۱۴۰۵-۰۳-۰۹
رضا بی شتاب

سرشتِ زندگی

 

انزوا؛منزلتِ هستیِ انسانِ سرگردان را به سُخره گرفته است...

 

روزِگارا! زندگی آزُرده ای مضروب شد

ذاتِ آن آزادی وُ آزادگی؛مصلوب شد

عشق آمد ناشناسی در گذر با نعشِ خویش

چشمه هم حاشا شد وُ خشکید وُ جانْ آشوب شد

های هایِ گریه های دل شنیدی بینوا!؟

زیستن رسوایی وُ انسانیت سرکوب شد

راستی شد خوار وُ زار از خانه بیرون رانده شد

دیدی آن قربانیِ آسیمه سر مغلوب شد!

عقل؛تحریمِ حماقت شد مصیبت ها رسید

کسب وُ کارِ سکه سازِ مُفلسان محسوب شد

جهل آمد سَروَرِ سودا وُ آسیبِ جهان

آسیا سردابِ مرگ وُ نانِ ما منصوب شد

شد شرافت حرفِ مفتی سخت ارزان وُ غریب

بی شرافت شهریاری شُهره وُ محبُوب شد

سبزه زاران سنگلاخ وُ مَسْلخی شد از غضب

بوستانِ بوسه ها خاکستر وُ مغضوب شد

شد بشر مبهوت؛از این بی شعورِ بی مکان

اعتراضِ آدمی زجر آمد وُ مجذوب شد

لافزن بر صحنۀ تاریک می رقصد ببین!

فلسفه شد خودستایی؛باد وُ بُغ(1)اُسلوب شد

فکر؛مفهومِ پریشانِ شگفتی آوَرَست!؟

شد مترسک با کرامت؛دانشی سرکوب شد

دلقکی آمد قَلَنْدَر؛قُلدُری استاد شد

نقشِ دانش بی نشان؛زندانشان مرغوب شد

روزگارِ آدمی پُر درد وُ زهرآلوده شد

شد بصیرت وصلۀ ناجور وُ آن مطلوب شد

ارزشِ جان؛ارزنی شد کمتر از آن نیز هم

تا دروغ آمد؛حقیقت مُثْله وُ مقلوب شد

قدرتی غالب برآمد این جهان غرقاب شد

روزگارِ ذلت آمد زندگی مرعوب شد

خلوتِ مخروبه ای شد جایگاهِ کاتبی

واژه ای پَرپَر زد وُ خونابه اش مکتوب شد

جمعه 8 خردادماهِ 1405///29 ماهِ مه 2026

ـــــــــــــــــ

1-باد وُ بُغْ=غرورِ کاذب و تکتبرِ باطل.

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر