۱۴۰۵-۰۴-۰۶
رضا معینی

گام‌ها و روش‌های سرکوب و بازداشت ۱۳۵۷ - ۱۳۷۰ (پاره‌ی آخر) ضربه‌های کارآ به سازمان‌های سیاسی

رسانش:

در موفقیت ضربه‌های کاری به سازمان‌های سیاسی، شباهت ساختاری تشکیلات این سازمان‌ها کمک بزرگی به دستگاه اطلاعاتی رژیم بود. این ساختار که در راس آن رهبری، کمیته مرکزی و اجزای آن قرار داشت و سپس ارگان‌های رابط و مرکزی و در آخر بدنه‌ی سازمان، به تشکیلات متمرکز معروف بود. رابطه‌ی عمودی این ساختار تعقیب و مراقبت را به هدفش «سر مار» نزدیک می‌کرد. کمابیش همه‌ی سازمان‌های سیاسی با تفاوت‌هایی جزیی این ساختار را در زمان فرود آمدن ضربه داشتند.

ضربه‌های کارآ به سازمان‌های سیاسی
در موفقیت ضربه‌های کاری به سازمان‌های سیاسی، شباهت ساختاری تشکیلات این سازمان‌ها کمک بزرگی به دستگاه اطلاعاتی رژیم بود. این ساختار که در راس آن رهبری، کمیته مرکزی و اجزای آن قرار داشت و سپس ارگان‌های رابط و مرکزی و در آخر بدنه‌ی سازمان، به تشکیلات متمرکز معروف بود. رابطه‌ی عمودی این ساختار تعقیب و مراقبت را به هدفش «سر مار» نزدیک می‌کرد. کمابیش همه‌ی سازمان‌های سیاسی با تفاوت‌هایی جزیی این ساختار را در زمان فرود آمدن ضربه داشتند.

مجموعه دانسته‌های رژیم از این ساختار چه با جمع‌آوری اطلاعات در سال‌های پیشین و فعال کردن سرنخ‌ها و چه همکاری نادم‌ها و شناخت رژیم از رهبران سازمان‌ها و … تعیین کننده بود. به وارانه‌ی رژيم، نه دانسته‌های سازمان‌های سیاسی از توان پلیس سیاسی و نه تجاربی که در دوران «ستم‌شاهی» کسب کرده بودند با واقعیت آن روز و رژیم حاکم هم‌خوانی داشت. افزون این مجموعه تجارب پس از انقلاب نه جمع‌بندی و نه آموزش داده شد.

به‌مثل تعقیب و مراقبت، کنترل تلفنی و … همه بر کارکردهای ساواک استوار بود؛ و بیشتر برگرفته از دستور‌عمل «جزوه ساواک» بود که پس از انقلاب به دست سازمان‌های سیاسی افتاده بود و به آن اتکا می‌شد. نخست این جزوه‌ها حاوی همه‌ی تاکتیک‌ها و تکنیک‌های مورد استفاده پلیس سیاسی نبود و دوم رژیم جمهوری اسلامی نیز به آن دست‌یافته بود! و به پیشرفته کردن آن‌ها اقدام کرده بود از آن میان استفاده از ابزار مدرن چون فرستنده و گیرنده‌های قوی و کنترل از راه دور در تعقیب و مراقبت و …

به‌مثل سازمان‌های سیاسی برای بی‌اثر کردن کنترل تلفنی به موارد گفته شده در «جزوه ساواک» اتکا می‌کردند. اما تکنیک و کاربرد کنترل تلفن در زمان ساواک نه دستگاه‌های ماکروویو با قدرت کنترل چند هزار دستگاه که رژیم در اواسط سال ۶۰ به آن مجهز شده بود، که بسیار محدودتر بود. و البته باید گفت که حتا همان موازین امنیتی دوران ساواک نیز رعایت نمی‌شد. یا نفوذی در رژیم «ستم‌شاهی» کسی چون سیروس نهاوندی و عباسعلی شهریاری و مانند آن‌ها بود و نه یک عضو سازمان که زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌های بی‌رویه و زمان بر سر قرار آورده می‌شد.
دستگاه اطلاعاتی رژیم از اواسط سال ۶۰ کار متمرکز را درباره‌ی سازمان‌های سیاسی آغاز کرد. تخصصی شدن و تقسیم‌بندی بازجویی‌ها و تشکیل گروه‌های کاری پیرامون سازمان‌های سیاسی در هر شعبه بازجویی از جمله نشان‌های این کار متمرکز است. در اوین ۱۲ شعبه بازجویی به وجود آمده بود که شعبه‌های ۱، ۲، ۳ و ۷ مخصوص بازجویی از گروه‌های مسلمان به‌ویژه مجاهدین بودند.

این شعبه‌ها نیز بنابر وضعیت سازمانی و تقسیم‌بندی تشکیلاتی آن به بخش‌های مختلف تقسیم می‌شدند. مثلا شعبه یک تحت ریاست سربازجویی به‌نام حاج‌آقا پیشوا به دو بخش شعبه یک الف و شعبه یک ب تقسیم شده بود. شعبه ۳ نیز دارای دو بخش الف و ب بود. بنابر تشکل سیاسی و رده سازمانی زندانی، شعبه بازجویی آن تعیین می‌شد. یعنی سمپات‌ و سمپات‌های مالی و بعد عضو و کادر و کادر ویژه نظامی و … . شعبه ۷ مخصوص بازجویی از نیروهای ویژه نظامی و متمرکز بر مجاهدین بود که توسط وحشی‌ترین بازجوهای اوین با ریاست حاج‌آقا فکور قرار داشت. ناصریان (قاضی مقیسه) از مسئولین پسین اوین و یکی از عاملان اجرای کشتار ۶۷ از جمله بازجویان این شعبه بود. شعبه ۶ تحت ریاست فردی به‌نام حامد مخصوص بازجویی از زندانیان چپ و شعبه ۵ تحت ریاست سربازجو رحیمی برای زندانیان چپ توده‌ای و اکثریتی بود. شعبه‌های ۴، ۹ و ۱۰ موارد متفرقه را بازجویی می‌کردند. شعبه ۹ زیر نظر حاج‌‌آقا جواد پرونده‌های شهرستان‌ها و موارد خاص چپ یا مجاهد را در بر می‌گرفت.

از میانه‌ی سال ۶۰ تا اواخر سال ۶۴ ضربه‌های موثری بر سازمان‌های سیاسی وارد آمد. در این ضربات اولین هدف «مرکزیت» سازمان‌‌ها بود که در این مورد متاسفانه ضربه‌ها کمابیش موفق هم بودند. تقریبا همه‌ی رهبری سازمان پیکار، بخش بزرگی از رهبری اقلیت، سهند و کومه‌له، بخشی از رهبری راه کارگر، سازمان فدائیان خلق ایران همه‌ی رهبری و تشکیلات مخفی و نظامی حزب توده، بخشی از رهبری اکثریت، در فاصله ۶۰ - ۶۲ بازداشت و یا در به‌هنگام بازداشت کشته شدند.

از اواخر سال ۱۳۶۰ همه‌ی زندانیان در بازجویی مرحله‌ای را می‌گذراندن به‌نام «چارت‌کشی» که زندانی می‌بایست چارت تشکیلاتی را که با آن کار می‌کرد، در هر حدی که می‌شناخت می‌کشید. مجموعه‌ی چارت‌های یک تشکیلات واحد با هم مطابقت داده می‌شدند. این اطلاعات چه از سوی نادم‌ها به واقعی‌ترین شکل و چه توسط زندانیان مقاوم، کم و بیش غیرواقعی در اختیار بازجو قرار می‌گرفت. اما می‌توانست تا اندازه‌ای از چگونگی ساختار تشکل گفته‌شده را به‌دست دهد. واحد اطلاعات سپاه، افزون بر استفاده از اطلاعات به‌دست آمده در شعبه‌های زیر نظر خود همین تقسیم‌بندی‌ها را نیز در بند سه هزار و دویست و‌نه به‌گونه‌ای جدی‌تر سازمان داده بود. بازجویی‌های «فوق‌ تخصصی» به‌ویژه از رهبران و کادرهای بالای سازمان‌های سیاسی توسط بازجویان سپاه انجام می‌گرفت.

اطلاعات به‌دست آمده از بازجویی‌ها به گروه‌های کار انتقال داده می‌شد که در آن‌ها بخشی از نادم‌ها هم به خدمت مشغول بودند، تا از سوی آن‌ها جمع‌بندی شود و سپس دوباره در اختیار دستگاه اطلاعاتی قرار می‌گرفت. این گونه از میانه‌ی سال ۶۰ تا اواخر سال ۶۴ ضربه‌های موثری بر سازمان‌های سیاسی وارد آمد. در این ضربات اولین هدف «مرکزیت» سازمان‌‌ها بود که در این مورد متاسفانه ضربه‌ها کمابیش موفق هم بودند. تقریبا همه‌ی رهبری سازمان پیکار، بخش بزرگی از رهبری اقلیت، سهند و کومه‌له، بخشی از رهبری راه کارگر، سازمان فدائیان خلق ایران همه‌ی رهبری و تشکیلات مخفی و نظامی حزب توده، بخشی از رهبری اکثریت، در فاصله ۶۰ - ۶۲ بازداشت و یا در به‌هنگام بازداشت کشته شدند. از اواخر سال ۱۳۶۱ سیاست بازداشت‌های جمعی و خیابانی موجی و همه‌جانبه فعالان سیاسی کاهش یافت و ضربه موثر بر رهبری و «زدن سر مار» سیاست اصلی رژیم شد.

استفاده از روش‌های بازداشت جمعی، نظربگیری، تور پهن کردن و … اگرچه جای خود را به ضربات متمرکز داد. اما در مقطع وارد آوردن ضربه این تاکتیک‌ها برای دستگیری نیروهایی که ممکن بود از حلقه محاصره ضربات بگریزند به‌کار گرفته می‌شد. به‌عنوان مثال در تیر ماه ۶۲ زمانی که سپاه اقدام به وارد آوردن ضربه به تشکیلات راه کارگر کرد، کنترل خیابانی و تور پهن کردن تا اواسط مرداد ۶۲ در تهران ادامه داشت و یا در آبان همان سال، زمانی که سازمان فدائیان خلق ایران ضربه خورد تا پایان آذر ماه خیابان‌های تهران پُر از گشت و کنترل بود. جالب آن‌که بیشتر ضربه‌ها و بازداشت‌ها نیز در روزهای برگزیده‌ای از سال عملی یا اعلام می‌شدند که روزهای یادبود و جشن‌های سیاسی - مذهبی جمهوری اسلامی به‌شمار می‌آمد.

بازداشت به هنگام ضربه به معنای دستگیری «در حین ارتکاب به جرم» محسوب می‌شد و همین امر در بازجویی و چگونگی آن، اندازه‌ی اطلاعات در دست بازجو و نیروهای اطلاعاتی نقش پراهمیتی داشت. از آن‌جا که همه‌ی تشکل‌های سیاسی تقریبا این‌گونه ضربه خوردند، هر ضربه تجربه و اطلاعات بیشتری در خدمت رژیم بود که در آینده برای نیروی پسین به کار گرفته می‌شد.

باید بر این نکته تاکید کرد که عقب‌نشینی و تغییر ساختار تشکیلات از سوی سازمان‌های سیاسی نوعی مقابله با وضعیت موجود بود، اما این تغییر با تاخیر و آن‌هم در پی چند سال فعالیت علنی و نیمه‌علنی و بحران‌های درونی نمی‌توانست آن‌گونه که باید موثر باشد. تشکیلات غیرمتمرکز و قطع بسیاری از روابط عمودی تشکیلاتی فقط توانست ضربه را کندتر کند. ضمن آن‌که نیروی اصلی این مجموعه نیز همان افراد تشکیلاتی گذشته بودند. الگوی تشکل غیرمتمرکز نیز همان تشکل متمرکز اما در ابعاد کوچک‌تری بود. این تغییرات چنان‌که بعدها معلوم شد نتوانست پلیس سیاسی «رژیم فقها» را که «سرنخ‌های متعددی در دست داشت» از ضربه زدن باز دارد.

«… این ضربات عمدتا مربوط به سال‌های ۶۱ - ۶۲ می‌باشد. در دوره مزبور رژیم فقها با تمام قوا سرکوب نیروهای اپوزیسیون را شروع کرده بود و با استفاده از شناسایی‌های دوره علنی و نیمه‌علنی فعالیت آن‌ها، سرنخ‌های گسترده‌ای از سازمان‌های مختلف به‌دست آورده بود و به طور عمده روی تاکتیک تعقیب و مراقبت متمرکز شده بود. در این دوره با این‌که سازمان ما بر بستر سمت‌گیری توده‌ای و استقرار در میان کارگران، تبدیل ساخت نیمه‌علنی و متمرکز گذشته به ساخت مخفی و غیرمتمرکز را در دستور کار خود قرار داده بود، اما به‌دلیل شناخت رژیم از کادرها و اعضا و سرنخ‌های متعددی که از دوره فعالیت در شرایط نیمه‌علنی در روابط وجود داشت و کم‌تجربگی نیروهای جوان سازمان که در دوره انقلاب به جنبش کمونیستی پیوسته بودند و تجارب دوران ستم‌شاهی را به‌طور مستقیم در اختیار نداشتند این امکان به دست دشمن افتاد که سرنخ‌های اولیه‌ای به‌دست آورد و با کار پرحوصله تور تعقیب و مراقبت خود را برای به دام انداختن کادرهای سازمان ما پهن نماید. هما‌ن‌طور که فاکت‌ها نشان می‌دهد در هر یک از تورهای دشمن رفقای ما از وجود تور مطلع شده و برای خنثی کردن آن برنامه‌ریزی کرده بودند اما از آن‌جا که دشمن از چند نقطه شروع به پیشروی کرده بود و از آن‌جا که اصل عدم تمرکز به‌طور تعمیق یافته پیاده نشده بود، آلودگی امنیتی بیش از حد ارزیابی، پیش روی کرده بود و در نتیجه ابعاد ضربه گسترش یافت و ضربات سختی بر پیکره سازمان ما وارد آمد.» (۵۳)

از کاربردی‌ترین روش‌های نیروهای اطلاعاتی رژیم در وارد آوردن ضربه، تعقیب و مراقبت‌های دائمی، پیچیده و گسترده بود و همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد این سیستم تعقیب و مراقبت با آن‌چه که نیروهای سیاسی و عمدتا «چریک» از دوران رژیم پیشین تجربه کرده بودند کاملا تفاوت داشت. هر «سرنخ» در دست رژیم به «سوژه» تعقیب و مراقبت تبدیل می‌شد تا به هدف و ضربه منجر شود. «سوژه» گاه ماه‌ها زیر مراقبت و تعقیب بود تا سرنخ اصلی پدیدار شود. و طی این مدت «مرکز» مجموعه اطلاعات را بررسی و گروه‌های کار به شناسایی موقعیت و مقام سوژه می‌پرداختند. تعقیب‌های دراز مدت بیشتر با استفاده از ابزار پیشرفته، بسیج نیروهای انسانی در نهایت دقت انجام می‌گرفت.

«تور مهم دیگر پلیس در روابط سازمان ما در تابستان ۶۱ پهن گردیده منجر به دستگیری تعدادی از رفقا و از دست رفتن بخشی از امکانات چاپ گردید. در جریان همین عملیات پلیس سیاسی بود که ناصر یاراحمدی خائن (رحیم خائن که به اختصار ر-خ می‌نامیم) نیز دستگیر گردید و پلیس با استفاده از اطلاعات این خائن خودفروخته دام بزرگ‌تری را برای ما پهن نمود. در مورد سرنخ اولیه این تور تعقیب و مراقبت دو احتمال وجود دارد. گویا برادر فالانژ ر-خ یک‌بار وی را سوار ماشین شخصی که در اختیار او بود، می‌بیند و احتمالا شماره ماشین را در اختیار پلیس دشمن می‌گذارد. احتمال دوم این‌ است که چون یکی از فامیل‌های نزدیک همسر ر-خ از مقامات زندان بود، ممکن است از کانال تعقیب مادرزن ر-خ، سرنخ از او به‌دست پلیس افتاده باشد. به‌هر حال دشمن با همین سرنخ به‌ظاهر ساده تور خود را می‌گسترد.

موارد مهمی که از این تور تعقیب و مراقبت نمود پیدا کرد، به‌این قرار است:

در اثر مشاهده چند نمونه مشکوک در حول و حوش ر-خ، وی و همسرش در قرنطینه قرار می‌گیرند و علاوه بر این قرار می‌شود که برای مدتی از خانه خود عقب‌نشینی کنند و به‌طرق غیرمستقیم از رجوع یا عدم رجوع پلیس به خانه‌شان کسب خبر کنند. پس از یک ماه به‌دلیل ندیدن مورد مشکوک جدید و عدم یورش پلیس به خانه‌شان مجددا به خانه خود برمی‌گردند. پس از حدود دو هفته در صبح روز پنج‌شنبه (در شهریور ۶۱)، ر-خ با ماشین خودش در خیابان فاطمی در حال پارک ماشین خود به ظاهر توسط یک ماشین گشت سپاه مظنون واقع می‌شود و پس از این‌که او را بازرسی می‌کنند و ماشین را هم کاملا می‌گردند از او سوالاتی می‌کنند که چون محمل خوبی داشت آن‌ها به ظاهر قانع می‌شوند. سپس از وی می‌پرسند که چند روز قبل ماشین خود را به چه کسی داده بودی؟ با این سوال، ر-خ متوجه می‌شود که قضیه تصادفی نیست و برنامه‌ای در کار است. زیرا او چند روز قبل ماشین را به یکی از رفقای سازمان داده بود.

احتمالا دشمن با این تاکتیک می‌خواست که او احساس خطر کند و برای ارتباط سریع‌تر و فعال‌تر با سازمان به تکاپو بیفتد، تا دست به حرکات اضافی برای ارتباط‌گیری بزند و دشمن بتواند تعقیب و مراقبت خود را فعال نماید زیرا در این دوره ر-خ قرنطینه و طبعا روابطش محدود بود. با توجه به این‌که ماشین ر-خ بهترین سرنخ و رد برای تعقیب بود دشمن با این تاکتیک می‌توانست موجب شود که ر-خ شتاب‌زده برای ارتباط فعال‌تر با تشکیلات به این و آن رابطه سریزند و موجب گسترش آلودگی و به‌دست آمدن سرنخ‌های جدید شود.

دو روز قبل از این حادثه رفیق -A به خانه ر-خ رفته و شب نیز در آن‌جا مانده بود و صبح روز بعد که -A از خانه بیرون می‌آید و سوار ماشین خود می‌شود، متوجه می‌شود که دو عدد از قرص‌هایش کف ماشین افتاده است. داشبورد را باز می‌کند و مشاهده می‌کند که شیشه قرص در حالی‌که سرش بسته است در جای خود قرار دارد. ماشین را وارسی می‌کند و مشاهده می‌کند که شیشه درب عقب ماشین پایین است. بالافاصله به خانه برمی‌گردد و واقعه را برای ر-خ شرح می‌دهد و تاکید می‌کند که ممکن نیست هیچ‌یک از دو اشتباه را کرده باشد (انداختن دو قرص کف ماشین در حالی‌که به‌دلیل بیماری حاد به آن محتاج بود و نیز باز گذاردن شیشه درب ماشین.) ر-خ معتقد بود که دزد این‌جا زیاد است و حتما کار دزد است.

رفیق A در حالی‌که به حادثه کاملا مشکوک شده بود از خانه بیرون می‌آید و آن روز خود را کاملا چک می‌کند که چند نمونه مشکوک می‌بیند که با ضد تعقیب بلافاصله مورد مشکوک متوقف می‌شود. در واقع دشمن به‌دلیل داشتن شماره ماشین رفیق A و نیز سرنخ‌های دیگری که در دست داشت، نمی‌خواست به نحوی رفیق را تعقیب کند که حساسیت او را برانگیزد و به محض مشاهده علائم هشیاری و حساسیت از رفیق A بلافاصله تعقیب را رها می‌کرد.

روز پنجشنبه رفیق A به وسیله تلفن با ر-خ تماس می‌گیرد و سپس برای بررسی مساله با ماشین خودش به سمت خانه او حرکت می‌کند. در بین راه متوجه می‌شود که به طور فشرده توسط اکیپ‌های تعقیب و مراقبت تحت تعقیب قرار دارد. رفیق A با ضدتعقیب‌های متعدد به ظاهر از تور خارج می‌شود و به خانه ر-خ می‌رود. او به رفیق A ماجرای بازجویی خیابانی خود را در خیابان فاطمی شرح می‌دهد و با توجه به مجموعه نمونه‌های مشکوک تصمیم می‌گیرند که از خانه خارج شوند. خانه ر-خ در واقع مدتی بود که تحت مراقبت قرار داشت و مامورین در خانه‌ای در حوالی آن‌جا مستقر بودند و از آن‌جا با دوربین و بی‌سیم رفت‌وآمد را کنترل می‌کردند و نکته جالب این‌که هیچ‌وقت رفقا را از کوچه‌ای که خانه ر-خ در آن‌جا واقع بود، تعقیب نمی‌کردند. بلکه حرکت آن‌ها را با بی‌سیم به تیم‌های تعقیب اطلاع می‌دادند و به مجرد این‌که رفقا وارد خیابان‌های اطراف می‌شدند، تعقیب را شروع می‌کردند.

این‌بار نیز مامورین با همین شیوه تعقیب را شروع کردند و رفیق A تا هنگام ورود به پارک‌‌وی متوجه تعقیب نشد. در مسیر پارک‌وی رفیق A متوجه یک گله پاسدار می‌شود که ماشین‌ها را متوقف کرده و مورد بازرسی قرار می‌دادند. اما با کمال تعجب به رفقا اجازه عبور می‌دهند. در حین عبور از کنار پاسداران رفیق A یک ماشین ب.ام.و با دو سرنشین را کنار خود می‌بیند. هدف رژیم از این کنترل و بازرسی خیابانی این بود که امکان فرار سوژه را با یک توقف اجباری به حداقل برساند و یک‌بار دیگر سوژه را چک و نیروهای تعقیب را در موقعیت مناسب قرار دهد. پس از عبور از کنار پاسداران، رفیق A از آینه بغل ماشین خود متوجه می‌شود که یک نفر در صندلی عقب ب.ام.و خود را مخفی می‌کند. در طول مسیر پارک‌وی چند بار رفیق A سرعت ماشین خود را کم و زیاد می‌کند. اما ب.ام.و نیز با تکرار این کار فاصله خود را با ماشین حفظ می‌کند که قطعیت تعقیب را به اثبات می‌رساند.

پس از عبور از چند خیابان همراه با ضد تعقیب ر-خ و همسرش از اتومبیل پیاده می‌شوند و رفیق A با ماشین سریعا دور می‌شود و با ضد تعقیب از تور خارج می‌شود. دشمن، ر-خ و همسرش را همان روز دستگیر می‌کند و از آن‌جا که شماره ماشین رفیق A را نیز در دست داشت، به پیدا کردن او امیدوار بود. رفیق A که از تور پلیس خارج شده بود ماشین را شبانه در جایی پارک می‌کند و فردا صبح برای جابه‌جا کردن ماشین به محلی که ماشین را پارک کرده بود، می‌رود. پلیس که شماره ماشین را در دست داشت، توانسته بود با بسیج نیروهایش محل پارک ماشین را پیدا کند و به‌این ترتیب رفیق A مجددا در تور پلیس قرار می‌گیرد.

رفیق A جای ماشین را تغییر و سپس پیاده و نیز با استفاده از تاکسی برخی از کارها و قرارهایش را انجام می‌دهد. رفیق A حتی در این لحظه تعقیب و مراقبت را بیشتر در حد در دام بودن ر-خ و خانه او می‌دید و به این نکته که ممکن است تور تعقیب و مراقبت گسترش و عمق بیشتری داشته باشد، بی‌توجه بود.» (۵۴)

در این تعقیب و مراقبت‌ها علاوه بر استفاده از اکیپ‌های متعدد، از ابزار پیشرفته چون رادارهای ردیاب و فرستنده‌ها و گیرنده‌های قوی نیز استفاده می‌شد.

برخی از زندانی‌ها پس از سال‌ها اسارت در جمع‌بندی تجارب خود به این موارد پی بردند.

«در ارتباط با تعقیب وسیله نقلیه پلیس غیر از تعقیب مستقیم که امکان کنترل آن توسط راننده از طریق آینه جلو و بغل وجود دارد از فرستنده‌هایی استفاده می‌کند که مثلا تشخیص می‌دهد که فلان ماشین را که تحت نظر داشته‌اند در چه حوالی پارک کرده و آن‌وقت می‌تواند محل را بدون آن‌که راننده شکی در مورد تعقیب وسیله نقلیه‌اش کرده باشد، تحت نظر گرفته و اطلاعات خود را تکمیل کند.» (۵۵)

تکمیل اطلاعات، شناسایی مقام و موقعیت «سوژه» بود. به همین دلیل سپاه اقدام به فیلم‌برداری و گرفتن عکس می‌کرد. با عکس و شناسایی آن به اهمیت سوژه پی می‌برد و چگونگی ادامه‌ی تعقیب و مراقبت را سازمان می‌داد. رهبران شناخته‌شده‌ی سازمان‌های سیاسی، زندانیان سیاسی سابق که اکثرا از رهبران و مسئولین تشکل‌ها بودند، «پایه‌های» اهمیت «سوژه» را تشکیل می‌دادند.

«آخرین موردی که موجب شد رفقا تعقیب مراقبت را قطعی بدانند این بود که رفیق مسئول که خود چند مورد تعقیب و مراقبت دیده بود. روزی در حین عبور از خیابان یک ماشین در برابرش توقف می‌کند و از داخل ماشین با دوربین از رفیق عکس می‌گیرند و ماشین به سرعت حرکت می‌کند و دور می‌شود.» (۵۶)

عکس‌برداری و فیلم گرفتن در سال‌های اولیه بعد از انقلاب آغاز شده بود، به جز مورد زنده‌یاد محسن فاضل که در آغاز این نوشته آمد، موارد بسیاری دیده شده بود از جمله در مورد حزب توده ایران که به نوعی رکورددار عکس و فیلم و مراقبت بود.

«طبری گفت: روبروی دفتر کار عموئی هم دوربین نصب کرده‌اند و از هرکس که به آن‌جا رفت و آمد می‌کند عکس‌برداری می‌کنند.» (۵۷)

تعقیب و مراقبت دستیابی به هدف «زدن سر مار» و در تور قرار دادن جمع وسیع را مدنظر داشت ولی هرآن‌جا که امکان پاره شدن تور پلیس به وجود می‌آمد و یا «سوژه» خود دارای اهمیت بود. پلیس اقدام به دستگیری موردی می‌کرد. اگر «سوژه» آن اهمیت لازم را نداشت دستگیری موردی را تصادفی وانمود می‌کرد.

«یک تاکتیک مهم دشمن… بازجویی خیابانی و بازداشت‌های کوتاه‌مدت بود که پلیس از این طریق اطلاعات خود را تکمیل می‌کرد و با صحنه‌سازی آن را تصادفی جلوه می‌داد تا ما را خام سازد.» (۵۸)

«خام» کردن نیروهای سیاسی فقط با بازداشت‌های خیابانی نیست، سناریوهای پیچیده دستگاه اطلاعاتی رژیم بر بستر زمینه‌هایی است که این «خام‌سازی»ها امکان می‌یابند. سازمان فدائیان خلق ایران که ضربات فاجعه‌باری را متحمل شد، در یکی از تحلیل‌های درونی خود از ضربات چنین می‌گوید:

«ماجرای اصلی دو ضربه اخیر از این‌جا شروع شد که در شهریور ماه یکی از کاندیداهای عضو سازمان به نام «ش» که از امکانات گسترده‌ای برخوردار بود و این امکانات مورد استفاده بی‌ویه رهبری تهران قرار می‌گرفت، به‌دستور تشکیلات، به دلیل ضعف‌های مبارزاتی‌اش از طرفی و داشتن اطلاعات زیاد از طرف دیگر، عازم خارج می‌شود. فرد نام‌برده مساله سفرش به خارج را با چندین نفر از روابط محفلی‌اش از جمله شخصی به نام غ، که سابقا با یکی از گروه‌های سیاسی بوده و سپس به مهره رژیم مبدل شده بود، مطرح می‌نماید. این خبر از این طریق به پلیس درز می‌کند. او قبل از خارج شدن از کشور دستگیر می‌شود (درست‌تر آن‌که به هنگام خروج از کشور دستگیر می‌شود) و سریعا تسلیم خواست‌های پلید دشمن می‌گردد. او در شرایطی که دستگیر شده بود از طریق تلفن وانمود می‌کند که سالم به ترکیه رسیده است.

رفقای کمیته تهران هم به جای این‌که خبر سلامت او را از طریق تشکیلات ترکیه پیگیری نمایند و از این طریق متوجه سلامت‌اش شوند، قرار سلامت را به‌گونه‌ای تنظیم نمودند که در صورت دستگیری امکان رو دست خوردن وجود داشت، به همین‌خاطر اطلاعات او روی تشکیلات کور نشد و کمیته تهران کماکان امکاناتش را مورد استفاده قرار می‌داد. این واقعه در شروع ضربه مهر ماه نقش بسیار اساسی داشت. چون اولا مادر «ش» پیک مستقیم «ج» یکی از اعضای کمیته ایالتی تهران بود و او بر این مساله آگاهی داشت و پلیس را پس از دستگیری در جریان قرار داده بود.

ثانیا تا نزدیک به ۲۰ روز پس از دستگیری «ش» کمیته ایالتی تهران از ماجرا بی‌اطلاع بود و این مدت برای پلیس فرصت طلایی به وجود آورد تا تعدادی از نیروهای بالای تشکیلات را تحت تعقیب مراقبت قرار دهد. ثالثا اطلاعات او از رفقای بالای تشکیلات به‌دلیل استفاده بی‌رویه از امکاناتش زیاد بود. به‌دنبال این قضیه کمیته ایالتی تهران متوجه تعقیب و مراقبت می‌گردد و برای خنثی کردن آن چند هفته وضعیت فوق‌العاده اعلام می‌کند. اما علی‌رغم این آمادگی تاکتیک تعقیب و مراقبت به‌نحو گسترده مورد استفاده پلیس قرار گرفت و بر زمینه ضعف ساختاری این تاکتیک موثر واقع شد.

در حدود ۱۸ مهر ماه یکی از رفقای کمیته ایالتی تهران که رد به او منتقل شده بود، دستگیر می‌شود. به‌دنبال آن روز ۲۶ مهر ماه یکی دیگر از اعضای کمیته ایالتی تهران به نام «ج» که در مرکز تعقیب و مراقبت بود، دستگیر می‌شود و زیر شکنجه‌های وحشیانه و قرون وسطایی رژیم خون‌ریز جمهوری اسلامی تسلیم شده و قرار اجلاس هیات اجراییه و یا به احتمال زیاد کمیته ایالتی تهران که به منظور بررسی وضع فوق‌العاده ایالت تشکیل می‌شد را لو می‌دهد. پلیس در روز ۲۸ مهر ماه حدود اوایل شب کلیه رفقای کمیته ایالتی تهران را در درون جلسه دستگیر می‌کند.» (۵۹)

استفاده از تواب-نفوذی و وادار کردن زندانی در زیر شکنجه‌های وحشیانه به همکاری که در تجربه‌های گذشته (گروه فرقان، تشکیلات دادستانی و …) نمونه‌های موفقی به حساب می‌آمدند، یکی از اصلی‌ترین تاکتیک‌های دستگاه‌های اطلاعاتی تبدیل شده بود. و چشم اسفندیار ساختارهای تشکیلاتی که بیش از ضوابط امنیتی بر روابط فردی متکی بودند. فرد در این شرایط در صورت عدم مقاومت خطری است که نه تنها روابط پیرامون خود که مجموعه وسیعی را در خطر قرار می‌‌دهد.

سازمان فداییان، در ادامه تحلیل درونی در رابطه با مساله ساختار می‌گوید:

«… بر زمینه ضعف ساختاری،‌ شکسته شدن عنصری توانست ضربات قابل توجهی متوجه تشکیلات نماید. در این یورش مدارک، اسناد و قرارهای مکتوبی از منازل رفقا کشف شد که دامنه ضربه را گسترده‌تر نمود، به‌گونه‌ای که ضربه به تعداد زیادی از کادرهای ذخیره کمیته ایالتی و مسئولین واحدهای پایه کشیده شد و اسناد و امکانات مالی با خسارتی قابل توجه، به‌دست پلیس افتاد.»

پنهان کردن زندانی که به همکاری پرداخته بود، حتا ماه‌ها پس از دستگیری از چشم دیگر زندانیان و یا حتا از تشکیلات، اوج موفقیت روش تواب-نفوذی بود. در بسیاری از مورد زندانی نادم حتا قرارهای سلامت خود را نیز اجرا می‌کرد. صحنه‌سازی‌های پلیس با استفاده از تواب‌ها و یا تصادفی جلوه دادن دستگیری، بازی با ذهنیت نیروهایی بود که سال شصت را پشت‌سر گذاشته بودند و شناسایی خیابانی را امری طبیعی قلمداد می‌کردند! گشت‌های رنگارنگ سپاه در خیابان‌ها و ذهنیت شناسایی از طریق توابین، یک شگرد اصلی سپاه را پنهان می‌ساخت، تعقیب و مراقبت‌هایی که بافتن «تور» ریزبافت و بزرگی بود.

«در خرداد ماه پلیس که متوجه برخی واکنش‌ها از جانب رفقا می‌شود تصمیم به دستگیری و حذف رفیق مقصود از روابط می‌گیرد و این رفیق را همراه همسرش در خیابان و ظاهرا از طریق شناسایی توسط یکی از نادمین که رفیق را می‌شناخته دستگیر می‌نماید. پلیس به‌این ترتیب می‌خواست که مورد را تصادفی جلوه دهد در حالی‌که کاملا آگاهانه و برنامه‌ریزی شده بود. اما همسر رفیق مقصود را آزاد می‌کند تا هم به‌عنوان یک سرنخ از او استفاده کند و هم این‌که خبر صحنه‌سازی برای دستگیری رفیق را به گوش سازمان برساند.» (۶۰)

استفاده از صحنه‌سازی‌ها علاوه بر سردرگم کردن نیروهای تشکیلات، عامل فشار بر زندانی در بازجویی نیز بود. طبیعی جلوه دادن یک دستگیری یا توجیه تعقیب و مراقبت، در ذهن نیروهای سیاسی که به‌دنبال حرکات «مرموز» و «غیرعادی» سپاه بودند شکی برنمی‌انگیخت و معمولا توسط مردم «عادی» زودتر از خود این نیروها کشف می‌شدند.

در سال ۶۲ یکی از سازمان‌های سیاسی محلی را برای دبیرخانه خود تحت محمل شرکت ساختمانی در اطراف میدان فردوسی کرایه می‌کند. به هنگام حمل و نقل وسایل، صاحب‌خانه به یکی از مسئولین سازمان که قرارداد را امضا کرده است، می‌گوید: «وسایل شما هم خیلی زیاد است، نکند شما هم خرابکار هستید.» و بعد توضیح می‌دهد که همین خانه در سال شصت یکی از خانه‌های تیمی مجاهدین بوده که مورد شناسایی و حمله سپاه قرار گرفته بود. مدتی بعد از استقرار، یکی از همسایگان به یکی از کسانی که به شرکت رفت‌وآمد دارد، گوشزد می‌کند که گویا مدتی است یک واکسی در این کوچه بن‌بست و روبه‌روی شرکت آن‌ها مستقر شده است.» (۶۱)

ضربه سازمان فوق و دستگیری بخشی از کادرهای مرکزی آن تا امروز در پرده‌ای از ابهام است. ظاهرا با شناسایی یکی از رهبران سازمان زنده‌یاد هبت‌الله معینی چاغروند توسط ناصر یاراحمدی در خیابان و به شکل تصادفی پلیس همه‌ی سرنخ‌ها را فعال می‌سازد تا ضربه سراسری را وارد کند. ضربه به دبیرخانه سازمان و منزل زنده‌یاد بهروز سلیمانی که در هنگام دستگیری اقدام به خودکشی کرد و دستگیری تعدادی از کادرها و اعضا، از یک‌سو نشان‌گر نوعی تعقیب و مراقبت بیش از ضربه بوده است.

مواردی این‌گونه در اغلب ضربات که اصلی‌ترین نیروهای رهبری سازمان‌ها را نشانه رفته بودند، بسیارند:

«مورد مهم دیگر که روز قبل از ضربه ۷ تیر روی داد و در واقع بر اثر واکنش مردم، تحت کنترل و مراقبت بودن خانه‌ای که رفقای شهید علیرضا شکوهی و غلام ابراهیم‌زاده در آن زندگی می‌کردند رو شد، این بود که صبح روز قبل از ضربه ۷ تیر یکی از رفقا برای خرید بیرون می‌رود و مشاهده می‌کند که یک پاسدار بسیجی با اهالی ساختمان در حال مشاجره است. پاسدار می‌گفت که ما دنبال قاچاق‌چیان هروئین هستیم. با تحقیقات بیشتر رفقا روشن می‌شود که حدود ۱۷ روز است که عده‌ای مامور با دوربین و سایر وسایل در ساختمانی با ۵۰ متر فاصله مستقر هستند و آپارتمان‌های واقع در ساختمان مربوط به آن‌ها را تحت مراقبت قرار داده‌اند.

رو شدن این قضیه به‌این صورت بوده که خانمی که در یکی از آپارتمان‌های این ساختمان زندگی می‌کرد متوجه حرکات پاسداران که با دوربین آپارتمان‌های مقابل را کنترل می‌کردند شده و شروع به اعتراض و طرح این مساله با همسایه‌ها می‌کند که موجب اعتراض جمعی همسایه‌ها می‌شود و حالا پاسدار مزبور جهت توضیح برای آن‌ها آمده بود. رفیق شکوهی تصمیم می‌گیرد که یکی از رفقا که همراه او در خانه بود خانه را ترک کند و خودش در خانه بماند تا رفیق شهید غلام ابراهیم‌زاده نیز به خانه برگردد و با تکمیل اطلاعات تصمیم نهایی برای نحوه عقب‌نشینی از خانه را بگیرد. واقعیت این است که محمل‌سازی پاسداران که دنبال قاچاقچی هستند تا حدی زمینه این تصمیم را فراهم کرده بود.» (۶۲)

تعقیب و مراقبت اگر اصلی‌ترین روش برای ضربه بود. در کنار آن استفاده از دیگر امکانات برای وارد آوردن ضربه یا پیدا نمودن «سرنخ» اهمیت داشت. با این‌که استفاده از تلفن به شکل عمومی در همه‌ی سازمان‌ها منع شده بود، اما کم‌وبیش به‌عنوان وسیله ارتباطی سریع به کار گرفته می‌شد. استفاده از تلفن بنابر تجارب رژیم گذشته فقط در خانه و محل اقامت ممنوع بود. برای همین بسیاری از نیروها از تلفن‌های عمومی استفاده می‌کردند. در طی دوره‌ای دستگیری در اطراف کابین‌های تلفنی و تور گذاشتن در بعضی از مناطق تهران متداول بود. به نوعی که داشتن سکه‌های ۲ ریالی از جمله موارد «مشکوک» بودن محسوب می‌شد. استفاده از تلفن عمومی با این نگاه که کمتر امکان کنترل دارد چندان نادرست نبود. اما استفاده همیشگی در محدوده‌های معین به کنترل و شناسایی محل امکان می‌داد. ردیابی خانه‌های تیمی و منازل تحت کنترل از این طریق یکی از عوامل ضربه‌ها بود.

«در ۱۲ اردیبهشت ۶۱ ضربه سنگینی به سازمان مجاهدین وارد شد که طی آن رهبری بخش اجتماعی و تعداد زیادی از فرماندهان نظامی مجاهدین در محاصره دشمن گرفتار آمدند. در این ضربه مهم گویا سرنخ اصلی و علت تسری آن به‌این صورت بوده که یکی از پایگاه‌های مجاهدین در تقاطع شریعتی-رسالت به طریقی لو اما رژیم بدون آن‌که به پایگاه مزبور حمله کند از طریق کنترل تلفن پایگاه مزبور به برخی از پایگاه‌های مجاهدین و یا به تلفن‌های عمومی نزدیک پایگاه‌هایش می‌رسد. برای نمونه ۳ خانه پایگاهی در فرمانیه به‌این صورت لو می‌رود که آن‌ها از تلفن عمومی منطقه خود مرتبا با پایگاهی که در تقاطع رسالت بود تماس می‌گیرند و در نتیجه رژیم از طریق ردگیری خط تلفن به شماره کیوسک تلفن عمومی می‌رسد و کیوسک تلفن را زیر مراقبت می‌برد و با تعقیب مراجعین به تلفن عمومی مزبور، به یکی از خانه‌های رهبری بخش اجتماعی مجاهدین دست می‌یابد. سپس از آن‌جا که رهبری بخش اجتماعی توسط تلفن خانه‌ به خانه با هم تماس می‌گرفتند خانه‌های دیگر نیز لو می‌رود و سپس رژیم در ۱۲ اردیبهشت به طور هم‌زمان ضربه سنگین خود را وارد می‌سازد.» (۶۳)

از اواخر سال ۶۱ بخشی از سازمان‌های سیاسی اقدام به خروج رهبری سازمان و استقرار آن در خارج از کشور کردند. هدایت تشکیلات توسط رهبری در خارج از کشور استفاده بیشتر از وسایل ارتباطاتی را در دستور روز این نیروها قرار گرفت.
دستگاه اطلاعاتی رژیم نیز با آگاهی از این امر، کنترل خود را بر اداره پست و مخابرات شدت بخشید.
در مورد کنترل نامه‌ها، در طبقه دوم اداره پست مرکزی در خیابان سپه، صدها تن از پاسداران معلول جنگ مستقر شده بودند و به امر کنترل نامه‌ها می‌پرداختند. در اولین مرحله نامه‌هایی که به و یا از خارج ارسال می‌شدند با عبور از دستگاه کنترل وزن و تمبر بازدید می‌شدند و در صورتی‌که نامه‌ای غیرعادی تلقی می‌شد، یعنی وزنی غیرعادی داشت یا آدرس محل لو رفته‌ای از سازمان‌های سیاسی در خارج از کشور بر آن نوشته شده بود، تحت بازرسی دقیق‌تر قرار می‌گرفت. این‌گونه نامه‌ها با رد شدن از زیر اشعه‌های مادون در صورت نامریی‌نویسی کشف می‌شدند، آدرس، محل قرار و … سرنخ‌های تعقیب و مراقبت می‌شدند. در بسیاری از موارد رژیم خود حتا بعد از خواندن نامه به ارسال آن ادامه می‌داد و ماه‌‌ها حتا «رابطه» را «سالم» نگه می‌داشت تا سرنخی را بیابد.

در رابطه با کنترل تلفنی، در اداره مخابرات مرکزی در میدان توپخانه، مرکز ماکریور، امر کنترل تلفن‌ها را پیش می‌برد، این دستگاه می‌توانست صدها مکالمه را به‌صورت هم‌زمان ضبط کند و در صورت وجود گفت‌وگوی غیرعادی شماره را در خارج و داخل شناسایی کند، شماره‌های لو رفته‌ خارج در حافظه این دستگاه همین‌که ارتباط وصل می‌شد مکالمه را ضبط می‌کرد.

در این مرحله نیز دستگاه اطلاعاتی رژیم گام‌ها از سازمان‌های سیاسی جلو بود ضربات جدی در سال‌های ۶۳ - ۶۶ به بقایای تشکل‌های سیاسی در ایران بیشتر از طریق ارتباطات خارج وارد آمد و یا این ارتباطات در آن موثر بودند. موثر بودن ارتباط با خارج از این نظر اهمیت داشت که مرکز فرماندهی در خارج از طریق عمدتا تلفن بر نیروهای خود فرمان می‌راند. تبدیل شماره تلفن‌های لو رفته در داخل به «سرنخ» تعقیب و مراقبت و در صورت ضربه استفاده از تلفن خارج برای «خام» کردن مرکز ارتباطات و فرماندهی از طریق فشار آوردن به زندانی در اعلام سلامت خود بهترین فرصت برای ضربه و بازداشت‌های جمعی بود.

«پس از حدود یک ماه و نیم که از ضربه گذشته بود ج از زندان با ما تماس گرفت و خبر سلامتی خود و رفیق دبیر تهران را به اطلاع ما رساند. با این‌که صدایش کمی تغییر کرده بود ما نتوانستیم متوجه شویم که از زندان تماس می‌گیرد. این مساله زمانی تقویت گشت و شگرد پلیس موثر افتاد که دبیر تهران نیز حدود یک ماه پس از تلفن ر-ج با ما تماس گرفت و خبر سلامت خود را به ما رساند.» (۶۴)

 

رژیم علاوه بر کنترل تلفن و پست، نیروها و رفت و آمدها را نیز به خارج تحت کنترل داشت در این رابطه حتا گاه بعضی از پیک‌ها اجازه رفت و آمد می‌داد.

ضربه بزرگی که سازمان اکثریت در تابستان سال ۶۵ متحمل شد و در طی آن صدها نفر از فعالان آن در داخل دستگیر شدند، حاصل ماه‌ها و حتا سال‌ها کار مدام تعقیب و مراقبت بود.

«همه‌ی کادرهای شرکت‌کننده در پلنوم وسيع ۶۵ … به هنگام بازگشت به ایران دستگیر و اعدام می‌شوند… بنا به پیام این رفیق فدایی از زندان، مسئولین اطلاعاتی رژیم قبل از برگزاری پلنوم وسیع از محل برگزاری، تاریخ و تعداد شرکت‌کنندگان آن باخبر بوده‌اند…» (۶۵)

این بازداشت‌های وسیع در زمانی رخ داده بود که مساله ارتباطی سازمان اکثریت علاوه بر راه‌های معمول یعنی پست و تلفن از طریق قاچاقچیان مواد مخدر نیز در افغانستان زیر ضرب قرار گرفته بود.

«آیا استفاده از ضد انقلابیون افغانی که در ارتباط مستقیم با ساواما بودند به‌عنوان پیک و رابط با فعالان تشکیلات و از جمله با سرشاخه‌های تشکیلات داخل و لو رفتن صدها فدایی مبارز…» (۶۶)

در چنین شرایطی است که

«علیرضا اکبری شاندیز «جواد» عضو ه-س مسئول کردستان … تا آخرین روزهای زندگی از زندان «اوین» با خانه‌ای در برلن غربی که به اصطلاح مرکز ارتباط با داخل ایران بود تماس تلفنی داشته است.» (۶۷)

دستگاه اطلاعاتی رژیم به ضربه زدن در ایران بسنده نکرد، در طی این سال‌ها چند ده نفر از فعالین سازمان‌های سیاسی توسط «نفوذی»های رژیم در خارج از کشور ترور شدند. در پاکستان ترکیه، اتریش و … تاکتیک ترور به وسیله نفوذی و برقراری رابطه و کشاندن «سوژه» این‌بار به کشوری مرزی و کشتن آن‌ها، نیاز به تشکیلات وسیع در خارج از کشور داشت.

سخن آخر

«هر سازمان رزمنده‌ای که برای کسب قدرت درگیر مبارزه طبقاتی است الزاما در رویارویی‌های مستمرش با پلیس سیاسی صدماتی را متحمل خواهد شد.» (۶۸)

تقریبا همه‌ی تحلیل‌ها و گفته‌ها درباره‌ی ضربات و بازداشت‌ها با این کلمه‌ها آغاز و پایان می‌یابند. اما این گفته‌ها که در اساس گفته‌های درست‌‌اند، در نگاه به فاجعه نه می‌تواند یاری‌گر بازنگری و نه روشن‌گری باشند.

پاسخ به همه‌ی چرایی ضربه‌ها حتا امروز نیز پس از سال‌ها کار دشواری است. گذشته از این که سازمان‌های سیاسی نیز تمایلی به یادآوری دوره‌های تلخ تاریخ خود ندارند. اما باوری که این ضربه‌ها و نتایج هولناک آن را «امر تاریخ و اجتناب‌ناپذیر بودن تلفات در مبارزه» و … می‌داند، باوری ساده‌انگار و توجیه‌گر است که چشم بر تاریخ و حقیقت بسته است. باوری که خوش‌بینی، غفلت، ناتوانی در رهبری و هدایت و ناباوری به قدرت و توان رژیم را نه می‌خواهد و نه می‌تواند (با خوش‌بینانه‌ترین تحلیل) قبول کند.

در مبارزه با رژیم‌های مستبد و جنایت‌کار آن هم از نوع مذهبی آن، باید منتظر هر لحظه‌ی حادثه بود، اما تکرار فاجعه به‌گونه‌ای سیستماتیک پاسخ‌های دیگری می‌طلبد. در این باره باید گفت که هر چند می‌توان و باید میان سازمان‌های سیاسی و نگاه و منش و سیاست آن‌ها در قبال جمهوری اسلامی تفاوت قائل شد. و طبعا این تفاوت‌ها در رابطه با تحلیل از ضربات نقش دارند. اما پرسش پراهمیت‌تر پاسخ به چرایی روش واحد دستگاه اطلاعاتی در وارد آوردن ضربه‌ها به همه‌ی این سازمان‌ها و موثر بودن این روش در همه‌ی این موارد است.

چه برای آن سازمانی که خواهان سرنگونی بود و مشی مخفی را برگزیده بود و چه آن که با حمایت از رژیم آشکارا نیروی خود را در خطر حمله‌ی آن نهاده بود. نکته دیگری که باید بر آن تاکید کرد نبود انتقال تجارب به‌ویژه در شرایط استبداد و خفقان است که عاملی برای تکرار فاجعه است، به‌این معنا که جمع‌بندی و اطلاع‌رسانی از ضربه سازمان پیکار می‌توانست دیگر سازمان‌ها را هوشیار کند و بر این باور باید اضافه کرد که ضربه به گروه فرقان به‌‌عنوان نخستین سناریو در روزنامه‌های سراسری منتشر شده بود.

اعتراف به قدرت پلیس و ضعف خود، واقعیتی است که نباید سعی در پنهان کردنش کنیم و نه باید به فراموشی‌اش بسپاریم. فراموش نکنیم که ضعف‌ها، غفلت‌ها و ندانستن‌های‌مان را اگر پنهان کنیم، «ضربه‌ها» ادامه خواهند یافت و آن‌همه تلاش و ایثار و مقاومت در برابر وحشی‌گری‌های حکومت جهل و جنایت اسلامی را کم‌ارزش کرده‌ایم، هم از این رو باید فاجعه‌ها را بازگو کنیم و به آن بیندیشیم و در تکمیل و نقد و بررسی‌اش بکوشیم، فاجعه‌ها را باید به تصادف تبدیل کنیم.

«آن‌چه می‌‌کشد مرگ نیست، فراموشی است.»


گام‌ها و روش‌های سرکوب و بازداشت ۱۳۵۷ - -۱۳۷۰ پاره ی نخست

گام‌ها و روش‌های سرکوب و بازداشت ۱۳۵۷ - ۱۳۷۰ (پاره‌ی دوم)


پانوشت :

۵۳. تاکتیک‌های دشمن در تعقیب و مراقبت و رهنمودهایی برای مقابله با آن - انتشارات راه کارگر - ص ۳۵
۵۴. همان ص ۴۴ - ۴۶
۵۵. اتحاد کار - تعقیب و مراقبت تجاربی از زندان - گزارش یکی از مبارزان در بند که اخیرا آزاد شده است.
۵۶. ۵۳ ص ۴۳
۵۷. با گام‌های فاجعه - ف - شیوا
۵۸. ۵۳ ص ۴۴
۵۹. نقل قول‌های همه از تحلیل درونی سازمان فدائیان خلق ایران است که با نظر مسئولین سازمان برای انتشار در اختیار ما قرار گرفت.
۶۰. ۵۳ - ص ۵۲
۶۱. گفت‌وگو با یکی از بند رستگان و وابستگان سازمان فدائیان خلق ایران
۶۲. ۵۳ ص ۵۲
۶۳. ۵۳ ص ۳۶ - ۳۷
۶۴. به ۵۹ مراجعه شود
۶۵. نقش باند رهبری‌طلب در بی‌اعتمادی توده‌ها نسبت به جنبش فدائی - بهروز حقی - آلمان ۱۹۹۱
۶۶. همان
۶۷. همان
۶۸. به ۵۹ مراجعه شود.

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر