ستاره های بارانی
نرگس خوشحال بود وُ می خندید؛پروانه ای زیبا وُ رنگارنگ روی گیسوانِ خرمایی اش نشسته بود وُ او از تَهِ دل می خندید وُ همیشه اشکِ شادی در چشمانش می درخشید وُ من از خوشحالیِ او خوشحال بودم بی آنکه بدانم خوشحالی چیست؛تنها می دانستم که او را دوست دارم وُ می پرستم؛ او می رَوَد وُ من دیوانه وار می دَوَم وُ نمی دانم دنبالِ که می دَوَم؛او که میانِ جانِ من است!...برایش مُشتی«کُنار»آورده بودم:
-چندتا دُوسَم داری؟
-یه عالَمِه؛قدِ دنیا؛نه نه قدِ خدا
شاخۀ سخاوتمندِ درختِ کُنار از پنجره به اتاقِ گِلی خزیده بود وُ مُشتی کُنار در دست داشت؛کِی بود که بادِ شن به کوچه آمد وُ غباریِ غم انگیز وزید وُ تنهایی؛کوچه را در آغوش کشید وُ فراموشی ترجمانِ تازۀ معنایِ بردباری برای عزلت شد!؟اینجا سماجتِ هستی؛سماجتِ دوست داشتن؛بال بال می زَنَد وُ فرصتِ صحبت پا سُست می کند؛ولی تنها صدای یأس در خلوتِ ملکوتِ کینه می پیچد وُ فرشی از آتش وُ رقصِ سرابی از سُرب؛که تُرا به گریختن وسوسه می کند:
-میگُم ننه،نرگس اینا میخوان از اینجا بِرَن؛میگن میخواد جنگ بشه،از اینجا نمیریم
-قربونِ قدت برُم ننه؛کجا بریم؛کی وُ داریم،پیشِ کِی بریم؛خودمون وُ آلاخون والاخونِ کجا بکُنیم!
از حلقومِ شط؛بخارِ خمارآلودِ شرجی پخش می شد وُ همراهِ هوای«گِیْسِ»سرگردانِ پالایشگاه؛ رُوحت را اشغال می کرد؛وُ شهرِ آشفته را در چنبرۀ لاعلاجی فرو می بُرد وُ نخلهایِ حیرت؛گویی چشمِ به راهِ حادثه ای سهمگین بودند وُ در درونِ خود می گریستند وُ آسمان خسیس بود وُ نَم پَس نمی داد:
-خدایا؛بارْاِلها!تُو ماهیتابۀ بدبختی بِرِشته شدیم؛اگه یه نَم بارون بزنه زهرِ هوا گرفته می شه
-ای خدا!جونِ جَدِّت؛فقط یه نم بارون؛یه قطره آبِ خوش از گلومون پایین بِرِه،چیه!؟کُفره
حالا چشمانِ تَحَمُّلِ من بسته است وُ تمامِ خاطرات از پُشتُ پلکهای بسته می گذرند...این مادرم بود که با سایه اش سخن می گفت وُ ساعتِ ناکوکِ شماطه دار گاهی خاموش بود وُ گاهی می نواخت میان فضایِ حُزن انگیزِ پاییزی وُ پنجرۀ پیر:
-زندگی هَمْچی معقول کبابت می کُنه که خبردار نمیشی؛اگه دلِ عاشقی بشکَنه،زمونه زار می گیره؛ اونوقت دیگه کَسی جلودارش نیس؛یهو برمی گردی وُ می بینی؛ای دلِ غافل کِی گذشت؟دُور تا دُورت خالی شده؛برهوت!دیگه هیچکس نیس دو کلمه باهاش حرف بزنی؛دردِ دل بکُنی؛قلیونی چاق کُنی وُ تُوی دود وُ دَمش؛گُم بشی...ای دلِ غافل!با کی حرف می زَنُم؟با سایه با باد با دیوار با اموات؛با خودُم!کدوم خُودُم؟چه می دُونُم
چندتا «زیته»(1)منتظرِ دانه بودند وُ نُک به زمین می زدند:
-انگار؛ایی غم؛قیماق بسته رُو دلِمون...ننه خدا خیرت بده،قربونِ قدت؛اُو«زمبیل»وُ بیار یه کم دونه بِدُم به ایی بچه ها...ایی گرما چقد«پیله»ایه!خُو؛ایی بی زَبُونا چه گناهی کردن!هوف هوف«اَلو»گرفتیم کاشکی یه«بِلمی»می اومد وُ ما رُو می بُرْد به«پَتَلْ پُورت»
صدایِ«فیدوسِ»شرکتِ نفت از صدایِ«صور اسرافیل»بلندتر نواخته می شود؛روزِ محشر آغاز شده بود وُ«سِچِّه»ها(2)مانندِ استخوانهای مُرده ای؛از زیرِ آسفالتِ داغ بیرون آمده اند.«سُفُور»تکیه بر جارو داده است وُ سیگارِ«اُشنو»می کشد وُ با عابرانِ خیالی سخن می گوید:
-سلام«عامو»«دِمت گرم»خیلی مُخلصیم...عزیزی؛کُوکامی،قربونت بِرُم؛از ایی طرفا،راه گُم کردی! سیگار می کِشی؟خدا شاهده«مُفتکی»اَلِکی نمی گُما!تا آخرِ دنیا رُو حرفُم وایسادُم؛کی مُو!«وُلِک»تُو تا حالا از بچۀ آبودان دروغ شنیدی؟قراره«ناطور»بِشُوم؛چی؟«چوخانُم»کجا بود،کُوکا!مُنُو اینجا مَنگِنِه کردن؛مُلتفتی رفیق!وقتی عشقُم برگشت وُ عروسی گرفتیم وُ دادار دُودُور؛همه تون دعوتین
کارگری پیر«بیلرسوت»(3)پوش سوارِ«بای سیکلِ»«هرکولس»ِقدیمی پُر سر وُ صدا می گذرد؛عینکِ «رِیْبَن=Ray-Ban»زده است وُ«سِپِرْتاسِ»غدایی بر دوش دارد...
-از کَلّۀ سَحر تا بوق سگ کار می کُنُم؛بعدش دمِ درِ خونه رُو آب وُ جارو می کُنُم وُ مییام می شینُم سرِ«لِیْن»شاید بختُم گفت وُ تُو پیدات شد؛میدونی چقد دلُم برات تنگ شده!به خدا اگه بدونی،خودِ بدبختُم حیرون مُوندُم...برات یه آلاچیقِ چوبی درست می کُنم؛از همونا که دُوس داری،تُو فقط لب تَر کُن بگُو کِی مییای...چاکِرِت دست به سینه ایستاده
در آینۀ شکسته ای خودم را می بینم که در«تَش باد»همچنان«پایْدان»می زَنَد«پایْدان»می زَنَد وُ دور می شود وُ از«جِسرِ»لَقْ لَقُویِ تقویم بیرون می رود
حیاط تنها اطاقی برای اقاقی ها بود؛صدایِ قُمری ها غمگینم می کُنَد...ایستاده ام وُ او نیست؛کنارِ دیوارِ رؤیا کِز کرده ام وُ او نیست...ولی ماه آمده است وُ سَرَک می کِشد؛روی بامِ خُنَکِ دنیا دراز کشیده ایم وُ کتابهایِ درسی را روی سینه گذاشته ایم:
-میگُما ایی ماه چقد قشنگه...ولی تُو از ماه قشنگتری
-راس میگی!یعنی مُو از ماه قشنگترُم؟...نگاه کُن آسمون پُرِ پولک شده...
صبور وُ خسته ایستاده ام...تا آخرِ دنیا خواهم ایستاد...برای نرگس؛شانۀ آبی...شانۀ کوچکِ سر برای موهایِ خرمایی اش آورده ام:
-نگفتی تُو دستت چی قایم کردی؛یالا بگو،خُو دِلُم آب شد
-چشاتُو ببند؛دَسِتُو باز کُن
زمان تهی بود وُ روزگار از هیچ پُر شده بود وُ سپندِ حَسرت بر آتشِ اشتیاق؛شعله می کشید:
-وُوُوُهُ...مگه ایی آسمون سِگرمِه هاش از هم وا میشه
-مصیبت یعنی همی دیگه...ایی آسمون انگار فقط لیمو تُرُش دُوس داره نسناس
آیا رایحۀ احساس را که در هوا منتشر شده است می شنوید؟عطرِ دستهای سرزمینم را می گویم!؟به خانه بازمی گردم اما رؤیاها گریخته اند وُ من؛خاکسترِ بر جای مانده ام...توفان؛میراثِ انسان است وُ سکوت؛هراسِ خونِ آلودۀ آدمی...!تلخیِ ترانه ام به تو می اندیشد؛ای عشق!ای قصۀ پنجرۀ قدیمیِ از یاد رفته...ای سایه های فرسوده وُ سوخته وُ ای سقف های سُوده وُ مُرده!:
-از کسی انتظارِ بیجا ندارُم؛منتظرِ کسی نیستُم؛کسی منتظرم نیس؛تنهایی مُنُو با خودش بُرده
گاهی باید فراموش کنی؛گاهی آشکارا فراموش می شوی...فراموش می کنی تا تلخیِ تبعیدِ ناخواسته وُ دلخراش را به یاد نیاوری تا جهانِ مجروح را نبینی که در چه سیاهچاله ای دست وُ پا می زند وُ از زخمهایش خون وُ چِرکآبه می جوشد وُ فریاد می زند وُ از مَرهم می هراسد وُ از سایه اش می ترسد وُ از دوست می هراسد؛زندگی در زندان وُ احتضاری درازآهنگ نغمۀ غمی ساز می کند وُ آتشِ بُغضی دفترِ فکرِ تُرا آشفته می دارد وُ از هم می پاشد وُ ناگهان کودکیِ تو از کنارت می گذرد:
-با چه رویی برگشتی!؟در وُ ببند وُ بُرو
-دلت برام نمی سوزه؛به خدا مُو گناه دارم
زیرِ باران راه می روی وُ سایه ای به تو سلام می کند وُ چترش را روی سرت می گیرد وُ سیگاری روشن می کند وُ به تو می دهد؛دیدگانش بارانی است وُ اشکهایش مانندِ شبنمِ نشسته بر شکوفه هاست وُ اسارتِ پروانۀ کوچکی در دستِ باد را به یاد می آورد وُ آفتاب؛اندوهِ برگهای درختان را در برکۀ اکنون منعکس می کند...پیچیده در پیله ای پاییزی:
-از تو تَوَقُّع نداشتم...مثه کسی که خیلی حرف داره ولی حرفاشوُ؛غصه هاشوُ قُورت میده
-من؛مثه یه تصویرِ مُچاله شده؛گوشه ای افتادم وُ در خودم مُردم...مرا به خاکِ خانه ام بسپار!
و کودکی ات بی آنکه تُرا به یاد بیاورد وُ یا در تُو نظر کند؛آرام می گذَرَد...آوازی می خواند که تُو فراموش کرده ای!گاهی سکوت می کنی تا فراموش شوی...تا در آینۀ روزگارِ خویش وُ تنهایی وُ بیماری...گُم شوی؛سکوت می کنی زیرا به تجربه آموخته ای چه بهار چه خزان...تفاوتی نمی کند چرا که نگاه می کنی وُ درمی یابی وُ می بینی که عشق؛ناشناس وُ دلشکسته وُ پریشان دور می شود وُ سایۀ یأسی تُرا تعقیب می کند...وُ این تویی که باید کنارِ پنجرۀ کوچکِ انتظار بنشینی وُ چشم به راهِ انسانی باشی که دوستش داری وُ او دیگر هرگز برنمی گردد...وُ تو برمی گردی وُ به تاریکی نگاه می کنی...می بینی چراغِ حوصله را سنگِ حادثۀ ستم وُ تنهایی شکسته است...:
-تو از بیان وُ بُروزِ احساست می ترسی؟
-ببین برا کبوترا دونه ریختم...نمییان نمییان
یادم آمد...مدرسۀ مهرگان...هیاهویِ کوچه ها وُ حیاط...یادم آمد شط وُ شرجی وُ نخل وُ بَلَمِ رقصان به روی آب وُ رؤیای دور وُ ماهِ تمام عیار وُ ستاره های وسوسه وُ شب؛طعمِ تنهاییِ خدای خسته بود وُ رنگ ها آرمیده بودند وُ آسمان طلسمِ سکوت بود وُ دستی سکه های سکوت پاشیده بود وُ سخن؛ سایه ای بود در آینۀ آرامش...وُ من پای برهنه باید دویده باشم...باید دویده باشم تا بِرسَم...رسیده بودم...وُ از پشتِ پنجرۀ خانۀ همسایه مان نگاه کردم؛عَبْدُالحَلیم حافظ می خواند:قالت یا ولدی لا تحزن(=گفت،پسرم ناراحت نباش)؛فالحب علیک هو المکتوب(=چرا که عشق،سرنوشت توست)؛یا ولدی یا ولدی(=پسرم،پسرم)...جنگ بود،آتش می بارید وُ سایه های هراس نفس ات را می گرفت... آنها می رفتند وُ ما می ماندیم؛گریه می کردیم؛نرگس می گریست...من با پای برهنه می دویدم وُ گریه می کردم...دریا ناآرام بود وُ ناخدا سُکانِ لنج را مُحْکَم گرفته بود مانندِ گهواره ای روی ناگهانِ بیتابی تاب می خوردیم...سپس سنگلاخِ صبر دهان گشوده بود وُ لطیفۀ بی قرارِ پاهایِ زخمی می نواخت...آرام می گرفت وُ آرام می شد؛موسیقیِ احساسِ ملاقاتِ تُو،آغازِ جهان بود...حالا اینجا؛ پاریس؛عصا به دست؛این جسمِ چروکیده ولی همواره امیدوار؛چند سال گذشته است؟در باغیِ بزرگ از کنارِ برکه ای می گذرم؛نه باور نمی کنم؛خدایِ من؛این نرگس است؛شانۀ کوچکِ آبی میانِ گیسوانِ سپیدش...خرمایی اش؛پروانه ای دورِ سرش می چرخید...پس این همه سال در کنارِ من بود وُ نمی دانستم!؟
-نرگس!خودتی!این تویی!
-نه...!تویی!!!گریه می کنی!قربونت برم...
وسوسۀ بوسه آمده بود و اشتیاقِ دیدنِ رویِ ماه اش وُ باید صدایش زده باشم...نگاه کرد...هنگامی که نرگس برگشت وُ به من نگاه کرد؛ستاره های بارانی می دمید وُ من...عاشق شدم
سه شنبه 16 تیرماهِ 1405///7 ماهِ ژوئن 2026
ـــــــــــــــــــــــ
1-زیته=پرنده ای کوچک تر از گنجشک.2-سِچِّه=راه آهن،ریلِ قطار.3-بیلرسوت=لباس کارگرانِ پالایشگاهِ نفت.