نغمه های بیقراری
برای محسن حسام که از هیاهویِ نام وُ شُهرتهایِ پوشالی دور بود وُ آرام به سفر رفت...
بی برادر من کِه را دارم خدا!؟
پاک کُن از آینه نقشِ مرا
اشکِ من غوغایِ غم آورده است
به تماشایِ منِ تنها بیا...
آمدم غمگین به دیدارت عزیز
سایه ای دلخسته بودم بی صدا
تیره وُ تاریک دیدم پنجره
گوییا جانم زِ تن می شد جدا
خفته بودی در سکوتِ سردِ خود
آسمان گریان وُ نالان در عزا
ندبه های نایِ دلتنگی شنو!
در فغان قمری زِ بامِ ناکجا
نغمه های بیقراری از قَلَم:
ای حضورِ نازنین رفتی کجا!؟
سنگلاخی در نظر آمد جهان
زخمِ خار وُ خنجر وُ خون وُ بلا
غربت وُ قلابِ مرگ آمد عیان
آرزویِ زندگی شد بی بقا
دیده بودم درد را در چهره ات
داشت لبخندت نشانی از شفا
باورم شد تندرستی؛ای گُلَم
وای اما روزگارست وُ جفا
چه کُنَم با جایِ خالی ای رفیق!؟
ناگهان رفتی سفر بی من چرا!؟
آمدم با قلبِ عاشق پیشِ تُو
نیستی؛ای هستی ام؛ای با صفا
رفته ای تنهای تنها ای برار!؟
می دَوَم در چارسویِ بی سرا...
زندگی آزُرده ای در قابِ غم
روزگارم شد سیه پوش وُ فدا
پنجشنبه 11 تیرماهِ 1405///2 ماهِ ژوئیه 2026