروز در یک «تنگنای استراتژیک» یا نوعی «انزوای ساختاری» گرفتار شده است؛ وضعیتی که میتوان آن را تنگنای ژئوپلیتیکی نیز نامید، جایی که ایران میان چکش تحریمهای آمریکا و سندان مطالبات اسرائیل قرار گرفته است.
البته تصور اینکه ایران کاملاً تنها مانده، نادیده گرفتن بخشی از واقعیتهاست. ایران اکنون عضو رسمی BRICS و سازمان همکاری شانگهای است. چین همچنان بزرگترین خریدار نفت ایران — هرچند با تخفیفهای سنگین — محسوب میشود و روسیه نیز شریک راهبردی نظامی و امنیتی تهران است.
با این حال، ایران بیش از هر زمان دیگری به پکن و مسکو وابسته شده است. این رابطه را نمیتوان یک «تعامل متوازن» دانست؛ بلکه ایران به مهرهای در بازی بزرگ قدرتهای شرق علیه غرب تبدیل شده است. در چنین شرایطی، چین و روسیه از ایران بهعنوان یک «کارت بازی» یا «ضربهگیر» استفاده میکنند، اما الزاماً حاضر نیستند در جنگی مستقیم در کنار ایران بایستند؛ همانگونه که در درگیریهای فوریه ۲۰۲۶ بیشتر نقش ناظر را داشتند و تنها به حمایت دیپلماتیک بسنده کردند.
حتی با وجود این روابط شرقی، تحریمهای بانکی و محدودیتهای نظارتی مانع از آن شده که درآمدهای نفتی بهراحتی وارد چرخه اقتصاد ایران شود. این یعنی نوعی «انزوای مالی» در کنار «ارتباط سیاسی».
ایران امروز نه در انزوای مطلق، بلکه درگیر نوعی «وابستگی خطرناک» است. صلحی که ترامپ پیشنهاد میکند، ایران را میان دو لبه قیچی قرار داده است: یا تسلیم کامل در برابر غرب و از دست دادن اهرمهای منطقهای، یا تبدیل شدن به مستعمره اقتصادی و سیاسی شرق برای بقا. در هر دو حالت، «استقلال ملی» — که روزگاری شعار اصلی انقلاب بود — قربانی مصلحت بقای حاکمیت شده است.
در همین نقطه است که مسئله «عمق استراتژیک» نظام مطرح میشود. با وجود ضربات سنگین واردشده به نیروهای نیابتی ایران در سوریه و لبنان طی ماههای اخیر، شبکه نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی هنوز بهطور کامل از بین نرفته است؛ و همین مسئله به معضلی تبدیل شده که هزینه آن را مردم ایران میپردازند.
صلح یا بازسازی استبداد؟
مهمترین نگرانی افکار عمومی و جامعه مدنی در این شرایط آن است که آیا این «صلح احتمالی» صرفاً به یک «تنفس مصنوعی» برای حکومتی تبدیل خواهد شد که تخصصش تبدیل بحران خارجی به سرکوب داخلی است؟ تجربه نشان داده هر زمان فشارهای بینالمللی کاهش یافته، ماشین اعدام، غارت ثروت ملی و سرکوب معترضان با شدت بیشتری فعال شده است.
اگر صلح به معنای تثبیت موقعیت «قصابان» و نادیده گرفتن مطالبات آزادیخواهانه مردم باشد، چنین صلحی در حقیقت چیزی جز یک «شکست ملی» نخواهد بود. در این سناریو، حاکمیت از یک سو با امتیازدهی به قدرتهای جهانی بقای خود را تضمین میکند و از سوی دیگر، با دست بازتر به غارت سفره مردم ادامه میدهد.
با وجود تمام نکاتی که گفته شد، همچنان معتقدم شرایط کنونی بیش از هر چیز نیازمند هوشیاری ملی است. نباید اجازه داد جامعه به دام خوشبینی کاذب بیفتد. صلحی که در آن «حقوق بنیادین مردم ایران»، «توقف ماشین اعدام» و «شفافیت در تخصیص منابع» جایی نداشته باشد، تنها به تعویق انداختن فاجعهای بزرگتر است.
خوانندگان گرامی، این واقعیتی تلخ است که اگر اجازه دهیم خون جوانانمان دستمایه معاملهای شود که حاصل آن چیزی جز بقای استبداد و تداوم فقر نباشد، ما شکست خوردهایم. روشنگری در این مقطع تاریخی یعنی یادآوری این حقیقت که صلح واقعی تنها زمانی معنا پیدا میکند که اراده ملی بر سرنوشت کشور حاکم باشد، نه توافقات پشت پرده میان دو طرف درمانده.
و در پایان، بار دیگر بر همان جملاتی تأکید میکنم که پیشتر درباره اعدام نوشته بودم؛ جملاتی که با توجه به تمام آنچه گفته شد، امروز معنایی عمیقتر پیدا کردهاند:
«سکوت ما، صندلی زیر پای جلاد را محکمتر میکند.
فراموش نکنیم که سکوت هر ایرانی، طناب داری است که بر گردن حقیقت انداخته میشود.
سکوت در برابر اعدام، یعنی تأیید دستهای لرزانی که صندلی را از زیر پای جوانان ما میکشند.»
ی. صفایی
هفتم مه ۲۰۲۶