۱۴۰۵-۰۲-۱۹
زهره مهرجو

«صدا»

«صدا»

 

کسی چیزی نمی گوید،

صخره ها خاموشند 

دریا آرام ...

و رودخانه

در گردش از پی محوری نامعلوم

گویی که هرگز

به مقصد نمی رسد!

 

در شب جنگل 

گرگ ها در کمینند ...

و خبر طوفان دریا را 

میعادگاه کوسه ها و شکارچیان گردانده.

 

شرق فروزان است ...

و زندگی در آن می سوزد،

موجی برمی خیزد

سرخ می گردد ...

و در خون فرو می نشیند،

و بدینسان فریاد خشم

به خموشی ...

امید به خاکستر می گراید.


 

لیک زندگی هنوز جاریست ...

آواز شباهنگ

لرزش برگ بر شاخساران

و قطره های آب

که به اقیانوس حیات می پیوندند.


 

تا سرانجام در لحظه ای

جهان از خروش موجی عظیم

به حیرت در آید ...

و ز پی اش موج در موج

بی وقفه و شتابان

به سوی افق دور،

که در نبردی سترگ با تیره گی

فجر را بجوید ...

در طلوعش آرام گیرد!


 

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر