یک مناظره سمبیلک بین دانشجویان سلطنت طلب ، مشروطه خواه و چپ جمهوریخواه
چه باید خواست و چه باید کرد درنقد جمهوری خواهی ، سلطنت و آینده ایران
یک مناظره سمبیلک بین دانشجویان سلطنت طلب ، مشروطه خواه و چپ جمهوریخواه
گفتگوی میان سلطنتطلبان ، مشروطه خواهان و طیفهای چپ/جمهوریخواه ایرانی، که اغلب در فضای مجازی و رسانهها جریان دارد، بازتابدهنده شکافهای عمیق تاریخی و دیدگاههای متفاوت درباره آینده ایران است. این گفتگوها معمولاً بر محورهای اصلی زیر استوار است:
محورهای اصلی گفتگو:
نوع حکومت آینده: سلطنتطلبان بر این باورند که پادشاهی مشروطه، نماد ثبات، وحدت ملی و هویت ایرانی است. در مقابل، جمهوریخواهان و چپها بر انتخاب مستقیم مردم، برابری حقوقی و نفی «میراثخواری قدرت» تأکید دارند.
روایت گذشته: تفاوت در روایت دوران پهلوی، اختلافی بنیادین است که به تصویر آینده ایران نیز سرایت میکند.
اتحاد عمل اپوزیسیون: با وجود تفاوتهای دیدگاه، بحثهایی پیرامون امکان ائتلاف یا همکاری برای گذر از وضعیت موجود (نقد رادیکال سلطنت و دیانت) مطرح است.
چالشهای گفتگو:
افراطیون دو طرف: هشدارهایی درباره جلوگیری از رویکردهای افراطی که مانع گفتگو و ائتلاف میان جریانات سیاسی میشود، وجود دارد. زیرا بخشی از اپوزیسیون بویژه بخش خارج نشین آن که هیپگاه در میدان واقعی مبارزه داخل کشور نبوده و تا دو سال گذشته هم عموما شعار« گذارخشونت پرهیز »سر می داد به این نتیجه رسیده که از طریق مبارزان مدنی و داخل کشور قادر به براندازی رژیم جمهوری اسلامی نخواهدبود و دیگر نمیتوان از جامعه داخل انتظار داشت از طریق روشهای مدنی و غیرمسلحانه رژیم را به عقبنشینی وادار کند. لذا با توجه به تعارضات منظقه ای و اختلافات امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی به طرف حمایت از فشار خارجی، حمله نظامی، فروپاشی از بیرون، یا حتی مسلحسازی مردم بدن اعتقاد به مبارزه مسلحانه گرایش پیداکرده اند. این گرایش درواقع برخاسته از احساس بیقدرتی، تحقیر جمعی، فرسودگی از شکستهای پیاپی، و فروپاشی اعتماد به امکان کنش مدنی مبتنی بر این امر قراردارد که وقتی جامعهای بارها برای تغییر هزینه میدهد اما نتیجه ملموس نمیبیند لذا باید به سمت و سوی مبارزه مسلحانه با اسم رمز دخالت بشردوستانه ، توسط نیروهای خارجی و بیگانه برآمد . این جریان قادر به تبیین این مسئله نیست که خاسته مردم ایران ، فقط نفی جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه ترسیم آینده اطمینان بخش و اعتماد به آیندهای است که قرار است جای آن را بگیرد. و تا زمانی که این ترسیم صورت نگیرد حتی نفرت عمیق از جمهوری اسلامی نیز الزاماً به مشارکت گسترده در تغییر سیاسی تبدیل نخواهد شد.
بنظر می رسد برجسته کردن شکست خیزش ها و جنبش های نیم قرن اخیر منطقی نباشد زیرا تاریخ ایران پس از مغولان بیشتر تاریخ شکستهاست. این همه شکست با خود روانشناسی شکست میآورد. از این رو شکافتن معنیهای شکست لازم میآید تا هر شکستی همچون پایان جهان ننماید. ما شکست سیاسی در برابر شکست تاریخی داریم و دچار شکست شدن در برابر شکست خوردن. شکست سیاسی برنیامدن از اوضاع و احوال است و در اوضاع و احوال دیگرگون ممکن است جبران شود. شکست تاریخی بی موضوع شدن و سپری شدن است. ایرانیان از اسکندر مقدونی شکستی سیاسی خوردند ولی شاهنشاهی ایرانی در اوضاع و احوال دیگر باز برخاست. اما شکست در نهاوند یک شکست تاریخی بود. ایران پیش از آن به تاریخ سپرده شد و ایران دیگری سر برآورد که آن شکست تاریخی را جبران کرد؛ ایده ایران نمرد.
به همین ترتیب دچار شکست شدن، با شکست خوردن تفاوت دارد که از پا افتادن است. اگر بر زمین افتاده باز برخیزد ــ با هر فاصله و به هر ترتیب ــ شکست نخورده است. جامعه ایرانی و جنبش مشروطه در ۱۳۵۷ بر زمین افتادند ولی از پا نیفتادند. نه جامعه ایرانی بویه رسیدن به ملتهای پیشرفته شعار انقلابیان مشروطه را فراموش کرد، نه جنبش مشروطه پویائی و باززائی خود را از دست داد..
.انقلاب مشروطه تا انتهای آرمانهای خود در تحقق حکومت قانون مبتنی بر اراده آزاد ملت نرفت و نتوانست، قدرت و سلطه فردی پادشاه را برای هميشه و به طور قطعی به بند بکشد. اين قدرت با انقلابی ديگر که به روايتی «ضد انقلاب» مشروطه بود، برچيده شد.
آنها که در بیرون میخواهند جای رهبری جنبش داخل کشور را بگیرند بهتر است زیاد تند نروند. بیرون بودن از کشوری که صحنه پرهیجانترین نمایشهای اراده و روشنبینی از سوی همه لایههای اجتماعی، از جمله زنان مبارز و زندانیان غیورسیاسی است اگر با ادعاهای بیش از گنجایش همراه شود خطر پرتافتادن خواهد داشت. در ایران فعلی هیچ نشانی از کمبود خرد و آگاهی و دانش دیده نمی شود . ما درایران با اشخاصی مواجه هستیم که در تنگنای همه فشارها و تهدیدها و محدودیتها که افراد خانوادهشان را نیز بی تعرض نمیگذارد سخنانی میگویند که بسیاری از اپوزیسیون سلطنت طلب تا مدتها در خارج جرئت گفتن انرا نداشتند . درواقع یک نبروی مردمی زیر پوست شهر از این مبارزان حمایت فمری – معنوی دارد.
اختلاف در اولویتها: گفتگوها گاهی از مسائل کلان سیاسی به سمت مناظرههای نظری درباره عدالت اجتماعی و نوع ساختار مدیریتی میرود.
در نهایت، این گفتگوها نشاندهنده تقابل میان جریانهای نزدیک به پهلوی و نیروهای چپ/جمهوریخواه است که سعی در مدیریت اختلافات برای رسیدن به یک هدف مشترک دارند.
در همین رابطه جنبش انقلابی مردم ایران که با پخش بیانیه ها و اعلامیه ها در دوران جنگ و بازگشائی دانشگاه ها توانسته بود با بخشی از دانشجویان حامل نقطه نظرات چپ نو، مشروطه طلب و سلطنت طلب ارتباط خاص بعمل آورد با انتخاب سه نفر از این گرایشات فکری در دانشکده های امیرکبیر، شریف و دانشکده فنی دانشگاه تهران یک گفتگوی محفلی بعمل آورد . این گفتگو در سیزده بخش به صورت دوستانه در یک عصربارانی شروع وتا سحرگاهان روزبعد ادامه داشت که توجه خوانندگان و علاقمندان را بدان جلب می نماید .
بخش اول – آغاز بحث : مسئله استبداد در ایران
این گفتگوی محفلی که بهصورت مناظره در فروردین سال ۱۴۰۵ با تلاش هواداران «جنبش انقلابی مردم ایران» میان سه تن از دانشجویان و فعالان سیاسی سه دانشگاه مهم کشور ــ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، امیرکبیر و دانشکده فنی دانشگاه تهران ــ برگزار شد، تلاشی بود برای پاسخ دادن به یک پرسش قدیمی اما همچنان زنده:
چه باید خواست و چه باید کرد؟
پرسشی که بیش از یک قرن است ذهن روشنفکران، انقلابیون، مشروطهخواهان، جمهوریخواهان و حتی سلطنتطلبان ایرانی را به خود مشغول کرده است.
این نشست در فضایی محدود، در خانهای قدیمی حوالی خیابان فلسطین تهران، در شبی بارانی برگزار شد. هر سه نفر از نسل معروف به «نسل زد» بودند؛ نسلی که جمهوری اسلامی را نه با رؤیاهای انقلاب ۵۷ بلکه با سرکوب، بحران اقتصادی، اینترنت فیلترشده، تبعیض جنسیتی و چشمانداز تاریک آینده تجربه کرده بود.
اما با وجود همنسلی، جهانبینیهایشان کاملاً متفاوت بود.
کامران، دانشجوی دانشگاه شریف، سلطنتطلب بود و معتقد بود بازگشت پادشاهی میتواند وحدت ملی، ثبات و نوعی دولت مدرن کارآمد را به ایران بازگرداند.
سوگند، فعال دانشجویی چپ و جمهوریخواه از امیرکبیر، سلطنت را ذاتاً بازتولیدکننده نابرابری و اقتدارگرایی میدانست و بر جمهوریت، عدالت اجتماعی، آزادی زنان و حاکمیت مردم تأکید میکرد.
داریوش، دانشجوی فنی دانشگاه تهران و مشروطهخواه، خود را ادامه سنت انقلاب مشروطه میدانست؛ کسی که معتقد بود مشکل ایران نه صرف وجود سلطنت، بلکه شکست پروژه محدود کردن قدرت از طریق قانون و نهادهای مستقل بوده است.
آنها تصمیم گرفته بودند بدون فریاد، بدون برچسبزدن و بدون ادبیات رایج شبکههای اجتماعی، درباره گذشته و آینده ایران حرف بزنند. سکوت کوتاهی حاکم میشود. صدای باران از پشت پنجره شنیده میشود.
کامران نخستین کسی است که سخن میگوید:«اگر بخواهیم صادق باشیم، ایران در صد سال گذشته میان دو بحران دائمی گرفتار بوده: هرجومرج و استبداد. هر وقت دولت مرکزی ضعیف شده، کشور به سمت فروپاشی، تجزیه یا جنگ داخلی رفته و هر وقت دولت مرکزی قوی شده، به اقتدارگرایی لغزیده است. من معتقدم سلطنت پهلوی، با همه ضعفهایش، دستکم توانست ایران را از وضعیتی شبیه افغانستان یا سوریه نجات دهد.»
او کمی مکث میکند و ادامه میدهد:«رضاشاه کشوری را تحویل گرفت که در آن راه امن وجود نداشت، دولت مرکزی اقتدار نداشت، قبایل مسلح بودند، روس و انگلیس عملاً در کشور نفوذ مستقیم داشتند. اگر آن دولت متمرکز شکل نمیگرفت، شاید اصلاً چیزی به نام ایران مدرن باقی نمیماند.»
سوگند با لبخندی تلخ می گوید «این همان روایت کلاسیک دولت اقتدارگراست؛ اینکه مردم برای امنیت باید آزادی را قربانی کنند. همیشه گفتهاند جامعه هنوز آماده آزادی نیست، پس باید اول نظم برقرار شود. اما سؤال من این است: چرا در تاریخ ایران هر بار که دولت قدرتمند شده، جامعه مدنی نابود شده؟ چرا مجلس، احزاب، اتحادیهها و مطبوعات همیشه قربانی “ثبات” شدهاند؟»
کامران پاسخ میدهد: «چون ایران اروپا نبود. ما نه طبقه بورژوازی مستقل داشتیم، نه نهادهای مدنی ریشهدار، نه دولت ملی تثبیتشده. هر بار که قدرت مرکزی ضعیف شد، کشور وارد آشوب شد.»
سوگند بیدرنگ جواب میدهد: «اما همین نگاه پدرسالارانه است که دائماً استبداد را بازتولید کرده. اینکه مردم “صغیر” فرض شوند و یک دولت مقتدر یا یک شاه “مدرنکننده” برایشان تصمیم بگیرد. مسئله این نیست که رضاشاه راهآهن ساخت یا دانشگاه تأسیس کرد؛ مسئله این است که همزمان هر صدای مستقلی را هم سرکوب کرد.»
داریوش که تا این لحظه بیشتر گوش میداد، آرام وارد بحث میشود. «بهگمانم هر دوی شما بخشی از حقیقت را میگویید. مشکل تاریخی ایران فقط استبداد نبوده، بلکه فقدان نهادهای پایدار قانونمدار بوده است. انقلاب مشروطه قرار بود قدرت را محدود کند، اما آن پروژه نیمهتمام ماند.»
او ادامه میدهد: «مشروطه فقط دعوا بر سر شاه نبود؛ مسئله اصلی این بود که هیچ قدرتی ــ نه شاه، نه روحانیت، نه ارتش ــ بالاتر از قانون نباشد. اما بعد از مجلس دوم، بهتدریج روح مشروطه از بین رفت و دوباره تمرکز قدرت بازگشت.»
کامران میپرسد: «اما آیا واقعاً میشد در آن شرایط آشفته یک دموکراسی واقعی ساخت؟ کشور زیر فشار روس و انگلیس بود، شورشهای محلی جریان داشت، دولت مرکزی تقریباً وجود نداشت.»
داریوش پاسخ میدهد: «دموکراسی کامل نه، اما میشد روندی تدریجی برای محدود کردن قدرت ایجاد کرد. مشکل این بود که دولت مدرن ساخته شد، اما جامعه مدنی و فرهنگ سیاسی دموکراتیک ساخته نشد.»
سوگند با جدیت وارد بحث میشود: «از منظر سلطنتطلبان، شاه در دوره پهلوی نماد توسعه و رفاه بود و بر این اساس لزوم بازگشت نظام شاهی را توجیه میکنند. اما مسئله اینجاست که بسیاری از کسانی که از رضاشاه ستایش میکنند، عملاً معتقدند ایران “لیاقت آزادی” نداشت و فقط با زور و جباریت میتوانست مدرن شود.»
او لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: «منتقدان سلطنت میگویند اگر صداقتی در کار باشد، سلطنتطلبان باید دستکم بپذیرند که پروژه مشروطه در دوره پهلوی شکست خورد. چون مشروطه اساساً برای محدود کردن قدرت شاه شکل گرفته بود، نه برای بازسازی اقتدار سلطنت.»
کامران کمی ناراحت میشود و می گوید «اما نمیشود تمام دستاوردهای آن دوران را نادیده گرفت. ایران در دهههای چهل و پنجاه رشد اقتصادی بالایی داشت، طبقه متوسط گسترش پیدا کرد، زنان حق رأی گرفتند، آموزش توسعه یافت.»
سوگند بلافاصله پاسخ میدهد: «اما همان دلار نفتی که پایه رشد و ایجاد طبقه متوسط بد ، پایه استبداد هم شد. حکومت نفتی نیاز کمتری به جامعه و مالیات مردم داشت، بنابراین پاسخگوییاش هم کمتر شد. توسعه ناموزون، فساد، شکاف طبقاتی و سرکوب سیاسی، همه در کنار هم رشد کردند. انقلاب ۵۷ فقط محصول توطئه یا هیجان مذهبی نبود؛ نتیجه انباشت همین تضادها بود.»
داریوش سر تکان میدهد. «و شاید تراژدی تاریخ ایران همین باشد؛ اینکه هم سلطنت و هم جمهوری اسلامی، هر دو در نهایت به تمرکز قدرت رسیدند. یکی با تاج، یکی با عمامه.»
کامران آرام میگوید: «اما جمهوری اسلامی نشان داد که مشکل فقط سلطنت نبود. حکومت مذهبی حتی اقتدارگراتر، فاسدتر و ناکارآمدتر شد.»
سوگند پاسخ میدهد: «اگر چه بنطر ما مقایسه رژیم سلطنت استبدادی محمدرضا شاه با رژیم دیکتاتوری فاشیستی مذهبی جمهوری اسلامی نادرست است اما نقد جمهوری اسلامی نباید باعث تقدیس گذشته شود. بخشی از جامعه امروز از جمهوری اسلامی عبور کرده، اما الزاماً به این معنا نیست که خواهان بازگشت سلطنت است.»
داریوش جمعبندی میکند: «شاید مسئله اصلی امروز ایران این باشد که چگونه میتوان هم با استبداد مذهبی مقابله کرد، هم از بازتولید اقتدارگرایی در هر شکل دیگری جلوگیری کرد. یعنی نه بازگشت به ولایت فقیه، نه بازگشت به ولایت سلطنت.»
بخش دوم: انقلاب مشروطه و شکست پروژه محدودسازی قدرت
باران همچنان آرام بر شیشههای خانه قدیمی میکوبید. بخار چای فضای اتاق را پر کرده بود. گفتوگو از نقد جمهوری اسلامی و سلطنت پهلوی، آرامآرام به ریشههای عمیقتر بحران سیاسی ایران رسید؛ به انقلاب مشروطه، نقطهای که هر سه نفر آن را آغاز سیاست مدرن در ایران میدانستند، هرچند برداشتشان از آن متفاوت بود.
داریوش جرعهای چای مینوشد و ادامه میدهد: «انقلاب مشروطه شاید بزرگترین تلاش ایرانیان برای مهار قدرت مطلقه بود. مردم فقط نمیخواستند شاه عوض شود؛ آنها میخواستند رابطه حکومت و ملت تغییر کند. برای نخستین بار مفاهیمی مثل قانون اساسی، مجلس، مسئولیت دولت در برابر ملت، آزادی مطبوعات و محدود بودن قدرت سیاسی وارد فرهنگ سیاسی ایران شد.»
او مکثی میکند و با هیجان بیشتری ادامه میدهد: «باید درک کنیم که در آغاز قرن بیستم، این مفاهیم در خاورمیانه تقریباً انقلابی بودند. در جامعهای که شاه “سایه خدا” محسوب میشد و قدرت مشروعیت آسمانی داشت، اینکه گروهی از مردم بگویند شاه باید تابع قانون باشد، تحول کوچکی نبود.»
سوگند سر تکان داده و پاسخ میدهد:«درست است، اما نباید مشروطه را اسطورهسازی کرد. همان انقلاب هم محدودیتهای جدی طبقاتی و اجتماعی داشت. بخش بزرگی از مردم ــ دهقانان، زنان، کارگران و فرودستان ــ عملاً بیرون از ساختار قدرت باقی ماندند. رهبری جنبش بیشتر در دست تجار بازار، بخشی از روحانیت و روشنفکران شهری بود.»
داریوش پاسخ میدهد: «طبیعی هم بود. جامعه آن زمان هنوز صنعتی نشده بود. طبقه کارگر مدرن تازه در حال شکلگیری بود. اما اهمیت مشروطه در این بود که اصل حاکمیت مطلقه را شکست.»
سوگند آرام اما قاطع میگوید: «اما همان مشروطه هم در نهایت نتوانست مسئله تمرکز قدرت را حل کند. حتی بخشی از رهبرانش هنوز ذهنیتی نخبهگرایانه داشتند. بسیاری از آنها به مردم عادی اعتماد نداشتند و میترسیدند تودهها “آشوب” ایجاد کنند.»
کامران که تا آن لحظه ساکت مانده بود، وارد بحث میشود: «ولی باید شرایط آن زمان را هم دید. کشور عملاً میان روس و انگلیس تقسیم شده بود. دولت مرکزی ضعیف بود. شورشهای محلی، ناامنی و مداخله خارجی همهجا وجود داشت. مجلس مشروطه خیلی زود به میدان درگیری جناحها و رقابت قدرتهای خارجی تبدیل شد.»
او ادامه میدهد: «گاهی احساس میکنم روشنفکران ایرانی بیش از حد ایدهآلیستی بودند. تصور میکردند صرف نوشتن قانون اساسی میتواند یکشبه جامعه را دموکراتیک کند.»
سوگند بلافاصله پاسخ میدهد: «اما همین استدلال بعدها به توجیه استبداد تبدیل شد. همیشه گفتهاند چون جامعه آماده نبود، چون کشور در بحران بود، چون دشمن خارجی وجود داشت، پس باید آزادی را تعطیل کرد.»
کامران میگوید:«نه، منظورم تعطیلی آزادی نیست. اما واقعیت این است که مشروطه نتوانست دولت کارآمد بسازد.»
داریوش آرام وارد بحث میشود: «مشکل دقیقاً همینجا بود. مشروطه میخواست هم دولت مدرن بسازد و هم قدرت را محدود کند، اما این دو پروژه با هم پیش نرفتند. دولت ضعیف ماند، ولی نهادهای دموکراتیک هم فرصت ریشه دواندن پیدا نکردند.»
او کمی جلوتر میآید و ادامه میدهد: «بعد از مجلس دوم، بهتدریج نوعی عقبگرد آغاز شد. مشروطه بهجای آنکه تبدیل به فرهنگ سیاسی شود، به متنی حقوقی محدود ماند. ارتش، دربار و بوروکراسی مدرن بهتدریج بر نهادهای انتخابی غلبه کردند.»
سوگند میگوید: «و همین نشان میدهد که استبداد در ایران فقط محصول یک فرد یا یک شاه نبود؛ ساختار اجتماعی و سیاسی هم آن را بازتولید میکرد. حتی بخشی از روشنفکران مشروطهخواه هم وقتی با بحران و بیثباتی روبهرو شدند، به این نتیجه رسیدند که جامعه به “دست آهنین” نیاز دارد.»
کامران لبخند تلخی میزند. «شاید هم واقعاً نیاز داشت.»
سوگند سریع پاسخ میدهد: «این همان منطق خطرناک تاریخ ایران است؛ اینکه همیشه یک منجی مقتدر باید کشور را نجات دهد. از رضاشاه تا خمینی، از شاه تا ولیفقیه، همیشه جامعه میان ترس از هرجومرج و ترس از استبداد سرگردان بوده.»
داریوش با تأمل میگوید: «در واقع، مشروطه نخستین تلاش برای شکستن همین چرخه بود. مسئله اصلی مشروطه فقط تأسیس مجلس نبود؛ مسئله این بود که قدرت دیگر شخصی و مقدس نباشد.»
او ادامه میدهد: «پیش از مشروطه، دولت عملاً ملک شخصی شاه محسوب میشد. خزانه، ارتش، مالیات و حتی جان مردم، بخشی از قدرت سلطنت بود. مشروطه میخواست این رابطه را تغییر دهد و دولت را به نهادی عمومی تبدیل کند.»
سوگند اضافه میکند:«اما ساختار اقتصادی و اجتماعی اجازه نداد این پروژه کامل شود. جامعه هنوز فئودالی، مذهبی و بهشدت نابرابر بود. سواد عمومی پایین بود و نهادهای مستقل مدنی ضعیف بودند.»
کامران میگوید:«و همین ضعفها باعث شد بخشی از جامعه از آزادی بترسد. وقتی مجلس ضعیف بود، امنیت هم از بین میرفت. مردم ثبات میخواستند.»
سوگند جواب میدهد: «اما ثبات بدون آزادی، دوباره به استبداد ختم شد.»
داریوش سر تکان میدهد. «رضاخان دقیقاً از دل همین بحران بیرون آمد؛ بحران دولتی ضعیف، جامعهای خسته از آشوب و نخبگانی که به این نتیجه رسیده بودند بدون تمرکز قدرت، کشور از هم میپاشد.»
کامران میگوید:«و نمیشود انکار کرد که رضاشاه توانست دولت مرکزی مدرن بسازد.»
سوگند پاسخ میدهد: «اما به قیمت نابودی همان نهادهای نیمبند مشروطه. مجلس ضعیف شد، احزاب تعطیل شدند، مطبوعات سرکوب شدند و ارتش و بوروکراسی جای سیاست را گرفتند.»
داریوش با لحنی آرام اما اندوهگین میگوید: «تراژدی مشروطه همین بود؛ پروژهای که قرار بود قدرت را محدود کند، در نهایت به دولتی منتهی شد که دوباره قدرت را متمرکز کرد.»
لحظهای سکوت بر اتاق حاکم میشود. صدای باران تندتر شده است.
سوگند آرام میگوید: «شاید به همین دلیل است که امروز هم بسیاری از مردم نسبت به هر نوع رهبری کاریزماتیک و متمرکز حساساند. چون تجربه تاریخی ایران نشان داده قدرت، حتی اگر با شعار نجات کشور آغاز شود، خیلی زود میتواند دوباره به استبداد تبدیل شود.»
کامران آهی میکشد. «اما از طرف دیگر، جامعه هنوز از فروپاشی و جنگ داخلی هم میترسد. این ترس واقعی است.»
داریوش به پنجره خیره میشود. «و شاید مسئله اصلی سیاست در ایران همین باشد؛ چگونه میتوان دولتی ساخت که هم قدرتمند باشد و هم محدود؛ هم بتواند کشور را اداره کند و هم نتواند آزادی را نابود کند.»
سوگند آرام میگوید: «یعنی همان رؤیای ناتمام مشروطه.»
بخش سوم: رضاشاه — دولتسازی یا استبداد مدرن؟
باد شدیدی پردههای اتاق را تکان میدهد و بوی قورمه سبزی در اتاق پیپیده بود . بحث آرامآرام از مشروطه به دورهای میرسد که بهگفته بسیاری از تاریخنگاران، نقطه پایان عملی پروژه مشروطه و آغاز دولت مدرن متمرکز در ایران بود: دوران رضاشاه.
کامران که آشکارا به این بخش از تاریخ علاقه بیشتری دارد، با شور و اطمینان بیشتری شروع میکند:
«باید منصف بود. رضاشاه کشوری پراکنده، قبیلهای و نیمهفروپاشیده را تحویل گرفت. دولت مرکزی عملاً اقتدار نداشت. امنیت جادهها وجود نداشت. خزانه کشور خالی بود. نفوذ روس و انگلیس همهجا دیده میشد. در چنین شرایطی، رضاشاه توانست پایههای دولت مدرن را بسازد.»
او ادامه میدهد: «راهآهن سراسری ساخت، ارتش مدرن ایجاد کرد، آموزش نوین را گسترش داد، دانشگاه تهران تأسیس شد، ثبت احوال و دادگستری مدرن شکل گرفت، قدرت قبایل و خوانین محلی محدود شد و برای نخستین بار دولت مرکزی توانست در سراسر کشور حضور واقعی پیدا کند.»
سوگند بلافاصله پاسخ میدهد: «اما به چه قیمتی؟ مسئله فقط ساختن راهآهن و ارتش نیست. سؤال این است که این مدرنسازی بر چه نوع رابطهای میان دولت و جامعه بنا شد؟ رضاشاه همزمان با ساختن دولت مدرن، همه نهادهای مستقل را نابود کرد: احزاب بسته شدند، مطبوعات سانسور شدند، اتحادیهها شکل نگرفتند و مخالفان یا تبعید شدند یا زندانی.ذکر این نکته بد نیست که رضاشاه برخلاف آتاتورک که مدرنیته را نیز برای ترکیه به ارمغان اورد صرفا طرفدار نوسازی یا تجددآمرانه بود و به همین علت هم پروژه او عملا ناتمام نماند.»
کامران میگوید: «شاید چون کشور در آن مرحله هنوز تحمل آشوب سیاسی را نداشت.»
سوگند خندهای کوتاه میکند. «این همان منطق آشنای اقتدارگرایی است: مردم هنوز آماده آزادی نیستند. دقیقاً همین استدلال بعدها توسط محمدرضاشاه و بعدتر جمهوری اسلامی هم تکرار شد.»
داریوش که میان آن دو نشسته، آرام وارد بحث میشود:«واقعیت این است که رضاشاه پروژهای دوگانه داشت: از یک سو دولت مدرن میساخت و از سوی دیگر، سیاست را از جامعه میگرفت. یعنی بوروکراسی، ارتش و دستگاه اداری مدرن شدند، اما جامعه مدنی مدرن شکل نگرفت.»
او ادامه میدهد: «در اروپا، دولت مدرن همراه با رشد تدریجی احزاب، پارلمان، اتحادیهها و مطبوعات مستقل شکل گرفت. اما در ایران، دولت مدرن پیش از جامعه مدنی مدرن ساخته شد و همین باعث شد تمرکز قدرت دوباره بازتولید شود.»
کامران با لحنی دفاعی میگوید: «اما مگر رضاشاه انتخاب دیگری هم داشت؟ کشور در آستانه فروپاشی بود. شوروی در شمال نفوذ داشت، انگلیس در جنوب. ایلات و عشایر مسلح بودند. اگر دولت مرکزی قوی شکل نمیگرفت، شاید اصلاً ایران یکپارچه باقی نمیماند.»
سوگند جواب میدهد: «اما مسئله این است که چرا همیشه “نجات کشور” بهانه تعطیلی آزادی میشود؟ چرا هر بار که دولت قوی شده، جامعه ضعیفتر شده؟»
کامران کمی مکث میکند. «چون دولتهای ضعیف در ایران معمولاً به هرجومرج ختم شدهاند.»
سوگند میگوید: «و دولتهای بیش از حد قدرتمند هم به استبداد ختم شدهاند.»
داریوش لبخند تلخی میزند. «و شاید تراژدی تاریخ ایران همین باشد؛ ناتوانی در ایجاد تعادل میان دولت مقتدر و جامعه آزاد.»
سکوت کوتاهی برقرار میشود. بعد داریوش ادامه میدهد: «یکی از مشکلات اساسی دوره رضاشاه این بود که قانون اساسی مشروطه عملاً زیر سایه اقتدار سلطنت قرار گرفت. مجلس وجود داشت، اما استقلال واقعی نداشت. انتخابات کنترل میشد. نخستوزیران وابسته بودند. در ظاهر، مشروطه باقی مانده بود، اما در عمل، تمرکز قدرت دوباره بازسازی شد.»
سوگند اضافه میکند:«یعنی نوعی “مشروطه بدون مشروطیت”. قانون اساسی وجود داشت، اما روح آن ــ یعنی محدود کردن قدرت ــ از بین رفته بود.»
کامران پاسخ میدهد: «اما بخشی از جامعه هم از این تمرکز قدرت استقبال میکرد. مردم از ناامنی و آشوب خسته بودند. برای نخستین بار بعد از دههها، دولت توانسته بود امنیت جادهها، نظم اداری و ثبات اقتصادی نسبی ایجاد کند.»
سوگند میگوید: «درست است، اما وقتی جامعه یاد نگیرد اختلافاتش را از طریق سیاست، حزب، انتخابات و نهادهای مدنی حل کند، نتیجهاش انباشت خشم و انفجارهای بعدی خواهد بود.»
داریوش به نکته مهمتری اشاره میکند: «رضاشاه عملاً نوعی “مدرنیزاسیون از بالا” را پیش برد. یعنی دولت تصمیم میگرفت جامعه چگونه لباس بپوشد، چگونه آموزش ببیند، چگونه زندگی کند و حتی چگونه هویت ملی خود را تعریف کند.»
کامران میگوید: «اما بخشی از این اصلاحات ضروری بود. کشف حجاب، آموزش زنان، محدود کردن قدرت روحانیت و ساختن نظام قضایی سکولار، همه گامهایی به سوی مدرنیته بودند.»
سوگند پاسخ میدهد: «مسئله فقط محتوای اصلاحات نیست، بلکه شیوه اعمال آنهاست. وقتی مدرنیزاسیون بدون مشارکت جامعه و با زور دولت پیش میرود، در نهایت واکنش محافظهکارانه تولید میکند.»
داریوش سر تکان میدهد. «و شاید یکی از دلایل قدرت گرفتن روحانیت در دهههای بعد همین بود. چون بخشی از جامعه، مدرنسازی رضاشاهی را نه بهعنوان آزادی، بلکه بهعنوان تحمیل دولتی تجربه کرد.»
کامران با تردید میگوید: «اما نمیشود انکار کرد که رضاشاه نوعی هویت ملی مدرن هم ساخت. دولت مرکزی، زبان فارسی، آموزش سراسری و ناسیونالیسم ایرانی تقویت شدند.»
سوگند پاسخ میدهد: «ولی آن هویت ملی هم اغلب از بالا و با حذف تنوع فرهنگی و قومی ساخته شد. بسیاری از اقوام احساس میکردند بهجای مشارکت در ساختن ملت، باید در الگوی رسمی دولت حل شوند.»
داریوش ادامه میدهد: «همین تناقضها بود که پروژه رضاشاهی را همزمان موفق و ناکام کرد. موفق از این جهت که دولت مدرن ساخت؛ ناکام از این جهت که نتوانست رابطهای دموکراتیک میان دولت و جامعه ایجاد کند.»
سوگند آرام میگوید: «و این دقیقاً همان الگویی است که بعداً در جمهوری اسلامی هم به شکلی دیگر تکرار شد؛ دولت قدرتمند، جامعه ضعیف، و سیاستی که از بالا تعریف میشود.»
کامران آهی میکشد. «اما جمهوری اسلامی حتی همان پروژه نوسازی را هم نابود کرد.»
سوگند پاسخ میدهد: «شاید. اما اگر ساختار سیاسی پهلوی واقعاً دموکراتیک و پاسخگو بود، شاید انقلاب ۵۷ اصلاً به آن شکل رخ نمیداد.»
داریوش به پنجره خیره میشود. «رضاشاه شاید دولت مدرن ساخت، اما شهروند مدرن نساخت. مردم رعیتِ دولت مدرن شدند، نه صاحبان قدرت سیاسی.»
باران همچنان ادامه دارد. سه نفر سکوت میکنند؛ انگار هر سه میدانند که پرسش اصلی هنوز بیپاسخ مانده است: آیا میتوان در ایران دولتی قدرتمند ساخت، بدون آنکه دوباره آزادی قربانی شود؟
بخش چهارم: محمدرضاشاه و مسئله تمرکز قدرت
ساعت به نیمه شب نزدیم شده است . صدای باران آرامتر شده بود، اما فضای بحث سنگینتر میشد. حالا گفتگو به حساسترین و مناقشهبرانگیزترین دوره تاریخ معاصر ایران رسیده بود؛ دورانی که هنوز هم جامعه ایران درباره آن دوپاره است: عصر محمدرضاشاه.
سوگند نخستین کسی بود که سکوت را شکست.
«پس از کودتای ۲۸ مرداد، روند اقتدارگرایی شدیدتر شد. شاه نهفقط سلطنت میکرد، بلکه حکومت هم میکرد. بعد از سقوط دولت مصدق، عملاً پروژه مشروطه شکست خورد و سلطنت دوباره به مرکز اصلی قدرت تبدیل شد.»
کامران بلافاصله واکنش نشان میدهد. «اما نباید همهچیز را فقط از زاویه کودتا دید. ایران در دهههای چهل و پنجاه رشد اقتصادی بزرگی را تجربه کرد. اصلاحات ارضی، صنعتیسازی، توسعه آموزش، گسترش دانشگاهها، برقرسانی، راهسازی و رشد طبقه متوسط اتفاق افتاد. ایران از یک کشور عمدتاً روستایی به جامعهای نیمهصنعتی تبدیل شد.»
او با شور بیشتری ادامه میدهد: «خیلی از خانوادههای نسل ما برای نخستین بار در همان دوران توانستند به دانشگاه بروند، شهرنشین شوند یا از فقر مطلق خارج شوند. نمیشود این تحولات را نادیده گرفت.»
سوگند آرام اما قاطع پاسخ میدهد: «اگر چه اصلاحا ارضی بافت اقتصادی کشوررا از نیمه فئودال – نیمه مستعمره به سرمایه داری وابسته تغییرداد اما رشد اقتصادی بدون آزادی سیاسی پایدار نمیماند. مسئله فقط کارخانه و اتوبان نیست. وقتی احزاب واقعی وجود نداشتند، اتحادیهها سرکوب میشدند، مطبوعات آزاد نبودند و همهچیز به اراده شاه وابسته بود، طبیعی بود که نارضایتیها انباشته شود.»
او ادامه میدهد: «مشکل فقط دیکتاتوری نبود؛ مشکل این بود که حکومت حتی اجازه نمیداد جامعه خودش را نمایندگی کند. مردم یا باید در چارچوب رسمی حکومت حرف میزدند یا حذف میشدند.اتفاقا همین فقدان حضورمردم در حکومت بود مه هردو پهلوی علیرغم خدماتی که مرده بودند وقتی ازایران رفتند کسی مویه نکرد و مردم درست یا نادرست شادی می کردند ؟!»>
داریوش که تا آن لحظه بیشتر گوش میداد، آرام وارد بحث میشود. «بهنظر من، مسئله اصلی این بود که سلطنت پهلوی هرگز نتوانست به یک پادشاهی پارلمانی واقعی تبدیل شود. شاه حاضر نبود قدرت را واقعاً تقسیم کند. نخستوزیران وابسته بودند، مجلس استقلال کافی نداشت و ساواک فضای عمومی را کنترل میکرد.کافیست به کتب خاطرات رجال باقیمانده دوران شاه به خصوص خاطرات اسدالله علم یارغارشاه اشاره کنیم. »
کامران آهی میکشد. «شاید شاه بیش از حد از بیثباتی میترسید. او تجربه اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، سقوط رضاشاه، بحران آذربایجان و بعد هم دوران مصدق را دیده بود. شاید تصور میکرد هر عقبنشینی سیاسی، راه را برای فروپاشی کشور باز میکند.»
سوگند میگوید: «این ترس در همه حکومتهای اقتدارگرا وجود دارد. اما نتیجه معمولاً همان چیزی میشود که حکومت از آن میترسد: انفجار اجتماعی.»
کامران لحظهای سکوت میکند و بعد آرامتر ادامه میدهد: «اما باید شرایط جنگ سرد را هم دید. حکومت پهلوی خودش را در محاصره شوروی، جریانهای چپ رادیکال و اسلامگرایان میدید. شاید شاه فکر میکرد اگر فضا باز شود، کشور به سمت انقلاب یا جنگ داخلی میرود.»
سوگند پاسخ میدهد: «اما سرکوب سیاسی خودش زمینه انقلاب را ساخت. وقتی راه اصلاح بسته میشود، جامعه به سمت انفجار میرود که رفت و آتش انفجار بقدری بود مه هم دربار پهلوی و هم بعدها ودمردم درآن سوختند.»
داریوش میان حرف آن دو میآید. «مشکل دقیقاً این بود که حکومت پهلوی نتوانست میان توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی تعادل برقرار کند. دولت مدرن شد، اقتصاد رشد کرد، اما ساختار سیاسی همچنان شخصمحورسنتی باقی ماند.»
او ادامه میدهد: «در ظاهر، ایران قانون اساسی، مجلس و انتخابات داشت؛ اما در عمل، قدرت اصلی در دربار متمرکز بود. شاه نهفقط فرمانده ارتش، بلکه تصمیمگیر اصلی سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ بود.»
کامران میگوید: «ولی بخشی از جامعه هم از این تمرکز قدرت حمایت میکرد. طبقه متوسط جدید، تکنوکراتها و حتی بخشی از بورژوازی صنعتی، ثبات و رشد اقتصادی میخواستند.»
سوگند پاسخ میدهد: «تا زمانی که بحرانها شروع شد. مشکل این بود که توسعه اقتصادی، جامعه را مدرنتر کرد اما سیاست را مدرن نکرد. هزاران نفر وارد دانشگاه شدند، شهرنشینی گسترش پیدا کرد، رسانهها توسعه یافتند، اما نظام سیاسی همچنان بسته و عقب مانده باقی ماند.اتفاقا بخشی از بورژوازی ستنی و طبقه متوسط جژئ ناراضیان و مخالفان درآمدند! بدنیست برای اطلاعات بیشتر به تاریخ شفاهی هاروارد که در یوتیوب کاملا قابل دسترسی و حاوی مصاحبه های متععد با سران حکومت شاه بود مراجعه کنید تا عمق مشکلات سیاسی را بدانید »
داریوش سر تکان میدهد. «و همین تناقض خطرناک بود؛ جامعه مدرنتر میشد، اما ساختار قدرت همچنان سنتی و شخصی باقی مانده بود.»
سوگند ادامه میدهد: «حتی حزب رستاخیز هم نمونه همین بحران بود. شاه بهجای پذیرش رقابت سیاسی، تصمیم گرفت همه را زیر یک حزب حکومتی جمع کند. عملاً گفت یا عضو حزب شوید یا کشور را ترک کنید.درواقع شاه هم به حکومت های ملی منطقه ای نظیر بعثی ها روی آورده بود که با یک حزب به اداره کشور پرداخته وهمگی نیز سرنگون شدند. »
کامران با لحنی دفاعی میگوید: «شاه فکر میکرد چندحزبیبودن در شرایط ایران فقط باعث هرجومرج و نفوذ خارجی میشود.»
سوگند میخندد. «دقیقاً همان استدلالی که جمهوری اسلامی هم درباره سرکوب مخالفان استفاده میکند.علاوه بر این که شاه ملون ومذبدب فکری هم شده بود . اخیرا کتاب روابط هویداو شاه بدون معما تالیف عباس توفیق از مدیران مجله فکاهی توفیق منتشرشده که حاوی نکات بسیارقابل تاملی در سیاست ورزی دوران شاه می باشد»
داریوش آرام میگوید: «مشکل اصلی شاید این بود که شاه میان “دولت” و “خودش” تفاوت قائل نبود. یعنی تصور میکرد بقای کشور با بقای شخص او یکی است.در یک نظام مشروطه واقعی، پادشاه باید نماد وحدت باشد، نه مرکز همه تصمیمات سیاسی. اما محمدرضاشاه بهتدریج از پادشاه مشروطه به حاکمی اجرایی تبدیل شد.»
سوگند اضافه میکند: «و همین باعث شد همه بحرانها مستقیماً به شخص شاه گره بخورد. وقتی نارضایتی بالا رفت، دیگر هیچ نهاد مستقلی وجود نداشت که بتواند بحران را جذب کند.»
کامران میگوید: «اما نباید نقش نیروهای مذهبی و فضای جهانی آن زمان را هم نادیده گرفت. موج ضدآمریکایی، بحران نفت، رشد اسلام سیاسی و فضای انقلابی دهه هفتاد میلادی هم تأثیر داشت.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است، اما اگر فضای سیاسی بازتر بود، شاید نیروهای دموکراتیک و سکولار میتوانستند قویتر شوند و روحانیت انحصار اپوزیسیون را به دست نگیرد.»
داریوش آرام میگوید: «یکی از تراژدیهای دوران پهلوی همین بود؛ حکومت چپها، ملیگرایان و نیروهای مستقل را سرکوب کرد، اما در نهایت، تنها نیروی سازمانیافتهای که باقی ماند، روحانیت بود.»
سوگند سر تکان میدهد. «و نتیجهاش این شد که انقلاب، بهجای آنکه به دموکراسی برسد، به جمهوری اسلامی ختم شد.»
کامران آهسته میگوید:«شاید شاه خیلی دیر فهمید که جامعه تغییر کرده است.»
داریوش پاسخ میدهد: «و شاید مشکل بزرگتر این بود که حکومت تصور میکرد توسعه اقتصادی بهتنهایی برای مشروعیت کافی است.»
سوگند به پنجره خیره میشود. «اما مردم فقط نان نمیخواهند؛ آزادی، کرامت و حق مشارکت هم میخواهند. سکوتی سنگین اتاق را پر میکند. سه نفر هرکدام در ذهن خود به این فکر میکنند که آیا تاریخ ایران دوباره ممکن است همان چرخه را تکرار کند؟
دولتی مدرن، اما غیرپاسخگو. رشد اقتصادی، بدون آزادی سیاسی. و جامعهای که دیر یا زود، دوباره منفجر میشود.
بخش پنجم: انقلاب 13۵۷ و بازتولید اقتدارگرایی
هوای اتاق سنگینتر شده بود. بحث حالا به زخمی رسیده بود که هنوز بعد از دههها در حافظه جمعی ایرانیان باز است؛ انقلاب ۱۳۵۷.
هر سه نفر میدانستند که بدون فهم این نقطه تاریخی، فهم امروز ایران ممکن نیست.
داریوش سکوت کوتاهی میکند و بعد آرام میگوید: «انقلاب ۵۷ فقط نتیجه اشتباهات سلطنت نبود؛ نتیجه ضعف تاریخی نهادهای دموکراتیک هم بود. وقتی شاه سقوط کرد، جامعه فاقد ساختارهای مستقل و نیرومند برای مدیریت انتقال قدرت بود.»
او ادامه میدهد: «در کشورهای دیگر، وقتی حکومتهای اقتدارگرا سقوط میکنند، معمولاً احزاب ریشهدار، اتحادیهها، مطبوعات آزاد یا نهادهای مدنی میتوانند بخشی از خلأ قدرت را پر کنند. اما در ایران، تقریباً همه این نهادها یا سرکوب شده بودند یا بسیار ضعیف بودند.»
سوگند اضافه میکند: «و نیروهای سیاسی هم تجربه همکاری دموکراتیک نداشتند. فرهنگ حذف، پیشواگرایی و انحصارطلبی بسیار قوی بود. تقریباً همه جریانها خودشان را حقیقت مطلق میدانستند.»
کامران آهسته میگوید: «اما جمهوری اسلامی نشان داد که مشکل فقط سلطنت نبود. حکومت مذهبی حتی اقتدارگراتر، خشنتر و ایدئولوژیکتر شد.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است. جمهوری اسلامی بسیاری از بدترین ویژگیهای استبداد سنتی و مدرن را با هم ترکیب کرد؛ تمرکز قدرت، ایدئولوژی رسمی، سرکوب سازمانیافته، کنترل فرهنگی و حذف مخالفان.»
داریوش سر تکان میدهد. «نکته تلخ تاریخ ایران همین است: ما چند بار علیه استبداد انقلاب کردیم، اما دوباره به اشکال جدید اقتدارگرایی رسیدیم.»
سپس کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «اما برای فهم انقلاب ۵۷ باید یک مسئله مهم را دید: اشتباه تاریخی حکومت پهلوی در برخورد با نیروهای سیاسی.»
سوگند بلافاصله وارد بحث میشود.
«دقیقاً. حکومت شاه تقریباً همه نیروهای سکولار، چپ، ملی و دموکرات را سرکوب کرد، اما در برابر بخشی از شبکه سنتی مذهبی با نوعی مماشات رفتار کرد.»
کامران با تردید میگوید: «شاید چون حکومت تصور میکرد خطر اصلی از جانب چپها و شوروی است.»
سوگند پاسخ میدهد: «و همین یکی از بزرگترین اشتباهات راهبردی شاه بود. ساواک با شدیدترین شکل ممکن چپها، دانشجویان، اتحادیهها، نویسندگان و نیروهای ملی را سرکوب میکرد، اما بخش مهمی از شبکه مساجد، هیئتها و روحانیت سنتی امکان بازتولید اجتماعی داشت. این در حالی بود که امروز همه میدانیم قدرت چپ وملی گرایان بسیار کمتراز برآورد ساواک بود و حتی گفته میشود پرویز نیکخواه که خود روزگاری از سردمداران چپ و بعد از ازادی از زندان به خدمت رژیم شاه درامده بود دریک گزارش مبسوط قدرت یابی مذهبی ها را به شاه و دستگاه گوشزد کرده بود اما کوگوش شنوا »
او ادامه میدهد:«شاه تصور میکرد روحانیت نیرویی سنتی و غیرمدرن است که چون یکبار د دوره مودتای 28 مرداد 1332 به یاری سلطنت امده ، در نهایت خطری برای سلطنت ایجاد نمیکند، در حالی که همان شبکه مذهبی بهتدریج تبدیل به گستردهترین سازمان اجتماعی مخالف حکومت شد.»
داریوش توضیح میدهد: «باید به فضای جنگ سرد هم توجه کرد. حکومت پهلوی، تحت تأثیر آمریکا و فضای جهانی ضدکمونیستی، چپها را خطر اصلی میدانست. در نتیجه تقریباً همه ظرفیت سرکوب متوجه نیروهای چپ و ملی شد.»
کامران آهی میکشد. «و شاید حکومت فکر میکرد روحانیت را راحتتر میشود کنترل کرد.»
سوگند میگوید: «اما تاریخ دقیقاً برعکس پیش رفت. وقتی همه نیروهای مدرن و سکولار سرکوب شدند، تنها نیرویی که توانست شبکه اجتماعی گسترده خود را حفظ کند، روحانیت بود.»
داریوش ادامه میدهد: «حتی بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی آن زمان هم متوجه عمق خطر نشدند. بخشی از چپها، اسلام سیاسی را ضدامپریالیست میدیدند و تصور میکردند روحانیت پس از سقوط شاه کنار میرود.»
سوگند تلخ میخندد. «و نتیجه این شد که نیرویی که کمترین باور را به دموکراسی و تکثر سیاسی داشت، با شیادی تمام قدرت را قبضه کرد.»
کامران با صدایی آرام میگوید: «اما آیا واقعاً شاه راه دیگری داشت؟ در آن فضای جنگ سرد، بسیاری از جنبشهای چپ مسلح شده بودند. ترور و مبارزه چریکی هم وجود داشت.»
سوگند پاسخ میدهد: «بله، بخشی از چپها به مبارزه مسلحانه روی آوردند، اما باید پرسید چرا؟ وقتی همه راههای فعالیت قانونی بسته شود، بخشی از اپوزیسیون رادیکال میشود.اگرچه از نیمه دوم سال 1355 عملا هردوگروه عمده مسلح عملا نابودشده و یا در خانه های تیمی فقط به بقای خود می اندیشدند»
داریوش وارد بحث میشود. «مشکل بزرگ حکومت پهلوی این بود که میان اپوزیسیون دموکراتیک و اپوزیسیون برانداز تفاوت قائل نشد. همه زیر چتر “تهدید امنیتی” قرار گرفتند.»
او ادامه میدهد: «اگر فضای سیاسی بازتری وجود داشت، اگر احزاب مستقل و انتخابات واقعی شکل میگرفت، شاید بخش بزرگی از جامعه جذب نیروهای دموکراتیک میشد و روحانیت نمیتوانست رهبری کامل انقلاب را در دست بگیرد.»
کامران به فکر فرو میرود. «شاید شاه خیلی دیر متوجه شد که بحران فقط امنیتی نیست، بلکه بحران مشروعیت است.»
سوگند پاسخ میدهد: «دقیقاً. حکومت تصور میکرد با توسعه اقتصادی، خرید تسلیحات و نمایش مدرنیزاسیون میتواند مشروعیت بخرد. اما جامعه فقط مصرفکننده رفاه نیست؛ مردم میخواهند در قدرت سهیم باشند.»
داریوش اضافه میکند: «و وقتی مشارکت سیاسی ممکن نباشد، حتی دستاوردهای توسعه هم شکننده میشوند.»
سوگند ادامه میدهد: «در سالهای آخر حکومت پهلوی، جامعه دچار شکاف عمیقی شده بود. طبقه متوسط مدرن رشد کرده بود، اما حق مشارکت سیاسی نداشت. مهاجرت روستاییان به شهرها گسترده شده بود، اما حاشیهنشینی و نابرابری هم بیشتر شده بود.»
کامران میگوید: «و بحران نفت و فساد هم وضعیت را بدتر کرد.»
داریوش سر تکان میدهد. «بله. افزایش ناگهانی درآمد نفت، دولت را ثروتمندتر کرد، اما وابستگی حکومت به جامعه را کمتر کرد. حکومت نفتی کمتر نیازمند پاسخگویی است.»
سوگند آرام میگوید: «و همین ساختار بعداً در جمهوری اسلامی هم ادامه پیدا کرد.»
لحظهای سکوت برقرار میشود.
بعد داریوش ادامه میدهد: «ما مشروطه خواهان امروز، دستکم در نظریه، میگوییم مسئله اصلی مهار قدرت است؛ چه قدرت شاه باشد، چه روحانیت، چه رهبر انقلابی. ما در پی نوعی گذار دموکراتیک هستیم که در آن قدرت به قانون و نهادهای انتخابی محدود شود.»
سوگند با دقت نگاهش میکند. «اما منتقدان میگویند همین پروژه “مشروطهکردن سلطنت” چند بار در تاریخ ایران شکست خورده است. از مجلس اول تا دوران محمدرضاشاه، هر بار سلطنت دوباره بر قانون درغیاب پاسخگوئی و حساب دهی شاه و حاکمیت غلبه کرده.»
داریوش آرام پاسخ میدهد: «درست است. و به همین دلیل بخشی از مشروطهخواهان امروز هم معتقدند بدون فرهنگ دموکراتیک، بدون جامعه مدنی مستقل و بدون تفکیک واقعی قوا، هیچ متنی ــ حتی بهترین قانون اساسی ــ نمیتواند جلوی بازتولید استبداد را بگیرد.»
کامران آهی میکشد. «شاید مشکل بزرگتر تاریخ ایران این بوده که همیشه یا دولت بسیار ضعیف بوده یا بسیار قدرتمند؛ اما هیچوقت دولت پاسخگو نداشتیم.»
سوگند به آرامی میگوید: «و شاید انقلاب ۵۷ بزرگترین هشدار تاریخ ایران بود؛ اینکه سرکوب آزادی، حتی اگر با نام توسعه و نوسازی انجام شود، در نهایت میتواند راه را برای اقتدارگرایی خطرناکتری باز کند.»
او ادامه داد «یکی از بزرگترین اشتباهات حکومت پهلوی این بود که تصور میکرد میتواند بحران مشروعیت سیاسی را صرفاً با ابزار امنیتی حل کند. ساواک فقط یک سازمان اطلاعاتی نبود؛ برای بخش بزرگی از جامعه، نماد ترس، سانسور و سرکوب شده بود.»
کامران کمی مکث میکند. «اما باید فضای آن دوره را هم دید. حکومت خودش را درگیر جنگ سرد، تهدید شوروی، فعالیت گروههای چریکی و بحرانهای منطقهای میدید.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است، اما مشکل این بود که مرز میان مخالف مسلح، منتقد سیاسی، دانشجو، نویسنده و حتی روشنفکر مستقل از بین رفته بود. ساواک تقریباً هر صدای مستقلی را بالقوه تهدید امنیتی میدید. شما فیلم مستند پنج قسمتی اخیر آقای پرویزثابتی مقام اصلی امنیتی آن دوران را گوش کنید که ادعا میکند که کتاب «اولدوز و کلاغها» اثری در جهت ترویج افکار کمونیستی و مارکسیستی در میان کودکان و نوجوانان بوده زیرا در دیدگاه امنیتی ثابتی، کلاغها در این داستان نمادی از مبارزه و شورش علیه وضعیت موجود (نماد ظلم) تلقی شدهاند.».
داریوش وارد بحث میشود. «در بسیاری از کشورها، سرویسهای امنیتی وظیفه مقابله با تهدیدات واقعی را دارند، اما در ایرانِ آن دوره، ساواک به ابزاری برای کنترل کامل فضای سیاسی و فرهنگی تبدیل شد.»
سوگند ادامه میدهد: «سانسور مطبوعات، کنترل دانشگاهها، شنود تلفنها، نفوذ در احزاب و انجمنها، بازداشتهای گسترده، شکنجه زندانیان سیاسی، ممنوعیت فعالیت اتحادیهها و فضای دائمی ترس، باعث شد جامعه یاد نگیرد چگونه اختلافاتش را بهصورت سیاسی و مدنی حل کند.»
کامران آرام میگوید: «اما بخشی از اپوزیسیون هم به سمت مبارزه مسلحانه رفته بود.»
سوگند پاسخ میدهد: «بله، اما خود این رادیکالشدن تا حدی محصول بستهبودن کامل فضای سیاسی بود. وقتی انتخابات واقعی وجود ندارد، حزب مستقل اجازه فعالیت ندارد و مطبوعات آزاد نیستند، بخشی از مخالفان به این نتیجه میرسند که راهی جز خشونت باقی نمانده.»
داریوش اضافه میکند: «اشتباه شاه این بود که همه بحرانها را امنیتی میدید. در حالی که بخش مهمی از نارضایتیها سیاسی و اجتماعی بود. حکومت تصور میکرد اگر سازمانهای سیاسی را سرکوب کند، ثبات حفظ میشود؛ اما در عمل، فقط نارضایتیها را به زیرزمین فرستاد.»
سوگند با تلخی میگوید: «و نتیجه این شد که نسل بزرگی از فعالان سیاسی یا زندانی شدند، یا شکنجه شدند، یا به مبارزه زیرزمینی روی آوردند. حکومت بهجای ایجاد فضای رقابت سیاسی، جامعه را دو قطبی کرد: یا اطاعت کامل، یا حذف.حتی برخی نظامیان ارشد بازمانده رژیم شاه که بخارج پناهنده شدند در مصاحبه های خود از ارعاب و رفتار ساواک دربین خود نظامیان هم گله مند بوده اند چه رسد به مردم عادی ؟!»
کامران آهی میکشد. «شاید شاه بیش از حد به دستگاه امنیتی اعتماد کرده بود که بنظر می رسد با قرائن و شواهد امروز نقش پرویز ثابتی در پنهان نگهداشتن علل اساسی و قرابت ونزدیکی خاص ثابتی با امیرعباس هویدا در پاپوش سازی برای دولتمردان نیک نام دوره شاه نظیر دکتر عالیخانی این موضوع جای تامل بسیاردارد»
داریوش سر تکان میدهد. «و این اتفاق خطرناکی است؛ وقتی حکومت بهجای شنیدن جامعه، فقط گزارشهای امنیتی را ببیند، آرامآرام از واقعیت اجتماعی جدا میشود.»
سوگند ادامه میدهد: «ساواک فقط مخالفان را سرکوب نکرد؛ فضای فکری جامعه را هم خفه کرد. بسیاری از نویسندگان، روزنامهنگاران و استادان دانشگاه زیر فشار دائمی بودند. حتی کسانی که خواهان اصلاحات آرام و قانونی بودند، اغلب زیر سوءظن قرار میگرفتند.ساواک حتی ازطریق تهیه گزارشات خاص فضای فکری شاه را هم در اختیارگرفته بود »
کامران میگوید: «اما برخی سلطنتطلبان امروز معتقدند شدت عمل حکومت هنوز هم کافی نبود و شاه بیش از حد نرمش نشان داد.»
سوگند خندهای تلخ میکند. «همین نگاه است که بسیاری را نگران میکند. شما نگاه کنید کتاب ماهی سیاه کوچولو از طرف خود حکومت جایزه کتاب سال می گیرد اما ازنظر ساواک به عنوان کتاب مخرب و خطرناک طبقه بندی شده بود .برای همین اگر نقد واقعی به گذشته وجود نداشته باشد، خطر بازتولید همان فرهنگ اقتدارگرایانه باقی میماند.»
داریوش آرام میگوید: «مشکل فقط شکنجه و زندان نبود؛ مسئله مهمتر این بود که حکومت اجازه نداد سیاست به فرآیندی عادی، قانونی و رقابتی تبدیل شود. وقتی همه راههای مشارکت بسته میشود، جامعه یا منفعل میشود یا انفجاری.»
سوگند ادامه میدهد: «و در نهایت، همان دستگاه امنیتی عظیم هم نتوانست انقلاب را متوقف کند. چون بحران اصلی، بحران مشروعیت بود، نه صرفاً امنیت.عین همین امروز که رژیم در بحبوبه اعتراضات دیماه بیش از جندصدهزارنفررا بازداشت اما امنیت ازمنظر دستگاه سرکوب وجودندارد»
کامران به نقطهای روی میز خیره میشود. «شاید شاه خیلی دیر فهمید که ترس، جای مشروعیت را نمیگیرد.»
داریوش آرام پاسخ میدهد: «و شاید مهمترین درس آن دوره همین باشد: هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه جامعه را فقط با توسعه اقتصادی و دستگاه امنیتی اداره کند. وقتی آزادی، مشارکت و اعتماد عمومی از بین برود، حتی قدرتمندترین حکومتها هم ناگهان فرو میریزند.»
بخش ششم: نگرانی از بازگشت اقتدارگرایی در لباس پادشاهی
هوای اتاق سنگینتر شده بود. بحث حالا دیگر فقط درباره گذشته نبود؛ درباره آیندهای بود که هنوز شکل نگرفته، اما سایه ترسها و تجربههای تاریخی بر آن افتاده بود.
سوگند مستقیم به کامران نگاه میکند و می گوید :«بگذار صریح باشیم. نگرانی بسیاری از مردم این است که بازگشت سلطنت، حتی اگر در ابتدا نمادین و پارلمانی معرفی شود، دوباره به تمرکز قدرت و فرهنگ اطاعت منجر شود.»
کامران پاسخ میدهد: «اما بسیاری از سلطنتطلبان امروز از پادشاهی پارلمانی دفاع میکنند، نه حکومت مطلقه. آنها میگویند شاه فقط نماد وحدت ملی خواهد بود؛ مثل سوئد، بریتانیا یا اسپانیا.»
سوگند آرام اما جدی میگوید: «مسئله فقط متن قانون نیست. مسئله فرهنگ سیاسی و ساختار قدرت است. وقتی یک خانواده جایگاه موروثی پیدا میکند، بهتدریج نوعی تقدس سیاسی شکل میگیرد. تجربه ایران نشان داده که قدرت نمادین خیلی زود میتواند به قدرت واقعی تبدیل شود.»
داریوش با دقت وارد بحث میشود.
«این نگرانی واقعی است. تجربه تاریخی ایران باعث شده بخشی از جامعه نسبت به هرگونه تمرکز نمادین قدرت حساس باشد. حتی اگر پادشاه اختیارات محدودی داشته باشد، مردم میترسند همان الگوهای قدیمی بازتولید شود.»
او ادامه میدهد: «در قانون اساسی مشروطه هم قرار بود شاه “سلطنت کند نه حکومت”، اما در عمل، هم رضاشاه و هم محمدرضاشاه دوباره قدرت اجرایی را در دست گرفتند. یعنی تجربه تاریخی جامعه ایران دقیقاً خلاف وعدههای اولیه پیش رفت.»
کامران کمی مکث میکند. «من این نگرانی را میفهمم. اما از سوی دیگر، بخشی از جامعه هم از هرجومرج، جنگ داخلی، فروپاشی دولت مرکزی یا سناریوهایی شبیه سوریه و لیبی میترسد و سلطنت را نماد ثبات میداند.»
سوگند پاسخ میدهد: «اما ثبات بدون آزادی پایدار نیست. مردم امروز دیگر حاضر نیستند فقط رعیت مدرن باشند.»
او ادامه میدهد: «بخشی از نگرانیها فقط مربوط به خود نهاد سلطنت نیست؛ بلکه مربوط به رفتار بخشی از سلطنتطلبان امروز است. مثلاً در فضای مجازی، هر منتقدی سریعاً “پنجاهوهفتی”، “خائن”، “تجزیهطلب” یا “عامل جمهوری اسلامی” معرفی میشود. این فرهنگ حذف و نفی رقیب، خیلیها را نگران میکند.»
کامران با احتیاط میگوید: «اما افراطی در همه جریانها وجود دارد. در میان جمهوریخواهان یا چپها هم گاهی نگاههای تمامیتخواه دیده میشود.»
سوگند سر تکان میدهد. «درست است. ما بعد انقلاب و عمدتا در سال های اخیر با نوعی انتقاد از گذشته توسط بسیاری چپ ها ی سنتی مواجه بوده ایم اما مسئله این است که بخشی از سلطنتطلبان هنوز حاضر نیستند نقد جدی به دوران پهلوی داشته باشند. انگار هر انتقادی به شاه، حمله به “هویت ملی” تلقی میشود.»
داریوش وارد بحث میشود.
«و این مسئله مهمی است. در تجربه دموکراسیهای پایدار، هیچ شخصیت تاریخی یا نهادی مقدس نیست. همه چیز باید قابل نقد باشد؛ چه شاه، چه رهبر مذهبی، چه رهبر انقلابی.»
او ادامه میدهد:«نگرانی بخشی از جامعه این است که اگر فرهنگ سیاسی تغییر نکند، ممکن است فقط شکل ظاهری اقتدارگرایی عوض شود؛ یعنی بهجای ولایت فقیه، نوعی “ولایت سلطنت” بازتولید شود.»
کامران بلافاصله میگوید: «اما بسیاری از سلطنتطلبان این مقایسه را ناعادلانه میدانند. آنها میگویند سلطنت مشروطه ذاتاً با حکومت دینی متفاوت است.»
سوگند پاسخ میدهد: «البته و بدون شک تفاوت وجود دارد. اما منتقدان میگویند مسئله اصلی، تمرکز قدرت و تقدس سیاسی است. وقتی یک فرد یا خاندان فراتر از رقابت سیاسی قرار گیرد، خطر بازتولید اقتدارگرایی همیشه وجود دارد.»
داریوش برای روشنتر شدن بحث، به تجربه تاریخی اشاره میکند. «مثلاً در اسپانیا پس از فرانکو، سلطنت زمانی پذیرفته شد که پادشاه عملاً به انتقال دموکراتیک قدرت کمک کرد و حاضر شد خودش را کاملاً زیر قانون قرار دهد. یا در بریتانیا، سلطنت طی چند قرن و از طریق مبارزات طولانی پارلمان و جامعه مدنی محدود شد.»
او مکث میکند و ادامه میدهد: «اما در ایران، جامعه هنوز تجربه موفق و پایدار محدود کردن قدرت سلطنت را نداشته است. همین مسئله باعث بیاعتمادی میشود.»
کامران میگوید: «از طرف دیگر، بخشی از مردم امروز از جمهوری اسلامی آنقدر خستهاند که گذشته را ایدهآل میبینند. مخصوصاً وقتی وضعیت اقتصادی، سرکوب اجتماعی و بحرانهای منطقهای را میبینند.»
سوگند پاسخ میدهد: «نوستالژی قابل فهم است، اما خطرناک هم هست. چون ممکن است جامعه بهجای نقد ساختاری استبداد، فقط به تغییر چهره حاکمیت فکر کند.»
داریوش آرام میگوید:
«و این همان پرسش اصلی است: آیا جامعه ایران میخواهد فقط از جمهوری اسلامی عبور کند، یا میخواهد از چرخه تاریخی تمرکز قدرت هم عبور کند؟»
سوگند ادامه میدهد: «برای بسیاری از نسل جدید، مسئله فقط شکل حکومت نیست؛ مسئله حق مشارکت، آزادی زنان، حقوق اقوام، عدالت اجتماعی و حق نقد قدرت است.»
کامران آهسته میگوید: «شاید به همین دلیل است که بخشی از سلطنتطلبان جوان امروز هم دیگر مثل نسلهای قبل فکر نمیکنند. آنها هم از دیکتاتوری میترسند.»
داریوش لبخند کمرنگی میزند. «و شاید تنها راه جلوگیری از بازتولید استبداد این باشد که هیچ نیروی سیاسی ــ نه سلطنتطلب، نه جمهوریخواه، نه چپ ــ خود را مالک ایران نداند.»
سوگند آرام اضافه میکند: «و هیچ فردی، با هر نام و لباسی، فراتر از قانون قرار نگیرد.»
صدای باران آرامتر شده است. اما در ذهن هر سه نفر، هنوز همان پرسش قدیمی میچرخد:
آیا ایران این بار میتواند بدون ساختن یک قدرت مقدس تازه، از استبداد عبور کند؟
بخش هفتم: امکان آشتی میان آزادی و ثبات
سکوت کوتاهی بر اتاق حاکم شده بود. بحث از نقد گذشته عبور کرده و حالا به پرسشی رسیده بود که برای هر سه نفر، از همه مهمتر بود:
اگر جمهوری اسلامی روزی سقوط کند، چه چیزی باید جای آن را بگیرد تا دوباره همان چرخه استبداد تکرار نشود؟
کامران نخستین کسی بود که پرسید: «پس راهحل چیست؟ جمهوری؟ پادشاهی پارلمانی؟ نظام فدرال؟ دولت متمرکز؟ اصلاً کدام مدل میتواند هم آزادی بدهد و هم کشور را از فروپاشی حفظ کند؟»
سوگند کمی جلوتر میآید. «بهنظر من، پیش از شکل حکومت، باید بر اصول پایه توافق کرد. مشکل ایران فقط اسم نظام سیاسی نبوده. ما هم با سلطنت استبدادی مشکل داشتیم، هم با جمهوری هائی نظیر اسلامی. بنابراین مسئله اصلی، مهار قدرت است.»
او با انگشت روی میز ضرب میگیرد و ادامه میدهد: «اگر آزادی بیان، انتخابات آزاد، استقلال قوه قضاییه، حق تشکل، حقوق زنان، حقوق اقوام و گردش واقعی قدرت تضمین نشود، هر شکلی از حکومت میتواند اقتدارگرا شود.»
داریوش تأکید میکند: «دقیقاً. تاریخ قرن بیستم پر از کشورهایی است که اسمشان “جمهوری” بود اما دیکتاتوری بودند؛ از جمهوریهای نظامی آمریکای لاتین تا اتحاد شوروی و جمهوری اسلامی یا جمهوری های مادام العمر عربی نظیر صدام ، قذافی و اسد . در مقابل، کشورهایی هم هستند که سلطنت دارند اما دموکراتیکاند، مثل سوئد، نروژ یا بریتانیا.»
کامران میگوید: «پس شاید مسئله اصلی، شکل حکومت نباشد، بلکه محدود بودن قدرت باشد.»
سوگند پاسخ میدهد: «تا حد زیادی بله. اما ساختار قدرت و فرهنگ سیاسی هم مهماند. مثلاً در آلمان بعد از جنگ جهانی دوم، فقط قانون اساسی جدید نوشته نشد؛ نهادهای مستقل، رسانه آزاد، اتحادیهها و آموزش دموکراتیک هم ساخته شد.»
داریوش ادامه میدهد: «یا در آفریقای جنوبی. بعد از سقوط آپارتاید، کشور میتوانست وارد جنگ داخلی شود. اما با وجود همه اختلافات، نوعی توافق حداقلی شکل گرفت: انتخابات آزاد، قانون اساسی، کمیسیون حقیقتیاب و جلوگیری از انتقامگیری کور.»
کامران آهسته میگوید: «اما ایران شرایط پیچیدهتری دارد؛ تنوع قومی، بحران اقتصادی، دخالت خارجی، بیاعتمادی عمیق میان نیروهای سیاسی.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است، اما هیچ جامعهای آماده دموکراسی به دنیا نمیآید. همین کره جنوبی و تایوان تا چند دهه پیش حکومتهای نظامی و اقتدارگرا داشتند. اسپانیا تا دهه هفتاد زیر دیکتاتوری فرانکو بود. شیلی تحت حکومت پینوشه وآرژانتین و برزیل زیرنطر نظامیان بود بود. اما جامعه از طریق مبارزات مستمرو تجربه سیاسی و فشار مدنی یاد گرفت.»
داریوش لبخند میزند. «هیچ ملتی ذاتاً دموکرات یا غیردموکرات نیست. نهادها، توازن قوا و تجربه تاریخی مهماند.»
کامران با تردید میگوید: «اما آیا جامعه ایران ظرفیت پذیرش رقابت دموکراتیک را دارد؟ هنوز در فضای سیاسی ما تحمل مخالف بسیار پایین است. حتی در اپوزیسیون، همه سریع یکدیگر را خائن و مزدور مینامند.»
سوگند پاسخ میدهد: «این همان پرسشی است که صد سال است برای به تعویق انداختن دموکراسی استفاده میشود. رضاشاه گفت جامعه آماده آزادی نیست. محمدرضاشاه هم همین را گفت. جمهوری اسلامی هم همین را میگوید. نتیجه چه شد؟ جامعه هیچوقت فرصت تمرین دموکراسی پیدا نکرد.»
داریوش اضافه میکند: «دموکراسی فقط صندوق رأی نیست. یعنی یاد گرفتن همزیستی با مخالف. یعنی اینکه بازنده انتخابات هم احساس کند هنوز حقوقش محفوظ است. دمکراسی درواقع یک فرهنگ و رفتاروکرداراست »
سوگند ادامه میدهد: «مشکل ایران این بوده که سیاست همیشه “همه یا هیچ” بوده. هر نیرویی که قدرت را گرفته، سعی کرده رقیب را حذف کند؛ از دربار پهلوی گرفته تا جمهوری اسلامی و حتی بخشی از اپوزیسیون امروز.»
کامران آرام میگوید: «شاید چون همه از فروپاشی میترسند. هر گروه فکر میکند اگر قدرت را کامل در دست نگیرد، کشور از بین میرود.»
داریوش سر تکان میدهد. «اما تجربه کشورهای موفق دقیقاً برعکس این را نشان میدهد. آلمان بعد از نازیسم، ژاپن بعد از جنگ، اسپانیا بعد از فرانکو، یا حتی هند پس از استقلال، زمانی ثبات پیدا کردند که قدرت توزیع شد و نهادها قوی شدند.»
سوگند وارد بحث اقتصادی میشود.
«آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی هم شکننده است. یکی از مشکلات بزرگ ایران، شکاف عظیم طبقاتی و اقتصاد رانتی نفتی است.»
کامران میگوید: «اما توسعه اقتصادی هم بدون ثبات ممکن نیست.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است. اما ثباتی که بر سرکوب بنا شود، موقتی است. شوروی ظاهراً باثبات بود، اما ناگهان فروپاشید. رژیم شاه هم ظاهراً قدرتمند بود، اما در عرض چند ماه سقوط کرد.»
داریوش میگوید: «به همین دلیل، بخشی از مشروطهخواهان امروز میگویند ایران به نوعی “قرارداد اجتماعی جدید” نیاز دارد؛ توافقی میان نیروهای مختلف که هیچکس نتواند قدرت را انحصاری کند.»
کامران میپرسد: «اما این توافق چگونه ممکن است؟»
داریوش پاسخ میدهد: «مثلاً با توافق بر چند اصل حداقلی نظیر انتخابات آزاد ، استقلال قوه قضاییه ،
آزادی احزاب و مطبوعات ، تمرکززدایی اداری ، حق آموزش به زبان مادری ، ارتش غیرسیاسی ، منع دخالت مذهب در حکومت و مهمتر از همه، محدود بودن دوره و اختیارات قدرت سیاسی.»
سوگند اضافه میکند: «و تضمین حقوق زنان. جامعه ایران بعد از جنبش “زن، زندگی، آزادی” دیگر به قبل برنمیگردد. هر نظامی که بخواهد دوباره بدن، پوشش و زندگی زنان را کنترل کند، دیر یا زود با بحران مشروعیت روبهرو میشود.»
کامران کمی سکوت میکند. «شاید بخشی از سلطنتطلبان هم تازه فهمیدهاند که جامعه ایران فقط دنبال “ثبات” نیست؛ دنبال امنیت متضمن کرامت و مشارکت هم هست.»
داریوش لبخند کمرنگی میزند. «و شاید مهمترین درس صد سال گذشته همین باشد: نه آزادی بدون دولت پایدار میماند، نه ثبات بدون آزادی.»
سوگند آرام میگوید: «یعنی مسئله واقعی ایران، آشتی میان آزادی، ثبات و امنیت است.»
بیرون، باران کمکم بند آمده بود. اما در ذهن هر سه نفر، هنوز همان سؤال باقی مانده بود:
آیا جامعه ایران میتواند برای نخستین بار، دولتی بسازد که هم قدرتمند باشد و هم محدود؛
هم کشور را حفظ کند و هم آزادی را نابود نکند؟
بخش هشتم: نقاط مشترک در مبارزه علیه جمهوری اسلامی — آزادی، دموکراسی و ضرورت عبور از چرخه حذف
پس از ساعتها بحث درباره مشروطه، پهلوی، انقلاب 13۵۷، استبداد دینی و ترس از بازتولید اقتدارگرایی، فضای اتاق آرامتر شده بود. اختلافها همچنان جدی بودند، اما برای نخستین بار، سه نفر احساس میکردند شاید بتوان از دل همین اختلافها به حداقلی مشترک رسید.
داریوش سکوت را میشکند. «با همه اختلافات، فکر میکنم ما سه نفر بر سر چند اصل مشترک توافق داریم؛ اصولی که شاید بتوانند پایه یک گفتوگوی ملی گستردهتر شوند.»
سوگند سر تکان میدهد. «بله. اول اینکه جمهوری اسلامی ساختاری اقتدارگرا و سرکوبگر است؛ ساختاری که آزادیهای فردی، سیاسی و اجتماعی را بهطور سیستماتیک محدود کرده.»
کامران اضافه میکند: «و دوم اینکه ایران نیازمند حکومتی مبتنی بر رأی مردم، پاسخگویی و گردش قدرت است. حتی اگر درباره شکل حکومت اختلاف داشته باشیم، اصل مشروعیت باید از مردم بیاید، نه از مذهب، وراثت یا ایدئولوژی.»
داریوش ادامه میدهد: «سوم اینکه خشونت، انتقامگیری و حذف سیاسی نباید مبنای آینده کشور باشد. ایران دیگر توان یک چرخه تازه از جنگ داخلی، تسویهحساب یا انقلاب خونین دیگر را ندارد.برای همین در قبل از هرگونه دگرگونی باید تلاش کنیم اعدام را لغو کنیم و نه به اعدام شعار ما باشد.
سوگند میگوید: «چهارم اینکه آزادی زندانیان سیاسی، استقلال رسانهها، حق تشکل، آزادی احزاب و سندیکاها باید تضمین شود. جامعهای که نتواند آزادانه نفس بکشد، حتی اگر انتخابات هم داشته باشد، دموکراتیک نیست.»
کامران میافزاید: «و پنجم اینکه تمامیت ارضی ایران و جلوگیری از جنگ داخلی اهمیت حیاتی دارد. هیچ تغییر سیاسیای نباید به فروپاشی کشور یا تبدیل ایران به میدان جنگ نیابتی قدرتهای خارجی منجر شود.»
داریوش به نکته مهمتری اشاره میکند. «و شاید مهمتر از همه اینکه هر سه ما قبول داریم آینده ایران باید از طریق انتخاب آزاد مردم تعیین شود، نه تحمیل یک ایدئولوژی یا یک نیروی سیاسی.»
سوگند با احتیاط اما صریح میگوید: «اگر روزی انتخاباتی آزاد برگزار شود و مردم به پادشاهی رأی بدهند، من مخالف سیاسی آن خواهم بود، اما اصل رأی مردم را انکار نمیکنم و به آن گردن می نهم.»
او کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «من و امثال من اگرچه در میدان جمهوریخواهی قرار داریم و معتقدیم جمهوری، کمهزینهترین و مطمئنترین راه گذار به دموکراسی است، اما فرایند دموکراتیزه شدن جامعه فقط از مسیر تغییر شکل حکومت عبور نمیکند.»
کامران با دقت گوش میدهد.
سوگند ادامه میدهد: «مشکل ایران فقط “جمهوری اسلامی” یا “سلطنت” نیست؛ مشکل عمیقتر، فرهنگ سیاسی اقتدارگراست. ما در چهار خانواده اصلی سیاست ایران ــ سلطنتطلبان، دینباوران، چپها و ملیگرایان ــ همگی تجربیاتی از حذف، پیشوا گرایی و حقیقت پنداری مطلق داشتهایم.»
داریوش آرام میگوید: «و شاید برای نخستین بار باید بپذیریم که هیچ جریان سیاسیای مالک حقیقت یا مالک ایران نیست. بدنیست در همین رابطه به موضوع بازداشت نویسندگان چپ سایت نقد اقتصاد سیاسی در ابان ماه 1404 اشاره کنم که برای اولین بار همه نحله های فکری در داخل و عموم اپوزیسیون خارج کشور هم صدا بازداشت آنان را محکوم و فشار افکار عمومی باعث آزادی این دوستان شد. همین موضوع می تواند منبعد هم مایه اتحاد عمل همه گروه های اپوزیسیون در دفاع از آزادی و انقلاب و دمکراسی باشد»
سوگند ادامه میدهد: «دقیقاً. دموکراسی فقط صندوق رأی نیست. دموکراسی یعنی پذیرش حقِ وجودِ مخالف. یعنی اینکه من بتوانم از آزادی کسی دفاع کنم که با عقایدش مخالفم.». این صحبت از کسی که خودرا چپ می داند به معنی آن است که ما هم به بلوغ فکری خودرسیده ایم .
او لحظهای سکوت میکند و می گوید «در ایران، اغلب نیروهای سیاسی وقتی در اپوزیسیون بودهاند از آزادی دفاع کردهاند، اما وقتی به قدرت رسیدهاند، تحمل مخالف را از دست دادهاند. این فقط مشکل جمهوری اسلامی نیست؛ بخشی از تاریخ سیاسی همه ماست.ما به عنوان جنبش دانشجوئی که خودمان را آئینه جامعه می دانیم باید در درون این جنبش حداعلای تعامل ،مدارا را ب سر اصول مورد توافق مان بعمل آوریم تا وقایع مضحک خارج کشور نتوانددر داخل کشور شیوع پیدا کند »
کامران آهسته میگوید: «حتی در اپوزیسیون امروز هم این مشکل دیده میشود. در فضای مجازی، هر گروهی دیگری را خائن، مزدور یا عامل دشمن مینامد. انگار هنوز سیاست را جنگ نابودی کامل رقیب میفهمیم.البته خوشبختانه در دوره جدید تظاهرات ما انواع گرایشات سه گانه سلطنت طلب ، مشروطه خواه و چپ نوئی ها در همه دانشکده ها با همه اختلاف نظرات ، درمقابل فالانژهای بسیجی اتحاد عمل داشتیم »
داریوش سر تکان میدهد. «و بدون تغییر این فرهنگ، هیچ قانون اساسیای ما را نجات نمیدهد.»
سوگند وارد بحث رابطه آزادی و دموکراسی میشود.
«یکی از اشتباهات بزرگ در تاریخ ایران این بوده که آزادی و دموکراسی را از هم جدا کردهاند. بعضیها گفتهاند اول باید “ثبات” و “توسعه” ایجاد شود، بعد آزادی خواهد آمد. بعضی دیگر فکر کردهاند صرف انتخابات یعنی دموکراسی.»
او ادامه میدهد: «اما بدون آزادی بیان، رسانه آزاد، حق تشکل، استقلال دانشگاه و حق اعتراض، انتخابات هم میتواند به ابزار مشروعیتبخشی اقتدارگرایی تبدیل شود.»
داریوش مثال میزند:«در جمهوری اسلامی انتخابات برگزار میشود، اما چون آزادی واقعی وجود ندارد، رقابت آزاد و برابر هم شکل نمیگیرد. در شوروی هم انتخابات بود. در بسیاری از دیکتاتوریهای نظامی آمریکای لاتین هم رأیگیری برگزار میشد. اما دموکراسی فقط رأیدادن نیست.»
کامران میگوید: «از طرف دیگر، آزادی بدون نهادهای مدنی و ساختاری هم شکننده است. مثلاً در برخی کشورهای پس از بهار عربی، حکومتهای اقتدارگرا سقوط کردند اما چون نهادهای مدنی و سیاسی ضعیف بودند، کشور وارد آشوب شد.»
داریوش ادامه میدهد: «به همین دلیل، آزادی و دموکراسی باید همزمان رشد کنند. آزادی بدون قانون ممکن است به هرجومرج برسد، اما قانون بدون آزادی هم به استبداد تبدیل میشود.»
سوگند میگوید: «و عدالت اجتماعی هم مهم است. جامعهای که میلیونها نفر در آن زیر خط فقر باشند، بیکار باشند یا احساس تحقیر و تبعیض کنند، بهسختی میتواند دموکراسی پایدار بسازد.»
کامران پاسخ میدهد: «اما اگر اقتصاد فروبپاشد، دموکراسی هم دوام نمیآورد. مردم امنیت اقتصادی هم میخواهند.»
داریوش لبخند میزند. «شاید مسئله اصلی همین تعادل باشد: آزادی، عدالت و ثبات؛ بدون قربانی کردن یکی به نفع دیگری.»
سوگند ادامه میدهد: «جامعه ایران بعد از جنبش “زن، زندگی، آزادی” تغییر کرده. نسل جدید و همین خودما فقط به دنبال نان یا تغییر چهره حاکمان نیستیم؛ دنبال حق انتخاب سبک زندگی، آزادی بدن، آزادی اندیشه و حق مشارکت واقعی هم هستیم.»
کامران آرام میگوید: «و شاید بخشی از سلطنتطلبان هم فهمیدهاند که دیگر نمیشود فقط با نوستالژی یا وعده ثبات، جامعه را جذب کرد.»
داریوش میگوید: «هیچ بخشی از اپوزیسیون، بهتنهایی قادر به عبور از جمهوری اسلامی نیست. نه سلطنتطلبان، نه جمهوریخواهان، نه چپها و نه ملیگرایان. اگر نوعی فرهنگ همکاری و رقابت دموکراتیک شکل نگیرد، حتی بعد از سقوط جمهوری اسلامی هم خطر بازتولید استبداد باقی خواهد ماند.»
سوگند آرام میگوید: «شاید مهمترین مسئله این باشد که این بار، نیروهای سیاسی یاد بگیرند بهجای حذف یکدیگر، کنار هم زندگی کنند.»
کامران آهسته پاسخ میدهد: «و بپذیرند که هیچکس قرار نیست ناجی مطلق ایران باشد.»
داریوش لبخند کمرنگی میزند. «شاید همین پذیرش متقابل، آغاز سیاست مدرن در ایران باشد.»
بیرون، باران کاملاً بند آمده بود.
اما هر سه نفر میدانستند که مسیر رسیدن به آزادی و دموکراسی، تازه آغاز شده است؛
مسیر دشواری که فقط با تغییر حکومت آغاز نمیشود، بلکه به تغییر فرهنگ سیاسی، پذیرش تکثر و محدود کردن قدرت در هر شکل آن نیاز دارد.
بخش نهم: تحول شعارها و رادیکال شدن جنبشهای اعتراضی
داریوش که تا این لحظه بیشتر بر تاریخ مشروطه تمرکز داشت، بحث را به سیر تحول شعارهای اعتراضی در ایران میکشاند. «اگر به روند اعتراضات از سال ۱۳۸۸ تا امروز نگاه کنیم، میبینیم که شعارها بهتدریج رادیکالتر شدهاند و از مطالبه اصلاح درون ساختار، به نفی کلیت نظام رسیدهاند.»
سوگند توضیح داد: «در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، هرچند برای نخستین بار شعار «مرگ بر دیکتاتور» ـ البته نه در مقیاسی گسترده ـ شنیده شد، اما هنوز شعار محوری جنبش نبود. بخش بزرگی از معترضان همچنان امید داشتند که بتوان در چارچوب جمهوری اسلامی اصلاحاتی ایجاد کرد. حتی رهبران جنبش سبز نیز عمدتاً به دنبال بازشماری آرا و احقاق حقوق انتخاباتی در همان چارچوب بودند.»
کامران سر تکان میدهد. «در آن زمان هنوز بسیاری از مردم از جمهوری اسلامی عبور نکرده بودند.»
سوگند ادامه میدهد: «اما از دیماه ۱۳۹۶ به بعد، ماجرا تغییر کرد. شعار معروف «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» نقطه عطفی بود که نشان میداد بخشی از جامعه دیگر به جناحهای درون حکومت امیدی ندارد. پس از آن، در اعتراضات ۱۳۹۸ و سپس جنبش «زن، زندگی، آزادی»، شعارها مستقیماً کلیت نظام سیاسی را هدف قرار دادند.»
داریوش اضافه میکند: «ویژگی مهم جنبش «زن، زندگی، آزادی» این بود که برای نخستین بار شعاری برخاسته از حاشیه، یعنی از سقز و کردستان، به شعار مرکزی همه اعتراضات ایران و حتی تجمعات خارج کشور تبدیل شد.»
سوگند با تأکید میگوید: «شعار «زن، زندگی، آزادی» فقط یک شعار سیاسی نبود؛ نوعی تغییر پارادایم بود. جامعه عملاً اعلام میکرد که دیگر هیچ اصلاح معناداری در چارچوب گفتمان رسمی حاکم ممکن نیست. به همین دلیل، شعارها رادیکالتر شدند و مفهوم انقلاب دوباره وارد خیابان شد.مضافا این شعار رسما با جنبش مرد سالار سلطنت طلب و سازمان مجاهدین که رهبران آن هنوز زن را ابزار قرون وسطئی می دانند مرزبندی داشت »
کامران میگوید: «در اعتراضات ۱۴۰۱، شعارهایی مثل «این دیگه اعتراض نیست، شروع انقلابه» یا «میجنگیم، میمیریم، ایران را پس میگیریم» گسترده شد؛ چیزی که در جنبشهای قبلی کمتر دیده میشد.»
داریوش ادامه میدهد: «همچنین برای نخستین بار، نوعی همبستگی کمسابقه میان اقوام مختلف در شعارها دیده شد؛ از شعار «از زاهدان تا تهران، جانم فدای ایران» تا شعارهای همبستگی میان کردها، بلوچها و ترکها. بسیاری این دوره را نقطه اوج همگرایی نیروهای معترض با وجود تفاوتهای قومی، زبانی و فکری میدانستند.»
سوگند توضیح میدهد: «در حالی که در اعتراضات ۱۳۸۸ هنوز بخشی از شعارها حول شخصیتهای سیاسی مشخص یا اعتراض به نتیجه انتخابات بود، از ۱۳۹۶ به بعد کمتر شاهد حمایت گسترده از فرد یا جریان خاصی بودیم. حتی شعارهایی مانند «رضا شاه، روحت شاد» که در دیماه ۹۶ و آبان ۹۸ شنیده میشد، در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دیگر محوریت نداشت؛ چون تمرکز اصلی بر آزادیهای مدنی، حقوق زنان و نفی کلیت استبداد دینی بود.»
کامران میگوید: «اما در اعتراضات ۱۷ و ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، برای نخستین بار شعارهای آشکار در حمایت از بازگشت سلطنت یا شخص رضا پهلوی در برخی تجمعات بهطور گستردهتری شنیده شد؛ شعارهایی مثل «رضاشاه روحت شاد»، «ولیعهد کجایی، به داد ما بیایی» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده».»
سوگند کمی مکث میکند و سپس میگوید: «همین شعارها بحثهای زیادی میان مخالفان حکومت ایجاد کرد. بخشی از معترضان این شعارها را نشانه جستجوی یک آلترناتیو سیاسی و واکنشی طبیعی به سرخوردگی عمیق مردم از جمهوری اسلامی میدانستند. برای بسیاری، مقایسه وضعیت امروز با دوران پهلوی ـ بهویژه از نظر ثبات اقتصادی، سبک زندگی، رابطه با جهان و عرفی بودن حکومت ـ نوعی حسرت تاریخی ایجاد کرده است. به همین دلیل، شعارهای پهلویخواهانه برای بخشی از جامعه بیشتر بیان خشم نسبت به وضعیت موجود بود تا الزاماً یک برنامه سیاسی دقیق برای آینده.»
داریوش میپرسد: «پس چرا برخی این شعارها را تفرقهانگیز میدانستند؟»
سوگند پاسخ میدهد: «چون جنبشهای اعتراضیِ فراگیر معمولاً زمانی قدرت بیشتری دارند که بتوانند گروههای متنوع اجتماعی و سیاسی را زیر یک چتر مشترک نگه دارند. شعارهایی مثل «زن، زندگی، آزادی» یا «مرگ بر دیکتاتور» ظرفیت همگرایی بالاتری داشتند، چون بر آزادی، کرامت انسانی و نفی استبداد متمرکز بودند. اما شعار «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» برای بخشی از مخالفان ـ از جمهوریخواهان و چپها گرفته تا برخی نیروهای قومی و حتی بخشی از بدنه معترض مستقل ـ این نگرانی را ایجاد میکرد که جنبش بهجای تمرکز بر اصول مشترک، به سمت جانبداری از یک جریان سیاسی مشخص حرکت کند.»
داریوش تاکید داشت : «بهخصوص که حافظه تاریخی جامعه ایران درباره سلطنت یکدست نیست. عدهای دوران پهلوی را نماد نوسازی، امنیت و توسعه میدانند، اما عدهای دیگر همچنان بر استبداد سیاسی، سرکوب مخالفان و تمرکز قدرت در آن دوره تأکید میکنند. بنابراین وقتی چنین شعارهایی برجسته میشود، بخشی از جامعه احساس حذف یا بیگانگی میکند.»
سوگند ادامه میدهد: «منتقدان این شعارها میگفتند جنبشی که قرار است نماینده همه ناراضیان باشد، نباید پیشاپیش شکل حکومت آینده را تعیین کند. از نگاه آنان، تمرکز بر یک خاندان سیاسی میتوانست همان شکافهایی را بازتولید کند که انقلاب ۱۳۵۷ و سالهای بعد تجربه کرده بود؛ یعنی غلبه هیجان سیاسی بر گفتوگوی دموکراتیک درباره آینده.»
کامران میگوید: «در مقابل، طرفداران این شعارها استدلال میکردند که جامعه در شرایط بحرانی معمولاً بهدنبال نمادهای آشنا و چهرههای شناختهشده میرود؛ بهویژه وقتی اپوزیسیون پراکنده و فاقد رهبری منسجم باشد.»
سوگند سرانجام جمعبندی میکند: «اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که جامعه معترض ایران اگرچه در نفی وضع موجود اشتراک گستردهای دارد، اما درباره تصویر آینده هنوز به اجماع نرسیده است. از یکسو شعارهای آزادیخواهانه و ضد استبدادی همچنان پررنگ بودند و از سوی دیگر گرایشهای هویتی و سیاسیِ متفاوت ـ از جمهوریخواهی تا پادشاهیخواهی ـ آشکارتر از گذشته خود را نشان میدادند. شاید مهمترین پرسش پیش روی جامعه ایران دیگر فقط «عبور از جمهوری اسلامی» نباشد، بلکه این باشد که چگونه میتوان پس از آن، نظامی ساخت که دوباره به چرخه تمرکز قدرت و حذف دگراندیشان بازنگردد.»
داریوش لحظهای سکوت میکند و سپس میگوید: «یکی از چیزهایی که خیلیها را در اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ غافلگیر کرد، فقط حضور شعارهای پهلویخواهانه نبود؛ بلکه غیبت بعضی از شعارهای فراگیر دوره «زن، زندگی، آزادی» هم بود. شعارهایی مثل «اتحاد، مبارزه، پیروزی»، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» یا حتی خودِ «زن، زندگی، آزادی» دیگر آن تکرار و محوریت سال ۱۴۰۱ را نداشتند.»
کامران میپرسد: «فکر میکنی چرا این اتفاق افتاد؟»
سوگند پاسخ میدهد: «چند عامل همزمان وجود داشت. نخست اینکه جنبش «زن، زندگی، آزادی» اساساً بر یک همبستگی فراگیر اجتماعی بنا شده بود؛ زنان، دانشجویان، اقوام مختلف، طبقه متوسط شهری و حتی بخشی از طبقات فرودست، همه در آن حضور داشتند. شعار «زن، زندگی، آزادی» عمداً مفهومی باز و فراگیر داشت و افراد با گرایشهای مختلف میتوانستند خودشان را در آن ببینند. اما در دیماه ۱۴۰۴، فضای اعتراضات بیشتر خشمگین، بیاعتماد و واکنشی بود تا همبسته و آرمانمحور.»
کامران اضافه میکند: «در سال ۱۴۰۱، مردم هنوز تا حدی به امکان شکلگیری یک همبستگی ملی امید داشتند. برای همین شعارهایی مثل «اتحاد، مبارزه، پیروزی» مرتب تکرار میشد، چون هدفش ساختن حس جمعی بود. اما در ۱۴۰۴، بعد از سالها سرکوب، اعدام، مهاجرت گسترده و شکست موجهای متوالی اعتراضات، نوعی فرسودگی روانی و بیاعتمادی میان گروههای مختلف مخالف حکومت ایجاد شده بود.»
سوگند ادامه میدهد: «حتی شعار «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» هم که سالها یکی از مشترکترین شعارهای اعتراضی بود، در دیماه ۱۴۰۴ کمتر شنیده شد. این از یکطرف ناشی از سیاست سلطنت طلبان تحت تاثیر اپوزیسیون شان در خارج بود که می دانند اکثریت زندانیان سیاسی با سلطنت طلبان مرزبندی دارند و از طرف دیگر این فقط به معنای بیاهمیت شدن مسئله زندانیان سیاسی نبود؛ بلکه نشان میداد بخشی از معترضان دیگر از مرحله مطالبهگری حقوقی عبور کردهاند و اساساً کل ساختار سیاسی را فاقد مشروعیت میدانند. در ذهن بخشی از معترضان، دیگر بحث بر سر آزادی چند زندانی یا اصلاح چند قانون نبود؛ بلکه احساس میکردند کل سیستم باید تغییر کند.»
داریوش میگوید: «یعنی شعارها از مطالبهمحور بودن به سمت هویتمحور شدن رفتند؟»
سوگند سر تکان میدهد. «دقیقاً. در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، حتی وقتی شعارها رادیکال بودند، باز هم نوعی افق جمعی و انسانی در آنها دیده میشد؛ آزادی زنان، کرامت انسانی، پایان سرکوب، همبستگی اقوام. اما در دیماه ۱۴۰۴، بخشی از شعارها بیشتر حالت اعلام موضع سیاسی یا هویتی پیدا کرده بودند؛ یعنی تأکید بر اینکه چه نیرویی باید جایگزین شود، نه صرفاً اینکه چه چیزی باید پایان یابد.»
کامران میگوید: «برای همین بعضیها معتقد بودند غیبت شعارهای وحدتبخش نشانه یک تغییر مهم است. در ۱۴۰۱ شعارها سعی میکردند اختلافها را موقتاً کنار بگذارند، اما در ۱۴۰۴ اختلاف بر سر آینده و آلترناتیو سیاسی آشکارتر شده بود.»
سوگند توضیح میدهد: «حتی کمرنگ شدن شعار «زن، زندگی، آزادی» هم برای برخی تحلیلگران معنادار بود. آن شعار فقط علیه حکومت نبود؛ بلکه حامل نوعی نگاه تازه به جامعه، آزادی فردی، حقوق زنان و تنوع فرهنگی بود. وقتی این شعار به حاشیه رفت و شعارهای سیاسیِ متمرکز بر قدرت جای آن را گرفت، بعضی فعالان مدنی و فمینیست احساس کردند اولویتهای جنبش در حال تغییر است؛ از تغییر فرهنگی و اجتماعی به رقابت بر سر قدرت سیاسی.»
داریوش میگوید: «و شاید همین باعث شد بخشی از نیروهایی که در ۱۴۰۱ کنار هم ایستاده بودند، در ۱۴۰۴ دیگر آن احساس نزدیکی را نداشته باشند.»
سوگند پاسخ میدهد: «بله. بسیاری از مردم هنوز در مخالفت با جمهوری اسلامی اشتراک نظر داشتند، اما دیگر مانند دوره «زن، زندگی، آزادی» درباره زبان مشترک اعتراض توافق کامل وجود نداشت. غیبت شعارهای همبستگیمحور نشان میداد که جامعه معترض، علاوه بر تقابل با حکومت، وارد مرحلهای شده که درباره آینده، رهبری، شکل حکومت و حتی معنای آزادی نیز اختلافنظرهای جدی دارد.نگاهی به آمار بازداشتی ها که توسط عمادالدین باقی اصلاح طلب معروف اعلام شده نیز همین جندگانگی را نشان میدهد که نوددرصد انان مرد و بیشتر بازداشتی ها زیر دییلم ، بیکار و سابقه بازداشت قبلی هم نداشته اند که به معنی عدم حضور طبقه کارگر و جنبش دانشجوئی در معنی عام بوده است »
بخش دهم: جنبشهای اعتراضی، مسئله پایگاه اجتماعی سلطنتطلبی و شکاف قومی ـ سیاسی
سوگند در ادامه بحث، به تجربه جنبشهای اعتراضی دو دهه اخیر اشاره میکند.
«اگر به خیزشهای مردمی سالهای اخیر نگاه کنیم، از اعتراضهای میلیونی سال ۱۳۸۸ گرفته تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» و سپس اعتراضات و اعتصابات معیشتی و اجتماعی بعدی، یک نکته مهم دیده میشود: محور اصلی این اعتراضات، مخالفت با استبداد دینی، سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی و تبعیض بوده است، نه مطالبه گسترده برای بازگرداندن سلطنت.»
داریوش میپرسد:«یعنی معتقدی سلطنتطلبان در جامعه پایگاه جدی ندارند؟»
سوگند پاسخ میدهد: «من این را نگفتم و بدون شک سلطنت طلبان نیز بخشی معنی داراز اپوزیسیون فعلی هستند اما من میگویم تصویر واقعی جامعه پیچیدهتر از روایت رسانهای است. در بیشتر این جنبشها، شعارهای اصلی علیه جمهوری اسلامی، شخص رهبر، سرکوب سیاسی و وضعیت اقتصادی بوده است؛ شعارهایی مانند “مرگ بر دیکتاتور”، “مرگ بر خامنهای”، “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” یا حتی شعار معروف “مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر” یا “نه شاه میخواهیم نه رهبر”. اینها نشان میدهد بخش بزرگی از معترضان نمیخواستند از یک شکل اقتدارگرایی به شکل دیگری بازگردند.»
کامران پاسخ میدهد: «اما در برخی مقاطع، مخصوصاً در بخشی از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، شعارهایی در حمایت از رضا پهلوی هم شنیده شد.»
سوگند سر تکان میدهد. «بله، اما منتقدان سلطنت طلبی میگویند نباید آن را به کل جامعه تعمیم داد. از نگاه آنها، بخشی از برجستهسازی پایگاه اجتماعی سلطنت طلبی محصول فضای رسانهای فارسیزبان خارج کشور و شبکههای تبلیغاتی گسترده بوده است که تلاش کردهاند نوعی دوگانه میان جمهوری اسلامی و بازگشت سلطنت ایجاد کنند.»
او ادامه میدهد: «ضمن اینکه شعار “رضاشاه روحت شاد” برای بسیاری از جوانانی که حتی پدرانشان هم دوره رضاشاه را تجربه نکردهاند، بیشتر واکنشی اعتراضی علیه جمهوری اسلامی بود تا حمایت آگاهانه از بازگشت سلطنت؛ چیزی که در ادبیات سیاسی میگویند “نه از حب علی، بلکه از بغض معاویه”.»
داریوش وارد بحث میشود. «در عین حال نمیتوان انکار کرد که شدت نارضایتی از جمهوری اسلامی باعث شده بخشی از جامعه به گذشته با نگاه نوستالژیک نگاه کند. اما این الزاماً به معنای خواست فراگیر برای بازگرداندن سلطنت نیست.»
او مکثی میکند و ادامه میدهد: «بهخصوص اگر به مناطق قومی و حاشیهای ایران نگاه کنیم، تصویر متفاوت میشود.»
کامران با کنجکاوی میپرسد: «منظورت چیست؟»
داریوش توضیح میدهد: «اگر به جغرافیای اعتراضات نگاه کنیم، میبینیم که در بسیاری از خیزشهای مهم دو دهه اخیر ــ از اعتراضات آبان ۹۸ تا جنبش “زن، زندگی، آزادی” ــ کردستان، بلوچستان، خوزستان و بخشهایی از آذربایجان نقش محوری داشتهاند. اما همین مناطق، به دلایل تاریخی، معمولاً نسبت به سلطنتطلبی بویژه با موضع گیری های اخیر رضا پهلوی بدبینترند.»
سوگند ادامه میدهد: «دلیلش فقط جمهوری اسلامی نیست؛ حافظه تاریخی هم مهم است. بخشی از نیروهای قومی و حاشیهای، تجربه دولت متمرکز پهلوی را با سرکوب هویتهای محلی، تمرکزگرایی شدید و تحقیر فرهنگی به یاد میآورند.مثلاً در دوره رضاشاه، سیاست یکسانسازی فرهنگی با شدت زیادی اجرا شد؛ از محدود کردن آموزش زبانهای محلی تا تغییر لباس، تمرکز اداری و کنترل شدید ایلات و مناطق پیرامونی. حتی در دوره محمدرضاشاه هم نگاه امنیتی به کردستان، ترکمنصحرا یا خوزستان ادامه داشت.»
کامران پاسخ میدهد: «اما سلطنتطلبان میگویند آن سیاستها برای ساختن دولت-ملت مدرن ضروری بود و اگر دولت مرکزی ضعیف میماند، کشور تجزیه میشد.»
سوگند میگوید: «مشکل فقط تمرکز دولت نبود؛ مسئله نوع نگاه بود. بخشی از اقوام احساس میکردند فرهنگ و هویتشان نه بهعنوان بخشی از ایران، بلکه بهعنوان “مسئله امنیتی” دیده میشود.مگر در کاندا که عملا جندفرهنگی است دولت مرکزی ضعیف است »
داریوش اضافه میکند: «در اعتراضات ۱۴۰۱، برای نخستین بار همبستگی قومی بهشکل کمسابقهای دیده شد. شعار “آذربایجان اویاخدی، کردستانا دایاخدی” یا “از زاهدان تا تهران، جانم فدای ایران” نشان میداد نسل جدید میخواهد نوع تازهای از همبستگی بسازد؛ همبستگیای که بر برابری و پذیرش تفاوتها استوار باشد.»
سوگند ادامه میدهد: «اما بخشی از فعالان قومی و نیروهای چپ معتقدند برخی جریانهای سلطنتطلب هنوز نگاه مرکزگرایانه و تحقیرآمیزی نسبت به اقوام دارند. کافی است به بخشی از ادبیات فضای مجازی نگاه کنیم؛ هر مطالبه زبانی یا فرهنگی سریعاً “تجزیهطلبی” نامیده میشود.»
کامران با احتیاط میگوید: «البته نگرانی درباره تجزیهطلبی هم واقعی است. ایران منطقه حساسی دارد و تجربه کشورهای اطراف باعث ترس بسیاری از مردم شده.»
داریوش پاسخ میدهد: «درست است، اما مسئله این است که آیا میشود بدون پذیرش تنوع فرهنگی و زبانی، وحدت ملی پایدار ساخت؟ تجربه صد سال اخیر نشان داده سرکوب تفاوتها، الزاماً به همبستگی منجر نمیشود.»
سوگند وارد بحث چپ و نقش چپ در جنبش فعلی میشود.
«در مورد چپ هم وضعیت پیچیده است. نگاه بخشی از جامعه به چپ هنوز تحت تأثیر نقش برخی جریانهای چپ در انقلاب ۵۷ یا حمایت بخشی از حزب توده و اکثریت فداییان از جمهوری اسلامی در دهه شصت منفی است.»
او ادامه میدهد: «اما چپ امروز یکدست نیست. من بهعنوان بخشی از چپ نو معتقدم چارهجویی برای بحران ایران بدون مشارکت نسل جوان ممکن نیست. نسل جدید چپ، بیشتر روی آزادیهای فردی، فمینیسم، عدالت اجتماعی، محیط زیست و حقوق اقلیتها تمرکز دارد، نه مدلهای کلاسیک اقتدارگرای قرن بیستم.»
داریوش میگوید: «و شاید به همین دلیل بود که در جنبش “زن، زندگی، آزادی”، بسیاری از شعارها حول آزادی زنان، رفع تبعیض جنسیتی، عدالت اجتماعی و نقد اقتدارگرایی شکل گرفت؛ مفاهیمی که تا حدی به سنتهای چپ نو نزدیکاند.»
سوگند ادامه میدهد: «در عین حال، ما هم میپذیریم که چپ با بحران هویت روبهروست؛ از چپ حکومتی و محور مقاومتی گرفته تا گروههایی که عملاً به توجیهگر جمهوری اسلامی تبدیل شدند. اینها مثل زنجیری به پای چپ نو بسته شدهاند و راستها و سلطنتطلبان دائماً از آنها برای حمله به کل چپ استفاده میکنند.»
کامران آرام میگوید: «اما در اعتراضات دانشجویی ۱۴۰۴، من دیدم که چپها، جمهوریخواهان و حتی بخشی از سلطنتطلبان کنار هم ایستاده بودند.»
سوگند لبخند میزند. «چون مسئله اصلی، آزادی و مقابله با استبداد بود.»
سپس بحث به مسائل اقتصادی کشیده میشود.
سوگند میگوید:«اگر به خواستههای اقتصادی و اجتماعی اعتراضات هم نگاه کنیم، میبینیم که محور اصلی آنها مخالفت با فقر، فساد، بیکاری، خصوصیسازی رانتی، ویرانی تولید داخلی و سیاستهای اقتصادی نابرابر بوده است. منتقدان جمهوری اسلامی معتقدند حکومت طی دهههای اخیر نوعی اقتصاد رانتی، نفتی و دلالی را بازتولید کرده که شکاف طبقاتی عظیمی ایجاد کرده است.درچنین شرایطی بدون حضور طبقه کارگر یا جامعه کاروتولید ، انجمن های صنفی معلمان و اقشار آسیب پذیر هیج خیزش یا حرکتی به جنبش اجتماعی تبدیل نخواهدشد »
داریوش اضافه میکند: «و بخشی از چپها و جمهوریخواهان استدلال میکنند که این ساختار اقتصادی، در برخی جنبهها ادامه همان الگوی وابسته و متمرکز دوران پهلوی است؛ الگویی که بهزعم آنان یکی از زمینههای نارضایتی و انقلاب ۵۷ بود.»
کامران با احتیاط پاسخ میدهد: «اما سلطنتطلبان معمولاً میگویند مشکلات امروز ایران ناشی از قطع روند توسعه و فروپاشی نهادهای مدرن پس از انقلاب بوده است.»
سوگند لبخند میزند. «و همین اختلاف روایت تاریخی است که همچنان میان نیروهای سیاسی ایران ادامه دارد. اما اگر قرار است آیندهای متفاوت بسازیم، باید بپذیریم که هم دستاورد وجود داشته، هم سرکوب. هم مدرنسازی بوده، هم حذف سیاسی.»
داریوش آرام میگوید: «من فکر میکنم بخشی از محبوبیت دوباره سلطنت ناشی از ناامیدی مردم از جمهوری اسلامی است، نه فقط نوستالژی تاریخی.» زیرا تجربه نشان داده که انسانها در زمان استیصال بهر حشیشی متوسل می شوند .
سوگند با لحنی انتقادی پاسخ میدهد:«اما منتقدان رضا پهلوی میگویند او تا پیش از جنبش «زن، زندگی، آزادی» عمدتاً در حاشیه سیاست فعال بود و بیشتر تلاش میکرد چهرهای معتدل و دموکراتیک از خود نشان دهد. به باور این منتقدان، با اوج گرفتن اعتراضات، او بهتدریج به مواضع صریحتر سلطنتطلبانه نزدیک شد و حتی بخشی از مشاوران قدیمی و نزدیک به گفتمان مشروطهخواهی کلاسیک را کنار گذاشت.». علاوه بر اینها سلطنت طلبان و شخص رضا پهلوی از دادن شعار زن- زندگی 0-آزادی و زندانی سیاسی آزاد باید گردد رسما اجتناب می کنند و به زندانیان سیاسی گزینشی برخورد می کنند .
کامران میپرسد:«منظورت کسانی مثل امیر طاهری، شهریار آهی و برخی چهرههای قدیمی مشروطهخواه است؟»
سوگند پاسخ میدهد: «بله، دستکم این تصویری است که بخشی از جمهوریخواهان و حتی بعضی مشروطهخواهان منتقد ارائه میکنند. آنها معتقدند حلقه پیرامون رضا پهلوی در سالهای اخیر بیشتر به سمت ائتلاف با برخی چهرههای جداشده از جریان اصلاحطلبی، فعالان رسانهای جنجالی و مخالفان تند جمهوری اسلامی حرکت کرده است. در میان مخالفان او، این نگرانی مطرح میشود که چنین تغییر آرایشی میتواند نشانه فاصله گرفتن از پروژه مشروطهخواهی پارلمانی و نزدیک شدن به نوعی سیاست مبتنی بر رهبری شخصی و اقتدار متمرکز باشد.»
کامران با حالتی دفاعی میگوید: «اما هواداران رضا پهلوی میگویند او تلاش کرده طیفهای گوناگون مخالف جمهوری اسلامی را گرد هم بیاورد و طبیعی است که در چنین ائتلافهایی افراد بسیار متفاوتی حضور داشته باشند.»
داریوش پاسخ میدهد: «درست است. اما خطر اینجاست که نفرت از وضع موجود، مردم را به سوی بازتولید الگوهای قدیمی سوق دهد.»
بخش یازدهم: مسئله حافظه تاریخی — گذشتهگرایی ایرانیان و چشم اسفندیار جنبشهای سیاسی
سوگند دوباره به گذشته بازمیگردد. صدای او این بار آرامتر است، اما نوعی خستگی تاریخی در کلماتش موج میزن و می گوید :«یکی از مشکلات عمیق ما این است که هنوز نتوانستهایم با تاریخ خود صادقانه روبهرو شویم. هر جریان سیاسی فقط بخشی از گذشته را میبیند؛ بخشی که به نفع روایت خودش باشد.»
داریوش پاسخ میدهد: «سلطنتطلبان معمولاً روی توسعه اقتصادی، امنیت، رشد طبقه متوسط، سکولاریسم نسبی و پروژه مدرنسازی دوران پهلوی تأکید میکنند.»
کامران اضافه میکند: «و جمهوریخواهان، ملیگرایان یا چپها بیشتر روی سرکوب سیاسی، کودتای ۲۸ مرداد، ساواک، تمرکز قدرت و شکست مشروطه تمرکز میکنند.»
سوگند آهی میکشد. «اما مسئله فقط اختلاف روایت تاریخی نیست. مشکل بزرگتر این است که جامعه ایران اساساً بیش از آنکه آیندهنگر باشد، گذشتهنگر است. ما مدام یا در حال نوستالژیسازی از گذشتهای ازدسترفته هستیم، یا در حال انتقام گرفتن از گذشته.»
او ادامه میدهد: «بخش بزرگی از سیاست در ایران نه بر پایه پروژهای روشن برای آینده، بلکه بر پایه خاطره، حسرت، خشم یا ترومای تاریخی شکل میگیرد. یکی در رؤیای دوران شاه زندگی میکند، دیگری هنوز در جهان انقلاب ۵۷ مانده، یکی در سوگ مصدق، دیگری در نفرت از خمینی.»
داریوش سر تکان میدهد. «و شاید این مهمترین چشم اسفندیار همه جنبشهای سیاسی در ایران باشد؛ ناتوانی در ساختن تصویری مشترک از آینده.»
کامران آرام میگوید: «اما بخشی از این گذشتهگرایی طبیعی است. جامعهای که دههها بحران، سرکوب، انقلاب، جنگ، تحریم و فروپاشی اقتصادی را تجربه کرده، طبیعی است به دورههایی از ثبات یا امید گذشته پناه ببرد.»
سوگند پاسخ میدهد: «درست است. اما خطر آنجاست که ناامیدی از حال، گذشته را به اسطوره تبدیل کند.درهمین رابطه مثلاً بخشی از محبوبیت دوباره سلطنت، نه لزوماً ناشی از شناخت دقیق تاریخی، بلکه محصول استیصال و خشم مردم از جمهوری اسلامی است. تجربه نشان داده انسانها در شرایط فروپاشی اجتماعی و ناامیدی، گاهی به هر تصویری از “نظم ازدسترفته” پناه میبرند.»
کامران آرام میگوید: «و بخشی از جامعه واقعاً فکر میکند در دوره پهلوی زندگی عادیتر، آینده روشنتر و دولت کارآمدتر بوده.»
سوگند پاسخ میدهد:«بله، اما منتقدان میگویند خطر اینجاست که حافظه تاریخی گزینشی شود؛ یعنی مردم فقط ثبات و توسعه را به یاد بیاورند و سرکوب، سانسور و تمرکز قدرت فراموش شود.»
داریوش اضافه میکند: «همین اتفاق درباره انقلاب ۵۷ هم افتاد. نسل انقلابی آن زمان، بسیاری از خطرات اقتدارگرایی مذهبی را نادیده گرفت، چون تمام تمرکز روی نفی سلطنت بود.»
سوگند میگوید: «و امروز بخشی از سلطنتطلبان، دقیقاً در حال تکرار همان خطا هستند؛ یعنی تمام تمرکز بر نفی جمهوری اسلامی است، بدون نقد جدی خطر بازتولید اقتدارگرایی.»
سوگند ادامه داد «مسئله فقط تنوع افراد نیست؛ مسئله جهتگیری سیاسی است. بخشی از منتقدان میگویند سلطنتطلبان و شخص رضا پهلوی عملاً از برخی شعارهای محوری جنبش “زن، زندگی، آزادی” مثل “زن، زندگی، آزادی” یا “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” فاصله گرفتند و بیشتر بر شعارهای ملیگرایانه یا شخصمحور تأکید کردند.»
داریوش اضافه میکند: «حتی برخی منتقدان میگویند برخورد با زندانیان سیاسی هم گاهی گزینشی بوده؛ یعنی توجه اصلی معطوف به چهرههای نزدیک به یک جریان خاص شده، نه دفاع عام از حقوق بشر.مثلا بطور مشخص ما دربین زندانیان سیاسی بخصوص زنان مبارز کسانی داریک که بیش از بیست سال است در جبس بدون یکروز مرخصی بسر می برند اما جریان سلطنت طلب عامدانه آنها را بدلیل چپ بودن بایکوت خبری کرده است و حتی از نام بردن آنا وحشت دارد.
کامران کمی مکث میکند. «اما بخشی از سلطنتطلبان معتقدند فضای سیاسی ایران آنقدر بحرانی است که جامعه به یک چهره نمادین برای اتحاد نیاز دارد.»
سوگند سریع پاسخ میدهد: «و دقیقاً همینجا خطر آغاز میشود؛ وقتی جامعه بهجای ساختن نهاد، دوباره دنبال منجی میگردد.»
داریوش آرام میگوید: «تجربه تاریخی ایران نشان داده ما بارها میان نفرت از وضع موجود و رؤیای بازگشت به گذشته گرفتار شدهایم. اما هیچ جامعهای فقط با نوستالژی آینده نمیسازد.»
او ادامه میدهد: «مشکل اصلی این است که ایرانیها اغلب درباره گذشته بیشتر از آینده حرف میزنند. درباره اینکه “چه کسی مقصر بود” بیشتر بحث میکنند تا اینکه “چه نوع نظمی باید ساخته شود”.»
سوگند سر تکان میدهد. «و این گذشتهگرایی، جنبشهای سیاسی را فرسوده میکند. چون انرژی جامعه صرف جنگ حافظهها میشود؛ جنگ شاه و مصدق، جنگ ۵۷، جنگ چپ و راست، جنگ مذهبی و سکولار.»
کامران آرام میگوید: «در حالی که نسل جدید بیشتر درباره آینده یعنی درباره بقا، آزادی، کار، مهاجرت، محیط زیست و زندگی عادی نگران است .»
داریوش لبخند کمرنگی میزند. «شاید بلوغ سیاسی واقعی زمانی آغاز شود که جامعه ایران بتواند گذشته را نه فراموش کند و نه تقدیس؛ بلکه نقد کند و از آن عبور کند.»
سوگند در پایان این بخش میگوید: «اگر آینده فقط بازسازی گذشته باشد ــ چه گذشته سلطنت، چه گذشته انقلابی، چه گذشته ایدئولوژیک ــ احتمالاً دوباره در همان چرخه تاریخی گرفتار خواهیم شد.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا میگیرد. سه نفر میدانند مسئله فقط سقوط یک حکومت نیست؛
مسئله این است که آیا جامعه ایران میتواند برای نخستین بار، آینده را مهمتر از گذشته ببیند یا نه
بخش دوازدهم : نقد «دفترچه گذار» و پروژههای اپوزیسیون در تبعید
در ادامه گفتوگو، سه نفر به بررسی طرحها و «دفترچههای گذار» اپوزیسیون خارج کشور میپردازند؛ طرحهایی که طی سالهای اخیر با هدف ایجاد اتحاد میان مخالفان جمهوری اسلامی منتشر شدهاند.
داریوش آغاز میکند:«بعضی از این نوشتهها نکات قابل تأملی دارند. مثلاً بر ضرورت تفکیک «هدف مشترک» از اختلافات ایدئولوژیک تأکید میکنند و میگویند نیروهای متنوع اپوزیسیون باید بر حداقلهایی مانند انتخابات آزاد، آزادی زندانیان سیاسی و حاکمیت قانون توافق کنند و تعیین شکل نهایی حکومت را به رأی مردم بسپارند.»
سوگند پاسخ میدهد:«این بخش از بحث درست است. همچنین تأکید بر پرهیز از شخصمحوری و ضرورت نهادسازی هم نکته مهمی است. حتی در همان متون گفته شده که ائتلافهای پایدار معمولاً وقتی شکل میگیرند که وابسته به کاریزمای فردی نباشند. سلطنت طلبان و بخشی از مشروطه خواهان و شخص رضا پهلوی با دفاع تمام عیارشان از استبداد سلطنتی گذشته و توجیه دیکتاتوری پهلوی، نشان می دهند که ادعای باور به ارزش های دمکراتیک در آن ها تا چه حد سست است.
علاوه بر آن ادعای رهبری رضا پهلوی "برای متحد کردن مردم" با وعده نقش نمادین یافتن ایشان در فردای تغییر نظام عمیقا در تضاد است. اگر ایشان واقعا تنها به نقش نمادین پادشاهی باورمند هستند، منطقا نخستین اقدام او می بایست صرف نظر کردن از ادعای رهبری سیاسی باشد.
سوم آن که گروه های "آتش به اختیار" طرفدار رضا پهلوی و سلطنت نشانگر ظرفیت های عمیقا ضد دمکراتیکی است که تنها به حکومت اسلامی و آتش به اختیاران ولی فقیه خلاصه نمی شود و در میان متعصبان هوادار رضا پهلوی و سلطنت طلبان به شدت به چشم می خورد. امری که علاوه بر حاکمیت باید آنرا نیز یکی از تهدیدات جدی برای آینده دمکراسی در ایران خواند. تجدید نظر در هر سه زمینه شرط اولیه اعتماد سازی در حوزه ای است که بی اعتمادی سیاسی نسبت به آن از بارزترین مشخصات آن است».
کامران که تا آن لحظه بیشتر از جریان سلطنتطلب دفاع میکرد، این بار با احتیاط میگوید:«مشکل اینجاست که بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج کشور در عمل هنوز گرفتار همان شخصمحوری است. بسیاری از تصمیمها حول یک چهره میچرخد و سازوکار نهادی روشنی برای پاسخگویی وجود ندارد.»
داریوش اضافه میکند:«در همان اسناد حتی مثالهایی از اروپای شرقی و آفریقای جنوبی آورده شده که موفقیت ائتلافها وابسته به وجود نهادهای واقعی، حداقلهای مشترک و واگذاری اختلافات ایدئولوژیک به بعد از انتخابات آزاد بوده است.»
سوگند لبخند میزند.«اما منتقدان میگویند مشکل اپوزیسیون خارج کشور این است که اغلب به جای پایگاه اجتماعی واقعی، بیشتر بر فضای رسانهای و رقابت نمادین تکیه دارد؛ همان چیزی که در این متون هم بهعنوان یکی از عوامل واگرایی اپوزیسیون در تبعید مطرح شده است.». تجربه جنبش دانشجوئی در بیشتر دانشگاه ها در تظاهرات بازگشائی دانشگاه ها در پنجم اسفندماه کنارهم قرارگرفتن جمهوری خواهان و سلطنت طلبان در مقابل فاشیست های بسیجی بود .درحالی که سلطنت طلبان خارج کشوری همه نیروی خودرا وقف حذف رقبای خود و نه دشمن مشترک مردم ایران می کنند.
سپس بحث به «پروژه شکوفایی» نزدیکان رضا پهلوی کشیده شد.
سوگند میگوید:«منتقدان چپ و جمهوریخواه معتقدند پروژههایی مانند «شکوفایی» عملاً ادامه همان الگوی اقتصاد نفتی، وابسته و نابرابر گذشتهاند؛ فقط با چهرهای مدرنتر و نزدیکتر به سرمایهداری جهانی.»
داریوش به یادداشتهای روی میز اشاره میکند. «در این متون استدلال شده که اقتصاد ایران چه در دوران پهلوی و چه در جمهوری اسلامی، عمدتاً بر نفت، وابستگی به بازار جهانی و تمرکز ثروت استوار بوده و پروژههای جدید هم تغییر بنیادینی در این ساختار پیشنهاد نمیکنند.»
کامران پاسخ میدهد: «البته سلطنتطلبان میگویند بدون سرمایهگذاری خارجی و پیوند با اقتصاد جهانی، امکان بازسازی ایران وجود ندارد.»
سوگند بلافاصله جواب میدهد: «اما منتقدان میپرسند این «بازسازی» برای چه کسانی است؟ آنها هشدار میدهند که خصوصیسازی افراطی، کوچکسازی دولت و وابستگی به وامهای خارجی ممکن است همان تجربههای تلخ کشورهای دیگر را تکرار کند.» .علاوه براین موج چپ نو نیز با سرمایه گذاری خارجی بشرط انتقال تکنولوژِی مشابه چین مخالفتی ندارد . اما خواستهای اساسی جنبشهای اعتراضی مردم در دهههای اخیر کلاً بر دو محور عمده طرد حکومتمداری قرونوسطایی و استبدادی حاکمان کنونی و همراه با آن طرد سیاستهای اقتصادی ، اجتماعی خانمان برانداز حاکمیت خصوصاً سیاستهای ضد انسانی و زنستیزانه آن و اقتصاد نولیبرالیاش بودهاند که حکومت ایران مشابه دیگر کشورهای سرمایهداری درحال توسعه، با توصیه صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی اجرا کرده است. نتیجۀ این اقتصاد، فقر و محرومیت دهها میلیون ایرانی، بیکاری مزمن، از بین رفتن زیرساختار تولیدی، و سلطه شیوه اقتصادیای انگلی- دلالی- تکمحصولی متکی بر درآمد نفت بوده است. این ساختار درواقع عیناً ادامه همان همان ساختار دوره پهلوی بود که رشد ناموزون و توسعه یک وجهی وتاثیرات آن علیرغم دست یابی بنرخ رشد نسبتا بالا موجبات استبدادسیاسی و سرنگونی شاه شد».
داریوش میگوید:«حتی در برخی از این نقدها، از تجربه روسیه پس از فروپاشی شوروی مثال زده میشود؛ اینکه چگونه آزادسازی ناگهانی اقتصاد و هجوم سرمایه خارجی به فساد، فروپاشی خدمات اجتماعی و تمرکز ثروت منجر شد.»
کامران لحظهای سکوت میکند و سپس میگوید: «شاید بخشی از سلطنتطلبان هم باید بپذیرند که جامعه امروز ایران دیگر فقط به دنبال توسعه اقتصادی نیست؛ بلکه مردم عموما به توسعه اقتصادی مبتنی بر عدالت اجتماعی، حقوق زنان، حقوق اقوام و آزادیهای مدنی علاقمند هستند تا صرف توسعه و رشد درقالب عدد و رقم. »
سوگند پاسخ میدهد: «و همینجاست که شعار «زن، زندگی، آزادی» اهمیت پیدا میکند. بخشی از منتقدان میگویند هر پروژه سیاسی که این تحول اجتماعی و فرهنگی را نادیده بگیرد، دیر یا زود با بحران مشروعیت روبهرو میشود.»
داریوش جمعبندی میکند:«شاید مهمترین درس این باشد که هیچ «دفترچه گذار» یا «پروژه نجات»ی بدون مشارکت واقعی جامعه، بدون پذیرش تکثر سیاسی، بدون نهادسازی دموکراتیک و بدون فاصله گرفتن از اقتدارگرایی، نمیتواند آیندهای پایدار برای ایران بسازد.»
سوگند پس از مکثی طولانی، با لحنی تندتر ادامه میدهد: «مشکل فقط چند بند اقتصادی یا چند شعار رسانهای نیست. نقد اصلی بسیاری از جمهوریخواهان و حتی بخشی از مشروطهخواهان به این نوع “دفترچههای گذار” این است که در پشت زبان آشتیجویانه و مدرن، نوعی الگوی قدرت متمرکز و فراقانونی پنهان شده است.»
کامران ابرو بالا میاندازد. «منظورت چیست؟»
سوگند پاسخ میدهد: «منظورم این است که در عمل، همهچیز حول یک “رهبر گذار” تعریف میشود؛ فردی که قرار است هم محور اتحاد باشد، هم سخنگوی ملت، هم فرمانده دوران انتقال، هم داور اختلافات، و عملاً بالاتر از همه نهادهای احتمالی قرار گیرد. منتقدان میگویند این الگو، حتی اگر نامش پادشاهی مشروطه یا دولت انتقالی باشد، خطر بازتولید اقتدارگرایی را در خود دارد.»
داریوش آرام وارد بحث میشود. «بعضی از منتقدان دقیقاً به همین دلیل از اصطلاح “رهبری فراقانونی” استفاده میکنند. آنها میگویند وقتی سازوکار روشن پاسخگویی، تفکیک قوا و محدودیت قدرت وجود نداشته باشد، رهبر گذار عملاً به جای قوه مجریه، مقننه و حتی قضائیه مینشیند.»
سوگند ادامه میدهد: «و همین باعث شده بخشی از مخالفان سلطنتطلبی بگویند مسئله فقط تعویض “عمامه” با “تاج” نیست، بلکه خطر بازتولید همان منطق ولایت است؛ یعنی دوباره یک فرد بهعنوان منجی، پدر ملت یا صاحب صلاحیت تاریخی بالاتر از جامعه قرار گیرد.»
کامران که حالا کمتر حالت دفاعی دارد، میگوید: «البته سلطنتطلبان پاسخ میدهند که هدفشان صرفاً ایجاد یک رهبری نمادین برای دوران بحران است و نهایتاً مردم باید در یک همهپرسی آزاد درباره شکل حکومت تصمیم بگیرند. وحتی برخی می گویند سلطنت مشروطه، اگر به راستی مشروطه باشد، به لحاظ مضمونی تفاوتی با جمهوری ندارد.»
سوگند بلافاصله پاسخ میدهد: « به نظرم این قیاس مع الفارق و نوعی بیهوده گوئی محض است زیرا سادهترین تفاوت جمهوریت و سلطنت، دادن امتیاز ویژه به یک خانواده، و به دینی رسمی و خوانشی خاصی از هویت و تاریخ ملی با اولویت دادن به نظام سلطنتی است، چیزی که با «نفس ایدهی تبعیضزدای جمهوری» نمیخواند.پذیرش حاکمیت موروثی با ایدهی قرارداد اجتماعی در تضاد است. حکم دادن به اینکه حکمرانی را واگذار میکنیم، از مقولهی «قرارداد بندگی» میباشد که یک اصل بنیادین اندیشهی مدرن با تأکید میگوید قرارداد بندگی ، یعنی این که ما موافقت کنیم از آزادی خود صرفنظر کنیم و بنده شویم. نامعتبراست . در پاسخ به کسانی که مرارا موضوع سلطنت در کشورهای غربی خاصی را مثال می اورند نیز باید گفت ایران را نمیتوان با کشورهائی نظیر بریتانیا، دانمارک یا هلند و نروژ... که در آن شاهان را سر جای خود نشاندند، اما به هر دلیل به موجودیت تجملیشان» پایان ندادند ، مقایسه کرد .
بحث بر سر ایران است، کشوری با بیش از ۲۵۰۰ سال حکمرانی شاهان و ولیان فقیه مطلقه که استبدادشان در جهان مثالزدنی و تاریخ سلطنت در این سرزمین، آشکارا «تاریخ جنایت» است که سلسلههای پادشاهی را خط خون به هم متصل میکند. از طرف دیگر منتقدان سلطنت میگویند تجربه تاریخی ایران نشان داده قدرت متمرکز، حتی اگر موقت و با نیت نجات کشور مثل دوره رضاشاه هم ایجاد شود، بهسادگی حاضر به عقبنشینی نیست. از نگاه آنان، خطر اصلی دقیقاً از همانجا آغاز میشود که یک رهبر “فراتر از نهادها” تعریف میشود.
داریوش به یاد بحثهای مشروطه میافتد. «مشروطه اساساً برای محدود کردن قدرت مطلقه شکل گرفت. چه قدرت شاه باشد، چه فقیه، چه رهبر انقلابی. اگر دوباره سیاست حول شخصیت کاریزماتیک و اقتدار فردی سازمان پیدا کند، ممکن است جامعه دوباره وارد همان چرخه تاریخی شود که یک قرن است از آن رنج میبرد. من معتقدم با توجه به شرایط فعلی شانس احیا و بازگشت سلطنت وجوددارد . بقول معروف روزگار را چه دیدی، شاید زد و کارشان گرفت.» نقطهی قوت پادشاهیخواهان، شانسی است که قالب شیعی _ آریایی برای بازسازی خود دارد. جریان سلطنت میتواند در قالب شیعی-آریایی برود، چنانکه در دوره پیش از انقلاب نیزعملا چنین بود.این گزینه در داخل کشور نیز در قالب گفتمان انقلاب ملی ازطرف اشخاصی نظیر دکتر جواد طباطبائی و به نوعی دیگر توسط باند کاگزاران سازندگی به زعامت فکری محمد قوچانی نیز تبلیغ می شود. ».
سوگند ادامه میدهد: اگر چه نظرات هواداران دکتر جواد طباطبائی یا محمد قوچانی به صراحت دفاع از سلطنت نیست ولی بعید نیست که در لحظه موعود میان جمهوری خواهی لائیک و سلطنت مبتنی بر شیعه گرائی به سوی فرایزدی و عبور از ملت بسوی امت بیفتند.
ما چپ نو اعتقادداریم جمهوری پارلمانی و سکولار، صدای سومی و نمادی از اقتدار عقلانی در برابر اقتدار سنتی (در قالب سلطنت استبدادی) و اقتدار کاریسماتیک (در قالب استبداد دینی حاکم) بود و می باشد. این صدا در پیش از انقلاب نیز وجود داشت. اما به دلیل ریشه دار بودن ساختارهای استبدادی جامعه، نفوذ دین و انسداد دوران پهلوی در انقلاب ایران، چرخه استبداد بین نهاد سلطنت و روحانیت دست بدست شد. امروز اما صدای سوم نیرویی جدی در جامعه است که در نفی وضع کنونی دنبال بازگشت به گذشته نیست و اقتدار عقلانی و دمکراتیک را جایگزین مطلوب اقتدارهای دینی و موروثی تجربه شده میداند. جمهوری خواندن استبداد دینی حاکم تنها از طریق (دستکاری در عقل و عوامفریبی) ممکن است. حال آن که در واقعیت منبع قدرت در نظام جمهوری رای برابر مردم است حال آن که در جمهوری اسلامی همچون قانون اساسی دوره پهلوی مشروعیت نظام و پادشاه وولایت فقیه منوط به اراده الهی و آسمانی است».«حتی بخشی از جمهوریخواهان سکولار که با جمهوری اسلامی مخالفاند، نسبت به زبان سیاسی برخی رسانههای سلطنتطلب حساس شدهاند؛ زبانی که در آن هر منتقدی سریعاً “خائن”، “پنجاهوهفتی”، “تجزیهطلب” یا “عامل رژیم” معرفی میشود. منتقدان میگویند این فرهنگ حذف و نفی رقیب، شباهت خطرناکی با همان فرهنگ سیاسی اقتدارگرایی دارد که جمهوری اسلامی بر آن بنا شده است.». این در حالی است که عموما نویسندگان جزوه گذار ومشاورین رضا پهلوی درماندگان اصلاح طلب قبلی و برخی نیز رسما کارگزار بخش های امنیتی رژیم در دهه های شصت و هشتاد بوده اند .
کامران آهی میکشد. «شاید بخشی از مشکل این باشد که جامعه ایران هنوز میان “نیاز به رهبری” و “ترس از استبداد” سرگردان است. مردم هم از هرجومرج میترسند، هم از بازگشت دیکتاتوری.و همیشه بین بد و بدتر سرگردانند. غافل از این که بقول هانا آؤنت :« انتخاب بین دوگزینه بد و بدتر یک دروغ بزرگ و شیوه معمو حکومت های فشیسم وتوتالیتر برای سرکوب بیشترمردم است. وقتی ملت ها «بد» را انتخاب می کنند در واقع فرصت کافی برای بدترشدن را هم به حکومت ها هدیه می دهند. ».
داریوش در پایان این بخش میگوید: «و شاید دقیقاً به همین دلیل است که آینده ایران فقط با تغییر چهره حاکمیت حل نمیشود. مسئله اصلی، ساختن نهادهایی است که اجازه ندهند هیچ فردی ــ با هر نام و لباسی ــ دوباره بالاتر از قانون و اراده عمومی قرار گیرد.»
بخش سیزدهم: آیندهای نامعلوم، بحران راهبری و ضرورت عبور از منجیگرایی
پاسی از دمدمه های صبح گذشته است. باران آرامتر شده. هر سه نفر با وجود خستگی، هنوز مشتاق ادامه گفتوگو هستند؛ انگار میدانند که مسئله اصلی نه فقط گذشته، بلکه آیندهای است که هنوز هیچ نیرویی نتوانسته تصویری روشن و مورد قبول همگان از آن ارائه دهد.
کامران میگوید: «شاید مهمترین مسئله این باشد که ایران دوباره وارد چرخه حذف نشود. نه انتقام سلطنتطلبان، نه انتقام جمهوریخواهان، نه دیکتاتوری ایدئولوژیک.»
سوگند پاسخ میدهد: «اگر نیرویی بخواهد تمام قدرت را در اختیار بگیرد، دوباره به همان بنبست تاریخی میرسیم. مسئله فقط این نیست که چه کسی جمهوری اسلامی را کنار میزند؛ مسئله این است که چه نیرویی پس از آن اجازه نمیدهد قدرت دوباره انحصاری شود.»
داریوش جمعبندی میکند: «مشروطه، در معنای عمیقش، فقط درباره سلطنت نبود؛ درباره محدود کردن قدرت بود. شاید مسئله اصلی امروز ایران هم همین باشد: چگونه قدرت را مهار کنیم، فارغ از اینکه چه کسی حکومت میکند.»
سوگند به پنجره خیره میشود و در همان حال می گوید «شاید برای نخستین بار، نیروهای مختلف سیاسی مجبور شوند یاد بگیرند کنار هم زندگی کنند، نه اینکه یکدیگر را حذف کنند. اما این هم به معنای ائتلاف بیقیدوشرط با هر نیرویی نیست. نمیتوان مدعی چپ بودن، عدالتخواهی و دفاع از محرومان بود و همزمان با نیروهایی متحد شد که دقیقاً خلاف همین خواستهها حرکت میکنند.»
او ادامه میدهد: «ائتلاف سیاسی و اتحاد عمل باید چارچوب روشن داشته باشد. نمیشود فقط به نام “تکثرگرایی” با کسانی همراه شد که به آزادی احزاب، دموکراسی، برابری حقوقی و حق سازمانیابی مستقل باور ندارند. آزادی فعالیت سیاسی در ایران آینده یک چیز است، ائتلاف برای گذار با نیروهای اقتدارگرا چیز دیگر.»
کامران آهسته میگوید: «و شاید این دشوارترین درس تاریخ ایران باشد؛ اینکه هم باید از حذف پرهیز کرد، هم باید مرزهای دموکراتیک را روشن نگه داشت.»
داریوش سر تکان میدهد. «دقیقاً. اتحاد عمل بدون اصول، میتواند به معامله بر سر آینده مردم تبدیل شود. اما تفرقه دائمی هم رژیم را نجات میدهد. پس راهحل، نه وحدت کور است و نه فرقهگرایی؛ راهحل، راهبری گروهی بر پایه حداقلهای روشن و شفاف است.»
سوگند میگوید: «اینجا دقیقاً به مسئله اصلی میرسیم: نبود یک اپوزیسیون مورد قبول همگان؛ نه در داخل، نه در خارج. هیچ نیرویی امروز نمیتواند صادقانه بگوید نماینده کل مردم ایران است. سلطنتطلبان پایگاه خود را دارند، جمهوریخواهان پراکندهاند، چپها چندپارهاند، اصلاحطلبان بیاعتبار شدهاند، نیروهای قومی بیاعتمادند و جامعه مدنی داخل کشور زیر سرکوب است.»
کامران میپرسد: «پس اگر هیچ نیرویی نماینده همه نیست، چه باید کرد؟»
داریوش پاسخ میدهد: «باید از تصور رهبری فردی عبور کرد. تجربه جنبش زن، زندگی، آزادی نشان داد جامعه ایران ظرفیت بالایی برای خیزش دارد، اما مشکل در مرحله سازماندهی و تداوم است. بدون راهبری گروهی، بدون شبکههای هماهنگ دانشجویی، کارگری، زنان، معلمان، بازنشستگان و نیروهای محلی، هر موج اعتراضی ممکن است پس از مدتی فرسوده شود.»
سوگند ادامه میدهد: «مشکل فعالیت دو سه سال اخیر رضا پهلوی هم از همینجا شروع شد. او میتوانست یکی از صداهای اپوزیسیون باشد، اما تلاش بخشی از اطرافیان و هوادارانش برای تبدیل او به محور بلامنازع گذار، باعث بیاعتمادی و چندپارگی شد. بهویژه فراخوان دیماه، که از نظر بسیاری از منتقدان نه از دل یک هماهنگی واقعی با نیروهای داخل آمده بود، نه با جنبشهای صنفی و دانشجویی پیوند داشت، و نه توانست اعتماد بخشهای مختلف جامعه را جلب کند.»
کامران با احتیاط میگوید: «اما برخی هوادارانش میگویند او میخواست بنبست اپوزیسیون را بشکند.»
سوگند پاسخ میدهد: «کدام بن بست . ما که شاهد ظهمور یک جریان مدنی – سیاسی از هفتم دیماه بودیم که جرقه آن از بازارزده شد و بسرعت به دانشگاه هم کشیده شد علاوه بر این سیاست را با نیت نمیسنجند، با نتیجه میسنجند. اگر فراخوانی به جای اتحاد، شکاف ایجاد کند؛ اگر بخشی از جامعه احساس کند جنبش قرار است به نام یک خاندان مصادره شود؛ اگر زنان، اقوام، چپها، جمهوریخواهان و حتی برخی مشروطهخواهان احساس حذف کنند، باید آن را نقد کرد.»
داریوش اضافه میکند: «بهخصوص وقتی برخی از هواداران تندرو، هر منتقدی را با برچسبهایی مانند “چپول”، “پنجاهوهفتی”، “تجزیهطلب”، “عامل رژیم” یا “ضد ایران” میکوبند. این رفتارها نهتنها دموکراتیک نیست، بلکه یادآور همان فرهنگ حذف است که هم در سلطنت استبدادی دیده شد و هم در جمهوری اسلامی.»
کامران آهی میکشد. «قبول دارم که بخشی از این رفتارها آسیبزا بوده. تلاش برای مصادره جنبش، مخصوصاً بعد از زن، زندگی، آزادی، باعث شد گروههایی که باید کنار هم میماندند، از هم دور شوند.»
سوگند میگوید:«و این فقط مشکل سلطنتطلبان نیست. محور مقاومتیها و چپهای حکومتی هم به همان اندازه مخرب بودهاند. بقایای حزب توده که بنام گروه دهم مهر علم شده اند ، بخشی از فداییان اکثریت، جریانهای محور مقاومتی و گروههایی که زیر نام چپ از جمهوری اسلامی یا سیاست خارجی آن دفاع میکنند، ضربه سنگینی به اعتبار چپ زدهاند.»
داریوش ادامه میدهد: «این نیروها در لحظههای تاریخی، بهجای ایستادن کنار مردم، یا سکوت کردند، یا با ادبیات ضد امپریالیستی، سرکوب داخلی را کمرنگ کردند. همین باعث شده بخش بزرگی از جامعه وقتی واژه چپ را میشنود، به یاد توجیه جمهوری اسلامی، دفاع از روسیه و چین، یا بیاعتنایی به سرکوب زنان و کارگران بیفتد.»
سوگند با تأکید میگوید: «چپ نو باید با این میراث مرزبندی روشن کند. چپی که چشم بر سرکوب زنان، زندانیان سیاسی، کارگران، دانشجویان و اقوام ببندد، چپ رهاییبخش نیست. دفاع از عدالت اجتماعی بدون دفاع از آزادی سیاسی، به استبداد میرسد.»
کامران میگوید: «اصلاحطلبان هم در این وضعیت نقش داشتند. سالها مردم را به اصلاح از درون ساختار امیدوار کردند، اما وقتی جامعه از اصلاح عبور کرد، بسیاری از آنها یا سکوت کردند یا فقط از مردم خواستند هزینه ندهند.»
داریوش پاسخ میدهد: «اصلاحطلبان ترسو و محافظهکار، در عمل به حفظ وضع موجود کمک کردند. آنها نه جسارت عبور داشتند، نه توان اصلاح. شعار “اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا” دقیقاً از همین سرخوردگی بیرون آمد.مضافا درجریان همین سرکوب دی ماه عموم اصلاح طلبان روزه ترس گرفتند .»
سوگند اضافه میکند: «اما باید دقت کرد که همه اصلاحطلبان یکدست نیستند. برخی افرادنظیر اقای قدیانی رسما جدا شدهاند، هزینه دادهاند یا به اپوزیسیون پیوستهاند. مشکل اصلی آن بخش از اصلاحطلبی است که هنوز از فروپاشی ساختار بیشتر از ادامه سرکوب مردم میترسد.»
کامران میگوید: «پس اپوزیسیون از چند طرف گرفتار است: سلطنتطلبی شخصمحور، چپ حکومتی، محور مقاومتی، اصلاحطلبی ترسو، جمهوریخواهی پراکنده و جامعه مدنی سرکوبشده.»
داریوش میگوید: «دقیقاً. به همین دلیل است که راهبری گروهی ضروری است. راهبری گروهی یعنی هیچ فرد یا جریان واحدی مالک جنبش نباشد. یعنی تصمیمگیری جمعی، شفاف، پاسخگو و محدود باشد. یعنی نمایندگان واقعی جنبشهای زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان، بازنشستگان، اقوام، زندانیان سیاسی سابق و نیروهای سیاسی دموکرات بتوانند در چارچوبی حداقلی همکاری کنند.»
سوگند ادامه میدهد: «این راهبری باید چند اصل روشن داشته باشد: نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ و مداخله خارجی، آزادی زندانیان سیاسی، لغو حجاب اجباری، حق تشکل و اعتصاب، آزادی رسانهها، برابری حقوق زنان و مردان، رفع تبعیض قومی و مذهبی، و واگذاری شکل نهایی حکومت به رأی آزاد مردم.»
کامران میپرسد: «اما چه چیزی چنین راهبریای را معتبر میکند؟»
داریوش پاسخ میدهد: «نه ادعا، نه شهرت رسانهای، نه نام خانوادگی. اعتبار از اتصال واقعی به جامعه میآید؛ از شفافیت مالی، پاسخگویی، گزارشدهی منظم، پذیرش نقد، سازوکار حل اختلاف، و مهمتر از همه، پیوند با نیروهای داخل کشور.»
سوگند میگوید: «اپوزیسیونی که فقط در خارج کشور و در رسانهها حضور دارد، اگر با داخل پیوند نداشته باشد، نمیتواند راهبر واقعی جنبش باشد. همانطور که نیروهای داخل هم بدون پشتیبانی رسانهای، مالی، حقوقی و بینالمللی خارج، زیر فشار سرکوب فرسوده میشوند. مسئله، پیوند داخل و خارج است، نه برتری یکی بر دیگری اگرچه واقعیت این است که دود از کنده یعنی از داخل بلند میشود.»
کامران آرام میگوید: «شاید مهمترین اشتباه این سالها این بود که برخی فکر کردند میتوان از بیرون، با فراخوان، رسانه و حمایت خارجی، خیابان داخل را هدایت کرد.»
سوگند پاسخ میدهد: «و همین توهم، خطرناک بود. عامل خارجی در بهترین حالت میتواند کاتالیزور باشد، نه جایگزین مردم. هیچ نیروی خارجی نمیتواند آزادی را به جامعهای هدیه کند. اگر مردم سازمان نیابند، هر تغییری از بیرون میتواند فقط شکل تازهای از وابستگی و اقتدارگرایی بسازد.»
داریوش میگوید: «بنابراین آینده ایران نه در انتظار ناجی است، نه در تکیه بر قدرت خارجی، نه در نوستالژی سلطنت، نه در اصلاحطلبی بیرمق، و نه در چپ حکومتی. آینده فقط زمانی ممکن میشود که جامعه بتواند سازمان یابد و نیروهای سیاسی یاد بگیرند قدرت را میان خود تقسیم و محدود کنند.»
در این لحظه، هر سه نفر سکوت میکنند. باران متوقف شده است.
اما پیش از خداحافظی، گفتوگو به بحران جنگ، اقتصاد و اعتراضات آینده کشیده میشود.
داریوش با صدایی آرام میگوید:
«فکر میکنم حتی بخشی از مشروطهخواهان و سلطنتطلبان هم امروز پذیرفتهاند که حمایت یا همسویی آشکار با حمله نظامی خارجی به ایران، اشتباهی سنگین بود.»
کامران، که تا آن لحظه بیشتر از مواضع سلطنتطلبان دفاع کرده بود، این بار مکث میکند و میگوید:
«واقعیت این است که حمایت برخی چهرههای نزدیک به رضا پهلوی از حملات اسرائیل و آمریکا، باعث شکاف در میان هواداران او شد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی همچنان نسبت به هرگونه مداخله خارجی حساسیت تاریخی دارند و نمیخواهند تغییر سیاسی از مسیر جنگ و ویرانی رقم بخورد.»
سوگند اضافه میکند: «منتقدان رضا پهلوی معتقدند بخشی از اپوزیسیون در جریان اعتراضات و بحران دیماه، تصویری غیرواقعی و بیش از حد خوشبینانه از فروپاشی سریع حکومت ارائه داد؛ چیزی که برخی آن را “رویافروشی سیاسی” مینامند. همین مسئله باعث سرخوردگی بخشی از مردم و نیروهای معترض شد.»
داریوش میگوید: «از سوی دیگر، جامعه امروز ایران زیر فشار تورم، گرانی، بیکاری گسترده و آثار بحرانهای سیاسی و جنگی فرسوده شده است. حتی کسانی که امیدی به حکومت ندارند، از ناامنی و جنگ هم هراس دارند.»
کامران با نگرانی میگوید: «اگر وضعیت اقتصادی به همین شکل ادامه پیدا کند، احتمال موج تازهای از اعتراضات معیشتی و اعتصابات وجود دارد؛ اعتراضاتی که این بار بیشتر از طبقات فرودست، بیکاران و حاشیهنشینان نیرو خواهد گرفت.»
سوگند جمعبندی میکند:
«اگر اعتراضات خیابانی آینده بتواند با اعتصابات کارگری، کارمندی و صنفی گره بخورد، ممکن است توازن قوا را تغییر دهد و حکومت را وادار به عقبنشینی کند. اما این فقط زمانی ممکن است که نیروهای سیاسی به جای امید بستن به قدرتهای خارجی، به نیروی مردم در خیابان و سازمانیابی اجتماعی باور داشته باشند.»
داریوش آخرین جمله را میگوید:«شاید آینده ایران نه در بازگشت به گذشته، نه در انتظار ناجی، بلکه در توان جامعه برای سازمانیابی، همبستگی و مهار دوباره استبداد رقم بخورد.»
هر سه نفر از جا بلند میشوند. اختلافهایشان هنوز پابرجاست، اما هر سه میدانند جامعه ایران وارد دورهای شده که دیگر هیچ نیروی سیاسی نمیتواند بدون پاسخگویی، بدون نقد گذشته و بدون پذیرش خواست مردم، مدعی آینده ایران باشد.
اتحاد- مبارزه – پیروزی
زنده و جاوید باد یادشهیدان ما
سرنگون باد جمهوری اسلامی