۱۴۰۵-۰۳-۰۴
رضا بی شتاب

بدرودِ واپسین

 

برای نازنینمان که ناگهان از پیشِ ما رفت:پرویز جان قلیچ خانی

 

باز این نشانِ افتخار آمد به ایران

باز این عقابِ قهرمان آمد به میدان

من می دَوَم در کوچه ها دنبالِ پرویز

تصویرِ او در دستِ من این جانِ انسان...

غرقِ تماشا گشته ام همراهِ مردم

با آن طنینِ هلهله پیروزِ دوران

با هر حضوری در زمینِ بازی وُ توپ

پرویزِ ایران می شود سردار وُ سلطان

این شوق وُ ذوقِ نوجوانی هم عجیب است

عشقی شکوفا وُ شگفت انگیز وُ پنهان

یادم همی آید خداوندا تُو دانی!

آمد به شهرِ«صنعتِ نفت»(1)وُ چو مهمان

آن پهلوان پرویزِ ما پیرِ جوانمرد

گیرم که بر این صفحه رقصد نقصِ نسیان...

در ازدحامِ مردمی می رفت وُ می رفت

من می دَویدم هق هق ام چون چشمِ باران...

او رفت وُ من ماندم میان بانگِ خاموش

خشمی وُ بُغضی در دلم سرشارِ عصیان

آمد حریفِ حرفِ من تنهاییِ من

گُم گَشته ای بُودم غریبی غرقِ حرمان

رفتم به بازاری وُ تصویرش به«دُو زار»؛

از من خرید؛آن مردِ ژولیده فروزان...

تا اینکه اینجا قصه را با خنده گفتم

از خنده مُرده هر دُومان در دشتِ شیطان

پرویز وُ یاران را مگر آن خاطره بُرد

در کافه ای بودیم وُ از خنده پریشان...

آمد سکوت وُ خلوتی ناگه پدیدار

من بودم آن تنهایِ تنها در خیابان

احساسِ غربت آمد وُ غوغا بپا کرد

افتان وُ خیزان شد خیالم همچو مَستان

دیدم که پرویز از زمان آمد گذر کرد

اسطورۀ تاریخِ ما از جنسِ دستان

بی خانمانم مقصدم کابوسِ سرما

می رفتم وُ در سینه ام فریادِ توفان...

آمد صدایی آشِنا از ژرفِ مینا

آرش فرود آمد زِ کوه وُ دیده گریان:

می دانم این بار آمدی او را ببینی

اما وداعِ واپسین تلخ است وُ ترسان

بر شانه های افتخارِ روزگاران

چون ماجرایِ جاودان می ماند آن جان

دیر آمدی؛ فرزندِ ممتازِ زمین رفت

اما نگه کن نامِ جاویدش چو ایران

یکشنبه 3 خردادماه 1405///24 ماهِ مه 2026

ــــــــــــــــــــــــــــــ

1-منظور؛باشگاهِ فوتبالِ صنعتِ نفتِ آبادان است.ورزشگاه تختی آبادان؛قدیمی ترین ورزشگاه فوتبالِ ایران است...

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر