جام جهانی ۲۰۲۶ و بحران هویت جمعی در ایران
فوتبال در ایران صرفاً یک ورزش نیست؛ پدیدهای اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی است که میلیونها نفر با آن زندگی میکنند. در کشوری که بسیاری از عرصههای مشارکت اجتماعی و سیاسی محدود شدهاند، فوتبال برای دههها یکی از معدود حوزههایی بوده که مردم توانستهاند در آن احساس جمعی، شور عمومی و هویت مشترک را تجربه کنند. با این حال، در آستانه و جریان جام جهانی ۲۰۲۶ پدیدهای قابل توجه مشاهده میشود: بخشی از جامعه ایران، با وجود علاقه عمیق به فوتبال، نسبت به موفقیت تیم ملی احساس دوگانه یا حتی منفی دارد. این وضعیت در نگاه نخست متناقض به نظر میرسد. این پدیده نه ناشی از نفرت نسبت به فوتبال یا بازیکنان، بلکه محصول رابطهای پیچیده میان مردم و ساختار قدرت سیاسی است.
در شرایط عادی، تیم ملی فوتبال نماد ملت تلقی میشود. مردم موفقیت آن را موفقیت خود میدانند و شکست آن را با ناراحتی تجربه میکنند. اما در جوامعی که شکاف عمیقی میان دولت و جامعه شکل گرفته است، این پیوند دچار اختلال میشود. افراد زمانی با یک نماد جمعی "همذاتپنداری" میکنند که آن نماد را بازتابدهنده هویت و ارزشهای خود بدانند. هنگامی که دولت مشروعیت اجتماعی خود را از دست میدهد، بسیاری از نمادهای رسمی نیز در ذهن شهروندان از "نماد ملت" به "نماد حکومت" تبدیل میشوند. در ایران پس از سالها سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی و بهویژه رخدادهای خونین دیماه ۱۴۰۴، اکثریت جامعه احساس میکند که میان خود و ساختار قدرت فاصلهای عمیق وجود دارد. در چنین شرایطی، تیم ملی برای برخی دیگر صرفاً یک تیم فوتبال نیست؛ بلکه به عنوان یکی از ابزارهای نمایش اقتدار ملی توسط حکومت دیده میشود. این همان نقطهای است که احساسات فوتبالی با قضاوتهای سیاسی در هم میآمیزند. از دیدگاه روانشناسی سیاسی، هنگامی که شهروندان امکان اثرگذاری مستقیم بر ساختار قدرت را از دست میدهند، اشکال نمادین مقاومت گسترش پیدا میکند. افراد ممکن است از مشارکت در مراسم رسمی خودداری کنند، نمادهای حکومتی را نادیده بگیرند یا نسبت به موفقیتهایی که حکومت میتواند از آنها بهرهبرداری تبلیغاتی کند، واکنش منفی نشان دهند. در چنین وضعیتی مخالفت با پیروزی تیم ملی الزاماً مخالفت با بازیکنان نیست. بسیاری از کسانی که از موفقیت تیم ملی استقبال نمیکنند همچنان به فوتبال علاقه دارند و حتی ممکن است بازیکنان را دوست داشته باشند. آنچه مورد اعتراض قرار میگیرد، امکان بهرهبرداری سیاسی از این موفقیتهاست. در زبان روانشناسی اجتماعی، این فرایند نوعی "جداسازی هویتی" است. فرد برای حفظ انسجام اخلاقی و سیاسی خود، از نمادی که به نظرش توسط قدرت سیاسی مصادره شده فاصله میگیرد. یکی از عوامل مهم در شکلگیری این نگرش، حافظه جمعی است. جامعه ایران طی سالهای اخیر شاهد اعتراضات گسترده، بازداشتها، اعدامها و سرکوبهای خونین بوده است. در چنین شرایطی بسیاری از شهروندان میان شادیهای رسمی و تجربههای تلخ روزمره خود نوعی تضاد احساس میکنند. جوامعی که زخمهای جمعی عمیق را تجربه کردهاند، نسبت به نمایشهای وحدت ملی که بدون پاسخگویی به آن زخمها برگزار میشوند حساسیت بیشتری پیدا میکنند. برای خانوادهای که عزیزش را در اعتراضات از دست داده یا برای جوانی که آینده خود را تباهشده میبیند، جشنهای حکومتی پیرامون یک موفقیت ورزشی ممکن است نه نماد افتخار، بلکه یادآور شکاف میان روایت رسمی و واقعیت زندگی باشد. در سالهای اخیر شمار قابل توجهی از ورزشکاران، مربیان و چهرههای شناختهشده ورزشی به دلیل فعالیتهای سیاسی، اجتماعی یا حتی ابراز عقیده با بازداشت، زندان، محرومیت، شکنجه، مصادره اموال و فشارهای امنیتی مواجه شدهاند. در برخی موارد نیز ورزشکاران یا قهرمانان سابق به اعدام محکوم شده یا جان خود را در چرخه سرکوب سیاسی از دست دادهاند. صرفنظر از شمار دقیق این موارد، آنچه از منظر روانشناسی اجتماعی اهمیت دارد، شکلگیری یک حافظه جمعی از "ورزشکار قربانی" در برابر "حکومت سرکوبگر" است. به همین دلیل بخشی از مردم نه از سر دشمنی با فوتبال یا بازیکنان، بلکه به دلیل همبستگی عاطفی با ورزشکاران سرکوبشده و اعتراض به ساختار قدرت، از همراهی با شور رسمی پیرامون جام جهانی فاصله میگیرند. در واقع، احساسات منفی آنان نسبت به موفقیتهای مورد بهرهبرداری حکومت، ادامه همان احساس همدردی با قربانیان سرکوب و اعتراض به مناسبات سیاسی حاکم است.
