ایرانِ فرسوده، انسانِ محاصره شده « کالبدشکافیِ زوالِ اختیار در جامعهی زیرِ سلطه »
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
"...عبور از دیکتاتوری صرفاً تغییر حکومت نیست؛ تغییر ساختار روانیِ جامعه است و این دشوارترین بخش ماجراست. زیرا انسان میتواند زندان را ترک کند، اما زندان به این آسانی ذهن انسان را ترک نمیکند...."
پیشگفتار: این رساله از دلِ یک پرسش ساده اما سهمگین زاده شده است: چه بر سر انسان میآید وقتی نه فقط آزادیاش، بلکه ظرفیتِ استفاده از آزادیاش نیز فرسوده میشود؟ مسئلهی این نوشته صرفاً توصیفِ استبداد، بحران یا خشونت نیست. آنچه در این صفحات موضوعِ اصلی قرار میگیرد، فرایندی عمیقتر و پنهانتر است: فرسایشِ تدریجیِ انسان به مثابه فاعلِ مختار. جامعه همیشه با سرکوب نابود نمیشود؛ گاه پیش از آن، از درون تحلیل میرود. آنچه این رساله در پی فهم آن است، نه فقط سازوکارِ سلطه، بلکه سازوکارِ فرسودگی است؛ آن نقطهای که انسان هنوز زنده است، اما دیگر توانِ کنش ندارد.
این متن از این فرض آغاز میکند که جامعهی امروز ایران را نمیتوان صرفاً با واژگانی چون «بحران»، «فقر» ، « گرسنگی » ، «استبداد»... توضیح داد، اگر ندانیم این وضعیت چگونه در روان، زبان، حافظه و مناسباتِ روزمره رسوب کرده است. آنچه امروز در ایران دیده میشود فقط نارضایتیِ سیاسی نیست؛ نوعی خستگیِ تاریخی است! جامعهای که سالها در معرضِ فشار، تحقیر، تهدید، تکرار، ناامنی و انسداد قرار گرفته، فقط معترض یا خاموش نمیشود؛ بهتدریج عصبی، فرسوده، بیاعتماد و گاه بیتفاوت میشود. این وضعیت نه یک اختلالِ گذرا، بلکه یک ساختارِ زیسته است؛ ساختاری که در آن اضطراب، به عادتِ جمعی بدل میشود.
این رساله بر آن است توضیح دهد که این فرسایش، نه امری طبیعی است و نه محصولِ ضعفِ اخلاقیِ جامعه. مردم خود به خودی فرسوده نمیشوند. جامعه، ذاتاً بیمار یا منفعل نیست؛ جامعه میتواند بهطور نظاممند فرسوده شود. در ایران، این فرسودگی نتیجهی یک نظمِ سیاسیِ مستمر است که طی دههها، با پیوندِ ایدئولوژیِ دینی و اقتدارِ امنیتی، نه فقط نهادها، بلکه روانِ جمعی را نیز تحت فشارِ دائمی قرار داده است و عمرش طولانی شده! این نوشته بر آن است که نشان دهد فرسایشِ اختیار، محصولِ مستقیمِ معماریِ قدرت است؛ قدرتی که هم ذهن را منضبط میکند و هم جسم را.
در این چارچوب، مسئله فقط نقدِ حکومت نیست، بلکه نقدِ نوعی فناوریِ سلطه است که انسان را از درون تضعیف میکند. این فناوری، تنها با زندان، سانسور و سرکوب کار نمیکند؛ با تکرار، فرسایش، تحقیر، نا اطمینانی، بیافقی و تعلیقِ دائمی نیز کار میکند. قدرتِ مدرن، فقط با زور حکومت نمیکند؛ با خسته کردن ، حکومت میکند! جامعهی عصبی، محصولِ همین خستگیِ سازمانیافته است. این رساله میکوشد نشان دهد که چگونه قدرت، پیش از آنکه جسمها را کنترل کند، افقِ انتخاب را در ذهنِ انسان محدود میسازد.
این نوشته صرفاً برای توصیفِ زوال نوشته نشده است. اگر این رساله فقط به تشریحِ انحطاط بسنده کند، خود به بخشی از همان یأسی بدل میشود که میکوشد آن را توضیح دهد. مقصودِ نهاییِ این متن، یافتنِ امکانِ بازسازی است: بازسازیِ زبان، بازسازیِ اعتماد، بازسازیِ عاملیت و بازسازیِ انسان. زیرا اگر فرسایش ساخته شده است، میتواند گسسته نیز شود و اگر اختیار فرسوده شده، میتواند بازآموخته شود. این رساله از دلِ تاریکی آغاز میکند، اما قصدِ آن ماندن در تاریکی نیست؛ بلکه یافتنِ امکانِ بازگشتِ انسان به خویش است.
آغاز : جامعه زمانی عصبی میشود که میان تجربهی زیستهی مردم و روایت رسمیِ قدرت شکافی عمیق پدید آید. انسانها تا زمانی فشار را تحمل میکنند که بتوانند برای رنج خود معنایی بیآبند، اما وقتی رنج بیتوضیح، بیپاسخ و تکرارشونده شود، روان جمعی به تدریج از تعادل خارج میشود. عصبی شدن جامعه فقط به معنای خشم خیابانی نیست؛ بلکه نوعی فرسودگی عصبیِ عمومی است که در زبان، رفتار، خانواده، سکوت، خشونت پنهان و بیاعتمادی روزمره رسوب میکند. جامعه ابتدا پرخاشگر نمیشود، بلکه خسته میشود و خستگیِ طولانی، اگر درمان نشود، به پرخاش بدل میگردد. در چنین وضعی مردم نه فقط از حکومت، بلکه از یکدیگر نیز فاصله میگیرند. گفتگو جای خود را به سوءظن میدهد و رابطهها به میدان دفاع بدل میشوند. آنچه جامعه را عصبی میکند، فقط بحران نیست؛ بلکه تداوم بحرانِ بیافق است.
بحران اقتصادی یکی از مهمترین موتورهای اضطراب جمعی است، اما هرگز تنها عامل نیست! فقر صرفاً کاهش درآمد نیست؛ انسان فقیر فقط با کمبود پول روبرو نیست، بلکه آیندهاش را نیز از دست داده است! وقتی فرد نتواند فردای خود را تصور کند، ذهن او در وضعیت هشدار دائمی باقی میماند. این هشدار مزمن، جامعه را مستعد خشونت، بدبینی، حسادت، تحقیر و فرسایش اخلاقی میکند. اما اقتصاد زمانی ویرانگرتر میشود که با احساس بیعدالتی همراه گردد. مردم تنها از گرانی عصبانی نمیشوند؛ از تبعیض عصبانی میشوند. از اینکه رنج برای همه هست، اما مصونیت فقط برای برخی! در این نقطه، بحران اقتصادی از مسئلهای معیشتی به زخمی روانی و حیثیتی بدل میشود.این فقر اگر به گرسنگی منتهی شود، مشخص نیست جامعه به کجا خواهر رفت
حاکمیت دیکتاتوری جامعه را فقط از نظر سیاسی سرکوب نمیکند؛ بلکه ساختار روانی آن را نیز تغییر میدهد. دیکتاتوری فقط آزادی را محدود نمیکند، بلکه شخصیت تولید میکند! شخصیتِ محتاط ، با اخلاق دوگانه، مزور و دروغگو ، ترس خورده که میخواهد بترساند تا ترس خویش را پنهان دارد! در خیابانهای شهرها ماموریت دارد اقتدار حکومت را با نمایشات تصنعی به هموطنان ساکت خود نشان دهد! در چنین نظمی از پیش طراحی شده، انسان برای بقا یاد میگیرد آنچه میاندیشد نگوید و آنچه میگوید باور نکند. این شکاف میان درون و بیرون، یکی از اصلیترین سرچشمههای بیماری روانیِ جمعی است. فرد در ظاهر مطیع میشود، اما در باطن مملو از خشمِ انباشته میگردد. نتیجه آن است که جامعه نه سالم میماند و نه صادق. دیکتاتوری فقط دهان را نمیبندد؛ زبان را آلوده میکند و وقتی زبان آلوده شد، گفتوگو نیز دیگر ابزار تفاهم نخواهد بود، بلکه به ابزاری برای پنهانکاری، ترس و بقا تقلیل مییابد.
دین و شریعت، هنگامی که از زمانه عقب بمانند، از منبع معنا به ابزار فشار بدل میشوند. مسئله فقط ایمان نیست؛ مسئله نسبتِ ایمان با زندگیِ معاصر است. هرگاه نظامهای دینی نتوانند خود را با تحولات انسان مدرن، حقوق فردی، جنسیت، علم و تجربهی جدید هماهنگ کنند، شکافی میان وجدان فرد و ساختار رسمی ایجاد میشود. در این شکاف، فرد یا باید خود را انکار کند یا ایمان را. این دوپارگی، یکی از عمیقترین سرچشمههای اضطراب اخلاقی در جوامع سنتیِ متأخر است. دینِ به روز نشده، به جای آنکه پناهگاه روان باشد، به محکمهای دائمی بدل میشود. انسان مدام احساس گناه میکند، بیآنکه راه رهایی بیآبد و جامعهای که پیوسته زیر فشار گناه، ترس و قضاوت زندگی کند، به تدریج از درون عصبی، فرسوده و مستعد انفجار میشود.
اما در کنار بحران، استبداد و تصلب دینی (Religious Rigidity Stagnation) ، باید «بیتفاوتی» را نیز به مثابه یک نیروی ویرانگر جدی گرفت. اما مشخص نیست که وضعیت کنونی تا کی دوام یابد...! جامعه فقط با خشونت فرو نمیپاشد؛ با بیحسی نیز فرومیریزد. زمانی میرسد که انسان نه خشمگین است، نه امیدوار؛ فقط کنار کشیده است. این عقبنشینی عاطفی، خطرناک تر از اعتراض است، زیرا نشانهی انصراف روان از مشارکت در امر جمعی است. فرد دیگر نه میخواهد تغییر دهد، نه حتی میخواهد بفهمد. بیتفاوتی، مرحلهی انجمادِ روان جمعی است؛ جایی که درد عادی میشود و انحطاط ؛ طبیعی به نظر میرسد. در چنین وضعی، جامعه دیگر فریاد نمیزند، بلکه در خاموشی میپوسد! و این پوسیدگیِ خاموش، گاه از هر شورش و خشونتی مخربتر است.
انتظار معجزه نیز یکی از سازوکارهای فرسایش روانیِ جامعه است. هرگاه جامعه بهجای نهاد، عقل، برنامه و کنش جمعی، به نجات ناگهانی دل ببندد، به تدریج ارادهی تاریخی خود را از دست میدهد. انتظار معجزه، در ظاهر امید میآفریند، اما در عمل مسئولیت را تعلیق میکند. امید همیشه مثبت نیست. گاها سبب انفعال میشود! مردم به جای ساختن، منتظر میمانند؛ بهجای سازمان یابی، آرزو میکنند و به جای تغییر ، در سودای نجات ناگهانی میمانند. این روان شناسیِ انتظار، جامعه را کودک منش میکند! وابسته، منفعل و آمادهی تسلیم به هر منجیِ تازه. در چنین بستری، فریب آسان تر میشود و تکرار تاریخ محتمل تر. جامعهای که چشم به معجزه دارد، معمولاً دیرتر به بلوغ سیاسی میرسد.
در این میان، بازخوانی ویلهلم رایش ( Wilhelm Reich ) برای فهم جامعهی امروز اهمیت ویژه دارد. رایش نشان داد که قدرت فقط از راه قانون و پلیس عمل نمیکند، بلکه در جسم، اخلاق، سرکوب میل جنسی و ساختار شخصیت رسوب میکند. آنچه او «آدمک» یا انسانِ زرهپوش میدید، فردی بود که سرکوب را درونی کرده و خود به نگهبان زندان خویش بدل شده است. این انسانِ زرهپوش، مطیع است اما مضطرب؛ اخلاقی است اما خشمگین؛ منضبط است اما بیمار. در جهان پس از جنگ، رایش نشان داد که فاشیسم فقط یک نظام سیاسی نیست، بلکه نوعی سازمان روانی است. از این منظر، جامعهی امروز نیز هنوز با همان انسانِ زرهپوش سروکار دارد! انسانی که آزادی میخواهد، اما از آزادی میترسد!
پیشرفت تکنولوژی این وضعیت را پیچیدهتر کرده است. تکنولوژی در عین آنکه ارتباط را تسهیل کرده، تمرکز را فرسوده و تنهایی را تشدید کرده است. انسانِ امروز بیش از هر زمان به دیگری متصل است، اما کمتر از همیشه با او رابطه دارد. شبکهها گفتوگو را افزایش ندادهاند؛ واکنش را افزایش دادهاند. سرعت، جای تأمل را گرفته و تکرار، جای تجربه را. انسان مدام میبیند، اما کمتر درک میکند؛ مدام میگوید، اما کمتر میشنود. این انباشت محرک، روان را خسته و حساس میکند. جامعهی دیجیتال، جامعهای پُرسرعت اما کمعمق میسازد؛ جامعهای که در آن عصبانیت سریعتر پخش میشود و فهم، کندتر شکل میگیرد.
تکرار مکررات نیز از عوامل مهم فرسودگی روانی جامعه است. وقتی بحرانها تکرار میشوند، وعدهها تکرار میشوند، شکستها تکرار میشوند و حتی اعتراضها نیز تکراری میشوند، روان جمعی به نوعی ملال تاریخی دچار میشود. این ملال، فقط خستگی نیست؛ نوعی تهیشدن از امکان است. انسان احساس میکند همهچیز پیشتر رخ داده و هیچ چیز واقعاً تغییر نمیکند. در این وضعیت، تاریخ از حرکت بازنمیایستد، اما از معنا تهی میشود. جامعه در چرخهای از تکرار گرفتار میشود که نه سنت است و نه تحول؛ فقط بازتولید فرسودگی است. این تکرار، یکی از پنهان ترین اشکال خشونت علیه روان جمعی است.
ظهور دوبارهی افکار قرن نوزدهم نیز نشانهی بحران است، نه بازگشت اصالت! هرگاه جامعه از حل مسائل مدرن ناتوان شود، به اشباح فکریِ گذشته پناه میبرد: ناسیونالیسم افراطی، اقتدارگرایی اخلاقی، اسطوره های بی معنا ، دشمن سازی و رؤیای نظم آهنین. این بازگشت، نشانهی قدرت سنت نیست؛ نشانهی شکست مدرنیتهی ناتمام است. جامعهی مضطرب، اغلب به ایدههای کهنه پناه میبرد، زیرا کهنگی دستکم آشناست. اما ایدههای کهنه، اگرچه آشنا هستند، درمانگر نیستند. آنها فقط اضطراب امروز را با زبان دیروز بیان میکنند و این، شاید دقیقترین تعریف بحران باشد: زندگی در زمانهای نو، با روانی که هنوز ابزار فهم آن را نیافته است.
ایدئولوژیهای مخرب معمولاً زمانی قدرت میگیرند که جامعه دیگر توان تحمل ابهام را از دست داده باشد. انسان در وضعیت بحران، پیش از آنکه به حقیقت نیاز داشته باشد، به قطعیت نیاز پیدا میکند. ایدئولوژی های مذهبی و غیر مذهبی پیش از آنکه نظام سیاسی باشند، دستگاههای تولید قطعیتاند. آنها جهانی پیچیده را به روایتی ساده فرو میکاهند: مقصر کیست، نجاتبخش کیست، دشمن کجاست و رستگاری چگونه ممکن است. این ایدئولوژیها دقیقاً از همان نقطهای نیرو میگیرند که انسان خسته دیگر توان اندیشیدن به پیچیدگی را ندارد. ایدئولوژی مخرب، به ذهنِ فرسوده آرامش کاذب میدهد؛ زیرا به جای فهمِ واقعیت، نسخهای آماده برای تفسیر آن عرضه میکند. از همین رو، خطر آنها نه فقط در خشونت سیاسی، بلکه در جذابیت روانیشان نهفته است.
ایدئولوژی ها نوعی روان شناسیِ رنجدیده اند. آنان به انسانِ تحقیرشده شأنی مصنوعی بازمیگردانند. به او میگویند: تو ضعیف نیستی، قربانی خیانت شدهای؛ تو شکست خورده نیستی، عظمتت را از تو دزدیدهاند. این جابهجاییِ روانی بسیار مهم است، زیرا رنج را به خشم و خشم را به هویت تبدیل میکند. فردی که نتوانسته با شکست خود آشتی کند، در ایدئولوژی های دشمن آزادی ، زبانی برای انتقام مییابد که درد او را درمان نمیکنند؛ آن را مسلح میکنند! به انسان زخمی، معنا نمیدهند؛ دشمن میدهند و دشمن، سادهترین شکل معنا برای روانِ مضطرب است. از این رو ایدئولوژی های مخرب همیشه در زمانهی تحقیر، بحران هویت و احساس ازدست رفتگی ؛ دوباره زنده میشوند!
ایدئولوژی های افراطی میکوشند رنج تاریخی را به اسطوره های کاذب تبدیل کنند! در ایدئولوژی، انسانِ مضطرب نه فقط به دولت، بلکه به اصطلاح «پاکی» پناه میبرد. جهان پیچیده و متکثر، ناگهان به نبردی میان «خالص» و «آلوده» تقلیل مییابد. این همان لحظهای است که اضطراب اجتماعی به وسواس جمعی تبدیل میشود. آنان به انسان آشفته وعدهی نظم میدهند، اما نظمی که بر حذف بنا شده است. حذف تفاوت، حذف دیگری، حذف ابهام. به همین دلیل، آنان فقط یک ایدئولوژی سیاسی نبودند؛ نوعی وسواس تمدنی بود که از ترسِ اختلاط ، جهان را به اتاقِ استریلِ خشونت تبدیل کردند. هر جا جامعه از تکثر بترسد، بذر این منطق هنوز زنده است.
تروریسم از همین میل به پناهگاه تغذیه میکند؛ با این تفاوت که به جای نژاد، تاریخ را مطلق میکند! وعدهی آن نه بازگشت به عظمت ازدسترفته، بلکه حرکت به سوی رستگاریِ نهایی است. اما سازوکار روانی یکسان است: رهایی از ابهام از طریق ایمان به ضرورت. فرد در دل آشوب اجتماعی، به روایتی پناه میبرد که تاریخ را قابل پیش بینی، قانونمند و نجات بخش نشان میدهد. در اینجا نیز انسان از آزادیِ دشوار به قطعیتِ مطمئن پناه میبرد. ایدوئولوژی ها به انسان وعدهی عدالت میدهند، اما بهای آن را از او با حذف فردیت میگیرند . از همین رو، ایدئولوژی ها پیچیدگی انسان را قربانیِ نظم میکنند!
پرسش اصلی این است که چرا انسان به پناهگاه محتاج میشود. پاسخ را باید در نسبت میان اضطراب و معنا جست. انسان تا زمانی میتواند آزاد بماند که بتواند اضطراب را تحمل کند. آزادی، برخلاف تصور رمانتیک، وضعیتِ امنی نیست؛ آزادی یعنی زیستن بدون تضمین. بسیاری از انسانها در شرایط بحران، نه از آزادی، بلکه از بیپناهی رنج میبرند. ایدئولوژی ها در این نقطه وارد میشوند: همچون پناهگاه روانی در برابر آشوب جهان. انسان به ایدئولوژی فقط به خاطر باور پناه نمیبرد، بلکه بهخاطر ترس پناه میبرد. ایدئولوژی، برای ذهنِ مضطرب، سقفی است بر فراز بیمعنایی. مهم نیست این سقف پوسیده باشد؛ مهم این است که موقتاً بر سر فرد فرو نریزد.
انسانها اغلب میدانند این «ایسم»ها تاریخ مصرفشان را از دست دادهاند، اما رجوع به آنها از جنس ناآگاهی نیست؛ از جنس درماندگی است! جامعه در لحظههای فرسودگی، بهدنبال حقیقتِ نو نمیرود؛ بهدنبال فرمِ آشنای بقا میگردد. ایدئولوژیهای کهنه، هرچند ناکارآمد، دستکم آشنا هستند. آنها زبان دارند، دشمن دارند وعده دارند، نظم دارند. در جهانی که همهچیز سیال و نامطمئن شده، همین که چیزی نام داشته باشد، برای روان تسکینبخش است. انسان خسته، همیشه بهترین فکر را انتخاب نمیکند؛ قابل تحملترین فکر را انتخاب میکند. این یکی از تلخترین واقعیتهای تاریخ سیاسی است! مردم همیشه به درست ترین ایده پناه نمیبرند، بلکه به ایدهای پناه میبرند که اضطرابشان را سریعتر مهار کند.
دیکتاتوری نیز به همین دلیل در ذهن انسان زنده میماند، حتی وقتی حافظهی تاریخی آن را محکوم کرده باشد. دیکتاتوری فقط یک نظام سیاسی نیست؛ برای بسیاری، یک خیال روانی است: خیالِ پایان آشوب. انسانِ خسته از بیثباتی، گاه نظم را بر آزادی ترجیح میدهد، حتی اگر آن نظم خشن باشد. دیکتاتوری وعده میدهد که تصمیم را از دوش فرد بردارد، پیچیدگی را حذف کند، تکلیف را روشن کند و اضطراب را با فرمان جایگزین سازد. این وعده، برای روانِ فرسوده بسیار اغواگر است. دیکتاتوری به انسان آزادی نمیدهد، اما او را از بارِ آزادی معاف میکند و برای بسیاری، بهویژه در زمانهی آشوب، این معافیت وسوسهانگیزتر از آزادی است.
سختیِ گسستن از گذشته نیز از همینجا میآید. گذشته فقط خاطره نیست؛ ساختار عاطفی است. انسانها فقط در تاریخ زندگی نمیکنند، در عادتهای روانیِ تاریخ هم زندگی میکنند. حتی وقتی نظامها فرو میریزند، شکلِ احساسکردنِ آنها در ذهن باقی میماند. ترس، اطاعت، میل به منجی، نیاز به دشمن، اشتیاق به قطعیت.اینها پس از سقوط رژیمها نیز زنده میمانند. به همین دلیل، عبور از دیکتاتوری صرفاً تغییر حکومت نیست؛ تغییر ساختار روانیِ جامعه است و این دشوارترین بخش ماجراست. زیرا انسان میتواند زندان را ترک کند، اما زندان به این آسانی ذهن انسان را ترک نمیکند.
اگر بخواهیم همهی این تحلیلها را در یک گزارهی مرکزی جمع کنیم، شاید دقیقترین صورتبندی این باشد: مسئلهی اصلیِ انسانِ امروز، نه فقط سرکوب او، بلکه فرسایشِ ظرفیتِ او برای اختیار است. انسان لزوماً زمانی از پا نمیافتد که آزادیاش را از او بگیرند؛ اغلب زمانی از پا میافتد که توانِ استفاده از آزادی از او گرفته شود. این تمایز برای فهم جامعهی امروز ایران حیاتی است. مسئله فقط این نیست که جامعه تحت فشار است؛ مسئله این است که فشارِ ممتد، جنگ، فقر، تحقیر، سرکوب، ناامنی و بیافقی، بهتدریج خودِ «فاعل انسانی» را فرسوده میکند. یعنی همان کسی را که باید تصمیم بگیرد، مقاومت کند، بسازد، داوری کند و انتخاب کند! بحرانِ بزرگِ امروز، بحرانِ اختیار است.
اختیار، صرفاً یک مفهوم فلسفی یا اخلاقی نیست؛ یک ظرفیت روانی، اجتماعی و تاریخی است. انسان فقط زمانی میتواند آزادانه انتخاب کند که بتواند میان ترس و تصمیم فاصله بگذارد. جامعهی عصبی دقیقاً جامعهای است که این فاصله را از دست داده است. در آن، واکنش جای انتخاب را میگیرد، بقا جای معنا را و اضطراب جای داوری را. چنین جامعهای الزاماً بیاخلاق یا ناآگاه نیست؛ بلکه خسته تر از آن است که بتواند کنشِ آگاهانه را تا انتها حمل کند. در این معنا، استبدادِ مدرن فقط نهادها را تخریب نمیکند؛ توانِ انتخاب را در خودِ انسان تحلیل میبرد. این عمیقترین شکل سلطه است: نه فقط کنترل جسم، بلکه فرسایش اراده.
ایران امروز، بیش از آنکه صرفاً یک جامعهی سرکوبشده باشد، جامعهای است در وضعیت «فرسودگیِ ». این یعنی مردم فقط با بحران سیاسی روبه رو نیستند؛ با انباشتِ بحرانهای هم زمان رو به روهستند! بحرانِ معیشت، بحرانِ معنا، بحرانِ اعتماد، بحرانِ آینده، بحرانِ زبان و بحرانِ مشارکت. جنگ این وضعیت را تشدید کرده و جامعه را وارد سطحی از اضطراب مزمن کرده است که در آن، زندگی روزمره دیگر زیستن نیست، بلکه مدیریتِ مستمرِ تهدید است. تورم در ایران به بالای 70 درصد رسیده، بیکاری جهش کرده، اینترنت ماهها مختل مانده و فشار امنیتی پس از اعتراضات تشدید شده است؛ این فقط بحران اقتصادی نیست، بلکه بازتولیدِ دائمیِ بیثباتی روانی در مقیاس جمعی است.
در چنین وضعی، موضع انتقادی لازم است اما کافی نیست. نقد، اگر فقط افشا کند و راهی برای بازسازیِ فاعلیت نشان ندهد، خود میتواند به شکل دیگری از یأس بدل شود. مسئلهی اصلیِ امروز فقط این نیست که چه چیز ویران شده، بلکه این است که چه چیز هنوز قابلِ بازسازی است. رساله اگر بخواهد از سطح تشخیص فراتر رود، باید از نقدِ ساختار به امکانِ ترمیمِ سوژه برسد. پرسش دیگر فقط این نیست که چرا جامعه بیمار شده؛ پرسش این است که جامعه چگونه دوباره میتواند «تصمیمگیر» شود. راهکار، در سطح عمیق، بازسازیِ ظرفیتِ اختیار است؛ یعنی بازگرداندن توانِ سنجش، پیوند، تخیل، عمل و مسئولیت به انسانِ فرسوده.
نخستین راهکار: بازسازیِ زبان است. جامعهای که زبانش آلوده به ترس، تبلیغات، تحقیر و اغراق شده، نمیتواند سالم فکر کند. هر بازسازیِ سیاسی، پیش از آنکه نهادی باشد، زبانی است. باید زبان را از هیستری، شعار، فحاشی و اغتشاشِ مفهومی نجات داد. جامعهای که فقط فریاد میزند، دیر یا زود دوباره به قدرتِ خشن پناه میبرد. نخستین مقاومت، بازسازیِ گفت وگوست! دقیق حرف زدن، دقیق شنیدن و بازگرداندن پیچیدگی به قضاوت. این کار کوچک به نظر میرسد، اما آغازِ هر دگرگونیِ پایدار است. استبداد پیش از هر چیز زبان را فاسد میکند؛ ترمیم نیز باید از زبان آغاز شود.
دومین راهکار: احیای نهادهای کوچکِ اعتماد است. جامعهی عصبی را نمیتوان یک باره با ایدههای بزرگ نجات داد. جامعهی فرسوده، پیش از انقلاب، به ترمیمِ بافت نیاز دارد. خانواده، حلقههای دوستی، انجمنهای کوچک، گروههای محلی، همکاریهای حرفهای، شبکههای مراقبت و اشکال خردِ همبستگی، مهمتر از آناند که در نگاه اول به نظر میرسند. جامعه وقتی از کنترل خارج میشود که میان فرد و کل، هیچ واسطهای باقی نمانده باشد. نهادهای کوچک، همان میانجیهای حیاتیاند که انسان را از تنهاییِ سیاسی بیرون میآورند. بدون آنها، فرد یا منزوی میشود یا تودهوار.
سومین راهکار: تربیتِ روانیِ ضداقتدار است. جامعهای که فقط حکومتش استبدادی بوده، با تغییر حکومت درمان نمیشود. باید روانِ اقتدارزده را شناخت! میل به منجی، شیفتگی به قطعیت، عطشِ دشمن تراشی، ترس از ابهام و میل به اطاعت. اگر این ساختار روانی نقد نشود، استبداد فقط لباس عوض میکند. جامعه باید یاد بگیرد که رهایی، نه در اطاعتِ بهتر، بلکه در بلوغِ بیشتر است. آموزشِ عمومی- نه فقط در مدرسه، بلکه در رسانه، خانواده و فرهنگ - باید بر تحملِ ابهام، مسئولیتپذیری، تفکر انتقادی و گفتوگوی مدنی استوار شود. آزادی بدون تربیتِ روانیِ دوام نمیآورد.
چهارمین راهکار: بازگرداندن افقِ آینده است. جامعهای که فقط امروز را مدیریت میکند، دیر یا زود تسلیم میشود. یکی از مخربترین نتایج بحرانِ ممتد، نابودیِ تخیلِ آینده است. مردمی که آینده را نبینند، یا به گذشته پناه میبرند یا به منجی! بازسازیِ امید، با وعده ممکن نیست؛ با امکان ممکن است. حتی کوچک ترین تجربهی واقعیِ اثرگذاری- در کار، در آموزش، در همکاری، در تصمیم گیری جمعی- بیش از صد شعار امید میسازد. امید، محصولِ تجربهی اثر است، نه محصولِ موعظه.
نهایتاً: مهمترین راهکار شاید این باشد: جامعه باید از «انتظار نجات» به «تمرینِ عاملیت» عبور کند. مسئلهی ایران فقط این نیست که چه کسی حکومت میکند؛ مسئله این است که مردم تا چه اندازه میتوانند دوباره به کنشگرانِ تاریخ خود بدل شوند. هیچ تغییر پایداری بدون بازسازیِ عاملیت جمعی ممکن نیست. این یعنی عبور از روانشناسیِ انتظار، از رؤیای منجی، از وسوسهی خشونتِ نجاتبخش و از خیالِ راهحلِ ناگهانی. راهِ خروج، معجزه نیست؛ تمرینِ آهسته و دشوارِ بلوغِ جمعی است.
دقیقتر این است که گفته شود فرسایشِ جامعه «خود به خودی» رخ نمیدهد؛ فرسایش، محصولِ یک نظمِ سیاسیِ چند لایه و معین است. جامعه بهصورت طبیعی فرسوده نمیشود، همانگونه که جسم به صورت طبیعی شکنجه نمیشود. فرسایشِ اجتماعی، نتیجهی سازوکارهای مداومی است که ناامنی، ترس، تحقیر، بیثباتی و ناتوانی را بازتولید میکنند. در مورد ایران، این فرسایش را نمیتوان صرفاً به مفاهیمی کلی چون «استبداد» یا «بحران» فروکاست، بیآنکه نامِ حاملان نهادیِ آن را روشن کرد. در سطح ساختاری، دو نهاد بیش از هر چیز در تولید و بازتولید این فرسایش نقش داشتهاند: روحانیتِ سیاسی و سپاه پاسداران. این دو نهاد، نه صرفاً دو بازیگرِ قدرت، بلکه دو ستونِ اصلیِ ماشینِ فرسایش در حکومت دیکتاتوری اسلامی بودهاند.
روحانیتِ سیاسی در ایران، از یک نهادِ معنابخش به یک دستگاهِ مشروعیت ساز برای سلطه تبدیل شده است! مسئله فقط دین نبود، بلکه تصرفِ دین توسط قدرت بود. روحانیت، در مقام خود ، آنجا که باید میان دولت و جامعه نقشِ میانه ، اخلاقی و محدودکننده ایفا کند، خود به بخشی از سازوکارِ سلطه بدل شد. نتیجه آن شد که دین دیگر پناهگاهِ روانیِ جامعه نیست، بلکه به زبانِ توجیهِ رنج تبدیل شده است! این دگرگونی، یکی از عمیقترین اشکال فرسایش است. جامعه فقط از حکومت فاصله نگرفته است؛ از زبانِ اخلاقیای که حکومت به نام آن سخن می گفت نیز فاصله گرفته است! این فرسایش فقط مادی نیست؛ بلکه فرسایشِ معنا است!
سپاه پاسداران، مکملِ مادی و قهریِ همین سازوکار است! بازوی امنیتی، اقتصادی و نظامیِ برای تثبیتِ این نظم. اگر روحانیت زبانِ مشروعیت را فراهم کرد، سپاه زبانِ اجبار را. این تقسیم کار، یکی از پایدارترین سازوکارهای بقای حکومت دیکتاتوری اسلامی است: مشروعیت از بالا، سرکوب از پایین؛ تقدس در گفتار، خشونت در عمل. سپاه تنها یک نیروی نظامی نیست؛ بهتدریج به بازیگرِ اصلیِ اقتصاد، امنیت، رسانه، سرکوب و مهندسیِ اجتماعی بدل گشته است. گزارشهای تازه نیز نشان میدهند که ساختار قدرت در ایران بیش از گذشته به سوی تمرکز در دست سپاه رفته و نقشِ روحانیت بیش از پیش به مشروعیت بخشیِ نمادین تقلیل یافته است.
بنابراین، اگر بگوییم «فرسایشِ ظرفیتِ اختیار در انسانِ ایرانی» مسئلهی اصلی است، باید بلافاصله افزود که این فرسایش یک پدیدهی انتزاعی یا خودانگیخته نیست؛ محصولِ مستقیمِ یک معماریِ قدرت است. معماری که در آن، روحانیت ذهن را منضبط میکند و سپاه جسم را. یکی وجدان را درگیرِ گناه، اطاعت و تقدیر میکند؛ دیگری زندگیِ روزمره را با ترس، نظارت و مجازات تنظیم میکند. یکی افقِ معنا را مصادره میکند؛ دیگری افقِ عمل را. نتیجه: انسانی است که نه فقط سرکوب شده، بلکه در نسبت با خود نیز تضعیف شده است؛ انسانی که میان آنچه حس میکند، آنچه میفهمد و آنچه میتواند انجام دهد، شکاف افتاده است.
فرسایشِ جامعه را نباید صرفاً به «فرهنگ» یا «روانشناسیِ جمعی» نسبت داد، گویی جامعه خود مسببِ بیماریِ خویش است. جامعه بیمار شده، اما بیماریِ خود را خود تولید نکرده است. آنچه امروز در ایران بهشکل اضطراب، بیاعتمادی، انفعال، پرخاشگری، روزمرگی و فرسودگی دیده میشود، پیش از آنکه ضعفِ اخلاقیِ مردم باشد، نتیجهی یک فناوریِ حکمرانی است. این نظام، فقط مخالفان را سرکوب نکرده؛ ظرفیتِ روانیِ جامعه برای اعتماد، کنش، تخیل و مشارکت را مستهلک کرده است. این همان تفاوتِ مهم میان «جامعهی ضعیف» و «جامعهی تضعیف شده» است. ایران، جامعهای ضعیف نیست؛ جامعهای است که بهطور نظاممند تضعیف شده است.
جامعه ذاتاً فرسوده نیست، مسئله صرفاً «اصلاح مردم» یا «نقد فرهنگ» نیست. نقدِ فرهنگی بدون نقدِ نهادِ مولدِ فرسایش، بهسادگی به سرزنشِ قربانی بدل میشود. باید روشن گفت که جامعهی عصبیِ ایران، محصولِ مستقیمِ پیوندِ نهادِ روحانیت با نهادِ امنیتی - نظامی است؛ پیوندی که طی دههها، هم معنا را فرسوده، هم اعتماد را، هم روان را... تا زمانی که این ساختارِ مولدِ فرسایش شناخته نشود، هر بحثی دربارهی انفعالِ مردم، بیتفاوتیِ اجتماعی یا زوالِ اختیار، ناقص خواهد ماند. مسئلهی اصلیِ جامعهی امروز ایران فقط فرسایشِ اختیار نیست، بلکه تولیدِ سازمانیافته این فرسایش بهدستِ ساختارِ درهمتنیدهی روحانیتِ سیاسی و اقتدارِ نظامی است. انسانِ ایرانی ذاتاً منفعل نشده است؛ او در یک نظامِ فرساینده، بهطور مستمر فرسوده شده است!
سخن پایانی: آنچه در این رساله دنبال شد، کوششی بود برای فهمِ جامعهای که بیش از آنکه شکست خورده باشد، فرسوده شده است. جامعهی امروز ایران را نمیتوان تنها با مفاهیمِ سیاسیِ کلاسیک توضیح داد. آنچه با آن مواجهیم، فقط استبداد یا بحران نیست، بلکه نوعی فرسایشِ سازمانیافتهی روانی، اخلاقی و اجتماعی است که به تدریج انسان را از درون تهی میکند. این فرسایش، صرفاً نهادها را از کار نمیاندازد؛ رابطهها را ضعیف میکند، زبان را آلوده میکند، اعتماد را میفرساید و اراده را تحلیل میبرد. نتیجه، جامعهای است که هنوز زنده ، اما توانِ زیستنِ آزاد را از دست داده است!
در این معنا، مسئلهی اصلیِ ایران فقط بحرانِ حکومت نیست؛ بحرانِ انسان است. نه از آن رو که انسانِ ایرانی ذاتاً ناتوان، منفعل یا گریزان از آزادی است، بلکه از آن رو که در یک ساختارِ ممتدِ فرساینده زیسته است. باید بر این تمایز پافشاری کرد. در نتیجه، راهِ رهایی را نیز نباید صرفاً در جابهجاییِ قدرت جست. تغییرِ سیاسی شرطِ لازم است، اما شرطِ کافی نیست. هیچ دگرگونیِ پایداری بدونِ بازسازیِ انسان ممکن نیست. جامعهای که سالها زیر فشارِ ترس، تحقیر و ناامنی زیسته، تنها با تغییرِ ساختارِ سیاسی درمان نمیشود. آنچه باید بازسازی شود، فقط دولت نیست؛ سوژه است. فقط نهاد نیست؛ اعتماد است. فقط قانون نیست؛ ظرفیتِ انتخاب است. اگر انسان نتواند دوباره به خود، به دیگری و به امکانِ اثرگذاری باور بیآورد، حتی آزادی نیز در دست او فرسوده خواهد شد.
از همینرو، مسئلهی این رساله در نهایت نه فقط نقدِ قدرت، بلکه دفاع از اختیار بود. اختیار، در اینجا نه یک مفهومِ انتزاعی، بلکه بنیادیترین امکانِ انسان برای فاصله گرفتن از ترس، داوریکردن، انتخاب کردن و ساختن است. جامعهی عصبی، جامعهای است که این فاصله را از دست داده است و هر پروژهی رهایی، پیش از هر چیز، باید این فاصله را بازسازی کند: فاصلهی میان وحشت و تصمیم، میان خشم و داوری، میان زخم و آگاهی. رهایی، در بنیادیترین معنای خود، بازگشتِ انسان به امکانِ انتخاب است. اگر این رساله بخواهد در یک جمله به پایان برسد، شاید چنین بتوان گفت: هیچ جامعهای تنها با سقوطِ استبداد آزاد نمیشود؛ جامعه آنگاه آزاد میشود که انسان، پس از فرسایش، دوباره توانِ انتخاب کردن را به دست آورد.پایان. مه 2026