بیا باران
برای حدیثه مرواریدی که جانِ جوان وُ نازنین اش در خطرِ حلقۀ دار است
بیا باران بشوی این شهرِ بی شادی
دلِ زندانیان را شورِ فریادی
بیا باران که شهرِ شعر وُ شیدایی
اسیرِ دستِ سرکوب است وُ جلادی
پریشان وُ گرفتارست وُ بی سامان
بیا باران بخوان آوازِ آزادی
چراغِ غم غنیمت بُرده از خاطر
سرود وُ نغمه وُ غوغایِ هر یادی
نگه کُن جانِ دنیا سرد وُ غمگین است
که شیونهای او جانکاه وُ سنگین است
که بادابادِ بی دردی فغان آرَد
نمی دانم؛ نمی بینم؛ زیان آرَد
بگردان این بلا را آخر ای باران
تو می دانی که تنهایی خزان آرَد
چه لبخندی که خاکستان وُ خاکستر
درختان را به گور اندر زمان آرَد
که از فکر وُ قلم افتاده فردامان
بشر همچون شَبَح گشته شبان آرَد
به جشنِ کُشتنِ خود می رَوَد خندان
شگفتا کیشِ بی تشویشِ خون افشان
بیا باران که شب افسانه می خواند
میانِ خستگی مستانه می خواند
سرش بر شانۀ باران وُ می گرید
برای مرگِ گُل پروانه می خواند
نمی دانم کجا رفت آن عزیزِ من
نه من بلکه ترا کاشانه می خواند
نشسته منتظر مادر کنارِ در
برای لاله اش از خانه می خواند:
دلا لالاییِ مادر تسلا شد
شکوهِ هستی ات مادر شکوفا شد
دلِ دنیا گرفت از رنجِ بی پایان
تن اش در وحشتِ زندانِ تب حیران
دروغ وُ قتل وُ غارت ها وُ رسوایی
در وُ دیوار وُ سقفِ خانه اش ویران
جهنم شد مُجَسَّم پیشِ چشمِ ما
به بازارِ حراجِ جان ببین انسان
جهانا!این دلِ آواره می گریَد
بیا وُ گریه کُن باران بیا باران
حدیثه در قفس تنها وُ بیمارست
پرستارش سکوت وُ دار وُ دیوارست...
شنبه 19 اردیبهشت ماه 1405///9 ماه مه 2026