تاریخ معاصر نمونههای متعددی از استفاده حکومتهای اقتدارگرا از ورزش برای تقویت مشروعیت خود ارائه میدهد. یکی از مشهورترین نمونهها برزیل در دوران حکومت نظامیان است. در سال ۱۹۷۰، زمانی که برزیل با درخشش پله قهرمان جام جهانی شد، کشور تحت حکومت نظامی قرار داشت. دولت ژنرال امیلیو مدیسی در یکی از سرکوبگرترین دورههای تاریخ برزیل بر سر کار بود. همزمان با شور فوتبالی ناشی از قهرمانی، سانسور، شکنجه و سرکوب مخالفان سیاسی ادامه داشت. حکومت تلاش کرد پیروزی تیم ملی و محبوبیت پله را به ابزاری برای تبلیغات سیاسی تبدیل کند و از شور ملی برای پوشاندن واقعیتهای تلخ سیاسی بهره ببرد. پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که حکومت نظامی برزیل قهرمانی ۱۹۷۰ را بخشی از پروژه مشروعیتبخشی خود میدانست. البته اکثریت مردم برزیل همچنان تیم ملی را دوست داشتند، اما در میان نیروهای چپ، روشنفکران و مخالفان رژیم این نگرانی وجود داشت که موفقیت تیم ملی به ابزاری برای تحکیم دیکتاتوری تبدیل شود. نمونه حتی روشنتر، جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین است. آرژانتین در آن زمان تحت حکومت خونین ژنرال "خورخه ویدلا" قرار داشت. حکومت نظامی تلاش کرد جام جهانی را به ویترینی برای نمایش ثبات و مشروعیت خود تبدیل کند. بسیاری از فعالان حقوق بشر در داخل و خارج کشور هشدار میدادند که رژیم در حال استفاده از فوتبال برای پنهان کردن سرکوب، شکنجه و ناپدیدسازی مخالفان است. در آن دوران کارزارهای بینالمللی برای تحریم جام جهانی شکل گرفت و شعارهایی علیه برگزاری مسابقات در سایه اردوگاههای شکنجه مطرح شد. بخشی از مخالفان رژیم نسبت به موفقیت تیم ملی احساس دوگانه داشتند، زیرا میترسیدند پیروزی آرژانتین به تقویت جایگاه حکومت نظامی بینجامد.
چرا این وضعیت در ایران امروز تکرار میشود؟ وقتی بخش بزرگی از جامعه احساس کند حکومت نماینده منافع و خواستههایش نیست، موفقیتهای ملی نیز دیگر به سادگی به عنوان موفقیت جمعی درک نمیشوند. در چنین شرایطی مردم نگراناند که هر پیروزی ورزشی به ابزاری برای بازسازی مشروعیت سیاسی تبدیل شود. به همین دلیل است که برخی شهروندان ایرانی میان علاقه به فوتبال و نگرش سیاسی خود دچار تعارض میشوند. آنها ممکن است بازی زیبا، استعداد بازیکنان و تلاش ورزشکاران را تحسین کنند، اما در عین حال نسبت به پیامدهای سیاسی موفقیت تیم ملی بدبین باشند. از منظر روانشناسی اجتماعی، این وضعیت نوعی "ناهمخوانی شناختی" ایجاد میکند. یعنی فرد از یک سو عاشق فوتبال است و از سوی دیگر با نظام سیاسی حاکم مخالفت دارد. هنگامی که حکومت موفقیت تیم ملی را به نام خود مصادره میکند، این دو احساس با یکدیگر در تعارض قرار میگیرند. در نتیجه برخی افراد برای حفظ انسجام روانی خود، از حمایت عاطفی از تیم ملی فاصله میگیرند. بنابراین، اگر امروز بخشی از ایرانیان نسبت به موفقیت تیم ملی احساس دوگانه دارند، باید این پدیده را نه در زمین فوتبال، بلکه در مناسبات قدرت، بحران مشروعیت سیاسی و رابطه آسیبدیده میان حکومت و جامعه جستجو کرد.
لقمان مهری
25/6/2026