۱۴۰۵-۰۳-۲۲
رضا بی شتاب

کاتبِ تنهایی

 

برای قائم مقام وُ امیرکبیر

روزگارست اینکه گَه عزت دهد گَه خوار دارد/چرخِ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد(1)

 

کاغذِ زر روی میز بود وُ قَلَم را غم جویده بود وُ قَلَمدانِ دل شکسته؛تنها بود وُ زبانِ کاغذ لکنت گرفته بود وُ کاتبِ ماتم زده را ناآرامیِ رؤیایی بیخواب کرده بود وُ سرسامِ سیاهی دام گُسترده بود وُ دستهای تَحَسُّر پینه بسته بودند مانندِ تعلیقِ جانکاهِ وجود...در نبشِ شب کابوسها پرسه می زدند وُ خزه های خیال سیاهچاله ای ساخته بودند وُ داسِ سکوت داستانِ هستی را؛دِرو می کرد وُ چشمانِ آسودگی از سرمۀ خستگی سُوده وُ فسرده بود وُ گیسویِ حوصله در صحرای وسوسه می رقصید...: چند مُفَتِشِ مُفَنْگی وُ قاپوچیِ خصومت مدار وُ میرغضب؛نبوغ را خون آلود وُ ذلیل وُ زار می زدند وُ می بُردند:«امیر»را می گویم؛برگشت وُ با چشمانِ عشق به من نگریست؛نگریست؛دلم لرزید؛تنم ذوب شد؛خدایِ من،خدایِ من!قحطیِ عشق است،زمین وُ زمان بدونِ«امیر»هیچ است،مرا ببرید؛بعد از او قحطیِ عشق است؛مانندِ«خطِ شکسته»ای بودم شمع آجینِ دژخیم؛صدایِ موسیقی می آمد وُ حسِ تسکین بود وُ همان لحظه قائم مقام از کنارِ پنج دری گذشت وُ گفت:با من به ضیافتِ اقاقی ها وُ شقایق ها بیا؛آزادگی؛عزّتِ بی زوال است؛خدمتگزارِ سرزمینِ خسته وُ زخمی ات باش...

تشریحِ نگارش؛پریشانیِ شیفتگی است؛تَبَسُّمِ دوست احساس را صیقل می زَنَد وُ تنهایی را می تاراند؛ به تاریکی خیره ماندم وُ غرق در صبغۀ اغراقِ غزلی که ناگهان گذشت:و تُو یادت نمی آید کِی بود وُ کلامت لُکنت گرفته بود وُ تلفظِ الفاظِ هستی در فهمِ روزگار گم می شد؛قندیلی پامالِ توفان

کاتب با خود گفت:در هر حرکت وُ حرفِ شما حیله ای نهان است؛شما کاشفانِ اشتقاقِ عشق وُ عقل از انسانِ آزاده اید؛زُعمایِ قوم!حاجبانِ جبار!کاغذِ زر ازآنِ من نیست؛کاغذِ کاهیِ مرا باز گردانید تا من به مکاشفۀ خویشتن برآیم وُ در جذبۀ آزادی آواز بخوانم:زیستن به پستی؛نشانِ تَشَخُّص نیست؛ مُشتی پشیز در هوا بیفشان وُ خوش باش؛شعاعِ شعور پرپری زد وُ جان داد وُ مفقود شد؛غفلت؛قافیۀ مفقودِ عقل است؛در خواب وُ بیداری تعرضِ گزمه های حکومت ظاهر می شود؛گویی حالیا؛انتحارِ روح است؛ناگهان آیینۀ آه؛کاتب را از ژرفایِ بیخودی به سرمَستیِ صدایِ نهان، بازگرداند:

-کاتب!داستانِ او را آنطور که قبلۀ عالم می طلبد بنویس؛تا بشارتِ آیندۀ معراج در حضورِ قبلۀ عالم نصیبت شود؛وگرنه حسابت با کرام الکاتبین است؛ما که موعظه با بُزغاله نمی کنیم!؟هان!

-ما قراولانِ دارالخلافه ایم؛تیشه بر ریشۀ نداشته ات نزن تا قاه قاهِ قاریان را بر قیامتِ خود نشورانی؛ ملتفتی!؟ما ابلاغِ بلاغت که به الاغ نکرده ایم؛ها!

اکنون؛عفریتِ فقر دهان گشوده است؛انگار که عقل؛وبالِ گردن است وُ ارجاع به وجدانِ بیدار؛عبث است وُ کِلکِ کاتب حال وُ روزِ کبوتری پر وُ بال بُریده داشت که در کنجِ کسالت می پوسید وُ در مشامِ شب بوی خون پیچیده بود وُ آن قَلَم غالیه سای کجا وُ این قلمِ فقیر کجا!این صمغِ تلخ انزوا؛ درختِ تن را مسموم کرده است وُ غرقِ برقِ بلا:زندگی را عذاب وُ اذیتِ شما؛ضایع کرده است وُ صبحِ سخن مصلوبِ«سبحان الله»دروغینِ شما است؛در قمارِ عقل؛دلقکی را برگزیده اید؛باور مدار که بندگانِ دَم؛با تُو مُدارا کنند؛عابدانِ معبدِ باد!حکایتِ سقوط به اعماقِ سمفونی مرگ؛تعریفِ معرفت؛حوصله را به صلابه می کِشد؛جمجمۀ مجُوف را نگاه کُن؛از آنِ کیست؟انسانِ غنی یا فقیر!؟

سخاوتِ خاک را به یاد آور!وُ او را که جانش آتشگاهِ شجاعت بود وُ لطافتِ فکر در پیلۀ طبیعت بافته می شد وُ خطِ خیال؛خاتمِ دست سازِ رؤیا بود؛داروغه تکیه بر قداره داده بود وُ غنوده بود:

-سنگینیِ کائناتِ شما را میزان؛سجنشِ سکه های حرص است؛انباشتۀ پلشتی؛روحتان را وَلَعِ بلعیدن وُ طَمَعْ تباه کرده است؛دروغ؛غنیمتی قیمتی است وُ شما عابری که عافیت را در اطاعت وُ کُرنش می یابید؛افسوس که جرم؛دانایی است وُ جهل؛نجاتِ جان است؛شهدِ شما همان شرنگ است وُ سفره خانۀ شما همان مراسمِ ستم است؛عدالت لفظِ زشت وُ باطلی است؛عدالت مدحِ حماقت است وُ تمجیدِ جنایت؛در مکتبِ شما فکر کردن کفاره دارد وُ راهیست به سویِ پله هایِ پنهانِ سرداب

-فدوی مأمورِ معذورم؛به شرفِ عرضتان می رسانم که حضرت اجلِ جنت مکان تشریف فرما می شوند؛کور شوید کر شوید لال شوید موکب مبارک ملوکانه می رسد

-چیزِ دیگری برای گفتن نمانده است که بسیار سخن گفته ای وُ ما آزرده ایم...حکمِ همایونی همانندِ وحیِ مُنْزل است

-انگشتریِ شب از الماسهای تَعَلُّق زنگ زده است؛دلم برای ایران می تَپَد وُ جز او چیزی نمی خواهد وُ همۀ بهانۀ بودنَم اوست...وَرنه پیش از آنکه تیغِ بی دریغِ رسوایی تان آسمانِ نگاهم را تیره سازد وُ رگِ زندگی ام را بِبُرَّد؛نُحُوسَتِ التماس را می طلبیدم وُ نامبارکیِ مقام وُ نام وُ نان را

کسی خود را در عبایِ عبادت پیچیده بود؛در حجرۀ جنون دستی حُکمی می نوشت وُ منشیِ تشریفات به کفن وُ دفنِ فکر مشغول بود:به امرِ خاقان ابن خاقان ابن خاقان مرقوم می شود

بی کفایتی مأنوس بود وُ زمان افسردۀ فرسودگی بود؛فانوسِ سرخ خسته وُ بی رمق بود وُ غمگسارِ شایسته وُ نامۀ مرگ در گردابِ سرگردانی می چرخیدند؛جامِ رنج واژگون بود وُ قطره های واپسینِ به ناکجا رهسپار بودند

-به شرفِ عرضتان می رسانم که چند نیشِ نشتر برای خاموشیِ این شوم بس است

-قربانِ قبایِ قبلۀ عالم؛ما مطیعِ مُطلقیم؛فدوی چاکرِ سینه چاک وُ آستان بوسِ سلطان است

نبشتن از او چه دشوار وُ محال است؛روشنیِ او؛تیرگیِ ما را فریاد می زند؛نگینِ یگانۀ روزگار گرفتارِ نادانیِ ناکسان بود...سر بر فرمانِ فردی فرود آورده بودند که:قَلَم قضا وُ قَدَر،قُدرَتِ او بود وُ دستخطِ او عرایضِ ازلی بود وُ قدمتِ تقدیر وُ حقارتِ حقیقت؛هستی مسخِ هذیانِ برزخی ظلمات بود؛تبسم تسلیم یأس بود؛مهتاب محبوسِ مهابتِ مرداب بود؛مزارعِ خوناب در فریب وُ نفرت می ماسیدند؛ زندگی شکاری آشکار بود وُ حیات طعمۀ تَحَمُّل بود کارکنانِ تاریکیِ کامل!جماعتی جاهل منجیِ جهان شده بودند وُ تَمَلُّق؛تعلیقِ عقل شد

کاتب تکیده وُ تَرکه ای بود وُ مُهرِ تنهایی اش دردِ ابدی بود وُ از دردی به دردی نَوَسان داشت وُ از دالانِ مِه آلودِ درد می گذشت وُ باز زندانیِ دهلیزِ ذلت می شد وُ نشانِ زخمِ کهنه وُ کاری وُ استخوان سوخته معلوم بود وُ مانندِ سرما زده ای در سرایِ سراب...

صوفی به کسوتِ سرسپردگانِ سلطان فرمود:

-ما غلامانِ حلقه به گوشیم وُ السطان ظل الله؛استقرای قربتِ ایشان از طاعات وُ عبادات است؛از لهیبِ زمهریرِ او بهراس!حتی اسیر قفسِ مقدسِ سلطان بودن غنیمتِ الهی است...ما طُفیلیِ سفرۀ سلطانیم؛ اگر قصور به خاطرت خطور کند؛پاسخ مرگِ مفاجات است؛ملتفتی حرام لقمه!؟

صدایی سهمگین پیچید:

صوفی چه بلایی تو که این رشتۀ تسبیح/از دستِ تو سوراخ به سوراخ گریزد(2)

-کسی چیزی گفت!؟امرِ ملوکانه همان خواستِ خداوند است او قائد وُ خالقِ قدرت است وُ ما فرمانبردار؛خوشا جانی که بر دارِ ارادۀ او آونگ شَوَد...تاراجِ جانِ نافرمان مباح است...نفهمیدی! واجب القتل خواهی بود؛فدایِ سگرمه های مُنْکَسرِ سلطانیم؛ما رغبتِ قاطعِ ریاضت را در نَفَس هایِ مقدس وُ قدسیِ او می یابیم و لاغیر

بر صفحۀ فردا افتاده ای را می بینی؛ناشناس با پیراهنی پاره پاره وُ خونین وُ زخمِ بازِ سینه اش که دیگر آفتابِ فلک را نمی بیند وُ صدایِ خروسِ سپیده دم را نمی شنود وُ در زبانه های لرزانِ زندگی آرام آرام تمام می شود...صدایِ شیهۀ اسب آمد وُ درشکۀ حضرتِ والا ایستاد:

-گفتیم در دنجِ عافیت وُ عزلتِ خویش بخزید وُ باعثِ زحمتِ ما مشوید وُ آرامشِ ما را بر هم مزنید وُ رعیت را مشورانید؛بی اذنِ ما طی الارض می کنید وُ معرکه می گیرید وُ شالتاق می کنید؛صدارت عطایِ ما بوده است وُ باید رعایتِ عطا کنید؛ما قبلۀ عالمیم وُ شما باید اقتدا به قبلۀ ما کنید؛ولی شما؛ بیشتر تنورِ فتنه را می تابانید...اکنون از ما چه لطف وُ مرحمتی می طلبید!؟

کاتبِ تنهایی از وسعتِ طنینِ پاسخ؛از خاک برخاست...گاهی پژواکِ صدای قائم مقام بود وُ گاهی صدایِ رسایِ امیرکبیر بود که در سرسرایِ ستم گسترده می شد:

-به مرحمتِ مرهمِ شما نیازی نیست؛کار را به نحوِ احسن تمام کُن وُ مرا در بسترِ حسرت واگذار که در کیشِ عشقِ وطن؛رنجیدنِ سوته دل؛طریقِ ناسپاسی است...جَهدَ شما؛ترویجِ جهل وُ تَحَجُّر وُ خرافات وُ خفت است؛لغات را به القابی دروغین وُ قلاّبی مُبدّل کرده اید وُ به سادگی حیثیتِ سخن را بر باد داده اید؛کُرور کُرور سرمایه های این سرزمین را سوزاندید وُ هستی را به بادِ فنا دادید وُ بضاعتِ زندگی؛مریضی وُ فقر شد وُ قناعت؛رونقِ قصر وُ بارگاهِ شما...ستونِ قصرِ قبلۀ عالم از استخوانِ ستمدیدگان است؛مدرسه؛سواد وُ سیاست مُرَخَّص است؛قشون برای سرکوبِ مردم تربیت شده اند؛منشیِ حضور وُ پیشقراولان؛از قماشِ شیادانند؛دارالخلافه فرمانفرمای نفرت است؛ حرمسراهای حضرتِ اشرف آباد وُ تذکرۀ رذالت آزاد

-جز آنکه در این ملک،مگر خونِ فقیران/بر هر که ز جا جَست وُ جفا جُست،حلالست(3)

چراغِ بلاغت را به سنگباران کردید وُ پاسخِ اعتراض؛فلک کردن؛کور کردن؛بینی بُریدن؛گردن زدن؛ شکنجه دادن وُ خفه کردن؛در چاه افکندن وُ خواری وُ زاری وُ آوارگی است؛سایۀ هول وُ نهیب؛ چَرسْ؛کثافت؛افیون وُ بنگ؛رایگان وُ مُفلسی عبادت وُ مفتخوری وُ سرسپردگی؛بزرگ منشی شد وُ مردم؛رعیت وُ نوکرانِ حکومت اند؛نُقصانِ عقل؛کمالِ کلمات را معیوب کرده است؛قَدْر وُ قیمتِ قانون؛از قضای حاجتِ قبلۀ عالم؛فزون تر است؛در همه کاری نخست بایست استخاره کرد وُ در خلسۀ تسبیح غرق شد وُ هلاک؛تولیدِ آدمهای عاریه ای؛هر دُهُل دریده ای ادعایِ خدایی می کند وُ دغدغۀ هر دَغلی؛فقط قدرت است وُ سوقات؛دستبندِ اسارت است وُ قلادۀ فلاکت وُ نکبت وُ مکر وُ مُحْتَسبانِ تعصب بر سفرۀ فساد آرمیده اند؛قمه کشی؛هرزگی؛ناامنی؛لواط وُ لوطیگری؛عینِ عبادت است؛اوباشان وُ فراش باشی ها مُحق هستند وُ رشوه خواری شغلِ شریفی است؛مَلِکِ کبریایی؛مالکِ اصلیِ کُشتارگاهِ اندیشه است؛زمان در احتضار است وُ از خویشتن حذر می کند؛مملکت کویِ خاکستر است...

عطرِ فرنگی کولی وار پیچیده بود وُ صدای جیرجیرِ کفشهای وِرنیِ قبلۀ عالم در دهلیزِ شبستان می پیچید وُ انعکاسِ صدا تقدسِ حضرات بود وُ زیارتِ ضریحِ زر وُ فضاحتِ زمان بود وُ قاتل؛تیغِ خونین را با گیسوانِ سودا؛پاک می کرد وُ صورتگری در خلوتِ گرمابه به صدایِ سکه ها دل سپُرده بود وُ نقشِ دشنه می کشید وُ مطربِ شب با حرارتی ؛فصاحتِ روزگار را به سُخره گرفته بود

کِلکِ خاموشی بر صفحه می رقصید وُ مُشکِ اندیشه پخش می شد وُ خروشی دلخراش در زیر وُ بَمِ آوازیِ رازآمیز می پیچید؛چنانچون پچپچۀ چلچله ها وُ پیچکهای یاس...قائم مقام در انتهایِ کوچۀ تنهایی در انتظارِ او بود؛چشم به راهِ امیر...

با یأسی سنگین برگشت وُ نگاه کرد؛ نگاه کرد...وُ نگاهِ او سرشتِ سرنوشتِ همۀ کاتبهای تنهایی بود

پنجشنبه 21 خردادماه 1405///11 ماهِ ژوئن 2026

ــــــــــــــ

1-دیوان شعر قائم مقام(صفحۀ 124)ضمیمه سال دهم مجله ارمغان تأسیس بهمن ماه 1298 شمسی. حق طبع و تقلید ممنوع.مطبعۀ برادران باقرزاده.

2-قائم مقام فراهانی چهرۀ درخشان ادب و سیاست(صفحۀ 98)تألیف:پناهی سمنانی.نشر ندا.تابستان 1376-تهران.نوبت چاپ:اول.

3-دیوان اشعار میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی به انضمام مثنوی جلایرنامه(صفحۀ 5).به اهتمام سیّد بدرالدین یغمائی.انتشارات شرق چاپ اول:زمستان 1366

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر