۱۴۰۵-۰۴-۰۶
رضا بی شتاب

لبخندِ خُنیا

 

برای علی صفری؛دانشجویِ عشق؛هنر وُ آزادگی؛که جوانی اش در خطرِ تاراج است

 

در آسمانِ آبیِ چشمانِ رؤیا

آهِ نگاهِ خسته ات تابیده تنها

هر لحظه یادت می دَمَد در جانِ امواج

اما بسانِ جامِ می بشکسته نجوا

از ساحل وُ دریا سراغت را گرفتم

با واژه های آشنا از عشقِ شیوا

ساحل سکوت است وُ تسلّایِ خیالت

دریا صدایت می زَنَد لبخندِ خنیا:

آزُرده ام از ظلمتِ این روزگاران

آغشتۀ غم شبچراغِ بی شکوفا

من مانده ام در اضطرابِ انتظاری

تنهاتر از تاریکیِ غمگینِ دنیا

بر صحنه سرکوبِ صدا وُ سایه مصلوب

حِرمانِ انسان آمد وُ مِحْنَت مُهَیّا

در خلوت وُ در خوفِ خونین خانه بیمار

داروغه ها قداره ها در فکرِ سودا

در کوچه می جُویِد دلم ردی زِ یاران

این خانه تنها مانده در کابوسِ پایا

فرزندِ ایران تا به کِی بر دارِ دین است!؟

ای سرزمینِ بی پناه وُ بی دلارا

نفرین وُ لعنت بر تُو وُ آیینِ کین ات

ای بُغضِ پنهان شعرِ شب در اشکِ مینا

اعدامِ فرزندانِ ایران بس کُن ای دیو

تاراجِ جان جادوگری غوغایِ یغما

نابودیِ دنیایِ جانان بس کُن ای ریوْ

اندیشه کُن چون بردَمَد دریایِ آوا...

سر تا به پا پندارِ پنهان وُ پریشان!

قدرت نمی ماند تُرا ای میرِ میرا

سرو وُ سپیدار وُ صنوبر همرهانند

آنجا که جنگل می شود فریادِ افرا

جمعه 5 تیرماهِ 1405///26 ماهِ ژوئن 2026

یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر