شکسپیر: « آن جا که انسان برای نخستین بار خود را بر صحنه دید »
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
"....اگر شکسپیر امروز زنده بود، به احتمال بسیار زیاد، فقط نمایشنامه نویس صحنه نمیماند؛ او بیدرنگ به سراغ سینما، سریال، رسانههای تعاملی و فناوریهای نو میرفت. شکسپیر ذاتاً نویسندهی «رسانه» بود: او برای مخاطب مینوشت، برای اجرا مینوشت، برای اثرگذاری جمعی مینوشت. در جهان امروز، احتمالاً او هم فیلمنامه مینوشت، هم سریالهای چندفصلی میساخت، هم برای پلتفرمهای استریم (پلتفرم استریم سرویس آنلاینی است که به شما امکان میدهد ویدیو، موسیقی یا بازی را هم زمان با دریافت دادهها - بدون نیاز به دانلود کامل فایل - تماشا یا گوش کنید.) کار میکرد و هم شاید از بازیهای ویدیویی برای روایتهای چندشاخه استفاده میکرد. تصور کنید «هملت» را به شکل یک درام روانشناختی چندفصلی، یا «مکبث» را به شکل یک تریلر سیاسی-دیجیتال، یا «توفان» را در قالب تجربهای واقعیت مجازی. او احتمالاً از هوش مصنوعی نه برای جایگزینی تخیل، بلکه برای گسترش امکانات روایت استفاده میکرد: خلق نسخههای چندپایانی، دیالوگهای تعاملی، یا تئاترهایی که با واکنش مخاطب تغییر میکنند. شکسپیر اگر امروز زنده بود، به جای ترس از تکنولوژی، آن را به صحنهای تازه برای درام انسانی تبدیل میکرد...."
پیشگفتار: سخن گفتن از ویلیام شکسپیر، سخن گفتن از نویسندهای نیست که تنها به تاریخ ادبیات تعلق دارد، بلکه سخن گفتن از پدیدهای است که در ژرف ترین لایههای اندیشه، زبان و روان انسان نفوذ کرده است. شکسپیر از آن دسته نویسندگانی نیست که آثارشان تنها خوانده شود؛ او از آن معدود نویسندگانی است که آثارشان همچنان « تجربه زیسته » میشوند، زیرا آنچه نوشت، صرفاً روایتِ داستان یا بازنماییِ تاریخ نبود، بلکه ترسیمِ درونیترین وضعیتهای روح انسان بود. او جهان را نه آنگونه که دیده میشد، بلکه آنگونه که در ذهن و وجدان انسان تجربه میشود نوشت. در آثار او، قدرت فقط سلطنت نیست، عشق فقط احساس نیست، مرگ فقط پایان نیست و زبان فقط ابزار بیان نیست؛ هرکدام به عرصهای برای شناخت حقیقت انسان بدل میشوند. شکسپیر در جهانی زیست که با جهان امروز ما از نظر سیاست، جامعه و تکنولوژی فاصلهای عظیم دارد، اما انسان را چنان نوشت که گویی رنجها، تردیدها، اضطرابها و تناقضهای قرن ما را از پیش میدانست. او نویسندهی وقایع نیست، نویسندهی لایههای پنهانِ انسان است؛ جایی که میل، ترس، قدرت، وجدان، حسد، عشق و جنون به هم میرسند. از همین رو، آثار او تنها متون ادبی نیستند، بلکه صحنههایی هستند که انسان در آن بارها با خویشتن خویش روبه رو میشود. خواندن شکسپیر، بازگشت به گذشته نیست؛ ورود به آینهای است که انسان، در هر عصر، حقیقت خود را در آن بازمیبیند.
*****
آغاز: ویلیام شکسپیر«William Shakespeare» یکی از بزرگ ترین نویسندگان تاریخ ادبیات جهان است؛ شاعری که نه فقط زبان انگلیسی، بلکه شیوهی اندیشیدن به انسان را دگرگون کرد. او در سال ۱۵۶۴ در استراتفورد-آپان-ایون انگلستان زاده شد و در ۱۶۱۶ در همانجا درگذشت. زندگی او از نظر اسناد تاریخی، هم روشن است و هم رازآلود: میدانیم بازیگر بود، نمایشنامه نویس بود، سهامدار تئاتر بود و در لندن به کار تئاتر اشتغال داشت؛ اما جزئیات زندگی درونیاش، باورهای شخصیاش و حتی بسیاری از تجربههای روزمرهاش در هالهای از ابهام مانده است. همین کمبود اطلاعات، به افسانهسازی دربارهی او دامن زده است. با این حال، آنچه قطعی است، عظمت نبوغ ادبی اوست. شکسپیر فقط نمایشنامه نمینوشت؛ او ذهن انسان را روی صحنه میآورد. شخصیتهایش صرفاً کاراکتر نیستند، بلکه وجدان، تردید، میل، ترس، حسد، عشق و جنونِ مجسماند.
شکسپیر فقط یک نمایشنامه نویس نبود؛ او معمارِ درامِ روح انسان بود، نویسندهای که واژه را از سطح زبان به ژرفای روان رساند. در آثار او، ادبیات از روایت فراتر میرود و به صحنهای برای کشف ترس، قدرت، عشق، تردید و فروپاشی بدل میشود. او نه صرفاً داستان میگوید و نه تنها شخصیت میآفریند؛ او ذهن انسان را در لحظهی کشمکش با خویشتن آشکار میکند. از هملتِ مردد تا مکبثِ جاهطلب، از لیرِ فروپاشیده تا اتللوی حسود، شکسپیر انسان را در آستانهی انتخاب، خطا و حقیقت مینویسد. جهان او جهانِ شاهان و دلقکان است، اما مسئلهاش همیشه یک چیز میماند: انسان، آنگاه که با قدرت، عشق، ترس و وجدان روبه رو میشود، چه میشود؟ عظمت شکسپیر در آن است که قرنها پیش، انسان را چنان نوشت که هنوز نیز زبانِ بحرانهای ما از دل آثار او شنیده میشود. او نویسندهی یک عصر نیست؛ نویسندهی ساختار جاودانهی انسان است.
شکسپیر را نمیتوان تنها با تعداد نمایشنامهها، شکوه زبان یا نفوذ فرهنگیاش سنجید؛ او را باید در توانایی بیهمتایش برای فهم انسان شناخت. او نویسندهای بود که نشان داد تراژدی فقط در مرگ نیست، بلکه در شناختِ دیرهنگام، در تردیدِ بیپایان، در قدرتِ بیوجدان و در عشقی است که از فهم تهی شده باشد. آثار او پس از قرنها هنوز زندهاند، زیرا به گذشته تعلق ندارند؛ به ماهیت تغییرناپذیر انسان تعلق دارند. شکسپیر هنوز خوانده میشود، نه چون کلاسیک است، بلکه چون معاصر است؛ چون هنوز انسان را در آینهی شخصیتهایش بازمیشناسیم. او از پادشاهان نوشت، اما مسئلهاش سلطنت نبود؛ از جنگ نوشت، اما مسئلهاش قدرت بود؛ از عشق نوشت، اما مسئلهاش روان انسان بود. شاید راز ماندگاری او در همین باشد: شکسپیر نه فقط ادبیات نوشت، بلکه انسان را نوشت! و تا انسان باقی است، صدای او نیز خاموش نخواهد شد.
آثار شکسپیر را معمولاً به سه دستهی اصلی تقسیم میکنند: تراژدیها، کمدیها و نمایشنامههای تاریخی. در تراژدیها، آثاری چون «هملت»، «مکبث»، «اتللو» و «شاه لیر» قرار میگیرند؛ آثاری که در آنها انسان با قدرت، سرنوشت، شک، خیانت و فروپاشی درگیر میشود. در کمدیها، مانند «رویای شب نیمه تابستان»، «شب دوازدهم» و «همانطور که شما دوست دارید»، شکسپیر بازیِ عشق، هویت، خطا و طنز را به اوج میرساند. در نمایشنامههای تاریخی نیز، مانند «ریچارد سوم» و «هنری پنجم»، او تاریخ را به صحنهای برای فهم قدرت سیاسی بدل میکند. افزون بر اینها، غزلهای او نیز از شاهکارهای ادبیات غناییاند؛ سونتهایش از عشق، گذر زمان، زیبایی، زوال و جاودانگی سخن میگویند. شکسپیر در مجموع حدود ۳۷ نمایشنامه و ۱۵۴ سونت ( غزل واره) از خود بهجا گذاشت؛ میراثی که هنوز در سراسر جهان خوانده، اجرا و بازآفرینی میشود.
ادبیات شکسپیر از این جهت شگفتانگیز است که هم مردمی است و هم فلسفی. او میتواند در یک صحنه، شاهی را به تأمل دربارهی مرگ وادارد و در صحنهی بعد، دلقکی را با شوخیهای زمینی به میدان بیآورد. زبان او هم زمان موسیقایی، نمایشی، استعاری و روانشناختی است. شکسپیر استادِ چندلایگی است! هر جملهاش میتواند هم زمان طنز، کنایه، درد و حقیقت را حمل کند. او زبان را فقط برای روایت به کار نمیبرد؛ زبان در آثار او ، خودِ صحنهی نبرد اندیشه است! شخصیتهایش نیز یکبعدی نیستند؛ هملت هم متفکر است، هم مردد، هم انتقامجو، هم زخمی. مکبث هم قهرمان است، هم جنایتکار، هم قربانی وسوسه. این پیچیدگی روانی یکی از دلایلی است که آثار او هنوز مدرن به نظر میرسند. شکسپیر قرنها پیش، انسان را چنان نوشت که گویی روانکاوی را پیشاپیش اختراع کرده بود.
اما شکسپیر فقط ستایش نشده؛ او منتقدان مهمی نیز داشته است. از زمان خودش، برخی او را به بیاعتنایی به قواعد کلاسیک متهم میکردند Ben Jonson، همعصر او: نبوغش را میستود اما ایراد میگرفت که شکسپیر وحدت زمان و مکان را رعایت نمیکند، تاریخ را میشکند و زبان فاخر را با زبان عامیانه میآمیزد. بعدها منتقدانی مانند John Dryden او را بیانضباط و گاه «زیادهگو» دانستند. برخی نیز او را متهم کردهاند که نگاهش به زنان گاه مردسالارانه، نگاهش به قدرت گاه محافظه کارانه و نگاهش به بیگانگان گاه آمیخته با پیش داوری است. در دوران جدید نیز نقدهای فمینیستی، پسااستعماری و روان کاوانه، آثار او را دوباره خواندهاند و نشان دادهاند که شکسپیر فقط نویسندهی زیبایی نیست، بلکه نویسندهی تناقض نیز هست. با این حال، قدرت شکسپیر در همین است که آثارش اجازهی نقد میدهند؛ او نویسندهای نیست که فقط ستایش شود، بلکه باید با او گفت وگو کرد.
یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات دربارهی شکسپیر، مسئلهی «نویسندگی» اوست؛ اینکه آیا واقعاً خودش همهی آثارش را نوشته است یا نه. این تردیدها بیشتر از آن که بر سند استوار باشند، بر شگفتی استوارند: برخی نمیتوانند بپذیرند که مردی با تحصیلات نه چندان اشرافی، چنین آثار عظیمی خلق کرده باشد. اما اجماع دانشگاهی روشن است: شکسپیرِ استراتفورد نویسندهی اصلی این آثار بوده، هرچند مانند بسیاری از نمایشنامه نویسان زمان خود، در چند اثر با دیگران همکاری نیز داشته است. نظریههای توطئه دربارهی اینکه شخص دیگری پشت نام او بوده، بیشتر جذابیت داستانی دارند تا اعتبار علمی! این تردیدها، بیش از آن که چیزی از شکسپیر کم کنند، نشان میدهند که عظمت آثارش برای برخی چنان بزرگ بوده که باور آن را دشوار یافتهاند.
اگر شکسپیر امروز زنده بود، به احتمال بسیار زیاد، فقط نمایشنامه نویس صحنه نمیماند؛ او بیدرنگ به سراغ سینما، سریال، رسانههای تعاملی و فناوریهای نو میرفت. شکسپیر ذاتاً نویسندهی «رسانه» بود: او برای مخاطب مینوشت، برای اجرا مینوشت، برای اثرگذاری جمعی مینوشت. در جهان امروز، احتمالاً او هم فیلمنامه مینوشت، هم سریالهای چندفصلی میساخت، هم برای پلتفرمهای استریم (پلتفرم استریم سرویس آنلاینی است که به شما امکان میدهد ویدیو، موسیقی یا بازی را هم زمان با دریافت دادهها - بدون نیاز به دانلود کامل فایل - تماشا یا گوش کنید.) کار میکرد و هم شاید از بازیهای ویدیویی برای روایتهای چندشاخه استفاده میکرد. تصور کنید «هملت» را به شکل یک درام روانشناختی چندفصلی، یا «مکبث» را به شکل یک تریلر سیاسی-دیجیتال، یا «توفان» را در قالب تجربهای واقعیت مجازی. او احتمالاً از هوش مصنوعی نه برای جایگزینی تخیل، بلکه برای گسترش امکانات روایت استفاده میکرد: خلق نسخههای چندپایانی، دیالوگهای تعاملی، یا تئاترهایی که با واکنش مخاطب تغییر میکنند. شکسپیر اگر امروز زنده بود، به جای ترس از تکنولوژی، آن را به صحنهای تازه برای درام انسانی تبدیل میکرد.
و شاید مهمترین نکته دربارهی شکسپیر این باشد که او هنوز زنده است؛ نه به معنای زیستی، بلکه به معنای ادبی. نویسندهای زنده است که هنوز میتواند زبان ما را توضیح دهد، بحران ما را صورتبندی کند و اضطراب ما را به کلام بدل سازد. شکسپیر هنوز زنده است چون هنوز حسدِ اتللو را میشناسیم، تردیدِ هملت را زندگی میکنیم، جاهطلبیِ مکبث را در سیاست میبینیم و فروپاشیِ شاه لیر را در قدرت تجربه میکنیم. او نویسندهی گذشته نیست؛ نویسندهی ساختارِ همیشگی انسان است. جهان عوض شده، ابزارها عوض شده، رسانهها عوض شدهاند؛ اما انسان، با همهی میل و ترس و تناقضش، هنوز همان انسان شکسپیری است و همین است که او را جاودانه میکند.
شکسپیر دربارهی «زنان» نظر یک دست و سادهای نداشت؛ او نه یک مدافع مدرنِ برابری بود و نه صرفاً یک نویسندهی مردسالار. او فرزندِ جهان الیزابتی بود؛ جهانی عمیقاً مردسالار که در آن زنان از نظر حقوقی، اجتماعی و سیاسی محدود بودند. اما نکتهی مهم این است که شکسپیر در دل همان جهان، زنانی خلق کرد که اغلب از مردانِ اطراف خود باهوش تر، شجاع تر و پیچیده ترند. زن در آثار او فقط «معشوقه» یا «حاشیه» نیست؛ اغلب نیروی محرک روایت است. پرشیا، رزالیند، ویولا، بئاتریس، کوردلیا و حتی لیدی مکبث، هر یک به نوعی از مردان پیرامون خود فعال تر، دقیق تر و نافذترند. این نشان میدهد که شکسپیر زنان را موجوداتی صرفاً تابع نمیدید، بلکه آنها را دارای اراده، عقل، میل و قدرت میفهمید؛ هرچند این فهم، هنوز درون ساختار مردسالار زمانهاش شکل میگیرد.
در آثار شکسپیر، زن اغلب نمایندهی هوش عملی و قدرت اخلاقی است، در حالیکه مرد بیشتر اسیر غرور، جاهطلبی یا خشونت میشود. برای نمونه، در «تاجر ونیزی»، این پرشیاست که با زیرکی حقوقی گرهی بحران را میگشاید، نه مردان. در «شب دوازدهم»، ویولا با تغییر هویت، از محدودیتهای جنسیتی عبور میکند و از بسیاری مردان عاقل تر عمل میکند. در «هیاهوی بسیار برای هیچ»، بئاتریس زبانی تیزتر، ذهنی مستقل تر و شهامتی روشن تر از مردان دارد. شکسپیر بارها نشان میدهد که زنان، وقتی فرصت عمل پیدا میکنند، نه فقط هم پای مردان بلکه گاه فراتر از آناناند. اما هم زمان، او نشان میدهد که جامعه اغلب این توان را سرکوب میکند. زنان در آثار او باهوشاند، اما آزاد نیستند؛ توانا هستند، اما در محاصرهی قانون، پدر، شوهر و عرف اند.
دربارهی «آزادی»، شکسپیر بیش از آن که نظریه پرداز سیاسی باشد، نمایشنامه نویسِ کشمکش آزادی بود. او آزادی را نه در قالب بیانیه، بلکه در قالب درام نشان میدهد: آزادیِ عشق، آزادیِ انتخاب، آزادیِ سخن، آزادیِ هویت. بسیاری از زنان او برای همین آزادی میجنگند. ژولیت میخواهد خودش انتخاب کند که چه کسی را دوست بدارد. دزدمونا پدر را پشت سر میگذارد تا شوهرش را خود برگزیند. ویولا با تغییر لباس، آزادیِ حرکت در جهان مردانه را تجربه میکند. اینها نشان میدهد که شکسپیر به امکانِ آزادی فردی علاقه مند بود، به ویژه وقتی جامعه آن را محدود میکرد. اما او آرمان گرا نیست: در جهان او، آزادی همیشه هزینه دارد. ژولیت میمیرد، دزدمونا کشته میشود، کوردلیا قربانی میشود. گویی شکسپیر میگوید آزادی ممکن است، اما در جهانی ناعادلانه، ارزان به دست نمیآید.
شکسپیر به «رقابت» نیز نگاهی بسیار عمیق داشت، اما رقابت برای او صرفاً مسابقه نبود؛ رقابت اغلب صورتِ دیگرِ میل به قدرت بود. در آثارش، رقابت هم میتواند سازنده باشد و هم ویرانگر. رقابت عاشقانه در کمدیها به شوخی، رشد و شناخت میانجامد؛ اما رقابت سیاسی در تراژدیها تقریباً همیشه به فساد و خون ختم میشود. در «مکبث»، رقابت برای قدرت، انسان را به هیولا تبدیل میکند. در «اتللو»، رقابت پنهان و حسادت، روح را میخورد. در «شاه لیر»، رقابت بر سر قدرت و میراث، خانواده و سلطنت را نابود میکند. شکسپیر رقابت را بخشی از طبیعت انسان میدانست، اما هشدار میداد که رقابتِ بیاخلاق، وقتی از کنترل خرد خارج شود، به تباهی میرسد. او با رقابت مخالف نبود؛ با رقابتی مخالف بود که انسانیت را قربانی جاهطلبی کند.
شکسپیر نه متفکری مدرن در باب حقوق زنان بود و نه موعظهگر آزادی؛ او چیزی مهمتر بود: مشاهدهگر بیرحمِ انسان. او دید که زنان چگونه در ساختار قدرت محدود میشوند و این محدودیت را به صحنه آورد. او دید که آزادی چقدر خواستنی و چقدر پرهزینه است و آن را در سرنوشت شخصیتهایش نوشت. او دید که رقابت چگونه میتواند هم شکوفا کند و هم نابود و هر دو چهره را نشان داد. بنابراین نظر شکسپیر را باید نه در شعار، بلکه در شخصیتهایش جست. او نظریه نمی نویسد؛ انسان مینویسد و در این انساننویسی، زن نه حاشیه است، آزادی نه ساده است، و رقابت نه بیخطر. همین پیچیدگی است که او را هنوز معاصر نگه میدارد.
«مکبث» یکی از تاریک ترین، فشردهترین و نیرومندترین تراژدیهای شکسپیر است؛ نمایشنامهای دربارهی جاهطلبی، قدرت، ترس، جنایت و فروپاشی روان انسان. این اثر احتمالاً در حدود سال ۱۶۰۶ نوشته شده و از کوتاهترین تراژدیهای شکسپیر است، اما از نظر شدت درام، از کوبندهترین آنهاست. داستان در اسکاتلند میگذرد و از همان آغاز، فضایی تیره، طوفانی و ناآرام میسازد؛ گویی جهان از ابتدا دچار اختلال اخلاقی شده است. سه جادوگر در صحنهی نخست ظاهر میشوند و همین حضور، از همان ابتدا مرز میان واقعیت و وسوسه را تیره میکند. «مکبث» فقط داستان سقوط یک مرد نیست؛ داستان لحظهای است که میل به قدرت، وجدان را میبلعد. شکسپیر در این نمایشنامه نشان میدهد که چگونه یک قهرمان میتواند به هیولا بدل شود.
داستان از جایی آغاز میشود که مکبث، سردار شجاع اسکاتلندی، پس از پیروزی در جنگ با دوستش بنکو با سه جادوگر روبه رو میشود. جادوگران پیشگویی میکنند که مکبث نخست «تینِ کادور» (این واژه معادل عنوانی شبیه به «ارباب»، «خان» یا «زمیندار بزرگ» است. در نظام فئودالی، فردی که این لقب را داشت، صاحب بخشی از زمینهای پادشاه بود و در ازای آن وظیفه داشت برای پادشاه نیروهای نظامی تأمین کند) و سپس پادشاه اسکاتلند خواهد شد. اندکی بعد، بخش اول پیشگویی درست از آب درمیآید و همین، بذر وسوسه را در ذهن او میکارد. او هنوز دست به جنایت نزده، اما اندیشهی آن در ذهنش زاده شده است. این نکته بسیار مهم است: شکسپیر نشان میدهد سقوط اخلاقی پیش از عمل، در خیال آغاز میشود. سپس لیدی مکبث وارد میشود؛ زنی با ارادهای آهنین که شوهرش را به کشتن شاه دانکن و تصاحب تاجوتخت تحریک میکند. قتل دانکن نقطهی بیبازگشت نمایشنامه است: از آن لحظه، مکبث دیگر فقط گناهکار نیست، بلکه اسیر زنجیرهی گناه میشود.
یکی از درخشان ترین جنبههای «مکبث»، تصویر روانشناختی آن است. مکبث پس از رسیدن به قدرت، به آرامش نمیرسد؛ برعکس، قدرت او را امن نمیکند، بلکه هراسانترش میکند. او برای حفظ تاج، دست به جنایتهای بیشتر میزند: بنکو را میکشد، خانوادهی مکداف را قتلعام میکند و کمکم از یک جنگجوی بزرگ به فرمانروایی خون ریز و بدگمان تبدیل میشود. شکسپیر با دقتی حیرتانگیز نشان میدهد که جنایت، امنیت نمیآورد؛ فقط ترس را تکثیر میکند. مکبث هرچه بیشتر میکشد، بیشتر میترسد. او در آغاز برای رسیدن به قدرت میکشد، اما بعد برای حفظ ترسخوردهی همان قدرت. این یکی از عمیقترین بصیرتهای سیاسی شکسپیر است: قدرتِ نامشروع، همیشه پارانویید است. در این رمان شکسپیر با فاصله زمانی سه قرن به آنارشیستها نزدیک میشود!
لیدی مکبث یکی از پیچیدهترین زنان ادبیات جهان است. او در آغاز، از مکبث مصممتر، بیرحمتر و جسورتر است و شوهرش را به عبور از وجدان تشویق میکند. اما شکسپیر او را صرفاً نماد شر نمینویسد. لیدی مکبث نیز پس از جنایت فرو میپاشد؛ فقط مسیر فروپاشیاش متفاوت است. مکبث به خشونت بیرونی میرسد، اما لیدی مکبث به جنون درونی. صحنهی خواب گردی او که در آن میکوشد خون خیالی را از دستهایش بشوید («بیرون برو، لکهی لعنتی!»)، یکی از مشهورترین صحنههای ادبیات جهان است. این صحنه نشان میدهد که وجدان، حتی اگر خاموش شود، نابود نمیشود. لیدی مکبث پیش از مرگ، قربانی همان نیرویی میشود که گمان میکرد میتواند مهارش کند.
از نظر مضمونی، «مکبث» نمایشنامهی جاهطلبیِ بیمهار است. شکسپیر جاهطلبی را ذاتاً شر نمیداند؛ آنچه ویرانگر است، جاهطلبیِ بیاخلاق است. مکبث مردی ناتوان نیست؛ برعکس، او شجاع، توانا و بااستعداد است. تراژدی دقیقاً از همینجا شکل میگیرد: سقوطِ انسانِ بزرگ، دردناک تر از سقوطِ انسانِ کوچک است. شکسپیر نشان میدهد که فاجعه نه از ضعف، بلکه گاه از فضیلتی منحرفشده زاده میشود. مکبث اراده دارد، اما ارادهاش از اخلاق جدا میشود. او میل به عظمت دارد، اما عظمت را با سلطه اشتباه میگیرد. در نتیجه، نمایشنامه فقط دربارهی جنایت نیست؛ دربارهی فسادِ درونیِ آرزوی بیمهار است.
در «مکبث»، عناصر فراطبیعی نیز نقش مهمی دارند، اما شکسپیر هرگز پاسخ ساده نمیدهد که آیا جادوگران علت سقوط اند یا فقط محرک آن. آنها آینده را میسازند یا فقط میل پنهان را بیدار میکنند؟ این ابهام، یکی از نقاط قوت نمایشنامه است. جادوگران چیزی را به مکبث تحمیل نمیکنند؛ آنها فقط چیزی را در او بیدار میکنند که از پیش وجود داشته است. به همین دلیل، «مکبث» نمایشنامهی کشمکش میان تقدیر و اراده است. آیا مکبث قربانی پیشگویی است یا شریک آن؟ شکسپیر پاسخ را باز میگذارد، اما به وضوح نشان میدهد که پیشگویی بدون انتخابِ اخلاقی، به جنایت تبدیل نمیشود. همین پیچیدگی، نمایشنامه را فلسفی میکند.
از نظر ادبی، «مکبث» شاهکارِ فشردگی، تصویرسازی و موسیقی زبانی است. زبان این نمایشنامه تیره، نمادین و آکنده از خون، شب، خواب، سایه و توهم است. در این اثر، خون فقط خون نیست؛ نماد گناه است. خواب فقط خواب نیست؛ نماد آرامش ازدسترفته است. تاریکی فقط شب نیست؛ صورتِ جهانِ اخلاق باخته است. مشهورترین تک گوییهای شکسپیر در این نمایشنامهاند: «آیا این خنجری است که پیش روی من میبینم؟» یا «فردا، و فردا، و فردا…». در این جملات، زبان فقط روایت نمیکند؛ ذهنِ فروپاشیده را مجسم میکند. «مکبث» از این نظر، یکی از شاعرانهترین و روانشناختیترین آثار شکسپیر است.
اگر بخواهیم «مکبث» را به زبان امروز بخوانیم، این نمایشنامه فقط دربارهی یک پادشاه اسکاتلندی نیست؛ دربارهی هر انسانی است که برای رسیدن به قدرت، مرز اخلاق را کنار میزند و بعد اسیر همان قدرت میشود. «مکبث» نمایشنامهی سیاست، روان، خشونت و ترس است. داستان مردی است که میخواست بزرگ شود، اما فقط قدرتمند شد! و چون میان این دو فرق را نفهمید، نابود شد. همین است که «مکبث» را هنوز زنده نگه داشته: این نمایشنامه فقط دربارهی گذشته نیست، دربارهی هر زمانهای است که در آن قدرت از وجدان جلو میزند.با نگاهی به سرنوشت دیکتاتورهای قرن 20- 21 ما را به صحنه نمایش مکبث میکشاند!
اتللو: تراژدی حسادت، فریب و فروپاشی اعتماد است. شکسپیر در این نمایشنامه نشان میدهد که چگونه ذهن انسان میتواند نه با شمشیر، بلکه با شک نابود شود. اتللو، سردار بزرگ و محترم ونیزی، مردی نیرومند، باوقار و شرافتمند است؛ اما همین مرد بزرگ، در برابر زهرِ تردید فرو میریزد. یاگو، یکی از پیچیدهترین و شرورترین شخصیتهای شکسپیر، با مهارتی هولناک، بذر سوءظن را در ذهن او میکارد و او را متقاعد میکند که دزدمونا به او خیانت کرده است. تراژدی «اتللو» در این است که اتللو نه از ضعف جسم، بلکه از شکست در اعتماد سقوط میکند. شکسپیر در این اثر نشان میدهد که حسادت، عقل را نمیکشد؛ آن را به خدمت جنون درمیآورد. «اتللو» نمایشنامهای است دربارهی اینکه چگونه عشق، وقتی آلوده به مالکیت و سوءظن شود، به خشونت بدل میگردد.
شاه لیر: یکی از عظیمترین و دردناکترین تراژدیهای شکسپیر است؛ نمایشنامهای دربارهی قدرت، پیری، غرور، جنون و حقیقت. لیر، پادشاه سالخورده، تصمیم میگیرد قلمرو خود را میان سه دخترش تقسیم کند و از آنان میخواهد میزان عشق شان را به زبان بیآورند. دو دختر بزرگ تر، با چاپلوسی فریبش میدهند؛ اما کوردلیا، دختر کوچک تر و صادق تر، از اغراق سر باز میزند و طرد میشود. این خطای آغازین، جهان لیر را به ویرانی میکشاند. شکسپیر در این نمایشنامه نشان میدهد که قدرت، اگر از خرد جدا شود، انسان را کور میکند. شاه لیر همهچیز را از دست میدهد: تاج، اقتدار، فرزندان، عقل و سرانجام خود را. اما درست در دل همین فروپاشی، به بصیرتی تلخ میرسد. «شاه لیر» نمایشنامهای است دربارهی برهنه شدن انسان؛ وقتی همهی نشانههای قدرت فرو میریزند و فقط رنج و حقیقت باقی میماند.
هملت: مشهورترین و شاید پیچیدهترین نمایشنامهی شکسپیر است؛ تراژدی اندیشه، تردید و تأخیر. هملت، شاهزادهی دانمارک، پس از مرگ پدرش درمییابد که عمویش کلادیوس پدر او را کشته و با مادرش ازدواج کرده است. روح پدر از او انتقام میخواهد، اما هملت مرد عمل فوری نیست؛ او پیش از هر کنش، میاندیشد، تردید میکند، میسنجد و در همین تأملِ بیپایان گرفتار میشود. تراژدی هملت در این نیست که نمیداند چه باید بکند؛ در این است که بیش از حد میداند! شکسپیر در او ذهنی میآفریند که هر تصمیم را از درون میفرساید. «بودن یا نبودن» فقط پرسشی فلسفی نیست؛ جوهر کل نمایشنامه است. «هملت» اثری است دربارهی آگاهیِ بیشازحد، زخمیبودنِ ذهن و دشواریِ عمل در جهانی فاسد.
هنری پنجم: نمایشنامهای تاریخی و سیاسی است؛ اثری دربارهی قدرت، رهبری، جنگ و مشروعیت سلطنت. شکسپیر در این نمایشنامه، هنری را از شاهزادهای جوان به پادشاهی مقتدر و ملی بدل میکند. داستان حول لشکرکشی او به فرانسه و نبرد مشهور آگینکورت میگردد؛ جایی که با وجود ضعف عددی، ارتش انگلستان پیروز میشود. اما «هنری پنجم» فقط ستایش جنگ نیست. شکسپیر در کنار تصویر قهرمانانهی پادشاه، هزینهی انسانی جنگ را نیز نشان میدهد: ترس سربازان، مرگ، تردید و سنگینی فرمانروایی. هنری هم خطیب است، هم استراتژیست، هم سیاستمدار؛ او میداند چگونه زبان را به ابزار قدرت بدل کند. این نمایشنامه هم ستایش رهبری است و هم پرسش از اخلاق قدرت. شکسپیر در «هنری پنجم» نشان میدهد که پادشاهی فقط شکوهمند نیست؛ مسئولیت، نمایش و گاه خشونتِ ضروری نیز هست.
رومئو و ژولیت: یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین تراژدیهای عاشقانه در تاریخ ادبیات جهان است؛ اثری که شکسپیر آن را حدود سال ۱۵۹۵ نوشت و در آن، عشق را نه بهعنوان یک احساس ساده، بلکه بهعنوان نیرویی ویرانگر، سرکش و سرنوشت ساز تصویر کرد. داستان در شهر ورونا در ایتالیا میگذرد؛ جایی که دو خانوادهی اشرافی، مونتگیو و کاپولت، دشمنی دیرینهای دارند. در میان این خصومت، رومئو و ژولیت، دو جوان از دو سوی دشمنی، عاشق یکدیگر میشوند. عشق آنان در ابتدا پاک، فوری و مطلق است؛ اما درست به همین دلیل، در جهانی که با نفرت، خشونت و قانون خانواده اداره میشود، محکوم به نابودی است. شکسپیر در این اثر نشان میدهد که عشق، اگرچه نیرویی تعالیبخش است، اما در برابر ساختارهای اجتماعی و دشمنیهای دیرینه، میتواند به تراژدی بدل شود.
رومئو و ژولیت در نگاه شکسپیر فقط دو عاشق نوجوان نیستند؛ آنها نمادِ عشق مطلقاند، عشقی که هیچ مرزی را نمیپذیرد. عشق آنها سریع، شدید و بیواسطه است؛ گویی از لحظهی دیدار، جهان بیرونی برایشان بیمعنا میشود. شکسپیر با این نوع عشق، در برابر نظم اجتماعی زمانهاش میایستد؛ نظمی که عشق را تابع خانواده، طبقه و سیاست میدانست. اما در این جهان، عشق آزاد، بی محافظ و بیپشتوانه، دوام نمیآورد. مرگ رومئو و ژولیت نه فقط پایان یک رابطه، بلکه نتیجهی برخورد میان عشق فردی و خشونت جمعی است. شکسپیر با ظرافت نشان میدهد که چگونه دشمنیهای قدیمی، بیآنکه عقلانی باشند، آیندهی نسل جدید را نابود میکنند. این تراژدی، در اصل، داستان ناتوانی جهان در پذیرش عشق است.
از نظر ساختاری، این نمایشنامه ترکیبی از شعر، گفت وگوی نمایشی و صحنههای سریع و پرتنش است. زبان آن سرشار از استعارههای عاشقانه، تقابل نور و تاریکی، زندگی و مرگ، عشق و نفرت است. یکی از ویژگیهای مهم «رومئو و ژولیت» این است که زمان در آن بسیار فشرده است؛ همهچیز در چند روز رخ میدهد. این فشردگی زمانی، شدت تراژدی را افزایش میدهد و نشان میدهد که عشق، در شکل شکسپیری آن، نه آهسته و تدریجی، بلکه انفجاری و سرنوشت ساز است. شخصیتهای فرعی مانند مرکیوتیو و تیبلت نیز نقش مهمی در تشدید تضادها دارند و فضای داستان را از رمانتیک صرف به تراژدی کامل تبدیل میکنند.
«رومئو و ژولیت» فقط داستان دو عاشق نیست؛ داستان جهانی است که در آن عشق، قربانی خشونت و کینه میشود. شکسپیر نشان میدهد که عشق، هرچند نیرویی نجاتبخش است، اما در جهانی ناسازگار با آن، میتواند به نابودی منتهی شود. پایان نمایشنامه، با مرگ هر دو عاشق و آشتی دیرهنگام خانوادهها، نوعی تلخی اخلاقی دارد: صلح زمانی میآید که دیگر دیر شده است. به همین دلیل، این اثر نه فقط تراژدی عشق، بلکه تراژدی دیر فهمیدن انسان نیز هست.
یولیوس سزار: یکی از سیاسی ترین و اندیشمندانه ترین نمایشنامههای شکسپیر است؛ اثری که در ظاهر دربارهی ترور یک فرمانرواست، اما در ژرفای خود دربارهی قدرت، مشروعیت، آزادی، مردم و اخلاقِ خشونت سیاسی سخن میگوید. این نمایشنامه حدود ۱۵۹۹ نوشته شد و از نخستین تراژدیهای بزرگ شکسپیر بهشمار میآید. داستان در روم باستان میگذرد، اما مسئلهی اصلی آن نه تاریخ روم، بلکه بحران همیشگی سیاست است: آیا میتوان برای نجات آزادی، دست به قتل زد؟ شکسپیر در این اثر، تاریخ را به صحنهای برای پرسشهای بزرگ سیاسی بدل میکند. «یولیوس سزار» نمایشنامهای دربارهی مرز مبهم میان آزادیخواهی و خیانت، میان میهندوستی و جاهطلبی، و میان عدالت و خشونت است. عظمت آن در این است که هیچ پاسخ سادهای نمیدهد و تماشاگر را ناچار میکند خود داوری کند.
داستان از بازگشت پیروزمندانهی سزار به روم آغاز میشود؛ مردی محبوب، نیرومند و پیروز که بسیاری او را قهرمان میدانند و بسیاری دیگر، تهدیدی برای جمهوری. کاسیوس که از قدرت گیری سزار بیم دارد، توطئهای علیه او میچیند و بروتوس را به جمع توطئه گران میکشاند. بروتوس مهم ترین شخصیت اخلاقی نمایشنامه است: مردی شریف، جمهوریخواه و میهندوست که نه از سر نفرت، بلکه از ترسِ استبداد به قتل سزار تن میدهد. این نکته قلب تراژدی است: بروتوس خائن نیست، اما خطاکار است. او میپندارد میتوان با یک قتل، آزادی را نجات داد؛ اما شکسپیر نشان میدهد که خشونت سیاسی، حتی اگر با نیتِ نجیب آغاز شود، بهندرت در همان جا متوقف میشود. ترور سزار نه جمهوری را نجات میدهد و نه صلح را بازمیگرداند؛ بلکه تنها راه را برای جنگ داخلی هموار میکند.
صحنهی قتل سزار در سنا، یکی از مشهورترین لحظات درام جهان است. سزار که پیش تر هشدار «از نیمهی مارس برحذر باش» را شنیده، با وجود نشانههای شوم، به سنا میرود و در میان سناتورها کشته میشود. لحظهی ضربهی بروتوس، مهمترین زخم نمایشنامه است؛ زیرا سزار در خیانتِ دوست، نه فقط مرگ، بلکه فروپاشی اعتماد را تجربه میکند. همینجا تراژدی از سیاست فراتر میرود و شخصی میشود. مرگ سزار فقط سقوط یک فرمانروا نیست؛ فروپاشی رابطهی اعتماد در قلب قدرت است. شکسپیر سزار را نه قدیسی بینقص مینویسد و نه مستبدی مطلق؛ او هم بزرگ است و هم آسیبپذیر، هم مغرور است و هم انسانی. همین ابهام، نمایشنامه را از تبلیغ سیاسی به تراژدی انسانی تبدیل میکند.
پس از قتل، مشهورترین صحنهی نمایشنامه فرا میرسد: خطابههای بروتوس و مارک آنتونی. این بخش، یکی از درخشانترین نمونههای قدرت زبان در ادبیات جهان است. بروتوس با منطق سخن میگوید؛ او مردم را قانع میکند که سزار را برای نجات جمهوری کشته است. اما مارک آنتونی با احساس، طعنه و مهارت خطابی وارد میشود و با تکرارِ جملهی مشهور «بروتوس مردی شریف است»، افکار عمومی را علیه توطئهگران برمیگرداند. شکسپیر در این صحنه نشان میدهد که سیاست فقط با حقیقت اداره نمیشود، بلکه با زبان، احساس و اقناع شکل میگیرد. یکی از ژرف ترین بصیرتهای نمایشنامه همین است: در سیاست، آن که بهتر سخن میگوید، اغلب آن که بهتر حکومت میکند نیست، اما آن که بهتر افکار را میگرداند، قدرت را به دست میگیرد.
از نظر مضمونی، «یولیوس سزار» بیش از هر چیز دربارهی تناقضِ قدرت و آزادی است. شکسپیر نشان می دهد که دفاع از آزادی، اگر با خشونت آلوده شود، میتواند همان آزادی را نابود کند. بروتوس میخواهد جمهوری را نجات دهد، اما با کشتن سزار، بنیان همان نظمی را میشکند که میخواست حفظ کند. این همان تراژدی سیاسی نمایشنامه است: نیتِ درست، لزوماً به نتیجهی درست نمیرسد. شکسپیر نه سزار را کاملاً محکوم میکند، نه قاتلانش را کاملاً تبرئه. او به جای داوری قطعی، ساختار تراژدی سیاسی را نشان میدهد: در جهان قدرت، خیر و شر اغلب در هم تنیدهاند و فاجعه گاه از دلِ فضیلت برمیخیزد.
از نظر ادبی، «یولیوس سزار» نمایشنامهای است با زبانی خطابی، فشرده و سیاسی. در این اثر، شکسپیر کمتر به ژرفای روان شناختی «هملت» میرود و بیشتر بر منطق قدرت، زبان سیاست و کشمکشِ ایدهها تمرکز میکند. شخصیتها کمتر درونی و بیشتر مدنیاند؛ آنها نه فقط افراد، بلکه نمایندگان اندیشههای سیاسیاند: سزار نماد اقتدار، بروتوس نماد شرافت جمهوریخواه، کاسیوس نماد حسادت و واقع گرایی، و آنتونی نماد هوش سیاسی و قدرت خطابه است. به همین دلیل، «یولیوس سزار» از نمایشی ترین آثار شکسپیر برای زمانهی مدرن است؛ زیرا هنوز هم پرسشهای آن زندهاند: قدرت مشروع چیست؟ آیا خشونت سیاسی قابل توجیه است؟ و آیا میتوان آزادی را با خون حفظ کرد؟
اگر «مکبث» تراژدی جاهطلبی است و «هملت» تراژدی تردید، «یولیوس سزار» تراژدی سیاست است. این نمایشنامه دربارهی مردی نیست که فقط کشته میشود، بلکه دربارهی جهانی است که پس از آن قتل، دیگر هرگز به نظم پیشین بازنمیگردد. شکسپیر در این اثر نشان میدهد که سقوط یک قدرت، لزوماً به آزادی نمیانجامد؛ گاه فقط قدرتی دیگر را جایگزین میکند. همین است که «یولیوس سزار» را هنوز زنده نگه داشته: این نمایشنامه فقط درباره روم باستان نیست، بلکه دربارهی هر زمانهای است که در آن سیاست، میان آزادی و خشونت، میان آرمان و قدرت، راه خود را گم میکند.
اگر بخواهیم شکسپیر را با یک نویسندهی اروپایی از نظر «وسعت نبوغ، پیچیدگی روانی، قدرت زبانی و نفوذ فرهنگی» مقایسه کنیم، نزدیک ترین نام احتمالاً Johann Wolfgang von Goethe است. گوته، مانند شکسپیر، نویسندهای بود که هم شاعر بود، هم نمایشنامهنویس، هم متفکر، و هم سازندهی زبان ملی. همانگونه که شکسپیر زبان انگلیسی را به اوج رساند، گوته نیز در شکل دادن به زبان و ادبیات آلمانی نقشی بنیادین داشت. هر دو نویسنده، ادبیات را از صرفِ روایت فراتر بردند و آن را به ابزاری برای شناخت انسان تبدیل کردند. «فاوست» گوته، از نظر جایگاه فرهنگی در جهان آلمانی، چیزی شبیه «هملت» یا «شاه لیر» در جهان انگلیسی است: متنی که فقط ادبیات نیست، بلکه بخشی از حافظهی فکری یک ملت است. تفاوت مهم این است که شکسپیر نمایشیتر، چندصداتر و صحنه محورتر است، اما گوته تأملیتر، فلسفیتر و درونیتر مینویسد.
از نظر «چندلایگی انسانی» و «توانایی ساختن شخصیتهایی که همزمان نمادین و واقعیاند»، شکسپیر را میتوان با Miguel de Cervantes نیز مقایسه کرد. سروانتس و شکسپیر تقریباً همدوره بودند و هر دو در آغاز عصر مدرن، انسان را نه به صورت تیپهای ساده، بلکه به صورت موجودی متناقض، طنزآلود، شکاک و چندوجهی نوشتند. همانگونه که شکسپیر هملت و مکبث را آفرید، سروانتس نیز دن کیشوت را خلق کرد؛ شخصیتی که هم مضحک است، هم تراژیک، هم خیال زده و هم عمیقاً انسانی. هر دو نویسنده مرز میان طنز و اندوه را از میان برداشتند و نشان دادند که انسان، همزمان میتواند مضحک و باشکوه باشد. تفاوت اصلی در این است که شکسپیر ذهن را روی صحنه میگذارد، اما سروانتس آن را در روایت و نثر میگشاید. شکسپیر درامِ روان مینویسد؛ سروانتس رمانِ آگاهی.
اگر معیار، «عظمت شاعرانه و معماری زبانی» باشد، شکسپیر را میتوان با Dante Alighieri مقایسه کرد. دانته و شکسپیر هر دو شاعرانیاند که زبان را به مرتبهی جهانسازی میرسانند. دانته در «کمدی الهی» جهانی متافیزیکی میسازد؛ شکسپیر در تراژدیهایش جهانی روانشناختی. دانته کیهانِ روح را ترسیم میکند، شکسپیر کیهانِ ذهن را. هر دو نویسنده زبان را فقط ابزار بیان نمیدانند، بلکه با آن جهان خلق میکنند. اما دانته ساختاریتر، الهیتر و تمثیلیتر است؛ شکسپیر سیال تر، انسانی تر و نمایشی تر. دانته انسان را در نسبت با خدا میسنجد؛ شکسپیر انسان را در نسبت با خودش.
اگر بخواهیم فقط یک نام را بهعنوان «نزدیک ترین همتا» انتخاب کنیم، از نظر ادبی و تاریخی، گوته محتملترین پاسخ است؛ از نظر عمقِ انسانی، سروانتس و از نظر شکوه شاعرانه، دانته. اما در نهایت، شکسپیر کاملاً همتای کامل ندارد. او آمیزهای است از دانته، سروانتس و گوته: از دانته شکوه شاعرانه را دارد، از سروانتس پیچیدگی انسان را، و از گوته وسعت فکری را. به همین دلیل، شکسپیر را معمولاً نه با یک نویسنده، بلکه با یک سنت ادبی مقایسه میکنند. او بیشتر شبیه یک قارهی ادبی است تا یک نویسندهی منفرد.
سخن پایانی: شکسپیر پس از گذشت قرنها همچنان زنده مانده است، نه فقط به این دلیل که زبانش زیباست یا آثارش باشکوهاند، بلکه به این سبب که او به جوهر تغییرناپذیر انسان دست یافت. آنچه او آفرید، تنها ادبیات نبود؛ او ساختاری ماندگار از روان انسان را به زبان آورد و به صحنه سپرد. شخصیتهای او دیگر فقط شخصیت نیستند؛ آنها صورتهای ماندگارِ تجربهی انسانیاند. هملت تنها شاهزادهای دانمارکی نیست، بلکه نامِ تردیدِ اندیشمند انسان است؛ مکبث فقط یک پادشاه خون ریز نیست، بلکه صورتِ جاهطلبیِ بیوجدان است؛ شاه لیر فقط فرمانروایی فروپاشیده نیست، بلکه تصویر غرورِ کور و حقیقتِ دیرهنگام است و اتللو فقط مردی حسود نیست، بلکه زخمِ اعتمادِ ویرانشده است. شکسپیر نشان داد که انسان، بزرگ ترین میدان تراژدی و شگفتی است؛ زیرا هم زمان توانِ عشق و ویرانی، عظمت و سقوط ، خرد و جنون را در خود حمل میکند. راز ماندگاری او در همین است که از زمانهی خود فراتر رفت و به چیزی دست یافت که به همهی زمانها تعلق دارد. او از پادشاهان نوشت، اما مسئلهاش قدرت بود؛ از عشق نوشت، اما مسئلهاش روان بود؛ از مرگ نوشت، اما مسئلهاش معنای زیستن بود. شکسپیر از جهان گذشته سخن نگفت، بلکه ساختار همیشگی انسان را نوشت و تا انسان با ترس، میل، قدرت، عشق و وجدان در کشمکش است، صدای شکسپیر نیز خاموش نخواهد شد. پایان. ماه ژوئیه 2026
« شکسپیر؛ صدایی که هنوز از ژرفای انسان سخن میگوید»
سخنانی چند از او:
۱- « تمام دنیا صحنه است و همهٔ مردان و زنان فقط بازیگران آناند.»
یکی از مشهورترین نگاههای شکسپیر به زندگی؛ انسان را بازیگری میبیند که میآید، نقش خود را بازی میکند و میرود.
۲ - « بودن یا نبودن، مسئله این است.»
Hamlet- هملت
(مشهورترین جملهی شکسپیر؛ چکیدهی تردید، اندیشه و بحران وجودی انسان.)
۳ - « بزدلان پیش از مرگ شان بارها میمیرند؛ دلیران فقط یک بار طعم مرگ را میچشند.»
یولیوس سزارJulius Caesar
(نگاهی به ترس، شجاعت و تفاوت میان زیستن و صرفاً دوام آوردن.)
۴- « راه عشق راست، هرگز هموار نبوده است.»
A Midsummer Night’s Dream
(یکی از زیباترین و ماندگارترین جملات شکسپیر دربارهی دشواری عشق.)
۵- «آن چه گذشته است، مقدمه است.»
— The Tempest
(جملهای کوتاه و ژرف؛ گذشته را نه پایان، بلکه آستانهی آینده میبیند.)
۶- « نام چیست؟ آن چه گل سرخ میخوانیم، با هر نامی همان عطر را دارد»
— Romeo and Juliet رمئو و ژولیت
(تأملی شاعرانه دربارهی هویت، معنا و آنچه فراتر از نامهاست.)
7- «وامگیرنده مباش و وام دهنده نیز مباش.»
— Hamletهملت
(سخنی اخلاقی و واقعگرایانه دربارهی استقلال و احتیاط در روابط انسانی.)
۸- « گناه ما در ستارگان نیست، در خود ماست»
Julius Caesarیولیوس سزار
« نقد تقدیرگرایی؛ شکسپیر مسئولیت انسان را بالاتر از سرنوشت مینشاند»
۹- «آرام سخن بگو، اگر از عشق سخن میگویی»
— Much Ado About Nothing
(نمونهای از لطافت زبانی شکسپیر در پیوند عشق و گفتار)
۱۰- «تاجی که به ناروا به دست آید، آرام بر سر نمیماند»
برگرفته از جهان فکری Macbeth. مکبث