۱۴۰۵-۰۳-۱۵
ایوب دباغیان

کودک‌آزاری در سنندج؛ وقتی خانه به میدان شکنجه بدل می‌شود

 

هر کودک آزاردیده، پرسشی است در برابر وجدان یک جامعه

۱۵ خرداد ۱۴۰۵

 

بیش از یک ماه حبس، گرسنگی، شکنجه و ضرب‌وشتم دو کودک، دو دختر ۷ و ۱۵ ساله، توسط پدر و نامادری در سنندج؛ خواندن همین چند کلمه کافی است تا انسان از خود بپرسد چگونه ممکن است چنین رنجی در سکوت ادامه پیدا کند و کودکانی، بی‌پناه‌ترین انسان‌های این جهان، بیش از یک ماه زیر سایه خشونت و محرومیت رها شوند. آنچه رخ داده، تنها یک خبر تلخ یا حادثه‌ای گذرا نیست؛ این یک فاجعه انسانی و زخمی عمیق بر وجدان جامعه است؛ فاجعه‌ای که باید ما را وادار کند نه فقط اندوهگین شویم، بلکه عمیق‌تر ببینیم، مسئولانه‌تر بیندیشیم و جدی‌تر واکنش نشان دهیم

خانه، برای هر کودک باید نخستین تصویر از امنیت، عشق و آرامش باشد؛ جایی که ترس در آن معنایی نداشته باشد و کودک بتواند با خیال آسوده رشد کند، بازی کند، رویا ببافد و زندگی را بیاموزد. اما وقتی همان خانه به زندانی برای حبس، گرسنگی، تحقیر، شکنجه و ترس بدل می‌شود، دیگر سخن از یک بحران خانوادگی نیست؛ سخن از فرو ریختن یکی از ابتدایی‌ترین ارزش‌های انسانی است. کودکی که باید در آغوش مراقبت بزرگ شود، وقتی ناچار است رنج بقا را تاب بیاورد، تنها جسمش آسیب نمی‌بیند؛ روح او نیز زخمی می‌شود، زخمی که آثارش گاه تا پایان عمر باقی می‌ماند.

هیچ واژه‌ای نمی‌تواند عمق فاجعه‌ای را توصیف کند که در آن کودک، به‌جای محبت، خشونت ببیند؛ به‌جای غذا، گرسنگی بکشد؛ و به‌جای امنیت، هر روز با ترس از بیدار شدن مواجه باشد. این واقعیت دردناک را نباید زیر عناوینی چون «اختلاف خانوادگی»، «مشکلات شخصی» یا «اتفاقی درون خانه» پنهان کرد. کودک‌آزاری مسئله‌ای خصوصی نیست؛ مسئله‌ای اجتماعی، انسانی و اخلاقی است. هیچ دیواری نباید آن‌قدر بلند باشد که رنج یک کودک را از چشم جامعه پنهان کند.

آنچه در سنندج رخ داده، تنها به نقش و مسئولیت عاملان این خشونت خلاصه نمی‌شود؛ بلکه پرسشی بزرگ‌تر را نیز مطرح می‌کند: جامعه در کجای این رنج ایستاده بود؟ چگونه ممکن است دو کودک، بیش از یک ماه زیر فشار گرسنگی و شکنجه باشند و هیچ سازوکاری نتواند آن‌ها را نجات دهد؟ آیا نشانه‌ای دیده نشد؟ آیا فریادی شنیده نشد؟ آیا هیچ‌کس نپرسید چرا این کودکان در حال خاموش شدند؟ حقیقت تلخ این است که بسیاری از فجایع، تنها محصول خشونت یک یا دو نفر نیستند؛ گاه سکوت، بی‌تفاوتی، ترس از دخالت و نادیده گرفتن نشانه‌های خطر نیز به ادامه آن کمک می‌کند.

جامعه‌ای که نسبت به رنج کودکان بی‌حس شود، آرام‌آرام بخشی از انسانیت خود را از دست می‌دهد. معیار اخلاق و انسانیت یک جامعه، نه در شعارها و ادعاهای بزرگ، بلکه در چگونگی رفتار آن با ضعیف‌ترین و بی‌دفاع‌ترین اعضایش معنا پیدا می‌کند. کودکان، به‌ویژه آن‌هایی که صدایشان شنیده نمی‌شود، بیش از هر کس به حمایت، مراقبت و حساسیت جمعی نیاز دارند. وقتی کودکی در سکوت زجر می‌کشد، این فقط یک قربانی نیست که آسیب می‌بیند؛ بخشی از وجدان جمعی نیز زخمی می‌شود.

امروز، خشم و اندوه طبیعی است، اما کافی نیست. این فاجعه نباید چند روزی افکار عمومی را بلرزاند و سپس در ازدحام خبرها فراموش شود. هر کودک آزاردیده، پرسشی است در برابر وجدان همه ما: آیا جامعه‌ای که کودکانش در سکوت شکنجه می‌شوند، هنوز می‌تواند خود را انسانی بنامد؟ دفاع از کودکان یک انتخاب یا واکنشی لحظه‌ای نیست؛ مرزی است میان مسئولیت انسانی و سقوط اخلاقی. هیچ کودکی نباید در خانه‌ای که باید پناه او باشد، زیر بار گرسنگی، ترس و خشونت زندگی کند یا قربانی شود. سکوت در برابر رنج کودکان، تنها تماشای یک فاجعه نیست؛ راه را برای تکرار آن باز می‌کند. دفاع از کودکان، دفاع از انسانیت، وجدان و آینده جامعه است.

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر